نگاه نو
حرکت طبیعی کافی نیست؛ باید در این میدان، حرکت جهشی و مجاهدانه داشته باشیم. امام خامنه ای (مدظله العالی) 
 
نویسنده وبلاگ
[ پنج شنبه 15 اردیبهشت 1390  ] [ 7:39 AM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0
[ پنج شنبه 15 اردیبهشت 1390  ] [ 7:34 AM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0
روزنامه پول در سخن روزخود با عنوان "اقتصاددان ايراني؛ مقدمه يا ذي‌المقدمه؟ "به قلم مهرداد خدير آورده است:‏

 يكي از دلايلي كه دولت‌ها در ايران ديدگاه‌هاي صاحب‌نظران اقتصادي را چندان جدي نمي‌گيرند و نسخه‌هاي آنان را راه درمان نمي‌دانند اين است كه اقتصاددانان ايراني هنوز خود بر سر اصول به اتفاق نظر نرسيده‌اند و در حالي هر يك از دريچه‌‌اي سري بيرون مي‌آورد و ديدگاه خود را مطرح مي‌سازد كه در اندروني رابطه‌اي با يكديگر ندارند.


اصول مشترك به فهم مشترك و نهايتا به زبان مشترك مي‌انجامد و با اين زبان مشترك مي‌توان سخن گفت، نقد كرد و راهكار ارايه داد. نگاهي به مجادلات علماي اقتصاد در اين سرزمين اما نشان مي‌دهد كه هم‌چنان و هنوز بحث بر سر بديهيات است. همان‌گونه كه فرض اوليه گفت‌وگوي دو اديب پارسي زبان اين است كه سعدي را استاد سخن بدانند و فرض اساسي مباحثه دو فقيه اينكه ارجاع به كتاب و سنت را بپذيرند يا در رياضيات، بحثي بر سر قواعد نداشته باشند.


در اقتصاد نيز مادام كه زبان مشترك ايجاد نشود و مفاهمه حاصل نيايد، ناظر بيروني درنمي‌يابد كه اقتصاددان ايراني در پي چيست. يكي از دريچه اقتصاد اسلامي بانك را بنگاه رباخواري مي‌خواند، ديگري از پنجره اقتصاد آزاد به تبعيت از توماس فريدمن پول را كالايي مثل ديگر كالاها قلمداد مي‌‌كند كه در بنگاهي به نام بانك عرضه مي‌شود.


سومي از منظر نهادگرايي نه آن است و نه اين و چهارمي مُصر است كه روزنه اقتصاد دولتي را باز و گشوده نگاه دارد. پس به سخن واحدي نمي‌رسند كه از آن پيام قابل انتقالي حاصل آيد و اين‌گونه است كه دولت‌ها هم راه خود را مي‌روند.


وقت آن است كه اقتصاددانان ايران، از «مقدمه» به درآيند و به بحث بر سر بديهيات پذيرفته شده و آزموده در دنياي امروز و تجربه شده در تاريخ معاصر ايران، پايان دهند و وارد «ذي‌المقدمه»‌شوند كه همانا استنتاج بر پايه اصول مشترك و پذيرفته شده جهاني اقتصادي است تا دولت‌ها به جاي آنكه امكان گريز از آنها را پيدا كنند گزيري جز اجراي آنها به مثابه اصول علمي و غيرقابل انكار نداشته باشند. تاكنون «مقدمه» بود؛ در انتظار «ذي‌المقدمه» مي‌مانيم.




[ دوشنبه 12 اردیبهشت 1390  ] [ 11:25 AM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0

قانون‌ اساسی‌

یکی‌ از فصلهای‌ قانون‌ اساسی‌ جمهوری‌ اسلامی‌ ایران‌ (فصل‌ چهارم‌ )مربوط‌ به‌ اقتصاد وامور مالی‌ است‌. دراین‌ فصل‌ می‌کوشیم‌ تا چهار چوب‌ نظام‌ اقتصادی‌ جمهوری‌ اسلامی‌ ایران‌ را به‌ طور اجمال‌ طرح‌ کنیم‌ .

اقتصاد ایران‌ براساس‌ اصل‌ چهل‌ وچهارم‌ قانون‌ اساسی‌ بر پایه‌ سه‌ بخش‌ استوار شده‌ است‌ :

1ـ بخش‌ دولتی‌

2ـ بخش‌ تعاونی‌

3ـ بخش‌ خصوصی‌

اکنون‌ به‌ توضیح‌ هر بخش‌ می‌ پردازیم‌ .

1ـ بخش‌ دولتی‌ : منظور از بخش‌ دولتی‌ آن‌ است‌ که‌ دولت‌ وظیفه‌ دارد در مواردی‌ که‌ قانون‌ مشخص‌ کرده‌ است‌ یا می‌کند ، فعالیت‌های‌ معینی‌ را در امور اقتصادی‌ انجام‌ دهد،این‌ مطلب‌ بدین‌ معنی‌ است‌ که‌ طبق‌ قانون‌ اساسی‌ ،دولت‌ موظف‌ است‌ در اقتصاد کشور فعال‌ باشد.

آنچه‌ که‌ بر عهده‌ دولت‌ گذاشته‌ شده‌ است‌ عبارت‌ از صنایع‌ بزرگ‌ ،صنایع‌ مادر ،بازرگانی‌ خارجی‌ ،معادن‌ بزرگ‌ ،بانک‌ داری‌ ،بیمه‌ ،تأمین‌ نیرو، سدهاو شبکه‌ های‌ بزرگ‌ آبرسانی‌ ،رادیو،تلویزیون‌ ،پست‌ وتلگراف‌ وتلفن‌ ،هواپیمایی‌ ،کشتیرانی‌ ، راه‌آهن‌ و مانند اینهاست‌ .

پس‌ آن‌ قسمت‌ از امور مهم‌ و عمده‌ای‌ که‌ به‌ حیات‌ اقتصادی‌ و امور زیر بنایی‌ اقتصاد مربوط‌ می‌ شود به‌ دولت‌ واگذار شده‌ است‌ و همین‌ مطلب‌ است‌ که‌ میزان‌ دخالت‌ دولت‌ را در اقتصاد ایران‌ بسیار زیاد می‌کند.

2ـ بخش‌ تعاونی‌ : منظور از تعاونی‌ آن‌ است‌ که‌ عده‌ای‌ با روی‌ هم‌ گذاشتن‌ سرمایه‌ های‌ خود و مشارکت‌ در اداره‌ امور ، شرکتهای‌ تولیدی‌ و توزیعی‌ را تأسیس‌ کنند و بکوشند کالاها با قیمت‌ ارزان‌تر تولید و با کیفیت‌ مناسب‌تر به‌ دست‌ مصرف‌ کنندگان‌ برسد. قانون‌ اساسی‌ بر تعاونی‌های‌ تولید و توزیع‌ تأکید می‌کند.از آن‌ جاکه‌ این‌ گونه‌ شرکت‌ها می‌توانند در تمامی‌ زمینه‌های‌ تولیدی‌ مشارکت‌ کنند،بخش‌ مهمی‌ از فعالیت‌های‌ اقتصادی‌ رابه‌ خود اختصاص‌ می‌دهند و چون‌ معمولا" سودآوری‌ هدف‌ اصلی‌ این‌ شرکتها نیست‌ ، سهم‌ مهمی‌ در توزیع‌ عادلانة‌ در آمدهاو تولید خواهند داشت‌ .همچنین‌ شرکتهای‌ تعاونی‌ وتوزیع‌ ،می‌توانند با بر عهده‌ گرفتن‌ بخشی‌ از وظایف‌ دولت‌ ـ که‌ قانون‌ اساسی‌ واگذاری‌ آن‌ را منع‌ نکرده‌ است‌ ـ سهمی‌ قابل‌ توجه‌ را در سبک‌ شدن‌ حجم‌ فعالیت‌های‌ دولتی‌ به‌ خود اختصاص‌ دهند.

نظر به‌ اهمیت‌ بخش‌ تعاونی‌ در اقتصاد ایران‌ ،از سال‌ 1370 وزارتخانه‌ای‌ به‌ نام‌ «وزارت‌ تعاون‌ »در کشور به‌ وجود آمده‌ که‌ در نظر است‌ به‌ هدفهای‌ تصریح‌ شده‌ در قانون‌ که‌ به‌ این‌ بخش‌ از فعالیت‌های‌ اقتصادی‌ مربوط‌ می‌شود ،جامه‌ عمل‌ بپوشاند.

3ـ بخش‌ خصوصی‌ : غیراز دو بخش‌ دولتی‌ وتعاونی‌ ،بخش‌ خصوصی‌ هم‌ در زمینه‌های‌ مختلف‌ کشاورزی‌ ،دامداری‌ ،صنعت‌ ، تجارت‌ و خدمات‌ می‌تواند فعالیت‌ اقتصادی‌ داشته‌ باشد .البته‌ بر اساس‌ قانون‌ اساسی‌ این‌ فعالیت‌ها مکمل‌ فعالیت‌های‌ اقتصادی‌ دولتی‌ وتعاونی‌ است‌ .آنچه‌ از مفهوم‌ مکمل‌ برمی‌آید ،این‌ است‌ که‌ فعالیت‌های‌ بخش‌ خصوصی‌ در ردة‌ اول‌ ،از اهمیت‌ خاصی‌ برخوردار نیست‌ ؛ بلکه‌ بعد از فعالیت‌های‌ دولتی‌ وتعاونی‌ قرار می‌ گیرد.

شرایط‌ مالکیت‌

در سه‌ بخش‌ اقتصادی‌ جمهوری‌ اسلامی‌ ، مالکیت‌ بر ابزار تولید و حاصل‌ کار به‌ شرط‌ آن‌ که‌ دارای‌ چهار ویژگی‌ زیر باشد ، مورد حمایت‌ قانون‌ و محترم‌ است‌ :

1ـ با اصول‌ قانون‌ اساسی‌ مطابقت‌ داشته‌ باشد

2ـ از محدودة‌ قوانین‌ اسلام‌ خارج‌ نشود

3ـ موجب‌ رشد وتوسعه‌ اقتصادی‌ کشور گردد

4ـ مایه‌ زیان‌ جامعه‌ نشود

بنابراین‌ ، شاغلین‌ در هریک‌ از سه‌ بخش‌ اقتصادی‌ هنگامی‌ مالک‌ حقیقی‌ و مشروع‌ درآمدهای‌ خود هستند که‌ چهار شرط‌ بالا را دارا باشند .ازاین‌ جهت‌ ،اگر کسانی‌ مثلا" از طریق‌ فعالیت‌هایی‌ که‌ موجب‌ زیان‌ جامعه‌ است‌ یا باعث‌ رشد وتوسعه‌ کشور نمی‌شود ،درآمدی‌ به‌ دست‌ آورند ،این‌ درآمدها مورد احترام‌ قانون‌ نیست‌ .

ثروتهای‌ عمومی‌

برخی‌ از امکانات‌ تولیدی‌ که‌ می‌توان‌ بیشتر آنها را در عامل‌ طبیعت‌ خلاصه‌ کرد ،نیز در اختیار دولت‌ قرار داده‌ شده‌ است‌ تا به‌ طریقی‌ از آنها بهره‌ برداری‌ کند که‌ مصالح‌ جامعه‌ تأمین‌ گردد. این‌ امکانات‌ که‌ انفال‌ یا ثروت‌های‌ عمومی‌ خوانده‌ می‌شوند عبارتنداز : زمین‌های‌ موات‌ یا رها شده‌ ، معادن‌ ، دریاها، دریاچه‌ها، رودخانه‌ ها و سایر آب‌های‌ عمومی‌ ،کوهها ، دره‌ ها، جنگلها،نیزارها،بیشه‌های‌ طبیعی‌ ،ارث‌ بدون‌ وارث‌ ،اموال‌ مجهول‌ المالک‌ و اموال‌ عمومی‌ مسترد شده‌ از غاصبان‌ .

بازگرداندن‌ ثروت‌های‌ نامشروع‌

همواره‌ در هر نظام‌ اقتصادی‌ و در هر کشور این‌ احتمال‌ وجود دارد که‌ کسانی‌ از طرق‌ غیر صحیح‌ ونامشروع‌ صاحب‌ درآمدهای‌ ناسالم‌ گردند و به‌ اصطلاح‌ ثروت‌های‌ نامشروع‌ و حرام‌ جمع‌ آوری‌ کنند. قانون‌ اساسی‌ برای‌ این‌ که‌ هیچ‌ گاه‌ زمینه‌ بروز چنین‌ مشکلی‌ پیدا نشود پیش‌ بینی‌ لازم‌ را جهت‌ رسیدگی‌ به‌ چنین‌ اموال‌ و ثروت‌هایی‌ به‌ عمل‌ آورده‌ واصل‌ چهل‌ ونهم‌ را مطرح‌ کرده‌ است‌ ، به‌ موجب‌ این‌ اصل‌ ، دولت‌ موظف‌ است‌ پس‌ ازآن‌ که‌ با رسیدگی‌ و تحقیق‌ ثابت‌ شد که‌ ثروتی‌ نامشروع‌ در جایی‌ انباشته‌ شده‌ است‌ ،دخالت‌ کند وبا بازگرداندن‌ آن‌ به‌ صاحب‌ مال‌ یا بیت‌ المال‌ ،زمینه‌ فعالیت‌ های‌ باطل‌ را از بین‌ ببرد. متن‌ اصل‌ مورد بحث‌ به‌ این‌ شرح‌ است‌ :

« دولت‌ موظف‌ است‌ ثروت‌های‌ ناشی‌ از ربا، غصب‌ ،رشوه‌ ،اختلاس‌ ،سرقت‌ ،قمار، سوءاستفاده‌ ازموقوفات‌ ، سوءاستفاده‌ از مقاطعه‌ کاری‌ها و معامله‌های‌ دولتی‌ ،فروش‌ زمین‌های‌ موات‌ و مباحات‌ اصلی‌ ،دایر کردن‌ اماکن‌ فساد وسایر موارد غیرمشروع‌ را گرفته‌ و به‌  صاحب‌ حق‌ رد کند و در صورت‌ معلوم‌ نبودن‌ اوبه‌ بیت‌ المال‌ بدهد...»

 

ویژگیهای‌ اقتصاد در قانون‌ اساسی‌

انسان‌ موجودی‌ آزاد و مختار است‌ و حفظ‌ آزادگی‌ او درتمامی‌ مراحل‌ زندگی‌ ،یکی‌ از هدفهای‌ قانونگذار می‌باشد،براین‌ اساس‌ برای‌ آن‌ که‌ ضمن‌ برآورده‌ شدن‌ این‌ هدف‌ ،استقلال‌ اقتصادی‌ جامعه‌ تأمین‌ شود، فقر و محرومیت‌ ریشه‌ کن‌ ،نیازهای‌ انسان‌ در جریان‌ رشد وی‌ تأمین‌ گردد، اقتصاد جمهوری‌ اسلامی‌ ایران‌ باید ضوابطی‌ را دارا باشد.

این‌ ضوابط‌ به‌ شرح‌ زیراست‌ :

1ـ تأمین‌ نیازهای‌ اساسی‌ شامل‌ مسکن‌ ،خوراک‌ ،پوشاک‌ ،بهداشت‌ ،درمان‌ ،آموزش‌ و پرورش‌ وامکانات‌ لازم‌ برای‌ تشکیل‌ خانواده‌ برای‌ همه‌ .

2ـ «تأمین‌ شرایط‌ و امکانات‌ کار برای‌ همه‌ ،به‌ منظور رسیدن‌ به‌ اشتغال‌ کامل‌ و قرار دادن‌ وسایل‌ کار در اختیار همة‌ کسانی‌ که‌ قادر به‌ کار هستند، ولی‌  وسایل‌ کار ندارند ، در شرکت‌ تعاونی‌ از راه‌ دادن‌ وام‌ بدون‌ بهره‌ یا هر راه‌ مشروع‌ دیگر...» نکته‌ مهمی‌ که‌ در ارتباط‌ با این‌ ویژگی‌ وجود دارد آن‌ است‌ که‌ کمک‌ به‌ راه‌ اندازی‌ و گسترش‌ به‌ تعاونیها موجب‌ می‌شود که‌ نه‌ عده‌ای‌ کوچک‌ و خاص‌ دارای‌ ثروت‌ انباشته‌ شده‌ گردند و نه‌ دولت‌ مجبور شود از طریق‌ دخالت‌ در همة‌ امور،یک‌ کارفرمای‌ بزرگ‌ مطلق‌ شود.

3ـ یکی‌ دیگراز ویژگیهای‌ اقتصاد در جمهوری‌ اسلامی‌ توجه‌ به‌ این‌ نکته‌ است‌ که‌ افرد باید باانجام‌ کار طی‌ ساعات‌ متناسبی‌ قادر باشند ضروریات‌ زندگی‌ خود را تأمین‌ کنند و مجبور نباشند برای‌ تأمین‌ معیشت‌ خود ساعات‌ بسیاری‌ از شبانه‌ روز را کار کنند. این‌ مطلب‌ سبب‌ می‌ شود که‌ انسانها فرصت‌ کافی‌ برای‌ رسیدن‌ به‌ مسائل‌ غیر معیشتی‌ خود را هم‌ داشته‌ باشند. قانون‌ اساسی‌ دراین‌ مورد می‌ گوید:

«تنظیم‌ برنامه‌ اقتصادی‌ کشور به‌ صورتی‌ که‌ شکل‌ و محتوا وساعات‌ کار چنان‌ باشد که‌ هر فرد علاوه‌ بر تلاش‌ شغلی‌ ،فرصت‌ و توان‌ کافی‌ برای‌ خودسازی‌ معنوی‌ ، سیاسی‌ و اجتماعی‌ و شرکت‌ فعال‌ در رهبری‌ کشور وافزایش‌ مهارت‌ و ابتکار داشته‌ باشد»

 

4ـ رعایت‌ آزادی‌ انتخاب‌ شغل‌ و مجبور نبودن‌ افراد برای‌ انجام‌ کاری‌ معین‌ و همچنین‌ جلوگیری‌ از بهره‌کشی‌ از کار دیگران‌ و منع‌ استثمار نیز از جمله‌ ویژگیهای‌ این‌ اقتصاداست‌ .

5 ـ در اقتصاد جمهوری‌ اسلامی‌ نباید فعالیت‌ اقتصادی‌ افراد به‌ دیگران‌ ضرر و زیانی‌ وارد کند.همچنین‌ انحصار،احتکار،رباو دیگر معاملات‌ باطل‌ وحرام‌ ممنوع‌ است‌ .

6ـ اسراف‌ و تبذیر درتمامی‌ شؤون‌ مربوط‌ به‌ اقتصاد از جمله‌ مصرف‌ ،سرمایه‌ گذرای‌ ،تولید،توزیع‌ و خدمات‌ ممنوع‌ است‌ .

7ـ استفاده‌ از علوم‌ و فنون‌ وتربیت‌ افراد ماهر به‌ نسبت‌ احتیاج‌ برای‌ توسعه‌ وپیشرفت‌ اقتصاد کشور مورد تأکید است‌ .

8ـ باید از سلطه‌ اقتصادی‌ بیگانگان‌ بر اقتصاد کشور جلوگیری‌ کرد.

9ـ باید برای‌ افزایش‌ تولیدات‌ کشاورزی‌ ،دامی‌ و صنعتی‌ در کشور کوشید؛به‌ نحوی‌ که‌ نیازهای‌ عمومی‌ تأمین‌ گردد و کشور به‌ مرحله‌ خودکفایی‌ برسد و از وابستگی‌ برهد.

توزیع‌ عادلانه‌ امکانات‌

برای‌ آن‌ که‌ درآمدها و ثروتهای‌ کشور تنها در بعضی‌ از مراکز استانها و شهرهای‌ خاص‌ به‌ مصرف‌ نرسد و صرف‌ آبادی‌ و عمران‌ تمامی‌ استانهاو مناطق‌ کشور گردد، قانون‌ اساسی‌ جمهوری‌ اسلامی‌ در اصل‌ چهل‌ وهشتم‌ مقرر داشته‌ است‌ که‌ باید ترتیبی‌ اتخاذ کرد که‌ هر منطقه‌ به‌ فراخور نیازها و استعداد رشد خود، سرمایه‌ و امکانات‌ لازم‌ در دسترس‌ داشته‌ باشد



[ دوشنبه 12 اردیبهشت 1390  ] [ 8:08 AM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0

كالا :

 

به چيزي اطلاق مي شود كه مصرف كننده با مصرف آن احساس رضايت نمايد. كالا به دو شكل مادي و غير مادي تفكيك مي شود. به كالاي غير مادي اصطلاحاً « خدمت » اطلاق مي شود.

 

كالاي مجاني :

 

كالايي است كه به فراواني در دسترس باشد و مصرف كننده با قيمت صفر هر آنچه را كه بخواهد بتواند داشته باشد و مصرف كند.

 

كالاي اقتصادي :

 

به كالايي اطلاق مي شود كه مصرف كننده نمي تواند در قيمت صفر هر اندازه كه بخواهد داشته باشد.

 

كالاي مصرفي :

 

مانند كره، بنزين، مداد و ... ، كالاهايي هستند كه براي ارضا احتياجات و خواسته هاي افراد مورد استفاده قرار مي گيرند.

 

كالاي سرمايه اي:

 

مانند تراكتور، ماشينهاي چاپ، ماشينهاي نساجي و ... ، كالاهايي هستند كه در توليد كالاهاي ديگر مورد استفاده قرار مي گيرند.

 

كالاي خصوصي :

 

مانند لباس، كيف، كفش و خودكار از جمله كالاهاي خصوصي مي باشند.

 

كالاي عمومي :

 

مانند جاده، پل و خدمات نيروي انتظامي از جمله كالاهاي عمومي هستند.

 

كميابي :

 

يك كالا يا يك عامل توليد هنگامي كمياب است كه در قيمت صفر ، ميزان تقاضا از عرضه آن تجاوز نمايد.

 

انتخاب :

 

انسانها داراي خواسته هاي نامحدود، متعدد و متنوع هستند. اما چون در تأمين خواسته ها با كميابي يعني با محدوديت منابع و امكانات رو به رو مي باشند، بايد از بين خواسته هاي خود انتخاب كنند.

 

هزينه فرصت :

 

فرصت يا فايده ( يا درآمد ) از دست رفته بهترين انتخابي كه مي توانست به جاي انتخاب مزبور با صرف همان مقدار منابع و زمان به كار رفته صورت گيرد.

 

توليد :

 

فرايندي است كه در آن ، يك يا چند نهاده ( عوامل توليد ) جهت ايجاد يك يا چند ستاده ( كالا و خدمت ) به كار گرفته مي شود.

 

عوامل توليد:

 

كار، سرمايه، مديريت و منابع طبيعي كه در جريان توليد به كار گرفته مي شوند به عوامل توليد موسوم مي باشند.

 

كار :

 

تلاش و كوششي كه انسان در جريان توليد اعمال مي كند.

 

سرمايه :

 

ماشين آلات، ساختمان و ساير تجهيزات مورد نياز در جريان توليد.

 

خانوار :

 

متشكل از گروهي افراد است كه درآمد خود را به روي هم مي ريزند و مالكيتشان بر اموال و داراييها به صورت مشترك مي باشد و تصميم هاي اقتصادي را به طور مشترك اتخاذ مي كنند.

 

بنگاه :

 

نهادي است كه عوامل توليد را از خانوارها خريداري مي كند و با به كارگيري آنها در فرايند توليد، كالا و خدمات نهايي را ايجاد مي كنند.

 

قيمت :

 

مبلغي است كه براي يك ميزان معين، از كالا و خدمات پرداخت مي شود. قيمت ها در واقع علائمي هستند براي تصميم گيري اقتصادي.




[ دوشنبه 5 اردیبهشت 1390  ] [ 11:17 AM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0

ما مي‌خواهيم درباره اقتصاد و نه معناشناختي صحبت كنيم. با اين حال، از آنجا که اصطلاحات احساس‌برانگيز، ناروشن و معمولا گمراه‌كننده، غالبا نقش مهمي در استدلال‌هاي مرسوم در حوزه اقتصاد و سياست ايفا مي‌كنند، نیاز است ياد بگيريم چگونه چنين حقه‌بازی‌هايي را رديابي كنيم اگر خواهان حمايت از خويش در برابر استدلال‌هاي گمراه‌كننده هستيم. اين مطلب را بدين خاطر نوشته‌ام.

 

برخي كلمات و مفاهيم تقريبا مقدر شده است بذر سردرگمي بكارند. البته نمي‌خواهم بگویم كساني كه آنها را به كار مي‌برند الزاما نيت گيج و سردرگم كردن ما را دارند. بيشتر آنها بدل كلامي را رد و بدل مي‌كنند با اين باور كه سكه اصل هستند. من نمی‌گويم چنين اصطلاحاتي هميشه تقلبي و گمراه‌كننده هستند؛ هراز گاهي سكه‌هاي اصل هم يافت مي‌شود. پس پيشنهاد نمي‌دهم اصلا كاری با آنها نداشته باشيد- به راستي كه گریزی در استفاده از برخي از آنها نيست و در اين كتاب از آنها استفاده مي‌كنم، اما وقتي به اين كلمات برخورد مي‌كنيد و پيش از اينكه آنها را وارد ذهن خود كنيد حواستان كاملا جمع باشد. من قصد ندارم همه اين شرارت‌ها را برملا كنم، بلكه چندتايي را به باد انتقاد مي‌گيرم تا نشان دهم بايد دقت داشته باشيم. با چند اصطلاحي كه كاربرد گسترده دارند شروع مي‌كنم و سپس به سراغ آنهايي مي‌روم كه در اقتصاد يا سياست بيشتر كاربرد دارند.

اما پیش از توجه به اين نمونه‌هاي خاص، نگاه کوتاهی به يك خطاي معناشناختي بكنيم. در این خطا، معناي یک اصطلاح در وسط استدلال تغيير مي‌کند. براي مثال در یک مقاله به درستي اشاره مي‌شود كه توزيع قدرت سياسي بر تئوري‌هاي علمي تاثيرگذار است: براي نمونه، قدرت سياسي روي اينكه دولت چه نوع پروژه‌هاي تحقيقاتي را تامين مالي كند تاثير مي‌گذارد؛ بنابراين بر آنچه که دانشمندان كشف مي‌كنند تاثير مي‌گذارد. تا اينجا هيچ ايرادي وارد نيست، اما چند صفحه بعد، واژه «تاثير مي‌گذارد» به «تعيين مي‌كند» تغيير مي‌يابد و نتيجه مي‌گيرد كيفيت عيني شواهد اهميتی نداشته و تئوري‌هاي علمي ارزش حقيقي ندارند.

برخي اصطلاحات و عبارات پرکاربرد

«شايد»: جهش خلاف منطق از «شايد اينطور باشد» به «است»
با واژه ساده و ظاهرا بي‌غرض «شايد» شروع مي‌كنيم. اين واژه كاربرد كاملا مشروعي دارد، اما گاهي واقعا مساله‌ساز مي‌شود، چون كه با دو معناي بسيار متفاوت به كار مي‌رود. يك وقت از «شايد» استفاده مي‌شود تا صرفا نشان داده شود كه چيزي مي‌توانست اتفاق بيفتد و نمي‌توان اين امكان را رد كرد كه بگوييم اگر A رخ دهد، منجر به B خواهد شد. چون چيزهایی زیادی اتفاق مي‌افتد و A اثرات مستقيم و غيرمستقيم بسياري دارد، اغلب دشوار است منكر اين عبارت امكاني شويم كه بله، حقيقتا B شايد از A پيروي مي‌كند، اما چقدر احتمال آن مي‌رود؟ به ما گفته نشده است. در عين حال چند صفحه بعد، به طور ضمني، معناي «شايد» چنان تغيير مي‌كند كه نه فقط يك امكان، بلکه دلالت بر احتمال قابل توجهي دارد؛ به طوري كه جمله‌ای شبيه اين تحویل ما داده می‌شود: «نشان داديم A منجر به B مي‌شود.»

به‌علاوه برخي اوقات، چندين «شايد» خواننده را احاطه مي‌كنند. فرض كنيد A منجر به B مي‌شود، B ممكن است منجر به C، C به D،D به E و E به F شود. براي يافتن اين احتمال كه A منجر به F خواهد شد بايد احتمالات نشان داده شده به وسيله هر يك از اين شايدها را ضربدر هم كنيد. حتي اگر احتمال آنها مثلا 80 درصد بود (و مستقل از همديگر باشند)، زماني كه 80 درصد را پنج بار در خودش ضرب كنيد به احتمال 26 درصدي می‌رسیم. در عين حال ترديد دارم بسياري خوانندگان از همه جا بي‌خبر متوجه اين نكته شده باشند كه اگر چه هر گام در استدلال احتمال بالايي دارد، احتمال اينكه A به F منجر شود نبايد بالا باشد. پس معلوم می‌شود چرا استدلال‌هاي شيب لغزنده محبوبيت بالايي دارند. حواستان به زنجيره طولاني شايدها باشد.
«شايد»، تنها كلمه‌اي نيست كه باعث سردرگمي بين آنچه امكان دارد با آنچه احتمال دارد مي‌شود. «مي‌تواند» نيز قابليت ايجاد چنين آشفتگي دارد، اگر چه با حد و اندازه كمتر، چون كه دست كم به تفكيك بين امكان دارد و احتمال مي‌رود اشاره مي‌كند.
كمّي كردن احتمالات به شكل درصد يا نسبت، اغلب نيازمند دقتی بيشتر از آني است كه مي‌توانيم فراهم سازيم و در بيشتر زمینه‌ها نامناسب به نظر مي‌رسد، در حالي‌كه «ممكن است» يا «امكان دارد» اصطلاحات مبهمي هستند و اگر زياد استفاده شوند احساس دو پهلو حرف زدن به وجود می‌آید.

«توضیح دادن» چیزی، آيا «دليل» آن هم می‌شود؟
كلمه دمدمی ديگر «توضیح دادن» است. وقتي برخي رويدادها را به بخش‌هاي تشكيل‌دهنده آن جدا مي‌كنيم منطقي است به خواننده بگوييم اندازه هر كدام از اين بخش‌ها چقدر است، براي مثال اينكه افزايش سرمايه‌گذاري، 40 درصد افزايش GDP ما را توضیح می‌دهد (يعني نشان مي‌دهد يا برابر است). يا فرض كنيم برایتان سوال است كه چرا قيمت‌ها سال گذشته اينقدر زياد افزايش يافت. به شما گفته مي‌شود كه مثلا 80 درصد افزايش با قيمت خدمات و 20 درصد دیگر با قيمت كالاها قابل توضیح است. چنین اطلاعاتی مي‌تواند براي برخي اهداف مفيد باشد.

تا اينجا عالي است، اما مشكلي وجود دارد. اصطلاح «توضیح می‌دهد» را نه فقط مي‌توان به عنوان «نمايانگر است» بلكه به عنوان «باعث آن شده است» نيز خواند. اگر از مثال‌هاي بالا استفاده كنيم 40درصد افزايش GDP به علت افزايش سرمايه‌گذاري و 80 درصد تورم به علت افزايش قيمت خدمات است و اين چيز كاملا متفاوت ديگري است. بنگاه‌ها براي سرمايه‌گذاري مجبورند كالاهاي سرمايه‌اي بخرند و چون آنهايي كه در توليد اين كالاها مشغول هستند بخشي از درآمد تازه به دست آمده خود را خرج مي‌كنند، درآمد سايرين نيز افزايش مي‌يابد؛ به طوري كه افزايش سرمايه‌گذاري احيانا مسوول- به معناي علّي «توضیح دادن»- بيش از 40 درصد افزايش GDP بوده است. داستان مشابهي را مي‌توان درباره افزايش قيمت‌ها گفت. اينكه افزايش قيمت خدمات، 80 درصد افزايش كلي قيمت‌ها را توضیح می‌دهد- به معناي نمايانگر است، نه اینکه افزايش قيمت خدمات باعث 80 درصد افزايش كل قيمت‌ها شده است. آزمايش ذهني زير به آساني اين را نشان خواهد داد. فرض كنيد قيمت خدمات اصلا افزايش نيافته باشد، اما بانك مركزي باعث شود عرضه پول 5 درصد افزايش يابد. در اين حالت كه قيمت خدمات افزايش نمي‌يابد، مردم پول بيشتري دارند تا صرف ساير اقلام كنند. نتيجه اينكه، قيمت اين اقلام بيش از آنكه واقعا افزايش مي‌يافت افزايش یافته است. ثابت نگه داشتن قيمت خدمات، نرخ تورم را به ميزان 80 درصد كاهش نداده است. مثال ديگري مي‌آوريم: مركز تحقيقات تغييرات اقليمي تيندال برآورد كرد كه در سال 2004، خالص صادرات توضیح‌دهنده 23 درصد انتشار گازهاي گلخانه‌اي چين است. فرض كنيد چين صادراتش را كاهش داده بود و براي اينكه جلوي افزايش شديد بيكاري را بگيرد، در عوض تقاضاي داخلي را تحريك كرده باشد. خالص صادرات آن حالا ديگر 23 درصد انتشار آلودگي به حساب نمي‌آيد، اما آيا ميزان انتشار آلودگي چين كمتر شده است؟

«علت ريشه‌اي»: امتياز دادن به يك علت
مثالی ديگر از يك اصطلاح مغشوش و اصطلاحي كه من ترديد دارم اثر روشنگري در بيشتر استدلال‌ها داشته باشد، «علت ريشه‌اي» است. ما همه مي‌دانيم كه گياهان از ريشه رشد مي‌كنند و اينكه معلول‌ها از علت‌ها ظاهر مي‌شوند، پس چرا دو كلمه را تركيب نکرده و استعاره‌ای از طبيعت را استفاده نكنيم؟ دليل قانع‌كننده‌اي هست. چون عليت مفهوم به شدت پيچيده و مشكلي است، از آن مي‌گذريم و به بخش «ريشه‌ها» نگاه مي‌كنيم. آيا اين هيچ معنايي دارد يا مثل كلمه «منظم» كه روزنامه‌نگاران اغلب به «جنگ» مي‌افزايند و جنگ منظم مي‌سازند صرفا روش استفاده از دو كلمه است؛ در حالي‌كه يك كلمه را هم مي‌توان به كار برد؟ لزوما نه، چون که دو مورد استفاده يكي مجاز و ديگري غیرمجاز دارد. اينجا يك مثال از مورد مجاز مي‌آوريم. فرض كنيد ما سه علت مهم از يك پديده شناسايي كرديم. سپس كسي اشاره مي‌كند كه اين سه علت به ترتيب، همگي يك علت واحد دارند. آن علت پس شايسته صفت «ريشه‌اي» خواهد بود.

اما هميشه «علت ريشه‌اي» به اين شيوه به كار نمي‌رود. در عوض، كلمه «ريشه» استفاده مي‌شود تا يواشكي وارد ايده‌اي شود كه اين علت خاص نسبتا مهم‌تر يا با ارزش‌تر از هر علت ديگري است. من مي‌گويم «يواشكي وارد مي‌شود» چون معمولا هيچ دلايلي ارائه نمي‌شود كه چرا اين علت بايد جدا شود. احتمال زيادي دارد كه وقتي كسي مي‌گويد «علت ريشه‌اي جنايت، فقر است» او آن را علت ريشه‌اي مي‌نامد نه عمدتا، چون كه معتقد است فقر بنيان همه علت‌هاي ديگر است كه او مي‌تواند فكر كند، بلكه چون او فكر مي‌كند كاهش فقر يك هدف سياست‌گذاري مهم به دلايل ديگري نيز هست. فرض كنيد يك محافظه‌كار مي‌گويد: «علت ريشه‌اي جنايت، افول انسجام خانوادگي است،» و يك ليبرال جواب مي‌دهد: «نه علت ريشه‌اي، فقر است.» آنها دو چيز مشترك دارند؛ هر دو به علت جنايت اشاره مي‌كنند و ادعا مي‌كنند- بدون آوردن هيچ توجیهي- كه اين علت خاص بسيار مهم‌تر يا قابل توجه‌تر از ساير علت‌ها است.

نمي‌خواهم بگويم همه علت‌ها برابر هستند و وقتي درباره علت‌هاي X صحبت مي‌كنيم بايد همه شرايط مورد نياز براي رخ دادن X را فهرست كنيم. چنين كاري ناممكن است. مي‌توان به همه علت‌ها به جز يكي به عنوان علل پيش‌زمينه برخورد كرد و روي آن يكي متمركز شويم كه مي‌خواهيم تاكيد نماييم، اما بايد بتوانيم دلايل خوبي بياوريم كه چرا ما اين يكي و نه ديگران را انتخاب كرديم يا دليلی براي فكر كردن بدهيم كه آن يك اهرم آماده براي كنترل كردن X به ما مي‌دهد. صرف اينكه آن را علت ريشه‌اي بناميم كفايت نمي‌كند. به جاي «ريشه»، از«اساسي»، «بنيادي» و غير آن استفاده کنیم هم همین‌طور است؛ نياز به يك تبيين و نه كلمه جانشين است.

برخي اصطلاحات و عبارات مرتبط با اقتصاد و سياست

1- «چپ» يا «راست» يا فقط گيج‌كننده؟
انقلاب فرانسه برخي چيزهاي خوب و برخي چيزهاي بد داشت. در بين چيزهاي بد یکی اين بود كه در مجلس ملي، اعضاي محافظه‌كارتر در سمت راست و اعطاي راديكال‌تر در سمت چپ مي‌نشستند. انگار اين باعث ايده ساده انگارانه‌اي شد كه مي‌توان هندسه مسطح را در علم سياست به‌كار برد و هر كسي را به صورت چپ يا راست طبقه‌بندي کرد. اين فرض ساده‌انگارانه است؛ چون فرض مي‌گيرد همه سياست را مي‌توان به مقوله واحدی تقليل داد يا مردمي كه در يك موضوع، موضع چپ مي‌گيرند معمولا در ساير موضوعات همچنين رفتاري دارند و همين ماجرا براي راست هم برقرار است. برخي اوقات يكي از اين دو شرط برقرار است، اما برخي اوقات هيچكدام برقرار نيست. براي مثال فاشيسم يا پوپوليسم معاصر آمريكايي در كجا قرار مي‌گيرد؟ يا بر همين منوال وقتي دموكرات‌ها عليه تجارت آزاد و جمهوری‌خواهان به نفع آن سخن مي‌گويند چه كسي چپ و چه كسي راست است؟
اگر اصطلاحات «چپ» و «راست» در بستر سياسي معاصر تقريبا نامنسجم هستند، درباره «ليبرال» و «محافظه كار» چه مي‌گوييم؟ آنها نيز در هم برهم هستند. مشكل تا حدي اين است كه حزب دموكرات، برخي مواضع اصلي برگزيده است كه قانونا مي‌توان «ليبرال» ناميد و حزب جمهوريخواه برخي مواضع برگزيد كه مي‌توان قانونا «محافظه‌كارانه» نامید، ساير مواضعي كه دموكرات‌ها برگزيدند تا كشش و جذابيت خود را در نظر راي‌دهندگان معين افزايش دهند «ليبرال» نامیده می‌شود و حالتي مشابه براي جمهوريخواهان صادق است.
سه انتخاب در برابر من وجود دارد: تلاش در بسط يك مجموعه منسجم از اصطلاحات جايگزين؛ كلا اجتناب از مفاهيمي مثل ليبرال و محافظه‌كار يا استفاده از اين اصطلاحات (يا هم‌خانواده‌ها) به همان معناي غيردقيق روزمره. اولين اينها نيازمند يك كتاب درباره انديشه سياسي است كه اين كتاب، آن نيست. انتخاب دوم، اینكه از اين اصطلاحات دوري گزينيم، نيازمند درازگويي‌هاي بي‌جایی است كه احيانا منجر به آشفتگي بيشتري مي‌شود تا روشنگر باشد؛ بنابراين من با پوزش از خوانندگان، اصطلاحات «ليبرال» و «محافظه‌كار» را در نسخه متعارف و غيردقيق‌شان استفاده مي‌كنم.

2- بوروكراسي
ما معمولا بوروكراسي را با دولت يكي مي‌گيريم و محافظه‌كاران از نفرت ذاتي ما نسبت به بوروكراسي به عنوان استدلال محكم سياسي عليه دخالت دولت استفاده مي‌كنند. مثل اواسط دهه 1990 که طرح بيمه تندرستي كلينتون را عقيم كردند، اما شناسايي بوروكراسي به عنوان بيماري منحصرا دولتي، اشتباه است، چون بوروكراسي ويژگي منتسب به همه سازمان‌هاي مدرن امروزي است. سازمان‌هاي بزرگ براي جلوگيري از ناسازگاري و مهار تصميمات خودسرانه توسط كاركنان سطح پايين و متوسط و نيز جلوگيري از گرفتن تصميمات متضاد با اهداف سازمان، بايد انعطاف‌پذيري را فدا كرده و با اهداف مكتوب رسمي فعاليت كنند كه همان بوروكراسي است. مالك- مدير فروشگاه كوچك توان چانه‌زني با مشتري خود را دارد که در صورت نیاز قيمت را كاهش دهد، اما اگر فروشگاه بزرگ زنجيره‌اي به فروشندگان خود اجازه مي‌داد آزادانه چانه‌زني كنند، احتمال داشت قيمت‌ها را به ویژه براي دوستانشان، بسیار زياد پايين بياورند، چون آنها انگيزه اندكي براي حداكثرسازي سود فروشگاه دارند. به همين ترتيب اگر شركت بيمه حوادث از قواعد رسمي پيروي نكند و به ارزیابان خود بگويد از فهم متعارف استفاده كنند، پراكندگي‌هاي بسيار زيادي در برخورد با مطالبات مشابه وجود خواهد داشت.
پس چرا ما اينقدر زياد درباره بوروكراسي دولتي و بسيار كمتر درباره بوروكراسي بخش خصوصي مي‌شنويم. يك تبيين كه در ادامه به آن خواهم پرداخت اين است كه به دلايل روشن و منطقي، بوروكراسي بيشتري در دولت داريم. تبيين ديگر، تقسيم كار عجيب و غريبي است كه طبق آن، محافظه‌كارها، به انتقاد شديد از دولت مي‌پردازند كه بوروكراتیک است در حالي‌كه ليبرال‌ها به انتقاد از بنگاه‌هاي خصوصي مي‌پردازند كه زيادي حريص هستند. در واقعیت امر هم بنگاه‌ها بوروكراتيك بوده و هم دولت حريص است. بيشتر نهادهاي دولتي مشتاق افزايش بودجه خود هستند. سوم، گاف‌هايي كه بوروكراسي‌های دولتي مي‌دهند خوراك خوبي براي رسانه‌ها است. حس طغيان ما را عليه كساني كه قوانين را بر ما تحميل کرده و مثل فرادست عمل مي‌كنند، تحريك مي‌كند. يك گزارش خبري كه نيروي هوایی 7 هزار دلار بابت قهوه‌جوش داده است خوانندگان مشتاقي پيدا مي‌كند، به ویژه اگر به آنها گفته نشده باشد هواپيماهاي تجاري نيز حدود همين مبلغ را براي قوه‌جوش در هواپيماهايي به همان بزرگي هواپيماهاي نفربر نيروي هوايي مي‌پردازند و ما بسياري ماجراهاي وحشتناك بوروكراتيك درباره بنگاه‌هاي خصوصي نمي‌شنويم؛ چون روزنامه‌نگاران دسترسي كمتري به آنچه در آنجا مي‌گذرد دارند. به طور كلي بايد مراقب ماجراهاي هراس‌برانگیز رسانه‌ها بود. از اين واقعيت كه برخي رفتار شرارت‌بار توجه رسانه‌اي زيادي دريافت مي‌كند می‌فهمیم كه آنها بسيار غيرمعمول بوده و حالت عادي ندارند.
همان‌طور كه اشاره شد، ادارات دولتي جداي از تاثیر اندازه معمولا بسيار بزرگ‌ترشان، حقيقتا در مقايسه با بنگاه‌هاي خصوصي آمادگي بيشتري برای ابتلاشدن به بيماري بوروكراتيك دارند و همين‌طور هم بايد باشد. در بنگاه‌ها، كاركناني كه با عموم سروكار دارند در معرض نظارت دقيق مديراني هستند كه در خدمت هدف كسب و كار يعني حداكثرسازي سود مي‌باشند، نسبت به كاركنان دولتي كه تحت نظارت راي‌دهندگان هستند؛ بنابراين كاركنان دولتي بايد مقيد به قوانين بيشتري باشند. به‌علاوه در مورد بيشتر فعاليت‌هاي دولتي، هيچ معيار روشني نداريم كه كارآيي مدير را قضاوت نماييم؛ بنابراين قدرت صلاحديدي دادن به آنها خطرات بيشتري دارد. بيشتر بنگاه‌ها مي‌توانند به مديران خود قدرت صلاحديدي قابل‌ملاحظه‌اي در استخدام و اخراج كاركنان بدهند؛ چون آنها مي‌دانند مدير انگيزه استخدام و حفظ كارآترين نيروي كار را دارد؛ رتبه شایستگی وی به آن بستگي دارد. در عوض دولت‌ها متكي به نظام خدمات كشوري هستند. آنهايي كه از بوروكراسي دولتي شكايت مي‌كنند حتي شاكي‌تر خواهند شد اگر ما به «نظام تاراج و غنيمت» قديم بازگرديم، نظامی كه به حزب برنده شده در قدرت اجازه مي‌داد تا كاركنان متعلق به حزب ديگر را اخراج كند و هواداران خويش را به استخدام درآورد.

3- «طبقه متوسط»
«طبقه متوسط» دقيقا چيست؟ بيشتر آمريكايي‌ها خودشان را طبقه متوسط مي‌نامند، اما اين اصطلاح همچنين براي کسانی به كار مي‌رود كه درآمدشان رقم زيادي از ميانه درآمدها بيشتر نيست و اينكه با «بيشتر مردم» متفاوت است. در اوقات ديگر براي نشان دادن مردمي كه فقير نيستند يا مردمي كه ارزش‌هاي معيني را پاس مي‌دارند يا مردم «مورد احترام» يا «ما» به كار مي‌رود.
از يك جنبه، معناي بي‌ثبات اصطلاح «طبقه متوسط» نقش دولت را گسترش داده است. وقتي برخي گروه‌هاي همسود در جست‌وجوي حمايت عمومي براي برنامه دولتي‌ای هستند كه به آن گروه نفع مي‌رساند، اغلب خودشان را «طبقه متوسط» مي‌نامند، تصوير خانواده سختكوش طبقه كارگر را در نظر مجسم مي‌سازند كه عليه بدشانسي‌هاي روزگار مبارزه مي‌كند تا اهداف خود را تامين كند، وقتي در واقع اكثر اعضاي آن از امكانات نسبتا عالي برخوردارند. يا مي‌تواند برنامه پيشنهادي را ابتدا به خانواده‌هايي محدود سازد كه بيشتر مردم به تقريب طبقه متوسط ملاحظه مي‌كنند و سپس طي سال‌ها، قدم به قدم، سقف درآمد حائز شرايط بودن را بالا ببرد تا اينكه «طبقه متوسطی» كه برنامه پوشش مي‌دهد ثروتمندان را نيز شامل گردد، اما از جهت ديگر، استفاده گسترده اصطلاح «طبقه متوسط»، نقش دولت را كاهش داده است؛ چون با وجود مردم حتي نسبتا فقير كه خودشان را طبقه متوسط ملاحظه مي‌كنند، پشتيباني سياسي براي برنامه‌هاي کمک به فقرا کمتر می‌شود.

4- كالاهاي لوكس ضروري يا كالاهاي ضروري لوكس
هنگامي كه درباره خريدهايمان فكر مي‌كنيم، «ضروري» و «لوكس» اصطلاحات راحتي هستند چون در اين مورد، معيار آسان خريدهاي عادي خودمان را در اختیار داريم كه به ما اجازه مي‌دهد بگوييم آيا بايد حداقل يك كم احساس گناه در مورد خريدمان داشته باشيم يا خير، اما چنين معيارهايي ذهني بوده و از شخصي به شخص ديگر فرق مي‌كند و بستگي به درآمد و سليقه افراد دارد. براي مثال زماني لوله‌كشي آب گرم كالاي لوكس محسوب مي‌شد؛ بنابراين مفهوم لوكس بودن براي اقتصاددانان كاربرد اندكي دارد و بهتر است به اخلاق‌گراياني سپرده شود كه به تقبيح عيب و ضعف‌هاي نوع بشر مشغول هستند.
اگر مفهوم كالاهاي لوكس را كنار بگذاریم، مفهوم عكس آن يعني كالاهاي ضروري را نيز مي‌توانيم رها كنيم. هر از گاهي عده‌اي از مردم سعي كرده‌اند جان تازه‌اي به ايده كالاهاي ضروري ببخشند و استدلال مي‌كنند كه ما نياز به حداقل مقدار غذا، پوشاك و سرپناه براي زنده‌ماندن داريم. به‌علاوه براي اينكه ما موجودات اجتماعي بتوانيم در حد مناسبي به وظيفه خود عمل كنيم نياز به رفع حداقل معين مصرف به ویژه در پوشاكي داريم كه جامعه ما ايجاب مي‌كند. سپس همه مخارج ديگر را بايد لوكس ناميد، اما «نيازهاي اجتماعي» را نمي‌توان به روشني از هم‌جدا كرد، به‌طوري كه آنچه ما لوكس مي‌ناميم تقريبا دلبخواهي است و هيچ لطفي ندارد كه بگوييم كالاهاي معين مثل غذا، ضروري هستند به طوري كه براي مثال خريد غذا بايد از ماليات بر فروش دولتي مستثنا گردد. همه غذاها ضروري نيستند. شكلات گران قيمت بلژيكي كه من مي‌خرم ضروري نيست. روي هم‌رفته بهتر است تعريف جورج استيگلر را برگزينيم كه كالاي لوكس چيزي است كه ما فكر مي‌كنيم ساير مردم بايد بدون آن زندگي كرده و كاري به آن نداشته باشند. اين حداقل باعث مي‌شود از قضاوت ارزشي كه در ذات اصطلاحاتي مثل لوكس و ضروري هستند خودداري كنيم.
با اين‌حال، اقتصاددانان در برابر پافشاري مردم به اين كه دسته‌بندي به نام «ضروري» و «لوكس» وجود داشته باشد، تسليم شده‌اند. از اين رو، آنها با ارائه تعريفی خيلي دقيق اجازه داده‌اند تا مردم به آن بحث برگردند؛ ضروري‌ها كالاها و خدماتي هستند كه هنگام افزايش درآمدمان، درصد كوچك‌تري از درآمد را صرف آن مي‌كنيم و لوكس‌ها كالاها يا خدماتي هستند كه درصد بزرگ‌تري از درآمدمان را صرفشان مي‌كنيم، اما با همه اينها، اقتصاددانان به ندرت اين اصطلاحات را به كار مي‌برند.

5- آيا واقعا اتلاف منابع داريم؟
هر كسي به مخالفت با اتلاف منابع برمي‌خيزد و حجم زيادي از اتلاف در دولت ديده مي‌شود؛ بنابراين تعجبي ندارد كه سياستمداران به خصوص از جناح محافظه‌كار، وعده حذف اتلاف‌ها را بدهند. همچنين تعجبي ندارد كه آنها عمدتا شكست بخورند چون هزینه‌ای که به نظر یک شخص اتلاف می‌آید، برنامه ارزشمند شخص ديگري است. شايد شما پشتيباني بنياد ملي علوم از پژوهش‌هاي اقتصادي را اتلاف منابع و بيمه دولتی سيلاب‌ها را برنامه ارزشمندي ببينيد، در حالي‌كه من دقيقا عكس آن فكر مي‌كنم. تا زماني كه ما نتوانيم به توافق بيشتري برسيم كه اكنون چه چيزي اتلاف منابع است، اتلاف افزايش خواهد يافت حتي اگر مقامات دولتي به سختي و هوشمندي سعي كنند جلوي آن را بگيرند و سياستمداران جناح راستي با تقبيح كردن آن خودي نشان ‌دهند.

6- تجارت: «آزاد» يا «منصفانه»
چيزي كه به طرفداران تجارت آزاد كمك مي‌كند اشاره ضمني مثبتي است كه واژه «آزاد» دارد. مخالفان تجارت آزاد هم با آن برتري به مخالفت برمي‌خيزند، اما نه با حمايت از تجارت «غيرآزاد» يا «محدودشده»، بلكه با تجارت «منصفانه». منظور آنها اين است كه غيرمنصفانه است به واردكنندگان اجازه دهيم از برتري دستمزدهاي پايين‌تر در ساير كشورها استفاده كنند و توليدكنندگان داخلي را از بازار به بيرون برانند و باعث شوند كارگران‌شان مشاغل خود را از دست بدهند، اما آيا «منصفانه» است كه كارگران بسيار فقيرتر در كشورهاي خارجي را از فرصت رقابت كردن با كارگران پولدارتر در آمريكا محروم سازيم؟ چنين رقابتي، در عین حال که دستمزد برخي كارگران آمريكايي را پايين مي‌آورد، دستمزد كارگران خارجي را بالا مي‌برد و چون كه اينها كمتر از همتايان آمريكايي خويش درآمد كسب مي‌كنند، نابرابري درآمدي جهاني كاهش مي‌يابد.
7- ماليات بر مردن
ماليات گرفتن از يك شخص به اين خاطر كه در حال مردن است هم غيرعادي و هم ناعادلانه به نظر مي‌رسد، به طوري كه دولت بوش دوم با نامگذاری ماليات بر املاك به عنوان «ماليات مرگ» موفق شد آن را دست‌کم به طور موقت از دستور كار مجلس نمايندگان خارج كند، اما اين ماليات بر مردن نيست، ماليات بر املاك و مستغلات بزرگي است كه به وارثان رسيده است. شما مجبور نيستيد آن ماليات را بپردازيد تا اجازه مردن بيابيد و بيشتر مردم فقیر بدون پرداخت آن مي‌ميرند. در سطح كلي، اثرات آن شبيه ماليات بستن بر دريافت‌كنندگان ارثيه است که نه عجيب و نه ناعادلانه به نظر مي‌رسد. استدلال‌ها در اين مورد بايد تبديل به بحثي شوند كه آيا ثروتمندان مجاز هستند همه ثروت اين جهاني خويش را به وارثان خود انتقال دهند- وقتي وارثان آنها پيش از اين هم از دسترسي بیشتر و بهتر به تحصيلات، مدارس، سفرها، دوستان و محيط نفع فراواني برده‌اند.
8- آيا رشد بايد پايدار باشد؟
به ما گفته شده است كه هدف بايد رشد «پايدار» باشد و چيزي در اين ميان هست که توجه را اگر چه فقط غيرمستقيم به این نکته متمرکز می‌سازد كه برخي اوقات اثرات نامطلوب رشد بر اثرات مطلوب آن غلبه مي‌كند. این واژه همچنين ما را ترغيب مي‌كند، تا نه فقط به اثرات حال بلكه به اثرات آينده هم نگاهي داشته باشيم و اين البته مهم است، اما به صورت دستوری خاص‌تر، اشتباه فهميده مي‌شود. فرض كنيد كالاي بادوام جديد مثل رايانه يا تلويزيون در بازار ظاهر مي‌شود و كاملا محبوبيت مي‌یابد. به طوری که به سرعت رشد خواهد كرد تا استفاده از آن همه جاگير شود و پس از آن آهسته‌تر رشد مي‌كند. آيا بهتر اين بود كه با نرخ پايداري رشد مي‌كرد تا خريداران بالقوه را به مدت طولاني‌تري منتظر نگه دارد؟ يا به اقتصاد در سطح كلان نگاه كنيم. فرض كنيد يك سياست باعث مي‌شود درآمد سرانه با نرخ 5درصد در سال بعد و با نرخ 2 درصد پس از آن رشد كند، در حالي كه سياست ديگر باعث مي‌شود تا درآمد سرانه با نرخ 2 درصد در همه سال‌ها رشد نمايد؟ آيا سياست اولي ترجيح ندارد؟ بلي، رشد پايدار به نظر گرم، دلپذير و معقول مي‌آيد اما آيا آن هميشه بهتر از رشد ناپايدار است؟ من گمان مي‌كنم همه چيزي كه طرفداران رشد پايدار مي‌خواهند بگويند اين است كه ما بايد حواسمان به اثرات محيط‌زيستي باشد. از اين جهت حق با آنها است اما چرا نياييم و فقط آن را بگوييم؟
9- «دموكراتيك» يا «برابرخواه»
شيوه استفاده از كلمه «دموكراتيك» اغلب دو معناي متمايز را مخلوط مي‌كند. يكي از آنها نظام دولتي بر پایه انتخابات با حق راي همگاني است در كنار قوانيني كه به مخالفان فرصت كافي براي فعالیت سیاسی مي‌دهد تا دولت را در انتخابات بعدي بركنار سازند. معناي ديگر آن برابرخواهي است، مثل زماني كه كسي يادآوري مي‌كند: «فرستادن بچه‌هايتان به مدرسه خصوصي دموكراتيك نيست.» چنين استفاده‌اي از اصطلاح «دموكراسي» كه نشان از برابرخواهي دارد، سلاح قدرتمندي در اختيار برابرخواهان مي‌گذارد. عملا همه آمريكايي‌ها احساسات مثبت قوي درباره دموكراسي به معناي اولي آن اصطلاح دارند؛ بنابراين زماني كه آنها به مخالفت با سياست‌ها و رويه‌هايي مي‌پردازند كه برچسب «دموكراتيك» خورده‌اند احساس خوبي ندارند، حتي اگر اينها فقط در معناي دومي خود دموكراتيك باشند. در عين حال بسياري از آنها در مخالفت با سياست‌هایی که تحت عنوان برابرخواهانه عرضه می‌شوند درنگ نمي‌كنند.
10- آيا حرص و آز تا اين حد بد است؟
قطعا حرص نام بدي يافته است، اما حرص دقيقا چيست؟ وقتي آدم به خوبي تغذيه شده‌اي را مي‌بينيم كه به سرعت غذا را قورت مي‌دهد، در حالي‌كه نگاه حريصانه‌اي به تكه غذای باقيمانده در ديس مي‌اندازد يا وقتي بچه‌اي را مي‌بينيم كه اسباب بازي‌هاي بسياري دارد و اسباب بازي‌ها را از ساير بچه‌ها چنگ مي‌زند، پس من مي‌توانم بگويم «بله، اين همان حرص است.» اما در علم اقتصاد مسائل معمولا به همين سادگي نيستند. چند سال قبل نيويورك تايمز مقاله‌اي درباره ماهيگيري بيش از حد در خليج كاليفرنيا منتشر كرد با اين عنوان كه «در مكزيك، حرص ماهیگيران ماهي‌ها را نابود می‌کند.» مقاله فعاليت‌هاي شركت‌ها، دولت‌هاي محلي و ماهيگيران را توصيف مي‌كرد، بسياري از اين ماهيگيران ظاهرا آدم‌هاي فقيري بودند كه براي زنده ماندن وابسته به اين فعاليت بودند. آيا نيويورك تايمز مجاز بود آنها را حريص توصيف كند؟ آيا امكان استفاده از كلمه «حريص» وجود داشت چون شركت‌ها نيز در ماهيگيري دخيل بودند؟ اگر اينطور است آيا اين شركت‌ها «حريص» بودند چون كه آنها سعي دارند سود هنگفتي به جيب بزنند يا اينكه آنها فقط سود عادي كسب مي‌كنند؟ گزارش هيچ چيز به ما نمي‌گويد و آيا خود روزنامه هم با كسب سود هنگفت مخالف است؟
سه پرسش دردسرساز ديگر در اين‌باره وجود دارد كه منظور ما از حرص و برداشت ما نسبت به آن چيست: فرض كنيد يك فرد دانشگاهي مشتاق است به مقالاتش مرتب ارجاع داده شود كه سنجه مرسوم دستاورد علمي است. پس او در مقالات خود استناد غيرضروري به مقالات همكاران خود مي‌كند به اين اميد كه آنها معامله به مثل خواهند كرد. آيا او آدم حريصي است يا اينكه براي صحبت كردن درباره حرص بايد پولي هم در میان باشد؟ اگر اينطور است پس احتمالا برخي از «گفت‌وگوها درباره حرص» چيزي بيش از تلاش دانشگاهيان زهدفروش (كه بيش از آنكه با پول پاداش بگيرند با اعتبار دانشگاهي پاداش مي‌گيرند،) براي اين نيست كه ادعا كنند آنها از لحاظ اخلاقي بر اهالی كسب و بازار كه پاداش‌شان عمدتا به شكل پولي مي‌آيد برتري دارند. دوم اينكه در جایی كه دانشگاهيان و روزنامه‌نگاران نيز به پاداش‌هاي پولي متوسل مي‌شوند، آيا آنها مصون از گناه حرص هستند، چون كه پاداش‌هاي پولي آنها به صورت حقوق و نه سود مي‌آيد؟ سوم اينكه چرا روشنفكران و رسانه‌ها اين حد زياد با رذيلت حرص مشكل دارند تا با ساير رذيلت‌ها؟ آيا علت اين است كه آنها خودشان را كمتر حريص‌تر از ساير طبقات فرادست مي‌بينند و بنابراين همدردي كمتري با گناه حرص مي‌كنند تا با ساير گناه‌ها؟ اين روزها كمتر درباره گناه غرور و خودپسندي مي‌شنويم.

سرانجام اينكه مگر قرار نيست شركت‌ها سودشان را حداكثر سازند؟ آيا با اين كار وظيفه امين بودن خود نسبت به سهامداران را به درستی انجام نمی‌دهند و نیز نيرويي كه آنها را وارد مي‌سازد تا به دنبال تخصيص کارآی منابع باشند؟ گفتن اينكه آنها بايد فقط به دنبال سود «معقول» و نه سود «شرم‌آور» باشند پاسخ كافي نيست. چگونه اين اصطلاحات را تعريف كنيم؟ به‌علاوه اگر سودها در حد قابل توجهي نوسان مي‌كند شايد نياز به سودهاي شرم‌آور در يك سال باشد تا زيان‌هاي سنگين‌ وارده در سال‌هاي ديگر را جبران نمايد. به همين ترتيب، در مورد سرمايه‌گذاري‌هاي بسيار پرريسك، نياز به چشم‌انداز سودهاي شرم‌آور در صورت موفقيت سرمايه‌گذاري است تا به عنوان يك طعمه و جذبه براي جبران احتمال بسيار بيشتر ضرردهي باشد.
اما منظور اين نيست كه همه حرص‌ها فضيلت هستند. وقتي آدام اسميت نفع شخصي را تحسين مي‌كرد، آنچه در ذهنش داشت نفع شخصي روشنگرانه بود و اين اغلب مستلزم حساسيت اخلاقي به مطالبات ديگران است. مثلی در وال استريت هست كه مي‌گويد: «مي‌توان با موضع گاو صفت (خوش‌بینانه) پول درآورد، مي‌توان با موضع خرس صفت (بدبینانه) پول درآورد، اما نمي‌توان با موضع خوك‌صفت (حریصانه) پول درآورد.».

11- بد استفاده كردن از «بهره‌كشي»
بهره‌کشی مثل حرص واژه‌اي است كه تقبيح آن آسان‌تر از تعريف آن است. براي گفت‌وگوي جدي درباره كارگراني كه استثمار شدند نياز به معياري براي تعيين دستمزد مناسب داريم و اين همان جايي است كه مشكل ايجاد مي‌شود. از جنبه احساسي- اما نه فكري- ارضاكننده است كه دستمزد مناسب را حداقل در سطح دستمزد معيشتي تعيين كنيم، اما دو مشكل به‌وجود مي‌آيد. نخست، خود اصطلاح «دستمزد معیشتي» مبهم است. اگر استانداردهاي كشورهاي صنعتي را به‌كار ببريم، پس بيشتر كارگران در بيشتر كشورهاي در حال توسعه استثمار مي‌شوند، اما وقتي مي‌گوييم حتي كارگراني كه در كشورشان بيش از دستمزد ميانه دريافت مي‌كنند دستمزد معيشتي دريافت نكرده‌اند چه معنايي پيدا مي‌كند؟ دوم اينكه آيا معني دارد درباره كارگر استثمارشده صحبت كنيم اگر دستمزد وي برابر با ارزش آنچه او توليد مي‌كند باشد يا به طور دقيق‌تر برابر بهره‌وري نهايي وي، يعني تغيير در ارزش محصول به علت اينكه او را استخدام كرديم؟ و چگونه مي‌توان گفت آن مبلغ چقدر است و چرا فرض مي‌كنيم حداقل برابر با دستمزد معيشتي است؟ حداقل يك پيش فرض وجود دارد كه با فرض بازارهاي كار و محصول معين، كلا به كارگران معادل محصول نهايي آنها پرداخت مي‌شود، چون اگر محصول نهايي كارگران از دستمزدشان تجاوز كند، بنگاه انگيزه می‌یابد كارگر بيشتري استخدام نمايد تا هر دو به برابري برسند. مسلما اين پيش فرض كاملا قوي نيست چون بنگاه‌هايي دیده می‌شوند كه دستمزدهاي بسيار متفاوتي براي همان نوع كار مي‌پردازند، اما در سطح كلي كه نگاه كنيم پيش‌فرضی منطقي به نظر مي‌رسد. پس این همه صحبت درباره استثمار برنامه‌ريزي شده چه می‌شود؟ هيچ‌كدام از اينها منكر اين نيست كه در برخي كشورها، مواردي از استثمار، در برخي كشورها حتي بردگي وجود داشته است، اما آن استثمار، ويژگي ذاتي و منظم نظام بازار نيست.

12- بنگاه‌هاي بزرگ يا فقط بنگاه‌ها
درباره بنگاه‌هاي بزرگ چيزهاي زيادي به ما گفته شده است مثل اينكه فقط دغدغه سودآوري دارند. به خاطر استدلال فرض كنيد همه اين اتهامات درست باشد. هنوز اين پرسش باقي است كه چرا کسانی كه چنين ادعايي می‌کنند اينقدر شرم دارند كه فقط درباره شركت‌هاي بزرگ مي‌گويند به جاي اينكه درباره شركت‌ها به طور كلي بگويند. آيا بنگاه‌هاي بزرگ‌تر توجه بيشتري به سود دارند و حريص‌تر از بنگاه‌هاي كوچكتر هستند؟ من ترديد دارم. اگر چه كساني كه بنگاه‌هاي بزرگ را مديريت مي‌كنند معمولا منافع شخصي عظيمي در سودآوري بنگاه‌هايشان دارند، به نظر احتمال بالايي دارد كه وقتي به صورت درصدي از ثروتشان يا درصدي از ارزش ويژه بنگاه محاسبه مي‌شود منافع آنها كمتر از مديران بنگاه‌هاي كوچك مي‌شود، به طوري كه آنها انگيزه كمتري دارند تا هر سنت سود بالقوه را آنا بگيرند. احتمالا چنین اثری با اين واقعيت كه مديران بنگاه‌هاي بزرگ تماس‌هاي شخصي كمتري با مشتريان و كاركنان خود نسبت به مديران بنگاه‌هاي كوچك دارند خنثي شده يا حتي بيشتر از خنثي مي‌شود. اعتراف مي‌كنم كه من داده‌هايي ندارم تا از اين حدس پشتيباني كند اما آنهايي هم كه اتهامات خود را بر شركت‌هاي بزرگ متمركز كردند داده‌اي ندارند. آيا احتمال اين است كه منتقدان بر «شركت‌هاي بزرگ» تمركز مي‌كنند چون بيشتر ما احتمال بيشتري می‌رود كه مديران اجرايي كسب و كارهاي كوچك را نسبت به شركت‌هاي بزرگ مي‌شناسيم (و انسان بودن آنها را ارج مي‌نهيم) ؟ آيا آنها، كسان ديگر را شيطان و ديو نشان مي‌دهند.
13- قانون عرضه و تقاضا
اينكه آيا علم اقتصاد «قوانينی» به معناي علوم فيزيكي دارد يا خير، به هيچ وجه روشن نيست؛ تنها مثال غالبا ذكر شده اين است كه به فرض ثبات ساير شرايط، قيمت پايين‌تر باشد مقدار بيشتري خريداري مي‌شود. با همه اينها برخي مردم به ما اطمينان خاطر مي‌دهند كه: «شما نمي‌توانيد قانون عرضه و تقاضا را باطل كنيد.» شايد شما نتوانيد، اما مي‌توانيد يا بايد بتوانيد آنچه را منظورتان است توضیح دهید. در حالي‌كه اگر اين عبارت به دقت محدود شود درست است، اما درست نيست اگر به صورت چماقي استفاده شود (كه اغلب همين كار هم مي‌شود) و به پيشنهاد براي دخالت دولت حمله گردد. فرض كنيد دولت از محل پايين آوردن سهم بيمه‌اي كه به پزشكان پرداخت مي‌كند هزينه‌هاي گسترش بيمه تندرستي را تامين نمايد. اگر کسانی كه مخالف هستند این ادعا را مطرح کنند که قانون عرضه و تقاضا مي‌گويد چنین كاری باعث خواهد شد برخي بيماران بيمه‌شده دولتي در پیدا کردن پزشك دچار مشكل بيشتري شوند، حق با آنها است- اما فقط تا حد محدودي، چون كه بيشتر پزشك‌ها نمي‌توانند بدون پذيرش تعدادي بيمار بيمه شده دولتي در كسب و كار باقي بمانند - و البته اگر منظور آنها اين است كه چنين سياستي منجر مي‌شود پزشكان از ابزارهاي مختلف مثل دستور به انجام آزمايش‌هاي غيرضروري‌تر استفاده كنند تا جلوي كاهش درآمد خود را بگيرند و نيز در بلندمدت منجر به كيفيت پايين‌تر خدمات پزشكان خواهد شد، باز هم حق با آنها است، اما اگر منظور آنها اين است كه برنامه مذكور، چون برخلاف قانون عرضه و تقاضا است يكسره از هم خواهد پاشيد، آنها اشتباه خواهند كرد.
14- البته که من «پشتيبان عدالت اجتماعي هستم،» اما اين چي هست؟
اصطلاح «عدالت اجتماعي» نيز سلاح شعاري پرقدرتي فراهم مي‌سازد. با اين وجود چه كسي مي‌تواند مخالف آن باشد؟ و اگر عدالت فردي پسنديده است، چگونه برخورد عادلانه اعضاي گروه‌هاي اجتماعي يا اقتصادي متفاوت نمي‌تواند پسنديده باشد؟ اما به محض اينكه به فراتر از موارد بديهي مي‌رسيم منظور ما از عدالت اجتماعي دقيقا چيست؟ و در صورتي كه نتوانيم مشخص سازيم كه چيست، چگونه مي‌توان آن را به عنوان مبناي سياستگذاري استفاده كرد؟ در ادامه برخي نمونه‌ها از مشكلاتي كه هنگام دقيق شدن به اين موضوع به‌وجود مي‌آيد را آورده‌ام.
اگر جين و مارلين به يك اندازه تلاش و كوشش نمايند، اما جين چون باهوش‌تر است بهره‌وري بيشتري دارد، آيا منصفانه است كه او حقوق بيشتري بگیرد؟ يا اگر جين و مارلين به يك اندازه هوش دارند، آيا بايد درآمد جیم كمتر از درآمد اين دو نفر باشد، چون كه به جاي به ارث بردن ژن‌هاي برتر، سهام و اوراق قرضه به ارث برده است؟ آيا بيل و جو كه هر دو به يك اندازه سخت كار مي‌كنند و به يك اندازه عاشق شغل‌شان هستند، بايد درآمد يكساني داشته باشند، هر چند كه بيل حسابدار است، (حوزه كاري كه عرضه استعداد حسابداري نسبت به تقاضا براي آن كمياب‌تر است،) در حالي كه جو شاعر است و در عين حال كه استعداد شاعري هم به اندازه حسابدار ناياب است، ميزان آن بسيار بيشتر از تقاضا براي شاعران باشد؟
دوم اينكه فرض مي‌كنيم از نظر شما همه نوع ارث غيرمنصفانه است و تفاوت‌هاي درآمدي به علت عوامل محيطي را نیز ناعادلانه می‌دانید، به طوري كه هيچ توجيه اخلاقي براي هر گونه تفاوت درآمدي وجود ندارد. از آنجا كه حذف يا كاهش چشمگير اختلافات درآمدي، تلاش كاري را كاهش خواهد داد و نيز باعث تخصيص غيربهينه منابع نيز مي‌شود (مثلا شاهد تعداد حسابدار بسيار كم و تعداد شاعر بسيار زياد خواهيم بود) و همچنين پس‌انداز و ريسك‌پذيري كاهش مي‌يابد، مايل هستيد چقدر بهره‌وري از دست بدهيد تا به عدالت و انصاف بيشتري دست يابيد؟
سرانجام فرض مي‌كنيم كه شما كاهش قابل توجه بهره‌وري را به زندگي در جامعه ناعادلانه ترجيح مي‌دهيد. آيا منظور اين است كه شما بايد طرفدار سياستي باشيد كه از ثروتمندان مي‌گيرد و به فقرا مي‌دهد؟ نه لزوما. هنوز اين پرسش مطرح است كه آيا دولت حق اخلاقي در بازتوزيع درآمد يا ثروت را دارد يا خير. آيا همه ثروت متعلق به جامعه است كه سپس مي‌توان آن را بين افراد گوناگون توزيع مجدد كرد، آن‌طور كه براي مثال در فلسفه جان راولز آمده است يا رابرت نوزيك كه نگاه جان لاكي‌تر دارد و ثروت را متعلق به فرد خاصي مي‌داند كه آن را توليد مي‌كند. و آنگاه چه كسي باید تصميم بگيرد مقداري از آن را به دولت بدهد تا خدمات عمومي كه آنها مي‌خواهند را تامين نمايد؟ قطب‌نماي اخلاقيات برخي مردم، پاسخ بي‌ابهامي به اين پرسش بنيادي نخواهد داد. آنها ممكن است فكر كنند درآمدي كه يك شخص به دست مي‌آورد متعلق به آن شخص است، اما آنها همچنين فكر مي‌كنند جامعه به توانايي افراد كمك كرده است تا اين درآمدها را به دست آورند، به طوري كه دولت از جنبه اخلاقي ناگزير است مقداري از درآمد را بازتوزيع كند؛ بنابراين مردم در شرايطي كه نمي‌دانند به سمت راولز يا نوزيك بروند، اغلب آنچه را كه در شرايط نااطميناني معقول است انجام مي‌دهند؛ آنها اين تفاوت را به طريقي جدا مي‌كنند، اما بر سر چه بده‌بستاني بايد به توافق برسند؟
هيچ كدام از اين پرسش‌هاي آزاردهنده به اين معنا نيست كه گيرايي و خواست عدالت اجتماعي به خودي خود اعتباري ندارد. با اينكه اشخاص متفاوت پاسخ‌هاي متفاوتي خواهند داد، بايد تلاش كنيم به آنها پاسخ دهيم؛ هر زمان هر سياستي را ملاحظه مي‌كنيم لازم است بپرسيم آيا آن سياست عادلانه است يا خير، اما آنچه نبايد انجام دهيم استفاده از اصطلاح عدالت اجتماعي به گونه‌اي است كه معناي آن براي هر كسي با نیت خیر آشكار است.
15- حقوق من يا حقوق شما؟
اصطلاح ديگري كه در توسل جستن به احساسات کارآمدی دارد «حقوق» است. آنطور كه توماس سوول هشدار داده است: «يكي از مشهودترين- و محبوب‌ترين- روش‌هايي كه در ظاهر امر استدلال مي‌كنيد در حالي‌كه واقعا هيچ استدلالي توليد نمي‌كند گفتن اين جمله است كه يك فرد يا گروه داراي «حق» بر چيزي هستند كه شما مي‌خواهيد آنها داشته باشند.» بنابراين لنارد ليبرال به كتي محافظه‌كار مي‌گويد«اين حق مردم است كه مسكن مناسب داشته باشند،» و كتي محافظه‌كار پاسخ مي‌دهد «اين حق مردم است كه هر چقدر پول درآوردند براي خود نگه دارند و دولت حق ندارد بخشي از آن را بگيرد و به ساير مردم بدهد.» احتمال زيادي هست که چنين تاكيدهايي به بالا رفتن صداها منجر شود تا به بحث معقول. حال از هر دو لنارد و كتي مي‌پرسيم توضيح دهند منظورشان از «حقوق» چيست و اينكه آيا آنها صرفا نمي‌خواهند اين را بگويند كه حتي فقرا هم «بايد» مسكن مناسب داشته باشند و اينكه به مردم «بايد» اجازه داد تا درآمدشان را حفظ كنند. تبديل كردن حق به «بايد»، اجازه مي‌دهد تا تاكيدهاي آنها در معرض بحث جدي هزينه و فايده حاصله قرار گيرد و با اين گونه سخن گفتن، ادعاهاي رقيب غيرديني ساخته می‌شود که آنها را آماده براي مذاكره و سازش مي‌كند. برعكس، «حقوق» حالت تقريبا ديني دارد، صفت‌هاي «غير قابل انتقال» و «غير قابل مذاكره» به ذهن مي‌رسد و همراه آن معناي ضمني مي‌آيد كه اين موضوع فراتر از بحث و مذاكره و چانه‌زني است. صحبت حقوق، تصوري را تقويت مي‌كند كه «من سازش نخواهم كرد، چون هر شخصي كه درست فكر مي‌كند، بايد با من موافق باشد و اگر شما آن نوع شخص نيستيد، من علاقه‌اي به بحث كردن با شما ندارم.»
شايد اين معناي بنيادگرايانه از حقوق، به خاطر كاربرد زياد اين اصطلاح در محيط‌های حقوقی بوده است كه با باور مشکوک مطلق بودن حقوق قانوني تركيب شده است، اما آنچه اينجا داريم حقوقی است که نه بر مبناي برخي اسناد قانوني، بلكه بر مبناي احساسات اخلاقي تاكيد شده است و اين احساسات در تضاد با هم هستند. براي نمونه، اگر من بر «حق» دسترسي بدون مانع به ساحل دریا تاكيد ورزم و شما بر «حق» خود به عنوان مالك يك ملك تاكيد ورزيد كه من را از آن ساحل دور مي‌كنيد، ما چه کار می‌کنیم؟ همه حقوق، آنچه را كه كسي ديگر مي‌تواند انجام دهد محدود مي‌سازند و بنابراين حقوق آن شخص را محدود مي‌كنند. احتمالا نیاز به سازش است و گفت‌وگو درباره «حقوق»، سازش را مشكل مي‌سازد.
یک مثال خوب از اینکه چگونه توسل به «حقوق» مي‌تواند بحث را به هم بريزد، عبارت زير از دنيس كوينيچ نماينده مجلس است: «حق هر انساني است كه به آب سالم دسترسي داشته باشد... من اعتقاد قوي دارم كه كنترل و مديريت عمومي عرضه آب همگاني تنها راهي است كه حق همگانی انساني... به آب سالم را تضمين مي‌كند.» آيا اگر به جاي «حق هر انساني است»، «هر انساني بايد داشته باشد» بگذاريم چيزي از دست مي‌رود؟ بله، چيزي از دست مي‌رود. آب سالم را به عنوان «حق» مطرح كردن، شور و شادي را تحريك مي‌كند كه توجه را از تاكيد معمولي و قابل بحث‌تر بعدي آن منحرف مي‌كند، كه كنترل و مديريت عمومي تنها راه به دست آوردن آب سالم است. در حالي كه من نمي‌خواهم نماينده مجلس كوينيچ را متهم كنم كه آگاهانه اين كار را كرده است- چون خيلي آسان است كه ناآگاهانه به اين احساس بيفتيم- آنچه اينجا مطرح است بخش اول جمله است كه توافق آتشيني بر مي‌انگيزد و اين حرارت سپس به صورت پلي روي زمين لغزنده استفاده مي‌شود. نه فقط توجه را از انتخاب بين مالكيت كامل دولتي و كنترل عمومي بر آب (كه مثلا با تعيين حداقل استانداردها قابل انجام است) دور مي‌كند، بلكه به نظر مي‌رسد پيشنهاد مي‌دهد كه هر كسي در همه زمان‌ها بايد به آب سالم بدون توجه به هزينه آن دسترسي داشته باشد. براي مثال، آب سالم بايد در مسيرهاي كوهنوردي فراهم گردد كه اين خيلي گران خواهد بود و احيانا نياز به منابع مالي است كه مي‌توان به نحو بهتري صرف تهیه غذاي بيشتر برای نيازمندان كرد.
گسترش پرشور حقوق ادعايي، يك نتیجه فرعي خطرناك دارد: همانطور كه «حقوق» مشكوك پخش مي‌شود، جايگاه حقوق اصيل مثل آزادي بيان تنزل مي‌يابد. وقتي من چيزي مي‌شنوم كه مطمئن نيستم حقوق اصيل است، كل مفهوم حقوق، بخشي از شايستگي‌اي كه من به آن نسبت مي‌دهم را از دست مي‌دهد. دير يا زود به جايي مي‌رسيم كه حقوق يا تقريبا همه حقوق را چيزي بيشتر از ادعاهاي مطرح شده توسط گروه‌هاي همسود خاص نمي‌بينيم.
16- آگاهي و وجدان اجتماعی
ماجراي زير را ملاحظه كنيد. زنگ در به صدا در مي‌آيد، جان پاسخ مي‌دهد و همسايه‌اش مري پشت در است با دادخواستی که حداقل دستمزد به 15 دلار در ساعت افزايش یابد و به بانك مركزي راهنمايي مي‌كند نرخ بيكاري را كمتر از 3 درصد نگه دارد. جان از امضای دادخواست خودداري مي‌كند. مري حيرت مي‌كند چون كه مي‌داند جان فرد مهربان و شايسته‌اي است. مري با خود نتيجه مي‌گيرد كه اگر چه جان در امور شخصي خود، آگاهي و وجدان بالايي دارد او فاقد درك لازم است كه شايستگي و همدردي با مردمي كه شخصا نمي‌شناسد پيدا كند، به عبارت ديگر آگاهي اجتماعي ندارد. مري عميقا اشتباه مي‌كند. دليل اينكه بيل دادخواست را امضا نكرد اين نيست كه او با كم مزدبگيران يا با بيكاران همدردي نمي‌كند، بلكه چون كه او معتقد است افزايش حداقل دستمزد به 15 دلار باعث مي‌شود تا بيشتر كارگران كم مهارت شغل خود را از دست بدهند و اينكه رساندن نرخ بيكاري به 3 درصد يك هدف دست نيافتني است كه تورم شتابان را به وجود خواهد آورد.
نتيجه اخلاقي اين ماجرا اين است كه طرفداري يا مخالفت با هر سياستي نيازمند دو تصميم است: يك قضاوت ارزشي درباره مطلوب بودن هدف نهايي سياست و يك قضاوت اثباتي در اين‌باره كه آيا سياست پيشنهادي، ما را به اين هدف مي‌رساند و با چه هزينه‌اي. اين تمايز كه با فهم عمومي كاملا سازگار است را در عين حال عده‌اي دوست دارند ناديده بگيرند، چون كه به آنها اجازه مي‌دهد وقتي نظرات معيني را بيان مي‌دارند از كيف و خوشي برخوردار شوند و برخي از آنها، نه البته همه، سپس احساس خواهند كرد ضرورتي ندارد در زندگي شخصي خود رفتار شايسته‌اي داشته باشند. ما نان را از جايي كه ارزانتر است مي‌خريم، چرا هنگام خريد رضايتمندي از احساس اخلاقي، اين كار را نكنيم؟
17- اتحاديه‌ها ريیس دارند، بنگاه‌ها مدير اجرايي
اينجا سوگيري آنچنان واضح است كه نياز به بحث ندارد. شايد تفكيك را بتوان با گفتن اين‌كه مديران اجرايي را كميته جست‌وجو، بر پایه موفقيت در كارهاي قبلي مديران انتخاب مي‌كند توضيح داد. روساي اتحاديه‌ها با فرآيند ادعايي غيرقابل اتكاي انتخابات اعضاي اتحاديه انتخاب مي‌شوند، اما آیا واقعا همينطور است؟ آيا سياسي‌بازي، شانس و روابط شخصي هيچ نقشي در انتخاب مديران اجرايي ندارد و توانايي نفع بردن اعضاي اتحاديه هيچ نقشي در انتخابات رهبران اتحاديه ندارد.
18- نتيجه‌گيري
فهرستی که از واژگان و مفاهيم گمراه‌كننده آوردم اگر چه شايد خسته‌تان كرده باشد ابدا جامع نيست، اما اميدوارم به حد كفايت باشد تا خواننده را مراقب و هوشيار سازد. نمي‌خواهم بگويم كه در علم اقتصاد بايد از همه اصطلاح‌هاي مبهم و همه جملاتی كه بار احساسي دارند پرهيز كرد. اين كار شدني نيست؛ اگر چيزي مهم است، اما نمي‌توان دقيقا تعريف كرد، پس ناديده گرفتن آن خطرات خاص خود را دارد، اما ما بايد در برابر گمراه شدن توسط چنين كلمات و مفاهيمي مراقب باشيم.




[ یک شنبه 4 اردیبهشت 1390  ] [ 7:42 PM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0

چهلمین مجمع جهانی اقتصاد در شهر داووس سوئیس آغاز به کارکرد

چهل سال است که مجمع جهانی اقتصاد، برگزارمی‌شود. ده نکته‌ای را که شاید پیش از این چیزی درباره آن نشنیده بودید، می‌خوانید.

 

۱-مدیریت زمان

برای یک مدیر اجرایی امروزی کار سختی است که ۵ روز کامل را در تقویم کاری اش خالی بگذارد، برای همین بعضی ها فقط برای یک یا دو روز در این اجلاس شرکت می کنند. به نظرمی رسد درسال های اولیه برگزاری این مجمع کسی زیاد عجله ای نداشته، و زمان برگزاری مجمع دو هفته کامل بوده است.

۲- نام اجلاس

امسال شاید چهلمین سالگرد داووس باشد اما نام "مجمع جهانی اقتصاد" کم سن وسال تر از این است. این رویداد نخستین بار با نام سمپوزیوم مدیریت اروپایی برگزار شد و تا سال ۱۹۸۷ مجمع مدیریت اروپایی نامیده می شد.

۳-شماره تلفن اشتباه

کلاوس شواب، بنیان گزار این مجمع شاید تنها کسی باشد که مجبور شده تلفن رئیس جمهورفرانسه را قطع کند. درسال ۱۹۷۰ او ازمنشی اش خواست تا شماره تلفن "آقای ژیسکاردستن" را بگیرد. او می خواست درحقیقت با الیور ژیسکاردستن، مسئول موسسه و دانشگاه بازرگانی (اینسد) صحبت کند، اما به جای آن منشی او تلفن کاخ الیزه را گرفته بود و آقای شواب پشت تلفن صدای والری ژیسکاردستن، رئیس جمهور فرانسه را شنید. او دستپاچه شد و تلفن را قطع کرد.

۴- طلوع چین

چین همیشه یکی از موضوع های مهم این مجمع بوده است، اما نخستین هیات نمایندگی از چین در سال ۱۹۷۹ در این مجمع شرکت کرد. درست در هنگام طلوع اصلاحات اقتصادی چین.


الیور ژیسکاردستن، برادر رئیس جمهور پیشین فرانسه و مسئول موسسه و دانشگاه بازرگانی (اینسد) در داووس

۵-رهبر ارکستر

ادوارد هیت، نخست وزیر پیشین بریتانیا در سال ۱۹۷۹ به عنوان رهبرارکسترمجلسی زوریخ در یک کنسرت خیریه حاضرشد. با وجود این سمت اصلی او در آن سال ریاست مجمع بود.

۶- از سوسیالیسم هم بشنویم

خیلی ها این مجمع را به عنوان دژمحکم سرمایه داری می شناسند، اما همیشه اعضای آن علاقه مند به شنیدن نظرات جنجالی و بحث انگیز بوده اند. در سال ۱۹۸۳، آرتور اسکارگیل،رئیس اتحادیه تجاری بریتانیا موضوع فروپاشی قریب الوقوع سرمایه داری را مطرح کرد و خواهان ایجاد "یک سیستم سوسیالیستی" شد.

۷- طرح های نو

داووس همیشه سرشار از ایده است، که بعضی از آنها به ثمرهم می رسند. توافق نامه تجارت آزاد آمریکای شمالی ، که به کشورهای ایالات متحده آمریکا، کانادا و مکزیک را به هم مرتبط می کند، برای نخستین بار در یک نشست غیر رسمی رهبران سیاسی در داووس پیشنهاد شد.

۸- صلح، نه جنگ

تورگوت اوزال، نخست وزیرپیشین ترکیه ادعا می کند که مجمع داووس مانع از جنگ کشورش با یونان شد. درسال ۱۹۸۷ تنش میان این دو کشورشدت گرفت اما این امربه به درگیری نظامی منجر نشد. چون آقای اوزال ،یک سال پیشتر با آندرآس پاپاندرو، همتای یونانی اش در داووس آشنا شده بود و می دانست که می تواند به او اعتماد کند.


هنرمندان مشهوری چون یهودی منوهین و پائولو کوئیلو در داووس حضور یافته اند

۹- حضور افراد مشهور

تا کنون تعدادی از ستاره های مشهورهالیوود یا دنیای موسیقی پاپ در مجمع داووس شرکت کرده اند، ازآن جمله می توان از آنجلینا جولی، بونو و ریچارد گیر اشاره کرد.
یهودی منوهین، آهنگساز و ویلونیست مشهور از نخستین هنرمندان سرشناسی بود که در داووس شرکت کرد.

۱۰- قدرتمند ترین مرد روی زمین

رونالد ریگان چندین بار در مجمع داووس شرکت کرده است، اما فقط از طریق سیستم ارتباط ویدئویی .بیل کلینتون نخستین رئیس جمهور آمریکا بود که در سال ۲۰۰۰ در سی امین سالگرد این مجمع شرکت کرد. او از آن زمان در اغلب نشست ها به طور مرتب حضور داشته است.




[ یک شنبه 4 اردیبهشت 1390  ] [ 7:33 PM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0

بسياري از پيشرفت‌هاي علمي به اين خاطر رخ داده است كه انديشه‌ها دقيق‌تر بيان شده‌اند. براي مثال در جهان پيش از نيوتن، همه اشياء به سمت پايين كشيده مي‌شوند، اما نيوتن براي اينكه نيروي جاذبه را درك كند مجبور شد خود را از این تفكر كه جاذبه باعث سقوط اشياء به «پايين» می‌شود رها سازد.

 


يك حجم بزرگ داراي نيروي كششی در همه جهت است. به همين ترتيب، علم اقتصاد با گرفتن برخي كلمات از زندگي روزمره و معناي بسيار دقيق بخشيدن به آنها در بستر اقتصادی به وجود آمده است. انديشه‌هايي كه در اين بخش بحث مي‌كنيم نه تنها ما را در مسيري قرار مي‌دهد تا مثل اقتصاددان‌ها بينديشيم بلكه كمك خواهد كرد تا بسياري از نابخردي‌ها را تشخيص دهيم.

1- مقدار متغیر با نرخ تغيير متغير تفاوت دارد
یکی از خطاهای بسيار ديده شده، یکسان گرفتن مقدار يك متغير (مثلا میزان كنوني «شاخص قيمت» مصرف‌كننده يا مقدار GDP) با نرخ تغيير آن متغير است يا بخواهيم طور ديگر بگوييم، اشتباه کردن «بالا بودن» (مقدار يك چيز) با «فزاينده بودن» (نرخ تغيير) يا «پايين بودن» با «كاهنده بودن» است. در اصل، تمايز بين مقدار و نرخ تغيير باید براي هر كسي روشن باشد- پدر 30 ساله بلندقدتر از دختر 3 ساله خود است، اما دختر با نرخ رشد سريع‌تري از پدر خود قد مي‌كشد. با اين حال در صحنه عمل، بالا و فزاينده و پايين و كاهنده به آساني اشتباه گرفته مي‌شوند (حتي يكی از برندگان نوبل اقتصاد يك بار گير افتاد)، بخشي از آن به اين علت است كه ما واژه‌هایي جداگانه براي برخي متغيرها داريم كه صرفا تغيير متغير ديگر را نشان مي‌دهند؛ براي مثال، تورم نشان‌دهنده افزايش ميزان قيمت‌ها است؛ بنابراين اگر بخواهيد توضيح دهيد چرا نرخ تورم افزايش يافت، بايد توضيح دهيد چرا قيمت‌ها با چنين نرخ فزاينده‌اي افزايش يافت نه اينكه چرا آنها افزايش يافتند. مثلا در شرايطي كه قيمت‌ها در 1996 با نرخ 3/3 درصد و در سال 1997 با نرخ 7/1 درصد رشد یافتند، نرخ تورم كاهش يافته بود اگر چه قيمت‌های 1997 بالاتر از قیمت‌ها در 1996 بودند.
در اينجا دو مثال آورده‌ايم كه چگونه مردم برخي اوقات ميزان يك متغير را با نرخ تغيير آن اشتباه مي‌گیرند. بيشتر مردم فكر مي‌كنند ركود اقتصادي مربوط به دوره‌اي است كه توليد اقتصاد پايين بوده و بيكاري بالا است، اما واقعيت امر اين است كه ركود به دوره‌اي گفته می‌شود كه توليد در حال كاهش يافتن باشد و آن معمولا زماني شروع مي‌شود كه توليد، بالاي خط روند خود قرار دارد؛ بنابراين در مرحله اوليه ركود، توليد اگر چه در حال كاهش است هنوز بالاي روند خود است. پس در چرخه‌اي كه حالت متقارن دارد، مقدار توليد اگر چه در حال كاهش است طي نيمه اول ركود بالاي روند است و بر عكس، طي دوره اول رونق اقتصادي، توليد اگر چه در حال افزايش است، زير خط روند است (نمودار را ببينيد.) بنابراين براي تثبيت توليد اقتصاد، آن سياست پولي و مالي را نمي‌خواهيم كه توليد را طي كل دوره ركود بالا برده و طي كل دوره رونق پايين آورد. آنچه از اين سياست‌ها مي‌خواهيم افزايش توليد در زمان پايين بودن آن است، اگر چه احتمال دارد اقتصاد پيش از اين در مسير رونق قرار گرفته باشد.

تصویر شماره یک: چرخه کسب‌و‌کار
 
یک مثال دیگر هم مي‌آوريم: در سال‌هاي 2007 تا 2008، وقتي قيمت‌هاي نفت به شدت افزايش يافت برخی مردم به اقتصاددان‌ها گفتند علت افزايش قيمت نفت اين است كه شركت‌هاي نفتي ميزان بالايي قدرت بازاري دارند (يعني قدرت تعيين قيمت را دارند، به جاي اينكه هر قيمتي كه رقبا مستقلا تعيين كرده‌اند بپذيرند) و با حرص بالايي كه دارند از اين قدرت به نفع خود استفاده مي‌كنند، اما اين نمي‌تواند درست باشد مگر اينكه شركت‌هاي نفتي، قدرت بازاري «اضافي» به دست آورده باشند و هيچ دليلي ندارد كه فكر كنيم آنها چنين قدرتي را كسب كردند. وقتي يك شركت قدرت بازاري به دست مي‌آورد، در موقع مناسب يا نه مدت زيادي پس از آن، قيمت خود را بالا مي‌برد و سپس بالا نگه مي‌دارد به‌طوري كه قدرت بازاري به تنهايي مي‌تواند توضيحی باشد که چرا قيمت بالا است، اما نه اينكه چرا در حال حاضر رو به افزايش گذاشته است. منطقي‌تر است علل افزايش شديد قيمت نفت در سال‌هاي 2007 و 2008 را با دقت کردن در تقاضاي فزاينده نفت و ارزش رو به كاهش دلار بر حسب ساير ارزها تبيين كنيم تا اينكه شركت‌هاي نفتي و اوپك را متهم سازيم.

2- متغيرهاي موجودي با جرياني تفاوت دارد
دو مفهوم متغیر «موجودی» و «جریانی» در علم اقتصاد بسيار مهم هستند. آنها چون به هم ربط دارند اغلب اشتباه گرفته مي‌شوند. متغیرهای جریانی داراي بعد زماني هستند مثلا چند ميليون دلار در سال يا سرعت در دقيقه و غيره، در حالي كه موجودی‌ها اين‌طور نيستند؛ ميزان آنها در هر لحظه و زمان خاص قابل اندازه‌گيري است. براي مثال درآمد شخصی را وقتي براي يك سال كامل محاسبه کنیم بیشتر از وقتی می‌شود که برای يك ماه كامل محاسبه شود. برعكس وقتي متراژ خانه را ذکر مي‌كنيم واقعا بي‌معني خواهد بود كه «در ماه» يا «در سال» را بيفزاييم. مثال روزمره ديگر، موجودي آب در وان حمام است (كه اگر بخار شدن یا نشت كردن را ناديده بگيريم) در سطح ثابتي باقي مي‌ماند، مگر اينكه با باز كردن شير آب باعث جريان مثبتي شويم يا با برداشتن درپوش وان جريان منفي ايجاد كنيم. موجودي‌ها و جريان‌ها به روش ساده‌اي به هم مربوط هستند؛ تغيير موجودي برابر با جريان خالص است و هر جريان خالص، چه مثبت يا منفي، موجودي را تغيير مي‌دهد.
براي اينكه تفكيك بين موجودي و جريان را بيشتر روشن سازيم، از خودتان بپرسيد اگر از اين به بعد هر روز دقیقا 1درصد كالري بيشتر از آني كه الان مصرف مي‌كنيد مصرف كنيد يعني متغير جرياني را كه مصرف كالري بيشتر است به اندازه 1درصد افزايش دهيد چه اتفاقي مي‌افتد. آيا وزن شما (كه متغير موجودي است) نيز به ميزان 1 درصد افزايش مي‌يابد؟ خير چنين بختي نداريد! وزن شما طي زمان به مقدار بيشتري افزايش خواهد يافت چون اين متغير موجودي، وابسته به حاصل جمع تجمعي جريان‌ها است. به مقدار وزن اندكي كه امروز پيدا مي‌كنيد مقدار وزن اندكي كه در فردا پيدا مي‌كنيد بیفزایید و همينطور برای روزهاي بعد ادامه دهید. حقيقتا اگر برخي عوامل پيچيده‌كننده را ناديده بگيريم، از قبيل اينكه شخص سنگين وزن با هر گامي كه برمي‌دارد كالري بيشتري مي‌سوزاند يا كه در اين اثنا احتمال دارد بميريد، شما مقدار نامحدودي وزن پيدا خواهيد كرد تا اينكه چيزي دیگر بخورید و منفجر شويد!
يك دليل اينكه چرا تفكيك بين موجودي و جريان اين‌قدر مهم است اين است كه وقتي تغيير بزرگي در يك جريان مي‌بينيد به آساني دچار نگراني غيرضروري مي‌شويد. فرض كنيد سه سال پيش، پس از اينكه تعرفه‌ها بر برخي كالاهاي وارداتي برداشته شد، واردات دو برابر گرديد. آيا منظور اين است كه واردات به دو برابر شدن در هر سال ادامه خواهد داد و به زودي صنعت داخلي را نابود خواهد كرد؟ نه اين‌طور نيست، حداقل لزوما اين‌طور نيست. فرض كنيد، با يك تعرفه معين، بنگاه‌ها تشخيص دهند سودآور است 30 درصد واردات داشته باشند و 70 درصد در آمريكا توليد كنند. اين 30 درصد متغير موجودي است چون كه بعد زماني ندارد. (براي مثال معني ندارد بگوييم واردات در سال 30 درصد بوده و بنابراين در ماه 5/2 درصد است؛ موجودي واردات 30 درصد است حال چه داده‌ها را براي يك سال، يك ماه یا يك دقيقه بگيريم.) اكنون فرض كنيد وقتي تعرفه برداشته مي‌شود بنگاه‌ها متوجه مي‌شوند سودآور است 50 درصد از اين كالا را وارد كنند. از آنجا كه آنها قبلا 30 درصد وارد مي‌كردند، واردات به ميزان دو سوم (20 درصد تقسيم بر 30 درصد) افزايش مي‌يابد، اما به محض اينكه واردات به سطح جديد 50 درصد افزايش مي‌يابد، از افزايش يافتن بيشتر باز مي‌ماند(با فرض ثبات ساير شرايط).
مثال ديگري از ترس و وحشت غيرضروري، درگير کردن موجودي در برابر جريان و سطح در برابر نرخ تغيير است. فرض كنيد اكنون قانون جديدي به تصويب رسيده است كه طلاق را آسان‌تر مي‌سازد. تعداد طلاق‌ها چهار برابر مي‌شود. آيا بايد ما «اين را يك هشدار بنگريم؟» نه لزوما. منظور اين نيست كه از اكنون، نرخ طلاق چهار برابر آنچه قبلا بود خواهد شد. بیشتر از هم جدا شدن‌ها مربوط به آن ازدواج‌هايي بوده است كه بد بودند، اما تحت قانون قديم، آنقدر بد نبودند كه به طلاق منتهي شوند. اين زوج‌ها اكنون طلاق مي‌گيرند و اين به صورت يك جهش در نرخ طلاق خود را نشان مي‌دهد. به محض اينكه موجودي ازدواج‌ها خود را با قانون جديد تعديل كرد، نرخ طلاق (متغير جرياني) دوباره سقوط خواهد كرد و احتمالا بسيار بالاتر از قبل نخواهد بود.
در حالي كه تمركز بر متغير جرياني به جاي متغير موجودي متناظر آن، مي‌تواند برخي اوقات مردم را به وحشت غيرضروري اندازد، در زمان‌هاي ديگر مي‌تواند آنها را به حس امنيت دروغينی فرو ببرد. آمريكا براي سال‌هاي زياد كسري تراز تجاري داشته است كه خارجيان با خريد سهام و اوراق قرضه آمريكا تامين مالي كرده‌اند. (وقتي خارجيان سهام و اوراق قرضه آمريكايي مي‌خرند آنها بايد به دلار بپردازند و بنابراين دلار لازم براي واردات آمريكايي‌ها فراهم مي‌گردد) آيا مي‌توان فرض كرد كه اين جريان پول خارجي، يعني خريد اوراق بهادار آمريكايي، تا ابد ادامه خواهد يافت؟ اين تا حدي بستگي به اين دارد كه براي موجودي ثروت خارجيان چه اتفاقی خواهد افتاد؟ فرض كنيد موجودي اوراق بهادار آمريكايي‌ با همان نرخ موجودي كل دارايي‌ها افزايش مي‌يابد، به‌طوري كه نسبت دارايي‌هاي آمريكايي آنها نسبت به كل دارايي‌هايشان ثابت بماند. در آن حالت، آنها كاملا مايل خواهند بود كه به تامين مالي كسري تجاري آمريكايي‌ها تا بي‌نهايت ادامه دهند، اما اگر موجودي دارايي‌هاي آمريكايي آنها بسيار سريع‌تر از كل دارايي آنها افزايش يابد اين كار را نخواهند كرد، به‌طوري كه با گذشت زمان، نسبت بيشتر و بيشتري از دارايي‌هاي آنها را اوراق بهادار آمريكايي‌ها تشكيل مي‌دهد. آنها مدت‌ها قبل از اينكه اين نسبت به 100 درصد برسد، از خريد اوراق قرضه و سهام آمريكايي‌ها دست خواهند كشيد و بنابراين تامين مالي كسري تجاري ما را متوقف ساخته يا دست‌كم كاهش مي‌دهند.
اينجا يك مثال از زندگي روزمره داريم. شما احتمالا متوجه شده‌ايد كه وقتي يك قلم كالاي جديد از قبيل تلفن‌هاي همراه، نخستين‌بار پديدار مي‌شود فضاي بسيار زيادي از قفسه‌های فروشگاه‌ها را اشغال مي‌كند. اين محصول پرفروش مي‌شود چون كه بيشتر خانواده‌ها، ميزاني كمتر از آني كه مي‌خواهند از اين كالاها دارند؛ در اصل بيشتر خانواده‌ها اصلا اين كالا را ندارند، اما به محض اينكه آنها همان مقداري كه از آن كالا مي‌خواستند به دست آوردند از خريد آن دست مي‌كشند. حقيقتا اگر اين قلم كالا بادوام باشد، يعني فرسوده نمي‌شود يا با آمدن گونه یا محصول جديد از رده خارج نمي‌شود و اگر جمعيت و درآمد و سليقه‌ها تغييري نكند، پس فروش آن به صفر خواهد رسيد و فروشگاه‌ها اقدام به عرضه آن نخواهند کرد. یک نتیجه این است که رونق‌های موقتی در فروش اقلام جدید که ما متوجه می‌شویم لزوما به اين معنا نيست كه مصرف‌كنندگان دچار هيجانات گذراي خريد شده‌اند.
يك دلالت مهم رابطه بين متغير جرياني و متغير موجودي اين است كه درصد تغيير اندك در تقاضا براي سرمايه، يعني در موجودي سرمايه، مي‌تواند منجر به درصد تغيير بسيار بزرگ‌تر در ميزان متغير جريانی شود كه ما سرمايه‌گذاري مي‌ناميم. (سرمايه‌گذاري خيلي ساده تغيير در موجودي سرمايه است.) براي مثال فرض كنيد كه يك بنگاه در حال حاضر موجودي مناسبي از سرمايه در اختيار دارد، اما 10 درصد از اين سرمايه هر ساله مستهلك مي‌شود و بايد جايگزين شود، به‌طوري كه نرخ سالانه سرمايه‌گذاري ناخالص (متغير جرياني) برابر با 10 درصد سرمايه‌اش است. اكنون فرض كنيد كه فروش بنگاه به ميزان 5درصد افزايش مي‌يابد به طوري كه براي توليد اين محصول اضافي، بنگاه مي‌خواهد موجودي سرمايه خود را به اندازه 5 درصد افزايش دهد. به‌علاوه فرض كنيد كه او مي‌خواهد در عرض يك سال به اين موجودي جديد سرمايه برسد. اين 5 درصد از سرمايه كه اكنون مي‌خواهد اضافه نمايد معادل 50 درصد نرخ سرمايه‌گذاري سالانه پيشين وي است، به‌طوري كه 5 درصد افزايش در فروش منجر به افزايش موقتي 50 درصدي در سرمايه‌گذاري مي‌شود. پس تعجبي ندارد که چرا صنايع كالاهاي سرمايه‌اي اين‌قدر پرنوسان هستند.
فقط در اقتصاد نيست كه تفكيك بين موجودي و جريان اهميت دارد. اينك دپارتمان‌هاي تاريخ اولويت بالايي به مطالعه تاريخ گروه‌هاي خاموش و قبلا سركوب‌شده از قبيل زنان يا سياه‌پوستان مي‌دهند كه در نتيجه منابع كمتري در اختیار خواهند داشت تا صرف موضوعات سنتي مثل تاريخ ديپلماتيك و نظامي بکنند. محافظه‌كاران مخالفت مي‌كنند كه اين موضوعات سنتي به اندازه موضوعاتي كه اكنون هوادار پيدا كرده است مهم بوده يا حتي مهم‌تر هستند. شايد هر دو گروه درست مي‌گويند. فقط به خاطر راحتي استدلال، فرض كنيد تاريخ ديپلماتيك و تاريخ زنان،‌ به يك اندازه مهم هستند به اين معنا كه مي‌خواهيم موجودي دانش بزرگ و برابري از هر دو موضوع داشته باشيم. چون كه طي سال‌هايي دراز، موجودي دانش بزرگ‌تري از تاريخ ديپلماتيك نسبت به تاريخ زنان انباشته كرديم، معقول است كه بخش بيشتري از جريان جاري دانش جديد كه همان پژوهش‌ها باشد را به سمت تاريخ زنان هدايت كنيم تا تاريخ ديپلماتيك، تا زماني كه هر دو موجودي برابر شوند، اما لزوما به اين معنا نيست كه تاريخ‌نگاران در كاستن از اهميت تاريخ ديپلماتيك تا حدي كه آنها اكنون انجام مي‌دهند محق باشند. همه اينها بستگي به این دارد که آيا ما موجودي برابر از تاريخ زنان و تاريخ ديپلماتيك مي‌خواهيم و با چه سرعتي مي‌خواهيم اين دو موجودي را برابر سازيم.
سرانجام اگر شما باور داريد كه اقتصاددان‌ها آدم‌هاي هنرنشناسي هستند (يا دست كم اينكه من يكي اينطور هستم) اينجا مثالي آمده است كه باور شما را محكم خواهد كرد. موجودي در دسترس تصنيف‌هاي موسيقي طي زمان رشد مي‌كند. با اين فرض كه براي لحظه‌اي درآمد و سليقه تغيير نمی‌كند، به جايي خواهيم رسيد كه موجودي بهينه‌ای از تصنيف‌هاي موسيقي را انباشت خواهيم كرد- يا حتي پيش از اين انباشت كرده‌ایم، به‌طوري كه چيز اندكي باقي مي‌ماند تا تصنيف‌سازان انجام دهند. ترديدي نيست كه برخي تصنيف‌سازان معاصر آنقدر با استعداد هستند كه ما مي‌خواهيم تصنيف‌هاي آنها جايگزين تصنيف‌هاي بيشتري شود كه در موجودي انباشته شده ما وجود دارد، اما به محض اينكه اين‌كار را مي‌كنيم، كيفيت موجودي افزايش مي‌يابد، به‌طوري كه مانع تعيين‌شده براي تصنيف‌سازان جديد بالاتر و بالاتر مي‌رود. به جايي مي‌رسيم كه هيچ فضايي براي حتي بااستعدادترين تصنيف‌گر در يك نسل وجود ندارد. البته در واقعيت امر، درآمدها در حال افزايش هستند؛ بنابراين ما مي‌توانيم ارضاي اشتياق خود به تنوع بيشتر و نيز سليقه‌هاي اقليت را با افزودن تصنيف‌هاي جديد به موجودي انباشته شده خود برآورده سازيم. علاوه‌ براين، تغيير سليقه‌ها، يك بازار براي تصنيفات جديد خلق مي‌كند. با همه اينها، انتظار مي‌رود افزايش موجودي دائما رو به افزايش ما از تصنيفات قديم، تقاضا براي تصنيف‌هاي جديد را كاهش دهد. ما همچنين انتظار داريم تصنيف‌هاي مدرن با سليقه‌هاي خاص بيشتر تطبيق يابد. همين اصل براي ادبيات هم به كار مي‌رود، اگرچه در اينجا انتظار داريم همانطور كه شرايط زندگي تغيير مي‌كند سليقه‌ها با سرعت بيشتري تغيير كند و در هنرهاي تجسمي شايد بيشتر استقرار «هنر» كه ما مي‌بينيم را بتوان با هنرمنداني تبيين كرد كه خواهان كنار كشيدن از رقابت با نقاشي‌هاي پیشین هستند، رقابتي كه كيفيت بسيار بهتر بازآفريني‌ها به كمكش آمده است.
پاراگراف بالا فقط به يك جنبه از بررسي اقتصادي هنر پرداخت و بنابراين «بيماري هزینه خدمات» يا «بيماري بامول» (كه به نام كاشف آن ناميده شده است) را ناديده گرفت. اين اصطلاح مي‌خواهد بگويد در حالي كه پيشرفت فناوري، بهره‌وري نيروي كار را در بيشتر بخش‌هاي اقتصاد به سرعت افزايش داده است، هنوز نياز به چهار موزيسين است تا كوارتت زهي را اجرا كنند و با پيشرفت فناوري، دستمزدها در بقيه اقتصاد افزايش يافته است، كه در نتيجه به موزيسين‌ها نيز بايد حقوق بيشتري پرداخت شود. نتيجه اينكه قيمت نسبي بليت‌هاي كنسرت افزايش يافته است و اينكه اشتغال موزيسين‌ها كاهش يافته است، اما تايلر كوون (در کتاب در ستايش فرهنگ تجاري، كمبريج، انتشارات دانشگاه هاروارد، 1998) تصوير بسيار خوش‌بينانه‌تري نسبت به بامول يا من ارائه مي‌دهد، با تاكيد بر اينكه پيشرفت فناوري چقدر زياد توانسته است دسترسي به هنر را افزايش دهد. اكنون نسبت به زمان موتزارت بخش بسيار زيادتري از جمعيت جهان به موسيقي موتزارت دسترسي دارند.

3- واقعي با اسمي تفاوت دارد
فرض كنيد به جاي بيان كردن دستمزدها و قيمت‌ها به دلار، ما آنها را به سنت نامگذاري كنيم. اساسا هيچ چيز تغيير نخواهد كرد. يا فرض كنيد درآمد، ثروت و بدهي‌هاي هر كسي را دو برابر می‌كنيم و نيز قيمت‌ها را دو برابر سازيم. دوباره ماهيت هيچ چيز تغيير نخواهد كرد. آنچه سطح زندگي شما را تعيين مي‌كند درآمدتان به دلار يا آنچه اقتصاددانان درآمد «اسمي» مي‌نامند نيست بلكه درآمد «واقعي» شما است، يعني درآمدي كه با ميزان تسلط شما بر كالاها و خدمات اندازه‌گيري مي‌شود. اينها به نظر بديهي مي‌رسد، اما به نظر مي‌آيد كه بيشتر مردم اين نكته را خيلي خوب نمي‌گيرند يا دست‌كم اهميتش را تشخيص نمي‌دهند. در 4 اكتبر 2006، نيويورك تايمز گزارش داد كه شاخص داو جونز سرانجام از اوج تاريخي خود كه در ژانويه 2000 رسيده بود عبور كرد. اين گزارش تا پاراگراف هجدهم اصلا اشاره نكرد كه اين فقط برحسب قيمت‌هاي اسمي بوده است به‌طوري كه بر حسب قيمت‌هاي واقعي آن هنوز بسيار با حد نصاب قبلي خود فاصله داشت. (من در سرتاسر مباحث كتاب از نيويورك تايمز انتقاد مي‌كنم نه چون كه اين روزنامه از ساير روزنامه‌ها بدتر است بلكه چون اين روزنامه‌اي است كه من مي‌خوانم و از اين رو شناخت دارم. علاوه بر اين، روزنامه نخست از نظر من بودن، آن را هدف مناسبي مي‌سازد. سرمقاله‌ها در وال استريت ژورنال نيز از برخي هدفگيری‌هاي من در امان نبوده‌اند.)
شگفت‌آور است كه ببينيم چه تعداد بنگاه و مردم نتايج مالي امروز را در برابر ديروز مقايسه مي‌كنند با اين خيال كه نتيجه امروز بسيار بهتر از ديروز بوده است و آنها به ندرت پيش مي‌آيد درباره منافع بزرگ عايد شده به درستي قضاوت كنند. شخصي كه به خود مي‌بالد «من خانه‌ام را 300 هزار دلار خريدم و آن را 450 هزار دلار فروختم» معمولا آن همه سال بين خريدن و فروختن خانه را ناديده مي‌گيرد و اينكه تورم سالانه از ارزش دلار در هر سال مي‌كاهد. (ما حتي به اين مساله نپرداختيم كه خانه جديد وي كجا است و چقدر بابتش پول داده است.) هر صبح دوشنبه که فروش ناخالص فيلم‌های هاليوود برای هفته قبل به دست مي‌آيد مقايساتي اغلب با سال قبل يا فيلم‌هاي برتر گذشته به عمل می‌آید. تقريبا هميشه با بيان موفقيت فروش فيلم‌های امروز، عامل تورم ناديده گرفته مي‌شود؛ بنابراين مرد عنكبوتي 3 بيش از بر باد رفته فروخته شده است، اما بليت ورودي بر باد رفته بين 10 سنت تا 25 سنت بود در صورتي كه بلیت مرد عنكبوتي 7 تا 10 دلار است. اگر نرخ تورم از 1939 تاكنون را در نظر بگيريد خواهيد ديد كه برنده از لحاظ ميزان فروش اين فيلم قديمي است.
سردرگم شدن با درآمد اسمي و واقعي، احتمالا با توجه به درآمد بهره حتي بدتر مي‌شود. هر كسي مي‌داند كه «ارزش یک دلار آنچه سابق بر اين بود نيست،» اما چه تعداد مردم مي‌دانند كه اگر شما مثلا سپرده‌ای در حساب پس‌انداز يك ساله با نرخ
3 درصد در فصل نخست 2007 گذاشتید و در طبقه ماليات نهايي 33 درصدي باشيد (با محاسبه هر دو ماليات فدرال و ايالتي)، در اين معامله ضرر كرده‌ايد. شما پس از پرداخت ماليات، 2 درصد به دست مي‌آوريد، اما در این مدت که تورم 3/2 درصدی داشتیم و قیمت‌ها به همین میزان افزايش يافتند، قدرت خريد 02/1 دلار دریافتی شما پس از کسر ماليات بابت هر دلاري كه در بانک پس‌انداز بلندمدت كرديد فقط 997/0= (23% - 02/1) دلار خواهد بود. براي اينكه نرخ بهره واقعي پيدا شود- يعني نرخ بهره‌اي كه با تورم تعديل شده است- بايد نرخ تورم را از نرخ بهره «اسمي» كم كنيد. اگر تمايز بين نرخ بهره اسمي و واقعي را ناديده بگيريم پس هر وقت قيمت‌ها در حال افزايش هستند، هر آنچه که از پس‌اندازتان به دست مي‌آوريد را زياده از واقع تخمين خواهيد زد و همچنین هر زمان وام مي‌گيريد هزينه بهره واقعي را زياده از واقع تخمين خواهید زد.
اشتباه بين ارزش‌هاي اسمي و واقعي در شيوه بيان بودجه فدرال نيز فراوان دیده می‌شود. فرض كنيد درآمدهاي دولت 100 دلار و مخارج دولت كه صرف كالاها و خدمات مي‌شود 98 دلار باشد. همچنين فرض كنيد ارزش بدهي ملي 50 دلار است و نرخ بهره 6 درصد است، به طوري كه دولت بايد 3 دلار هزينه بهره بپردازد. پس بودجه دچار 1 دلار کسری می‌شود (3- 98- 100). اگر هيچ تورمي وجود ندارد اين درست است، اما فرض كنيد نرخ تورم 4 درصد است. پس نرخ بهره «واقعي» كه دولت مي‌پردازد فقط 2 درصد است، به طوري كه هزينه بهره كه بايد در بودجه لحاظ كرد 1 دلار (2 درصد ضربدر 50 دلار) و نه 3 دلار است؛ بنابراين وقتي به مقادير واقعي نگاه مي‌كنيد دولت، مازاد (1- 98 - 100)= 1 دلاري و نه آنطور كه بودجه اظهار مي‌دارد كسري 1 دلاری دارد. نيويورك تايمز وقتي گزارش داد در سال مالي 2006 پرداخت بهره بدهي ملي به ميزان «220 ميليارد دلار بيش از آنچه صرف خدمات پزشكي كرد» شد تفكيك بين نرخ‌هاي بهره اسمي و واقعي را ناديده گرفت. گزارش بايد پرداخت بهره واقعي را با هزينه مراقبت پزشكي مقايسه مي‌كرد و مبادا خيال كنيد كه فقط دولت بودجه خود را به اين شيوه نادرست گزارش مي‌كند، حساب‌هاي سود و زيان و ترازنامه شركت‌ها نيز معمولا با تورم تعديل نمي‌گردند، چون كه تعديل كردن آنها نياز به فروض تقريبا دلبخواهي دارد.

4- دلارهاي آتي با دلارهاي جاري تفاوت دارد
امكان جمع كردن سيب با پرتقال هست و آنچه به دست مي‌آيد سالاد ميوه است؛ اما اگر يك دلار امروز و يك دلار سال بعد را با هم جمع كنيم آنچه كه به دست مي‌آيد، در صورتي كه قيمت‌ها ثابت نباشند نتيجه بي‌معنايي است. دليل آن نه فقط اين است كه قدرت خريد اين دو دلار تفاوت دارد، بلكه همچنين اگر يك دلار را امسال دريافت كنيد امكان سرمايه‌گذاري كردن آن وجود دارد و به مدت يك سال بهره از آن كسب مي‌كنيد، به طوري كه وضع مالي شما بهتر خواهد شد نسبت به زماني كه آن پول را يك سال بعد دريافت مي‌كرديد. پس اگر آن پول را امسال دريافت مي‌كنيد عالي است، اما اگر قرار است آن را سال بعد دريافت كنيد، پس بايد براي يك سال زودتر داشتن آن دلار، وام بگيريد و بهره بپردازيد.
پرسشي در اينجا مطرح مي‌شود. وضعيت‌هاي بسيار زيادي پیش می‌آید كه اميد و انتظار به دريافت جريان درآمدي مبالغي پول طي چند سال به شما پیشنهاد می‌شود: براي مثال زماني كه اوراق قرضه مي‌خريد اگر نتوانيد اين دلارهاي آتي را دقيقا با هم جمع كنيد، چگونه مي‌توانيد بفهميد چقدر ارزش دارد پول بابت خريد اين ورقه قرضه بدهيد، یا چگونه تعهد بابت پرداخت جريان هزينه از قبيل هزينه اجاره در آينده را بپذیرید و ارزشگذاري كنيد؟ امكان چنين كاري با محاسبه و رسيدن به آنچه كه «ارزش حال» هر يك از اين مبالغ آتي ناميده مي‌شود هست و سپس اين ارزش‌هاي حال و نه خود دلار را با هم جمع كنيد.
در ادامه شيوه محاسبه ارزش حال را آورده‌ايم. براي اينكه محاسبات ساده بماند فرض مي‌كنيم شخص شما امكان سود 5 درصدي در يك فرصت سرمايه‌گذاري كاملا امن را دارید یا اینکه با نرخ 5 درصد وام بگيريد. پس اگر سال بعد يك دلار به دست آوريد ارزش آن براي شما همين حالا فقط 95/0 دلار است چون اگر يك دلار را همين حالا به دست مي‌آورديد بهره 05/0 دلاري مي‌توانستيد به دست آوريد که حالا از دست مي‌دهيد. با استفاده از نشانه‌ها، اگر PV ارزش حال يك دلاری باشد كه سال بعد دريافت خواهيد كرد و i نرخ بهره سالانه باشد كه «نرخ تنريل» نيز ناميده مي‌شود، پس: $(PV=1/(1+i است، به طوري كه در مثال جاري ارزش حال0/95=$(1+%5) /1 دلار است. به همين ترتيب فرض مي‌كنيم كه شما مجبور هستيد يك دلار سال آينده بپردازيد. ارزش فعلي اين تعهد فقط 95/0 دلار است، چون در همين اثنا مي‌توانيد 05/0 دلار با 1 دلاري به دست آوريد كه مجبور نخواهيد بود تا سال بعد آن را تحويل دهيد.
تا اين‌جا حالت يك سال را در نظر داشتيم، اما ارزش حال1 دلار در 2 سال يا 10 سال بعد چقدر است؟ بدين منظور با بهره مركب سر و كار می‌یابیم. براي اينكه گام‌هاي آساني برداريم ابتدا به ارزش 1 دلاري كه دو سال بعد به دست مي‌آوريد نگاه مي‌كنيم. ابتدا ببينيم ارزش سال بعد آن 1 دلاري كه سال بعد از آن (دو سال بعد) دريافت مي‌كنيد چقدر است. مثل قبل، نياز به انتظار يك ساله است، به طوري كه يك سال از اكنون، ارزش
1 دلاري كه شما دو سال بعد از هم اكنون دريافت مي‌كنيد دوباره (1+i)ا/1 دلار است. براي اينكه ارزش امسال چيزي كه سال بعد (1+i)ا/1 دلار ارزش دارد را پيدا كنيم، مجبوريم دوباره آن را در (1+i)ا/1 ضرب كنيم كه به (1+i) (1+i)ا/1دلار مي‌رسيم كه معمولا به صورت 2(1+i)ا/1 نوشته مي‌شود. به همين ترتيب ارزش حال 1 دلار در 10 سال بعد 10(1+i)ا/1 دلار است.
(يك هشدار در اينجا بدهم كه من مثال‌های پاراگراف بالا را ساده‌سازي كردم. فرض را بر اين گرفتم كه بهره در پايان سال پرداخت شده و تركيب مي‌گردد. بيشتر اوراق قرضه دو بار در سال بهره مي‌پردازند و برخي سرمايه‌گذاري‌ها بهره مركب روزشمار يا پيوسته دارند.)
گام آخر را هم برداريم: درباره ارزش حال جريان درآمدي دائمي چه مي‌گوييم؟ براي مثال وعده پرداخت 1 دلار تا ابد يا ارزش يك پروژه بهبود محيط‌زيست كه فايده آن صرفه‌جويي 1 دلار در هزينه‌هاي تصفيه و پاكسازي در هر سال تا آينده بي‌نهايت است؟ از آنجا كه 1 دلار براي هميشه به ما فايده مي‌دهد شايد به نظر رسد كه ارزش حال آن نامحدود است، اما اصلا اينطور نيست. يك قضيه رياضي (اگر حساب دبيرستان خوانده‌ايد با آن برخورد داشتيد) به ما مي‌گويد اگر مبلغ‌هاي دريافتي پي‌درپي، كمتر از 100 درصد مبلغ پيش از خود باشد، پس حاصل جمع اين دريافتي‌هاي بي‌نهايت به يك حد بالايي ميل مي‌كند بدون ملاحظه اينكه چقدر به زمان عقب برويد.
براي اينكه ارزش حال آن را پيدا كنيد، مبالغي كه هر سال دريافت خواهيد كرد را بر نرخ بهره كه به صورت درصدي از اصل پول است تقسيم كنيد مثلا نرخ بهره 5 درصدي به 05/0 تبديل مي‌شود. براي مثال با نرخ بهره 5 درصدي، ارزش حال دريافت كردن 1 دلار براي تعداد سال نامحدود 20 دلار مي‌شود. براي اينكه بفهميد چرا اين‌گونه است خوب است ملاحظه كنيد كه اگر 20 دلار داشته باشيد و با نرخ بهره 5 درصد آن را سرمايه‌گذاري كنيد هر سال تا روز قيامت مي‌توانيد 1 دلار به دست آوريد.
جدول 1 برخي مثال‌ها از ارزش حال 1 دلار كه در زمان‌هاي متفاوت و با نرخ‌هاي بهره گوناگون دريافت مي‌شود را نشان مي‌دهد.
 
همان‌طور كه مي‌بينيد هم طول زمان و هم نرخ بهره اهميت دارند. با نرخ بهره 1 درصدي، دلاري كه بيست سال بعد دريافت خواهيد كرد اكنون 82 سنت ارزش دارد، اما با نرخ بهره 10 درصدی همان يك دلار 20 سال بعد اكنون فقط 15 سنت مي‌ارزد. تعجبي ندارد كه براي دوره‌هاي كوتاه زماني، اثر نرخ‌هاي بهره متفاوت كمتر است. اگر نرخ بهره 1 درصد باشد 1 دلار سال بعد ارزش حال 99 سنت دارد و اگر نرخ بهره 10 درصد باشد 91 سنت ارزش پيدا مي‌كند.
اگر اينها به نظر پيچيده مي‌آيند و مايليد يك جواب تقريبي اما با کمال شگفتي نزديك به واقعیت داشته باشيد، يك روش ساده وجود دارد كه مي‌توان حساب كرد چه مدت طول مي‌كشد تا مبلغي پول دو برابر شود. فقط كافي است عدد (جادويي) 72 را بر نرخ بهره تقسيم كنيد و تعداد سال‌ها را به شما مي‌دهد. به شكل ديگر مي‌توان نرخ بهره مورد نياز براي اين که مبلغي پول مثلا در 7 سال دو برابر شود را با تقسيم كردن 72 بر 7 پيدا کنید.
براي اينكه اثر بهره مركب را بهتر مجسم كنيد، فرض مي‌كنيم كه در سال 1507 میلادی (پانصد سال پيش) يكي از اجدادتان به حد كافي خوش اقبال بوده است كه تابلوي نقاشي متعلق به رافائل جوان و هنوز گمنام را به ارزشي معادل 10 دلار و با وام گرفتن به نرخ بهره 3 درصدي خريداری کرده است كه هر ساله بهره مرکب مي‌شود تا زماني كه وام بازپرداخت شود. در سال 2008 شما كه وارث خوش‌شانس او هستيد، تابلو نقاشي را به مبلغ 25 ميليون دلار مي‌فروشيد، اما وقتي كه مي‌رويد وام10 دلاري به‌علاوه بهره انباشته شده آن را بازپرداخت كنيد متوجه مي‌شويد كه بيش از يك ميليون دلار علاوه بر 25 ميليون دلار بايد از جيب خود بدهيد.
قدرت بهره مركب را از اينجا مي‌فهميم. قدرتي عظيم به نظر مي‌رسد و هر كسي را وامي‌دارد تا پس‌انداز كند. خوشبختانه همان‌طور كه در كادر يك مي‌بينيم، بهره مركب به اين معنا نيست كه اساسا همه ثروت به دست چند نفر مي‌رسد، اما براي وام‌گيرندگان بي‌تجربه يا بي‌اراده، بهره مركب مشكل ايجاد مي‌كند.

تا اينجا هر چه گفتيم حالت محاسبه مكانيكي داشت، اما اوضاع قطعيت كمتري مي‌يابد زماني كه مي‌پرسيم چگونه بفهميم نرخ بهره مناسب براي تنزيل كردن درآمد يك سرمايه‌گذاري چقدر است؟ اگر انتخاب شما به جاي سرمايه‌گذاري كردن، وام دادن پول است، پس بايد نرخ بهره‌اي را استفاده كنيد كه مي‌توانيد از يك وام با همان ميزان ريسك به‌دست آوريد. يا اگر مجبور به وام گرفتن هستيد تا سرمايه‌گذاري كنيد پس بايد از نرخ بهره‌اي برابر با نرخ بهره‌اي كه بايد براي پول مورد نياز در سرمايه‌گذاري بپردازيد استفاده كنيد. پس هيچگاه اوراق قرضه دولتي 5 درصدي را با پول قرضي از كارت اعتباري خود خريداري نكنيد.

اینک به برخي پرسش‌هاي تقريبا ناخوشايند مي‌رسيم. نخست اينكه چرا اين تعداد زياد از مردم با نرخ مثلا 5 درصد حساب پس‌انداز به وام بانك مي‌دهند، وقتي در همان زمان با كارت اعتباري خود در مثلا نرخ 15 درصدی وام مي‌گيرند؟ در كادر2 كوشش مي‌كنيم آن را توضيح دهيم. دوم اينكه اگر وام‌گيرنده هستيد خيلي راحت است كه بگوييم بايد همان نرخ بهره‌اي را استفاده كنيد كه تقريبي از نرخ بهره‌اي است كه بايد بپردازيد، اما اين نرخ بهره چيست؟ اگر شما فقط يك بار وام مي‌گيريد تا سرمايه‌گذاري خاصي بكنيد و وام دوباره‌اي نمي‌گيريد، پاسخ به اين پرسش آسان است، اما فرض كنيم كه شما در آينده هم وام خواهيد گرفت. آنگاه بايد در نظر بگيريد هر اندازه كه بيشتر خودتان را الان بدهكار كنيد رتبه اعتباري‌تان پايين‌تر مي‌آيد و بنابراين نرخ بهره‌اي که در آينده هنگام وام گرفتن مجبوريد بپردازيد بالا مي‌رود و همان‌طور كه در كادر سه نشان داديم انتخاب نرخ بهره درست نيز پرسش پردردسري براي سياست زيست‌محيطي ايجاد مي‌كند.
اين اصل كه دلارهاي آتي بايد پيش از افزودن به دلارهاي جاري تنزيل شود برخي اوقات فراموش مي‌شود. فرض كنيد مخالفت از سوي طرفداران محيط‌زيست، ساخت يك پل را به تاخير مي‌اندازد كه منجر به افزايش هزينه چشمگيري مي‌شود. اين «افزايش» هزینه ادعايي، كه طرفداران محيط‌زيست بابت آن مقصر دانسته خواهند شد، هنگامي كه هزينه‌ها به درستي برحسب ارزش حال بيان شوند احتمال دارد افزايش بسيار اندكي باشد يا اصلا افزايشي نيافته باشد. مثال ديگر از بي‌توجهي به هزينه‌ها و فايده‌هاي آتي این ادعا است كه بيشتر مردم خسارت محيط‌زيستي كه وارد مي‌سازند را ناديده مي‌گيرند چون كه آنها دوراندیشی ندارند؛ يعني با خودداري کردن از خرج 1 دلار دقيقا حالا، باعث خسارتي مي‌شوند كه برطرف كردن آن بعدها 2 دلار هزينه دربرخواهد داشت.
من قطعا موافقم كه خسارات جدي بسياري به محيط‌زيست وارد مي‌شود و برخي از آنها به خاطر ناديده گرفتن بي‌فكرانه هزينه‌هاي آتي است، اما عامل ديگري شايد در كار باشد كه نقش بزرگتري دارد. اگر نرخ بهره 4 درصد باشد و هزينه 2 دلاري پاكسازي محيط را هجده سال بعد متحمل خواهيم شد پس عقلایی است كه 2 دلار را در آن زمان خرج كنيم به جاي اينكه اكنون 1 دلار خرج شود.

5- سطح قيمت با قيمت‌هاي نسبي تفاوت دارد
فرض كنيد يك روز بيدار مي‌شويد و مي‌بينيد كه فروشگاه محله اینک يك كيلو چاي از آن نوعی را كه دوست داشتيد گران‌تر مي‌فروشد. اين گران شدن مي‌تواند به خاطر تغيير «سطح قيمت»- كه «قيمت‌هاي مطلق» نيز ناميده مي‌شوند- يعني نرخ مبادله پول در برابر كالاها و خدمات به طور كلي يا تغيير در «قيمت نسبي» يعني نرخ مبادله چاي نسبت به ساير كالاها باشد. اين تفاوت مهم است چون سطح قيمت بستگي به عوامل كلان اقتصادي از قبيل تغيير مقدار پول دارد، در حالي كه قيمت‌هاي نسبي به عوامل اقتصاد خرد مختص صنايع يا بنگاه‌هاي خاص از قبيل جابه‌جايي تقاضاي مصرف‌كننده، پيشرفت فناوري در صنعتي معين يا تغيير قدرت بازاري يك بنگاه خاص بستگي دارد.
حالا مي‌خواهيم اين تمايز را به كار بگيريم. فرض كنيد قيمت يك كالاي وارداتي 50 درصد افزايش يابد كه مستقيما (و نيز غيرمستقيم چون كه ماده خام براي ساير كالاها است) 10 درصد از فروش كل را تشكيل مي‌دهد. تحليل ساده‌لوحانه‌اي كه خبرگي بيشتر در رياضيات تا اقتصاد را به نمايش مي‌گذارد خواهد گفت كه سطح قيمت به ميزان 5 درصد افزايش خواهد يافت (10 درصد × 50درصد)، اما اين تحليل فرض مي‌كند ساير قيمت‌ها تغييري نخواهند كرد و اين فرضي مشكوك است. براي اينكه حالت حدي را در نظر بگيريم، فرض كنيد بانك مركزي اجازه نمي‌دهد عرضه پول اصلا افزايش يابد. پس اگر سطح قيمت به ميزان 5 درصد افزايش يابد، ارزش واقعي پول اسمي كه شما و هر كس ديگري نگه مي‌دارد به اندازه 5 درصد كاهش مي‌يابد، اما از آنجا كه هيچ چيز ديگري تغيير نكرده است، اگر شما پيش از اين تشخیص داده بودید كه نگه داشتن مبلغ معيني پول واقعي، نيازتان را تامين مي‌كند اكنون نيز مي‌خواهيد همان مبلغ واقعي پول واقعي را نگه داريد و نتيجه اين مي‌شود كه 5 درصد پول اسمي بيشتر نگه مي‌داريد. (البته در صورتي كه شما اقتصاددان وسواسي نباشيد به اين روش فكر نخواهيد كرد، بلكه به خودتان چيزي مثل اين خواهيد گفت: «خوب است كه پول نقد بيشتري داشته باشم.»)
براي عملي كردن تصميم خود، پول كمتري صرف خريد كالاها و خدمات، سهام و اوراق قرضه و غير‌آن خواهيد كرد و در شرايطي كه شما و ساير مردم همين كار را مي‌كنند، تقاضا كاهش مي‌يابد و بيكاري و ظرفيت مازاد بنگاه‌ها افزايش مي‌يابد.
اين فعل و انفعال‌ها منجر به فشار به سمت پايين بر دستمزدها و حاشيه سود مي‌شود. سرانجام، سطح قيمت را به جايي برمي‌گرداند كه پيش از اين بود. در آن نقطه، همه تعديلي كه رخ داده است در قيمت‌هاي نسبي خواهد بود. كالاي وارداتي پيش گفته و كالاهايي كه در توليد خود به آن كالا نياز دارند اكنون گران‌تر مي‌شوند، اما ساير قيمت‌ها به حد كافي كاهش يافته‌اند تا اين افزايش قيمت‌ها را خنثي نمايند. اين صرفا مثال فرضي بود تا مقصود را برساند؛ در واقعيت امر بانك مركزي احتمالا دخالت مي‌كند و عرضه پول اسمي را مقداري افزايش مي‌دهد به طوري كه قيمت ساير كالاها كاهش نمي‌يابد.
نكته آخر درباره قيمت‌هاي نسبي را نيز بگوييم. آنها در همه زمان‌ها تغيير مي‌كنند چون عرضه و تقاضا به علت عواملي از قبيل جابه‌جايي تقاضاي مصرف‌كننده يا تغييرات فناوري تغيير مي‌كنند. برخي قيمت‌ها افزايش واقعي مي‌يابند يعني افزايش اسمي آنها بيش از نرخ تورم كلي است و قيمت‌هاي ديگر كاهش واقعي مي‌يابند. هيچ دليلي ندارد كه با حالت عصباني درباره برخي قيمت‌ها كه با نرخي سريع‌تر از تورم افزايش يافته است صحبت كنيم. معناي آن اين است كه برخي قيمت‌هاي ديگر هستند كه با نرخي كمتر از نرخ تورم كه خود يك ميانگين است افزايش مي‌يابند.

6- قيمت‌هاي تثبيت شده با قيمت‌هاي پايين تفاوت دارد
اين تفاوتي است كه برخي گروه‌هاي با منافع ويژه انگيزه دارند پنهان سازند. رييس يك اتحاديه كشاورزي را در نظر بگيريد كه مي‌خواهد با محدود كردن ميزان عرضه محصولات خود در زماني كه قيمت‌ها در حال كاهش يافتن است آنها را افزايش دهد. (اين كار قانوني است چون تعاوني‌هاي كشاورزي از قوانين ضد انحصار معاف هستند.) اگر او اعلام كند كه مي‌خواهد قيمت محصولات را افزايش دهد، مصرف‌كنندگان احتمالا مخالفت مي‌كنند؛ بنابراين او در عوض اعلام مي‌كند همه كاري كه مي‌خواهد بكند «تثبيت كردن» قيمت‌ها از طريق محدود كردن توليد فقط در دوران كاهش يافتن قيمت‌ها است.
به نظر مي‌رسد اين ايرادي نداشته باشد و كمتر كسي پيدا مي‌شود كه با تثبيت كردن قيمت‌ها مخالفت كند، ولي بر اين واقعيت سرپوش مي‌گذارد كه اگر جلوي مواردي كه قيمت‌ها كاهش مي‌يابند را بگيريم بدون اينكه جلوي آن مواردي كه قيمت‌ها افزايش مي‌يابند را بگيريم پس ميانگين قيمت را بالا مي‌بريم. حواستان به توليدكنندگان باشد زماني كه آنها پيشنهاد «تثبيت كردن» را به شما مي‌دهند. اين كاري است كه اوپک درباره قيمت نفت مرتب انجام مي‌دهد.

كادر 1 - آيا ثروتمند شدن با بهره مركب ممكن است؟
استيو استاتيوس در بستر مرگ است. درمان بيماري وي به ده سال زمان نياز دارد. پس استيو تصميم مي‌گيرد كه او را منجمد كنند، اما اين عمل پرهزينه‌اي است و براي استيو فقط 100 هزار دلار باقي مي‌ماند تا براي نيازهاي آينده خويش سرمايه‌گذاري كند. مهارتي كه وی در حوزه كاري پر تحول خود دارد در زمان زندگي دوباره‌اش كهنه مي‌شود به طوري كه او به سختي مي‌تواند شغل يا درآمد خوبي پيدا كند و استيو دوست ندارد كه فقير باشد. او وصيتي از خود برجاي مي‌گذارد كه تا سيصد سال بعد او را بيدار بكنند و با نرخ بهره واقعي 3 درصد، 100 هزار دلار وي به بيش از 700 ميليون دلار (به دلارهاي سال 2008) مي‌رسد. او سرانجام به هدف خويش كه خيلي ثروتمند بودن است مي‌رسد.
آيا اين فكر خوبي است؟ نه كاملا. وقتي استيو به زندگي برمي‌گردد او واقعا به ارزش 700 ميليون دلاري مي‌رسد، اما اگر بهره‌وري نيروي كار نيز با نرخ 3 درصد رشد كرده باشد، 700 ميليون دلار وي فقط معادل دو برابر درآمد سالانه يك خانواده ميانه خواهد بود. آن طور كه در نگاه اول چنين به نظر مي‌رسد بهره مركب تهديد جدي به برابري نيست.

كادر 2 - گرم شدن زمين و نرخ تنزيل
نرخ تنزيل نقش مهمي در تصميم‌گيري در اين‌باره ايفا مي‌كند كه با گرم شدن كره‌زمين چكار كنيم چون كه هزينه‌هاي اقدامات جاري براي بهبود شرايط را بايد با منافع آن مقايسه كرد منافعي كه در آينده دور رخ خواهند داد.
در يك سر طيف، عده‌اي استدلال مي‌كنند كه ما بايد از نرخ تنزيل صفر يا نزديك به صفر استفاده كنيم چون در غير اين صورت، ما براي يك دلار مصرف نسل‌هاي آتي، ارزش كمتري نسبت به يك دلار مصرف نسل جاري قايل شده‌ايم و چنين خودخواهي غيراخلاقي است.
اگر با يك دلار هزينه كردن اكنون، بتوانيم بيش از يك دلار براي نسلي در آينده پس‌انداز كنيم پس بايد اين كار را كرد.
اما پاسخ‌هاي محكمي وجود دارد. نخست، فرض مي‌شود (هر چند نه لزوما) كه نسل‌هاي آينده بسيار ثروتمندتر از ما باشند، به طوري كه مطلوبيت نهايي يك دلار مصرف، از دید ما بيشتر از دید آنها است. دوم اينكه مردم در زندگي روزمره خود بدون دودلي آشكاري رفتار مي‌كنند گويي كه ارزش يك دلار براي وارثانشان كمتر از ارزش آن براي خودشان است؛ در غير اين صورت با توجه به معجزه بهره مركب، آنها پس‌انداز بسيار بيشتري می‌کردند. علاوه بر اين بسيار بعيد به نظر مي‌رسد كه بيشتر مردم فكر كنند اجداد قرن چهاردهم ميلادي آنها غيراخلاقي بودند چون كه آنها به نفع نسل كنوني ما، پس‌انداز زيادي نكردند. آيا بايد چنين شهودهاي اخلاقي گسترده‌اي را ناديده گرفت؟ بنابراين اگر ما تصميم بگيريم نرخ بهره‌اي به مراتب بزرگتر از صفر تعيين كنيم آن نرخ چه بايد باشد؟ نرخ بهره‌اي كه در حال حاضر در بازار رايج است «لزوما» نرخ درستي نيست چون كه آن نرخ به نرخ پس‌انداز نسل جاري بستگي دارد، تصميمي كه نسل‌هاي آينده درباره آن هيچ قدرتي ندارند، اما اگر نگاه حقوق طبيعي مالكيت را بپذيريم اين پاسخ را داريم كه درآمد جاري به نسل جاري تعلق دارد و نسل آينده هيچ حقي در اين‌باره ندارند كه ما بايد چقدر پس‌انداز كنيم چون كه آنها آن درآمد را كسب نكردند، اما كسي شايد واكنش نشان دهد كه آنچه ما به دست مي‌آوريم با سرمايه‌اي بوده است كه نسل‌هاي پيشين انباشت كرده بودند. اينك بحث ما دارد به مسائل فلسفي خارج از قلمرو اين كتاب می‌چرخيد.
اما اين عدم قطعيت درباره نرخ تنزيل به اين معنا نيست كه ما نبايد كاري درباره گرم شدن زمين بكنيم. حتي با نرخ تنزيل بالا، برخي اقدامات هنوز توجيه دارد به خصوص اگر كسي عدم قطعيت جدي درباره اثرات وخیمی كه اثرات گرم شدن زمين خواهد داشت را در نظر بگيرد. از آنجا كه مردم از عدم قطعيت متنفر هستند، شايد منطقي باشد كه يك دلار اكنون خرج كنيم حتي اگر بهترين منافعي كه از اين مخارج قابل تصور باشدكمتر از 1 است.
شايد دفاع قوي‌تری از اقدام عليه گرم شدن زمين بتوان كرد نه با اين استدلال كه گرم شدن، اين اثر يا آن اثر ناگوار را خواهد داشت، بلكه با استدلالي كه ما نمي‌دانيم اثرات آن چه خواهد بود، اما مي‌خواهيم در برابر زيان‌هاي كاملا بعيد اما «بالقوه» عظيم و هولناک حمايت شويم.

كادر 3 -چرا با نرخ بهره پايين وام مي‌دهيم و با نرخ بهره بالا قرض مي‌كنيم؟
اينكه مردم با استفاده از كارت‌هاي اعتباري خود وام مي‌گيرند، در حالي كه همزمان با نرخ بهره بسيار پايين‌تر از سپرده‌هاي بانكي يا اوراق بهادار بهره دريافت مي‌كنند، به سختي قابل تبيين است اگر كه فرض كنيم آنها حداكثركنندگان مطلوبيت بي‌غرض و كاملا عقلايي هستند كه هيچ مشكلي در كنترل و انضباط‌بخشي خود ندارند؛ بنابراين براي یافتن پاسخ به اقتصاد رفتاري مراجعه مي‌كنيم.
تبيينی كه ارائه مي‌شود اين است كه مردم مي‌ترسند اگر پول موردنیاز را از سپرده‌هاي بانكي خود بردارند آنها فاقد ابزار خودكنترلي مورد نياز براي جايگزين كردن آن خواهند بود و حتي اگر آنها موفق شوند، نيازمند مبارزه دروني ناگواري است، اما پرداخت مخارج از محل كارت اعتباري به خودكنترلي كمتري نياز دارد؛ بنابراين در حالي كه از يك جهت وام گرفتن با نرخ بهره بالا و قرض دادن با نرخ بهره پايين شايد غيرعقلايي باشد، آن سطحي كه بر وجود نقطه ضعف انساني صحه مي‌گذارد چنين رفتاري را عقلايي
مي‌بيند. بهترين كار براي اينكه كاملا عقلايي باشيد اين است كه از رفتار نامعقول خود باخبر بوده و با آنها مقابله نماييد.




[ یک شنبه 4 اردیبهشت 1390  ] [ 4:47 PM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  

درباره وبلاگ

جهاد اقتصادی قطعه دیگری از پازل حضور پرشکوه ملت انقلابی ایران در عرصه پیشرفت و تعالی است که نتیجه ای جز سرافرازی و اقتدار در پی نخواهد داشت.
موضوعات
آمار سایت
کل بازدید : 541576 نفر
كل مطالب : 440 عدد
کل نظرات : 17 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ : دوشنبه 8 فروردین 1390 
آخرین بروز رسانی : پنج شنبه 22 آبان 1393 
نظرات شما کاربران عزیز و دوستان صمیمی باعث شکوفایی و بهتر شدن وبلاگ می گردد . با تشکر مدیریت وبلاگ چه روزها که يک به يک غروب شد ، نيامــدي / چه بغض ها که در گلو رسوب شد ، نيامــدي / تمام طول هفته را به جمعه چشم دوخته ايم / دوباره صبح ، ظهر ، نه ، غروب شد نيامــــدي * مدیریت وبلاگ


پیوند های مفید