قالب وبلاگ
ققنوس

ققنوس
نويسندگان
سلام ضربان قلبم
 
مطب پزشکان، مکان عمومیست و بخاطر مراجعه بیماران زیاد، آلوده می باشد اما بخاطر نگرانی از دانه های روی پوستت مجبور شدیم تو را به مطب ببریم. متاسفانه یک روز بعد از مراجعه به کلینیک، علایم بیماری در تو مشاهده شد. اول تب و بعد استفراغ و ... . معده کوچکت مواد غذایی و دارو را نگه نمی داشت، دمای بدنت بالا بود و تو بی قرار و ما درمانده. مجبور شدیم از شیاف استامینوفن برای کاهش تب استفاده کنیم. برخی دارو ها را حتی قبل از تولدت گرفته بودیم تا در مواقع اضطرار در دسترسمون باشد. هوای سرد، مشغله کاری بابایی، در دسترس نبودن دارو یا داروخانه دلیل کافی بود تا احتیاطا داروهای ضروری همیشه توی خونه باشند. یکی دو روز بی حال و کم طاقت شده بودی و دائم گریه می کردی.
 
(امیرعلی در حال عطسه زدن)
 
یه سختی هایی شیرینند مثل شب بیداری های مادران برای مواظبت از کودکان بیمارشون. یاد ماههای آخر بدنیا اومدنت افتادم که برای انتخاب بیمارستان چند گزینه داشتیم. می گفتن بیمارستان دولتی برخورد خوبی ندارند و متخصصین حضور ندارند و مادر بسختی می افتد، اما دستگاه ان آی سی یو فقط توی این بیمارستان وجود دارد و اگر خدای نخواسته موقع بدنیا اومدن نوزاد مشکلی وجود داشته باشد، این دستگاه کمک می کند پس این بیمارستان انتخاب شد. 
 
یکی دو شب تب بالایی داشتی و دائم از خواب می پریدی. مسکن خیلی چاره ساز نبود. چند شبی بخاطر عوارض سرماخوردگی زود به زود از خواب می پریدی. برای جلوگیری از سرایت سایر بیماری ها، مجددا پیش دکتر نرفتیم اما عمو (آقای مستقیمی) و خاله زهرا جداگانه در این زمینه پرسو جو کرده بودند و راهکار دادند. قرار بود تحت نظر باشی و اگر تبت، قابل کنترل بود و لب هات به خشکی نیفتاد، درمان را در منزل ادامه دهیم. خدا را شکر بحرانی نشد و می تونستیم خونه از تو مواظبت کنیم. سرفه های پشت سر هم و سرخ شدن چشمای نازت، خیلی دردآوره اصلا هر چیزی که تو را اذیت کند دردآوره. لعاب به دانه کمک می کرد تا سرفه هات کمتر شوند. شربتی که دکتر برای رفع حساسیت داده بود تا حدی علایم سرماخوردگی را کاهش می داد. او آر اس در مواقعی ضروری بود و چقدر با اشتیاق می نوشیدی. 
 
(جشن گرفتن امیرعلی با برگه امتحانی بابایی)
 
یک هفته از بیمار شدنت می گذره و الان بهتر شدی. بی قراری هات کمتر شده و همچنان شیطنت می کنی. سوار روروئک در عرض چند دقیقه هر وسیله ایی که بدستت برسد را می کشونی طرفت و پخش زمین می کنی. جدیدا صدای رفت و اومد خاله اینا که میاد، لبخند زنان با روروئک می ری طرف در و منتظر می مونی تا خاله بیاد دنبالت. گاهی شروع به در زدن می کنی تا شاید خاله صدای ظریف در زدنت را بشنوه و بیاد دنبالت، بماند که جیغ و داد زدن را خوب بلدی. وقتی خاله زنگ می زنه انگار می خوای با روروئک پرواز کنی تا بیایی پیش خاله و با دست و پا زدن زودتر بری خونه خاله. موقع برگشتن اگر گرسنه و خواب آلود نباشی، از بغل خاله جدا نمی شی و گریه کنان برمی گردی اما اگه نگین تو را بیاره، می پری بغل مامانی و به نگین نگاه می کنی و مامانی را محکم می گیری که نگین نگیردت. یبار مامانی و بابایی روی اینکه بغل کدومشون میایی شرط بستن که مامانی برنده شد البته بابایی مطمئن بود برنده می شه!!. شب ها موقع خواب، بازم باید مامانی دوروبرت باشه تا اینقدر بازی گوشی کنی تا خوابت ببره. 
 
(امیرعلی از دیدگاه مبین)
 
انشاالله زود زود خوب بشی و بیام بنویسم...
 

ادامه مطلب
[ یک شنبه 29 دی 1392  ] [ 12:25 PM ] [ Amir Ali ]
نظرات 4
سلام چلچراغم
 
اوایل هفته پیش بود که مادر آقای حیدری به رحمت خدا رفت. به حکم ادب و برای ابراز همدردی، در مراسم خاکسپاری و کفن و دفن، به همراه تو شرکت کردیم. جمع یکپارچه مشکی پوش و تو با لباس قرمز زمستونی نقل مجلس شدی. خاله و عمو زحمت بردن و اوردن ما را کشیدن و میانه مراسم اجازه بیرون اومدن از ماشین را به ما ندادن. اینجا همدانه و هوا سرد سرد و دور تا دور پوشیده از برفه و خدا را شکر رحمت الهی هر چند روز یکبار ما را شرمنده می سازد. انتظار می رفت توی اون شرایط با دیدن اون جمعیت و گریه حضار تو گریه کنی اما فقط کنجکاوانه اطراف را نگاه می کردی و بیشتر به آسمون نگاه می کردی. پستونک خوردنت در اون شرایط و خونسرد بودنت آرامش را به من منتقل می کرد. انشاالله خداوند مادران درگذشته را قرین رحمت و مغفرت خویش گرداند و به بازماندگان، صبر عنایت فرماید آمین یا رب العالمین.
 
(باغ بهشت همدان)
 
بعد از تولدت، متوجه شدم روی پوستت آثاری از حساسیت وجود دارد. با بررسی که شد فهمیدم اگزماست و دنبال چاره بودم. قرمزی روی پوستت، مدتی با کرم آلوئه ورا مخصوص کودکان کنترلش شد اما این اواخر مجددا عود کرده بود و علاوه بر نشانه های اگزما، دونه های ریز قرمزی روی گردن و پشتت ظاهر شد. نباید این موارد را نادیده گرفت با اونکه می دونستم حساسیته اما دونستن من کافی نیست و باید دکتر سالم بودنت را تایید می کرد تا آروم بگیرم. دنبال فرصت مناسب بودم تا تو را ببرم به کلینیک شبانه روزی پاستور، که هر ساعتی از شبانه روز یک متخصص کهنه کار به طبابت می پردازد. جمعه شد و عصرش بردمت حموم، موقع لباس پوشیدن بذهنم رسید که الان فرصت مناسبیه. با خاله تماس گرفتم و بنده خدا قبول کرد. 
 
روز جمعه، خاله با خانواده رفته بودن برف بازی به قول خاله تیوب سواری و با برفی که اومده بود مسلما زمان خوبی برای این تفریح بود. خاله اینا ظهر اومدن دنبال امیرعلی و تو را با خودشون به خونه مامان بزرگ نگین و مبین بردن. حدودا سه ساعت از ما دور بودی و جیک نزدی. خاله می گفت اصلا ناراحت نبوده و بازی می کرده. تو را تحویل دادن و مجددا رفتن بیرون. عصر خسته برگشتند که ما از خاله خواستیم همراهمون بیاد که نگین و عمو هم همراهمون شدند.
 
(امیرعلی وسط سفره، خوراکی امیرعلی)
 
از آخرین باری که تو را برده بودیم کلینیک، چند ماهی می گذشت. حدودا دو ماهت بود که بخاطر خس خس سینه و گرفتگی صدا تو را پیش دکتر بردیم. شرح حال که دادیم، دکتر ناراحت شد و گفت عیب روی بچه نذارید، بچه سالمه و چیز مهمی نیست. از اون ببعد وسواسمون را کمتر کردیم و هر روز مسیر کلینیک را وجب نکردیم. اما اینبار قضیه فرق می کرد، اگر دونه های روی پوستت علائم اخطار بود و ما کوتاهی می کردیم، بی مسئولیتی خودمون را نشون می دادیم. دکتر شیفت دکتر محمد صادق صبا بود که میشه گفت کارشون توی همدان تکه و هربار ایشون کلینیک باشند، خیلی شلوغ می شه و مریضای زیادی مراجعه می کنند. بنده خدا خاله اینا که خم به ابرو نیوردن و موندن تا نوبتمون بشه. کلی بچه قد و نیم قد اونجا بود که یا آه و ناله می کردن یا صدای گریشون بلند بود اما تو فقط نگاهشون می کردی و در حین خوردن پستونک، با اعتماد بنفس کامل دور رو برتو زیر نظر می گرفتی. انتظار می رفت اینجا گریه کنی چون توی محیط شلوغ بزرگ نشدی و جای غریب کمتر بودی که اینجا هم مثل مراسم اوایل هفته ساکت بودی و نشون دادی که مرد شدی. 
 
 
نوبت ما شد، دکتر تا نگاه انداخت گفت اینا حساسیتن و در پاسخ که ممکنه اگزما باشند، گفتند که اگزما هم نوعی حساسیته و می تونه اگزما باشند. برای درمانشون توصیه کردن که نباید گرمی (مثل بادمجان، گردو، ادویه جات، ماهی و ...) بخوره و  پماد بتامتازون و شربت ستیریزین تجویز کردن. البته تاکید داشتن که بمحض خوب شدن، داروها را قطع کنم. می دونستم پماد کورتن دارد و مضره و تا جایی که امکان دارد نباید مصرف شود. از دکتر در مورد دندونهات پرسیدم که جواب دادن دیر نشده و تا سیزده ماهگی فرصت دارد. دکتر نوازشت کرد و گفت بچه به این نازی مشکلی نداره و انشاالله دندوناش سر وقت درمیاد. 
نوشتنی ها زیادن اما بماند برای بعد.
 

ادامه مطلب
[ شنبه 21 دی 1392  ] [ 9:52 PM ] [ Amir Ali ]
نظرات 1
درباره وبلاگ

پیامبر (ص): فرزند صالح گلی از گلهای بهشت است.

موضوعات
آمار سايت
کل بازديد : 179600 نفر
كل مطالب : 51 عدد
كل نظرات : 130 عدد
تاريخ ايجاد وبلاگ :
یک شنبه 17 شهریور 1392 

آخرين بروز رساني : چهارشنبه 24 خرداد 1396