قالب وبلاگ
ققنوس

ققنوس
نويسندگان
سلام صدای قلبم
 
جدیدا برخوردهات بگونه ایی شده که انگار خوب می فهمی چی می گیم و عکس العمل نشون می دی. بزرگ تر شدنت برای ما کاملا قابل درک شده. قبلا دستمال کاغذی را چند تیکه می کردی و بعد می بردی طرف دهانت اما الان به بیرون کشیدن دستمال ها و تکه تکه کردنشون قانع شدی!! و می دونی نباید بخوری. یا بهت بگیم دست نزن داغه، کمتر دست می زنی. و اگر بهت بگیم نباید بیایی داخل سفره، نمیایی اما سرمون جیغ می کشی که چرا مانعت می شیم. کمتر پستونک دهن می گیری و وقتی دستت می گیری، پرتش می کنی. و موقع خواب وابسته به آن نیستی  و بدون پستونک می خوابی. این یکی از دغدغه های ما بود که برای ترک دادنت، اذیت نشی که خدا را شکر خودت با میل خودت اون را کنار گذاشتی. هنوزم گوشی ها و وسایل خونه از دستت در امان نیستند. در عرض چند دقیقه کل فضای خونه را بهم می ریزی و برای جمع کردنش کلی باید وقت بذاریم و مجددا طی چند دقیقه وسایل را بهم می ریزی. در کشوهای کمد و فایل را باز می کنی و وسایلشو و لباساشو می ریزی بیرون. خونه تکونی چند هفته ایی ما با بازیگوشی های تو از بین رفت. برای مستقل شدنت خیلی سخت نمی گیریم و اجازه می دیم راحت باشی و با وسایل خونه بازی کنی. با گرفتن وسایل، تمرین ایستادن می کنی و چند قدمی راه می ری. شبها یک لحظه اجازه نمی دی مامانی از پیشت تکون بخوره اما اگر مطمئن باشی مامانی جایی نمی ره، شروع به بازی گوشی می کنی و سرگرم می شی اما امان از زمانی که مامانی بخواد ظرف بشوره یا مثلا مسواکی بزنه که جیغ و دادت  شروع می شه و به هیچ روشی آروم نمی شی.
 
(باز کردن کشوها و بیرون ریختن وسایل آن)
 
امروز 29 اسفند ماهه و امشب ساعت 8 و 27 دقیقه لحظه تحویل ساله. این اولین سال تحویلیه که تو هدیه الهی پیش ما هستی. سال قبل توی راه بودی و نمی شد مسافرت رفت اما امسال بهونه ایی نداریم؛ هفته پیش رفتیم پیش عزیز بابایی اینا. توی مسیر بارندگی شدیدی بود که نظیرش را ندیده بودم. مسیر 4 ساعته بدون وقفه، بارندگی شدیدی از نوع برف و تگرگ و بارون می بارید. عزیز بابایی می گفت قدمت خوبه که بارندگی شدید و زیاد شده. جالبه که پیش دختر عموت (فاطمه کوچولو) بازی می کردی و با عزیز بابایی راحت بودی اما پیش بقیه نمی موندی و نمی شد تنهات گذاشت و تا نزدیکت می شدند، می زدی زیر گریه. توی راه برگشت یکسره خواب بودی و بمحض رسیدن به خونه، رفتی پیش خاله و  با وجود دوری چند روزه، اصلا احساس غریبی نداشتی. خاله بازم ما را شرمنده کرد و زحمت ناهار را کشیده بود، حسابی شرمندمون کرد.
 
(سفره هفت سین عید 1393)
 
برای تحویل سال همه کارامون را انجام دادیم. چند روز پیش خاله برای تو ماهی کوچولوی سرمه ایی رنگ گرفت و برای آماده کردن سفره هفت سین، کلی زحمت کشید. 
انشاالله سال آینده سالی پر نشاط و پر برکتی باشد و سلامتی و عاقبت بخیری روزی همه بندگان گردد... .

ادامه مطلب
[ پنج شنبه 29 اسفند 1392  ] [ 7:34 PM ] [ Amir Ali ]
نظرات 3
سلام شیرین بیانم
 
دوازدهم اسفند وارد ده ماهگی شدی؛ عکس العمل هات نشون از داناتر شدنت داره؛ شیرین کاریهات چند برابر شده و کنارش مراقبت هات؛ کمی بابت دندونهات بی قراری می کنی و گاهی از بغل مامانی پایین نمیایی بخصوص اگه خونه تنها باشید.
کمی زورگو شدی و جرات پس گرفتن گوشی و لوازم شخصیمونو ازت نداریم. به سرو صدای زیاد بخصوص اگر ساخته و نواخته دست خودت باشد علاقه زیادی داری. سر سفره وسایل مختلف را با هم امتحان می کنی تا ببینی کدومشون با زدن بهم صدای بلندتری ایجاد می کنند بعد شروع می کنی به تق تق زدن وسایل پر سروصداتر بهم. گوشی یا وسایل دم دستت را می کشونی تا جایی که سرامیک باشه و بعد بلند می کنی و میزنیشون روی زمین و این کار را چندین بار پشت سر هم انجام میدی تا از دستت بگیریم، تا الان که گوشی ها جان سالم بدر بردن فقط آویز گوشی قدیمی مامانی شکست که یادگار دوستاش بود.
دیروز مامانی و بابایی داشتند برنامه ایی را روی کامپیوتر اجرا می کردند و در موردش بحث می کردن که یکدفعه متوجه شدن صفحات یکی یکی بسته می شن و کامپیوتر در حال خاموش شدنه!! دیدیم به به! امیرعلی ناناز دستشو گذاشته روی دکمه پاور و فشار می ده. بابایی موقع انجام کارهاش باید خیلی مواظب باشه که امیرعلی کامپیوتر را وسط برنامش، خاموش نکنه.
 
(امیرعلی روی بالکن)
 
امان از بازیگوشی های آخر شبت که به هر ترفندی شده از خوابیدن فراری می شوی. مجبوریم همه برقها رو خواموش کنیم حتی چراغ خواب را اما تو باز شیطونی می کنی. از میز تلوزیون بالا می ری و از تختت و خلاصه اینقدر شیطنت می کنی تا خسته بشی و بعد مامانی را محکم می گیری و می خوابی. گاهی برای بیدار موندن شروع به جیغ زدن می کنی و خاله میاد دنبالت و بعد از چند دقیقه در حالی که توی خواب ناز هستی تحویلت می ده اینم از هنرهای خاله ست؛ انگار نه انگار که چند دقیقه قبل در حال بازیگوشی بودی. خدا را شکر غذا خوردنت بهتر شده و شبها کمتر از خواب بیدار می شی. هنوزم مثل قبل اجازه نمی دی پتو یا حتی پارچه نازکی روی بدنت بندازیم که سردت نشه، حتی توی خواب اینقدر با پاهات لگد می زنی و بعد پاهای کوچولوتو می ذاری روی پتو و نمی ذاری روی بدنت پوشیده بمونه.
 
سه شنبه با خاله اینا رفتیم بازار، هنوز سوار تاکسی نشده اتوبوس واحد نگه داشت و ما سوار شدیم. خدا را شکر اصلا ناراحت نبودی و با کنجکاوی زیادی اطراف را نگاه می کردی. توی لباس فروشی با دیدن برخی مدلهای لباس واکنش نشون می دادی و انگار نظرتو در موردشون می گفتی. برگشتنی با لباسهایی که مامانی گرفته بود بازی می کردی و انگار از برخی هاشون ذوق زده بودی. جالبه که لباس های جدید را از قدیمی تشخیص می دادی و بیشتر با لباسهای مامانی بازی می کردی.
احتمالا هفته آینده مسافرتی پیش رو داشته باشیم. امیدوارم مسیر چهار - پنج ساعته ناراحتت نکنه و محیط غریبه باعث اذیت شدنت نشود انشاالله.
 

ادامه مطلب
[ پنج شنبه 15 اسفند 1392  ] [ 10:29 PM ] [ Amir Ali ]
نظرات 3
درباره وبلاگ

پیامبر (ص): فرزند صالح گلی از گلهای بهشت است.

موضوعات
آمار سايت
کل بازديد : 179614 نفر
كل مطالب : 51 عدد
كل نظرات : 130 عدد
تاريخ ايجاد وبلاگ :
یک شنبه 17 شهریور 1392 

آخرين بروز رساني : چهارشنبه 24 خرداد 1396