سلام خورشید خونه
به دنیا که اومدی تا حدود سه ماهگی ترس و دلهرهامون زیاد بود. شب بیداری ها و نگرانی ها که ناشی از عدم اعتماد بنفس و نداشتن تجربه بود، خواب و خوارک را از ما گرفت. تنهایی ما مزید علت شده بود و خلاصه تا کم کم فوت و فن بچه داری را یاد بگیریم از نوزادی خارج شدی! کتاب ها و مطالب خوبی در زمینه بچه داری مطالعه کرده بودیم اما وقتی با واقعیت یک موجود کوچیک روبرو شدیم و خداوند یه فرشته به ما عطا کرد، ذهنمون از مطالعات خالی شد و اضطرابمون زیاد شد. حدودا سه ماهگی دلهره ها از بین رفت و متوجه شدیم هر روز که بزرگتر می شی، لازمه مراقبت های ما از تو بیشتر شود. غفلت ثانیه ایی پشیمانی جاودانگیست! خودکفا شدنت می طلبید که وجب به وجب همراهت نباشیم و با فاصله و مخفیانه مراقبت باشیم. البته مواردی از دستمون خارج بود و گریه های ناز تو سر بفلک می کشید. حوادثی که در کمتر از ثانیه ایی اتفاق می افتاد و قابل پیش بینی نبود.
حرکات دست و پات بهتر می شد و امکان گرفتن یا ریختن وسایل اطرافت وجود داشت. کم کم به روی شکم قرار گرفتی و غلتیدن را یاد گرفتی و بعد از اون، سینه خیز جلو رفتی. گذشت و چهار دست و پا رفتن را آموختی و بزرگتر شدی و ایستادن را و الان که حدودا یک سال و دوماهی از تولدت می گذره راه رفتن را تجربه می کنی. البته قبل از تموم شدن یکسالگی، راه رفتن را به کمک وسایل تمرین می کردی بعد ایستادن را. خدا را شکر یک ماهی که گذشت بدون کمک اطرافیان روی پاهای نازت چند قدمی برداشتی و این سیر تکاملی از نوزادی تا راه رفتن (فعلا تا اینجا) جریان داشته، انشاالله مراتب بعدی را ببینیم و شاهد خوشبختی و عاقبت بخیریت باشیم حتی اگر وجودمون موجود نبود.
ادامه مطلب


