به نام خالق بی همتا
یکشنبه از راه رسید. خدا را شکر تب نداشتی و مشکلی برای واکسن زدن وجود نداشت. یک روز بارونی و خنک، فکر کنم اولین روز بارونی بود که تو شاهدش بودی. کاپشن قرمزتو پوشوندیم و همراه خاله به مرکز بهداشت رفتیم. مرکز بهداشت چند دقیقه بیشتر با محل زندگیمون فاصله ندارد و این خود یک مزیت است. آقای کمکی و خانم قادریان هر دو حضور داشتند. قد و وزن و دور سرت که چک شد، باید می رفتیم برای واکسن. دیدن آمپول با سوزن به نسبت ضخیم، برای یه کوچولوی شش ماهه خیلی دل می خواد.
اول از قطره فلج اطفال شروع شد. آقای کمکی لپاتو محکم گرفت که قطره بیرون ریخته نشود. ظاهرا قطره بد مزه ایی بود چون طبق عادت غذا خوردنت، خوب مزمزه می کنی و تغییر چهرت معلوم می کنه که خوب بوده یا نه! اما وقتی قطره را مزمزه کردی، با اخم توی چشمای آقای کمکی نگاه کردی طوری که انگار بهش می گفتی: این چه خوراکی بدمزه ایه که بمن می دی!! یه خوراکی خوشمزه تری بده بخوریم!!
نوبت به واکسن رسید. خاله پاهاتو نگه داشت که تکون نخوری، هنوز نزده، صدات بلند شد و گریه کردی. توصیف این لحظات سخته، هنوز آروم نشده بودی که بعدی را زد و تو بیشتر گریه کردی. خدا را شکر مثل دو تا واکسن قبلی زود آروم شدی.

نسبت به واکسن دوماهگی و چهارماهگی کمتر تب کردی اما بیقراری بیشتری داشتی. گفته می شه بهتره 72 ساعت تحت نظر باشی و توی این مدت حموم نکنی. تب واکسن کمتر از 48 ساعت از بین رفت و نیازی به شیاف نشد.
نوبت بعدی، یکسالگی باید به مرکز بهداشت برویم اما برای کنترل قد، وزن و دور سر لازمه دو سه مرتبه تا یکسالگی مراجعه کنیم.
انشاالله روح و جسمت سالم و تندرست باشه و بجز موارد اینچنینی نیازی به دکتر و مطب و مرکز بهداشت و... نباشد آمین یا رب العالمین.
ادامه مطلب