
اسمت را از قبل تعیین کرده بودیم. از بین اسامی، علی و امیرعلی برگزیده شد اما اختلاف نظر بین این دو بود که نهایتا با یه تبانی امیرعلی انتخاب شد.
همون طور که اشاره کردم، برنامه استقبال برای چند روز بعد چیده شده بود برای همین هیچ کس پیش ما نبود. دایی نادر بود که در این زمینه نمی توانست کمک خاصی داشته باشد. بدتر اینکه بخاطر انتخابات بخشنامه شده بود که کلاس ها را سریع جمع کنیم. مجبور بودیم پنج شنبه و جمعه را هم سر کار باشیم. تو روز پنج شنبه توی اون شلوغی بدنیا اومدی.
اما خوش قدم بودن تو از روز اول معلوم بود. همسایه مهربونی یا فرشته مهربونی که حالا شده خاله فاطمه تو (خانم مستقیمی)، لحظه ایی ما را تنها نمی گذاشت و دائم پیگیر اخبار تو بود. روز مادر تشریف نداشتند و به دیدن مادرشون رفته بودن، اما برای کاری برمی گردن خونه و اتفاقی زنگ خونه را می زنند تا احوال تو را بپرسند متوجه آماده شدن ما می شوند و همراه ما به بیمارستان می آیند. خاله فاطمه شب چشم روی هم نذاشت و اولین نفری بوده که تو را خوب دیده حتی شاید زودتر از مادرت و بعد از چند دقیقه بعد مادر به تو و خاله ملحق می شود.

(امیرعلی و خاله)
خاله تا لحظه ترخیصت هیچ کوتاهی نکرد و به لطف زحماتش، ما اولین ترخیصی بودیم. وارد مجتمع که شدیم، همسایه ها با اسپند به استقبالمون اومدن. جای تو را آماده کردن و اینگونه وارد محیط جدیدت شدی. نمی دونم خوشحالی یا ناراحت شاید قبل از این در دنیای نیکوتری بودی و حالا خداوند تو را برای ما برگزید اما خوب می دانم که ما سر از پا نمی شناختیم.
ادامه مطلب