سلام چلچراغم
اوایل هفته پیش بود که مادر آقای حیدری به رحمت خدا رفت. به حکم ادب و برای ابراز همدردی، در مراسم خاکسپاری و کفن و دفن، به همراه تو شرکت کردیم. جمع یکپارچه مشکی پوش و تو با لباس قرمز زمستونی نقل مجلس شدی. خاله و عمو زحمت بردن و اوردن ما را کشیدن و میانه مراسم اجازه بیرون اومدن از ماشین را به ما ندادن. اینجا همدانه و هوا سرد سرد و دور تا دور پوشیده از برفه و خدا را شکر رحمت الهی هر چند روز یکبار ما را شرمنده می سازد. انتظار می رفت توی اون شرایط با دیدن اون جمعیت و گریه حضار تو گریه کنی اما فقط کنجکاوانه اطراف را نگاه می کردی و بیشتر به آسمون نگاه می کردی. پستونک خوردنت در اون شرایط و خونسرد بودنت آرامش را به من منتقل می کرد. انشاالله خداوند مادران درگذشته را قرین رحمت و مغفرت خویش گرداند و به بازماندگان، صبر عنایت فرماید آمین یا رب العالمین.

(باغ بهشت همدان)
بعد از تولدت، متوجه شدم روی پوستت آثاری از حساسیت وجود دارد. با بررسی که شد فهمیدم اگزماست و دنبال چاره بودم. قرمزی روی پوستت، مدتی با کرم آلوئه ورا مخصوص کودکان کنترلش شد اما این اواخر مجددا عود کرده بود و علاوه بر نشانه های اگزما، دونه های ریز قرمزی روی گردن و پشتت ظاهر شد. نباید این موارد را نادیده گرفت با اونکه می دونستم حساسیته اما دونستن من کافی نیست و باید دکتر سالم بودنت را تایید می کرد تا آروم بگیرم. دنبال فرصت مناسب بودم تا تو را ببرم به کلینیک شبانه روزی پاستور، که هر ساعتی از شبانه روز یک متخصص کهنه کار به طبابت می پردازد. جمعه شد و عصرش بردمت حموم، موقع لباس پوشیدن بذهنم رسید که الان فرصت مناسبیه. با خاله تماس گرفتم و بنده خدا قبول کرد.
روز جمعه، خاله با خانواده رفته بودن برف بازی به قول خاله تیوب سواری و با برفی که اومده بود مسلما زمان خوبی برای این تفریح بود. خاله اینا ظهر اومدن دنبال امیرعلی و تو را با خودشون به خونه مامان بزرگ نگین و مبین بردن. حدودا سه ساعت از ما دور بودی و جیک نزدی. خاله می گفت اصلا ناراحت نبوده و بازی می کرده. تو را تحویل دادن و مجددا رفتن بیرون. عصر خسته برگشتند که ما از خاله خواستیم همراهمون بیاد که نگین و عمو هم همراهمون شدند.

(امیرعلی وسط سفره، خوراکی امیرعلی)
از آخرین باری که تو را برده بودیم کلینیک، چند ماهی می گذشت. حدودا دو ماهت بود که بخاطر خس خس سینه و گرفتگی صدا تو را پیش دکتر بردیم. شرح حال که دادیم، دکتر ناراحت شد و گفت عیب روی بچه نذارید، بچه سالمه و چیز مهمی نیست. از اون ببعد وسواسمون را کمتر کردیم و هر روز مسیر کلینیک را وجب نکردیم. اما اینبار قضیه فرق می کرد، اگر دونه های روی پوستت علائم اخطار بود و ما کوتاهی می کردیم، بی مسئولیتی خودمون را نشون می دادیم. دکتر شیفت دکتر محمد صادق صبا بود که میشه گفت کارشون توی همدان تکه و هربار ایشون کلینیک باشند، خیلی شلوغ می شه و مریضای زیادی مراجعه می کنند. بنده خدا خاله اینا که خم به ابرو نیوردن و موندن تا نوبتمون بشه. کلی بچه قد و نیم قد اونجا بود که یا آه و ناله می کردن یا صدای گریشون بلند بود اما تو فقط نگاهشون می کردی و در حین خوردن پستونک، با اعتماد بنفس کامل دور رو برتو زیر نظر می گرفتی. انتظار می رفت اینجا گریه کنی چون توی محیط شلوغ بزرگ نشدی و جای غریب کمتر بودی که اینجا هم مثل مراسم اوایل هفته ساکت بودی و نشون دادی که مرد شدی.

نوبت ما شد، دکتر تا نگاه انداخت گفت اینا حساسیتن و در پاسخ که ممکنه اگزما باشند، گفتند که اگزما هم نوعی حساسیته و می تونه اگزما باشند. برای درمانشون توصیه کردن که نباید گرمی (مثل بادمجان، گردو، ادویه جات، ماهی و ...) بخوره و پماد بتامتازون و شربت ستیریزین تجویز کردن. البته تاکید داشتن که بمحض خوب شدن، داروها را قطع کنم. می دونستم پماد کورتن دارد و مضره و تا جایی که امکان دارد نباید مصرف شود. از دکتر در مورد دندونهات پرسیدم که جواب دادن دیر نشده و تا سیزده ماهگی فرصت دارد. دکتر نوازشت کرد و گفت بچه به این نازی مشکلی نداره و انشاالله دندوناش سر وقت درمیاد.
نوشتنی ها زیادن اما بماند برای بعد.
ادامه مطلب
[ شنبه 21 دی 1392 ] [ 9:52 PM ] [ Amir Ali ]