قالب وبلاگ
ققنوس

ققنوس
نويسندگان
به نام خالق هستی
 
تحویل سال با وجود امیرعلی آغاز شد و انشاالله خداوند نعمت وجود بچه سالم و صالح را به همه عنایت فرماید. امسال اولین بازدیدمون را با سر زدن به خونه خاله شروع کردیم.
 
امیرعلی خونه خیلی آروم نبود، این شد که تصمیم به رفتن گرفتیم و عازم شهرستان شدیم. خدا را شکر توی مسیر اذیت نکرد و بیشتر مسافت را خواب تشریف داشت. خانواده مامانی بیش از شش ماه بود که امیرعلی را ندیده بودند و کلی از تغییرات قیافه و رفتار امیرعلی شگفت زده شدند. نفس هم با شیرین کاریهاش دل دور و بریا را می برد و طرفدار جذب می کرد اما بغل هیچ کی نمی رفت الا خاله طاهره. مامانی آنفولانزای شدیدی گرفت و از عهده نگهداری  جیگر گوشش برنیومد و زحمتش روی دوش خاله طاهره افتاد. نمی دونم چه سریه همه بچه های کوچیک زود وابسته خاله می شن.
 
(نوروز 93)
 
از اداهای امیرعلی خم کردن سر و گردن به سمت چپ و یا راستشه که این عمل را زمانی اجرا میکنه که بخواد ابراز محبت کند یا زمان خوش اخلاق بودنش در جواب دیگران انجام میدهد. چند روز قبل متوجه شدیم دندان بالایی عسل دراومده و بی خود نبوده ناآروم بوده. البته حدس می زنیم ادامه دار بودن ناآرومی هاش بابت دندان دومی قسمت بالایی است (طبق تجربه دراومدن پشت سر هم دندانهای پایینی). قبل از رفتن به شهرستان تمرین ایستادنش تکمیل می شد که خونه عزیز مامانی این کار را ادامه نداد و تنها به چهار دست و پا رفتن اکتفا می کرد. الان که برگشتیم مجددا تمریناتشو ادامه می دهد و خدا را شکر خیلی بهتر و مستقل تر می تواند بایستد و با گرفتن وسایل بهتر و کمی بیشتر قدم بردارد. می شه گفت پستونک خوردن امیرعلی بکلی از بین رفته البته  شاید به لطف شیطنت بچه ها که وسط پستونکش را بریده بودند این عادت از بین رفت.  البته مامانی موقع خواب باید حداقل بیست دقیقه پیش امیرعلی بمونه تا خوابش سنگین بشه.
 
(ادای جدید امیرعلی+اسباب بازی های مورد علاقش)
 
شلوغی خونه عزیز و جمع بودن نوه ها، اوایل برای امیرعلی سخت می گذشت بخصوص که اکثرا شلوغ و پر سر و صدا بودند و امیرعلی عادت نداشت. توی خونه تنهایی با توپ بازی می کرد اما خونه عزیز تا دست به وسیله ایی می زد، چند تا از بچه ها دورشو می گرفتن و باهاش همبازی می شدند اما امیرعلی ناراحت می شد و شاید احساس می کرد بچه ها اذیتش می کنن.
 
(امیرعلی و پرستو (دختر خاله))
 
محیط باز و وجود حیواناتی نظیر اسب در نزدیکی خونه عزیز مامانی و مرغداری توی حیاط، برای امیرعلی جذاب بود. استفاده از نور خورشید که بوفور در دسترس بود باعث آروم شدن امیرعلی می شد. دایی نادر با خانومش ما را به یه مکان تفریحی دعوت کردن که رودخونه آن، جذابیتشو بیشتر می کرد. قصد داشتیم تا عصر بمونیم اما حدودا ساعت 2 بعد از ظهر بقدری شلوغ شد که ترجیح دادیم برگردیم. 
 
(کوچری)
 
خاله امیرعلی دائم تماس می گرفت تا احوال امیرعلی را بپرسه و اصرار داشت بیشتر بمونیم تا امیرعلی به محیط شلوغ عادت کنه و از یکنواختی دربیاد؛ از طرفی پیامک می زد که کی برمی گردید دلمون تنگ شده!! با وجود مسافرت چند روزه، هر وقت اسم مبین و نگین و خاله و عمو پیش امیرعلی برده می شد، خیلی کنجکاوانه به اطراف نگاه می کرد و اگر در حال گریه بود، ساکت می شو د و می خندید (دل به دل راه دارد). 
 
برگشتنی با دایی بابک و خانومش همراه بودیم و اینبار امیرعلی خیلی شیطنت می کرد و اسرار داشت در ماشین را موقع حرکت بگیرد یا وسایلی که جذاب بودند را می گرفت و اگر مانع می شدیم سرمون داد می زد. 
 
(واکنش امیرعلی به روشن شدن آیفون)
 
گذشت زمان بقدری سریع بوده که همه این جریانات مثل چند لحظه برامون بوده و دوباره برگشتیم به حالت قبل. انشاالله برای همه خوب و خوش سپری شده باشد و سال خوبی برای همگان پیش رو باشد (نکته آخر: امروز دوازدهم فروردین مصادف با شروع یازده ماهگی امیرعلی است).
 

ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 فروردین 1393  ] [ 10:36 PM ] [ Amir Ali ]
نظرات 4
درباره وبلاگ

پیامبر (ص): فرزند صالح گلی از گلهای بهشت است.

موضوعات
آمار سايت
کل بازديد : 179520 نفر
كل مطالب : 51 عدد
كل نظرات : 130 عدد
تاريخ ايجاد وبلاگ :
یک شنبه 17 شهریور 1392 

آخرين بروز رساني : چهارشنبه 24 خرداد 1396