سعدي «عليه الرحمه» فرهيخته اي اديب، جهان ديده و نازك انديش و از كليد داران گنجينه فاخر ادب فارسي است. بوستان و گلستان اين شاعر پر آوازه، سرشار از مضامين ناب تعليمي وتربيتي است. نگاه اين نادره روزگار به موضوعات مختلف، بسيار آموزنده و ارزشمند است. وي كتاب گلستان خود را با موضوع؛ «عدل و تدبير و راي» آغاز مي كند. در نگاه سعدي؛ احتمالا همان دلايلي كه «تشكيل حكومت» را ضروري مي داند، «حكومت داري صحيح» را نيز يك الزام مي داند. بر اين اساس مي بينيم كه سعدي با همين تفكر كه اگر قرار باشد اصلاحي در جامعه انجام شود، بايد از حكومت و حكومتيان آغاز گردد، داد سخن از تدبير و عدل و راي مي دهد.
اگر چه در عصر سعدي ، مردمان نقشي در انتخاب حاكمان ندارند اما با اين حال در تفكر وي ؛ سرچشمه مردم سالاري از دل حكومت مي جوشد تا به مردم و به قول او؛ «رعيت»، برسد. مردم سالاري در انديشه سعدي از حكومت آغاز مي گردد. حاكمان هر چند كه خود خوانده باشند و مردم نقشي در تعيينشان نداشته باشند اما باز هم بايد به بازي مردم سالاري تن دهند كه مردم حتي در اين حكومت ها نقش بسيار مهمي دارند.
اكنون كه در سپهر سياسي كشورمان آوازه كليد رئيس دولت بر سر زبانهاست، بد نيست به عنوان نمونه از آثار ادبي و علمي كليد داران گنجينه ادب توشه اي براي اهل سياست به ارمغان تقديم كنيم. اين نوشته بازشناسي كليد سعدي براي عرصه سياست است.
بوستان سعدي
باب اول ؛ در عدل و تدبير و راي
سرآغاز
شنيدم كه در وقت نزع روان به هرمز چنين گفت نوشيروان
انوشيروان عادل در لحظه مرگ(احتمالا به جانشين يا يكي از مسوولان حكومتي) وصيت مي كند؛
1. مردم داري
که خاطر نگهدار درویش باش نه در بند آسایش خویش باش
نیاساید اندر دیار تو کس چو آسایش خویش جویی و بس
2.امنيت
نیاید به نزدیک دانا پسند شبان خفته و گرگ در گوسفند
برو پاس درویش محتاج دار که شاه از رعیت بود تاجدار
3.نقش مردم در حاكميت
رعیت چو بیخند و سلطان درخت درخت، ای پسر، باشد از بیخ سخت
مکن تا توانی دل خلق ریش وگر میکنی میکنی بیخ خویش
4.حكمت و خرد در حكومت
اگر جادهای بایدت مستقیم ره پارسایان امیدست و بیم
طبیعت شود مرد را بخردی به امید نیکی و بیم بدی
گر این هر دو در پادشه یافتی در اقلیم و ملکش پنه یافتی
که بخشایش آرد بر امیدوار به امید بخشایش کردگار
گزند کسانش نیاید پسند که ترسد که در ملکش آید گزند
وگر در سرشت وی این خوی نیست در آن کشور آسودگی بوی نیست
5.رضايت مردم از حكومت
فراخی در آن مرز و کشور مخواه كه دلتنگ بینی رعیت ز شاه
ز مستکبران دلاور بترس ازان کو نترسد ز داور بترس
دگر کشور آباد بیند به خواب که دارد دل اهل کشور خراب
6.عدالت در حكومت
خرابی و بدنامی آید ز جور رسد پیش بین این سخن را به غور
رعیت نشاید به بیداد کشت که مر سلطنت را پناهند و پشت
مراعات دهقان کن از بهر خویش که مزدور خوشدل کند کار بیش
مروت نباشد بدی با کسی کز او نیکویی دیده باشی بسی
7.اصلاح امور مردم
شنیدم که خسرو به شیرویه گفت در آن دم که چشمش زدیدن بخفت
برآن باش تا هرچه نیت کنی نظر در صلاح رعیت کنی
الا تا نپیچی سر از عدل و رای که مردم ز دستت نپیچند پای
گریزد رعیت ز بیدادگر کند نام زشتش به گیتی سمر
8.حكومت و برنامه ريزي صحيح
بسی بر نیاید که بنیاد خود بکند آن که بنهاد بنیاد بد
خرابی کند مرد شمشیر زن نه چندان که دود دل طفل و زن
چراغی که بیوه زنی برفروخت بسی دیده باشی که شهری بسوخت
9.انصاف در حكومت
ازان بهرهورتر در آفاق نیست که در ملکرانی بانصاف زیست
چو نوبت رسد زین جهان غربتش ترحم فرستند بر تربتش
بدو نیک مردم چو میبگذرند همان به که نامت به نیکی برند
10.گزينش مسولان/ ويژگيهاي مردان حكومت
خدا ترس را بر رعیت گمار که معمار ملک است پرهیزگار
بد اندیش تست آن و خونخوار خلق که نفع تو جوید در آزار خلق
ریاست به دست کسانی خطاست که از دستشان دستها برخداست
نکو کار پرور نبیند بدی چو بد پروری خصم خون خودی
11.قانون مجازاتها
مکافات موذی به مالش مکن که بیخش برآورد باید ز بن
مکن صبر بر عامل ظلم دوست چه از فربهی بایدش کند پوست
سر گرگ باید هم اول برید نه چون گوسفندان مردم درید
12.اهميت سرمايه و سرمايه گذاران / امنيت سرمايه گذاري
چه خوش گفت بازارگانی اسیر چو گردش گرفتند دزدان به تیر
چو مردانگی آید از رهزنان چه مردان لشکر، چه خیل زنان
شهنشه که بازارگان را بخست در خیر بر شهر و لشکر ببست
کی آن جا دگر هوشمندان روند چو آوازهٔ رسم بد بشنوند؟
نکو بایدت نام و نیکو قبول نکودار بازارگان و رسول
13گردشگري / صنعت توريسم
بزرگان مسافر بجان پرورند که نام نکویی به عالم برند
تبه گردد آن مملکت عن قریب کز او خاطر آزرده آید غریب
غریب آشنا باش و سیاح دوست که سیاح جلاب نام نکوست
نکودار ضیف و مسافر عزیز وز آسیبشان بر حذر باش نیز
14.رفتار حكومت با بيگانگان
ز بیگانه پرهیز کردن نکوست که دشمن توان بود در زی دوست
15احترام به پيشكسوتان / بيمه هاي عمر و سلامت
قدیمان خود را بیفزای قدر که هرگز نیاید ز پرورده غدر
چو خدمتگزاریت گردد کهن حق سالیانش فرامش مکن
گر او را هرم دست خدمت ببست تو را بر کرم همچنان دست هست
شنیدم که شاپور دم در کشید چو خسرو به رسمش قلم درکشید
چو شد حالش از بینوایی تباه نبشت این حکایت به نزدیک شاه
چو بذل تو کردم جوانی خویش به هنگام پیری مرانم ز پیش
16.فتنه گران / اخلال گران / جاسوسهاي بيگانه
غریبی که پر فتنه باشد سرش میازار و بیرون کن از کشورش
تو گر خشم بروی نگیری رواست که خود خوی بد دشمنش در قفاست
وگر پارسی باشدش زاد بوم به صنعاش مفرست و سقلاب و روم
هم آن جا امانش مده تا به چاشت نشاید بلا بر دگر کس گماشت
که گویند برگشته باد آن زمین کز او مردم آیند بیرون چنین
عمل گر دهی مرد منعم شناس که مفلس ندارد ز سلطان هراس
چو مفلس فرو برد گردن به دوش از او بر نیاید دگر جز خروش
17.نظارت و بازرسي
چو مشرف دو دست از امانت بداشت بباید بر او ناظری بر گماشت
ور او نیز در ساخت با خاطرش ز مشرف عمل بر کن و ناظرش
خدا ترس باید امانت گزار امین کز تو ترسد امینش مدار
امین باید از داور اندیشناک نه از رفع دیوان و زجر و هلاک
بیفشان و بشمار و فارغ نشین که از صد یکی را نبینی امین