جلوه معشوق


گفت ما را جلوه معشوق بر این کار داشت

نام اين پست را هر چه مي خواهيد بگذاريد

 

شبکه اول سیما، مستند «بی راهه» با موضوع سرقتهای مسلحانه در شهر را پخش می کرد. در این مستند، در خلال گفتگو با سارقان، شاهد پخش فیلم های واقعی ضبط شده توسط دوربین مکانهای سرقتی بودم.

در میان فیلم های ضبط شده توسط دوربین مغازه ها، یک فیلم بسیار عجیب نظرم را جلب کرد؛

یک عروس و داماد جوان در کنار هم به همراه مادر پیرشان در مغازه طلا فروشی مشغول انتخاب طلا بودند که سارقان با اسلحه گرم از بیرون مغازه به سمت ویترین طلا فروشی شروع به شلیک کردند.

در آن لحظه، عروس و داماد از ترس چسبیده به همدیگر همانجا که ایستاده بودند نشستند. سارقان همچنان مشغول شلیک به ویترین مغازه بودند که مادر داماد همانطور که بالای سر عروس و داماد ایستاده بود چادرش را باز کرد و مثل حفاظی دور عروس و داماد گرفت و آنها را زیر چادر پنهان کرد.

شاید عجیب تر از این صحنه نتوان در این دنیای خاکی یافت. مادری که خود را سپر فرزندانش می کند و آنقدر نگران است که می خواهد عروس و دامادش را پنهان کند. مهر مادري قادر است پارچه چادري را تبديل به سپر ضد گلوله كند. الله اکبر

 

شمر با گروهی از پیاده نظام به خیمه علی بن الحسین علیه السلام آمد و او بر فراش خود خوابیده و به شدت بیمار بود. شمر گفت : ابن زیاد مرا امر کرده تا فرزندان حسین را به قتل برسانم ....زینب که از قصد شمر آگاه شد آمد و گفت؛

هرگز کشته نشود تا من کشته نشوم.

 

 


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   چهارشنبه 31 اردیبهشت 1393 ساعت  12:17 AM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

چراغ ها را من خاموش می کنم ؟

 

شبانگاه در قلب کویر، روی شانه تپه های بلند شنی که باد آنها را بر روی هم انباشته کرده،سرت را که بالا ببری و به آسمان نگاه کنی، شک میکنی که این همان آسمانی باشد که  از پنجره شهرهای غرق شده در نورهای مصنوعی، گاه گاهی به آن نگاه کرده ای و جمع پراکنده ای از ستاره های بی  رمق و کم سو را چسبیده به مخمل آسمان غبارآلود شب دیده ای.

در دل تاریک شبهای کویری که از غوغای شهر فرسنگها فاصله می گیری و از دست چراغهای مصنوعی رها می شوی ، و به نظاره آسمان می پردازی، سینه زلال آسمان را با هزاران قلب سفید کوچک با ضربان چشمک مشاهده خواهی کرد. گویی اسمان با تو می گوید؛ چراغها را خاموش کن تا نور را ببینی.!!

وقتی چراغهای مصنوعی رابطه را خاموش میکنی و با دل کویری ات تنها میشوی، در شب غربت دلت، تک ستاره ای چشمک میزند، انگار که غریبه ای آشناست؛

«القَلْبُ حَرَمُ اللهِ فَلا تُسْكِنْ فِي حَرَمِ الله غيَرَ الله»؛

«قلب، حرم خداست، در حرم خدا غير او را جاى نده»


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   سه شنبه 30 اردیبهشت 1393 ساعت  10:00 AM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

یک تجربه پدرانه

گاهی اطفال ما بهانه گیری های عجیب و غریبی می کنند. مثلا با گریه و شیون میخواهند که با تلفن همراه پدر و مادر بازی کنند. در این حال غالبا پدر و مادرها تسلیم هستند. اما در برآورده کردن خواسته فرزندشان رفتار عجیبی نشان می دهند. مثلا در مقابل دادن تلفن همراه به کودک، از او می خواهند که؛ بابایی یا مامانی را ببوسد تا تلفن را در اختیارش بگذارند. طفل بی نوا هم ناچار برای به چنگ آوردن تلفن، شروع به بوسیدن پدر و مادر از روی اجبار و اکراه می کند.

آیا این رفتار با کودک صیح است ؟

معتقدم ؛

خریداری کردن محبت از کودک به بهای در اختیار گذاشتن آنچه که او می خواهد، رفتار مناسبی نیست. ممکن است بعدها وقتی کودک ما جوان شد، به خرید و فروش محبت بپردازد.

با این کار عملا رفتار چاپلوسانه و تملق را به کودک می آموزیم. او یاد می گردد به خواسته هایش ا چاپلوسی و تملق دست یابد. 

زمینه های رشوه گیری و رشوه دهی، زورگیری و پرداخت حق السکوت توسط افراد در همین سنین شکل می گیرد. هر چند خیلی دور از ذهن است.  

به نوعی در حساس ترین لایه های شخصیت عاطفی کودک، ویروس های تظاهر را وارد می کنیم. و این بسیار خطرناک است.

حفظ عزت نفس از همین دوران کودکی بسیار مهم و ارزشمند است. قدیمی ها اصطلاح جالبی درباره کودکان داشتند. آنها می گفتند کودک مثل برگ قرآن می ماند. مقدس و قابل احترام است. این قداست و احترام را در عمل با کودک تمرین کنیم.

در حفظ عزت نفس کودکانمان بکوشیم.

 

 


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   جمعه 26 اردیبهشت 1393 ساعت  10:56 AM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

بر جمال مملكت خويش بيفزاييم

 

ذخاير علمي،فكري و فرهنگي هر ملتي  به شرط آنكه خاك موزه ها را نخورده باشد، و يا به «عتيقه جات» و اشياء زينتي تبديل نشده و به مثابه «بدلي جات» تلقي نگردد، در يك بازتوليد متناسب با نيازهاي روز، بر جمال مملكت خواهد افزود.

اين مواريث ماندگار، ارزشمند و كهن در زمان خود، بر جريان توليد ارزشهاي فاخر انساني اثر گذار بوده و نقش بسيار مهمي در وارد كردن اين ارزشها در حافظه تاريخي ملت ما داشته اند. مثلا توليد آثاري مثل ديوان حافظ و بوستان و گلستان سعدي و مثنوي مولوي و ... كه كتابهاي «ادبي، علمي و تعليمي» هستند، در زمان خود و تا  اكنون آثار و پيامدهاي فكري، علمي و فرهنگي چشم گيري داشته اند.

هم اكنون نيز با بازتوليد ميراث ماندگار اسلامي ايراني، مي توانيم شاخص علمي فرهنگي كشورمان  را ارتقا بخشيم.

لازم است بدانيم؛ بحث ارتباط دانشگاه با صنعت تنها در رشته هاي فني و مهندسي مطرح نيست بلكه ما نيازمند به ارتباط دانشگاه ها و دانشكده هاي علوم انساني با بدنه اجتماع هستيم. ميزان تاثير گذاري پژوهشهاي علمي رشته هاي علوم انساني بر جامعه امروز ما موضوع بسيار با اهميتي است.

 آيا جامعه ما از دستاوردهاي پژوهشي پژوهشگران رشته هاي علوم انساني بهرمند است يا خير ؟

آيا پايان نامه هاي دانشجويي در مقاطع مختلف به اندازه يك حكايت اديبانه و حكيمانه گلستان سعدي تاثير گذار است يا خير؟

آيا تاكنون پايان نامه يا رساله دانشگاهي افتخار داشته در كنار قرآن و نهج البلاغه و مفاتيح، زينت بخش طاقچه و كتابخانه خانه هاي ما شود؟

آيا تلاشهاي علمي و تبليغي حوزويان در سطوح مختلف در راستاي فرهنگ سازي در جامعه موفق بوده يا خير؟

و بسياري پرسش هاي ديگر كه يك هدف كلي را دنبال مي كند و آن افزدون بر جمال مملكت است. سعدي مي گويد؛

هنرمندان را نكو دارد تا بي هنران راغب شوند و هنر پرورند و فضل و ادب شايع گردد و مملكت را جمال بيفزايد.

فراموش نكنيم قدرت علمي و نظامي، لازم است اما كافي نيست. آنچه كه كشور و ملتمان  را سرآمد ساير ملل مي كند، ادب و فضل ما ايرانيان مسلمان خواهد بود. ادب و فضل در سايه سار بهره مندي از ميراث ارزشمند فكري ادبي و فرهنگي مان حاصل مي شود. با اين آثار ارزشمند كه اغلب الهام گرفته از قران كريم و سنت نبوي و علوي هستند مي توان محور گفتمان جامعه را به سمت و سوي فضيلتها باز گرداند. براي دست يابي به اين مهم، ملت و دولت در يك هم افزايي مي توانند شاخص فرهنگي را ارتقا بخشند.

سعدي رساله اي به نام «نصيحه الملوك» دارد. وي در مطلع اين رساله مي نويسد؛

«اما بعد از ثناي خداوند و عالم و ذكر بهترين فرزند آدم(ص) ، در نصيحت ارباب مملكت  شروع كنيم، بحكم آنكه يكي از دوستان عزيز، جزوي درين معني تمنا كرد بفهم نزديك و از تكلف دور. جوابش نبشتم ....»

سعدي اين رساله را به نيت جمال بخشي به مملكت نگاشته است. بخشي از بندهاي اين رساله را در ادامه مي آورم باشد كه بينديشيم اكنون و در روزگار ما چه بايد بكنيم تا بر جمال دولت و ملت و مملكتمان بيفزاييم؟

١.عهده ملك داري كاري عظيم است، بيدار و هشيار بايد بود و به دل همه وقتي با خداي تبارك و تعالي در مناجات، تا بر دست و زبان و قلم و قدم وي آن رود كه صلاح ملك و دين و رضاي رب العالمين در آن باشد.

٢.قطع دزدان و قصاص خونيان به شفاعت دوستان درنگذارد.(يعني به سفارش ها گوش نكند و حكم را اجرا كند)

٣.دزدان دو گروهند؛ چندي به تير و كمان در صحرا و چندي بكيل و ترازو در بازارها، دفع همگان واجب داند.

٤.انوشيروان عادل را كه به كفر منسوب بود به خواب ديدند در جايگاهي خوش و خرم پرسيدندش كه اين مقام به چه يافتي ؟ گفت بر مجرمان شفقت نبردم و بي گناهان نيازردم.

٥.كام و مراد پادشاهان، حلال آنگاه باشد؛ كه دفع بدان(بدي ها) از رعيت بكند. چنانكه شبان دفع گرگ از گوسفندان اگر نتواند كه بكند و نكند مزد شباني حرام مي ستاند، فكيف چون ميتواند و نكند.(يعني اگر چوپان در مقام چوپاني قرار بگيرد بدون اينكه توانايي دفع گرگ را داشته باشد، آنچه كه به عنوان مزد چوپاني دريافت مي كند حرام است. حال اگر بتواند دفع گرگ كند و نكند، تكليف چه خواهد شد)

٦.سپاهي كه از صف كارزار از دشمن بگريزد ببايد كشت، كه خونباهاي خود بسلف خورده است.(يعني حقوق گرفته تا به صف كارزار دشمن بزند حال كه گريخته بايد به مجازات مرگ تنبيه شود كه قبلا خونبهايش را گرفته است) سپاهي را كه سلطان نان ميدهد بهاي جان ميدهد پس اگر بگريزد خونش شايد كه بريزند.

٧.پادشاهان به رعيت پادشاهند. پس چون رعيت بيازارند دشمن ملك خويشند.

٨.دل دوستان آزردن، مراد دشمنان برآوردنست.

٩.ظلم صريح؛ از گناه خاصان تن زدنست و عاميان را گردن زدن.

١٠.هر آنكس كه نفسش سر طاعت بر فرمان شريعت ننهد، فرماندهي را نشايد و دولت بر او نبايد.

١١.سوز دل مسكينان آسان نگيرد،(بي توجه به نيازمندان نباشد) كه چراغي شهري را بسوزد.(كنايه از تاثير سوز نيازمندان)

١٢بدان را گوشمال دادن و گذاشتن(يعني رها كردن)، همان مثلست كه گرگ را گرفتن و سوگند دادن.

١٣.اعتماد كلي بر نو آمدگان(بي تجريه ها) نكنيد.

١٤.مردي؛ نه جهانگيري است، بل جهان داري است. دانا جهان بگيرد و بدارد،(مديريت كند) و نادان جهان بگيرد و بردارد(يعني بالا بكشد).

             


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393 ساعت  12:37 PM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

مردی که جزیی از کل مومنان است

 

علامه حسن زاده آملی در نکته 903 از کتاب هزار و یک نکته خود، نامه عالمان اهل سنت به استادش؛ علامه حاج میرزا ابوالحسن شعرانی و پرسش آنها از حکم اقرار و شهادت شیعیان به ولایت امیرالمومنین در اذان را نقل کرده است.

علامه شعرانی در پاسخ به پرسش از حکم اقرار و شهادت به ولایت امیرمومنان در اذان چنین مرقوم داشته اند؛

اقرار به ولایت امیرمومنان و شهادت به آن، جزء ایمان است و در اذان نیز جایز است و میان فرقه های مسلمان در این موضوع هیچ اختلافی نیست و دلیلش؛ احادیث فراوانی که ترمذی(عالم اهل سنت و صاحب صحیح ترمذی) از قول پیامبر اکرم نقل کرده است که ؛  

لایحب علیا منافق و لایبغضه مومن

اینکه منافق علی را دوست ندارد و مومن او را دوست دارد یعنی ولایت علی جزء ایمان است.

اما جواز اقرار و شهادت به ولایت علی در اذان؛

چون این اقرار و شهادت به ولایت علی در اصل، کلمه حق و سخن مشروعی است و فقهای مذاهب چهارگانه جایز دانسته اند در میان اجزای اذان، کلمات حق و سخنان کوتاه مشروع ذکر شود به گونه ای که مخل به موالات فصول اذان نشود

اما ترک اقرار و شهادت به ولایت امیر مومنان اگر از روی عناد و بغض باشد پس شخص خارج از ایمان است و اگر ترک ان به علت اینکه جزیی از اذان نیست باشد، اشکال ندارد زیرا همان شهادت اول به رسالت رسول الله شامل شهادت به ولایت علی هم می شود. فقهای شیعه نیز جایز ندانسته اند که شهادت و اقرار به ولایت مولا را به قصد جزییت در اذان قرائت کنیم.

 


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   سه شنبه 23 اردیبهشت 1393 ساعت  1:54 AM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

دست دعا، چشم امید

 

پسر ﮐﻮﭼﻮﻟﻮيي ﻭﺍﺭﺩ ﺑﻘﺎﻟﯽ ﺷﺪ ﻭ ﮐﺎﻏﺬﯼ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺑﻘﺎﻝ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ؛

ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﮔﻔﺘﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﯿﺴﺖ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﯼ، ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﭘﻮﻟﺶ .          

ﺑﻘﺎﻝ ﮐﺎﻏﺬ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻟﯿﺴﺖ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪه ﺩﺭ ﮐﺎﻏﺬ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ پسر ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺩ، ﺑﻌﺪ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ؛
ﭼﻮﻥ پسر ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﺑﻪ ﺣﺮﻑ ﻣﺎﻣﺎﻧﺖ ﮔﻮﺵ ﻣﯽ ﺩﯼ، ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯽ ﯾﮏ ﻣﺸﺖ از ﺷﮑﻼتايي که پايين گذاشته رو ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺟﺎﯾﺰﻩ ﺑﺮﺩﺍﺭﯼ
ﻭﻟﯽ پسر ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺍﺯ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﺗﮑﻮﻥ ﻧﺨﻮﺭﺩ.
ﻣﺮﺩ ﺑﻘﺎﻝ ﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮﺩ پسر ﺑﭽﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺮﺩﺍشت ﺷﮑﻼﺕ ﻫﺎ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯽ ﮐﺸﻪ ﮔﻔﺖ؛ پسر! ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻧﮑﺶ، شکلات ﺑﺮﺩﺍﺭ
پسرک ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ؛ ﻋﻤﻮ ! ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺧﻮﺩﻡ ﺷﮑﻼﺗﻬﺎ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﺍﺭﻡ، ﻧﻤﯽ ﺷﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﯾﻦ؟ 
ﺑﻘﺎﻝ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﺮﺍ پسرم؟ ﻣﮕﻪ ﭼﻪ ﻓﺮﻗﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ؟
ﻭ پسرک ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﻪ ﮔﻔﺖ : ﺁﺧﻪ ﻣﺸﺖ ﺷﻤﺎ ﺍﺯ ﻣﺸﺖ ﻣﻦ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻩ!
 
فلسفه توسل به اهل بیت علیهم السلام نیز همین است. ما به آنها در درگاه خداوند متوسل می شویم زیرا می دانیم که آنها بهترین وسیله و واسطه میان ما و پروردگار هستند.
 
امام باقر(عليه السلام) فرمودند:
مَنْ دَعَا اللهَ بِنا أفْلَحَ، وَ مَنْ دَعاهُ بِغَیْرِنا هَلَكَ وَ اسْتَهْلَكَ؛
هر كه خداوند را به وسیله ما بخواند و ما را واسطه قرار دهد رستگار و موفّق خواهد شد. وكسی كه غیر از ما اهل بیت ـ عصمت و طهارت ـ را وسیله گرداند نا امید و هلاك خواهد گشت.
امالی شیخ طوسی، ج 1، ص 175
 
قال الامام الصّادق ـ عليه السلام ـ : نَحنُ السَّبَبُ بَينكمُ و بينَ اللهِ عزّوجلّ .
امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمودند: ما (اهل بيت) سبب و وسيله خدا بين شما و پروردگار عزّوجلّ هستيم.
«بحار الانوار، ج 23، ص 10»

قال الامام علي ـ عليه السلام ـ : في ذيلِ هذهِ الاية «وابْتَغوا اليهِ الوَسيلةَ» أنا وسيلَتُه.
امام علي ـ عليه السلام ـ در تفسير اين آيه شريفه كه خداوند مي فرمايد: «و براي تقّرب به پروردگارتان وسيله بجوئيد» فرمودند: من وسيله تقرب به خدا هستم.
«تفسير الميزان، ج 5، ص 362»
 

ادامه مطلب

+  نوشته شده در   شنبه 20 اردیبهشت 1393 ساعت  5:39 PM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

مهریه عجیب یک دختر مسلمان ایرانی

 

در همسایگی مجتمع ما، ساختمان بلند مرتبه ای است که هر وقت سرم را بلند می کنم تا به آخرین واحد آن نگاه کنم، با منظره عجیبی روبرو می شوم. در آخرین طبقه این مجتمع که سر به آسمان کشیده، واحدی هست که نرده و حفاظ فلزی مشبک و محکمی برای درب و پنجره هایش ساخته است. با خودم می اندیشم؛ دست و پای کسی به آن واحد آخری نمی رسد، پس چرا حفاظ مشبک محکم فلزی نصب کرده اند؟

باز با خودم می اندیشم؛

یا اموال گرانبهایی باید در آن واحد باشد

یا مالک آن واحد، انسان بسیار محتاط و نگرانی است که اینطور از اموال خود محافظت می کند.

مالک این واحد احتمالا می داند که در این ساختمان بلند مرتبه، دست کسی به واحدش نمی رسد اما باز هم موازین حفاظت و امنیتی را فراموش نمی کند.

انسان موجود بلند مرتبه ای است. اما کم هستند انسانهایی که قدر این مرتبه بلند خود را می دانند. 

که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین

نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست

تو را ز کنگره عرش می‌زنند صفیر

ندانمت که در این دامگه چه افتادست 

پوران خانم دختر فضل بن سهل وزیر ایرانی دربار عباسیان با مهریه عجیبی به عقد خلیفه عباسی در آمد. مهریه عجیب این دختر مسلمان ایرانی این بود که هرگاه نزد مامون می آید، باید خلیفه به حرمت و احترام وی بایستد. جالب اینکه وقتی مامون ، سهل را از پیش پای خود برداشت و به قتل رساند، در اولین دیداری که با پوران خانم داشت در برابر او نایستاد. در آن لحظه فریاد و شیون پوران خانم به هوا بلند شد و به مامون فهماند که دانسته است که پدر و تکیه گاهش به قتل رسیده است.

چند درصد از مهریه های دختران ایران زمین ارزش کیفی برابر با مرتبه بلند انسانی آنها دارد؟

به مهر یه های با کیفیت بیاندیشیم.

 


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   جمعه 19 اردیبهشت 1393 ساعت  3:34 PM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

از چه زماني راه ما از راه خدا جدا شد؟

 

١.اصطلاح «في سبيل الله» در فرهنگ عمومي ما به معناي ‎؛‎ كار بدون چشم داشت و رايگان و به قول اهل جبهه و جنگ؛ «ايستگاه صلواتي» است. مثلا اگر كسي به مسوول كارگزيني اداره اي بگويد ؛‎ من مي خواهم در اين اداره «في سبيل الله» كار كنم، معنايی كه از اين واژه به ذهن مسوول مربوطه خطور مي كند اين است كه ‎ اين شخص مي خواهد به شكل رايگان، بدون مزد و صلواتي و در راه و براي رضاي خدا كار كند. در مقابل اگر كسي براي انجام كاري حقوق و مزد بگيرد، برداشت اغلب ما اين است كه ديگر آن كار في سبيل الله نيست. يعني با تعريف نادرستي كه از اصطلاح «في سبيل الله» در سپهر فرهنگي كشورمان و در اذهان عمومي شكل گرفته، وقتي براي انجام كارها مزد و حقوق مي گيريم بالطبع راهمان هم از راه خدا جدا مي شود. به عبارت ديگر يك مرز، ميان راه خدا با راه خود كشيده ايم. آيا واقعا اينطور است؟    

٢. بنابراين با توجه به معنايي كه از اصطلاح «في سبيل الله» در فرهنگ عمومي ايجادشده، كارها از دو حالت خارج نيست؛

حالت اول : كار رايگان، پس في سبيل الله است.

حالت دوم : كار براي مزد و حقوق، پس في سبيل الله نيست.

بر اين اساس اگر همه ملت ما حقوق بگير باشند طبق اين فرمول در نتيجه هيچ كس في سبيل الله و در راه و براي خدا كار نكرده و نمي كند مگر اينكه غير آن ثابت شود. يعني افزون بر دو حالت گذشته ، حالت سومي هم فرض شود ؛

حالت سوم : كار و مزد هر دو في سبيل الله و براي خدا باشد. كه ظاهرا بهترين حالت است و از قضا قابل تامل و بحث و بررسي نيز هست. 

٣.معناي اصطلاح «في سبيل الله»چيست؟

«سبيل الله» يا راه خدا، يعني هر راهي كه رضاي خدا در آن باشد. و در مقابلش؛ «سبيل الطاغوت» راه طاغوت و «سبيل المجرمين» راه گناهكاران قرار دارد. (قاموس قران ج٣ص٢٢٤)

براي هر فرد مسلمان از همه چيز مهمتر؛ كسب رضايت الهي است. و في سبيل الله بودن يعني در هر لحظه در راه خدا گام برداشتن و به دنبال كسب رضايت الهي بودن.

٤.از كي و چگونه اصطلاح «في سبيل الله» به معناي كار مجاني و بدون چشم داشت و رايگان تغيير معنا داده است ؟

از آنجا كه در بستر انقلاب و دفاع مقدس فرهنگ اخلاص و ايثار و فداكاري رشد چشم گيري داشت و «كلمه توحيد» و «توحيد كلمه»، شاخص بارز باورهاي آن دوران بود، و گفتمان اصلي مردم جلب رضايت الهي شده بود، فرهنگ «كار و زندگي در راه خدا» نيز نزد اكثريت رواج داشت. فرهنگ «في سبيل الله» يكي از دست اوردهاي معنوي انقلاب بود كه در متن فداكاري ها، جانفشاني ها، ايثارها واخلاصهاي عمومي ملت در هشت سال دفاع مقدس نهادينه شده بود. اما پس از انقلاب و پشت سر گذاشتن جنگ، مردم در فضاي تازه اي دوباره با چهره زندگي رو در رو شدند و آن اخلاصها و ايثارها و فداكاري ها جاي خود را به دنيا گرايي  و رفاه طلبي داد، و در نتيجه راه فرهنگ في سبيل الله هم از راه زندگي و كار آنها جدا شد.

٥.آيا تغيير در معناي اصطلاح «في سبيل الله» آسيب اجتماعي و فردي هم به دنبال داشته و دارد؟

آري . بزرگترين آسيب اين بي توجهي به تغييرات كاركردي معاني واژگان قرآن و روايات، تضعيف توحيد عمومي و يا به تعبير بنده؛ «توحيد ملي» ملت مسلمان ما است. آنگاه كه توحيد ملي ما تضعيف گردد، واقعا راه ما از راه خدا جدا مي شود و به سهولت وارد شاه راه هاي فرهنگ غير توحيدي مي شويم. وقتي هدف دنيا گرايي شود قطعا به دنبال راهبردهاي دنياگرايانه هم خواهيم بود. و مي دانيم كه غرب به خاطر رشد و پيشرفت خود در اين عرصه، راهبردهاي بسيار مناسبي هم دارد. بر اين اساس با آغوش باز به استقبال فرهنگ و راهبردهاي فرهنگ غربي خواهيم رفت و از خط قرمز ارزشها و چراغ سبز فرهنگ غربي عبور خواهيم كرد.   

٦.هر گاه «عزم ملي» ما با «توحيد ملي مان» همراه شود، قدمهاي بلندي در راستاي سامان بخشي به كار دنيا و آخرت خود خواهيم برداشت. اما اگر عزم ملي با توحيد ملي همراه نباشد،چه بسا ممكن است ما پيشرفتهاي بزرگي در عرصه ملي داشته باشيم اما در عرصه توحيد ملي دچار ضعف و عقب گرد گرديم . در اين حالت دنياي خود را بدون رضايت الهي آباد كرده ايم. شايد در دنياي امروز بدرخشيم اما به شدت از اهداف و رسالت قرآن و پيامبراكرم دور افتاده ايم و آن رشد مادي با اين عقب ماندگي معنوي، به هيچ وجه خواسته مطلوب يك ملت راقي و مسلمان نيست.  


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   سه شنبه 16 اردیبهشت 1393 ساعت  4:23 PM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

خدای مورد نظر در دسترس نیست.

 

این متن را با ادبیات پیامکی که امروز میان مردم رایج است نوشته ام.

 

خدای محترم؛ میشه لطف کنی و بگی؛ گاهی موقع ها کجا تشریف داری؟ خیلی دلم میخاد بدونم وقتی نیازت داریم چرا نیستی؟ قبلا هم سابقه داشته که به حضورت نیاز بوده اما معلوم نبوده کجا بودی.

ببین خدایا؛ مثلا گاهی هست که داره مثل روز روشن جلوی چشم همه ظلم میشه. خب ما انتظار داریم سریع اقدام کنی. حداقل از پلیس 110 زودتر. از اورژانس و آتش نشانی سریع تر. اما میبینیم خبری نمیشه . خب حق داریم بگیم نیستی دیگه. اگه اشتباه میگم بگو اشتباه میگی .

واقعا کجایی خدایا ؟ اگه نمیخایی کمک کنی خب بگو. خدا میدونه انتظاری نداریما. اما اگه بگی، دیگه خیالمون راحت میشه و مزاحمت هم نمیشیم.

اما خب توی کتابت که نگاه می کنم یه حرفایی زدی. میگی همه جا هستی. میگی هر وقت بنده ها چیزی بخان نزدیکی و جواب میدی و کلی حرفای دیگه. پس تریپ چیه که ما نمیفهمیم؟

ببین خدا؛ اگه مشکلت ما هستیم، خب حق داری. واقعا هم حق داری. ما دلمون میخاد همه کاری بکنیم. یعنی میدونی؟ خیلی سخته همش بخاهیم دنبال بکن نکن های تو باشیم. یعنی یه جورایی دلمون میخاد هم خدا را داشته باشیم هم خرما را. میشه یعنی ؟ نمیشه یعنی ؟ خب آدمیم دیگه.

باشه انگار حرف حرف خودته. کاش میشد از اول یه طوری دیگه باشی. یعنی کاری به کارای ما نداشته باشی و کار خودت را بکنی . یعنی هر جا نیازت داشتیم حاضر باشی. اما کار هم به کار ما نداشته باشی. خوبه ؟ میخاهی روی این حرفی که زدم یک کمی فکر کنی؟ اصن بیا یه قرار بزاریم. ما هر کاری دلمون خواست میکنیم. تو هم هر وقت ما گیر کردیم و نیازت داشتیم زود بیا کمک . باشه ؟ قبول ؟ پس دیگه نبینم این گوشی من بگه؛ خدای مورد نظر در دسترس نیستا. آفرین . پس برو تا بریم.  

الو سلام منزل خداست؟

این منم مزاحمی که آشناست    

هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است

ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست

شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است

به ما که می رسد ، حساب بنده هایتان جداست؟

الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟

چرا صدایتان نمی رسد کمی بلند تر

صدای من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟

اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم

شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست

دل مرا بخوان به سوی خود تا که سبک شوم

پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست

الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم

دوباره زنگ می زنم ، دوباره ، تا خدا خداست

دوباره ...... تا خدا خداست

 


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   دوشنبه 15 اردیبهشت 1393 ساعت  6:27 PM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

خدا بيمار است.!!!!!

 

كنار خيابان ايستاده ام ، رهگذري حيران ، عذر خواهي مي كند و مي خواهد كه در پيدا كردن  آدرس كمكش كنم.

كاغذي به دستم مي دهد. روي كاغذ نوشته:

«با همه چيز هست نه اينكه همنشين آنان باشد. و با همه چيز فرق دارد نه اينكه از آنان جدا و بيگانه باشد.»

 نگاه عاقل اندر سفيهي به رهگذر حيران مي كنم و مي پرسم ؛

 عمو؛ آدرس «نيست در جهان» و «ناكجا آباد» را مي پرسي؟ اين چه آدرسيه ؟ نكند كسي باهات دشمني داشته دنبال نخود سياه فرستاده ات؟ اين ديگه كيه ؟ اين ديگه چه آدرس دادنيه ؟

 پيرمرد سفيد مويي كه آرام از كنار ما مي گذرد، گفتگوي ما را مي شنود و رو  مي كند به رهگذر حيران و مي گويد؛

 جوان؛ اين آدرس خداست. آري خودش است. اما شنيده ام خدا بيمار است. اگر مي خواهي ببيني اش با من بيا تا به عيادتش برويم؟

 رهگذر حيران و من، هر دو وحشت زده و متعجب ، بدون اينكه حرفي بزنيم در عين ناباوري و كنجكاوي دنبال پيرمرد راه مي افتيم. به خانه اي مي رسيم . انگار پيرمرد سفيد مو ، آشناي خانه و اهلش است. يا الله‌ي مي گويد و وارد مي شود. رهگذر حيران و من هم به دنبالش.

 دورتا دور خانه، اتاق است و درهاي اتاقها بسته، به جز يكي  كه صداي ناله بيماري از آن به گوش مي رسد. با خودم مي گويم ؛ نكند اين ناله خداست كه به قول پيرمرد؛ بيمار شده است. در خودم مي خندم. اما باز هم يقين به نادرست بودن حرف پيرمرد ندارم. براي همين اضطراب ، عرق سردي بر بدنم مي نشاند و دهانم خشك مي شود.

 پيرمرد سفيد مو وارد اتاق مي شود و پشتش رهگذر حيران و من.

 گوشه اتاق رختخوابي پهن است و حالا صداي ناله بيماري كه زير لحاف خوابيده بلند تر از قبل به گوش مي رسد.

 باز در خودم مي خندم اما باز هم يقين به نادرست بودن حرف پيرمرد سفيد مو ندارم.

 كنار بستر بيمار مي نشينيم. با شيطنت و دلهره به پيرمرد سفيد مو و رهگذر حيران نگاه مي كنم.

بيمار سر از زير لحاف در مي آورد.

زير لب مي گويم؛ سلام خدا. خوبي؟ اما انگار دلم از ديدن بيمار، مهربان مي شود و حس خوبي پيدا مي كنم.

 بيمار تا چشمش به پيرمرد سفيد موي مي افتد انگار كه جان تازه اي گرفته باشد. لبخندي مي زند. پيرمرد مي خندد . رهگذر حيران هم مي خندد.

 لحظاتي نمي گذرد كه پيرمرد بلند ميشود و من و رهگذر حيران هم به دنبالش.

 با لحن متعجبانه و پرسشگرانه اما با چاشني دست انداختن، به پيرمرد سفيد مو مي گويم؛ آق عمو؛ خدا را شكر خدا را هم ديديم و احوال پرسيديم و ان شاء الله حالشون زود خوب بشه تا زودتر بروند سر كارشون، خداي نكرده اخراج نشوند.

 پيرمرد سفيد موي آرام بر مي گردد و با لبخندي مليح مي گويد ؛

 آري پسرم ديدار خوبي بود. و ادامه مي دهد؛

 مگر نشنيده اي كه ؛ خداوند بزرگ در روز رستاخيز مي گويد؛

 اي زاده آدم؛ بيمار شدم و به عيادتم نيامدي.

 آدمي مي گويد ؛ پروردگارا چه سان توان به عيادت تو آمدن كه تويي پروردگار جهانيان؟

 حق تعالي فرمايد: مگر نمي دانستي كه فلان بنده ام بيمار شده و به عيادت او نرفته اي؟ مگر نمي دانستي اگر به عيادت او مي رفتي مرا نزد او مي يافتي ؟

تازه ياد آدرس رهگذر حيران مي افتم؛

«با همه چيز هست نه اينكه همنشين آنان باشد. و با همه چيز فرق دارد نه اينكه از آنان جدا و بيگانه باشد.»(١)

با خودم فكر مي كنم؛ خدا را نزد چه كسان ديگري مي توانم بيابم؟

 

1.خطبه اول نهج البلاغه


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   یک شنبه 14 اردیبهشت 1393 ساعت  12:06 AM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

«خانه دوست» واقعا كجاست ؟

 

 

كس ندانست كه منزلگه معشوق كجاست.....

اي بي نشان محض....

و بسيار ابيات ديگري كه هر يك آه حسرتي است بر نداشتن نشان از آن بي نشان.

و آب پاكي اي كه حضرت امير بر دستمان ريخته ؛

«و كسي كه خدا را نشناسد به سوي او اشاره مي كند و هر كس به سوي خدا اشاره كند او را محدود كرده به شمارش آورد. و آن كس كه بگويد خدا در چيست ؟ او را در چيز ديگري پنداشته است و كسي كه بپرسد خدا بر روي چه چيزي قرار دارد ؟ به تحقيق جايي را خالي از او در نظر گرفته است در صورتي كه خدا همواره بوده و از چيزي به وجود نيامده است. با همه چيز هست نه اينكه همنشين آنان باشد و با همه چيز فرق دارد نه اينكه از آنان جدا و بيگانه باشد.»(خطبه اول نهج البلاغه)

براي همين يكي از سوالات اساسي ادبيات عرفاني يافتن نشاني از آن بي نشان محض است . و اين بيم و اميد عارفان همواره و در هر زماني همراه آنان بوده است.

در مكتب تشيع و عرفان اسلامي راهبردهايي براي يافتن خانه دوست وجود دارد. يكي از آن راهبردها؛ «مساله ولايت» است.

در زيارت جامعه كبيره مي خوانيم؛

و من اعتصم بكم فقد اعتصم بالله

هر كه به دامن شما چنگ زده به عنايت الهي چنگ زده است.

و متقرب بكم اليه

با شما به خدا نزديك ميشوم.

اولياي الهي بوي خدا مي دهند. نشاني خانه دوست را از اولياي خدا مي توان گرفت .

اي نوبهار خندان از لامكان رسيدي     چيزي به يار ماني از يار ما چه ديدي

خندان و تازه رويي سرسبز و مشك بويي   همرنگ يار مايي يا رنگ از او خريدي(ديوان شمس)

بنده يكي از آدرسهاي هاي خدا را گرفته ام. اگر دوست داشته باشيد مي توانيد به خدا سري بزنيد. حتي اگر خدا بيمار شد از او عيادت كنيد. بفرماييد اين هم يكي از نشاني هاي آن دوست بي نشان؛  

همانان خداوند بزرگ در روز رستاخيز گويد؛

اي زاده آدم؛ بيمار شدم و به عيادتم نيامدي.

آدمي مي گويد ؛ پروردگارا چه سان توان به عيادت تو آمدن كه تويي پروردگار جهانيان؟

حق تعالي فرمايد: مگر نمي دانستي كه فلان بنده ام بيمار شده و به عيادت او نرفته اي؟ مگر نمي دانستي اگر به عيادت او مي رفتي مرا نزد او مي يافتي ؟(احاديث مثنوي ص 57)

 


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   شنبه 13 اردیبهشت 1393 ساعت  9:49 AM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

درگيري حجت الاسلام قرائتي با موسي و شبان

اللهم انطقنی بالهدی و الهمنی التقوی

1.اگر قرار باشد آمار بگيريم و چند نفر از كساني كه محاسن خود را در اسلام  سفيد كرده اند، معرفي كنيم؛ قطع به يقين؛ «حجت الاسلام قرائتي» مبلغ موفق و مفسر زبر دست را نام خواهيم برد. پايداري د ر مسير تبليغ دين آنهم با صراحت لهجه، آلوده نشدن به مطامع دنيايي، بسنده نكردن به عنواني، قانع نشدن به ميزي، مايل نشدن به جناحي و رنگ نباختن، كه امروزه متاسفانه از لوازم ترقي افراد است، از منظومه شخصیتی ایشان به دور می باشد.

2.ويژگي بارز  حضرت حجت الاسلام  صراحت لهجه است كه مي توان در آخرين گفتار شان به خوبي مشاهده كرد؛ 

« حجت الاسلام قرائتی: مثنوی «موسی و شبان» مولوی کاملا ضد قرآنی است . در قرآن خداوند بزرگترین غضبش را اینگونه مطرح می فرماید: " تَکَادُ السَّمَاوَاتُ یَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ" نزدیک است که آسمان ها بشکافد..." وَتَنشَقُّ الْأَرْضُ" و زمین شقه شقه شود "وَتَخِرُّ الْجِبَالُ هَدًّا" کوه ها تکه تکه شود چرا؟ چون گفتند "أَن دَعَوْا لِلرَّحْمَنِ وَلَدًا" خداوند بچه دارد. اگر کسی خداوند را جسم توصیف کند اگر زمین و آسمان بشکافد، جا دارد و آن وقت ما این مطالبی که کاملا ضد قرآن است را در کتاب های درسی وارد کرده ایم. ما وقتی که عرفان مان را از مثنوی می گیریم به این خباثت ها می افتیم که خداوند بزرگترین غضبش را در این خصوص بیان می کند. موسی(ع) مبعوث شده تا خرافات را از بین ببرد اما در این شعر موسی مؤاخذه می شود و این شعر کاملا ضد بعثت انبیاء است.»

3.اشکالات اساسی حاج آقا به داستان موسی و شبان، عبارتند از ؛

اشکال اول : توصیف جسمانی خداوند متعال

اشکال دوم : توبیخ و مواخذه شدن حضرت موسی

اشکال سوم : ضدیت این داستان با بعثت انبیا

اشکال چهارم : و در نهایت؛ ضدیت داستان موسی و شبان با قرآن

3. با مرور این داستان خواهیم دانست که اشکالات و پرسشهای حاج آقا در خود داستان وجود دارد؛

داستان موسي و شبان از برخورد حضرت موسي با شبان به ظاهر ساده دلي آغاز مي گردد كه به گونه اي غريب با خداوند متعال نجوا مي كند؛

ديد موسي يك شباني را به راه       كو همي گفت اي گزيننده اله

تو كجايي تا شوم من چاكرت             چارقت دوزم كنم شانه سرت

جامه ات شويم شپشهاات كشم       شير پيشت آورم اي محتشم

دستكت مالم ببوسم پايكت               وقت خواب آيم بروبم جايكت

اي فداي تو همه بزهاي من              اي بيادت هي هي هاي من

اشکال اول ؛

موسي اين سخنان شبان که بوی توصیف جسمانی خداوند را می دهد، بر نمي تابد و او را مورد عتاب قرار مي دهد؛

اين نمط بيهوده مي گفت ان شبان        گفت موسي با كيست اين اي فلان

گفت با انكس كه ما را افريد               اين زمين و چرخ از او آمد پديد


پاسخ اشکال اول؛

سپس موسي دلايل عدم جسميت و تشبيه را براي شبان نقل مي كند؛

با كه مي گويي تو اين با عم و خال       جسم و حاجت در صفات ذوالجلال ؟

شير او نوشد كه در نشو و نماست        چارق او پوشد كه او محتاج پاست

اشکال دوم ؛

تا اينكه شبان از گفتار موسي غمناك شده و جامه بر تن مي درد و سر به بيابان مي گذارد. آنگاه از جانب خداوند وحي مي رسد كه موسي چرا بنده ما را از ما جدا كردي؟

وحي آمد سوي موسي از خدا              بنده ما را ز ما كردي جدا

پاسخ اشکال دوم ؛

و در ادامه اشاره مي شود كه هر كس به زباني صفت حمد و وصل و تسبيح ما را مي گويد؛

من نگردم پاك از تسبيح شان     پاك هم ايشان شوند و درفشان

ما زبان را ننگريم و قال را                    ما درون بنگريم و حال را

ناظر قلبيم اگر خاشع بود              گرچه گفت لفظ ناخاضع بود

اشکال و پاسخ سوم ؛

آنگاه خداوند رازهاي مگويي با موسي در ميان مي گذارد و حقيقت را بر او اشكار مي كند تا آنجا كه موسي در پي شبان
مي افتد تا دل او را به دست اورد.

عاقبت دريافت او را و بديد             گفت مژده ده كه دستوري رسيد

هيچ آدابي و ترتيبي مجو                   هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

اشکال چهارم و پاسخ آن ؛

مولوي اين داستان بسيار زيبا را بر مدار مباني خداشناسي فطري و شهودي كه در جاي جاي مثنوي در پي تعريف و تبيين ان است سروده است. آيا اينكه شبان ساده دلي با همان اندك معرفتي كه دارد، مشغول گفتگو با نداي دروني خود است، ضد قرآن است ؟ از شبان ساده دل چه انتظاري هست ؟ ايا بايد از كلمات توحيدي فاخري مثل دعاهاي صحيفه سجاديه براي مناجات با خدا استفاده كند؟ شبان ساده دل آنچه در دل داشته را بر زبان جاري مي نموده ايا اگر ما  آنچه از خدا در دل داريم را اشكار كنيم چه خواهدشد؟ شايد بيش از آنكه داستان موسي و شبان ضد قرآني باشد، تناقضاتي كه امروزه مردم در بستر حكومت اسلامي خواه ناخواه مشاهده مي كنند، ضد قرآني باشد. مثلا حل نشدن مساله ربا با وجود فتواي بسياري از مراجع.   

4.در كتاب رياحين الشريعه آمده ؛ يك سال در گيلان خشكسالي شد . مردم براي طلب باران همگي به بيرون از شهر رفتند و دست دعا برداشتند اما باران نيامد. لذا همگي به در خانه ام محمد گيلاني (از زنان صالح گيلان) رفتند و از او خواستند تا دعا كند. وي از خانه بيرون امد  جلوي در خانه را جاروب كرد و پاكيزه نمود سپس رو به اسمان كرد و گفت : خدايا من جاروب كردم  تو اب بپاش. پس از مدتي به اندازه اي باران امد كه مردم سيراب شدند. ايا اين گفتگوي  يك پيرزن صالح ساده دل روستايي، ضد قرآن است؟

5. اين نوع قضاوت صريح و سريع حجت الاسلام قرائتي درباره داستان موسي و شبان، چندان مطلوب اهل نظر نيست. همه مي دانند بيش از هفتصد سال از نگارش كتاب مثنوي مي گذرد و در اين صده هاي متوالي شارحان ارجمندي اين كتاب مستطاب را شرح كرده و گره از زلف معاني خم اندر خم ابيات آن گشوده اند. حتي برخي از اين شارحان و مولوي شناسان و مثنوي خوانان براي درك معناي يك بيت چه تلاشهاي فراواني كه نكرده اند. داستان كشف قرائت و درك معناي اين بيت را: «عقل اول راند بر عقل دوم/ماهي از سر گنده گردد ني ز دم»، قبلا در همين وبلاگ از قول مرحوم جلال الدين همايي از كتاب مولوي نامه نقل كرده ام. بنابراين بسيار كم لطفي است كه بدون توجه به ظرافتهاي كلامي و بهره گيري از هنرهاي زباني در ساحت ادبيات منظوم، اينگونه به سرعت قضاوت كنيم. از مفسر قرآن با اين سابقه طولاني در اسلام، بيش از اين انتظار مي رود.

6. يك نكته بسيار مهم كه شايد شاه بيت اين داستان باشد اين است كه پس از آنكه موسي، شبان را مورد عتاب قرار داد و او دل آزرده راه بيابان در پيش گرفت ،خداوند متعال با موسي سخنها گفت و رازهايي بيان كرد؛

بعد از آن در سر موسي حق نهفت        رازهايي كآن نمي آيد به گفت

بر دل موسي سخنها ريختند                   ديدن و گفتن به هم آميختن

چند بيخود گشت و چند آمد به خود       چند پريد از ازل سوي ابد

بعد از اين گر شرح گويم ابلهي است       زآنك شرح اين وراي آگهي است

ور بگويم عقلها را بر كند                            ور نويسم پس قلمها بشكند

اين رازها چه بود ؟

بنده گما مي كنم آن شبان از اولياي الهي بوده است. مثل خضر نبي. و آن اسراري كه حضرت حق بيان داشته ، درباره بحث ولايت اولياء الله بوده است. آن شبان به خاطر آن مقام ارجمند ولايت ، حالات ويژه بندگان خالص الهي را داشته و موسي  بر اساس حالات و گفتار ظاهري او قضاوت كرده است. نكته داستان موسي و شبان اين است.   

 

 


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   پنج شنبه 11 اردیبهشت 1393 ساعت  11:35 AM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 1

داستان آن مرد آمريكايي كه مرد

 

 

1.داستان مرد ايران شناس آمريكايي؛ «ريچارد فراي»، و هديه يك باب منزل مسكوني از طرف رياست محترم جمهور سابق به وي، و وصيت او مبني بر دفنش در كنار زنده رود را همه مي دانند. گفتند جاسوس است و مي دانيم كه آنقدر مهم هستيم كه جاسوسي بر عليه مان چه گناه نابخشودني باشد. براي همين اجازه دفن اين ميت آمريكايي در شهر علم و فضيلت و فرهنگ صادر نشد تا ثابت شود كه ما تحت هيچ شرايطي با زنده و مرده دشمنانمان سر سازش نداريم. در نتيجه مي توانيم رشته اي دانشگاهي تعريف كنيم مبني بر بررسي مدفونين در مقبره هاي اصفهان، بخصوص مزارات ارامنه و يهودي ها، و بپردازيم به بازشناسي هويت جاسوس آنها و نوشتن شعار «مرگ بر جاسوس» با اسپري بر روي قبور آنها يا ويران كردن قبور يا انتقال استخوانهايشان به مكانهاي ديگر، ترجيحا به شهر جاسوس نواز شيراز.

2.از قضا سوم ارديبهشت، سالروز مرگ يكي ديگر از جاسوسهاي مدفون در قبرستان ارامنه اصفهان است. «ارنست ياكوب كريستوفل» كشيش و مسيونر آلماني. وي در سال 1304 شمسي در تبريز اولين آموزشگاه نابينايان ايران در شهر تبريز را تاسيس كرد و خط بريل را به دانش آموزان نابيناي تبريزي اموزش داد. كريستوفل در سال 1307 شمسي به اصفهان امد. زبان فارسي آموخت و خط بريل را براي فارسي زبانان ابداع و آموزشگاهي براي نابينايان اصفهان افتتاح كرد. وي در 2 ارديبهشت 1334 از دنيا رفت و در آرامگاه ارامنه اصفهان مدفون شد. بر روي سنگ قبر وي نوشته ؛ «در اينجا ارنست جيكوب كريستوفل پدر نابينايان، كودكان بي سرپرست، ناشنوايان و معلولان حركتي بعد از 50 سال كار تبليغي در سيواس، ملطيه، تبريز و اصفهان آرام گرفته است.

3.پس از فتح مكه و پيراستن خانه خدا از لوث وجود بتها، پيامبر اكرم دستور دادند بعضي از اين بتها را در ورودي هاي مسجد الحرام زير پاي مومنان دفن كنند تا پاي عزت و ايمان نمازگزاران يكتاپرست هنگام ورود به مسجد الحرام بر پيكر خدايان سنگي، نمادي باشد بر زير پا گذاشتن بتها و بت پرستي. در سوريه قبور معاويه و يزيد در دخمه اي قرار دارد كه شيعيان برائت عملي خود را با نثار آب دهان و ... به قبور آنها ابراز مي كنند. علي عليه السلام پس از نبرد با خوارجي كه حضرت را خارج از دين مي دانستند و خونش را مباح دانسته بودند بر كشتگانشان نماز خواند و آنان را دفن كردند.

4.بر خلاف آنچه كه برخي مي پندارند، وجود قبور خائنان و جاسوسان چندان بي اثر و غير قابل تحمل هم نيست. اگر چنين بود كه پيامبر اكرم غير از شكستن بتها ، شكسته هاي آن خدايان را زير پاي مومنان به خاك نمي سپرد. و يا امير مومنان جنازه خوارج و اهل صفين را اجازه نمي داد در خاك عراق دفن شود. پس حجت و دليل ما در ممانعت از دفن بيگانگان در كشور چيست ؟

5. بنده پيشنهاد مي دهم اجازه دهند جسد اين ايران شناس امريكايي طبق وصيت آن مرحوم در كنار زاينده رود خاكسپاري شود تا فردا روزي كه با فرزندان دلبندمان بر كرانه زنده رود مي گذريم و مقبره آن گاوچران انديشمند جاسوس از ينگه دنيا را به انها نشان مي دهيم، بگوييم آب زنده رود به خاطر دفن جسد اين منحوس خشك شده است.    

      


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   سه شنبه 9 اردیبهشت 1393 ساعت  9:59 AM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

عارفانه هاي «واتس آپ»

 

 

ديشب در صحن «واتس آپ» مباحثه اي را با دوستان گروه «قرارگاه عمار» آغاز كرديم با اين محورها؛

1.بنده داستاني از فردي به نام احمد سبتي نقل كردم كه اين شخص يك روز در هفته كار مي كرده و بقيه روزها را در مسجد الحرام عبادت مي كرده تا جايي كه بعد از مرگش روحش را مدام در حال طواف خانه خدا ديده اند.اين داستان را پدر عرفان اسلامي جناب ابن عربي در فتوحات مكيه خود نقل كرده است كه بنده نقل به معنا كردم.

2.يكي از دوستان حديث «لا رهبانيه في الاسلام» را مطرح كردند و نتيجه گرفتند؛ كار اين حضرت سبتي چندان به صواب نبوده است. هر چند دقت نفرمودند كه اين حضرت سبتي يك روز را به كار اختصاص داده و رهبانيت آنچناني هم اختيار نكرده بوده. و البته چه اشكال دارد شايد كار همان يك روز براي طول هفته كافي بوده است. احتمالا وضعيت اقتصادي در ان زمان آنقدر خوب بوده كه با يك روز كار ميشده يك هفته فارغ از كار به عبادت بپردازي.  

3.سپس بحث تصوف مطرح شد و بنده نظر دانشوران عرفان و تصوف درباره تطبيق تصوف حقيقي بر مكتب تشيع را مطرح كردم و شاهد مثال از كتاب رسائل قيصري به تصحيح و مقدمه مرحوم حجت الاسلام جلال الدين اشتياني اوردم. و البته مصداق اتم اين برابري تصوف حقيقي با تشيع را در مساله ولايت مطرح كردم كه از اتفاق مساله مورد اتفاق دانشوران عرفان و انديشوران تشيع هم مي باشد كه بحث بسيار مهم و تخصصي دارد.

4.دوستان ما در بحث، عرفان را مي پذيرفتند اما تصوف را نمي پذيرفتند. كه بنده پيشنهاد دادم كتاب آشنايي با علوم اسلامي بخش عرفان را بخوانند و نظر شهيد مطهري را مبني بر تعريف عرفان و تصوف مطرح كردم. شهيد مطهري نظر جالبي دارند ايشان عرفان را عرفان نظري مي دانند و تصوف را عرفان عملي . كه البته اين نظريه هم تخصصي بوده و قابل بحث و تحقيق است.

5.ظاهرا پيش داوري هاي موجود در اذهان دوستان باعث مي شد كه هر گاه اسمي از تصوف به ميان آيد به سرعت به انكار آن بپردازندو تصوف را فاقد جنبه عملي/فقهي بپندارند. كه البته اگر اين دوستان همان كتاب آشنايي با علوم اسلامي بخش عرفان از شهيد مطهري را بخوانند نگاهشان عوض مي شود.

6.بنده هم تصوفي كه از جاده شريعت خارج شده باشد را قبول ندارم . اما اين تصوفي كه مرحوم محمد تقي مجلسي پدر علامه مجلسي معتقد است؛ «هر شيعه، صوفي است و هر صوفي، شيعه است» را بايد تلاش كنيم بازشناسي كنيم.

7.اكنون در مراكز علمي و دانشگاهي ما رشته عرفان تا مقطع دكتري دانشجو مي پذيرد اما متاسفانه در محافل رسمي و غير رسمي شاهد رد و قبول اين دانش با پيشينه بسيار كهن و يكي از تراث علمي اسلام و ايران هستيم.

8.رد و قبول در مراكز اكادميك و حوزه ها و محافل علمي به هيچ وجه بد نيست. اتفاقا در اثر همين مباحثات و معركه هاي علمي است كه دانش ها رشد مي كنند و دامنه موضوعات انها گسترش مي يابد. اما رد و قبول از روي گفته ها بدون سند و مدرك به هيچ وجه پسنديد نيست.

9.وقتي دانشور بزرگي در علم عرفان مثل مرحوم جلال الدين آشتياني مي گويد عرفان گره گشاي مسائل بسياري است كه دانش فلسفه توانايي حل آن را ندارد، اينجا متخصصين فلسفه و عرفان بايد دست به كار شوند و آن موضوعات حل نشده در فلسفه و حل شده توسط عرفان را مورد كاوش و بررسي قرار دهند.

10.جرياني در كشور وجود دارد كه هم عرفان و هم فلسفه را به طور كلي رد مي كند. تكرار مي كنم اگر اين رد و قبول در محيطهاي علمي و با متدهاي علمي انجام شود ارزشمند است. اما اگر دامنه اين اختلافات به صحن جامعه كشيده شود و باعث گروه بندي و موضع گيري مردم معمولي بدون هيچ سابقه اشنايي با هر يك از اين علوم شود ، يك زيان بزرگ و يك عقب گرد و قهقراي علمي فرهنگي اجتماعي در كشور صورت مي گيرد.  


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   دوشنبه 8 اردیبهشت 1393 ساعت  10:37 AM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

كليد روحاني ، كليد سعدي

 

سعدي «عليه الرحمه» فرهيخته اي اديب، جهان ديده و نازك انديش و از كليد داران گنجينه فاخر ادب فارسي است. بوستان و گلستان اين شاعر پر آوازه، سرشار از مضامين ناب تعليمي وتربيتي است. نگاه اين نادره روزگار به موضوعات مختلف، بسيار آموزنده و ارزشمند است. وي كتاب گلستان خود را با موضوع؛ «عدل و تدبير و راي» آغاز مي كند. در نگاه سعدي؛ احتمالا همان دلايلي كه «تشكيل حكومت» را ضروري مي داند، «حكومت داري صحيح» را نيز يك الزام مي داند. بر اين اساس مي بينيم كه سعدي با همين تفكر كه اگر قرار باشد اصلاحي در جامعه انجام شود، بايد از حكومت و حكومتيان آغاز گردد، داد سخن از تدبير و عدل و راي مي دهد.

اگر چه در عصر سعدي ، مردمان نقشي در انتخاب حاكمان ندارند اما با اين حال در تفكر وي ؛ سرچشمه مردم سالاري از دل حكومت مي جوشد تا به مردم و به قول او؛ «رعيت»، برسد. مردم سالاري در انديشه سعدي از حكومت آغاز مي گردد. حاكمان هر چند كه خود خوانده باشند و مردم نقشي در تعيينشان نداشته باشند اما باز هم بايد به بازي مردم سالاري تن دهند كه مردم حتي در اين حكومت ها نقش بسيار مهمي دارند.

اكنون كه در سپهر سياسي كشورمان آوازه كليد رئيس دولت بر سر زبانهاست، بد نيست به عنوان نمونه از آثار ادبي و علمي كليد داران گنجينه ادب توشه اي براي اهل سياست به ارمغان تقديم كنيم. اين نوشته بازشناسي كليد سعدي براي عرصه سياست است.

          

بوستان سعدي  

باب اول ؛ در عدل و تدبير و راي

سرآغاز 

شنيدم كه در وقت نزع روان     به هرمز چنين گفت نوشيروان 

انوشيروان عادل در لحظه مرگ(احتمالا به جانشين يا يكي از مسوولان حكومتي) وصيت مي كند؛

 

1. مردم داري

که خاطر نگهدار درویش باش  نه در بند آسایش خویش باش

نیاساید اندر دیار تو کس   چو آسایش خویش جویی و بس

2.امنيت

نیاید به نزدیک دانا پسند   شبان خفته و گرگ در گوسفند

برو پاس درویش محتاج دار  که شاه از رعیت بود تاجدار

3.نقش مردم در حاكميت

رعیت چو بیخند و سلطان درخت   درخت، ای پسر، باشد از بیخ سخت

مکن تا توانی دل خلق ریش    وگر می‌کنی می‌کنی بیخ خویش

4.حكمت و خرد در حكومت

اگر جاده‌ای بایدت مستقیم    ره پارسایان امیدست و بیم

طبیعت شود مرد را بخردی  به امید نیکی و بیم بدی

گر این هر دو در پادشه یافتی   در اقلیم و ملکش پنه یافتی

که بخشایش آرد بر امیدوار  به امید بخشایش کردگار

گزند کسانش نیاید پسند   که ترسد که در ملکش آید گزند

وگر در سرشت وی این خوی نیست  در آن کشور آسودگی بوی نیست

5.رضايت مردم از حكومت

فراخی در آن مرز و کشور مخواه    كه دلتنگ بینی رعیت ز شاه

ز مستکبران دلاور بترس   ازان کو نترسد ز داور بترس

دگر کشور آباد بیند به خواب    که دارد دل اهل کشور خراب

6.عدالت در حكومت

خرابی و بدنامی آید ز جور     رسد پیش بین این سخن را به غور

رعیت نشاید به بیداد کشت     که مر سلطنت را پناهند و پشت

مراعات دهقان کن از بهر خویش    که مزدور خوشدل کند کار بیش

مروت نباشد بدی با کسی     کز او نیکویی دیده باشی بسی

7.اصلاح امور مردم

شنیدم که خسرو به شیرویه گفت    در آن دم که چشمش زدیدن بخفت

برآن باش تا هرچه نیت کنی        نظر در صلاح رعیت کنی

الا تا نپیچی سر از عدل و رای    که مردم ز دستت نپیچند پای

گریزد رعیت ز بیدادگر    کند نام زشتش به گیتی سمر

8.حكومت و برنامه ريزي صحيح

بسی بر نیاید که بنیاد خود    بکند آن که بنهاد بنیاد بد

خرابی کند مرد شمشیر زن   نه چندان که دود دل طفل و زن

چراغی که بیوه زنی برفروخت   بسی دیده باشی که شهری بسوخت

9.انصاف در حكومت

ازان بهره‌ورتر در آفاق نیست     که در ملکرانی بانصاف زیست

چو نوبت رسد زین جهان غربتش   ترحم فرستند بر تربتش

بدو نیک مردم چو می‌بگذرند  همان به که نامت به نیکی برند

10.گزينش مسولان/ ويژگيهاي مردان حكومت

خدا ترس را بر رعیت گمار     که معمار ملک است پرهیزگار

بد اندیش تست آن و خونخوار خلق  که نفع تو جوید در آزار خلق

ریاست به دست کسانی خطاست    که از دستشان دستها برخداست

نکو کار پرور نبیند بدی     چو بد پروری خصم خون خودی

11.قانون مجازاتها

مکافات موذی به مالش مکن  که بیخش برآورد باید ز بن

مکن صبر بر عامل ظلم دوست  چه از فربهی بایدش کند پوست

سر گرگ باید هم اول برید     نه چون گوسفندان مردم درید

12.اهميت سرمايه و سرمايه گذاران / امنيت سرمايه گذاري

چه خوش گفت بازارگانی اسیر     چو گردش گرفتند دزدان به تیر

چو مردانگی آید از رهزنان   چه مردان لشکر، چه خیل زنان

شهنشه که بازارگان را بخست   در خیر بر شهر و لشکر ببست

کی آن جا دگر هوشمندان روند  چو آوازهٔ رسم بد بشنوند؟

نکو بایدت نام و نیکو قبول  نکودار بازارگان و رسول

13گردشگري / صنعت توريسم

بزرگان مسافر بجان پرورند      که نام نکویی به عالم برند

تبه گردد آن مملکت عن قریب    کز او خاطر آزرده آید غریب

غریب آشنا باش و سیاح دوست   که سیاح جلاب نام نکوست

نکودار ضیف و مسافر عزیز   وز آسیبشان بر حذر باش نیز

14.رفتار حكومت با بيگانگان

ز بیگانه پرهیز کردن نکوست    که دشمن توان بود در زی دوست

15احترام به پيشكسوتان / بيمه هاي عمر و سلامت

قدیمان خود را بیفزای قدر    که هرگز نیاید ز پرورده غدر

چو خدمتگزاریت گردد کهن     حق سالیانش فرامش مکن

گر او را هرم دست خدمت ببست   تو را بر کرم همچنان دست هست

شنیدم که شاپور دم در کشید     چو خسرو به رسمش قلم درکشید

چو شد حالش از بینوایی تباه    نبشت این حکایت به نزدیک شاه

چو بذل تو کردم جوانی خویش    به هنگام پیری مرانم ز پیش

16.فتنه گران / اخلال گران / جاسوسهاي بيگانه

غریبی که پر فتنه باشد سرش     میازار و بیرون کن از کشورش

تو گر خشم بروی نگیری رواست  که خود خوی بد دشمنش در قفاست

وگر پارسی باشدش زاد بوم  به صنعاش مفرست و سقلاب و روم

هم آن جا امانش مده تا به چاشت    نشاید بلا بر دگر کس گماشت

که گویند برگشته باد آن زمین   کز او مردم آیند بیرون چنین

عمل گر دهی مرد منعم شناس  که مفلس ندارد ز سلطان هراس

چو مفلس فرو برد گردن به دوش   از او بر نیاید دگر جز خروش

17.نظارت و بازرسي

چو مشرف دو دست از امانت بداشت  بباید بر او ناظری بر گماشت

ور او نیز در ساخت با خاطرش  ز مشرف عمل بر کن و ناظرش

خدا ترس باید امانت گزار   امین کز تو ترسد امینش مدار

امین باید از داور اندیشناک    نه از رفع دیوان و زجر و هلاک

بیفشان و بشمار و فارغ نشین   که از صد یکی را نبینی امین

 


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   یک شنبه 7 اردیبهشت 1393 ساعت  8:56 AM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

«براعت استهلال» به مثابه «چكيده» در كتابهاي كهن

 

اين نوشته به مثابه يك ايده علمي دانشگاهي است.

 

يكي از دغدغه هاي دانشجويان كارشناسي ارشد كه درگير نگارش مقاله يا پايان نامه اند، چكيده نويسي است. تعريف چكيده چيست؟ آيا تاريخچه اي دارد؟ آيا ساز و كار و قواعد مشخصي براي چكيده نويسي تعريف شده است؟ و پرسشهاي ديگر درباره اين موضوع.

آري امروزه به شكل مفصلي درباره چكيده و چكيده نويسي سخن گفته شده، مقاله ها نوشته شده و حتي در اين موضوع پايان نامه نيز دفاع شده است[1].

اما يك نكته بسيار مهم كه شايد در چكيده نويسي مورد بررسي قرار نگرفته باشد عبارت است از ؛

پيشينه چكيده نويسي در نگارشهاي اسلامي و بهره گيري از صناعات ادبي و بخصوص براعت استهلال و حسن مطلع در نگارش چكيده است.

آيا در نگارشهاي اسلامي كهن چكيده نويسي هم وجود داشته؟

با دقت و كنكاش در نگارشهاي متنوع در ساحت علوم اسلامي مشخص مي شود كه در برخي از اين نگارشها، بهره گيري از صنعت ادبي براعت استهلال و حسن مطلع به مثابه چكيده آن نگاشته محسوب مي شد. و صد البته نشانگر فني بودن نثر آن نگاشته مي باشد.

براعت استهلال چيست؟

 براعت در لغت یعنی تفوق، بلندی؛ و استهلال به معنای دیدن ماه نو و تلاش برای دیدن ماه و یا پیش قدمی در دیدن ماه است؛ منظور از براعت استهلال تلاشی است که در گذشته جهت دیدن ماه نو بکار می رفته است؛ از آنجا که هلال ماه در اول ماه قمری خیلی کوچک می باشد و به همین دلیل دیدن آن – به خصوص در برخی شریط جوی و محیطی-  سخت بوده است، از طرف دیگر عمده مناسک شرعی – مانند نماز و  افطار روزه و ...- به رویت هلال بستگی دارد، مردم جهت رویت هلال ماه به بلندی ها میرفتند تا راحتتر بتوانند آن را مشاهده نمایند؛ از آن پس ، از این واژه برای به پیشواز کسی یا چیزی رفتن، چیزی را مقدمه امر دیگر قرار دادن استفاده می شود.

  از نظر اصطلاحی، براعت استهلال یكی از صنایع معنوی بدیع است و آن زمانی است که شاعر یا نویسنده، آغاز متن خود را به گونه‌ای خلق كند و در آن نكته‌ها و واژه‌هایی را بگنجاند كه گویای متن اصلی سروده یا نوشته باشد. به نحوی كه مخاطب از خواندن این آغاز، یا مقدمه، به حال و هوای كلی اثر پی برده و دریابد كه نویسنده یا شاعر از چه چیزی می‌خواهد حرف بزند

دیباچه «المعجم فی معاییر اشعار العجم»،  از شمس قیس رازی یا دیباچه «مرزبان‌نامه» ازسعدالدین وراوینی یا دیباچه «تاریخ جهان‌گشای جوینی» از عطاء الملك جوینی؛ در همه این آثار نویسنده با الهام از براعت استهلال مقدمه‌ای فنی و زیبا بر اثرش نوشته كه به صورت ضمنی به محتوای اثر نیز اشاره می‌كند و به مثابه چكيده اثر مي باشد.

به عنوان مثال مقدمه نويسنده كتاب الذريعه را از نظر مي گذرانيم؛

الحمد لله الذي رتب علي صحائف قلوب اوليائه فهرس اسمائه الحسني و الف بين عواطف خلص اصفيائه و مظاهر صفاته العليا فتمتعوا من مطالعه ما فيهما بلذه شهود انوار الجمال و الجلال و وقفوا بتدقيق النظر فيهما علي غايه من القرب اليه والاقبال، باذلين وسعهم في الاخذ بما انزل عليهم من كتابه المجيد و العمل بما طلبه منهم رسوله الكريم عرفانان منهم بكونهما(الذريعه) الي السعاده الدائمه و شوقا منهم الي ما يستتبعانه من الحياه الخالده.

با توجه به اين حسن مطلع و براعت استهلال بسيار هنرمندانه هر خواننده اهل ذوقي متوجه مي شود كه ؛

1.اين كتاب چند مجلد است(صحائف القلوب)

2.اين كتاب فهرست نويسي نامهاي مولفان است(فهرس اسمائه الحسني)

3.تاليف است(الف)

4.كتاب براي مطالعه به گونه قابل استفاده اي نگارش شده(مطالعه ما فيها بلذه شهود)

5.در نگارش كتاب تدقيق كامل به كار گرفته شده است(بتدقيق النظر)

6.اين كتاب در راستاي علوم قرآن و اسلام است(باذلين وسعهم في الاخذ بما انزل عليهم من كتابه المجيد ...)

7.نام كتاب الذريعه است.

8.هدف نگارند در كل با خلق اين اثر توسل به اسلام و قرآن و اولياي آنها براي نيل به سعادت دنيايي و آخرتي است.

اكنون قضاوت كنيم كه اين چند خط نوشته اديبانه در ابتداي كتابي مثل الذريعه به اين وسعت در بيش از بيست مجلد مي تواند به مثابه يك چكيده باشد يا خير؟

بنابراين؛ گونه اي از چكيده نويسي اديبانه در آثار اسلامي به وفور يافت مي شود كه نياز به يك كار پژوهشي دقيق براي بررسي آنها دارد. همچنين دانشجويان مي توانند در غني سازي پايان نامه هاي خود به سمت و سوي هر چه فني تر كردن نثر خود در پژوهشها پيش روند. هر چند لازم نيست دانشجويان براعت استهلال نويسي كنند اما مي توانند با توجه به ظرافتها و ظرفيتهاي موجود در اين گونه ادبي به هر چه فاخر ساختن نوشته هاي علمي خود بپردازند. ان شاء الله

 

  

 

 


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393 ساعت  12:25 PM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

با روضه هاي دلكش تو از زبان شمر

 

حكايت شمر روستاي مادري ام را در يكي از پستهاي قبلي نقل كردم‎؛ كه چه شمر بومي و مردمي اي بود، كه اهالي روستا چگونه به «ممد(محمد) شمري» احترام مي گذاشتند، كه از قضا روز عاشورا در تكيه محله بالا ميان حلقه جمعيت كه تا پاي سكوي استقرار تعزيه خوانها مي رسيد، دست به ميكروفون مي شد و با زبان ساده به عزادارن مي گفت كه؛ اي مردم مي دانيد الان چه وقتيه ؟ مي دانيد شمر كجاست و زينب بر تل زينبيه ايستاده و نگران و منتظر است تا گرد و غبار گودال بر زمين بنشيند و ... و مردم پاي روضه ممد شمري چه گريه ها كه نمي كردند. شايد اين روضه خواني و گريز زدن شمر، بيش از همه روضه ها و گريزهاي روضه خوانها و تعزيه خوانها به دل اهالي روستا و بسياري از مردم كه از راه هاي دور و نزديك آمده بودند مي نشست.

با رو ضه هاي دلكش تو، از زبان شمر

يك عمر گريه كرده ايم، براي تو يا حسين(ع)

ما روضه حسين مي شنويم از دهان شمر

صد افرين به روضه هاي حسين(ع) از دهان شمر

ممد شمري و گروه اشقيا در تعزيه ها، معروف به مخالف خوان هستند. حتي اين نامها بر روي آنها در تمامي سال باقي مي ماندمثل حاج ابراهيم مخالف خوان معروف. مخالف خوانها با اينكه منفورترين نقشها را در تعزيه اجرا مي كردند اما باز هم مورد احترام مردم بودند و حرفشان در روستا نفوذ داشت.

در سپهر سياسي كشور ما هر چند كه هنوز احزاب اصيل النسب آنچناني با مرام نامه هاي راهبردي و ارزشمند وجود ندارد اما با اين حال جرياناتي با ادعاي تحزب، در تلاش فروان هستند تا پاشنه قدرت بر ميل و اراده آنان چرخش كند. طرفه آنكه اين جريانات انقدر تازه كار و هيجان زده و تشنه قدرت هستند كه يك رفتار مشخص را بازتوليد و تكرار مي كنند. وقتي گروه هاي اصلاح طلب بر اريكه قدرت چنگ مي اندازند گروه مخالف يعني اصول گراها فرياد واسلاما و وا ولايتايشان بلند مي شود. و وقتي اصول گراها بر مسند قدرت تكيه مي زنند، فرياد وا انسانا وا ويلتاي اصلاح طلبان بلند مي شود و شروع به مخالف خواني و روضه آزادي و حقوق انسان و زنان و اغلب پارامترهاي تقليدي از غرب مي كنند.

حكايت اين اصول گرايي و اصلاح طلبي در كشور ما حكايت همان تعزيه خواني هاي عاشورا است با اين تفاوت كه صدها سال در كشور ما تعزيه خوانده شده اما هيچگاه نقشهاي مخالف و موافق، همديگر را تخطئه نكرده و مردم هم به هر دو گروه شبيه خوان حسيني و يزيدي احترام گذاشته اند. و حتي با روضه اي كه از زبان شمر شنيده اند اشك ريخته اند. اما متاسفانه در عرصه سياسي در كشورمان آنچه كمتر مشاهده مي شود؛ فرهنگ احترام به مخالف خوان است. در تعزيه و با راهنمايي و مديريت افرادي به نام معين البكا(تعزيه گردان) هر يك از تعزيه خوانها به ترتيب، نقش خود را اجرا مي كنند . اما در عالم سياست متاسفانه هر گاه هر گروه امور را به دست مي گيرد گروه مخالف سعي و تلاشش بر تخريب و نابودي رقيب با هر وسيله اي است. حتي ديده شده اين گروه هاي سياسي مخالف در جلسات خصوصي در كنار هم قرار گرفته و بگو و بخند و يادآوري خاطرات دوران مبارزه و ... كامشان را شيرين كرده است اما هر يك از اين افراد وقتي پاي قدرت در ميان امده ديگر آن عهد شيرين و رويايي برادرانه را از ياد برده و مثل برادران يوسف، يوسف رفق و مدارا را پيش گرگ سياست و قدرت قرباني كرده تا چند روزي به مطامع بي مقدار خود برسد.

مردم لحظه شماري مي كنند تا باز خيمه عاشورايي اقا اباعبدالله برپا شود و با روضه هاي مخالف خوان، غرق در اشك شوند.

 


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   سه شنبه 2 اردیبهشت 1393 ساعت  1:24 PM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

حکایات ظریفه زنان

 

نقل است که روزی همسران رسول مکرم اسلام درون کجاوه ها بر روی شتران نشسته بودند و ساربان با آواز مخصوص خود کاروان را به پیش می راند که رسول مکرم رو به شتربان کرده فرمودند؛ آهسته بران که «بار شیشه» در کجاوه ها آسیب نبیند.

آری حکایت زنان و روحیات و زوایای وجودی آنان، همین حکایت شیشه ای، شفاف، شکننده، شور آفرین و شرر و شراره افکن بودن خانم ها است. و حکایات ظریفه این موجودات شیشه ای کمتر به گوش ما رسیده است. و صد البته باید پذیرفت که در عصر ما کمتر بانوان شیشه ای دیده می شود همچنان که مردان شیر شرزه شاهباز شیرین کار شجاع نیز انگار نایاب شده اند. هر چه هست بگومگوهای ناچیز دنیای بی مقدار است و انگار که ما به این درجه از افت مردانگی و زنانگی خو کرده ایم. بیش از این در کلام اطناب ممل ندهم و در ادامه چند فقره از حکایات ظریفه زنان شیشه ای تقدیم میهمانان سفره وبلاگم کنم . پس آسمان سینه ام را چون شمایی مشتری است / باز کن دکان که وقت عاشقی است.    

در نیشابور پیر زنی بود فقیر از دنیا برفت به خوابش دیدند. گفتند: حال تو چیست ؟

گفت : مرا گفتند: چه آورده ای ؟ گفتم: آه ! همه عمر مرا به این در حوالت می کردند که خدای تعالی دهاد. اکنون می گویند چه آورده ای ؟  

احمد خضرویه گفت به زن خویش گفتم خواهم که بزرگ عیاران را مهمان کنم. ان زن گفت اگر می خواهی که این دعوت کنی باید که بسیاری از گوسفند گاو و خر بیاری و همه بکشی و از در سرای ما تا در سرای عیار همه بیفکنی. احمد گفت این گاو و گوسفند دانستم اما این خر برای چیست ؟ گفت : جوانمردی را مهمان کنی کم از آن نباشد که سگان محلت از آن نصیب نبرند.

گویند وقتی جهانگیر و نورجهان از پشت پنجره قصر خود بیرون را تماشا می کردند پیرمردی را دیدند که با قد خمیده عصا زنان از کوچه می گذشت جهانگیر پرسید :

چرا خم گشته می گردند پیران جهان دیده ؟

نور جهان جواب داد:

به روی خاک می جویند ایام جوانی را

زیب النساء بیگم روزی این مصراع را نوشته پیش ناصر علی سرهندی فرستاد:

از هم نمی شود ز حلاوت جدا لبم

ناصر علی بر سبیل مزاح زیر آن نوشت :

گویا رسیده بر لب زیب النساء لبم

بیگم از ملاحظه آن بر آشفته و این بیت را نوشته فرستاد:

ناصر علی به نام علی برده ای پناه

ورنه به ذوالفقار علی سر بریدمت 

 

به یاری خداوند در سر فرصت حکایات ظریفه دیگری بر این حکایات خواهم افزود.

 


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   دوشنبه 1 اردیبهشت 1393 ساعت  9:47 PM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

  • صفحات :  1 2