يك قانون طلايي براي ايجاد تغييرات بزرگ
تغيير يعني حركت، و حركت يعني تغيير. براي ايجاد تغيير بايد حركت كرد و براي ايجاد حركت هم بايد شرايط موجود را تغيير داد. آنچنان كه رود ناگزير از حركت است تا نماند و مرداب نشود و زنده بماند.
حركت و رفتن نشانه حيات و سرزندگي است. حركت ملاك هستي و نيستي است؛
هستم اگر مي روم، گر نروم نيستم.
خفتگان در خاك، بي حركت هستند. مرده اند.
هستي، سراسر حركت است. هيچ ذره اي در اين عالم ساكن و ثابت و بي حركت نيست. اگر انساني به ثبات و سكون و بي حركتي بينديشد، گويي رفتاري بر خلاف قانون كلي هستي را در پيش گرفته و بر خلاف جريان اب به شنا كردن پرداخته و در نهايت محكوم به شكست است.
حركت ، يعني هم نوايي با حركت كاروان هستي.
اين قافله از صبح ازل سوي تو رانند تا شام ابد نيز به سوي تو روانند
يك قانون طلايي براي ايجاد تغييرات بزرگ مي گويد؛
با هر تواني كه داري، حركت كن.
حركت را از ساده ترين و مختصرترين و كوچك ترين بخش كار آغاز كنيم. بايد از آن بخش كه بيشتر دوست داريم، و در توانمان است، آغاز كنيم.
رسول خدا (ص) میفرماید: " اذا أمرتکم بشی ء فأتوا منه ما استطعتم؛
زمانی که درباره چیزی به شما دستوری دادم، شما هر مقدار از آن را که میتوانید، انجام دهید "؛
قرآن كريم مي فرمايد؛ براي خواندن قرآن لازم نيست تمام آن را يكجا بخوانيد، بلكه؛
«فاقروا ما تيسر منه»
آن مقدار كه ميسور است را بخوانيد.
امام علي(ع) مي فرمايند؛
ما لا یدرک کله لا یترک کله؛
کاری را که نمیتوان به شکل کامل انجام داد، نباید از اساس ترک کرد.
اين حكمت زيبا معروف به قاعده ميسور است. قاعده ميسور يعني ؛ نمي از يمي. يعني؛ اندك اندك جمع گردد وانگهي دريا شود. يعني؛
آب دريا را اگر نتوان كشيد هم به قدر تشنگي بايد چشيد
و البته حضرت تاكيد دارند كه كارهاي بزرگي كه امكان عملي شدن آن نيست، رها نمي شود بلكه آن مقدار از آن كه ميسور و ممكن است، بايد عملي شود.
به عنوان مثال در مسائل اخلاقي هر چند كه امكان ندارد يك جا به تهذيب نفس و تزكيه دست يابيم اما بايد بر اساس قاعده ميسور، مقداري از فضيلتهايي كه داريم را حفظ و گسترش دهيم.
قاعده طلايي ميسور يعني ؛
سپیده دم، پیرزنی در ساحل قدم میزد. ساحل پر بود از ستارههای دریایی که در طول شب همراه امواج به ساحل آورده شده بودند. صدها ستاره ی دریایی، دور از امواج دریا میدرخشیدند.
ناگهان توجه پیرزن به دو بچه در امتداد ساحل جلب شد. پیرزن از خود پرسید، آنها این موقع در ساحل چه میکنند؟ و بیشتر دقت کرد.
بچهها ستارههای دریایی را در دست هایشان جمع کرده بودند و با دقت دست هایشان را به سمت امواج میگرفتند و ستارههای دریایی را به اقیانوس برمیگرداندند.
پیرزن به اطراف نگاه کرد. متوجه گروهی از مردم شد که در سکوت مشغول تماشای این صحنه بودند. او طاقت نیاورد و پرسید: «بچهها! چه کار میکنید؟»
بچهها جواب دادند: «اگر ما این ستارههای دریایی را به آب برنگردانیم، خواهند مرد. آنها را نجات میدهیم.»
مردم به این پاسخ ساده، تنها لبخند زدند. بالاخره هر چیزی میمیرد. چه کسی به این ستارههای دریایی توجه میکند. مگر چه اتفاقی میافتد اگر آنها بمیرند؟ به حالشان چه فرقی میکند؟
جمعیت پراکنده شد. مردم بیتوجه دنبال کارهای خود رفتند؛ اما پیرزن ماند و به بچهها گفت: « وقت خود را تلف میکنید. صدها ستاره دریایی در جاهای دیگر دور از آب ماندهاند و دیر یا زود میمیرند. این کار شما هیچ فرقی به حال آنها ندارد.»
بچهها یک ستاره ی دریایی برداشتند. قسمت درخشان و تیغدار با شیارهای رنگی هر ستاره دریایی را به پیرزن نشان دادند. زیبا و سخت بود. بعد آن را برگرداندند؛ ستاره دریایی برای زنده ماندن تقلا کرد و بی تاب می گشت تا بتواند نفس بکشد.
بچهها برگشتند و ستاره ی دریایی را به آرامی به اقیانوس بازگرداندند. امواج، ستاره دریایی را همراه خود به اعماق آبهای سبز بردند. آنها زندگی دوباره را به ستاره دریایی هدیه کرده بودند.
بچه ها رو به پیرزن کردند و گفتند: «دیدی؟ با این کار، این ستاره ی دریایی نجات پیدا کرد!»
پیرزن کمی فکر کرد؛ کاری به این کوچکی، باعث ادامه ی زندگی جانداری زیبا شده بود. یک قلب بزرگ، قدرت چندین دست نیرومند را دارد. بنابراین او هم شروع به برداشتن ستارههای دریایی کرد و آنها را به آب انداخت. ستارههای دریایی به آرامی در دست های او حرکت میکردند. انگار میخواستند از او تشکر کنند.
آن روز هشتصد و بیست و دو ستاره دریایی نجات داده شد.
ادامه مطلب





