یک تجربه پدرانه
من برای پسر کوچکم قصه می گویم. نه قصه به معنای واقعی اش. بلکه ناچارم تا کلمات را با موضوعاتی که بیشتر می پسندد سر هم کنم. گاهی هم قصه ها را از روی کتاب برایش می خوانم .
پسرم یک کلکسیون کامل از حیوانات دارد. ارتباط خوبی با انها برقرار می کند. علاقه او به حیوانات باعث شده تا از من بخواهد قصه آن حیوانات را برایش تعریف کنم. هر روز به سلیقه خودش حیوانات را وسط اتاق می چیند تا وقتی از سر کار بر می گردم برایش قصه انها را بگویم. من هم بداهتا و بدون سناریو و قصه ای از قبل شروع می کنم به خلق و روایت قصه. البته قصه که نیست . پراکنده گویی و اشفته گویی هایی است که در نهایت هم خیلی به ندرت اتفاق می افتد که نظرش را جلب کند و راضی شود و رهایم کند.
این چند روزه گلویم گرفته و اصلا توان حرف زدن ندارم چه رسد که قصه گویی کنم. درک اینکه نمی توانم حرف بزنم و قصه بگویم برای پسرم سخت است. با اصرار اطرافیان و خاموش شدنم انگاری فهمید که نمی توانم حرف بزنم و قصه بگویم. پسرم که از قصه گویی من نا امید شده زبان به قصه گویی باز کرده است. یک بند حرف می زند. قصه می گوید. قصه که نه. بیشتر تلاش می کند تا کلمات را سر هم کند. مثل خودم .

1.انقدر با کودکان باید همراهی کنیم تا اگر تنهایشان گذاشتیم به راه ادامه دهند.
2.دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه راه رفتن اموخت یعنی همراهی در تربیت
3.در گذشته که زندگی ها بر محور کشاوزی و دامداری و به طور کل مشاغل از پدر به پسر منتقل می شد اولین و اخرین مدرسه و معلم، خانه و پدر بود. اما امروزه به خاطر تغییر در سبک زندگی به ندرت اتفاق می افتد که پیوستگی شغلی ، فرزندان را ادامه دهنده پدران و خانواده ها کند.
4.قبل از مدرسه بهترین فرصت برای همراهی با کودکان است. پس از رفتن به مدرسه و حتی قبل تر از ان یعنی زمانی که به کودکستان هم می روند می توان با انها همراه شد. پدر و مادری موفقند که مدرسه ادامه دهنده راه انها و انها ادامه دهنده راه مدرسه باشند.
5.یک سوال مهم ؛ راه والدین و مدرسه کدام سمت است؟ در ادامه هم ؟ مقابل هم ؟ موازی هم ؟
ادامه مطلب





