جلوه معشوق


گفت ما را جلوه معشوق بر این کار داشت

داستان ناراستان !!!

کتاب «داستان راستان» شهید مطهری یکی از بدیع ترین آثار ایشان است. استفاده از قالب و روایت داستانی آنهم از سبک زندگی معصومان در زمانی که آثار مکتوب در این زمینه کم یاب بوده، در نوع خود شاهکار قابل تحسینی می باشد. یکی از نکات قابل توجه درباره این کتاب، نوع برخورد و بازخورد آن است. نگاه و تحلیل و برداشت های مختلف از این کتاب و تاثیر گذاری آن هم نکته قابل تاملی است.  

یکی از علمای خوزستان که این کتاب را در دست فرزند خود می بیند و به گمان اینکه نکند از کتابهای گمراه کننده رژیم پهلوی باشد، چند صفحه ای از آن را مطالعه می کند. همین توفیق اجباری باعث می شود که تا انتهای کتاب را مطالعه کرده و حتی آنرا برای فرزند خود تهیه کند.(ظاهرا کتاب به صورت امانی در دست فرزندش بوده است.)

ایشان پس از مطالعه کتاب، نامه ای به  شهید مطهری می نویسد و پس از تعریف و تمجید بسیار در نهایت به نکته عجیبی اشاره می کند.

در حکایت آخر ج 2 ص 236 : «از آن طرف هر وقت برای علی گرفتاری یا مسافرت یا جهادی پیش می آمد زهرای مرضیه کار بیرون را نیز انجام می داد»

این عبارت به نفع زنان مسلمه عصری نیست. بلکه ممکن است بهانه به دست بهانه جویان بدهد. بدیهی است که بسیاری از زنان مسلمه امروزی در خیلی از شهرهای ایران خود متصدی خرید لوازم خانه بلکه حتی خرید کفش و کلاه شوهر هم می شوند آنهم با آرایشی که به خود می دهند البته با این وضع زن عصری که این عبارت را ببیند خیال می کند فاطمه سلام الله علیها _العیاذ بالله_ مثل زنان عصری چادر نازک بر سر می کشیده و درب مغازه ها برای خرید لوازم خانه می رفته. اگر این عبارت را در چاپهای بعد، از روایت بیندازید قطعا در نزد خدا و خلق برای شما مسوولیتی ندارد.

نوع برخورد عوامانه این عالم با این داستان و نوع برداشت و تحلیل وی واقعا «داستان ناراستان» است. این چه برداشتی است که چون زن امروز این طور است ، اگر بشنود که فاطمه(س) هم خرید می کرده و بیرون از منزل می رفته گمان کند که حتما با چادر نازک و آرایش می رفته. واقعا عجیب و حیرت انگیز است. این ناراستی در اندیشه بر اثر قیاس مع الفارق واقعا فاجعه است. چرا باید سلیقه خود را بر روایت تحمیل کنیم و «نومن ببعض و نکفر ببعض» شویم؟ واقعا با حذف این بخش از داستان به چه کسی خدمت کرده ایم ؟ به فاطمه(س) یا زن امروزی؟

از این ها گذشته خود استاد در مقدمه مجلد اول داستان راستان از سفارشهای برخی به اصطلاح اهل علم یاد می کند که از او خواسته بودند دست از این کار ساده و عوامانه بردارد و یا حتی این کتاب را با نام خود به دست چاپ نسپارد. واقعا داستان این ناراستانی ها حکایتی است. 


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   یک شنبه 27 اردیبهشت 1394 ساعت  9:31 AM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 2

نکته ای ناب و کمتر شنیده شده از علامه طباطبایی

بنده پول را دوست دارم اما جنابعالی را بیشتر از پول دوست دارم.

 

چرا تعجب می کنید؟ حتما باید نکته ای پیچیده و عرفانی و حیرت انگیز بنویسم تا تحسین کنید ؟

خب این هم نکته ای است که شاید کمتر شنیده باشید. علامه طباطبایی در نامه ای به شهید مطهری درباره چاپ مجدد کتاب اصول فلسفه با ویرایش جدید، آنجا که سخن به حق التالیف می رسد پیشنهادی برای تقسیم حق التالیف میدهد و در نهایت می فرماید ؛ بنده پول را دوست دارم و ....(نامه ها و ناگفته ها ص 19)

استاد و شاگردند دیگر گاهی هم مطایبه و شوخی ...

Risultati immagini per ‫شهید مطهری علامه طباطبایی‬‎


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   شنبه 26 اردیبهشت 1394 ساعت  9:02 PM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

پر زحمت و کم استفاده

مرحوم شهید مطهری در برخی مکاتبات خود با استاد بزرگوارشان امام خمینی (قدس)، گاهی زبان به شکوا گشوده اند. شکایت از کاری های پر زحمتی که انجام می دهند اما کم مورد استفاده قرار می گیرد. گمان می کنم نظر شهید مطهری بیشتر متمرکز بر تالیفاتشان باشد. در کتاب «نامه ها و ناگفته ها» ، اولین نامه، پاسخ مرحوم امام به این نگرانی ایشان است. مرحوم امام چه زیبا استاد مطهری را دلداری می دهند؛

امید است خدمتهای شما که به قول خودتان پر زحمت و کم استفاده است در پیشگاه مقدس مقبول باشد که ارزش همان است و بس. کوشش کنید اکنون که با توده جوان محتاج به هدایت سر و کار دارید آنها را نجات دهید از این منجلاب و معنویات را با زبان شیرین خودتان به آنها بفهمانید . شاید اشخاص از اسلام و قوانین آسمانی آن آگاه شوند و توجه به حقایق پیدا کنند و این برای شما بهتر است از آنکه به اصطلاح زندگی مرفهی داشته باشید و بس.


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   شنبه 26 اردیبهشت 1394 ساعت  8:38 PM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

انگری بردز

چندتا سرچ مختصر با این کلیدواژه ها دادم؛

فلسفه بازی انگری بردز، هدف از ساخت بازی انگری بردز، تحلیل بازی انگری بردز و ....

جسته گریخته مطالبی درباره این بازی پر طرفدار خواندم. تقریبا درست هم هست. حداقل یکی دو ساعتی هم بخشهای مختلف بازی را پیگری کردم. بخصوص آن فصل از بازی انگری برد فضایی را که بودار است. دقیقا ساختمانهایی که باید منهدم شود چیزی شبیه نقشه ایران و بناهای مساجد و ... بود.

همچنین اعتراض بنیاد ملی بازیهای رایانه ای را به همین نسخه الحاقی بازی انگری بردز در اینترنت دیدم. خب پس شواهد حاکی از آن است که پشت کاسه این بازی، نیم کاسه ای است. و البته طبیعی هم هست. این پرندگان خشمگین به مثابه همان ابابیل جنگ نرم هستند که کم و بیش درگیرش هستیم.

داستان بازی انگری بردز بسیار ساده است. پرندگانی اخمو و ابرو در هم کشیده که قرار است در سکانسهای مختلف پرنده های زندانی در ساختمانهایی با طرح های مختلف را آزاد کنند. این طرح کلی بازی است؛ آزاد سازی. و شاید خشم این پرندگان هم به خاطر اسارت زندانیان باشد. و در نهایت شعار پر طمطراق آزادی و ...

شاید هنوز این بازی تولید نشده بود که مرحوم قیصرامین پور در شعرهای خود طرح های بدیعی را سرود که هر کدام قابلیت تبدیل به یک اثر هنری را داشته و دارد. به این دو طرح دقت کنید؛

آرمانی

پرنده

نشسته روی دیوار

گرفته یک قفس به منقار

یا ؛

شکار

مرد ماهیگیر

طعمه هایش را به دریا ریخت

شادمان برگشت

در میان تور خالی

مرگ

تنها

دست و پا می زد

 آیا نمی شد بر اساس این دو طرح زیبا به ساخت بازی رایانه ای پرداخت ؟

وقتی نسازیم ، می سازنند. و به بازی می کشانندمان. کودکمان، نوجوانمان، جوانمان، میانسال و یزرگسال و سالمند و زن و مردمان را.

برنده در دنیای ما کسی است که بتواند زمین بازی را تعریف و دیگران را به بازی بکشاند.    

انگری بردز

انگری بردز   

 


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   شنبه 26 اردیبهشت 1394 ساعت  7:40 PM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

شاهکار شبکه افق

«احسان رضایی» از نویسندگان قدیمی هفته نامه «همشهری جوان»، کتاب «من او»ی «رضا امیرخانی» را دست گرفته و در محله های قدیمی تهران که داستان این کتاب در آنها اتفاق افتاده می گردد و یکی یکی توضیح می دهد. «خانی آباد» و محله مرحوم «غلامرضا تختی» و... . نام برنامه «شهر قصه» است. به هیجان می آیم. آفرینی نثار «شبکه افق» می کنم که این ابتکار مثال زدنی را به تصویر کشانده است. آفرین. آفرین.

«من او»، و ما ادرئک «من او». کتابی که خریدمش تا اصلا نخوانمش. چرا ؟ چون می دانستم آنقدر زیباست که اگر بخوانم تمام می شود. راستش مشتری چاپ اول این کتاب بودم و سایر آثار رضا امیر خانی. زمانی که باید دنبال کتاب خوب و خواندنی که مزه اش تا مدتها زیر دندانم بماند و در فکرم رسوب کند، خیلی می گشتم. اما حالا آن کتاب سر از سیما و شبکه افق درآورده است.

خیلی خوشحالم.  

در اکثر فیلمها، انیمیشنها، سریال ها، رمان ها و بازی های رایانه ای غربی و بخصوص آمریکایی مشاهده می شود که داستان در اماکن واقعی، معروف و استراتژیک اتفاق می افتد. حتی در «بک گراند» آثاری که بر گونه تخیل ساخته اند. و این راهبرد تاثیر بسیاری بر بیننده دارد. و البته این چیزی است که در فیلمها و سریال ها و انیمیشنها و ...  ما کم اتفاق می افتد.  هر چند در سریالهای مذهبی گاهی داستان حول محور یک واقعه یا امکنه تاریخی روایت می شود. اما حضور عناصر محوری و استراتژیک در گونه های مختلف هنری اثر بسیاری دارد. به گونه ای حضور نمادهای ملی و مذهبی در خود اثر یا بک گراند اثر تاثیر گذاری زیادی برای مخاطب دارد.


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   شنبه 26 اردیبهشت 1394 ساعت  1:05 PM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

اندر حکایت اصفهانی شیرین زبان و زرنگ

اصفهانی جماعت به شیرین زبانی، لطیفه گویی، زرنگی و ...معروف است. نمونه اش همین «سلمان فارسی/محمدی» خودمان. از نادر کلمات فارسی به جای مانده از صدر اسلام ، یکی هم این سخن جناب سلمان است که در پاسخ به هم وطنی که از معنای «جزیه» پرسیده بود، پاسخ داده بود؛ «درم، و خاکت به سر». (درهم و خاکت بر سر)

و البته این شیرین زبانی ها و طنازی ها مربوط به طبقه خاصی نبوده است. از مردم کوچه و بازار بگیر تا دانشوران اصفهانی، همگی این مایه از طنز را در کلام خود حفظ کرده اند. تازه این غیر از ظرافتهای موجود در لهجه اصفهانی است که خود حکایتی شیرین دارد. و تازه این غیر از پولتیک و زرنگ بازی های اصفهانی جماعت است... که بگذریم.

اگر می خواهید از لهجه و طنز و زرنگ بازی از جنس اصفهانی بیشتر بخوانید و بخندید کتاب «مناظره مسلمان و مسیحی در نقد کتاب مشکوه صدق» را از دست ندهید. هم با شبهات مسیحیان بر اسلام و قران و رسول گرامی(ص) آگاه می شوید و هم پای پاسخ های فنی، آن هم از سوی مرد «کناس»(چاه فاضلاب تخلیه کن) اصفهانی به نام قدیر خواهید نشست .

اوج زرنگ بازی را ببینید که نویسنده خود را یک کناس بی سواد جا می زند و در برابر یک اسقف مسیحی می ایستد و از اسلام دفاع می کند.

   «من از مذاکرات جلسه قبل شما خیلی تعجب دارم، خیلی تناقضات در ضمن کلمات شما و کتاب مشکوة صدق معلوم می‌شود؛ آخر من هم که سواد ندارم، آن‌چه شنیده‌ام از پای منبرها که آخوندها بالای منبر گفته‌اند، حفظ نموده. من کتاب نخوانده، مدرسه نرفته، زبان نمی‌دانم ، قرائت‌ خانه نمی‌روم، روزنامچه نمی‌خوانم، شما شبانه‌روز مشغول هستید، اسباب جمع دارید، من یک ساعت از شغل دست بکشم، آن روز مخارج ندارم، اما هر چه فکر می‌کنم عقلم به جایی نمی‌رسد».

نویسنده، داستان خویش را در بیان انگیزه‌اش برای ورود به گفتگو با اسقف چنین آغاز کرده است که پس از دیدن اوراق تبلیغاتی مسیحی در میان زباله‌ها و جاهایی که کثافات انسانی ریخته می‌شده، به خاطر حرمتی که برای نام انبیاء‌ قائل بوده، به سراغ مدرسه مسیحیان رفته است تا در این باره با آنان گفتگو کند. این سوژه برای ورود به بحث، برای آن است که نشان دهد در زمان وی، تبلیغات مسیحی رو به فزونی بوده و کتابچه‌ها و اوراق فراوانی از آنها میان مردم توزیع می‌شده است. این مطلب در چند جای این کتاب، مورد توجه قرار گرفته است. در یک مورد، به مناسبت در باره تورات و انجیل گفته است:

«یک جا، این دو کتاب را مقدس می‌شمارید، یک‌جا این قدر این دو کتاب را در میان مردم پخش می‌کنید که من هر کجا می‌روم خاکروبه جمع کنم، اوراق این دو کتاب را در خاکروبه‌ها جمع می‌کنم، هر عطاری دوا می‌پیچید، در اوراق انجیل است، هر صحافی جلد کتاب‌ها را از اوراق کتاب‌های ملّی شما می‌کَند. اگر شما این دو کتاب را مقدس می‌شمارید، این‌قدر بی‌احترامی چرا می‌کنید، میان دست و پا می‌اندازید»!

و در جای دیگر:

«کتاب مقدّس اگر اعتقاد داشتید، این قدر اوراق این تورات و انجیل را انتشار نمی‌کردید که عطّار در او دوا بپیچد، صحاف جلد کتاب موش و گربه کند، کلاه‌دوز قالب کلاه کند، در عداد کاغذهای باطله استعمال شود».

در جایجای این کتاب از شیرین زبانی های مرد اصفهانی خواهید خندید تا جایی که گاهی این شیریتن زبانی ها به متلک گویی های زشت هم منجر می شود. به طور معمول، این امکان وجود دارد که در مناظره، بداخلاقی‌هایی صورت گیرد و دو طرف یا یک طرف، تند، عصبی و گاه با تعابیر زننده با دیگری برخورد کند. تصویری که در این کتاب هست، تقریبا همین طور است، یعنی قدیر که خود را از طبقه پایین اجتماع دانسته، به عمد یا از روی خصلت، و فکر می‌کنیم بیشتر به لحاظ داستانی و این که نشان دهد یک آدم عامی است، گاه تعابیر تندی بکار برده است. این در حالی است که اسقف برخورد آرامی دارد. همین که این نوع رویکرد اخلاقی، به قلم خود قدیر ـ نامی که نویسنده برای خود انتخاب کرده ـ نوشته شده، این حدس را تقویت می‌کند که بکار بردن این تعابیر، سهمی در داستانی کردن ماجرا و جذاب تر کردن آن دارد. وی از تعابیری چون «بی ادارک» یا «حماقت» و مانند اینها و حتی تندتر مانند «کورباطن احمق» به راحتی استفاده می‌کند. قدیر با عنایت به شغل خود که کنّاسی و جمع آوری خاکروبه و کثافات است، می نویسد:با خود قرار دادم با همین کج‌‌بیل و بخچه، حمله به او نموده و مزخرفات او را جواب داده، و بلاد اسلام را از وجود نجس این هیاکل کَنس کنم. بر حسب وظیفه‌ی خود که اعیان نجس را باید خارج کنم.» این لحن تند در موارد دیگر هم دیده می شود: «صاحب کرسف .... مطالب خود را گه‌مالی نموده، از خود مایه گذاشته. من هم با همین کج‌بیل، روزن‌ها را باز می‌کنم تا هر کس در اندران این مذهب سخیف نظر کند، غیر از گه‌خوری چیزی نباشد». از جمله تعبیرهایی که زیاد تکرار می‌شود کلمه «خر» در خطاب به اسقف است که تاکنون در ادبیات اصفهانی رایج است. او در جایی می‌نویسد: «مسلمانان می‌گویند: چقدر فرنگیان خرند.» و در جای دیگر، قدیر خطاب به اسقف می گوید: «واقعاً صاحب! شما خود را به خری می‌زنید یا آن‌که خود بالذات خر هستید». همان طور که گذشت، تعبیر به «خر»‌ در میان اصفهانی ها، امری بسیار عادی، و چندان جسارت آمیز به حساب نمی آید؛ زیرا در روابط دوستانه هم بکار می رود. در جای دیگر چنین آمده: « بلی، صاحب! شما خر هستید، واقعاً خیلی خر هستید و با خریت، باز هم گاهی خود را به خری می‌زنید. آن وقت وای به حال من که می‌خواهم از شما بار بکشم، کجا این بار به منزل می‌رسد؟ هزار مرتبه بار را از پشت به زمین خواهید انداخت؛ اما خوب است که بارم کِه‌کِه است که هر گاه قیمت شکسته‌ شود، از قیمت آن تنزّل ندارد».

رسول جعفریان


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   شنبه 26 اردیبهشت 1394 ساعت  11:31 AM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

گمراه تر از این عربها

ایرانیان در جریان سقوط دولت بنی امیه، نقش و تاثیر گذاری بسزایی داشتند. بکیر بن ماهان یک ایرانی هواخواه بنی هاشم است که دوران کودکی خود را در کشور اردن و در کنار یک خانواده عرب گذرانده است. وی در زبان عربی سخنور و چیره دست بوده است. نقش او در سقوط خاندان اموی حتی بیشتر از ابومسلم خراسانی است. در کتابهای تاریخی تلاشهای او در این مسیر ضبط شده است. رشد و بالندگی او در یک خاندان عربی باعث شده بود که مردم او را یک عرب اصیل بدانند . اما غافل از اینکه وی دل در هویت ملی و زبان مادری خود داشته است. در کتاب اخبار الدوله حکایتی شیرین از او نقل شده است. او می گوید در جرجان در خانه مردی عرب، عجمی را شنیدم که به فارسی می گفت ؛ ما گمراه تر از این عرب ها ندیده ایم . چون پیامبرشان که مرد زمام امور را به غیر خاندان او سپردند(اخبار الدوله 198)


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   جمعه 25 اردیبهشت 1394 ساعت  10:19 PM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

انسان تراز خلیفه خدا

شهرداری اکثر پیاده روهای شهر را سنگچین کرده است. استفاده از سه رنگ متفاوت در موزاییک ها جلوه زیبایی به پیاده روها داده است. اگر خوب دقت کنیم یک ردیف موزاییک زرد با نقش برجسته انگار از میان موزاییک های صاف و مسطح عبور کرده است. برایم سوال شده بود که وجود این ردیف موزاییک زرد با نقش برجسته در میان موزاییک های صاف چه حکمتی دارد؟ امروز که کارگران مشغول نصب موزاییک ها بودند از یکیشان پرسیدم که فلسفه این موزاییکهای زرد و برجسته چیست؟ پاسخ جالبی داد. گفت این مسیر متفاوت، یک راه باریک و متمایز مخصوص نابینایان است.

خیلی برایم جالب بود. واقعا زیباست که در ساختار شهرسازی های مدرن به رفاه حال نابینایان هم پرداخته می شود. یعنی در خدمات شهری، نابینایان هم دیده شده و برای رفاه حال آنها هم طرح هایی در دستور کار قرار گرفته است.

یکی از اهداف بعثت انبیای الهی این بوده که «انسان» دیده شود. کرامت انسانی دیده شود. ارزش انسانها شناخته شود. انبیا آمدند تا آن پیمان و عهدی که با خداوند تعالی بسته ایم را به یاد ما بیاورند. این حرفها را امام علی(ع) در خطبه اول نهج البلاغه می گوید. انبیا آمدند تا خلقت توحیدی ما را به یاد ما بیاورند. ما را متوجه خداوند کنند. به زندگی ما رنگ زیبای خدایی بدهند. عهد ما که بر اساس سامانه فطرت از ما اخذ شده مثل همان مسیر زرد رنگ پیاده روها است. قرار است ما بر مسیر این پیمان ازلی راه را تا خدا سلوک کنیم. هدف بعثت انبیا احیای انسان تراز خلیفه خدا است.

که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین

نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست

تو را ز کنگره عرش می‌زنند صفیر

ندانمت که در این دامگه چه افتادست

http://www.bassir.ir/wp-content/uploads/2012/01/05282678672825936140.jpg


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   پنج شنبه 24 اردیبهشت 1394 ساعت  10:58 PM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

نماز جماعت

اذان شروع شد.

 به سمت نمازخانه اداره راه افتادم. یکی از همکاران گفت امروز امام جماعت نمی آید.

وسط های اذان است .

برای اقامه نماز در مسجد، از اداره می زنم بیرون. مسجد نزدیک و آن طرف خیابان است.

اذان تمام شد.

خودم را مقابل در مسجد می بینم. وضو ندارم.

نماز ظهر شروع شد.

پا که در مسجد گذاشتم سمت چپ روی تابلوی آبی رنگی نوشته بود؛ دستشویی آقایان.

آقا در رکعت دوم نماز تشهد می خواند.

دستشویی در کوچکی دارد. گمان می کنم از ان دستشویی های تنگ و تاریک و کثیف باشد. روبروی در که رسیدم خوشبختانه دستشویی ها پله می خورد و پایین می رود. فضای نسبتا خوبی با تعداد قابل توجهی دستشویی آماده است.

نماز ظهر تمام شد.  

یکی دو نفر مشغول وضو گرفتن هستند. دو سه نفری هم در دستشویی. در را که بستم با تابلوی اعلانات پشت در دستشویی روبرو شدم.

نماز عصر شروع شد.

راستی چرا مردم روی در دستشویی ها چیز می نویسند. از همه بدتر لعن و نفرین و ناسزا و ... .

آقا در رکعت دوم نماز تشهد می خواند.

یکی هم کنار این ناسزاهای اعتقادی نوشته بود؛ شما به بزرگان دیگران توهین می کنید، آنها هم به بزرگان ما توهین می کنند. نکته منطقی و جالبی بود.

نماز عضر تمام شد.

در خودم خندیدم. منطق در دستشویی. راستی قرآن کریم هم همین را می گوید. حالا چون در دستشویی هستم نمی توانم آیه اش را بلند بخوانم . توی دلم می خوانم ؛ ولا تسبوا الذین یدعون من دون الله فیسبوا الله بغیر علم.

آقا و نمازگزاران مسجد را ترک می کنند.

واقعا چرا باید بحثهای فکری و اعتقادی تا در دستشویی ها کشیده شود؟ سوال مهمی است. روبروی آینه ایستاده ام. دست و آستین بالا می زنم. وضو می گیرم. آب خنک حالم را خوب می کند. خوب شد که زود از اداره زدم بیرون تا برسم به نماز جماعت.  


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   چهارشنبه 23 اردیبهشت 1394 ساعت  2:17 PM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

راه های ایجاد هم دلی، نقش وقف

پیشینیان ما واقعا نگاه جالبی به مسایل اجتماعی فرهنگی داشتند. که اغلب برخاسته از باورهای دینی آنها بوده است. این در حالی است که ما گمان می کنیم خلاقیت های فکری فرهنگی و خدمات اجتماعی امروز ما بیش از دیروزمان می باشد.

یکی از فعالیتهای فرهنگی اجتماعی و بخصوص مردمی در گذشته مساله وقف می باشد. وقف یعنی حفظ اصل دارایی(نقدی/ غیرنقدی) و سپس هدایت عایدات آن در مسیری که واقف خواسته است. مثلا کسی زمینی را وقف می کند. اصل زمین باقی می ماند و درآمد آن در راستای خواست واقف مصرف می شود.

کافی است یک دور لیست موقوفه های حرم مطهر رضوی را مطالعه کنیم. ظاهرا این حرم مقدس آن طور که قائم مقام تولیت آستان قدس رضوی گفته تا سال 1390 شمسی قریب 1000 موقوفه در 25 موضوع و عنوان داشته است.

مثلا يکي از عناوين، مهمانسراي حضرت است که حدود 50 وقف نامه براي آن وجود دارد. دارالشفا، فرش، روشنايي، برگزاري مجالس اعياد و وفيات، تعظيم شعائر اسلامي، توسعه مسائل فرهنگي و... .

اغلب موقوفه ها به مثابه منابع قدرتمند مالی برای حمایت و پشتیبانی از برنامه های فرهنگی وقف شده است.

گذری بر موضوعات موقوفه ها نکات جالب و حیرت انگیزی از نگاه نازک اندیشانه و خلاقانه مردم در گذشته به مسایل فرهنگی و بخصوص ترویج اسلام و مکتب اهل بیت را به انسان متذکر می شود. به یک نمونه وقف عجیب با یک هدف خاص فرهنگی دقت کنید؛

    قبل از انقلاب وقفي انجام شده بوده و تا امروز هم به آن عمل مي‌شود که در سوم شعبان براي جمعي از ثروتمندان و اشراف و امرا، سفره رنگین و مفصلی انداخته شود، پس از انقلاب این وقف خدمت امام راحل ارایه شد و درخواست تعیین تکلیف گردید. معظم له فرمودند به عین وقف عمل شود. در اين وقف‌نامه آمده است که قبل از غذا بايد ذکر فضائل و مناقب امام حسين‌(ع) گفته شود.

البته پس از کنکاش دقيق در اين وقف، مي‌توان بررسي کرد که واقف اهداف خاصي داشته است، مثلا چون اين اعيان و اشراف در طول سال زياد موفق به شرکت در چنين مجالسي نمي‌شوند، بهانه‌اي براي آشنايي آن‌ها با معارف اهل بيت بوده است.

کاوش در استراتژی نهان در این وقف عجیب ما را به یاد نزول آیه «و انذر عشیرتک الاقربین» می اندازد. پس از نزول این آیه پیامبر اکرم(ص) نزدیکان خود را به صرف غذا دعوت و سپس پیام رسالت خود را ابلاغ فرمودند.


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   سه شنبه 22 اردیبهشت 1394 ساعت  1:33 PM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 2

لباسشوی

ایستاده روبروی دوربین. نگاهی سالخورده و رنج کشیده دارد. اما خم به ابرو نمی آورد. بدون هیچ تکان اضافی. چادرش را محکم چسبیده. در بک گراندش پرچم های برافراشته قبور شهدا در نسیم بی تابی می کند. روایتی حیرت انگیز را آغاز می کند؛

«لباسهای رزمندگان را که می آوردند، می بردند سه راه خرمشهر، تقریبا نرسیده به اهواز، آن بر پلیس راه همه را آتش می زدند. هیچ جایی برای شستن لباسها نبود.»

مستند «ننه قربون» با این مقدمه توسط خانم شمس آغاز می شود و در همان حالی که توضیحات ایشان را می شنویم، زیر نویس می شود؛

خانم شمس، لباسشوی

چند بار دیگر در خودم تکرار می کنم

خانم شمس، لباسشوی. خانم شمس، لباسشوی . خانم شمس، لباسشوی

چه اتفاقی افتاده بوده که لباسشویی افتخار بوده است. قطعا خانم شمس در آن زمان زن جوانی بوده است. چه کسی امروز به خودش اجازه می دهد تا مقابل دوربین بگوید؛ لباسشویی می کنم ؟

اصلا قابل تصور نیست.

آری واقعا نه قابل تصور است و نه قابل تحقق. اما یک زمانی این اتفاق افتاده. و البته طبیعی هم بوده. وقتی یک عده نوجوان و جوان جان بر کف از میهن خود دفاع می کنند و خون می دهند ، آنوقت شستن لباس آن جان بر کفان افتخاری است که نصیب هر کسی نمی شود. و اینگونه می شود که هشت سال یک ملت مقاومت می کند. خم به ابرو نمی آورد. سربلند می شود. نشان به آن نشان که یک وجب از خاکش به دست دشمن نمی افتد.    

الان هم در مسیر آبادی و پیشرفت کشور، اگر تک تک ما مردم در هر جایگاهی که هستیم، بدانیم که هر قدمی که بر می داریم کشور یک قدم جلو می افتد، خم به ابرو نخواهیم آورد. البته به شرطی که به ما بگویند و یقین کنیم که مهم هستیم. ما باید یقین پیدا کنیم که مهم هستیم . کارمان مهم است. موثر است. آنوقت مامور شهرداری با افتخار رو در روی مردم می ایستد و میگوید با هر جاروی من به کوچه ها و خیابانها، کشور یک قدم جلو می رود. تا جراح در اتاق عمل یقین خواهد داشت که هر تیغی که بر زخمی که می زند به رشد کشور و مردمش کمک می کند.  

رازش فقط یک چیز است ؛

ما بدانیم مهم هستیم، کار ما مهم است،کشور به کار ما نیاز دارد. و از همه مهم تر بر موجی از اخلاص سوار باشیم.

اینگونه است که کشوری سرآمد کشورهای دنیا خواهیم شد.  

مستند ننه قربون را ببینید


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   سه شنبه 15 اردیبهشت 1394 ساعت  5:59 PM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

اعمال«ام داوود» یا اعمال «ننه قربون»

1.امروز روز 15 رجب المرجب و سومین روز از «ایام البیض» و «اعتکاف» است. روزی که از ظهر به بعدش «اعمال ام داوود» در مساجد و در جمع معتکفین اجرا می شود.

2.«ام داوود» ، به امام صادق(ع) در طفولیت شیر داده و مادر رضاعی امام ششم ما شیعیان است. «داوود» فرزند او را دستگاه خلافت به جرم همکاری با مخالفان حکومت دستگیر کرده و به سیاهچال انداخته است. روزی این مادر نگران، نزد امام صادق(ع) می رود و شرح حال می دهد. حضرت دستور العمل بسیار مجرب و تاثیر گذاری به او می دهد که در نهایت منجر به رهایی فرزرندش می شود. این دستورالعمل مجرب همان «اعمال ام داوود» است.

2.دوست مستند ساز بنده جناب «یاسر عرب» مستندی ساخته با نام؛ «ننه قربون». داستان شگفت و حیرت انگیز این شیرزن را از وبلاگ مهر مانا برایتان نقل می کنم. واقعا چقدر تفاوت است میان «اعمال ام داوود» برای رهایی فرزندش از زندان با «اعمال ننه قربون» در زمان ما. و اصلا قابل قیاس نیست. یکی دغدغه فرزند زندانی اش را دارد و دیگری ... خودتان بخوانید تا بدانید امروز عمل «ام داوود» را انجام دهید یا به هنر «ننه قربون» فکر کنید.  

مستند ننه قربون ، راوی حکایت غریبی است که در زمان جنگ ، در پشت جبهه و به دست زنانی به ظاهر ، بسیار معمولی و ساده ، رقم زده شده است . زنانی که بدون هیچ ادعایی از زندگی و جوانی و سلامت خویش ، مایه گذاشتند تا گمنام ترین حماسه سازان دفاع مقدس باشند .

نه کسی می شناسدشان و نه کسی اسمشان را شنیده و نه کسی می داند که آن ها وجود دارند ! در حالی که آثار وجودی شان ، مانا و جاودان است !

داستان این است که با آغاز جنگ ، همه روزه ،بچه های تدارکات سپاه ، تعداد زیادی از لباس های خونی یا کثیف یا غیرقابل استفاده رزمندگان و مجروحین و شهدا را به جایی در حوالی سه راه خرم شهر در حوالی اهواز حمل کرده و در آن جا آتش می زدند . اما آیت الله جزایری ، امام جمعه وقت اهواز و بعضی دیگر ،می گویند که این کار خیلی اسراف است و باید فکری برای این مسئله کرد .

قبل از جنگ ،جایی به نام چای خانه سنتی دراهواز بوده که درزمان جنگ ، تبدیل می شود به پایگاه شهید سید حسین علم الهدی . تعدادی خانم داوطلب می شوند که در این پایگاه گرد هم آمده و این لباس ها را شستشو داده و خشک کرده ودر صورت لزوم ، رفو و تعمیر کنند و دوباره برای استفاده به جبهه بفرستند و این می شود آغاز داستان عجیبی که شاید باورش برای خیلی ها مشکل باشد .

رخت شوی خانه و خیاط خانه ای درست می شود و آن ها که خیاطی بلد بودند ، چرخ خیاطی هایشان را هم از خانه می آورند و دست به کار می شوند . تدارکات جبهه ، هر روز ، تعداد زیادی لباس راکه آغشته به خون و گل و خاک بود، به این پایگاه که به چای خانه معروف شده بود ، می آوردند و البسه تمیز و رفو شده را ، برای استفاده مجدد به جبهه باز می بردند .ننه قربون ، یکی از خانم های بسیار فعال و تاثیر گذار این مجموعه بوده که اکنون به رحمت خدا پيوسته است .

معمولا پس از عملیات بزرگی که در جبهه ها انجام می شد ، ارتفاع البسه آورده شده به چای خانه به چندین متر می رسید ؛ لباس هایی که بیشترشان خونی ، شلوارهایی که بدون پا و پیراهن هایی که بدون دست بود ...

لباس هایی که بعضا هنگام شستشو در بین آن ها ، تکه هایی از اعضای بدن انسان ، یافته می شد ؛ تکه ای از انگشت یا جگر یا دست یا پا یا روده .... تکه ای از کاسه سر که دست زنی را هنگام شستشو خراش می داد .... لباس های خونی که آب را در طشت های بزرگ رخت شویی غرق در خون می کرد و آن هم نه یک بار و دو بار بلکه چندین بار....

مادری که هنگام شستشوی لباس خونی و پاره پاره شده ای می فهمید که این لباس پسر رزمنده اش است و مطمئن می شد که پسرش شهید شده ؛ اما کارش را رها نمی کرد....

شب حمله غواص ها .... رزمنده هایی که آن شب ، قبل از حمله ، حنا بندان گرفتند و به ناخن های دست وپایشان حنا زدند .... تکه انگشت های دست و پای حنا زده در بین لباس ها....

گرمای بالای پنجاه درجه اهواز .... بدون کولر .... بدون هیچ وسیله سرمازا .... زنانی که از فرط گرما ،چند ثانیه به داخل یخچال بزرگ غذا پناه می بردند و دوباره کار را از سر می گرفتند حملات شیمیایی به رزمندگان .... لباس رزمندگان شیمیایی.... آلودگی شیمیایی و زنانی که سال هاست مبتلا به مشکلات تنفسی و پوستی شده اند و نامشان در هیچ فهرست کمکی گنجانده نشده.... ای خدا.... ای خدا....ای خدا....

امام خامنه ای ، در آن زمان ،در حالی که لباس رزم بر تن دارند ، از این مرکز دیدار می کنند ودر دفترچه یادبود آن می نویسند : اکنون یکی از جلوه های عظیم سازندگی و جهاد فی سبیل الله را در برابر خود مشاهده می کنم .... آن جا که ایمان و اخلاص به میدان می اید ، همه چیز تمام نشدنی می شود....

و خانم منیره گرجی که در آن زمان نماینده مجلس خبرگان بودند، برای دیدار می آیند و خانم ها می گویند : این جا بزرگ و کوچک نداریم و همه باید کار کنند و خانم گرجی می نشیند پای طشتی و شروع می کند به لباس شستن ....

در سال های اخیر ، بر روی آثار به جا مانده از چای خانه سنتی و پایگاه شهید علم الهدی ، سالن پذیرایی و رستورانی ساخته شده ؛ اما این کار با اعتراض خیلی ها مواجه شده است .

خانم هایی که در آن سال ها در چای خانه کار می کردند ، طوماری برای امام خامنه ای ارسال کرده اند ؛ به این مضمون :

ما شهادت می دهیم که هنگام شستشوی لباس های رزمندگان و شهدا ، تکه هایی از بدن این عزیزان را در بین این لباس ها پیدا می کردیم و ان تکه هایی را که استخوان داشت ، غسل داده و کفن کرده و در مکان چای خانه ( پایگاه شهید حسین علم الهدی) دفن کرده ایم و حالا برای حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس ، خواهان حفظ این مکان به شکل قبلی آن هستیم ....


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   دوشنبه 14 اردیبهشت 1394 ساعت  10:05 AM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

سفره سیاه و سفید

در این فصل، بارانی از جنس توت های سفید و سیاه بر فرش آسفالتی خیابانها می بارد. زیر اغلب درختان توت در حاشیه خیابانها یا وسط بلوارها را که نگاه کنی، سفره سفید و سیاهی پهن شده است. هر روز هم بر حجم ریزش توت ها افزوده می شود. کسی کاری نمی تواند بکند. مگر دکان دارها یا همسایه هایی که دری از منزلشان به خیابان باز می شود یا رهگذرانی که اگر حوصله کنند؛ درنگی نمایند، چادری بگیرند و توتی بتکانند. اما کماکان توت های شیرین، آبدار و رسیده روی زمین می افتد و زیر پای عابران یا وسائط نقلیه، له می شود.

این یک قانون است. قانون خدا در طبیعت. قانون بلوغ. و بلوغ یعنی رسیدن و ثمر دادن. آماده بهره برداری شدن. و بالطبع اگر طبیعت را در نیابیم، می افتد و له می شود و ...نعمت خدا را ضایع کرده ایم.

قانون خدا در طبیعت انسانی هم همینطور است. وقتی جوان به بلوغ می رسد، شکوفا می شود، آماده بهره برداری می شود. اگر کسی این وجود پویا و ملتهب را درنیابد، از شاخه و ریشه اش جدا می شود. زمین می افتد. زمین می خورد. له می شود. هویتش ...!!!

 

           اللَّهُ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ ضَعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفًا وَشَيْبَةً يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ وَهُوَ الْعَلِيمُ الْقَدِيرُ

 


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   دوشنبه 14 اردیبهشت 1394 ساعت  8:19 AM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

مساله این است؛ معلم یا باغبان ؟

کلید واژه فستیوال/جشنواره فیلمهای رویش را در گوگل جستجو دادم. جشنواره ای برای نمایش فیلم های کوتاه دینی . انگار واژه رویش برای گوگل چندان ناشناخته نیست. از نتیجه جستجو می شود فهمید که دامنه کاربری واژه رویش چه گسترده است. معلوم می شود واژه رویش نزد مردم ما اهمیت ویژه ای دارد. به همین خاطر است که گوگل هر چه موسسه و محصول زیبایی در رابطه با پوست  ومو هست  را برایم لیست می کند. گمان می کنم هم وطنان ما بیشتر به رویش مو اهمیت می دهند تا به پرورش روح.

اما واقعا کلمه رویش زیباست. این کلمه را دوست دارم.

      وَاللَّهُ أَنبَتَكُم مِّنَ الْأَرْضِ نَبَاتًا

و خدا بود که شما را چون گیاه از زمین به نحو ناگفتنی و عجیبی رویانید

تعبیر به ((انبات )) و رویانیدن ، در مورد انسان ، به خاطر آن است که اولا آفرینش نخستین انسان از خاک است ، و ثانیا تمام مواد غذائى که انسان مى خورد و به کمک آن رشد و نمو مى کند از زمین است ، یا مستقیما مانند سبزیها و دانه هاى غذائى و میوه ها، و یا به طور غیر مستقیم مانند گوشت حیوانات ، و ثالثا شباهت زیادى در میان انسان و گیاه وجود دارد و بسیارى از قوانینى که حاکم بر تغذیه و تولید مثل و نمو و رشد گیاهان است بر انسان نیز حکمفرما است .

این تعبیر در مورد انسان بسیار پر معنى است و نشان مى دهد که کار خداوند در مساءله هدایت فقط کار یک معلم و استاد نیست ، بلکه همچون کار یک باغبان است که بذرهاى گیاهان را در محیط مساعد قرار مى دهد تا استعدادهاى نهفته آنها شکوفا گردد.

در مورد حضرت مریم نیز در آیه 37 آل عمران مى خوانیم : فانبتها نباتا حسنا ((خداوند به طرز شایسته اى گیاه وجود مریم را آفرید و پرورش ‍ داد)) اینها همه اشاره به همان نکته لطیف است .(تفسیر نمونه)

 


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   شنبه 12 اردیبهشت 1394 ساعت  8:23 PM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

مامانی آب

جثه اش خیلی کوچک بود . اوایل که توی سنگر می خوابید،

بعضی شب ها توی خواب و بیداری می گفت:

«آب ... مامانی! آب ...»

بچه ها می خندیدند و یک لیوان آب می دادند دستش.

صبح که بیدار می شد

و بچه ها جریان را می گفتند، انکار می کرد.

 

«آسمان مال آن ها است»، کتابی که امروز از گلستان شهدا خریده و حکایت زیبای فوق را گلچین کردم. به راستی که آسمان مال آنها بود. فولادهایی که تا بودند دل ما تخت تخت بود که یک وجب از خاکمان هم به دست بیگانه نخواهد رسید چه رسد به اینکه پای اجنبی به میهنمان باز شود. اما اکنون بدن های آن عزیزان خدا در تخت فولاد ، تن هر زائری را به لرزه می آورد که آن شیر بچه ها چه حماسه ها آفریدند. 


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   جمعه 11 اردیبهشت 1394 ساعت  9:24 PM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

قدرت «نه» نگفتن

اگه دیدی یه جعبه شیرینی خریدی و دستت گرفتی و توی کوچه داری راه می ری و توی دلت دوس داری به هر کی می رسی بهش تارف کنی تا اونم شیرینی بخوره

اصن تعجب نکن

به خودتم شک نکن

فقط اینو بدون

مث این نوشته خیلی خودمونی شدی

با عالم و آدم مهربون شدی

پروانه ای شدی

مث پیامبرا و اماما شدی

اونام دوس داشتن هر چی دارن به همه بدن

اونام اصن دوس نداشتن به کسی «نه» بگن

گوش نکن به حرف امروزیا که میگن قدرت «نه» گفتن داشته باش

تو «نه» نگو

نمیخاد زور بزنی «نه» بگی

فقط خواستی «نه» بگی ، یه جا بگو

توی نماز

توی تشهد

أَشْهَدُ أَنْ «لا» إِلَهَ إِلاَّ اللهُ

مث پیامبرا و اماما

مث امام سجاد(ع)

آفرین

اشهد ان لا اله الا الله

 

پی نوشت

فرزدق در وصف امام سجاد(ع) اینگونه سروده؛

 ما قال لا قط الا فى تشهده                 لولا التشهد كانت لاءه نعم

«نه» نگفت مگر در تشهدش ، اگر تشهد نبود، آن «نه» هم نبود

 


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   پنج شنبه 10 اردیبهشت 1394 ساعت  6:11 PM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

ابن سبیل

 

 

«ابن سبیل» یعنی مسافری که در راه مانده

و چون سرگردان و غریب و بی زاد و توشه است، می گویند؛

«فرزند راه» 

یعنی کسی که با راه همراه است

بعضی می گویند؛ «ابن سبیل الله» یعنی فرزند راه خدا

پس ما همه ابن سبیلم. فرزند راه خداییم.  

ما «ابن سبیل الله» هستیم یادمان نرود. 

 

رهروان را عشق بس باشد دلیل

 

 وَآتَى الْمَالَ عَلَىٰ حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبَىٰ وَالْيَتَامَىٰ وَالْمَسَاكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ

 

 وَآتَى الْعشقعَلَىٰ حُبِّهِ ... وَابْنَ السَّبِيلِ


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   جمعه 4 اردیبهشت 1394 ساعت  6:08 PM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 1

end time

روی قبور برخی خفتگان در آرامستان، گلدان های بزرگی قرار دارد.این گلدانها در طول هفته آبیاری نمی شود. بازماندگان برای اینکه گلها خشک نشود، یک شیشه خالی نوشابه را پر از آب کرده و وارونه در گلدان فرو می کنند. به تدریج آب بطری جذب خاک شده و گلها سیراب می شود. این بطری ها که در گلدانها فرو رفته و خاک، آبش را بلعیده، انگاری ساعت آبی از کار افتاده ای را می ماند که پایان زمان را نشان می دهد. مثل همه خفتگان در گورستان که زمانشان به اتمام رسیده است. زمان ما هم روزی به پایان خواهد رسید.      

  


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   پنج شنبه 3 اردیبهشت 1394 ساعت  2:38 PM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

  • صفحات :  1 2 3