آدرس گنج

من آهوانه به بندم
دعاگوی همه کنار امام مهربان
برادر کوچکم مسیر سفر تا ولایت عشق را روی کاغذ نوشته بود. از اصفهان تا سگزی را می دانست . بقیه مسیر را هم تا حدودی می شناخت. اما برای اطمینان بیشتر آدرس گنج را روی کاغذ نوشته بود.
ادامه مطلب

من آهوانه به بندم
دعاگوی همه کنار امام مهربان
برادر کوچکم مسیر سفر تا ولایت عشق را روی کاغذ نوشته بود. از اصفهان تا سگزی را می دانست . بقیه مسیر را هم تا حدودی می شناخت. اما برای اطمینان بیشتر آدرس گنج را روی کاغذ نوشته بود.
امروز تیم ملی ایران در آخرین دقایق بازی بر تیم امارات غلبه کرد. خوشحال شدیم. بر روی پیراهن بازیکنان تیم ما نقش پلنگ مازندران حک شده است. می گویند این گونه نادر در حال انقراض می باشد. حتما اینقدر مهم هست که تصویرش بر پیراهن ملی کشورمان نقش بسته. و حتما این طرح اینقدر تاثیر گذار بوده که در دستور کار قرار گرفته است.
یک نوع شیر هم در کشور ما چند سالی می شود که در خطر انقراض است. و متاسفانه آگاهان و کارشناسان فرصت نکردند برای پیشگیری از انقراض این شیرها طرح و برنامه ای مثل طرح های حمایت از پلنگ مازندران در دستور کار قرار دهند.
یکی از تصاویر نادر این شیرها را در ادامه مشاهده فرمایید.
ما دو نوع فساد داریم. «فساد تمییز» و «فسادکثیف». این تمییزی و کثیفی به سلیقه فرد فاسد بستگی دارد. به عنوان مثال یک نمونه فساد کثیف را ببینید؛
برنامه شوک ماجرای عجیبی را روایت می کرد. راننده تاکسی ای در این برنامه نقل می کرد؛ دختر و پسری را به باغی بردم. گفتند بعد از ظهر بیا دنبالمان. بعد از ظهر پشت در باغ منتظر ماندم. نیامدند. دیر کردند. وارد باغ شدم. از دور آتشی پیدا بود و چند پسر جوان دورش. کباب درست می کردند. بوی چندش آوری داشت. نزدیک شدم . حالت عادی نداشتند. نزدیکتر شدم. با حالت خماری به خوردن کباب دعوتم کردند. نگاهم به آن طرف تر افتاد. وحشت کردم. سر خون آلود دختر جوان در خاک و خاشاک ها افتاده بود. پسرها با حالت غیر عادی دوباره به کباب دعوتم کردند. به پلیس زنگ زدم. آمدند. پسرها با حالت خماری پلیسها را به خوردن کباب دعوت کردند. داشتم بالا می آوردم. «شیشه» چنان توهمی در پسرها ایجاد کرده بود که خیال کرده بودند دختر، گوسفند است.
حالا یک نمونه فساد تمییز را ملاحظه کنید؛
داعشی ها در آخرین جنایتشان از کودک قاتل رونمای کردند. آنها دو جاسوس سرویس اطلاعات روسیه را میان نیروهای خود پیدا کرده و مجازات کردند. تصاویر مجازات آن دو قاتل را هم بر روی شبکه اجتماعی گذاشتند. تصویر برداری در نهایت هنرمندی انجام شده است. مجازات آن دو جاسوس هم به دست کودک ده ساله ای انجام شد. تصاویر این فساد تمییز را ببینید. دقیقا مثل فیلم های رمانتیک. به حالت ایستادن پسر و مرد ریشوی همراهش دقت کنید. به زوایایی که عکس برداری انجام شده توجه کنید.







نتیجه؛
فساد کثیف طرفدار ندارد. اما فساد تمییز طرفدار دارد. داعشی ها با پخش هنرمندانه دلاوری های خود در شبکه های اجتماعی جوانها را جذب می کنند. همچنان که این گروه توانسته از طریق شبکه اجتماعی فیس بوک تعداد زیادی از جوانهای اروپایی را جذب کند. فساد تمییز خاصیت جذب کنندگی دارد. قرآن کریم می فرمایید؛
وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ لاَ تُفْسِدُواْ فِي الأَرْضِ قَالُواْ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ
چون به آنان گفته شود که در زمين فساد مکنيد ، می گويند : ما مصلحانيم
آنانکه که فساد می کنند و گمان می کند که اصلاح می کنند در اصل عملشان همان فساد تمییز است.
مرد، میانه سالی را رد کرده بود. هیبتش به پهلوانهای سریال «پهلونها هرگز نمی میرند» می خورد. وسط سرش مو نداشت و دو گوشه سرش پر از مو بود. پلکهایش روی چشمهای درشتش افتاده بود و بسته به نظر می رسید. سبیلهایش تا لبهای زیری کشیده شده بود. گونه های برجسته اش گل افتاده بود. کوتاه قد بود و شکمش چند سانتی جلوتر از کل بدنش بود. راه که میرفت سرش پایین بود. اخمو به نظر می رسید . چهره اش برایم آشنا بود. خدایا این مرد را کجا دیده ام ؟
چیزی به تعطیلی دبیرستان دخترانه نمانده بود. مرد، قبل از اینکه دخترها تعطیل شوند آمده بود سراغ دخترش. چند متری جلوتر از دختر حرکت می کرد. با همان وقار و سنگینی و هیبت خاص پهلوانها. زودتر سوار ماشین شد. بعد از او دختر با سرعت توی ماشین نشست. هنوز حرکت نکرده بودند که چند پسر دبیرستانی هرهر و کرکر کنان از روبروی دبیرستان دخترانه عبور می کردند. یکی از پسرها با صدای دورگه شده اش داد زد؛ بیایید بیرون. بیایید بیرون خوشگلا. و با رفقایش بلند بلند خندیدند. پسر دیگر برای تکمیل کردن اداهای دوستش دوید به سمت دیوار دبیرستان. پرید بالای دیوار وفریاد زد. دخترها جیغ کشیدند. پسرها کرکر و هرهر خندیدند. پسرها همانجا ایستاده بودند. انگار کمین کرده بودند. مثل گرگها. منتظر تعطیل شدن دخترها. معلوم بود به تازگی به سن بلوغ رسیده اند. از صداهاشان . از استخوانهای بد قواره و اسکلت لق لقشان. از سبیل کم پشت و چرکی که پشت لبهاشان زار می زد. رفتارشان هر رهگذری را بیزار می کرد.
یک دفعه مرد را شناختم. قصاب بود. یکی از زنگ های باستانی کاری را دم در مغازه آویزان کرده بود. برای مشتری های مشتی و آشنا و کار درست میزد به زنگ. با مشتری هاش حرف می زد. وقتی میخاست مشتری خوب به حرفش گوش دهد تیزی نوک چاقو را به سمتش می گرفت. مشتری در جایش خشک می شد. در چشمان مرد قصاب نگاه می کرد و سری به نشانه فهم حرفها و تحسین مرد قصاب تکان می داد. مرد قصاب با رضایت گوشتها را بسته بندی کرده و به مشتری می داد. اگر مشتری زن بود اصلا سرش را بالا نمی آورد. برای زنها زنگ نمی زد. حضور زنها دست پاچه اش می کرد. سعی می کرد آبجی ها را زودتر روانه منزل کند. مثل اینکه اصلا حوصله جنس زن را نداشت. غیرتی بود. تابلویی بالای سرش نصب کرده بود. تصویر گوسفندی درشت هیکل بود که بالای سرش شعری نوشته بود.
سزای هر سر خاری که خورده ام دیدم هر آنکه پهلوی چرب مرا خورد چه کند.
به گمانم مرد قصاب با این شعر عذاب می کشید. برای همین همیشه در مغازه سرش پایین بود تا چشمش به این تابلو نیفتد . شاید مرد قصاب گاهی که سراغ دخترش می آمد این شعر را هم با خود زمزمه می کرد. شاید مرد قصاب وقتی به دبیرستان می رسید و پسرها را می دید با خودش می گفت ما که غیرتی بودیم باید شما نکبتهای بی تربیت و بی غیرت را ببینیم. معلوم نیست شما پسرهای احمق در آینده چه خواهید دید.

شبستان مسجد جمکران خلوت است. چند قدمی مانده تا به محراب مقدس برسم. دوست دارم در گوشه اش آرام بگیرم. قلبم تند تند میزند. نوار نوشته سبز رنگ بر روی دیوار محراب، حس و حال خوبی می دهد.
السلام علیک حین ترکع و تسجد
زنگ پیامک گوشی ام به صدا در می آید. نمی دانم چرا صندوق پیام را باز می کنم ؟ عادت کرده ام. پیامک تبلیغی. چشمم گشاد می شود.
سگ 333
اسب 241
حدس بزن عدد بز چند است و ارسال کن.
هر پیامک 50 تومان.
عدد بز ؟
بز خودم هستم که نمی توانم دست از عادتم بر دارم.
به محراب مسجد نگاه می کنم. آه میکشم. به اول و آخر این همراهی بد و بیراه می گویم. تنهایی را بیشتر دوست دارم. تمرکزم را به دست می آورم. دو نفر توی محراب ایستاده اند. یکی وسط و دیگری سمت راست. وارد محراب می شوم. هنوز ننشسته ام که دوباره زنگ پیامک به صدا در می آید. می نشینم. طبق عادت صندوق را باز می کنم. پیامک تبلیغی.
صدور چک بلامحل 1 میلیونی ... حبس دارد.
1.حداقل 6 ماه
2.ده سال
ارسال عدد درست، مساوی با قرعه کشی شمش طلا و عضویت.
هر پیام 75 تومان.
جا خوردم . انگار همراه اول بد و بیراه های من به اول و آخرش را شنیده. با شمش طلا به سراغم در محراب جمکران آمده. همینطور که به صفحه مبایل خیره شده ام کسی از پشت صدا می زند؛
_ آقا نماز خواندید؟
دست پاچه جوابش می دهم؛
نه 6 ماه ....!!!!
نه ده سال ...!!!
مرد می گوید ؛
_ 6 ماه ....10 ماه ... هست که در محراب نماز می خوانی؟
به خودم می آیم. نفرین و بد و بیراه درست و درمانی نثار این همراهی که حالا واقعا همراهش شده ام می کنم. به خودم بد و بیراه می گویم. می ایستم . تکبیر نماز تحیت مسجد را می گویم.
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین
...
شمش طلا چقدر می ارزد؟
یک پیامک 75 تومانی مگر چقدر ارزش دارد؟
6 ماه زندانی دارد یا 10 ماه ؟
خدا را شکر که من اصلا دسته چک ندارم.
السلام علیک ایها النبی و رحمه الله و برکاته
السلام علینا و علی عبادالله الصالحین
السلام علیکم و رحمه الله و برکاته
الله اکبر الله اکبر الله اکبر از دست خودم . نفرین بر خودم.

رستوران بزرگ، تمییز و با کلاسی بود. سبک سرو غذا، سلفی و بوفه آزاد/ایستاده بود. 10 نوع غذا در ظروف تمام استیل بر روی یک میز چیده شده بود. مقابل میز غذاها که به دیوار تکیه داشت، میز سیار سالادها، ترشیجات، دسرها، ماست و ... بود. کنار این میزها یخچال نوشابه ها قرار داشت. همه چیز آماده بود تا مشتریان به راحتی از هر نوع غذایی که میخواهند انتخاب و تناول کنند.
به یاد بهشت افتادم. قصد تشبیه ندارم. در بهشت هم سبک سلف سرویس برقرار است. قرآن می گوید؛ «وَ لَكُمْ فيها ما تَشْتَهي أَنْفُسُكُمْ وَ لَكُمْ فيها ما تَدَّعُون. و براى شما هر چه دلتان بخواهد در بهشت فراهم است، و هر چه طلب كنيد به شما داده مىشود».
میزی انتخاب کردیم. به سمت جایگاه غذا و سایر مخلفات رفتیم. در فضای آزاد قرار گرفته بودیم. هر چه و هر چقدر می خواهی انتخاب کن و بخور. فیلسوف شدیم. دچار کمیت و کیفیت. زیاد بخوریم ؟ یا با کیفیت ؟ یا زیاد و با کیفیت ؟ عادت های غذایی ما با این سبک سرو غذا نمی خواند. نه فقط ما، که میزهای بغلی هم دچار سوالات فلسفی ما شده بودند. از کجا می دانم؟ از غذاهای مانده بر روی میزها. درصد بالایی از غذاهای انتخاب شده روی میزها بدون اینکه استفاده شده باشد باقی می ماند. درصد بالایی از غذا ها هم فقط در حد یکی دو قاشق استفاده شده بود. «حرص».!!!!
فکر میکنم یک نوع خودآگاهی در اغلب مشتریان ایجاد شده بود. همه می دانستند که در خانه هایشان هیچ وقت چنین کاری نمی کنند. «اسراف».!!!
حالا می شد فهمید که آن خودآگاهی تبدیل به عذاب وجدان شده بود. غذا خوردمان که به پایان رسید از رستوران بیرون زدیم. زنی چادری و سالخورده کنار پله های رستوران نشسته بود. چادر بر صورت کشیده بود. ناخودآگاه و با اند کی شرم حس کمک به آن زن در ما زنده می شد. آن خودآگاهی، ناخودآگاه ما را به دستگیری از زن نیازمند تشویق می کرد. حالا هر کدام به این می اندیشیدیم که ؛ چه میشد بخشی از آن غذاهای دست نخورده روی میزها، قسمت این زن گرسنه و نیازمند می شد. مشتری های دیگر هم که از رستوران بیرون می آمدند به زن نیازمند کمک می کردند.
این رفتار یک نوع عکس العمل وجدانی بود. یعنی اگر ما چنین عکس العملی از خود نشان نمی دادیم بی وجدان بودیم. حالا معنای وجدان را بهتر می فهمم. یک نوع خودآگاهی درونی که بر رفتار بیرونی ما تاثیر گذار می شود. نیازمندی و نیازمندان شاخص وجدان فردی و اجتماعی ما را نشان می دهند.
آیا این قانون؛ «هر چه نیازمند بیشتر، وجدان کمتر» درست است؟
آیا این ضرب المثل ؛ «سیر از گرسنه خبر ندارد، سواره از پیاده» نادرست است؟

امروز مستند «ملاقات با داعش» را دیدم. در سایت «آپارات» نام این مستند را جستجو دهید و ببیندش. شبکه تازه تاسیس «افق» هم آن را پخش کرده است.
خبرنگاری خود را از هواداران داعش جا زده و زمانی که آنها در سوریه بوده اند، دوبار با این گروه جنایتکار همراه شده است. از چشم دوربین این خبرنگار در این مستند می بینیم؛
1.در ایستگاه ایست و بازرسی «حلب» ؛
مردم را بازرسی می کنند. از روی نامشان به دنبال شناسایی گرایش های مذهبی و سیاسی آنها هستند. خدا نکند نام کسی، علی و گرایش به بشار اسد داشته باشد. در ایستگاه ایست و بازرسی حلب که چند جوان شلخته پوش داعشی ماشین ها را کنترل می کنند تابلویی دیده می شود که رویش نوشته؛ «لا تنس ذکر الله». یاد خدا را فراموش نکن.
2. در «حلب»
دولت اسلامی، این شهر را مثل اردوگاه ها اداره می کند. داعش ها هر کجا را که اشغال می کنند ابتدا به کمکهای بین المللی دست می یابند و آنها را در قالب جیره غذایی به مردم فقیر و جنگ زده اهدا می کنند. مبلغان داعشی در کوچه و خیابان حلب در اجتماعات مردمی وعده می دهند که پس از سقوط بشار اسد، حکومت دینی را برپا خواهند کرد و از مردم می خواهند که صبور باشند.آنها عربی را فصیح تلفط می کنند و جذاب. چون اغلب غیر عرب هستند.
3.در «دیر زور»
جایی که مردم، عشیره ای زندگی می کنند و هنوز رییس قبیله برای دیگران تصمیم می گیرد. دیر زور بزرگترین استان سوریه است. بخش مهم نفت سوریه در این منطقه قرار دارد. رییس قبیله، مردم را به همکاری با مجاهدان تشویق می کند. حکایت موسی را نقل می کند که مردم تنهایش گذاشتند و گفتند؛ اذهبوا و قاتلوا و نحن معکم .
4.ملیت های مختلف
در سوریه تحت نام جهاد برای برپا کردن دولت اسلامی جمع شده اند. پاسپورت های خود را مقابل دوربین پاره می کنند و می گویند؛ جئننی لنبقی . آمده ایم تا بمانیم و دولت اسلامی برپا کنیم. به یاد خرمشهر افتادم که عراقی ها روی دیوارش نوشته بودند؛ «جئنا لنبقي»، يعني آمديم كه بمانيم!
5.یک سند مهم
خبرنگار نامه ای مبنی بر اعزام چند صد تن از محکومان به اعدام زندانهای سعودی به دست آورده که دولت عربستان آنها را عفو و برای جهاد به سوریه اعزام کرده و برای خانواده هایشان حقوق ماهیانه تعیین کرده است. 105 یمنی، 21 فلسطینی 212 سعودی 96 سودانی و ... قتل و تجاوز و مواد مخدر و ... جرم این محکومان به اعدام با شمشیر است که اکنون مجاهدان راه خدا شده اند.
6. فقه داعشی
در میدان شهر دو مرد به جرم شرکت نکردن در نماز جمعه به بیست و پنج ضربه شلاق محکوم شده اند. داعش ها آنها را پیش چشم مردم، خردسال و بزرگسال شلاق می زنند.
7.آنتی شیعه
داعشی شلخته ای سه خودرو سنگین را نگاه داشته و اولین پرسشی که می پرسد این است؛ چرا توقف نکردید؟ شیعه هستید و یا سنی ؟ خبرنگار می گوید؛ داعشی می خواست آنها را بکشد چون نام یکی از آنها «فواد علی السعد» بود. داعشی به آن سه راننده بخت برگشته می گوید شما کافر هستید و خدا در قرآن می گوید کفار را بکشید و چند لحظه بعد با فریاد الله اکبر هر سه جوان با شلیک گلوله به سر کشته می شوند.
8.از قلب اروپا
در شهر رقه که حالا پایتخت داعش ها است، نمایشهای تبلیغی میان جمعیت مردمی برپا می شود. عرب داعشی پاچه ورمالیده ای که از طلبه های وهابی است میکروفون به دست دو داعشی دیگر را به جمعیت معرفی می کند که از فنلاند آمده اند. از اروپا. برای چه ؟ برای برپایی حکومت اسلامی و اجرای شریعت و قانون خدا. داعشی فنلاندی می گوید؛ دیدم مسلمانها را در افغانستان، یمن و چچن و ...می کشند. و بشار هم در سوریه مسلمانان را می کشد. آمدم اینجا برای کمک به آنها.
9. برابری، برادری
داعشها وعده «برابری برادری» به مردم می دهند. از حقوق فقرا بر دوش اغنیا می گویند. از عزت خدشه دار شده مسلمانها در برابر صلیب سرخ که غذا به افغانستان آورده و به مردم می دهند با گریه روضه خوانی می کنند.
10. شب حمله
خبرنگار در جمع داعش ها که آماده انجام عملیات هستند حاضر شده و شور و شوق این مجاهدین ریشوی ضد شیعه را به تصویر می کشد. داعشی جوانی با شور و شوق، امیدوار است در این حمله علویون را نابود کند. او آرزو می کند خلافت اسلامی برپا شود. داعش ها اجازه نمی دهند خبرنگار با آنها همراه شود. فردا صبح که پیکارجویان از عملیات شبانه بازگشته اند یک درجه دار ارتش سوریه را همراه دارند که پیش چشم همه و مقابل دوربین و با نعره های گوش خراش الله اکبر سر از تنش بر می دارند.
11. داعش اینترنتی
داعش ها هر جا هستند دوربین هایشان کار می کند. حتی غربیها از مدیریت رسانه ای آنها در شبکه های مجازی متحیرند. آنها مستند خبرنگار را چند بار مورد بازبینی و حذف و اضافه قرار داده اند. آنها وحشیانه ترین فیلم های خود را به منظور ایجاد رعب و وحشت بر روی شبکه قرار می دهند.
12.مهدی هم تروریست است.
خبرنگار به یاد نماز جمعه داعشی ها در شهر «ادلب» افتاده است. امام جمعه می گوید؛
«الارهاب فریضه فی دین الله»
ترور در دین خدا واجب است .
به یاد مورخ معاصر جناب حجت الاسلام جعفریان می افتم که در مقاله ای نوشته بودند یکی از رهبران داعش گفته بود؛ «مهدی» هم وقتی ظهور کند یک ارهابی و تروریست است . حالا فهمیدم که ترور از اصول دین داعش ها است و داعش ها مهدی را هم تروریست می دانند. و تروریسم استراتژی مقدس این سیاهپوشان سیاه رو است.

هستی پازل خدا است. ما و همه آنچه در هستی است ، تکه های این پازلیم. و عجیب اینکه جورچین خدا از بیشمار تکه های متفاوت تشکیل شده است. و شگفت اینکه این بیشمار تکه، با اینکه دو تای آن شبیه هم نیست، به راحتی در کنار هم جا می گیرند.
آه ..چه بیگانه بازاری!!!
گاهی به پازل خدا شک می کنیم. باورش سخت است.
خدایا چرا نباید تکه های پازلت فقط بخندند؟ چرا گریه ؟
خدایا چرا نباید تکه های پازلت عمر جاودانی داشته باشند؟ چرا مرگ ؟
خدایا چرا نباید تکه های پازلت همیشه در سلامت باشند ؟ چرا بیماری ؟
خدایا چرا نباید تکه های پازلت در ثروت و رفاه باشند؟ چرا فقر و بدبختی ؟
خدایا چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟
و پاسخت را ای خدا عشق است ؛
_ با عشق
همین ؟ خدایا فقط همین ؟ یعنی با عشق حله حله ؟
پس خدا تکه های پازل هستی را بر صفحه عشق چیدمان کرده است. و زندگی در این صفحه، صحنه هنرمندی ما است؛
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
و عشق، هنر است.
این متن را به مناسبت میلاد نبی مکرم اسلام و هفته وحدت نوشتم . و انگیزه اش را از این خبر گرفتم؛
به مناسبت ولادت پیامبر اعظم(ص) و گرامیداشت هفته وحدت ، قطعه بسیار زیبا و شنیدنی " ماهم مسیریم..." به خوانندگی و آهنگسازی محسن توسلی و تنظیم حامد برادران با شعر بسیار زیبای حسین صیامی به دو زبان فارسی و عربی ساخته شده است. شعر این قطعه از حسین صیامی شاعر جوان و انقلابی است که به وحدت مسلمانان شیعه و سنی جهان و دعوت مسلمانان به وحدت و مقابله با صهیونیست و تکفیری ها اشاره دارد.
ما هم مسیریم آره باید همقدم باشیم
ما رو به روی هم نه ! باید پشت هم باشیم
وقتی خدا تو سنگر ما باشه بی تردید
پیروز ما هستیم، ما ! هرچند کم باشیم ...
تا از گرفتاری رها باشیم
باید همیشه یکصدا باشیم
ما تکه های پازل عشقیم
اصلا چطو میشه جدا باشیم؟

تقدیم به شهدای مدافع حرم
بخصوص شهید رضا اسماعیلی
که سر بریده اش در دست مرد داعشی سند افتخار شیعیان است.
سلام نماز عشاء را که آقا خواند از صف نماز زدم بیرون. دم در مسجد دختر سیاه پوش بلند قامتی با شمایل عربی، به فارسی نامفهومی کمک می خواست. خواستم از کنارش عبور کنم که گفت از سوریه ام. در جایم میخکوب شدم. نگاه دوباره ای به دختر جوان، زیبا و برازنده عرب انداختم.
_ باللغه الفصحی ؟(1)
خوشحال شد.اما عربیش فصیح نبود. گفتم همان ایرانی حرف بزن. گفت شوهرم در درگیری های سوریه کشته شده. آواره هستیم و دو سال است به ایران آمده ایم. در منطقه حصه زندگی می کنیم و ...
مسجدی ها مرد و زن کم کم داشتند از مسجد خارج می شدند. ایستادن ما دم در خوب نبود. گفتم بیا کنار مسجد. چند قدمی با من نیامده بود که یک زن کامل و دختر بچه ای به سرعت خودشان را به ما رساندند. مادرش بود. خیلی مراقب و نگران. از دخترش بهتر عربی حرف نمی زد. کمک می خواستند. گفتم دفتر ما چند قدم آن طرف تر از مسجد است . بیایید برویم آنجا. ترسیدند . عقب کشیدند. حس بدی داشتم . نیت کمک و خیرخواهی و البته کنجکاوی داشتم. گفتم شماره تلفن بدهید تا بگویم تماس بگیرند. اسم شماره تلفن که آمد انگار برق گرفتشان. ترسیدند. به شکل بدی دور شدند. فرار کردند. حس بدی داشتم. تا امروز.
کلیپ شهدای مدافع حرم را که عقیدتی سیاسی مالک اشتر ساخته می دیدم. باور نمی کردم و شاید خیلی ها باور نکنند ما این تعداد شهید مدافع حرم داریم. شهدای حرم در حقیقت از ناموس فکری تشیع که در مضجع زینب کبری تجلی کرده دفاع کردند. عقیله العربی که در اسارت مردانه ایستادگی کرد. و اگر نبود ، کربلا در کربلا می ماند. یکی از شهدای مدافع حرم، جوان برازنده و زیبایی بود. در یک صحنه با یک ژست تحسین برانگیز و شوق آفرین اسلحه ای که انگاری وزنش برایش زیادی بود در دست و ایستاده عکس گرفته بود. در صحنه بعدی مردی سیاه پوش ایستاده بود که در یک دستش کاردی خونی و در دست دیگرش سر از بیخ بریده جوان بود. قلبم گرفت. یک لحظه غم سراسر وجودم را فرا گرفت. اما نمی دانم چه شد. یک دفعه انگاری که همه غمهایم را فراموش کردم. به یاد دختر سیاه پوش با شمایل عربی افتادم. با خودم گفتم؛ ای کاش این کلیپ را آن شب داشتم و به دختر عرب که ترسیده بود مورد تعرض قرار گیرد نشان می دادم. می گفتم ببین. این پسر که سرش دست آن مرد است، جوانی شیعی و مدافع حرم زینب است. برای تو سر داده که نترسی. نترس.(2)

پی نوشت
1.با زبان عربی فصیح گفتگو کنیم؟
2.ابتدا گمان می کردم رضا اسماعیلی ایرانی است. بعدا که این متن را در شبکه اجتماعی به اشتراک گذاشتم، دوستی تذکر داد که او افغانی است. تحقیق کردم دیدم درست است ملیتش افغانی است. اما ساکن مشهد بوده و از قضا بدن بی سرش را هم در همان مشهد مقدس به خاک سپردند. اندکی تامل کردم . با خود اندیشیدم اینجا که دیگر بحث ملیت مطرح نیست . بحث اشتراکات دینی ما مطرح است که مرز نمی شناسد. اصلا مذهب و آیین خودش وطن است. قبل از اینکه متن را اصلاح کنم اینطور نوشته بودم؛
این جوان هم وطن من است. برای تو سر داده. نترس .
بعد از اصلاح نوشتم ؛
جوانی شیعی و مدافع حرم زینب است.
تقدیم به روستا نشینان بخش مود در استان محروم خراسان جنوبی.
تقدیم به 45 نوعروس که سرپرستانشان توانایی تامین جهیزیه اشان را ندارند.
تقدیم به 50 بیمار که ..
تقدیم به90 دانش آموزش که ...
خدا یک دنیا دارد.
دنیا یک ایران دارد.
ایران یک مشهد دارد.
مشهد یک امام رضا(ع) دارد.
امام رضا(ع)حرم دارد.
حرم، گنبد طلاکاری دارد. ایوان طلا دارد. درهای طلا دارد.
مشهد پنج معدن طلا دارد.(1)
ایران بزرگترین معدن طلا را دارد.(2)
دنیا ۱۷۱ هزار و ۳۰۰ تن طلا دارد.(3)
خدا یک دنیا دارد.
دنیا یک ایران دارد.
ایران یک مشهد دارد.
مشهد یک امام رضا(ع) دارد.
امام رضا(ع) زائر و زیارت نامه دارد.
زائر زیارت نامه را دوست دارد؛ سلام و درود بر چارهساز و فریادرس بیچارگان.(4)
مشهد(خراسان رضوی) یک همسایه به اسم خراسان جنوبی دارد.
خراسان جنوبی طلا ندارد.
خراسان جنوبی فقر و محرومیت دارد.
خراسان جنوبی خدا را دارد.
خراسان جنوبی امام رضا(ع) را دارد.
ایران یک خراسان جنوبی دارد.
دنیا ایران را دارد.
خدا دنیا را دارد.

پی نوشت
1. http://www.khabaronline.ir/detail/393936/Economy/industry
2. http://www.iranjib.ir/shownews
4.فرازی از زیارت نامه امام رضا(ع)
ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدس باد. ملکوت تو بیاید.
اراده تو چنانکه در آسمان است، بر زمین نیز کرده شود.
نان کفاف ما را امروز به ما بده.
و گناهان ما را ببخش چنانکه ما ...(1)
شاید دو سه باری بیشتر اتفاق نیفتاده بود. آخرای شب که از میهمانی بر می گشتیم چند قدمی مانده که به خانه برسیم، روبروی مسجد محل توقف می کردیم. از شیر آبی که بیرون از مسجد بود آب می خوردیم. آب سرد کن، داخل مسجد است. گرمای شبهای تابستان هر رهگذری را به سمت آب خنک می کشاند. طرفه آنکه نام کریم اهل بیت هم بر مسجد باشد. انگار از دستان کریمانه اش آب می نوشی.
شاید دو سه باری بیشتر اتفاق نیفتاده بود. روبروی شیر آب سرد کن توقف می کردم. نورپردازی سبز رنگ در مسجد در دل شب و در سکوت کوچه حس و حال معنوی لطیفی به انسان می دهد. لیوانی از خانواده می گرفتم و یکی یکی آب خنک را به آنها می دادم. در این دو سه بار که توقف کردیم و آب خوردیم، حواسم به کودک دو سه ساله ام نبود. اما این صحنه از نگاه و حافظه اش پنهان نماند. هم شاهد توقف ما بود. هم شاهد جلوه سبز رنگ و معنوی در مسجد بود. هم آب خورده بود.
دیشب که از روبروی مسجد عبور می کردیم کودک خردسال ما بهانه آب گرفت. زمستان است و آب سرد کن مسجد خاموش است. یک بار هم امتحان کردم. آب را هم به خاطر اینکه لوله یخ نزند بسته اند. نمی دانستم به کودک خردسال که یا واقعا و یا از روی عادت میل به خوردن آب کرده چگونه بگویم آب نیست. از طرفی فهمیدم که کودک فهیمده اینجا آب هست. بعدها هم حتما بهتر خواهد فهمید که اینجا مسجد است. در مسجد نماز می خوانند و آب می خورند. و هیچ وقت از ذهن کودک خردسال ما مسجد و نماز و آب پاک نخواهد شد.
دیروز مسجد صاحب الزمان نماز خواندم. بعد از نماز بوی نان از نانوایی که چسبیده به مسجد است در صحن حیاط پیچیده بود. بوی نان و نماز و نیاز هم از ذهن کوکان بیرون نخواهد رفت. اینجا هم باید توقفی کنم.

پی نوشت؛
1.دعای ربانی
به گزارش سایت اطلاع رسانی محیط زیست استان تهران(سامات):
با توجه به کاهش وسعت مراتع بدلیل بارش برف و باران در ارتفاعات در فصول سرد سال ، حیات وحش در پی تغذیه به دامنه های کوهها کشیده شده که همین امر باعث در معرض خطر قرار گرفتن این حیوانات توسط شکارچیان غیرمجاز می شود.15/10/93
خبر را آنالیز کنیم؛
1.بارش برف و باران در ارتفاعات موجب کاهش وسعت مراتع می شود.
2.با کاهش مراتع در ارتفاعات،حیات وحش برای تغذیه به دامنه های کوه ها می روند.
3. حضور حیات وحش در دامنه ها باعث قرار گرفتن در معرض خطر شکارچیان می شود.
4.توزیع علوفه در ارتفاعات توسط محیط بانان باعث ممانعت از حضور حیات وحش در دامنه ها می شود.
یک بار دیگر خبر را مرور کنیم ؛
هر ساله در فصول سرد سال که با پدیده بارش برف و باران همراه است وسعت مراتع کاهش پیدا می کند و در نتیجه حیات وحش برای دست یابی به غذا از ارتفاعات به سوی دامنه ها حرکت می کند. در دامنه ها ، خطر شکارچیان، حیات وحش را تهدید می کند. بر این اساس برای اینکه با این تهدید مقابله شود محیط بانان خودشان را به ارتفاعات می رسانند و علوفه های بسته بندی شده را در ارتفاعات رها می کنند. تا با این کار از حیات وحش منطقه محافظت نمایند.
قرآن کریم می فرماید؛
اللَّهُ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن ضَعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِن بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِن بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفًا وَشَيْبَةً يَخْلُقُ مَا يَشَاء وَهُوَ الْعَلِيمُ الْقَدِيرُ روم 54
خداوند همان است كه شما را از ضعف و ناتوانى (از موجودى ضعيف چون اسپر و اوول يا نطفه) بيافريد آن گاه (براى شما) پس از ضعف و ناتوانى (از اول بلوغ تا زمان پيرى) نيرو و قوت (فكرى و جسمى) قرار داد، و باز (در شما) پس از قدرت، ناتوانى و پيرى ايجاد نمود، (آرى) او هر چه را بخواهد مىآفريند و اوست دانا و توانا
جوانی، مرتفع ترین قله حیات انسان است.
اگر در این ارتفاع به نیازهای جوان پاسخ داده نشود ، ناگزیر جوان خودش را به دامنه ها می رساند.
شکارچیان همیشه در دامنه های نیاز ، در کمین نشسته اند .
اگر نتوانیم در ارتفاع جوانی به نیازهای فوری جوانان پاسخ گو باشیم آنها ناگزیر برای پاسخ به نیازهای خود به سوی دامنه ها حرکت می کنند.
حضور در دامنه یعنی خطر شکار شدن.
چه کسی ارتفاعات حیات انسانی یعنی دوران جوانی را محافظت می کند؟
با چه برنامه ای ؟
با چه امکاناتی ؟
با چه هزینه ای؟
با چه ...؟
با چه ...؟

یک شرکت «خدمات تاسیساتی» که به گفته خودش «ربع قرن سابقه باز کردن لوله های فاضلاب» را دارد، بروشور جالبی تهیه کرده است.
ابتدای این بروشور داستان شیر آب و فلسفه اینکه ما ایرانی ها چرا می گوییم ؛ «رفتیم از سر شیر آب آوردیم» را روایت کرده است. سپس در ادامه اشاره به نکته ظریف و جالبی می کند که احتمالا حس تحسین هر شهروند اصفهانی را برخواهد انگیخت؛
«همشهری گرامی؛
در راستای رفاه شما و هم وطنان عزیز و همچنین زیباسازی شهر اصفهان تلاش نموده ایم که شهر اصفهان بزرگ و زیبایی داشته باشیم. یک برچسب ، همراه با شرح خدمات تاسیساتی داخل پاکت قرار داده ایم که تقاضامندیم این برچسب را در محل دسترس مورد نظر نصب کرده و از خدمات تاسیسانی مهر بهرمند شوید.»
این یعنی اینکه بر خلاف همه شرکتهای ریز و درشتی که برچسبهای تبلیغیشان در و دیوار شهر را پوشانده، این شرکت نمی خواهد برچسب خودش را به در یا دیواری بزند و چهره شهر را نازیبا کند.
از همه جالبتر اینکه در این بروشور یک سوال برای مسابقه طرح شده که در صورت پاسخ صحیح به برندگان جوایزی اختصاص خواهد یافت؛
«طبق آیات قرآن هر موجود زنده متشکل از اعضا و جوارح گوناگون است به نظر شما چند درصد این اعضا و جوارح را آب تشکیل می دهد؟»
و در پایان با ادبیات بسیار محترمانه و مبتنی بر اصل مشتری مداری با متقاضی خدمات از این شرکت به گفتگو نشسته است؛
«شما متقاضی محترم می توانید با پرسنل مجرب و متخصص خدمات تاسیساتی مهر تماس گرفته و به صورت کاملا رایگان مشاوره شوید...»
واقعا ادبیات جذاب یک شرکت کوچک لوله بازکنی ، نشت و یابی، لوله کشی و ... ما را در حسرت یک «دولت»با ادبیات صحیح و سالم و خالص می گذارد. آری دولتها می آیند و می روند_ حتی دولت مهر هم آمد و رفت_ و هر کدام به فراخور برد شعارهای خود حرفهایی می زنند اما دریغ از نهادینه شدن بسیاری از شعارهای پر زرق و برق و زیبا. دریغ از دولت مهر...
دوست تازه ای پیدا کرده ام که هم طبیب روحانی است و هم طبیب جسمانی. البته نه در قلب خیابان آمادگاه که پاساژ پزشکان است و نه بر روی منبرهای مهم شهر ، که عرصه سخنوران است. بلکه محل خدمتش در شهرهای مرزی میهنمان است. چند روز پیش از سفر تبلیغی اش به مناسبت دهه سوم صفر بازگشته بود و به دنبال خود گزارشاتی و تصاویری از منطقه سربیشه در مرز ایران و افغانستان آورده بود
تصاویر را که می دیدم به یاد این فرموده امام علی(ع) درباره پیامبر اکرم(ص) افتادم ؛
«پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را از درخت تنومند پيامبران، از سرچشمه نور هدايت، از جايگاه بلند و بىهمانند، از سرزمين بطحاء (سرزمين بطحا، بين دو كوه ابو قيس و احمر را مىگفتند كه محل زندگى قريش بود.)، از چراغهاى بر افروخته در تاريكىها، و از سر چشمههاى حكمت برگزيد. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم طبيبى است كه براى درمان بيماران سيّار است. مرهمهاى شفا بخش او آماده، و ابزار داغ كردن زخمها را گداخته. براى شفاى قلبهاى كور و گوشهاى ناشنوا و زبانهاى لال، آماده، و با داروى خود در پى يافتن بيماران فراموش شده و سرگردان است.»(1)
تصاویر این طبیب دوار را در ادامه مطلب ببینید

پی نوشت
«اخْتَارَهُ مِنْ شَجَرَةِ الْأَنْبِيَاءِ وَ مِشْكَاةِ الضِّيَاءِ وَ ذُؤَابَةِ الْعَلْيَاءِ وَ سُرَّةِ الْبَطْحَاءِ وَ مَصَابِيحِ الظُّلْمَةِ وَ يَنَابِيعِ الْحِكْمَةِ طَبِيبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّهِ قَدْ أَحْكَمَ مَرَاهِمَهُ وَ أَحْمَى مَوَاسِمَهُ يَضَعُ ذَلِكَ حَيْثُ الْحَاجَةُ إِلَيْهِ مِنْ قُلُوبٍ عُمْيٍ وَ آذَانٍ صُمٍّ وَ أَلْسِنَةٍ بُكْمٍ مُتَتَبِّعٌ بِدَوَائِهِ مَوَاضِعَ الْغَفْلَةِ وَ مَوَاطِنَ الْحَيْرَة» (نهج البلاغه دشتی، خطبه 108)
انتهای لوله بلند اگزوز خودرو که از دل موتور تا قسمت پایینی صندوق عقب کشیده می شود جعبه ای تعبیه شده است. این جعبه یا به اصطلاح انباری با واشرهایی نرم به بدنه متصل می شود. نام این واشرها منجیت است. و کار آن جعبه، تعدیل صدای تولید شده از موتور خودرو می باشد.
چند روزی می شد که این واشر منجیت اگزوز خودروام بریده بود و آن جعبه انتهایی رها شده بود و در هر دست انداز به بدنه خودرو می خورد و صدای بدی در گوش سرنشینان ایجاد می کرد.
امروز بیرون زدم تا خودرو را تعمیر کنم. از مغازه لوازم یدک فروشی یک منجیت خریدم و حالا به دنبال مغازه تعمیر اگزوز می گشتم. بالاخره مغازه ای پیدا کردم که از شانس خوش من مشتری هم نداشت. سریع خودرو را روبروی آن مغازه متوقف کردم. با صاحب مغازه که اوس اصغر نامی بود درباره مشکل خودرو صحبت کردم و پذیرفت که تعمیر را آغاز کند. هنوز دست به کار نشده بود که دیدم اوس علی را صدا زد. اوس علی هم با یک نگاه آسیب شناسانه و تخصصی خوردرو را براندازی کرد و گفت رنگ روی سپر ماشین نیاز به پالیش دارد تا لکه های ساییدگی در اثر برخورد با ماشینهای دیگر یا در و دیوار، سفید شود. هنوز پاسخی از من نشنیده بود که دیدم مشغول مالیدن روغن مخصوص بر روی ساییدگی های روی سپر شد. اوس اصغر هنوز کارش را شروع نکرده بود که دیدم اوس صمد را صدا زد. اوس صمد نگاه تیزی به سمت دیگر خودرو کرد و گفت این تو رفتگی نیاز به صافکاری دارد. چند تقه ای به بدنه ماشین که در اثر برخورد جزیی ای تو رفته بود زد و گفت چند لایه ای است و باید باز شود و صافکاری شود. منتظر تایید من نشد و کارش را آغاز کرد. حالا اوس اصغر که لبخند رضایتی بر لب داشت و کار اوس علی و اوس صمد را زیر نظر گرفته بود به من گفت جک ماشین را بیاور و بزن زیر ماشین و ببر بالا تا اگزوز را ببینم و کارم را شروع کنم . در یک لحظه دیدم همه ما چهار نفر مشغول کار هستیم. برایم جالب بود. همینطور که جک را بالا می بردم به اوس اصغر گفتم؛
_ ببین همکار بیکار دیگری نداری؟!!! کارآفرینی می کنی ها ؟
لبخندی زد و گفت ؛
_ خب همه ما باید نان بخوریم دیگر.
از حرفش خوشم آمد . چون می دانستم برخی افراد اینقدر خودخواه هستند که تا مرز بریدن نان مردم پیش می روند. و دیگران را رقیب خود می پندارند.
حالا که به کار اوس اصغر فکر می کنم یاد روایت پیامبر اکرم(ص) می افتم که فرمودند؛
اَلکادُّ لِعِیالِهِ کَالْمُجاهدِ فی سَبیلِ الله؛
کسی که برای اداره زندگی خانواده اش تلاش می کند، مانند کسی است که در راه خدا جهاد می کند.
چه اشکال دارد ما همدیگر را در این جهاد شریک و همکار خود کنیم. یا بستر کار آفرینی را فراهم نماییم.
قرآن کریم می فرماید؛
وَتَعَاوَنُواْ عَلَى الْبرِّ وَالتَّقْوَى وَلاَ تَعَاوَنُواْ عَلَى الإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ
به یکدیگر در انجام کارهای نیکو و پرهیزکاری کمک کنید. و یکدیگر را در انجام گناه و عداوت یاری نکنید.
