بابا آب داد. بابا نان...
ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدس باد. ملکوت تو بیاید.
اراده تو چنانکه در آسمان است، بر زمین نیز کرده شود.
نان کفاف ما را امروز به ما بده.
و گناهان ما را ببخش چنانکه ما ...(1)
شاید دو سه باری بیشتر اتفاق نیفتاده بود. آخرای شب که از میهمانی بر می گشتیم چند قدمی مانده که به خانه برسیم، روبروی مسجد محل توقف می کردیم. از شیر آبی که بیرون از مسجد بود آب می خوردیم. آب سرد کن، داخل مسجد است. گرمای شبهای تابستان هر رهگذری را به سمت آب خنک می کشاند. طرفه آنکه نام کریم اهل بیت هم بر مسجد باشد. انگار از دستان کریمانه اش آب می نوشی.
شاید دو سه باری بیشتر اتفاق نیفتاده بود. روبروی شیر آب سرد کن توقف می کردم. نورپردازی سبز رنگ در مسجد در دل شب و در سکوت کوچه حس و حال معنوی لطیفی به انسان می دهد. لیوانی از خانواده می گرفتم و یکی یکی آب خنک را به آنها می دادم. در این دو سه بار که توقف کردیم و آب خوردیم، حواسم به کودک دو سه ساله ام نبود. اما این صحنه از نگاه و حافظه اش پنهان نماند. هم شاهد توقف ما بود. هم شاهد جلوه سبز رنگ و معنوی در مسجد بود. هم آب خورده بود.
دیشب که از روبروی مسجد عبور می کردیم کودک خردسال ما بهانه آب گرفت. زمستان است و آب سرد کن مسجد خاموش است. یک بار هم امتحان کردم. آب را هم به خاطر اینکه لوله یخ نزند بسته اند. نمی دانستم به کودک خردسال که یا واقعا و یا از روی عادت میل به خوردن آب کرده چگونه بگویم آب نیست. از طرفی فهمیدم که کودک فهیمده اینجا آب هست. بعدها هم حتما بهتر خواهد فهمید که اینجا مسجد است. در مسجد نماز می خوانند و آب می خورند. و هیچ وقت از ذهن کودک خردسال ما مسجد و نماز و آب پاک نخواهد شد.
دیروز مسجد صاحب الزمان نماز خواندم. بعد از نماز بوی نان از نانوایی که چسبیده به مسجد است در صحن حیاط پیچیده بود. بوی نان و نماز و نیاز هم از ذهن کوکان بیرون نخواهد رفت. اینجا هم باید توقفی کنم.

پی نوشت؛
1.دعای ربانی
