جلوه معشوق


گفت ما را جلوه معشوق بر این کار داشت

کاکتوس ها هم گل می دهند!!!!

در یکی از گروه های تلگرام عضو شدم. موضوع گروه فعالیت مربیان پرورشی بود. و مدیر گروه هم معاون پرورشی...

در گروه به برنامه ها و فعالیت هایی که بیشتر جنبه ظاهری/سطحی داشت پرداخته می شد. تصویری به گروه ارسال کردم. کاکتوسهایی که گل های زیبایی داده بودند. واقعا زیبا و قابل تامل است. کاکتوس ها، خار هستند. و خار اگر گل دهد واقعا زیباست. و البته بسیار درس آموز. هدف از برنامه های پرورشی هم همین است. باید گل وجود دانش اموزان رشد کند. وگرنه که پرداختن به برنامه های سطحی / ظاهری که چندان تاثیر درونی ندارد.

مدیر گروه تصویر کاکتوسها را حذف کرد. در خصوصی به ایشان گوش زد کردم که تصویر، قابل تامل است.

گفت؛ مرتبط با موضوع گروه نیست.

گفتم؛ مرتبط تر از این تصاویر با اهداف پرورشی هم داریم ؟

گفت؛ ممنون

گفتم/نگفتم  Delete and exit

http://mycactus20.persiangig.com/image/mycactus%2020/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%86%2091/bandeja%2520surtida%2520cactus%252013cm.jpg


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   جمعه 20 فروردین 1395 ساعت  10:47 PM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 2

بریم حرم ؟

یکی از اقوام از مشهد بازگشته بود. سوغات مبسوطی برای همه بخصوص بچه ها آورده بود. توی سوغاتی های بچگانه یک گوشی پلاستیکی مبایل، مدل «اپل» هم بود. اتفاقا تلویزیون هم خیلی تبلیغ این گوشی را پخش می کند. وقتی کودک دکمه گوشی را فشار می دهد، می گوید؛ «سلام دوست من؟». دو مرتبه که فشار می دهد، می گوید؛ «بریم حرم؟». برای سومین بار که دکمه گوشی فشرده میشود، صلوات خاصه امام رضا(ع) با آن صدای معروف پخش می شود. به همین سادگی. طرح گوشی اپل با این سه قابلیت. قطعا اگر سازندگان اپل با آن قابلیت های حیرت انگیز این ماکت گوشی را می دیدند، از برند اپل مایوس می شدند.

اتفاقا این کوچولوی ما گوشی را دستش گرفته بود و پشت سر هم دکمه را فشار می داد. فکر کنید؛

_سلام دوست من

_بریم حرم؟

_اللهم صلی علی علی بن موسی الرضا المرتضی  

و دوباره؛

  _سلام دوست من

_بریم حرم؟

_اللهم صلی علی علی بن موسی الرضا المرتضی   

و چندباره؛

_سلام دوست من

_بریم حرم؟

_اللهم صلی علی علی بن موسی الرضا المرتضی   

و در نتیجه اعتراض اهالی خانه به کودک. و کودک ناخوداگاه حس می کند که این گوشی و برنامه اش آزار دهنده است. دقت کنید؛

رفتن حرم و صلوات خاصه آزار دهنده می شود.

به نظر شما این سوغات پلاستیکی / تقلبی، دارد به کودک ما خدمت می کند و او را محب اهل بیت و زیارت و ... می کند؟ یا ناخودآگاه در نظر او حرم و صلوات خاصه را آزار دهنده می کند ؟

http://parike.ir/uploads/PostImagesUploads/20160126/2016012656548.jpg


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   جمعه 20 فروردین 1395 ساعت  11:02 AM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 1

مرده های گران

موج خبری تازه ای با فرا رسیدن ماه رجب/ماه حرام به راه افتاده است. این موج خبری از مردم می خواهد تا برای دریافت الحاقیه بیمه سریعا اقدام نمایند. تا در ماه حرام که دیه دو برابر است دچار مشکل نشوند.

قطعا قانونی که اینقدر روی دیه که «خون بها»ی یک انسان است حساس است ، اگر بر روی «جان بها»ی آدمها همین حساسیت را داشت، تحول شگرفی در زندگی فردی/خانوادگی/اجتماعی ملت ما ایجاد می شد.

خون بها، پول خون یک انسان است.

جان بها، هزینه های زندگی یک انسان است.

بعضی به طنز می گویند مرده ما بیش از زنده ما ارزش دارد. این طنز تلخ روزگار ما است. ای کاش بهای زنده بودنمان ارزشمند تر از قیمت نبودمان باشد.  

http://shnews.ir/wp-content/uploads/2016/03/5795-49_900311_L600-600x330.jpg


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   پنج شنبه 19 فروردین 1395 ساعت  11:30 AM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

داستان سه قلوها

تقریبا برآمدگی شکمش بیشتر از دیگرانی که آمده بودند سونوگرافی، به چشم می آمد. یک لحظه تنهایش نمی گذاشتند. آب میوه، شیرینی، شکلات...

برای همه جالب بود که چقدر خانواده هوای زن را دارند. نه یک خانواده که دو خانواده در بست در خدمت زن بودند. اما زن خیالش نبود. راه می رفت و با دیگران خوش بش می کرد و می خندید و گاهی هم به نشانه تحمل بار سه قلوها دستی به شکم می زد و گوشه چشمی نازک می کرد و آخی میگفت و ...

نوبتش که شد رفت داخل. دکتر جنسیت دو قلو ها را تشخیص داده بود. دختر بودند. مانده بود قل سوم. دکتر گفته بود شیرینی بخور تا بچه ها تکانی بخورند تا بشود جنسیت قل سوم را هم تشخیص داد.

دوباره  گروه مراقبان دست به کار شدند. یکیشان پرید یک جعبه شیرینی خرید. زن با لذت می خورد . دوباره به اتاق سونوگرافی رفت.

یکی از خانمها که حس کنجکاویش بد جور برانگیخته شده بود خودش را به خانواده ای که هوای زن را داشتند رساند. به هر شکلی باب گفتگو را باز کرد. زن و شوهری بودند که یک بند دور زن می گردیدند و هوایش را داشتند. گفتند بچه دار نمی شویم. با این خانم که حالا سه قلو دارد اشنا شده ایم. دو تا از قل ها را به مبلغ 40 میلیون خریده ایم. ان یکی خانواده هم که دور و بر زن می گردند انها هم یک قل دیگر را خریده اند. به بیست میلیون. و جمعا 60 میلیون.

زن از اتاق خارج شد. قل سوم هم دختر است. اما زن اصلا خیالش نیست. مرد می گفت خیالمان راحت است که بچه ها حاصل رابطه نامشروع نیستند. فقط شنیده ایم که زن از شوهر اولش طلاق گرفته است. یک ازدواج موقت کرده که محصولش این سه قلو ها هستند. شوهر موقت هم رهایش کرده است. حالا با اطمینان بچه ها را خریده ایم.  


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   پنج شنبه 19 فروردین 1395 ساعت  11:00 AM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 1

«شبکه اجتماعی بالطبع»

1.صبح است و به سمت محل کار در حرکتم. رادیوی ماشین روشن است. رادیو قران و قرائت و تفسیر مختصر از آیه؛ فَإِذَا أَفَضْتُم مِّنْ عَرَفَاتٍ فَاذْكُرُواْ اللّهَ عِندَ الْمَشْعَرِ الْحَرَامِ...

گوینده از قول برخی مفسران می گوید؛ عرفات جایی است که ادم و حوا برای اولین بار همدیگر را می بینند و می شناسند. کیف می کنم از این تفسیر برخی ها. پس پدرمان/آدم و مادرمان/حوا هم سر قرار با هم آشنا شده اند. پس آنها هم آری !!! ایول

2.شبکه های اجتماعی سقف آرزوهای ارتباطی مردم زمان ما است. به راحتی می توان از طریق این شبکه ها با مردم این روزگار مرتبط شد. قبلا هم به ما می گفتند که انسان «مدنی بالطبع» است. در دبیرستان بود فکر می کنم. و در درس تعلیمات اجتماعی شاید. و این درس تعلیمات اجتماعی در آن دهه چه پر بود از پرت و پلاها... مثلا به بهانه کوبیدن غرب و فرهنگش و اثبات راحت طلب بودن غربی ها، توی کتاب می نوشتند که انها به جای اینکه شیشه ماشین را با دست بالا بکشند با یک دکمه و اتوماتیک شیشه را بالا می برند. باور می کنید ؟ بگذرم . می خواستم بگویم ما ادمها اجتماعی و ارتباطی هستیم . مثل پدرمان/ادم و مادرمان/حوا. همین

3.کتاب من زنده ام نوشته خانم «معصومه اباد» خاطرات بیش از سه سال اسارت ایشان/دختری هفده ساله در زندانهای عراق است. واقعا خدمت بزرگ به نسل امروز و بخصوص دختران هفده ساله، چاپ و نشر این کتاب است. خاطراتی از جنس عناصر مقاومت، صبر، امید، شادی، ابتکار، خلاقیت و ... و در نهایت ارتباط ، آنهم در چهار دیواری زندان.

4.در بخشی از خاطرات ایشان امده که زندانیان برای ارتباط با سلولهای مجاور، زبان ضربه/الفبای ضربه را اختراع کرده بودند. یعنی هر حرف الفبا از اولین حرف/آ تا آخرین حرف/ی بر حسب ترتیب برابر بود با تعدادی ضربه. مثلا حرف اول/آ یک ضربه، حرف دوم/ب دو ضربه تا حرف سی و دوم/ی که سی و دو ضربه می شود. این همان الفبای ضربه است. خانم آباد می گوید با سلولهای مجاور از همین طریق ارتباط داشتیم و گفتگو می کردیم. ایشان می گوید گاهی شبها وسط سلول دراز می کشیدیم و با دست با سلول سمت چپی و با پا با سلول سمت راست گفتگو می کردیم و خبرها را رد و بدل می کردیم.

5.پس از انسان امروز تعجب نکنید اگر بیشتر وقتش را در شبکه های اجتماعی می گذراند. باید فکری کرد که به شکل منطقی و متعادل از این فرصت خوب استفاده کرد. انسان مدنی بالطبع است. یعنی«شبکه اجتماعی بالطبع» است.

    

  


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   یک شنبه 15 فروردین 1395 ساعت  12:36 PM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 2

ما چکاره ایم؟(3)

با تصاویر شخصیتهای کارتونی غربی، کودکان خود را شاد می کنیم. از تئوری های روان شناسانه غربی برای ایجاد امید به زندگی بهره می جوییم. ما می توانیم لیست بلند بالایی از بهره برداری هایمان از تولیدات فکری، فرهنگی، اقتصادی و ...غرب، تنظیم کنیم. با این حال بر طبل غرب زدگی/تهاجم فرهنگی هم می کوبیم.

ما باید نسبتمان را با غرب روشن کنیم؛ یا

1.کاملا غرب را رد کنیم.  

2.کاملا غرب را بپذیریم

3.در مواجه با غرب هوشمندانه عمل کنیم.

آنچه مسلم است غرب یک بخش سخت افزاری/ابزارها و یک بخش نرم افزاری/فکری/فرهنگی/تئوری دارد. سخت افزارها تقریبا مشترک هستند. و نرم افزارها ...

چه می گویم ؟ واصلا چه اهمیتی دارد این حرفها؟

بین سه کلید واژه؛ «غربزدگی» و «تهاجم فرهنگی» و «غرب» فاصله زیادی هست. غربزدگی مشعر به نوع رفتار ما پس از شناخت سطحی از غرب است. تهاجم فرهنگی هم مربوط به رفتار غرب با ما بر اساس نگاه بالادستی به ما است. و غرب یعنی ...

یعنی تمدن ؟

یعنی پیشرفت و تکنولوژی ؟

یعنی جهان اول ؟

یعنی استعمار و استثمار ؟     

یعنی چند کشور پیشرفته اروپایی و امریکا؟

یعنی نقطه مقابل شرق در همه چیز ؟

یعنی بی خدایی و بی دینی و عصیان انسان در برابر خدا؟

یعنی ....

غرب کجاست ؟ چیست ؟ و بسیاری پرسشهای دیگر.

آنچه مسلم است اینکه غرب یک مساله است. برای ما مساله است. برای مایی که غرب را نقطه مقابل ارزشهایمان می دانیم مساله است. و غرب شناسی و غرب ستیزی یک پروسه مساله محور می باشد. ما با این مساله چگونه مواجه می شویم؟

دوباره بازگشتیم به ابتدای بحث.

از کجا باید شروع کرد

قصه غرب را دوباره ؟


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   سه شنبه 10 فروردین 1395 ساعت  7:41 PM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

ما چکاره ایم؟(2)

پس از یکی دو ساعت انتظار سخت و جانکاه، با یک دنیا تصور از متخصصی که پشت در اتاق انتظار نشسته وارد می شوم. سلام می کنم. دختر جوان با زیبایی و غرور، ماسکی به صورت زده و با اشاره چشم دعوت به نشستن می کند. برخلاف ظاهرش، اخلاق چندان مناسبی ندارد. حتی به خودش زحمت نمی دهد تا معاینات اولیه را انجام دهد. مدام از نشانه های بیمار و بیماری می پرسد. خیلی سرد کودک بیمار را تحویل می گیرد. به خودش چندان زحمت نمی دهد با بیمار و همراه بیمار انس بگیرد. با این رفتار خانم متخصص، درد کودک در من سترون می شود. نسخه ای فرضی/احتمالی می نویسد. آن هم از روی سایر بیماران که بیماری مشابه دارند و در این شب به او مراجعه کرده اند. خداحافظی میکنیم. لجم می گیرد. از جوانی کردن و غرور دخترانه اش. ای کاش کاری می کرد تا به جای نفرت، به هنرش غبطه می خوردم و زیبایی اش را تحسین می کردم. به این نسخه اعتماد نمی کنم. ویزیتش 3500 تومان شد. حس می کنم پزشک متخصص با ویزیت 3500 تومان به اندازه همین مبلغ تلاش می کند. این یعنی فاجعه. از بیمارستان امام حسین(ع) یک راست کودکم را به یک کلینیک تخصصی می اورم. کودک بی تابی می کند. چند نفری پشت در نشسته اند تا نوبتشان شود. کودکان بیمارشان در آغوششان است. بی تابی کودک ما را که می بینند یک راست هدایتمان می کنند به داخل مطب. دختر جوان و خوش چهره و برازنده و شادی پشت میز نشسته. دلسوزانه و با اشتیاق بیمار را تحویل می گیرد. شرح حال رنج بیمار کوچولو را می شنود. بلند می شود. اسم کودک را می پرسد. با او خوش و بش می کند. معاینه می کند. حرف می زند. تحویل می گیرد. معاینه اش ادامه دارد که کتابی روی میزش نظرم را جلب می کند. کتاب تئوری انتخاب از ویلیام گلاسر. روان شناسی امید. تا پایان معاینه همینطور رگه های امید در تحلیل و معاینه دختر متخصص جوان و زیبا قابل احساس است و...

انگار قرار است مثل شادی ، امید را هم غربیها به ما هدیه کنند و بیاموزند. پس ما این وسط چکار می کنیم؟ آری ما. مایی که ادعا داریم. مایی که غرب ستیزیم. مایی که از تهاجم فرهنگی بیگانه/غرب در هراسیم و مدام هشدار می دهیم. واقعا چه می کنیم؟     

 http://photos02.wisgoon.com/media/pin/images/o/2015/4/22/14/500x357_1429695451052761.jpeg  


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   سه شنبه 10 فروردین 1395 ساعت  11:02 AM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

ما چکاره ایم؟(1)

1.بیمارستان تخصصی امام حسین(ع) مخصوص کودکان است. در سالن اصلی، پدرها و مادرها همراه با کودکانشان، نگران و ناراحت منتظرند تا نوبتشان شود. صدای گریه بچه ها برای یک لحظه هم قطع نمی شود. فضای بسیار سنگینی است. درد کودکان زبان بسته غیر قابل قابل تحمل است.

2.مسوولان بیمارستان برای اینکه فضا، شاد و قابل تحمل شود، از کاغذ دیواری با تصاویر کارتونها معروف و مورد علاقه کودکان استفاده کرده اند. انیمیشن ماداگاسکار و قهرمانهای معروفش مثل؛ شیر و زرافه و میمونها و ... با همان شیرینکاریهاشون که خنده را به یادگار بر لب کودکان می نشاند. پو، توی استوری، میکی موس و ... و تمام این تصویرها برگرفته از کارتونهای خارجی.ما بزرگترها هم با این کارتونها خاطراتی داریم. حتی همین حالا هم که در کنار کودکانمان به دیدن انها می نشینیم، باز هم شیرینکاری شخصیتها ما را به دنیای کودکی می برد، می خنداند و شاد می کند.

3.هنر غربیها/سازندگان انیمیشنها در شاد کردن لحظات زندگی ما غیر قابل انکار است. تازه این صنعت کارتون سازی آنها است. و در سایر شؤون زندگی هم که نگفتنی است. پس ما این وسط چکار می کنیم؟ آری ما. مایی که ادعا داریم. مایی که غرب ستیزیم. مایی که از تهاجم فرهنگی بیگانه/غرب در هراسیم و مدام هشدار می دهیم. واقعا چه می کنیم؟ چرا دیوارهای بیمارستان امام حسین(ع) برای اینکه شاد و قابل تحمل شود پوشیده از قهرمانهای کارتونهای خارجی است؟

http://ehmc.sbmu.ac.ir/uploads/%D9%86%D9%85%D8%A7%20%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C.jpg


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   سه شنبه 10 فروردین 1395 ساعت  10:59 AM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

قدیم / جدید

_ ببخشید ساعت چنده ؟

_ هشت و نیم

_ هشت و نیم قدیم یا جدید؟

_ جدید

و در ذهنم می گویم ؛ یعنی هفت و نیم قدیم. به سرعت از خودم می پرسم؛ چرا می گویم در اصل هفت و نیم قدیم؟ یعنی این هشت و نیم ، درست نیست؟

فکر کنم در لحظه زندگی نمی کنم. وقتی ساعت هشت و نیم است یعنی هشت و نیم است. چرا قدیم و جدید می کنم؟

شما هم قدیم و جدید می کنید ؟ چرا؟

 

http://cdn.javanha.com/javani1/myup/images/16233126082020251656.jpg 


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   چهارشنبه 4 فروردین 1395 ساعت  9:39 AM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

بن بست اندیشه(2)

اسم کوچه ما «دانش آموز» است. در این کوچه چند بن بست و یک کوچه دیگر هم هست. اسم یکی از این بن بست ها؛ «دانشجو» و دیگری؛ «اندیشه» است. آن کوچه دیگر هم نامش «دانایی» است. من نمی دانم به راستی این اسم ها بر چه اساسی کنار هم جمع شده اند. آیا هدفی در کار بوده ؟ چرا در کوچه «دانش آموز»، «دانشجو» و «اندیشه» به بن بست کشیده شده؟ و باز هم در دل همین کوچه، یکدفعه کوچه ای به نام «دانایی» سر برآورده است. آیا تصادفی این اسمها کنار هم قرار گرفته ؟

هر وقت از این کوچه عبور می کنم، این اسمها فکرم را درگیر می کند. در گیر و دار بن بست «اندیشه» و «دانشجو» و پارادوکس ایجاد شده با کوچه «دانایی» ، نام مجتمع ما «نوید» است. نوید ؟ و مجتمع کناری؛ «مهر» است. مهر ؟

 


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   چهارشنبه 4 فروردین 1395 ساعت  9:26 AM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

11 پله

صفحه کلید آسانسور مجتمع ما بیش از یک متر از کف کابین فاصله دارد. یک کودک چهار پنج ساله به سختی دستش به دکمه ها می رسد. دیروز که با پسر کوچولوی چهار ساله ام خواستیم سوار آسانسور شویم زودتر از من دوید و در آسانسور را باز کرد. دستش را به سمت صفحه کلید دراز کرد. دستش به دکمه پایینی؛ G/گاراژ رسید. دکمه گاراژ/پارکینگ را زد. خیلی تازگی داشت برایم.

اگر بنا بر فرض این کودک تنها در آسانسور باشد و فقط بتواند دکمه G را بزند، چه رخ خواهد داد؟ بالطبع او فقط پایین خواهد رفت و در خوش بینانه ترین حالت اگر دکمه G  را فشار ندهد، در جای خودش باقی خواهد ماند. چون محدودیت انتخاب/دسترسی به دکمه ها را دارد.

آسانسور ساختمان معرفت نیز همینطور است. برای رسیدن به طبقات بالاتری از معرفت حتما باید دستمان به کلید های طبقات بالایی برسد. برای اینکه دستمان به کلیدهای بالایی برسد باید قد بکشیم. بزرگ شویم. رشد کنیم.

آسانسور/مکتب اهل بیت، 12/14 کلید برای رسیدن به خدا دارد. جالب اینکه در این ساختمان کلید هر طبقه را که بزنیم خدا در همان واحد است. هر چند که دست بشر به کلید 12/14 نمی رسد، اما باز هم باب معرفه الله بسته نیست. حتی در عصر غیبت هم می شود از فیوضات معنوی آن یار غایب برای رسیدن به حضرت محبوب بهره جست.

 یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت

یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد

http://s4.picofile.com/file/8170636718/31283741661348304984.jpg


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   دوشنبه 2 فروردین 1395 ساعت  9:11 PM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

بن بست اندیشه(1)

با خانواده مشغول گفتگو هستم. پیشنهاد می دهم اولین جمله ای که از شنیدن ترکیب «بن بست اندیشه» به ذهنشان می رسد را بگویند. مفاهیم زیر به ذهن آنها رسید؛

1.فکر بسته

2.جمود فکری

3.کویر اندیشه(اسم یک کتاب فروشی است و چقدر هم بد سلیقه)

4.فقط ژوله( این مورد هم به طنز، چون در گفتگوهای مردم شنیده می شود)

5.بن بست ابالفضل(این هم به طنز، حضرت ابالفضل(ع) که مشکل گشاست را چه به بن بس)

واژه «اندیشه» آنقدر ارزشمند و مقدس است که وقتی با واژه «بن» همنشین می شود، این مفاهیم و مفاهیم منفی بسیاری دیگر را به ذهن می رساند. اما گذشته از این بازی با کلمات و زایش مفاهیم و بارشهای فکری، در کوچه ما بن بستی هست به نام «بن بست اندیشه».

در ادبیات فارسی صنعتی به نام ایهام داریم.ايهام در لغت به معناي در شك و گمان افكندن است اما در اصطلاح علم بديع ، آوردن واژه اي است با حداقل دو معني مناسب با كلام، يكي نزديك به ذهن و ديگري دور از ذهن .معمولاً مقصود شاعر معني دور آن است و گاهي نيز هر دو معني مورد نظر مي باشد .

نكته 1 : ايهام نوعي بازي با ذهن است به گونه اي كه ذهن را بر سر دوراهي قرار مي دهد .

نكته 2 : انتخاب يكي از دو معني ايهام در يك لحظه بر ذهن دشوار است و اين امر باعث لذت بيشتر خواننده مي شود .

نكته 3 : شرط شناخت ايهام در آن است كه خواننده معاني مختلف يك واژه را بداند .

آیا شما با شنیدن ترکیب «بن بست اندیشه» لذت می برید . پس به همین اندازه که شما لذت نمی برید، کسانی که این ترکیب را انتخاب کرده اند بد سلیقه هستند. و همچنین ترکیب هایی از این دست؛ بن بست مهر، بن بست فرهنگ، بن بست خوشبختی و ...

http://s6.picofile.com/file/8244169900/images.jpg


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   یک شنبه 1 فروردین 1395 ساعت  1:55 PM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

تکلیفها، تحریمها

من دهه 60 در مقطع ابتدایی تحصیل کردم. همان سالهای پس از انقلاب و اوایل جنگ تحمیلی/دفاع مقدس و ... . آنچه از مدرسه تراز آن دهه به یاد دارم این بود که معلم ما برای تکلیف 13 روز نوروز از ما خواست تمام کتاب فارسی را رونویسی کنیم. فکر کنید در چه نظام آموزش و پرورشی تحصیل می کردم!!!!!

فکر نکنید می نشستم و خط به خط کتاب را رونویسی می کردم. خیر. مثل خیلی از بچه های آن روزگار تکلیف را می گذاشتم برای دقیقه نود؛ شب 14 فروردین. و در آن دقایق یک درس از اول کتاب و چند درس از وسط کتاب و یکی دو درس هم از آخر کتاب می نوشتم. و جالب اینکه معلم هم گیر نمی داد. انگار ما دانش آموزها و معلممان به یک توافق رسیده بودیم که در برابر آن تکلیف حیرت انگیز نوروزی که هیچ هدفی نداشت جز تلخ کردن اوقات دانش آموزان، ما تقلب کنیم و معلم توجه نکند.

این تکلیف سنگین و بی هدف به ما/من ها ناخواسته و ندانسته یاد داد چگونه تکلیفها/تحریمها را دور بزنیم.

این روزها وقتی در خبرها می خوانم دولت ما در سطح کلان تحریمهای بین المللی را دور زده و می زند، خوشحالم و خیالم راحت است که نظام آموزش و پرورش ما چگونگی دور زدن را در همه مراحل زندگی به ما خوب آموخته است.

http://photos02.wisgoon.com/media/pin/images/o/2013/10/1382533146958965.jpg


ادامه مطلب

+  نوشته شده در   یک شنبه 1 فروردین 1395 ساعت  9:16 AM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0

  • صفحات :  1 2