ورودی سی و سه پل از سمت میدان انقلاب بساط کرده بود. ریش جو گندمی داشت و کلاهی تا روی پیشانی به سر کرده بود. ابروانش روی چشمانش ریخته بود. پشت پیشخوانی پر از سی دی و کتاب ایستاده بود. بنرهای تبلیغ حجاب را هم روی چمنهای روبروی پل پهن کرده بود. بنرها پر بود از تصویر شهدا؛ غرق در خون و زنان محجبه. موسیقی معروف هم فضا را پر کرده بود؛
به طاها به یاسین به معراج احمد به قدر و به کوثر به رضوان و طوبی
به وحی الهی به قرآن جاری به تورات موسی و انجیل عیسی
.....................................
چه شب ها که زهرا (س) دعا کرده تا ما همه شیعه گردیم و بی تاب مولا
در شلوغی ورودی پل که دختر و پسرها بلند بلند می خندیدند و گاهی هم نیم نگاه و متلکی رد و بدل می کردند ، نیشخندی از سر حیرت می زنم و به غروب زیبا و خورشید پنهان پشت ابر که اشعه هایش از پشت ابرها بر روی آبهای زاینده رو پاشیده نگاه می کنم.
روی پل غوغایی بود. تین ایجرها بدجور سر به سر هم می گذاشتند. بی پرده و دور از ادب. بزرگترها یا بی تفاوت بودند یا می خندیدند. صدای بلند خنده و گاهی هم فحشهای دخترهای نوجوان که با جسارت و کلی آرایش ناشیانه، مورد آزار زبانی و تمسخر پسرها قرار می گرفتند ناراحت کننده بود.
تا انتهای پل از سمت هتل کوثر رفتم و برگشتم. دوباره صدای موسیقی معروف در فضا؛
و این زندگانی فانی جوانی
خوشی های امروز و اینجا
به افسوس بسیار فردا نیرزد
یک دختر چاق کنار یک دختر لاغر از پله های سی و سه پل از سمت میدان انقلاب پایین می رفتند که چند پسر بدون هیچ واهمه ای بلند بلند انها را به تمسخر گرفتند؛
_ لورر و هاردی را بچه ها
و دوباره صدای موسیقی معروف؛
مبادا بدوزی نگاه دلت را به مردم
که بازار یوسف فروشی در این دوره بد شدیدا گرفته
اصلا به این فکر نمی کنم که این آدمها؛ دخترها و پسرها، اهل یوسف فروشی باشند. یوسف زهرا(س) را می گویم. اینها یوسف خودشان را نشناخته، فروخته اند. نه، اصلا یوسف درونشان را به چاه انداخته اند. اینها کجا وقت می کنند یوسف زهرا(س) را بشناسند تا بفروشند.
یوسف زهرا(س) را کسانی فروخته اند که متولی فرهنگ و تعلیم و تربیت و ... همین آدمها؛ دخترها پسرها هستند.