تقدیم به حاج آقا «جوشکار» که
دختران و پسران جوان را خوب به هم جوش می دهد.
یک کتاب هم به اسم «جوشکاری» دارد.
من یک چَسّاب هستم. یقین دارم تا به حال نام مرا نشنیده اید. اما خودم را دیده اید. البته هر چهار سال یک بار.
حتما دوست دارید با معنای کلمه چَسّاب آشنا شوید. چساب بر وزن قصاب و نصاب و... یعنی کسی که چیزی را می چسباند. قطعا با این نشانی هایی که دادم باید حدس زده باشید من کیستم؟ آری من یک چسابم. یعنی کسی که سر هر چهار سال افتخار دارد تبلیغات انتخاباتی کاندیداها را به در و دیوار بچسباند.
از شما چه پنهان چسابی هم برای خودش دنیایی دارد. هر کاندیدی به یک یا چند چساب نیاز دارد. هر چه چساب ها بیشتر باشند احتمال برنده شدن کاندید مورد نظر بیشتر خواهد بود.
برای من که یک چساب سرشناس هستم خیلی بد است کسی روی اگهی هایی که من چسبانده ام ، چیزی بچسباند. همکارانم هم کم و بیش با اخلاقم اشنا هستند برای همین سعی میکنند قبل از شروع کار ببینند من چساب کدام کاندید هستم تا مراقب باشند روی کاندید من نچسبانند. و البته از ان طرف هم کاندیداهای محترم که به خوش نامی من در چسابی اشنایی دارند با هم رقابت می کنند تا چسابشان باشم.
خاطره ای که برایتان تعریف می کنم مربوط به انتخابات سال 88 می باشد. در آن سال به علت نیاز مالی شدیدم ، چسابی 4 کاندید را هم زمان پذیرفتم. راستش هیچ کدام آنها این موضوع «تعدد چساب» بودنم را نمی دانستند. و از آنجا که چساب با آوازه و سرشناسی بودم خیلی روی من حساب می کردند.
کارم را در بازه زمانی تبلیغات آغاز کردم. کسانی که در جریان تبلیغات کاندیداها هستند می دانند هر چه به پایان فرصت تبلیغات نزدیک می شویم بر حجم کارها و تراکم تبلیغات افزوده می شود تا جایی که اصلا جای سوزن انداختن نمی ماند. در آن شلوغی های ساعت های آخر تبلیغات، من هم سرعت زیادی به کارها داده بودم. اما همچنان دقت را فدای سرعت نمی کردم و سعی می کردم تبلیغات کاندیداها روی هم نچسبد بخصوص که خودم چساب هر چهار نفرشان بودم و از این بابت استرس و فشار زیادی را تحمل می کردم.
در یکی از خیابانهای شهر با طرفداران هر چهار کاندید روبرو شدم. انها مشغول تبلیغ کاندید مورد نظر خود بودند. تا چشمشان به من افتاد یکدفعه سکوت عجیبی همه خیابان را فراگرفت. من بودم و اگهی های چهار کاندید در دستم و در مقابلم چهار گروه فعال و هیجانی از طرفداران همان چهار کاندید محترم. دقیقا لحظه دوئل در فیلمهای وسترن امریکایی تداعی شد. یک طرف من و طرف دیگر طرفداران چهار کاندید. انها با تعجب به من که اگهی هر چهار کاندید را در اختیار داشتم نگاه می کردند. من مانده بودم که چگونه توضیح دهم که چساب هر چهار کاندید و همکار آنها هستم. لحظات به سختی می گذشت و نگاه ها کنجکاوانه اما بسیار خشن شده بود. قطعا به ذهن آنها نمی رسید که ممکن است من چساب هر چهار کاندید باشم. اما متاسفانه تنها چیزی که به ان فکر کردند ان بود که من مشغول کندن اگهی های هر چهار کاندید محبوب آنها هستم. این بود که در یک لحظه هر چهار گروه به سمتم هجوم اوردند. اصلا نه فرصت و نه امکان توضیح دادن برایم وجود داشت. و مگر در ان وضعیت کسی به توضیحاتم گوش می دهد؟ خلاصه اینکه ان چهار دسته چنان از شرمندگی من در امدند که تا چند روز در بیمارستان بستری بودم.
از آنجا که چسابی در خون من است، اخیرا یک دفتر همسر یابی تاسیس کرده ام. و به چسباندن... ببخشید به رساندن دختران و پسران دم بخت مشغول هستم. جوانهایی که من به هم می چسبانم... ببخشید می رسانم از استحکام پیوند مقدس زناشویی خود راضی هستند. و در میان دوستان معروف به حاج اقا چساب شده ام.