جلوه معشوق


گفت ما را جلوه معشوق بر این کار داشت

مامانی آب

جثه اش خیلی کوچک بود . اوایل که توی سنگر می خوابید،

بعضی شب ها توی خواب و بیداری می گفت:

«آب ... مامانی! آب ...»

بچه ها می خندیدند و یک لیوان آب می دادند دستش.

صبح که بیدار می شد

و بچه ها جریان را می گفتند، انکار می کرد.

 

«آسمان مال آن ها است»، کتابی که امروز از گلستان شهدا خریده و حکایت زیبای فوق را گلچین کردم. به راستی که آسمان مال آنها بود. فولادهایی که تا بودند دل ما تخت تخت بود که یک وجب از خاکمان هم به دست بیگانه نخواهد رسید چه رسد به اینکه پای اجنبی به میهنمان باز شود. اما اکنون بدن های آن عزیزان خدا در تخت فولاد ، تن هر زائری را به لرزه می آورد که آن شیر بچه ها چه حماسه ها آفریدند. 


+  نوشته شده در   جمعه 11 اردیبهشت 1394 ساعت  9:24 PM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0