جلوه معشوق


گفت ما را جلوه معشوق بر این کار داشت

سوکت

هیاتی ها لباس های سفید و بلندی پوشیده بودند. مثل کفن اما کمی کوتاه تر. تقریبا شبیه لباس عربها. دایره وار انگار که گرد چیزی دور بزنند، آرام قدم بر می داشتند. با هر قدمی، قمه ها را آرام بالا و پایین می آوردند. میاندار که پیرمرد فرتوتی بود میان دایره هیاتی ها دم گرفته بود. چشم در چشم هیاتی ها انداخته بود. با قمه ای که در دست داشت بازی می کرد. در یک لحظه بیش از حد معمول قمه را بالا آورد. تا فرق سرش. آفتاب بر تیغه قمه ها می تابید. هیاتی ها یک دفعه همه با هم دم گرفتند و پیرمرد فرتوت این بار قمه را با فرق سرش آشنا کرد. قطرات خون بر روی صورت و پیراهن سفیدش جاری شد. حالا سایر هیاتی ها هم قمه زنی را شروع کردند. خون بود که زیر تابش گرم آفتاب می جوشید و برق می زد و لباسها را قرمز می کرد.

دوربین فیلم بردار زوم شده بود روی پیرمرد فرتوت. با اینکه سر و صورتش زیر خون بود اما انگار می شناختمش. کمی دقت کردم. خدای من. اینکه همسایه دیوار به دیوار خودمان حاج مرشد است. شگفت زده هستم. تلویزیون مراسم قمه زنی هیات حاج مرشد را پخش می کند؟

یکدفعه فیلم مراسم قمه زنها قطع شد. پشت بندش یک شوی هندی با آهنگ تند آغاز شد. همه خانواده که تا آن لحظه مثل من پای تلویزیون مات و مبهوت و وحشت زده مراسم خون بازی هیاتی ها را در سکوت دنبال می کردند، یک دفعه منفجر شدند. فریاد کشیدند. جوان ترها می خندیدند و دیوانه وار با آهنگ شوی هندی دست می زدند. کوچکترها سوت می کشیدند. یکدفعه شو قطع شد. همه ساکت شدند. از خانه حاج مرشد کسی داد زد؛

چرا سوکت آنتن را از پشت تلویزیون در نیاوردید؟!! آبرومون رفت. فیلممون را همه دیدند.


+  نوشته شده در   پنج شنبه 14 خرداد 1394 ساعت  4:32 PM  توسط  محمدرضا گرجی  نظرات 0