آتنا
تا نگرید کودک حلوا فروش ...
کنار خیابان، مقابل درب آموزشگاه ایستاده اند. از دور می شود فهمید که صحبتهایشان گل انداخته است. رهگذران و سرنشینان ماشین ها هم زیر نظرشان دارند. خودشان هم می دانند. برای همین، بار سنگین این همه نگاه را با حرکات چشم و ابرو و بدن، سبک می کنند. و البته بیشتر از قبل جلب نظر می کنند. دخترهایشان را برای کلاس تابستانه آورده اند. دخترها دست گردن هم انداخته اند و در پیاده رو با شادی، لی لی بازی می کنند. سنشان بالاتر از نه سال می زند.
از کنارشان رد می شوم. یکی از مادرها نگران دخترها می شود. یک لحظه دل از گفتگوی طنازانه با دوستش می کند. با لهجه ای که کم از حرکات چشم و ابرو و بدنشان ندارد، بلند دخترش را صدا می زند؛
آتنا
آتنا را چنان لهجه دار و زنانه و دوست داشتنی و با عشوه ادا می کند که یک لحظه دلم آب می شود.
دلم آب می شود، نه که خیلی لهجه دار و زنانه و دوست داشتنی و با عشوه ادا شده است. بلکه به این خاطر که یک بار این اسم زیبا را در قنوتم به این قشنگی در برابر خدای مهربان، ادا نکرده ام. ربنا آتنا نگاهت را ....

