حلال ، خراب
کنار وانت بار پر از خربزه ایستاده ام. فروشنده روی خربزه ها نشسته است. بازار گرمی جالبی راه انداخته است. قسم می خورد که شیرین اند. مشتری ها انگار تردید دارند. مرد فروشنده یکی از خربزه ها را با شتاب سر دست می گیرد. با لحن عصبانی از رفیقش کارد طلب می کند. خربزه را در یک چشم به هم زدن شتری می کند. حالا یکی یک قاچ خربزه دست ما است. خیلی شیرین نیست. مرد فروشنده از رو نمی رود. دوباره بازار گرمی می کند. به شوخی به یکی از مشتری ها که مشغول خوردن خربزه است می گویم؛ با یک قاچ که نمی شود طعمش را فهمید. مرد فروشنده حرفم را می شنود. می گوید راست گفتی به خدا. با یک قاچ نمی شود فهمید که چه طعمی دارد. تازه این یکی خراب بود، حلالش کردم. یک لحظه جا می خورم. این جمله گهربار را تکرار می کنم؛ خراب بود حلالش کردم!!!!! می خندم. مشتری ها می خندند.
مرد فروشنده، خراب را حلال کرد. چه حلالها که خراب کردیم. نشانه اش رشد حرامها.
ادامه مطلب


