از هر قيد و بند دنيايي آزاد باش ، تا خدايي شوي

  • ، جاده ايست به درازناكي از خدا تا به خدا .                                            ( انا لله و انا اليه راجعون – بقره 156)
  • و ما انسانها ، به اين دنياي زميني آمده ايم تا چون او شويم .                    (تخلقوا باخلاق الله - بحارالانوار- ج 58- ص 29 ، پيامبر(ص) )
  • در اين مسير خداگونه شدن ، تنها آزاد ماندن از هر قيد و بند اين مسير است كه آن اتفاق مبارك را رقم مي زند .            ( لاتكن عبد غيرك و قد جعلك الله حرا – امام علي(ع) نامه31 )
  • چرا كه ، ، ، به نهايت مقصود خلقت و ميوه خود برسد .
  • بنابراين ، ، ، خفه مان خواهد كرد و هرگز به افقي كه از جنس آسمان است نخواهيم رسيد و هيچگاه با نور ملاقات نخواهيم كرد .
  • آيا آنگاه كه بدنيا پا گذاشتيم ، از فرزند و ثروت ، آزاد و رها نبوديم ؟
  • آيا آنگاه كه قدم از دنيا كشيديم ، از فرزند و ثروت ، آزاد و رها نخواهيم شد ؟
  • پس آيا چرا در اين چند روزه عمر ، از قيد فرزند و ثروت ، آزاد و رها نباشيم ؟
  • اگر چنين نكنيم و به هر آنچه در مسير زندگي كسب كرده ايم ، ( چه فرزندان و چه ثروتهايي مادي و حتي ارزشهاي اعتباري تحصيلي ، اجتماعي ، ديني و ... ) ، وابسته شديم ، چونان بنده و اسيري خواهيم شد در دست همانها كه خود كسب كرده ايم . ( الناس عبید الدنیا - امام حسين(ع) بحارالانوار، ج 44، ص 383 )
  • و آنگاه ، ، ، چنان تغيير خواهيم كرد ، ، بلكه مسير اصلي تخلق به اخلاق خداوندي ، ، از دست خواهيم داد ،
  • پس مراقب باشيم ، كه از هر طرف برويم و هر گزينه اي حتي دنيايي محض انتخاب كنيم ، در نهايت به همان مقصد الهي خواهيم رفت ، و آنگاه همخانه او خواهيم شد.(من عمل صالحا فلنفسه و من اساء فعليها ثم الى ربکم ترجعون - جاثيه15)
  • و ليكن اما ، ، ، آلودگيها و وابستگيهاي دنيايي ، (ساصليه سقر ، و ما ادراك ما سقر ، لا تبقي و لا تذر ، لواحة للبشر – مدثر 26 الي 29 )

محمد صالحي – 11/12/95

https://telegram.me/beshnofekrkon

http://mahsan.rasekhoonblog.com



 نگاشته شده توسط محمد صالحی در شنبه 26 آبان 1397  ساعت 11:39 AM نظرات 0 | لينک مطلب

آیا جانباز احمد شمس در تاریخ به فنا پیوست ؟

دیروز بود که جانباز بزرگ احمد شمس پس از 37 سال زندگی در بستر و آغشته به دردهای مدام ، چهره در خاک کشید .

نمی دانم او الان کجاست ؟ و در کدامین سرزمین بسر می برد ؟

آیا هستی برای او متوقف شده و برای همیشه از تاریخ محو شده است ؟

و یا در پس این ظاهر دنیایی ، چونان نوزاد دو قلویی که پای در این دنیا می گذارد و هر چند از نگاه آن قل دیگر ، مرده و تمام شده ، ولی خودش اینجا را بسی فراختر و زیباتر یافته ، او نیز رحل اقامت در سرزمین جاودانگی گزیده و رنج و خستگی سالهای اینجا را به شادمانی بدل نموده است ؟

هر چه هست ، هست ، تصور ما از این فرایند ، چیزی را عوض نمی کند .

اما آنچه مهم است آموختنی است که از پس این تجربه ها باید دریابیم و الا چونان حیوانات دیگر ، جز برای بقای اینجایی خود ، چه کرده و چه می کنیم ؟

و البته در این نوع از زیستن که مساویست با تنازع بقا ، آنچه که واضح است ، حیوانات از ما بسی خوشبخت ترند ، چرا که آنها قوه آگاهی نداشته و چنان در زمان اکنون زندگی می کنند که هرگز نه توان حمل خاطره ای از گذشته دارند و نه از آینده چیزی می فهمند که بخاطرش مضطرب شوند .

پس باید نکته ای مهمتر در این تفاوت ما با آنها وجود داشته باشد و تبعا زیستن ما نیز کیفیتی متفاوت با تنازع برای بقای اینجایی بخود گیرد .

و شمس اما ، زندگی ای بس سخت را پشت سر گذاشت تا تجربه ای ناب را برای ما به ارمغان بگذارد .

" زندگی آنگاه ارزش زیستن دارد که سرمایه های وجودی خود را برای سفری جاودانه بسوی ابدیتی پر از خدا هزینه کنیم . "

حال سوال من از دوستان جوان که نسل امروز ما را تشکیل می دهند و شاید هرگز شمس ها را ندیده و یا نشنیده اند اینست که آنها به این چند صباح دنیا و نوع زیستن انتخابی شمس ها چگونه می اندیشند ؟

آیا آنها فارغ از بحثهای سیاسی ، در انتخاب خود اشتباه کرده و دنیا را از دست داده و تبعا زیان کرده اند ؟

آیا اگر او نیز زندگی را با مرگ تمام شده می دانست و تمام انرژی و شور جوانیش را برای خوشبختی پر از رفاه و تفریح هزینه کرده و سالهایی را ظاهرا با تنوع لذتهای این جهانی بسر کرده بود و امروز رخت از این دنیا می بست ، از زیان رسته بود ؟

راستی مگر دیگر زنده بود که خوشحال از رستن از زیان باشد ؟

آری !

زندگی می گذرد ولی گویا برای ما انسانها ، متفاوت با موجودات دیگر رقم می خورد و قرار است اتفاق دیگری بیفتد ، چرا که حزن و اندوه را فقط به ما داده اند تا بر گذشته خود آگاهانه تر بنگریم و اضطراب را فقط به ما بخشیده اند تا بتوانیم آینده را نیز احساس کنیم و در میانه بین حزن و اندوه ، تنها به ما انسانهاست که امید را هدیه کرده اند تا بتوانیم راهی را در زندگی برگزینیم که تا ابدیت امتداد می یابد ( انا لله و انا الیه راجعون – بقره 156 ) و در شادمانی حضور خداوندی به جاودانگی می رسد (فرحين بما آتاهم الله من فضله – آل عمران 170 )

امروز وقتی به شمس و هزاران عزیز دیگر فکر می کردم ، با خود گفتم اینهایی که در آن بحبوحه جوانی که سرشار از شور و نشاط و انرژی و سرزندگی بود ، اگر پای در جاده ای می گذاشتند که همه گونه رفاه و تفریح و لذت دنیایی را فراهم آورند و خوشبخت! زندگی کنند ، قطعا به بالاترینها می رسیدند و چونان بسیار فرزندان امروزی نبودند که با کوچکترین شکست و یا مانع ، یا راه خود کج کنند و مقصدی دیگر برگزینند و یا ناامیدانه از هر چه زندگی است دست بکشند .

اما آنها ، فهمیده بودند که جهان ما آنقدر کوچک نیست که در زینتهای اینجایی خلاصه شود و آنقدر هم کوتاه نیست که نتوان راهی به بلندای ابدیت برگزید .

اگر چه سلامتی جسم را که عزیزترین سرمایه وجودی هر انسان است ، برای شروع حرکت در جاده جاودانگی هزینه کردند ولی آنچه را که بدست آوردند ، تعالی روحانی ای بود که باور داشتند تنها سرمایه ایست که با آنها در آن مسیر ابدیت خواهد ماند .

بله !

آنها می دانستند که اینجا آمده اند تا در انتخاب بین زندگی پر از رفاه و تفریح و خوشبختی ظاهری دنیایی ، که همان زیستن حیوانی است ولی با نام و شکلی مدرن تر و فریبنده تر ، و زندگی معناداری که آنها را ضمن برخورداری از حداقلهای لازم برای زندگی این جهانی ، به اوج تعالی و لایق شادمانی جاودانه برساند ، دومی را برگزینند . (  و ما اوتيتم من شي ء فمتاع الحياة الدنيا و زينتها و ما عند الله خير و ابقي ا فلا تعقلون – قصص 60 )

 

به امید آنکه این تجربه ها را ارج نهیم ، که کسی تضمین نکرده که عمرمان آنقدر بدهد تا خود به ناماندگی دنیا و جاودانگی هستی پی ببریم .

و روزی نیاید که جسممان را در خاک کشند و هر آنچه از جنس این دنیا بدست آورده ایم را از ما بی اختیار بستانند و آنگاه روحمان سرگردان ببینیم که توان و توشه ای برای طی کردن مسیر بس طولانی ابدیت ندارد .

 

محمد صالحی – 15/8/97

https://t.me/beshnofekrkon

 

 

 

 



 نگاشته شده توسط محمد صالحی در پنج شنبه 17 آبان 1397  ساعت 8:59 PM نظرات 0 | لينک مطلب

نگاهی به عشق از منظر کارکردهای آن و تفاوتش با حب

در وجود انسان آتش نهانی از جنس کشش بسوی بیرون از خود وجود دارد که در مهمترین مصداق خارجی آن ، در معشوق ( و عمدتا جنس مخالف ) رخ می نماید .

بروز و ظهور این کشش در سه حالت زیر می تواند اتفاق افتد :

  1. هوس :

در هوس ، شخص مدعی ، معشوق را برای بهره برداری خود و یا همسو کردن او با نیازهای خود می خواهد ، آنگونه که دنیایش تنها خودیتی است که جز برای اشباع تشنگی خود نمی خواهد . کسی جز او حق اظهار وجود مستقل ندارد ، مگر آنچه او می پسندد .

و آن معشوق است که باید آرزوهای کهنه و زندگیهای نکرده او را برآورده و تامین نماید . و این است تنها خواسته او از این رابطه .

و البته با ارضای هوسهایش ، بزودی کششهای درونیش نیز فروکش کرده ، همه چیز را رها می کند و می رود .

  1. عشق :

در عشق است که عاشق ، خودش را برای معشوق می خواهد و همین است که چنان تحول عظیمی در او بوجود می آورد که :

  • خود را از چشم معشوق می بیند . پس آنچه او وصفش می کند و یا می خواهد می شود و می کند .
  • وجود او را توسعه می دهد ( سعه وجودی ) ، چرا که با دیگری پیوند می خورد .
  • منیت و خود خواهی او به دیگر خواهی مبدل می شود .
  • خود محوری اش به دیگر محوری تبدیل می گردد ، آنگونه که با پاهای او راه می رود ( جایی که هرگز نمی رفته  است را الان با خوشحالی می دود ، چون معشوق آنجا را دوست دارد ) ،  با ذائقه او می چشد ( غدایی که تا دیروز برایش رو ترش میکرد ، حال با ولع می خورد ، چون معشوق با آن لذت می برد ) ، با دست او کمک می کند ( به آنهایی که تا دیروز اخم می کرده ، حال با روی باز خدمت می کند ، چون برای معشوق اهمیت دارند ) و با حواس ظاهری او می شناسد و با عقل او درک می کند .
  • زیبا بین می شود و نفرت و زشتی را در کسی نمی پسندد و نمی بیند .
  • مهربان می شود و هر کسی را می بخشد که مباد بخشی از ذهن او درگیر دیگری شود و به همان اندازه از معشوق غافل شود .
  • بخشنده می شود  ( سعه صدر میابد )  و وابستگیش به دارائیهایش کاسته می شود  ، چرا که نمی خواهد جای معشوقش را چیز دیگری در دلش بگیرد.
  • دایم وجودی سرشار از شادمانی و شعف دارد و وجودش برای دیگران ، مسرت آفرین می شود .
  • مشغولیات غیر را کم می کند ، مباد از بودنش با معشوق ( چه در اندیشه و چه در حضور ) ، کم شود .
  • پر انرژی می شود . چرا که امید در وجود او شعله می کشد .
  • دنیای غیر از معشوق ، برایش ارزشی در حد ابزار مسرت و رضایت معشوق میابد ، نه موضوع اصلی برای خواستن و مراد کردن ( مادیات و لذات دنیایی ، برای زینت معشوق اوست که خواستنی می شوند و بس )

اما عشق با این همه زیبایی عیوبی نیز دارد :

  • عشق فردگراست و گرایش زیادی به جمع ندارد . همه چیز برای او رنگ و بوی معشوق می دهد .
  •  عشق عینکی می شود که عاشق تنها با آن دیگران را می بیند .
  • وجود معشوق است که میزان خوب و بد جهان و مافیها می شود .
  • عشق آیینه ای می شود در دست معشوق که عاشق را آنگونه که خود می خواهد و به زاویه ای که به آن می دهد ، به جهان اطراف می تاباند .
  • اما مهمترین آنها اینست که عاشق با نوسانات وجودی معشوق ، همطراز می شود و با فراز و فرودهای اوست که بالا و پایین می رود ، آنگونه که اگر برود در خود فرو می شکند و جهان پیرامونیش به مخروبه ای بدل که چون جغدی در گوشه آن به ناله مشغول می شود .

گویی عشق چونان طناب دوسری است که از یک سو در دستهای معشوق قرار دارد و از دیگر سو در جان عاشق فرو نشسته است ، که با هر تکانشی که معشوق به آن می دهد ، روح عاشق را نیز با خود به نوسان می دارد و او را در اضطرابی مدام مستقر می کند .

          مگر آنکه عاشق در پروسه تغییرات فوق ، متوجه شود که بارها بوده که معشوق حاضر نبوده و یا از او خبر ندارد ، ولی او همان مهربان بخشنده بوده است ، و بنابراین بفهمد که همه اینها بخاطر سعه وجودی و تغییر حالات درونی خود بوده ، نه تولید و تزریق بیرونی از سوی معشوق ، و معشوق فقط پرده از ویژگیهای ذاتی او برداشته و کبریت بر شمع وجود او زده است .

گویی آن عشق ، تمرین عاشقی بوده است . بگونه ای که او را از جزء به کل پیوند زند و چون رودخانه ای به دریای بی نهایت هستی برساند .

و همین است دلیل آنکه برای گزینش معشوق باید به چنان جلایی مصفا بشویم که شکار هر صیادی نگردیم و چون شمس تبریز ، والایی او باشد که پنجره زیباییهای هستی را بروی ما بگشاید و نهال عشق درون ما را به ثمر برساند .

و اینجاست که اگر عاشق چنان در آن اوصاف تقویت شود بگونه ای که از جنس آنها بشود و بود و نبود معشوق دیگر در بروز آن اوصاف اثری نداشته باشد ، آنوقت است که به وادی محبت که همخانه خداوندی است پای گذارده است .

و چونان آتشی می شود که شعله ور شده و دیگر خود اوست که به پیرامون خود و هر که در حضور او قرار گیرد گرما می بخشد و روشنایی می دهد .

  1. محبت :

در محبت ، دیگر عاشق و معشوقی نیست ، هر چه هست ، اوصاف عشق است که ظهور خارجی پیدا کرده اند . مهربانی و بخشندگی است که از وجود عاشق سر بر آورده و در برون رخ نموده است .

و همین است آن شرط رسيدن به بر و شادماني جاودانه الهي ، که انفاق محبت بیان کرده اند ، و چيزي جز پاشش آن محبت ، بخاطر لبريزگي محبت و بخشندگي دروني نيست . لن تنالوا البر حتي تنفقوا مما تحبون و ما تنفقوا من شي ء فان الله به عليم – آل عمران 92

نه اینکه آن اوصاف ، به حالتی از حالات وجودی او اضافه شده باشد ، بلکه آنچه در وجود او بودیعت گذاشته شده بوده ، بالغ شده و به منصه ظهور رسیده است .

و اینجاست که شخص به وادی مقدس الهی پای می گذارد و از چشم خدا به هستی می نگرد . و نتیجه آن آرامشی است که سرتاسر جانش را فرا می گیرد و دیگر از آن تکانشهای دوره عاشقی خبری نخواهد بود . الا بذکر الله تطمئن القلوب – رعد 28

و به بهشتی که