بحث را با دو داستان آغاز مي كنيم تا مساله روشن شود. (اميدوارم در بيان اين داستان ها رعايت نزاكت و ادب بومي را كرده باشم. بهرحال مقصود بيان آنچيزي است كه در غرب درحال وقوع است).
داستان اول واقعي است. جامعه شناس مشهوري كه ما نامش را نمي دانيم و او را آقاي ح مي ناميم تا سن 32 سالگي زندگي معمولي داشته تا اينكه در سفري به يونان بهمراه زن و دو بچه اش تصادف مي كند وهمسرش كشته مي شود. به دلايلي كه ما نمي دانيم چند سالي بعد عواطف جنسي اش تغيير مي كند و همجنس گرا مي شود و بعد از چندي تصميم مي گيرد تا با مردي بنام غ زندگي مشترك خود را شروع كند كه تا بحال 15 سال است ادامه دارد.
تا اينجا نكته اصلي را نگفته ايم. اما اين نوع زندگي ها تقريبا بخشي از رفتار و هويت هاي فردي و شيوه هاي بيان احساسات جنسي ( البته بيشتر در غرب ) شده است كه كاملا با گذشته متفاوت است.
نكته اصلي اينجاست كه آقاي غ كه شريك زندگي آقاي ح است خواهري دارد بنام خانم ش كه او هم همجنس گرا است و شريك زندگي اش زني است بنام خانم ف . خواهر غ تصميم مي گيرد كه بچه داشته باشد لذا از اقاي غ مي خواهد تا از طريق فن آوري مصنوعي شريك زندگي اش را يعني خانم ف را باردار كند. جالب اينجاست كه آنها صاحب دوقلوي پسر مي شوند كه حالا توسط دو زن در يك رابطه همجنسيتي مراقبت مي شوند. آنها همچنين تحت مراقبت آقايان ح و غ هم هستند زيرا كه يكي از آنها در حقيقت پدر بيولوژيكي وي محسوب مي شود. اين نمونه از مواردي است كه ما در زندگي معمولي گذشته و بحث هاي زندگي خانوادگي به آن برنمي خوريم. مساله اينجاست كه آيا اين بچه ها مادر يا پدري دارند؟
وضعيت اين بچه ها چه مي شود؟ وضع اين دو خانواده چه مي شود؟ آنها پدر بيولوژيكي دارند اما حق اين پدر بر اين بچه ها چيست؟ حق آقاي ح و خواهر غ بر آنها چيست؟ اينها حتي در قانون هم تعريف نشده اند. و البته سوالات مطرح براي جهان زندگي خانوادگي غرب هستند.
اين موقعيتي باز و آزاد در فرا روي غرب است كه دير يا زود بايد به آن و پيامدهاي آن پاسخ گويد و به آن واكنش نشان دهد. خانواده سنتي تقريبا رخ بربسته و بسيار گونه گون شده و در اين گونه گوني روابط جنسي مختلفي ظهور كرده است.
البته بايد گفت كه هنوز اكثريت تقريبا به همان شكل هاي گذشته زندگي مي كنند اگر چه بعد خانوار شديدا كاهش يافته است. بطور مثال ، تقاضاي مسكن نه به دليل افزايش جمعيت بلكه به دليل كاهش بعد خانوار از 2/4 به 5/2 افزايش يافته است ( يعد خانوار در اروپا 4/2 است ) . همين نشان مي دهد اكثريت تقريبا به شكل گذشته يعني رابطه مرد و زن زندگي مي كنند. اما خانواده در درون هم اين شكل مشترك با گذشته تفاوت بسيار كرده است . از همين رو ذكر داستان دوم شايد مساله را روشن تر كند.
در رمان ” قبل از اينكه با من آشنا شود” Before She Met Me اثر جولين بارنز ، زندگي شخصيتي بنام گراهام را نقل مي كند كه تاريخ نگار است. او كه در جواني ازدواج كرده است در حدود 40 سالگي بعد از 15 سال زندگي زناشويي زنش را ترك مي كند. او كه حالا وارد سرازيري زندگي شده است در يك مهماني آنا را ملاقات مي كند كه قبلا هنرپيشه بوده و حالا با شركت طراح مد كار مي كند. به دلايلي اين مواجه آتش احساس عجيبي را در گراهام مشتعل مي كند ؛ احساسي كه او را با ايده آل هاي دوران جواني ارتباط مي دهد. بعد از يك سري ملاقاتهاي مكرر زن و بچه اش را رها كرده و با آنا ازدواج مي كند. اما اصل داستان اينجا نيست و بر مي گردد به اينكه وي كم كم به تعدد معشوقه هاي آنا قبل از ازدواج پي مي برد. البته اين در اثر كنجكاوي گراهام است و نه تمايل آنا به طرح اين مسائل. بويژه ارتباط آنا با مردي خاص داستان را به جاهاي وحشتناك مي كشاند. گراهام در مي يابد كه دوستش جك كه رابطه اش با آنا را قبل از ازدواج با وي در ميان گذاشته بود خودش چند سال قبل از ازدواج آنها با آنا رابطه داشته است. گراهام مي خواهد تا جك را ملاقات كرده در اين مورد صحبت كنند. اما او را در آپارتمانش با ضربات مكرر چاقو از پاي در مي آورد. آنا هم در كشوي ميز گراهام به عمق جستجوي هاي گراهام پي مي برد و پليس را آگاه مي سازد و براي جستجو به خانه جك مي رود . آنا صحنه قتل را مي بيند و بعد از يك سلسله وقايع خود را مي كشد و بعد هم گراهام دست به خود كشي مي زند.
داستان اين رمان تنها مربوط به حسادت نيست. در طول داستان آنا هيچگاه گراهام را حسود نمي بيند . مساله اينجاست كه گراهام نتوانسته گذشته آنا را بفهمد. يعني گذشته آزادي جنسي . همانطور كه لورنس استون در كتاب تاريخ طلاق در بريتانيا مي گويد تقريبا رابطه مكرر مرد قبل از ازدواج مذموم نبوده و اين بخاطر تسلط مرد در جامعه سنتي بوده است. گراهام نمي فهمد كه چرا اين طور شده و لذا واكنش او خشونت آميز است. او رابطه برابر را بر نمي تابد. در حقيقت آنچه كه او دريافته با ايده الهاي او كه در آن مرد غلبه دارد متفاوت است. اين را نويسنده مرد داستان بخوبي نشان مي دهد.
از اين دست وقايع بنظر مي رسد كه در جامعه غرب كم اتفاق نمي افتند. و البته واكنش به آنها هم تا حدودي با خشونت مرد همراه است. مي توان گفت كه حداقل مكتب فكري محافظه كاري در غرب خانواده را در وضعيت بحراني ارزيابي مي كند و افزايش مسائل اجتماعي چون جرم و جنايت را ناشي از اين وضع مي داند. اما بهرحال ترديد نمي توان كرد كه ارتباطات سنتي مرد و زن در خانواده تغيير كرده است. مي توان گفت كه برابري خواهي زنان در همه زمينه هاست و اين زندگي شخصي را به يك پروژه باز و گسترده تبديل كرده است كه تقاضاهاي جديد بوجود مي آورد و البته پيامد اين تقاضاها و ادعاها دلواپسي هايي را هم بهمراه مي آورد. عمده اين تغييرات عبارتند است:
1 خانواده ديگر مانند خانواده سنتي واحد اقتصادي ( و سياسي به معناي وسيع و فراگير ) تلقي نمي شود. بلكه ارتباط عاطفي و ايجاد نوعي ارتباطات خاص كاركرد اصلي خانواده امروز هستند. اين مساله تقريبا در تمام جوامع صنعتي و جوامع ديگري هم در حال تحقق است. در خانواده سنتي داشتن بچه دارايي محسوب مي شد. تامين اجتماعي خانواده را بچه هاي بيشتري ( بجاي نقش دولت ) بر عهده مي گرفتند. در خانواده امروزي داشتن بچه هزينه در بر دارد. هزينه داشتن يك بچه تا دوران نوجواني حدود دويست هزار پوند تخمين زده مي شود.
2 نقش هاي سنتي مرد و زن در خانواده تغيير كرده اند. اين نقش ها در خانواده سنتي ثابت بود اما ديگر زنان بعد از ازدواج بعنوان كارگر خانگي بحساب نمي آيند. نسبت زنان در نيروي كار انگلستان در سالهاي اخير از مردان بيشتر شده است و اين تغيير بزرگي است. اينها نشان مي دهد كه ديگر نه تنها نقش ها ثابت نيستند بلكه سرنوشت هاي مردان و زنان نيز ديگر ثابت نيستند و تشخص زنان self identity در حقيقت هر چه بيشتر باز تابي reflexivity مي شود . همين وضع تغييرات بيشتر و رهايي بيشتر از نقش هاي ثابت گذشته را در افق قرار مي دهد. اين نوع تحولات تقريبا جهاني شده اند.
3 رابطه زنان با مردان هرچه بيشتر نسبت به خانواده سنتي عادلانه تر شده است. و اين بيشتر ناشي از تغيير موقعيت زن است. گيدنز مي گويد تا همين 20 سال گذشته در بريتانيا زنان به لحاظ حقوقي جزء دارايي و اموال مردان بحساب مي آمدند. الان به لحاظ حقوقي چنان شده كه در رابطه زناشويي بررسي حقوقي تجاوز جنسي و مجازان مرد امري رايج است.
4 اينكه زن جزء اموال مرد بحساب مي آمد تقريبا طرز تلقي هاي جنسي مردان را نشان مي داد. اينك زنان خواستار برابري در اين زمينه هم هستند.
تمامي اين عوامل به تغييرات وسيع در خانواده سنتي منتهي شده است.
امروزه حوزه خصوصي زندگي بسيار سريع در حال دموكراتيزه شدن است. ديويد هلد در كتاب مدل هاي دموكراسي مي گويد كه رشد دموكراسي در پهنه عمومي يك پروژه مردانه بوده است. اما دموكراتيزه شدن در حوزه خصوصي كمتر بچشم مي آيد اما مردان تسلطي در آن ندارند. در اين فرايند زن نقش اصلي را بازي مي كند . در تمام اين تغييرات ما شاهد يك نوع سازگاري تحول دموكراسي در حوزه عمومي و حوزه خصوصي هستيم . گويي اين دو روند به موازات هم جلو مي روند. براي مثال در يك دموكراسي مانند يك رابطه خوب ما در خانواده زنان خواستار برابري هستند. يك خانواده مستحكم رابطه برابري شان هم محكم است، مانند يك دموكراسي نيرومند. در يك خانواده سنتي زن برابر با مرد نيست. البته بايد تاكيد كرد كه در جهان بيني امروز ما آن رابطه سنتي را نابرابر مي دانيم. در يك دموكراسي آدميان به ارتباطات نياز دارند تا با ديگران ارتباط برقرار كنند و در پهنه عمومي مسائل را بحث كنند. به عبارت ديگر آزادي بيان وجود دارد. در دموكراسي اعتماد وجود دارد . شما به نمايندگانتان اعتماد داريد. در خانواده هم بايد چنين اعتمادي ايجاد شود.
اما آنچه كه اين تغييرات در خانواده و در روابط مرد و زن نتوانسته بهمراه بياورد همين اعتماد است. اگر اين تحولات را مثبت ارزيابي كنيم ثبات خانواده سنتي بي بدليل مانده است. در اينجا منظورمان از ثبات به معني روانشناختي آن است يعني نوعي اعتماد در رابطه برابري . همان وضع نامشخص و ريسك كه در حوزه عمومي وجود دارد در اين حوزه خصوصي هم بوجود آمده است. تصميم به ازدواج موقعي كه شما نرخ طلاق را مي دانيد خود قبول يك ريسك است. بچه دار شدن و تمامي مسائل خانواده در حال تغيير و دچار ريسك است و اين ناشي از رخ بر بستن اعتماد است. اگر طرز تلقي هاي ما مربوط به دوران سنتي باشد. نظم خانواده سنتي رفته و توازن خانواده جديد يعني اعتماد بر جاي آن ننشسته است.
پانويس:
(اگرچه مدل هاي مختلفي از دموكراسي ارائه شده اند اما در اينجا منظور مشتركات آنهاست ( ديويد هلد ، مدل هاي دموكراسي ، سال 1986 ) : يعني 1) خلق شرايطي كه مردم بتوانند در آن نيروهاي بالقوه خود را بپرورانند و كيفيت هاي مختلف خود را بيان كنند. هدف اصلي در اينجا اين است كه هر فرد بايد به ظرفيت هاي ديگران و توانايي آنان براي آموختن و ارتقاء شايستگي ديگران احترام گذارد ؛ حفاظت از افراد در مقابل استفاده خود خواهانه و استبدادي از اقتدار سياسي و قدرت قهريه. فرض در اينجا اين است كه تصميماتي كه از سوي اقليت براي اكثريت گرفته مي شود بر آنها تاثير مي گذارد؛ 3) درگير شدن افراد در تعيين شرايط جامعه و اجتماع ؛ 4) بسط فرصت هاي اقتصادي براي توسعه منابع در دسترس براي رفع نيازهاي افراد.









