نگاه نو
حرکت طبیعی کافی نیست؛ باید در این میدان، حرکت جهشی و مجاهدانه داشته باشیم. امام خامنه ای (مدظله العالی) 
 
نویسنده وبلاگ

امام موسی صدر به عنوان یک شخصیت برجسته ایرانی و یکی از تاثیرگذارترین شخصیت‌های جهان اسلام، حکایت عجیبی دارد.

 از تولد و رشد و بالندگی و شخصیت ویژه‌ای که از ابتدا در ذهن‌ها نقش بسته تا تبدیل شدن به یک شخصیت برجسته ملی و بعد از آن تلاش منطقه‌ای و جهانی برای حل مشکلات مسلمانان بویژه در لبنان، سوریه و منطقه خاورمیانه همگی به نوعی عجیب و غریب به چشم می‌آید.
این شخصیت برجسته که در زمینه علوم دینی و حوزوی مطالعاتش را در قم و نجف اشرف کامل کرده بود، دیپلم ادبی، لیسانس حقوق و اقتصاد را از دانشگاه تهران دریافت کرد.
وی تلاش‌های منطقه‌ای خود را برای حل مشکلات داخلی لبنان که منجر به جنگ داخلی در سال 1354 شد و 2 سال زمان برد، آغاز کرد به گونه‌ای که تلاش‌های وی کنفرانس سران عرب در ریاض در سال 1355 را موجب شد و زنگ پایان جنگ داخلی لبنان را به صدا درآورد.
بحران میان لبنان و اسرائیل که با درگیری‌های جنوب لبنان آغاز شد و تشکیل مجلس اعلای شیعیان لبنان به رهبری امام موسی صدر، رهبری و پرچمداری امور فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی شیعیان این کشور و در نهایت پرچمداری طرح گفتگوی ادیان همگی باعث شد تا امام موسی صدر به یک چهره ملی در لبنان تبدیل شود و هزاران نفر از شیعیان لبنان در بیعت با وی در مرداد 1345 به خیابان بریزند.
تلاش‌های بین‌المللی امام موسی صدر سرانجام وی را به سفر به لیبی و مذاکره با معمر قذافی برای حل مشکلات لبنان ناگزیر کرد. با وجود دعوت رسمی از سوی قذافی در شهریور 1357 امام موسی صدر برای همیشه ناپدید شد و تاکنون تلاش‌ها برای تعیین سرنوشت این شخصیت برجسته نتیجه‌ای در بر نداشته است.
به منظور تبیین اندیشه‌های این شخصیت دینی، معنوی و علمی جهان تشیع، موسسه نشر شهر با همکاری موسسه فرهنگی ، تحقیقاتی امام موسی‌صدر مجموعه‌ای 10 جلدی درباره اندیشه‌های وی منتشر کرده است که با توجه به حجم، قطع و اختصار مطالب قابل توجه به نظر می‌رسد.
اندیشه‌های وی درباره پیامبر اسلام (ص)‌، حضرت زهرا (س)‌، حضرت زینب حضرت علی (ع)‌، امام حسین (ع)‌ و مسائل اعتقادی چون اخلاق روزه، عدالت در اسلام، روح تشریع در اسلام و دین در جهان امروز عناوین 9 کتاب این مجموعه است که با کتاب اسرار ربوده شدن امام موسی صدر یک مجموعه خواندنی به علاقه‌مندان ارائه می‌کند.
او در 5 جلد این مجموعه که به اهل بیت اختصاص دارد، می‌کوشد تا نگاه تازه‌ای به الگوهای آسمانی بشر داشته باشد و از همین رو هرکتاب با حجم اندک مطالب، خواندنی است.
او پیامبر را رهاننده مردم از الوهیت خیالی می‌داند و شناخت علی در دنیای امروز را از 2 راه تاریخ و پیروانش ممکن می‌داند. امام موسی صدر، حضرت زهرا را از نگاه پیامبر (ص)‌ و علی (ع)‌ می‌بیند و او را در راه دانش‌اندوزی ، محراب عبادت و جهاد پیگیر جستجو می‌کند.
او شهادت حسین‌بن علی (ع)‌ را از این زاویه می‌نگرد که حادثه عاشورا خارج از مقطع زمانی خود به گذشته و آینده به صورت همزمان پیوند می‌خورد و این امر فراتر از عزاداری و اشک ریختن، ما را به واقعیت و اهمیت این فداکاری رهنمون می‌سازد.




[ دوشنبه 5 اردیبهشت 1390  ] [ 7:46 AM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0

شاید برخی ها که ساده نگاه کنند، فقط محصولات و کارهای ایشان و بازتاب های گسترده آن را در صحنه بین المللی ببینند. اما این محصولات و توفیقات آن هم در آن شرایط که ما در نقطه های برجسته فعالیت های بین المللی مان قرار نداشتیم، از یک افکار، ذهنیت ها و ابتکارهایی در عمل که توسط ایشان دنبال می شد بر می خیزد. به همین دلیل امروز، حوزه های علمیه، بیش از آن که باید بر بازتاب های فکر ایشان و ابعاد اثبات شده که در منظر همه قرار گرفته، تمرکز کنند، باید به عمق اندیشه های ایشان تمرکز کرده و به شناسایی آن ها بپردازند. همچنین ابتکاراتی که داشته است و در راستای آن اندیشه ها کارهای خود را دنبال کرده را باید شناسایی و آن ها را به مثابه یک رویه با همه اقتضائات، انعطافات و با همه هوشمندی هایش به حوزه های علمیه امروزی تزریق کنیم؛ چون فکر، سلوک، اندیشه و رفتار امام موسی صدر، متضمن یک انعطاف، تحمل، سعه صدر و یک دلسوزی عجیب برای توفیق بخشیدن به اسلام، مسلمان ها و شیعه در فضای بین المللی بوده که ما باید برنامه ریزی های مان را معطوف به آن نگاه، کنیم و این اندیشه های مقبول را در زیرساخت های بین المللی در حوزه قرار دهیم.




[ دوشنبه 5 اردیبهشت 1390  ] [ 7:44 AM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0

emam_mousa_sadr.jpgسیره وی در برخورد با مخالفان نیز از مهرورزی های این شخصیت محبوب حکایت دارد. او در مقابله با مخالفان خویش هیچ گاه کینه توزی روا نمی داشت و درایت او در مدیریت چالش ها و بحران ها و بسط مهروزی، یخ های مخالفان را ذوب کرده و آنان را مشتاقانه با خود همراه می کرد. بی آن که هیچ عناد و لجاجتی از خود نشان دهد، در مواقع مناسب به دیدار مخالفان خود می شتافت و آنان را با همین رفتار خود شگفت زده و متحول و متغیر می ساخت.




[ دوشنبه 5 اردیبهشت 1390  ] [ 7:42 AM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0

فاشیسم یک نظریه سیاسی و نوعی نظام حکومتی خودکامه‌است که نخست بین سال‌های ۱۹۲۲ تا ۱۹۴۳ در ایتالیا و به وسیله موسولینی رهبری شد .

فاشیسم و نازیسم اشکال مختلف دیکتاتوری سرمایه مالی است، بر ضد سایر بخش‌های سرمایه داری و دیگر بخش‌های جامعه نظیر کارگران که در شرایط بحران حاد (اقتصادی) برای حفظ حکومت از به قدرت رسیدن کارگران در جامعه حاکم می‌شود.

این واژه بعدها در مفهوم گسترده‌تری به کار رفت و به دیگر رژیم‌های دست راستی که دارای ویژگی‌های مشابهی بودند، اطلاق شد.

فاشیسم، از لحاظ نظری محصول توسعة نظری نژادباوری و امپریالیسم اروپایی بود، و از نظر اجتماعی محصول بحرانهای اقتصادی و اجتماعی پس از جنگ جهانی اول. ولی با شکست کلی آن در جنگ جهانی دوم، از اعتبار افتاد. پس از جنگ، برخی حزبهای نوفاشیست در اروپا پدید آمدند (از جمله حزب نوفاشیست ایتالیا) ولی توفیقی چندان بدست نیاوردند. در قاره‌های دیگر نیز رژیم‌هایی با ایدئولوژی فاشیستی پدید آمدند، مانند پرونیسم در آرژانتین به رهبری خوان پرون (۱۸۹۵-۱۹۷۴) که در ۱۹۴۵-۱۹۵۰ دیکتاتور آرژانتین بود. اما پرونیسم آرژانتین با فاشیسم ایتالیا تفاوتهای مهمی داشت، از جمله اینکه سیاست خارجی تجاوزگرانه نداشت و در داخل نیز به بهزیستی طبقةکارگر توجه خاص داشت.

 

1. مفهوم فاشیسم

معنای علمی واژه فاشیسم عبارت ست از نظام دیکتاتوری متکی به اعمال زور و ترور آشکار که توسط ارتجاعی ترین و متجاوز ترین محافل امپریالیستی مستقر می‌شود. فاشیسم از طرف سرمایه انحصاری پشتیبانی می‌شود و هدف آن حفظ نظام سرمایه داری ست، در هنگامی که حکومت به شیوه‌های متعارف امکان پذیر نباشد. حکومت فاشیستی کلیه حقوق و آزادی‌های دموکراتیک را در کشور از بین می‌برد و سیاست خود را معمولاً در لفافه‌ای از تئوری‌ها و تبلیغات مبتنی بر تعصب ملی و نژادی می‌پوشاند.

فاشیسم زاییده بحران عمومی سرمایه داری ست. فاشیسم در مرحله‌ای از مبارزه شدید طبقاتی میان پرولتاریا و بورژوازی پدید می‌گردد که بورژوازی دیگر قادر نیست سلطه خود را از طریق پارلمانی حفظ کند و لذا به استبداد و ترور، سرکوب خونین جنبش کارگری و هر جنبش دموکراتیک دیگر و نیز به عوام فریبی‌های گزافه گویانه متوسل می‌شود. فاشیسم سیاست داخلی خود را به ممنوع کردن احزاب کمونیست، سندیکاها و سایر سازمان‌های مترقی الغا آزادی‌های دموکراتیک و نظامی کردن دستگاه دولتی و همه حیات اجتماعی کشور مبتنی می‌سازد. فاشیسم برای اجرای این مقاصد از دسته جات ضربتی، قاتلین و عناصر وازده و اوباش نظیر اس اس‌ها در آلمان هیتلری و پیراهن سیاهان در ایتالیای موسولینی استفاده می‌کنند. نژادپرستی و شوینیسم و تئوری‌های نظیر آن حربه‌های اساسی ایدئولوژیک فاشیسم را تشکیل می‌دهند.

2. فاشیسم در ایتالیا

تاریخ پیدایش فاشیسم در ایتالیا  همواره همراه بوده‌است با درخشش نام متفکر اکتوالیست ایتالیایی جیوانی جنتیله.

در مورد مهم ترین نکات فلسفه جنتیله می‌توان به مفهوم بسیار اساسی نفی اشاره کنم. به طوری که از نوشته‌های او بر می‌آید تاریخ بشر از منظر جنتیله عرصه زایش و نفی همواره ایده‌های به عمل در آمده‌است. از این منظر زایش یک ایده همواره همراه است با نفی خوشنت آمیز ایده‌های پیشین در عمل.

چیزی که در اندیشه‌های جنتیله عجیب به نظر می‌آید روشی است که برای توجیه دفاع اکتوالیستی از فاشیسم به کار می‌گیرد. به این اعتبار در نگاه جنتیله رهبر به عنوان مغز جامعه در پرتو شور برآمده از مردم همواره در مسیر نفی‌های خشن و ضروری قرار می‌گیرند.

جنتیله سرانجام در راه مذاکره برای آزادی روشنفکران ضد فاشیست که از دوستانش بودند به دست پارتیزان‌ها کشته شد.

از نظر تاریخی فاشیسم نخست در ایتالیا در سال ۱۹۱۹ بوجود آمد و سه سال بعد توانست حکومت را در این کشور غصب کند. حزب فاشیستی آلمان در سال ۱۹۲۰ ایجاد شد و نام عوام فریبانه ناسیونال سوسیالیست برخود نهاد. این حزب در سال ۱۹۳۳ به کمک انحصارهای بزرگ آلمانی و خارجی حکومت را بدست گرفت و دیکتاتوری خونین هیتلری را مستقر کرد.

تجزیه جنبش کارگری آلمان در آن هنگام و فلج کردن نیروی عظیم طبقه کارگر آلمان و بالاخره به پیروزی فاشیسم کمک کرد. در آلمان هیتلری که به مظهر فاشیسم و نمونه روشن آن به شمار می‌رود، حزب کمونیست آلمان (۱۹۱۸)، سندیکاهای کارگری و سایر سازمان‌های دموکراتیک یکی پس از دیگری سرکوب شدند. استبداد سیاهی حکم فرما شد. نخبه دانشمندان و روشنفکران و ادبای آلمانی بر اثر دیکتاتوری و سیاست ضد یهود فاشیست‌ها مجبور به جلای وطن شدند. فاشیست‌ها با استفاده از تئوری‌های «فضای حیاتی» و «ژئو پلیتیک» و با اقدامات علمی انحصارهای بزرگ جنگ جدیدی را برای تقسیم مجدد جهان و اشغال سرزمین‌های دیگر کشورها تدارک دیدند. این سیاست منجر به جنگ دوم جهانی شد که بالاخره با در هم شکستن کامل نظامی، اقتصادی و سیاسی ارتجاع فاشیستی و با پیروزی اتحاد شوروی و ائتلاف ضد هیتلری فاشیستی پایان یافت.

نازیسم ـ دارای همان معنای فاشیسم است. این کلمه از حروف اول اسم حزب فاشیستی هیتلر که «حزب کارگری ملی سوسیالیستی» خوانده می‌شد و البته نه کارگری بود نه ملی و نه سوسیالیستی ترکیب یافته‌است.

به نظر «موسولینی»، فاشیسم یک مفهوم مذهبی است که انسان در آن وابسته به قانونی اعلی و اراده‌ای واقعی است که از فرد تجاوز می‌کند و به عضویت یک جامعهٔ روحانی ارتقا می‌یابد. به نظر می‌رسد کسانی که در سیاست‌های مذهبی فاشیسم، چیزی جز فرصت‌طلبی ندیده‌اند، این معنی را نفهمیده‌اند که فاشیسم علاوه بر آنکه یک سیستم حکومتی است، بالاتر از همه، یک سیستم فکری نیز هست.

«فاشیسم» با همهٔ تجربه‌های فردی دارای طبیعت مادی - مانند آنچه در سده هجدهم رواج داشت - مخالفت می‌کند. فاشیسم مخالف استقلال فردی، و طرفدار دولت است و برای فرد تا آنجا ارزش قایل است که با دولت، یعنی وجدان و ارادهٔ عمومی انسان در وجود تاریخی وی، منطبق شود. اصول آزادی دولت را در مقابل مصالح فرد انکار می‌کند. اما فاشیسم، دولت را به عنوان یک واقعیت حقیقی مبنا قرار می‌دهد.

3. اصول فاشیسم

اصول اساسی فاشیسم که موسولینی برخی از آن‌ها را در دانشنامه ایتالیا در سال ۱۹۳۲ میلادی ابراز داشته بود عبارتند از:

  • ۱) عدم اعتقاد به سودمند بودن صلح
  • ۲) مخالفت با اندیشه‌های سوسیالیستی
  • ۳) مخالفت با لیبرالیسم
  • ۴) تبعیت زندگی همهٔ گروهها از دولت (توتالیتر بودن)
  • ۵) تقدس پیشوا تا سرحد امکان
  • ۶) مخالفت با دموکراسی (دموکراسی را بوالهوسی و خودپرستی می‌نامند)
  • ۷) اعتقاد شدید به قهرمان‌پرستی
  • ۸) تبلیغ روح رزم‌جویی
  • ۹) نظام تک‌حزبی

4. سرگذشت فاشیسم

پس از جنگ جهانی اول، ایتالیا مانند دیگر کشورهای اروپایی درگیر مشکلات اجتماعی و اقتصادی بود. اعتصابات، شورش‌ها و تصرف اراضی به وسیله روستاییان در نواحی کشاورزی از مسایل مبتلا به این کشور به شمار می‌رفتند.

طبقات متوسط مانند طبقات مشابه در کشورهای سرمایه‌داری از بلشویسم هراسان بودند. در کشوری که شکل حکومت آن دمکراتیک بود، ولی برخلاف بریتانیا از سنت سیاسی مقتدر برای حمایت از دموکراسی برخوردار نبود، همهٔ این مسائل لاینحل مانده و اغتشاش و هرج و مرج را تشدید می‌کرد.

در چنین زمینه‌ای از اضطراب و اغتشاش، محبوبیت حزب فاشیست موسولینی رو به افزایش نهاد. فاشیسم اعلام کرد که ایتالیا را از بلشویسم نجات می‌دهد، و قول داد که شوکت و افتخار امپراتوری روم باستان را به کشوری که روحیه و انتظامش را از دست داده، باز خواهد گرداند.

فاشیسم همه نوع افراد ناراضی را به خود جلب کرد: سربازان سابق که بیکار مانده بودند، طبقات متوسط دلسرد و مأیوس، جوانان وطن‌پرست و روستاییان گرسنه. فاشیست‌ها پیراهن سیاه بر تن کرده و چکمه می‌پوشیدند و درباره یک آرمان بزرگ ملی فریاد می‌زدند که همه چیز به همه کس عرضه می‌کرد: شغل، سعادت و افتخار ملی.

استدلال سیاسی آن‌ها تروریسم و جنگ‌های خیابانی بود و دولت ضعیف تر از آن بود که جلوی آن‌ها را بگیرد. بالاخره وقتی محافل صنعتی قدرتمند به پشتیبانی از فاشیسم برخاستند، موسولینی (ایل دوچه/پیشوا) به دنبال راهپیمایی بزرگی که در ۱۹۲۲ در رم بر پا شد، به قدرت رسید. او بدون درنگ یک دیکتاتوری نظامی بر پا کرد و اقتصاد را به شیوه خاص خود سازمان داد.

دولت برخی فعالیت‌های عمومی را به عهده گرفت و ارتش را تقویت کرد و با فتح حبشه (که امروز اتیوپی نامیده می‌شود) در سال ۳۶ - ۱۹۳۵، از آن برای توسعه امپراتوری ایتالیا در آفریقای شمالی استفاده کرد. فاشیسم موفق به نظر می‌رسید زیرا نظم را در کشور بی‌نظم و ناامن برقرار کرده بود. مردم ایتالیا، موسولینی را تأیید می‌کردند، از این نظر که توانسته‌است «قطار را به موقع به حرکت در آورد».

موسولینی با اعلام این مطلب که فاشیسم یک فلسفه‌است سعی کرد برای رژیم خود احترامی کسب کند. او فرضیه‌اش را از عبارات پرطمطراق ولی بی معنایی چون «کشور، وجدان و اراده عمومی بشریت است» پر کرد. شعارهای مشهورش قابل فهم بود: «همیشه حق با موسولینی است»، «بحث نه، تنها اطاعت!»، «ایمان بیاورید، اطاعت کنید!، بجنگید!»

سایر دیکتاتورهای جناح راست دهه ۱۹۳۰ روش‌های سیاسی ایتالیایی فاشیست را تقلید کرده و آن را با اوضاع و شرایط و آداب و سنن کشور خود تطبیق دادند. برای مثال، در اسپانیا ژنرال فرانکو ارتش را با اشرافیت و کلیسای کاتولیک پیوند داد. رژیم فاشیست تا دهه ۱۹۷۵ به حیات خود ادامه داد. اما دیگر رژیم‌های مشابه مانند آلمان نازی و چند رژیم در اروپای شرقی (و حتی خود ایتالیای فاشیست) در جنگ جهانی دوم با شکست روبرو شدند.




[ دوشنبه 5 اردیبهشت 1390  ] [ 7:39 AM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0

ما مي‌خواهيم درباره اقتصاد و نه معناشناختي صحبت كنيم. با اين حال، از آنجا که اصطلاحات احساس‌برانگيز، ناروشن و معمولا گمراه‌كننده، غالبا نقش مهمي در استدلال‌هاي مرسوم در حوزه اقتصاد و سياست ايفا مي‌كنند، نیاز است ياد بگيريم چگونه چنين حقه‌بازی‌هايي را رديابي كنيم اگر خواهان حمايت از خويش در برابر استدلال‌هاي گمراه‌كننده هستيم. اين مطلب را بدين خاطر نوشته‌ام.

 

برخي كلمات و مفاهيم تقريبا مقدر شده است بذر سردرگمي بكارند. البته نمي‌خواهم بگویم كساني كه آنها را به كار مي‌برند الزاما نيت گيج و سردرگم كردن ما را دارند. بيشتر آنها بدل كلامي را رد و بدل مي‌كنند با اين باور كه سكه اصل هستند. من نمی‌گويم چنين اصطلاحاتي هميشه تقلبي و گمراه‌كننده هستند؛ هراز گاهي سكه‌هاي اصل هم يافت مي‌شود. پس پيشنهاد نمي‌دهم اصلا كاری با آنها نداشته باشيد- به راستي كه گریزی در استفاده از برخي از آنها نيست و در اين كتاب از آنها استفاده مي‌كنم، اما وقتي به اين كلمات برخورد مي‌كنيد و پيش از اينكه آنها را وارد ذهن خود كنيد حواستان كاملا جمع باشد. من قصد ندارم همه اين شرارت‌ها را برملا كنم، بلكه چندتايي را به باد انتقاد مي‌گيرم تا نشان دهم بايد دقت داشته باشيم. با چند اصطلاحي كه كاربرد گسترده دارند شروع مي‌كنم و سپس به سراغ آنهايي مي‌روم كه در اقتصاد يا سياست بيشتر كاربرد دارند.

اما پیش از توجه به اين نمونه‌هاي خاص، نگاه کوتاهی به يك خطاي معناشناختي بكنيم. در این خطا، معناي یک اصطلاح در وسط استدلال تغيير مي‌کند. براي مثال در یک مقاله به درستي اشاره مي‌شود كه توزيع قدرت سياسي بر تئوري‌هاي علمي تاثيرگذار است: براي نمونه، قدرت سياسي روي اينكه دولت چه نوع پروژه‌هاي تحقيقاتي را تامين مالي كند تاثير مي‌گذارد؛ بنابراين بر آنچه که دانشمندان كشف مي‌كنند تاثير مي‌گذارد. تا اينجا هيچ ايرادي وارد نيست، اما چند صفحه بعد، واژه «تاثير مي‌گذارد» به «تعيين مي‌كند» تغيير مي‌يابد و نتيجه مي‌گيرد كيفيت عيني شواهد اهميتی نداشته و تئوري‌هاي علمي ارزش حقيقي ندارند.

برخي اصطلاحات و عبارات پرکاربرد

«شايد»: جهش خلاف منطق از «شايد اينطور باشد» به «است»
با واژه ساده و ظاهرا بي‌غرض «شايد» شروع مي‌كنيم. اين واژه كاربرد كاملا مشروعي دارد، اما گاهي واقعا مساله‌ساز مي‌شود، چون كه با دو معناي بسيار متفاوت به كار مي‌رود. يك وقت از «شايد» استفاده مي‌شود تا صرفا نشان داده شود كه چيزي مي‌توانست اتفاق بيفتد و نمي‌توان اين امكان را رد كرد كه بگوييم اگر A رخ دهد، منجر به B خواهد شد. چون چيزهایی زیادی اتفاق مي‌افتد و A اثرات مستقيم و غيرمستقيم بسياري دارد، اغلب دشوار است منكر اين عبارت امكاني شويم كه بله، حقيقتا B شايد از A پيروي مي‌كند، اما چقدر احتمال آن مي‌رود؟ به ما گفته نشده است. در عين حال چند صفحه بعد، به طور ضمني، معناي «شايد» چنان تغيير مي‌كند كه نه فقط يك امكان، بلکه دلالت بر احتمال قابل توجهي دارد؛ به طوري كه جمله‌ای شبيه اين تحویل ما داده می‌شود: «نشان داديم A منجر به B مي‌شود.»

به‌علاوه برخي اوقات، چندين «شايد» خواننده را احاطه مي‌كنند. فرض كنيد A منجر به B مي‌شود، B ممكن است منجر به C، C به D،D به E و E به F شود. براي يافتن اين احتمال كه A منجر به F خواهد شد بايد احتمالات نشان داده شده به وسيله هر يك از اين شايدها را ضربدر هم كنيد. حتي اگر احتمال آنها مثلا 80 درصد بود (و مستقل از همديگر باشند)، زماني كه 80 درصد را پنج بار در خودش ضرب كنيد به احتمال 26 درصدي می‌رسیم. در عين حال ترديد دارم بسياري خوانندگان از همه جا بي‌خبر متوجه اين نكته شده باشند كه اگر چه هر گام در استدلال احتمال بالايي دارد، احتمال اينكه A به F منجر شود نبايد بالا باشد. پس معلوم می‌شود چرا استدلال‌هاي شيب لغزنده محبوبيت بالايي دارند. حواستان به زنجيره طولاني شايدها باشد.
«شايد»، تنها كلمه‌اي نيست كه باعث سردرگمي بين آنچه امكان دارد با آنچه احتمال دارد مي‌شود. «مي‌تواند» نيز قابليت ايجاد چنين آشفتگي دارد، اگر چه با حد و اندازه كمتر، چون كه دست كم به تفكيك بين امكان دارد و احتمال مي‌رود اشاره مي‌كند.
كمّي كردن احتمالات به شكل درصد يا نسبت، اغلب نيازمند دقتی بيشتر از آني است كه مي‌توانيم فراهم سازيم و در بيشتر زمینه‌ها نامناسب به نظر مي‌رسد، در حالي‌كه «ممكن است» يا «امكان دارد» اصطلاحات مبهمي هستند و اگر زياد استفاده شوند احساس دو پهلو حرف زدن به وجود می‌آید.

«توضیح دادن» چیزی، آيا «دليل» آن هم می‌شود؟
كلمه دمدمی ديگر «توضیح دادن» است. وقتي برخي رويدادها را به بخش‌هاي تشكيل‌دهنده آن جدا مي‌كنيم منطقي است به خواننده بگوييم اندازه هر كدام از اين بخش‌ها چقدر است، براي مثال اينكه افزايش سرمايه‌گذاري، 40 درصد افزايش GDP ما را توضیح می‌دهد (يعني نشان مي‌دهد يا برابر است). يا فرض كنيم برایتان سوال است كه چرا قيمت‌ها سال گذشته اينقدر زياد افزايش يافت. به شما گفته مي‌شود كه مثلا 80 درصد افزايش با قيمت خدمات و 20 درصد دیگر با قيمت كالاها قابل توضیح است. چنین اطلاعاتی مي‌تواند براي برخي اهداف مفيد باشد.

تا اينجا عالي است، اما مشكلي وجود دارد. اصطلاح «توضیح می‌دهد» را نه فقط مي‌توان به عنوان «نمايانگر است» بلكه به عنوان «باعث آن شده است» نيز خواند. اگر از مثال‌هاي بالا استفاده كنيم 40درصد افزايش GDP به علت افزايش سرمايه‌گذاري و 80 درصد تورم به علت افزايش قيمت خدمات است و اين چيز كاملا متفاوت ديگري است. بنگاه‌ها براي سرمايه‌گذاري مجبورند كالاهاي سرمايه‌اي بخرند و چون آنهايي كه در توليد اين كالاها مشغول هستند بخشي از درآمد تازه به دست آمده خود را خرج مي‌كنند، درآمد سايرين نيز افزايش مي‌يابد؛ به طوري كه افزايش سرمايه‌گذاري احيانا مسوول- به معناي علّي «توضیح دادن»- بيش از 40 درصد افزايش GDP بوده است. داستان مشابهي را مي‌توان درباره افزايش قيمت‌ها گفت. اينكه افزايش قيمت خدمات، 80 درصد افزايش كلي قيمت‌ها را توضیح می‌دهد- به معناي نمايانگر است، نه اینکه افزايش قيمت خدمات باعث 80 درصد افزايش كل قيمت‌ها شده است. آزمايش ذهني زير به آساني اين را نشان خواهد داد. فرض كنيد قيمت خدمات اصلا افزايش نيافته باشد، اما بانك مركزي باعث شود عرضه پول 5 درصد افزايش يابد. در اين حالت كه قيمت خدمات افزايش نمي‌يابد، مردم پول بيشتري دارند تا صرف ساير اقلام كنند. نتيجه اينكه، قيمت اين اقلام بيش از آنكه واقعا افزايش مي‌يافت افزايش یافته است. ثابت نگه داشتن قيمت خدمات، نرخ تورم را به ميزان 80 درصد كاهش نداده است. مثال ديگري مي‌آوريم: مركز تحقيقات تغييرات اقليمي تيندال برآورد كرد كه در سال 2004، خالص صادرات توضیح‌دهنده 23 درصد انتشار گازهاي گلخانه‌اي چين است. فرض كنيد چين صادراتش را كاهش داده بود و براي اينكه جلوي افزايش شديد بيكاري را بگيرد، در عوض تقاضاي داخلي را تحريك كرده باشد. خالص صادرات آن حالا ديگر 23 درصد انتشار آلودگي به حساب نمي‌آيد، اما آيا ميزان انتشار آلودگي چين كمتر شده است؟

«علت ريشه‌اي»: امتياز دادن به يك علت
مثالی ديگر از يك اصطلاح مغشوش و اصطلاحي كه من ترديد دارم اثر روشنگري در بيشتر استدلال‌ها داشته باشد، «علت ريشه‌اي» است. ما همه مي‌دانيم كه گياهان از ريشه رشد مي‌كنند و اينكه معلول‌ها از علت‌ها ظاهر مي‌شوند، پس چرا دو كلمه را تركيب نکرده و استعاره‌ای از طبيعت را استفاده نكنيم؟ دليل قانع‌كننده‌اي هست. چون عليت مفهوم به شدت پيچيده و مشكلي است، از آن مي‌گذريم و به بخش «ريشه‌ها» نگاه مي‌كنيم. آيا اين هيچ معنايي دارد يا مثل كلمه «منظم» كه روزنامه‌نگاران اغلب به «جنگ» مي‌افزايند و جنگ منظم مي‌سازند صرفا روش استفاده از دو كلمه است؛ در حالي‌كه يك كلمه را هم مي‌توان به كار برد؟ لزوما نه، چون که دو مورد استفاده يكي مجاز و ديگري غیرمجاز دارد. اينجا يك مثال از مورد مجاز مي‌آوريم. فرض كنيد ما سه علت مهم از يك پديده شناسايي كرديم. سپس كسي اشاره مي‌كند كه اين سه علت به ترتيب، همگي يك علت واحد دارند. آن علت پس شايسته صفت «ريشه‌اي» خواهد بود.

اما هميشه «علت ريشه‌اي» به اين شيوه به كار نمي‌رود. در عوض، كلمه «ريشه» استفاده مي‌شود تا يواشكي وارد ايده‌اي شود كه اين علت خاص نسبتا مهم‌تر يا با ارزش‌تر از هر علت ديگري است. من مي‌گويم «يواشكي وارد مي‌شود» چون معمولا هيچ دلايلي ارائه نمي‌شود كه چرا اين علت بايد جدا شود. احتمال زيادي دارد كه وقتي كسي مي‌گويد «علت ريشه‌اي جنايت، فقر است» او آن را علت ريشه‌اي مي‌نامد نه عمدتا، چون كه معتقد است فقر بنيان همه علت‌هاي ديگر است كه او مي‌تواند فكر كند، بلكه چون او فكر مي‌كند كاهش فقر يك هدف سياست‌گذاري مهم به دلايل ديگري نيز هست. فرض كنيد يك محافظه‌كار مي‌گويد: «علت ريشه‌اي جنايت، افول انسجام خانوادگي است،» و يك ليبرال جواب مي‌دهد: «نه علت ريشه‌اي، فقر است.» آنها دو چيز مشترك دارند؛ هر دو به علت جنايت اشاره مي‌كنند و ادعا مي‌كنند- بدون آوردن هيچ توجیهي- كه اين علت خاص بسيار مهم‌تر يا قابل توجه‌تر از ساير علت‌ها است.

نمي‌خواهم بگويم همه علت‌ها برابر هستند و وقتي درباره علت‌هاي X صحبت مي‌كنيم بايد همه شرايط مورد نياز براي رخ دادن X را فهرست كنيم. چنين كاري ناممكن است. مي‌توان به همه علت‌ها به جز يكي به عنوان علل پيش‌زمينه برخورد كرد و روي آن يكي متمركز شويم كه مي‌خواهيم تاكيد نماييم، اما بايد بتوانيم دلايل خوبي بياوريم كه چرا ما اين يكي و نه ديگران را انتخاب كرديم يا دليلی براي فكر كردن بدهيم كه آن يك اهرم آماده براي كنترل كردن X به ما مي‌دهد. صرف اينكه آن را علت ريشه‌اي بناميم كفايت نمي‌كند. به جاي «ريشه»، از«اساسي»، «بنيادي» و غير آن استفاده کنیم هم همین‌طور است؛ نياز به يك تبيين و نه كلمه جانشين است.

برخي اصطلاحات و عبارات مرتبط با اقتصاد و سياست

1- «چپ» يا «راست» يا فقط گيج‌كننده؟
انقلاب فرانسه برخي چيزهاي خوب و برخي چيزهاي بد داشت. در بين چيزهاي بد یکی اين بود كه در مجلس ملي، اعضاي محافظه‌كارتر در سمت راست و اعطاي راديكال‌تر در سمت چپ مي‌نشستند. انگار اين باعث ايده ساده انگارانه‌اي شد كه مي‌توان هندسه مسطح را در علم سياست به‌كار برد و هر كسي را به صورت چپ يا راست طبقه‌بندي کرد. اين فرض ساده‌انگارانه است؛ چون فرض مي‌گيرد همه سياست را مي‌توان به مقوله واحدی تقليل داد يا مردمي كه در يك موضوع، موضع چپ مي‌گيرند معمولا در ساير موضوعات همچنين رفتاري دارند و همين ماجرا براي راست هم برقرار است. برخي اوقات يكي از اين دو شرط برقرار است، اما برخي اوقات هيچكدام برقرار نيست. براي مثال فاشيسم يا پوپوليسم معاصر آمريكايي در كجا قرار مي‌گيرد؟ يا بر همين منوال وقتي دموكرات‌ها عليه تجارت آزاد و جمهوری‌خواهان به نفع آن سخن مي‌گويند چه كسي چپ و چه كسي راست است؟
اگر اصطلاحات «چپ» و «راست» در بستر سياسي معاصر تقريبا نامنسجم هستند، درباره «ليبرال» و «محافظه كار» چه مي‌گوييم؟ آنها نيز در هم برهم هستند. مشكل تا حدي اين است كه حزب دموكرات، برخي مواضع اصلي برگزيده است كه قانونا مي‌توان «ليبرال» ناميد و حزب جمهوريخواه برخي مواضع برگزيد كه مي‌توان قانونا «محافظه‌كارانه» نامید، ساير مواضعي كه دموكرات‌ها برگزيدند تا كشش و جذابيت خود را در نظر راي‌دهندگان معين افزايش دهند «ليبرال» نامیده می‌شود و حالتي مشابه براي جمهوريخواهان صادق است.
سه انتخاب در برابر من وجود دارد: تلاش در بسط يك مجموعه منسجم از اصطلاحات جايگزين؛ كلا اجتناب از مفاهيمي مثل ليبرال و محافظه‌كار يا استفاده از اين اصطلاحات (يا هم‌خانواده‌ها) به همان معناي غيردقيق روزمره. اولين اينها نيازمند يك كتاب درباره انديشه سياسي است كه اين كتاب، آن نيست. انتخاب دوم، اینكه از اين اصطلاحات دوري گزينيم، نيازمند درازگويي‌هاي بي‌جایی است كه احيانا منجر به آشفتگي بيشتري مي‌شود تا روشنگر باشد؛ بنابراين من با پوزش از خوانندگان، اصطلاحات «ليبرال» و «محافظه‌كار» را در نسخه متعارف و غيردقيق‌شان استفاده مي‌كنم.

2- بوروكراسي
ما معمولا بوروكراسي را با دولت يكي مي‌گيريم و محافظه‌كاران از نفرت ذاتي ما نسبت به بوروكراسي به عنوان استدلال محكم سياسي عليه دخالت دولت استفاده مي‌كنند. مثل اواسط دهه 1990 که طرح بيمه تندرستي كلينتون را عقيم كردند، اما شناسايي بوروكراسي به عنوان بيماري منحصرا دولتي، اشتباه است، چون بوروكراسي ويژگي منتسب به همه سازمان‌هاي مدرن امروزي است. سازمان‌هاي بزرگ براي جلوگيري از ناسازگاري و مهار تصميمات خودسرانه توسط كاركنان سطح پايين و متوسط و نيز جلوگيري از گرفتن تصميمات متضاد با اهداف سازمان، بايد انعطاف‌پذيري را فدا كرده و با اهداف مكتوب رسمي فعاليت كنند كه همان بوروكراسي است. مالك- مدير فروشگاه كوچك توان چانه‌زني با مشتري خود را دارد که در صورت نیاز قيمت را كاهش دهد، اما اگر فروشگاه بزرگ زنجيره‌اي به فروشندگان خود اجازه مي‌داد آزادانه چانه‌زني كنند، احتمال داشت قيمت‌ها را به ویژه براي دوستانشان، بسیار زياد پايين بياورند، چون آنها انگيزه اندكي براي حداكثرسازي سود فروشگاه دارند. به همين ترتيب اگر شركت بيمه حوادث از قواعد رسمي پيروي نكند و به ارزیابان خود بگويد از فهم متعارف استفاده كنند، پراكندگي‌هاي بسيار زيادي در برخورد با مطالبات مشابه وجود خواهد داشت.
پس چرا ما اينقدر زياد درباره بوروكراسي دولتي و بسيار كمتر درباره بوروكراسي بخش خصوصي مي‌شنويم. يك تبيين كه در ادامه به آن خواهم پرداخت اين است كه به دلايل روشن و منطقي، بوروكراسي بيشتري در دولت داريم. تبيين ديگر، تقسيم كار عجيب و غريبي است كه طبق آن، محافظه‌كارها، به انتقاد شديد از دولت مي‌پردازند كه بوروكراتیک است در حالي‌كه ليبرال‌ها به انتقاد از بنگاه‌هاي خصوصي مي‌پردازند كه زيادي حريص هستند. در واقعیت امر هم بنگاه‌ها بوروكراتيك بوده و هم دولت حريص است. بيشتر نهادهاي دولتي مشتاق افزايش بودجه خود هستند. سوم، گاف‌هايي كه بوروكراسي‌های دولتي مي‌دهند خوراك خوبي براي رسانه‌ها است. حس طغيان ما را عليه كساني كه قوانين را بر ما تحميل کرده و مثل فرادست عمل مي‌كنند، تحريك مي‌كند. يك گزارش خبري كه نيروي هوایی 7 هزار دلار بابت قهوه‌جوش داده است خوانندگان مشتاقي پيدا مي‌كند، به ویژه اگر به آنها گفته نشده باشد هواپيماهاي تجاري نيز حدود همين مبلغ را براي قوه‌جوش در هواپيماهايي به همان بزرگي هواپيماهاي نفربر نيروي هوايي مي‌پردازند و ما بسياري ماجراهاي وحشتناك بوروكراتيك درباره بنگاه‌هاي خصوصي نمي‌شنويم؛ چون روزنامه‌نگاران دسترسي كمتري به آنچه در آنجا مي‌گذرد دارند. به طور كلي بايد مراقب ماجراهاي هراس‌برانگیز رسانه‌ها بود. از اين واقعيت كه برخي رفتار شرارت‌بار توجه رسانه‌اي زيادي دريافت مي‌كند می‌فهمیم كه آنها بسيار غيرمعمول بوده و حالت عادي ندارند.
همان‌طور كه اشاره شد، ادارات دولتي جداي از تاثیر اندازه معمولا بسيار بزرگ‌ترشان، حقيقتا در مقايسه با بنگاه‌هاي خصوصي آمادگي بيشتري برای ابتلاشدن به بيماري بوروكراتيك دارند و همين‌طور هم بايد باشد. در بنگاه‌ها، كاركناني كه با عموم سروكار دارند در معرض نظارت دقيق مديراني هستند كه در خدمت هدف كسب و كار يعني حداكثرسازي سود مي‌باشند، نسبت به كاركنان دولتي كه تحت نظارت راي‌دهندگان هستند؛ بنابراين كاركنان دولتي بايد مقيد به قوانين بيشتري باشند. به‌علاوه در مورد بيشتر فعاليت‌هاي دولتي، هيچ معيار روشني نداريم كه كارآيي مدير را قضاوت نماييم؛ بنابراين قدرت صلاحديدي دادن به آنها خطرات بيشتري دارد. بيشتر بنگاه‌ها مي‌توانند به مديران خود قدرت صلاحديدي قابل‌ملاحظه‌اي در استخدام و اخراج كاركنان بدهند؛ چون آنها مي‌دانند مدير انگيزه استخدام و حفظ كارآترين نيروي كار را دارد؛ رتبه شایستگی وی به آن بستگي دارد. در عوض دولت‌ها متكي به نظام خدمات كشوري هستند. آنهايي كه از بوروكراسي دولتي شكايت مي‌كنند حتي شاكي‌تر خواهند شد اگر ما به «نظام تاراج و غنيمت» قديم بازگرديم، نظامی كه به حزب برنده شده در قدرت اجازه مي‌داد تا كاركنان متعلق به حزب ديگر را اخراج كند و هواداران خويش را به استخدام درآورد.

3- «طبقه متوسط»
«طبقه متوسط» دقيقا چيست؟ بيشتر آمريكايي‌ها خودشان را طبقه متوسط مي‌نامند، اما اين اصطلاح همچنين براي کسانی به كار مي‌رود كه درآمدشان رقم زيادي از ميانه درآمدها بيشتر نيست و اينكه با «بيشتر مردم» متفاوت است. در اوقات ديگر براي نشان دادن مردمي كه فقير نيستند يا مردمي كه ارزش‌هاي معيني را پاس مي‌دارند يا مردم «مورد احترام» يا «ما» به كار مي‌رود.
از يك جنبه، معناي بي‌ثبات اصطلاح «طبقه متوسط» نقش دولت را گسترش داده است. وقتي برخي گروه‌هاي همسود در جست‌وجوي حمايت عمومي براي برنامه دولتي‌ای هستند كه به آن گروه نفع مي‌رساند، اغلب خودشان را «طبقه متوسط» مي‌نامند، تصوير خانواده سختكوش طبقه كارگر را در نظر مجسم مي‌سازند كه عليه بدشانسي‌هاي روزگار مبارزه مي‌كند تا اهداف خود را تامين كند، وقتي در واقع اكثر اعضاي آن از امكانات نسبتا عالي برخوردارند. يا مي‌تواند برنامه پيشنهادي را ابتدا به خانواده‌هايي محدود سازد كه بيشتر مردم به تقريب طبقه متوسط ملاحظه مي‌كنند و سپس طي سال‌ها، قدم به قدم، سقف درآمد حائز شرايط بودن را بالا ببرد تا اينكه «طبقه متوسطی» كه برنامه پوشش مي‌دهد ثروتمندان را نيز شامل گردد، اما از جهت ديگر، استفاده گسترده اصطلاح «طبقه متوسط»، نقش دولت را كاهش داده است؛ چون با وجود مردم حتي نسبتا فقير كه خودشان را طبقه متوسط ملاحظه مي‌كنند، پشتيباني سياسي براي برنامه‌هاي کمک به فقرا کمتر می‌شود.

4- كالاهاي لوكس ضروري يا كالاهاي ضروري لوكس
هنگامي كه درباره خريدهايمان فكر مي‌كنيم، «ضروري» و «لوكس» اصطلاحات راحتي هستند چون در اين مورد، معيار آسان خريدهاي عادي خودمان را در اختیار داريم كه به ما اجازه مي‌دهد بگوييم آيا بايد حداقل يك كم احساس گناه در مورد خريدمان داشته باشيم يا خير، اما چنين معيارهايي ذهني بوده و از شخصي به شخص ديگر فرق مي‌كند و بستگي به درآمد و سليقه افراد دارد. براي مثال زماني لوله‌كشي آب گرم كالاي لوكس محسوب مي‌شد؛ بنابراين مفهوم لوكس بودن براي اقتصاددانان كاربرد اندكي دارد و بهتر است به اخلاق‌گراياني سپرده شود كه به تقبيح عيب و ضعف‌هاي نوع بشر مشغول هستند.
اگر مفهوم كالاهاي لوكس را كنار بگذاریم، مفهوم عكس آن يعني كالاهاي ضروري را نيز مي‌توانيم رها كنيم. هر از گاهي عده‌اي از مردم سعي كرده‌اند جان تازه‌اي به ايده كالاهاي ضروري ببخشند و استدلال مي‌كنند كه ما نياز به حداقل مقدار غذا، پوشاك و سرپناه براي زنده‌ماندن داريم. به‌علاوه براي اينكه ما موجودات اجتماعي بتوانيم در حد مناسبي به وظيفه خود عمل كنيم نياز به رفع حداقل معين مصرف به ویژه در پوشاكي داريم كه جامعه ما ايجاب مي‌كند. سپس همه مخارج ديگر را بايد لوكس ناميد، اما «نيازهاي اجتماعي» را نمي‌توان به روشني از هم‌جدا كرد، به‌طوري كه آنچه ما لوكس مي‌ناميم تقريبا دلبخواهي است و هيچ لطفي ندارد كه بگوييم كالاهاي معين مثل غذا، ضروري هستند به طوري كه براي مثال خريد غذا بايد از ماليات بر فروش دولتي مستثنا گردد. همه غذاها ضروري نيستند. شكلات گران قيمت بلژيكي كه من مي‌خرم ضروري نيست. روي هم‌رفته بهتر است تعريف جورج استيگلر را برگزينيم كه كالاي لوكس چيزي است كه ما فكر مي‌كنيم ساير مردم بايد بدون آن زندگي كرده و كاري به آن نداشته باشند. اين حداقل باعث مي‌شود از قضاوت ارزشي كه در ذات اصطلاحاتي مثل لوكس و ضروري هستند خودداري كنيم.
با اين‌حال، اقتصاددانان در برابر پافشاري مردم به اين كه دسته‌بندي به نام «ضروري» و «لوكس» وجود داشته باشد، تسليم شده‌اند. از اين رو، آنها با ارائه تعريفی خيلي دقيق اجازه داده‌اند تا مردم به آن بحث برگردند؛ ضروري‌ها كالاها و خدماتي هستند كه هنگام افزايش درآمدمان، درصد كوچك‌تري از درآمد را صرف آن مي‌كنيم و لوكس‌ها كالاها يا خدماتي هستند كه درصد بزرگ‌تري از درآمدمان را صرفشان مي‌كنيم، اما با همه اينها، اقتصاددانان به ندرت اين اصطلاحات را به كار مي‌برند.

5- آيا واقعا اتلاف منابع داريم؟
هر كسي به مخالفت با اتلاف منابع برمي‌خيزد و حجم زيادي از اتلاف در دولت ديده مي‌شود؛ بنابراين تعجبي ندارد كه سياستمداران به خصوص از جناح محافظه‌كار، وعده حذف اتلاف‌ها را بدهند. همچنين تعجبي ندارد كه آنها عمدتا شكست بخورند چون هزینه‌ای که به نظر یک شخص اتلاف می‌آید، برنامه ارزشمند شخص ديگري است. شايد شما پشتيباني بنياد ملي علوم از پژوهش‌هاي اقتصادي را اتلاف منابع و بيمه دولتی سيلاب‌ها را برنامه ارزشمندي ببينيد، در حالي‌كه من دقيقا عكس آن فكر مي‌كنم. تا زماني كه ما نتوانيم به توافق بيشتري برسيم كه اكنون چه چيزي اتلاف منابع است، اتلاف افزايش خواهد يافت حتي اگر مقامات دولتي به سختي و هوشمندي سعي كنند جلوي آن را بگيرند و سياستمداران جناح راستي با تقبيح كردن آن خودي نشان ‌دهند.

6- تجارت: «آزاد» يا «منصفانه»
چيزي كه به طرفداران تجارت آزاد كمك مي‌كند اشاره ضمني مثبتي است كه واژه «آزاد» دارد. مخالفان تجارت آزاد هم با آن برتري به مخالفت برمي‌خيزند، اما نه با حمايت از تجارت «غيرآزاد» يا «محدودشده»، بلكه با تجارت «منصفانه». منظور آنها اين است كه غيرمنصفانه است به واردكنندگان اجازه دهيم از برتري دستمزدهاي پايين‌تر در ساير كشورها استفاده كنند و توليدكنندگان داخلي را از بازار به بيرون برانند و باعث شوند كارگران‌شان مشاغل خود را از دست بدهند، اما آيا «منصفانه» است كه كارگران بسيار فقيرتر در كشورهاي خارجي را از فرصت رقابت كردن با كارگران پولدارتر در آمريكا محروم سازيم؟ چنين رقابتي، در عین حال که دستمزد برخي كارگران آمريكايي را پايين مي‌آورد، دستمزد كارگران خارجي را بالا مي‌برد و چون كه اينها كمتر از همتايان آمريكايي خويش درآمد كسب مي‌كنند، نابرابري درآمدي جهاني كاهش مي‌يابد.
7- ماليات بر مردن
ماليات گرفتن از يك شخص به اين خاطر كه در حال مردن است هم غيرعادي و هم ناعادلانه به نظر مي‌رسد، به طوري كه دولت بوش دوم با نامگذاری ماليات بر املاك به عنوان «ماليات مرگ» موفق شد آن را دست‌کم به طور موقت از دستور كار مجلس نمايندگان خارج كند، اما اين ماليات بر مردن نيست، ماليات بر املاك و مستغلات بزرگي است كه به وارثان رسيده است. شما مجبور نيستيد آن ماليات را بپردازيد تا اجازه مردن بيابيد و بيشتر مردم فقیر بدون پرداخت آن مي‌ميرند. در سطح كلي، اثرات آن شبيه ماليات بستن بر دريافت‌كنندگان ارثيه است که نه عجيب و نه ناعادلانه به نظر مي‌رسد. استدلال‌ها در اين مورد بايد تبديل به بحثي شوند كه آيا ثروتمندان مجاز هستند همه ثروت اين جهاني خويش را به وارثان خود انتقال دهند- وقتي وارثان آنها پيش از اين هم از دسترسي بیشتر و بهتر به تحصيلات، مدارس، سفرها، دوستان و محيط نفع فراواني برده‌اند.
8- آيا رشد بايد پايدار باشد؟
به ما گفته شده است كه هدف بايد رشد «پايدار» باشد و چيزي در اين ميان هست که توجه را اگر چه فقط غيرمستقيم به این نکته متمرکز می‌سازد كه برخي اوقات اثرات نامطلوب رشد بر اثرات مطلوب آن غلبه مي‌كند. این واژه همچنين ما را ترغيب مي‌كند، تا نه فقط به اثرات حال بلكه به اثرات آينده هم نگاهي داشته باشيم و اين البته مهم است، اما به صورت دستوری خاص‌تر، اشتباه فهميده مي‌شود. فرض كنيد كالاي بادوام جديد مثل رايانه يا تلويزيون در بازار ظاهر مي‌شود و كاملا محبوبيت مي‌یابد. به طوری که به سرعت رشد خواهد كرد تا استفاده از آن همه جاگير شود و پس از آن آهسته‌تر رشد مي‌كند. آيا بهتر اين بود كه با نرخ پايداري رشد مي‌كرد تا خريداران بالقوه را به مدت طولاني‌تري منتظر نگه دارد؟ يا به اقتصاد در سطح كلان نگاه كنيم. فرض كنيد يك سياست باعث مي‌شود درآمد سرانه با نرخ 5درصد در سال بعد و با نرخ 2 درصد پس از آن رشد كند، در حالي كه سياست ديگر باعث مي‌شود تا درآمد سرانه با نرخ 2 درصد در همه سال‌ها رشد نمايد؟ آيا سياست اولي ترجيح ندارد؟ بلي، رشد پايدار به نظر گرم، دلپذير و معقول مي‌آيد اما آيا آن هميشه بهتر از رشد ناپايدار است؟ من گمان مي‌كنم همه چيزي كه طرفداران رشد پايدار مي‌خواهند بگويند اين است كه ما بايد حواسمان به اثرات محيط‌زيستي باشد. از اين جهت حق با آنها است اما چرا نياييم و فقط آن را بگوييم؟
9- «دموكراتيك» يا «برابرخواه»
شيوه استفاده از كلمه «دموكراتيك» اغلب دو معناي متمايز را مخلوط مي‌كند. يكي از آنها نظام دولتي بر پایه انتخابات با حق راي همگاني است در كنار قوانيني كه به مخالفان فرصت كافي براي فعالیت سیاسی مي‌دهد تا دولت را در انتخابات بعدي بركنار سازند. معناي ديگر آن برابرخواهي است، مثل زماني كه كسي يادآوري مي‌كند: «فرستادن بچه‌هايتان به مدرسه خصوصي دموكراتيك نيست.» چنين استفاده‌اي از اصطلاح «دموكراسي» كه نشان از برابرخواهي دارد، سلاح قدرتمندي در اختيار برابرخواهان مي‌گذارد. عملا همه آمريكايي‌ها احساسات مثبت قوي درباره دموكراسي به معناي اولي آن اصطلاح دارند؛ بنابراين زماني كه آنها به مخالفت با سياست‌ها و رويه‌هايي مي‌پردازند كه برچسب «دموكراتيك» خورده‌اند احساس خوبي ندارند، حتي اگر اينها فقط در معناي دومي خود دموكراتيك باشند. در عين حال بسياري از آنها در مخالفت با سياست‌هایی که تحت عنوان برابرخواهانه عرضه می‌شوند درنگ نمي‌كنند.
10- آيا حرص و آز تا اين حد بد است؟
قطعا حرص نام بدي يافته است، اما حرص دقيقا چيست؟ وقتي آدم به خوبي تغذيه شده‌اي را مي‌بينيم كه به سرعت غذا را قورت مي‌دهد، در حالي‌كه نگاه حريصانه‌اي به تكه غذای باقيمانده در ديس مي‌اندازد يا وقتي بچه‌اي را مي‌بينيم كه اسباب بازي‌هاي بسياري دارد و اسباب بازي‌ها را از ساير بچه‌ها چنگ مي‌زند، پس من مي‌توانم بگويم «بله، اين همان حرص است.» اما در علم اقتصاد مسائل معمولا به همين سادگي نيستند. چند سال قبل نيويورك تايمز مقاله‌اي درباره ماهيگيري بيش از حد در خليج كاليفرنيا منتشر كرد با اين عنوان كه «در مكزيك، حرص ماهیگيران ماهي‌ها را نابود می‌کند.» مقاله فعاليت‌هاي شركت‌ها، دولت‌هاي محلي و ماهيگيران را توصيف مي‌كرد، بسياري از اين ماهيگيران ظاهرا آدم‌هاي فقيري بودند كه براي زنده ماندن وابسته به اين فعاليت بودند. آيا نيويورك تايمز مجاز بود آنها را حريص توصيف كند؟ آيا امكان استفاده از كلمه «حريص» وجود داشت چون شركت‌ها نيز در ماهيگيري دخيل بودند؟ اگر اينطور است آيا اين شركت‌ها «حريص» بودند چون كه آنها سعي دارند سود هنگفتي به جيب بزنند يا اينكه آنها فقط سود عادي كسب مي‌كنند؟ گزارش هيچ چيز به ما نمي‌گويد و آيا خود روزنامه هم با كسب سود هنگفت مخالف است؟
سه پرسش دردسرساز ديگر در اين‌باره وجود دارد كه منظور ما از حرص و برداشت ما نسبت به آن چيست: فرض كنيد يك فرد دانشگاهي مشتاق است به مقالاتش مرتب ارجاع داده شود كه سنجه مرسوم دستاورد علمي است. پس او در مقالات خود استناد غيرضروري به مقالات همكاران خود مي‌كند به اين اميد كه آنها معامله به مثل خواهند كرد. آيا او آدم حريصي است يا اينكه براي صحبت كردن درباره حرص بايد پولي هم در میان باشد؟ اگر اينطور است پس احتمالا برخي از «گفت‌وگوها درباره حرص» چيزي بيش از تلاش دانشگاهيان زهدفروش (كه بيش از آنكه با پول پاداش بگيرند با اعتبار دانشگاهي پاداش مي‌گيرند،) براي اين نيست كه ادعا كنند آنها از لحاظ اخلاقي بر اهالی كسب و بازار كه پاداش‌شان عمدتا به شكل پولي مي‌آيد برتري دارند. دوم اينكه در جایی كه دانشگاهيان و روزنامه‌نگاران نيز به پاداش‌هاي پولي متوسل مي‌شوند، آيا آنها مصون از گناه حرص هستند، چون كه پاداش‌هاي پولي آنها به صورت حقوق و نه سود مي‌آيد؟ سوم اينكه چرا روشنفكران و رسانه‌ها اين حد زياد با رذيلت حرص مشكل دارند تا با ساير رذيلت‌ها؟ آيا علت اين است كه آنها خودشان را كمتر حريص‌تر از ساير طبقات فرادست مي‌بينند و بنابراين همدردي كمتري با گناه حرص مي‌كنند تا با ساير گناه‌ها؟ اين روزها كمتر درباره گناه غرور و خودپسندي مي‌شنويم.

سرانجام اينكه مگر قرار نيست شركت‌ها سودشان را حداكثر سازند؟ آيا با اين كار وظيفه امين بودن خود نسبت به سهامداران را به درستی انجام نمی‌دهند و نیز نيرويي كه آنها را وارد مي‌سازد تا به دنبال تخصيص کارآی منابع باشند؟ گفتن اينكه آنها بايد فقط به دنبال سود «معقول» و نه سود «شرم‌آور» باشند پاسخ كافي نيست. چگونه اين اصطلاحات را تعريف كنيم؟ به‌علاوه اگر سودها در حد قابل توجهي نوسان مي‌كند شايد نياز به سودهاي شرم‌آور در يك سال باشد تا زيان‌هاي سنگين‌ وارده در سال‌هاي ديگر را جبران نمايد. به همين ترتيب، در مورد سرمايه‌گذاري‌هاي بسيار پرريسك، نياز به چشم‌انداز سودهاي شرم‌آور در صورت موفقيت سرمايه‌گذاري است تا به عنوان يك طعمه و جذبه براي جبران احتمال بسيار بيشتر ضرردهي باشد.
اما منظور اين نيست كه همه حرص‌ها فضيلت هستند. وقتي آدام اسميت نفع شخصي را تحسين مي‌كرد، آنچه در ذهنش داشت نفع شخصي روشنگرانه بود و اين اغلب مستلزم حساسيت اخلاقي به مطالبات ديگران است. مثلی در وال استريت هست كه مي‌گويد: «مي‌توان با موضع گاو صفت (خوش‌بینانه) پول درآورد، مي‌توان با موضع خرس صفت (بدبینانه) پول درآورد، اما نمي‌توان با موضع خوك‌صفت (حریصانه) پول درآورد.».

11- بد استفاده كردن از «بهره‌كشي»
بهره‌کشی مثل حرص واژه‌اي است كه تقبيح آن آسان‌تر از تعريف آن است. براي گفت‌وگوي جدي درباره كارگراني كه استثمار شدند نياز به معياري براي تعيين دستمزد مناسب داريم و اين همان جايي است كه مشكل ايجاد مي‌شود. از جنبه احساسي- اما نه فكري- ارضاكننده است كه دستمزد مناسب را حداقل در سطح دستمزد معيشتي تعيين كنيم، اما دو مشكل به‌وجود مي‌آيد. نخست، خود اصطلاح «دستمزد معیشتي» مبهم است. اگر استانداردهاي كشورهاي صنعتي را به‌كار ببريم، پس بيشتر كارگران در بيشتر كشورهاي در حال توسعه استثمار مي‌شوند، اما وقتي مي‌گوييم حتي كارگراني كه در كشورشان بيش از دستمزد ميانه دريافت مي‌كنند دستمزد معيشتي دريافت نكرده‌اند چه معنايي پيدا مي‌كند؟ دوم اينكه آيا معني دارد درباره كارگر استثمارشده صحبت كنيم اگر دستمزد وي برابر با ارزش آنچه او توليد مي‌كند باشد يا به طور دقيق‌تر برابر بهره‌وري نهايي وي، يعني تغيير در ارزش محصول به علت اينكه او را استخدام كرديم؟ و چگونه مي‌توان گفت آن مبلغ چقدر است و چرا فرض مي‌كنيم حداقل برابر با دستمزد معيشتي است؟ حداقل يك پيش فرض وجود دارد كه با فرض بازارهاي كار و محصول معين، كلا به كارگران معادل محصول نهايي آنها پرداخت مي‌شود، چون اگر محصول نهايي كارگران از دستمزدشان تجاوز كند، بنگاه انگيزه می‌یابد كارگر بيشتري استخدام نمايد تا هر دو به برابري برسند. مسلما اين پيش فرض كاملا قوي نيست چون بنگاه‌هايي دیده می‌شوند كه دستمزدهاي بسيار متفاوتي براي همان نوع كار مي‌پردازند، اما در سطح كلي كه نگاه كنيم پيش‌فرضی منطقي به نظر مي‌رسد. پس این همه صحبت درباره استثمار برنامه‌ريزي شده چه می‌شود؟ هيچ‌كدام از اينها منكر اين نيست كه در برخي كشورها، مواردي از استثمار، در برخي كشورها حتي بردگي وجود داشته است، اما آن استثمار، ويژگي ذاتي و منظم نظام بازار نيست.

12- بنگاه‌هاي بزرگ يا فقط بنگاه‌ها
درباره بنگاه‌هاي بزرگ چيزهاي زيادي به ما گفته شده است مثل اينكه فقط دغدغه سودآوري دارند. به خاطر استدلال فرض كنيد همه اين اتهامات درست باشد. هنوز اين پرسش باقي است كه چرا کسانی كه چنين ادعايي می‌کنند اينقدر شرم دارند كه فقط درباره شركت‌هاي بزرگ مي‌گويند به جاي اينكه درباره شركت‌ها به طور كلي بگويند. آيا بنگاه‌هاي بزرگ‌تر توجه بيشتري به سود دارند و حريص‌تر از بنگاه‌هاي كوچكتر هستند؟ من ترديد دارم. اگر چه كساني كه بنگاه‌هاي بزرگ را مديريت مي‌كنند معمولا منافع شخصي عظيمي در سودآوري بنگاه‌هايشان دارند، به نظر احتمال بالايي دارد كه وقتي به صورت درصدي از ثروتشان يا درصدي از ارزش ويژه بنگاه محاسبه مي‌شود منافع آنها كمتر از مديران بنگاه‌هاي كوچك مي‌شود، به طوري كه آنها انگيزه كمتري دارند تا هر سنت سود بالقوه را آنا بگيرند. احتمالا چنین اثری با اين واقعيت كه مديران بنگاه‌هاي بزرگ تماس‌هاي شخصي كمتري با مشتريان و كاركنان خود نسبت به مديران بنگاه‌هاي كوچك دارند خنثي شده يا حتي بيشتر از خنثي مي‌شود. اعتراف مي‌كنم كه من داده‌هايي ندارم تا از اين حدس پشتيباني كند اما آنهايي هم كه اتهامات خود را بر شركت‌هاي بزرگ متمركز كردند داده‌اي ندارند. آيا احتمال اين است كه منتقدان بر «شركت‌هاي بزرگ» تمركز مي‌كنند چون بيشتر ما احتمال بيشتري می‌رود كه مديران اجرايي كسب و كارهاي كوچك را نسبت به شركت‌هاي بزرگ مي‌شناسيم (و انسان بودن آنها را ارج مي‌نهيم) ؟ آيا آنها، كسان ديگر را شيطان و ديو نشان مي‌دهند.
13- قانون عرضه و تقاضا
اينكه آيا علم اقتصاد «قوانينی» به معناي علوم فيزيكي دارد يا خير، به هيچ وجه روشن نيست؛ تنها مثال غالبا ذكر شده اين است كه به فرض ثبات ساير شرايط، قيمت پايين‌تر باشد مقدار بيشتري خريداري مي‌شود. با همه اينها برخي مردم به ما اطمينان خاطر مي‌دهند كه: «شما نمي‌توانيد قانون عرضه و تقاضا را باطل كنيد.» شايد شما نتوانيد، اما مي‌توانيد يا بايد بتوانيد آنچه را منظورتان است توضیح دهید. در حالي‌كه اگر اين عبارت به دقت محدود شود درست است، اما درست نيست اگر به صورت چماقي استفاده شود (كه اغلب همين كار هم مي‌شود) و به پيشنهاد براي دخالت دولت حمله گردد. فرض كنيد دولت از محل پايين آوردن سهم بيمه‌اي كه به پزشكان پرداخت مي‌كند هزينه‌هاي گسترش بيمه تندرستي را تامين نمايد. اگر کسانی كه مخالف هستند این ادعا را مطرح کنند که قانون عرضه و تقاضا مي‌گويد چنین كاری باعث خواهد شد برخي بيماران بيمه‌شده دولتي در پیدا کردن پزشك دچار مشكل بيشتري شوند، حق با آنها است- اما فقط تا حد محدودي، چون كه بيشتر پزشك‌ها نمي‌توانند بدون پذيرش تعدادي بيمار بيمه شده دولتي در كسب و كار باقي بمانند - و البته اگر منظور آنها اين است كه چنين سياستي منجر مي‌شود پزشكان از ابزارهاي مختلف مثل دستور به انجام آزمايش‌هاي غيرضروري‌تر استفاده كنند تا جلوي كاهش درآمد خود را بگيرند و نيز در بلندمدت منجر به كيفيت پايين‌تر خدمات پزشكان خواهد شد، باز هم حق با آنها است، اما اگر منظور آنها اين است كه برنامه مذكور، چون برخلاف قانون عرضه و تقاضا است يكسره از هم خواهد پاشيد، آنها اشتباه خواهند كرد.
14- البته که من «پشتيبان عدالت اجتماعي هستم،» اما اين چي هست؟
اصطلاح «عدالت اجتماعي» نيز سلاح شعاري پرقدرتي فراهم مي‌سازد. با اين وجود چه كسي مي‌تواند مخالف آن باشد؟ و اگر عدالت فردي پسنديده است، چگونه برخورد عادلانه اعضاي گروه‌هاي اجتماعي يا اقتصادي متفاوت نمي‌تواند پسنديده باشد؟ اما به محض اينكه به فراتر از موارد بديهي مي‌رسيم منظور ما از عدالت اجتماعي دقيقا چيست؟ و در صورتي كه نتوانيم مشخص سازيم كه چيست، چگونه مي‌توان آن را به عنوان مبناي سياستگذاري استفاده كرد؟ در ادامه برخي نمونه‌ها از مشكلاتي كه هنگام دقيق شدن به اين موضوع به‌وجود مي‌آيد را آورده‌ام.
اگر جين و مارلين به يك اندازه تلاش و كوشش نمايند، اما جين چون باهوش‌تر است بهره‌وري بيشتري دارد، آيا منصفانه است كه او حقوق بيشتري بگیرد؟ يا اگر جين و مارلين به يك اندازه هوش دارند، آيا بايد درآمد جیم كمتر از درآمد اين دو نفر باشد، چون كه به جاي به ارث بردن ژن‌هاي برتر، سهام و اوراق قرضه به ارث برده است؟ آيا بيل و جو كه هر دو به يك اندازه سخت كار مي‌كنند و به يك اندازه عاشق شغل‌شان هستند، بايد درآمد يكساني داشته باشند، هر چند كه بيل حسابدار است، (حوزه كاري كه عرضه استعداد حسابداري نسبت به تقاضا براي آن كمياب‌تر است،) در حالي كه جو شاعر است و در عين حال كه استعداد شاعري هم به اندازه حسابدار ناياب است، ميزان آن بسيار بيشتر از تقاضا براي شاعران باشد؟
دوم اينكه فرض مي‌كنيم از نظر شما همه نوع ارث غيرمنصفانه است و تفاوت‌هاي درآمدي به علت عوامل محيطي را نیز ناعادلانه می‌دانید، به طوري كه هيچ توجيه اخلاقي براي هر گونه تفاوت درآمدي وجود ندارد. از آنجا كه حذف يا كاهش چشمگير اختلافات درآمدي، تلاش كاري را كاهش خواهد داد و نيز باعث تخصيص غيربهينه منابع نيز مي‌شود (مثلا شاهد تعداد حسابدار بسيار كم و تعداد شاعر بسيار زياد خواهيم بود) و همچنين پس‌انداز و ريسك‌پذيري كاهش مي‌يابد، مايل هستيد چقدر بهره‌وري از دست بدهيد تا به عدالت و انصاف بيشتري دست يابيد؟
سرانجام فرض مي‌كنيم كه شما كاهش قابل توجه بهره‌وري را به زندگي در جامعه ناعادلانه ترجيح مي‌دهيد. آيا منظور اين است كه شما بايد طرفدار سياستي باشيد كه از ثروتمندان مي‌گيرد و به فقرا مي‌دهد؟ نه لزوما. هنوز اين پرسش مطرح است كه آيا دولت حق اخلاقي در بازتوزيع درآمد يا ثروت را دارد يا خير. آيا همه ثروت متعلق به جامعه است كه سپس مي‌توان آن را بين افراد گوناگون توزيع مجدد كرد، آن‌طور كه براي مثال در فلسفه جان راولز آمده است يا رابرت نوزيك كه نگاه جان لاكي‌تر دارد و ثروت را متعلق به فرد خاصي مي‌داند كه آن را توليد مي‌كند. و آنگاه چه كسي باید تصميم بگيرد مقداري از آن را به دولت بدهد تا خدمات عمومي كه آنها مي‌خواهند را تامين نمايد؟ قطب‌نماي اخلاقيات برخي مردم، پاسخ بي‌ابهامي به اين پرسش بنيادي نخواهد داد. آنها ممكن است فكر كنند درآمدي كه يك شخص به دست مي‌آورد متعلق به آن شخص است، اما آنها همچنين فكر مي‌كنند جامعه به توانايي افراد كمك كرده است تا اين درآمدها را به دست آورند، به طوري كه دولت از جنبه اخلاقي ناگزير است مقداري از درآمد را بازتوزيع كند؛ بنابراين مردم در شرايطي كه نمي‌دانند به سمت راولز يا نوزيك بروند، اغلب آنچه را كه در شرايط نااطميناني معقول است انجام مي‌دهند؛ آنها اين تفاوت را به طريقي جدا مي‌كنند، اما بر سر چه بده‌بستاني بايد به توافق برسند؟
هيچ كدام از اين پرسش‌هاي آزاردهنده به اين معنا نيست كه گيرايي و خواست عدالت اجتماعي به خودي خود اعتباري ندارد. با اينكه اشخاص متفاوت پاسخ‌هاي متفاوتي خواهند داد، بايد تلاش كنيم به آنها پاسخ دهيم؛ هر زمان هر سياستي را ملاحظه مي‌كنيم لازم است بپرسيم آيا آن سياست عادلانه است يا خير، اما آنچه نبايد انجام دهيم استفاده از اصطلاح عدالت اجتماعي به گونه‌اي است كه معناي آن براي هر كسي با نیت خیر آشكار است.
15- حقوق من يا حقوق شما؟
اصطلاح ديگري كه در توسل جستن به احساسات کارآمدی دارد «حقوق» است. آنطور كه توماس سوول هشدار داده است: «يكي از مشهودترين- و محبوب‌ترين- روش‌هايي كه در ظاهر امر استدلال مي‌كنيد در حالي‌كه واقعا هيچ استدلالي توليد نمي‌كند گفتن اين جمله است كه يك فرد يا گروه داراي «حق» بر چيزي هستند كه شما مي‌خواهيد آنها داشته باشند.» بنابراين لنارد ليبرال به كتي محافظه‌كار مي‌گويد«اين حق مردم است كه مسكن مناسب داشته باشند،» و كتي محافظه‌كار پاسخ مي‌دهد «اين حق مردم است كه هر چقدر پول درآوردند براي خود نگه دارند و دولت حق ندارد بخشي از آن را بگيرد و به ساير مردم بدهد.» احتمال زيادي هست که چنين تاكيدهايي به بالا رفتن صداها منجر شود تا به بحث معقول. حال از هر دو لنارد و كتي مي‌پرسيم توضيح دهند منظورشان از «حقوق» چيست و اينكه آيا آنها صرفا نمي‌خواهند اين را بگويند كه حتي فقرا هم «بايد» مسكن مناسب داشته باشند و اينكه به مردم «بايد» اجازه داد تا درآمدشان را حفظ كنند. تبديل كردن حق به «بايد»، اجازه مي‌دهد تا تاكيدهاي آنها در معرض بحث جدي هزينه و فايده حاصله قرار گيرد و با اين گونه سخن گفتن، ادعاهاي رقيب غيرديني ساخته می‌شود که آنها را آماده براي مذاكره و سازش مي‌كند. برعكس، «حقوق» حالت تقريبا ديني دارد، صفت‌هاي «غير قابل انتقال» و «غير قابل مذاكره» به ذهن مي‌رسد و همراه آن معناي ضمني مي‌آيد كه اين موضوع فراتر از بحث و مذاكره و چانه‌زني است. صحبت حقوق، تصوري را تقويت مي‌كند كه «من سازش نخواهم كرد، چون هر شخصي كه درست فكر مي‌كند، بايد با من موافق باشد و اگر شما آن نوع شخص نيستيد، من علاقه‌اي به بحث كردن با شما ندارم.»
شايد اين معناي بنيادگرايانه از حقوق، به خاطر كاربرد زياد اين اصطلاح در محيط‌های حقوقی بوده است كه با باور مشکوک مطلق بودن حقوق قانوني تركيب شده است، اما آنچه اينجا داريم حقوقی است که نه بر مبناي برخي اسناد قانوني، بلكه بر مبناي احساسات اخلاقي تاكيد شده است و اين احساسات در تضاد با هم هستند. براي نمونه، اگر من بر «حق» دسترسي بدون مانع به ساحل دریا تاكيد ورزم و شما بر «حق» خود به عنوان مالك يك ملك تاكيد ورزيد كه من را از آن ساحل دور مي‌كنيد، ما چه کار می‌کنیم؟ همه حقوق، آنچه را كه كسي ديگر مي‌تواند انجام دهد محدود مي‌سازند و بنابراين حقوق آن شخص را محدود مي‌كنند. احتمالا نیاز به سازش است و گفت‌وگو درباره «حقوق»، سازش را مشكل مي‌سازد.
یک مثال خوب از اینکه چگونه توسل به «حقوق» مي‌تواند بحث را به هم بريزد، عبارت زير از دنيس كوينيچ نماينده مجلس است: «حق هر انساني است كه به آب سالم دسترسي داشته باشد... من اعتقاد قوي دارم كه كنترل و مديريت عمومي عرضه آب همگاني تنها راهي است كه حق همگانی انساني... به آب سالم را تضمين مي‌كند.» آيا اگر به جاي «حق هر انساني است»، «هر انساني بايد داشته باشد» بگذاريم چيزي از دست مي‌رود؟ بله، چيزي از دست مي‌رود. آب سالم را به عنوان «حق» مطرح كردن، شور و شادي را تحريك مي‌كند كه توجه را از تاكيد معمولي و قابل بحث‌تر بعدي آن منحرف مي‌كند، كه كنترل و مديريت عمومي تنها راه به دست آوردن آب سالم است. در حالي كه من نمي‌خواهم نماينده مجلس كوينيچ را متهم كنم كه آگاهانه اين كار را كرده است- چون خيلي آسان است كه ناآگاهانه به اين احساس بيفتيم- آنچه اينجا مطرح است بخش اول جمله است كه توافق آتشيني بر مي‌انگيزد و اين حرارت سپس به صورت پلي روي زمين لغزنده استفاده مي‌شود. نه فقط توجه را از انتخاب بين مالكيت كامل دولتي و كنترل عمومي بر آب (كه مثلا با تعيين حداقل استانداردها قابل انجام است) دور مي‌كند، بلكه به نظر مي‌رسد پيشنهاد مي‌دهد كه هر كسي در همه زمان‌ها بايد به آب سالم بدون توجه به هزينه آن دسترسي داشته باشد. براي مثال، آب سالم بايد در مسيرهاي كوهنوردي فراهم گردد كه اين خيلي گران خواهد بود و احيانا نياز به منابع مالي است كه مي‌توان به نحو بهتري صرف تهیه غذاي بيشتر برای نيازمندان كرد.
گسترش پرشور حقوق ادعايي، يك نتیجه فرعي خطرناك دارد: همانطور كه «حقوق» مشكوك پخش مي‌شود، جايگاه حقوق اصيل مثل آزادي بيان تنزل مي‌يابد. وقتي من چيزي مي‌شنوم كه مطمئن نيستم حقوق اصيل است، كل مفهوم حقوق، بخشي از شايستگي‌اي كه من به آن نسبت مي‌دهم را از دست مي‌دهد. دير يا زود به جايي مي‌رسيم كه حقوق يا تقريبا همه حقوق را چيزي بيشتر از ادعاهاي مطرح شده توسط گروه‌هاي همسود خاص نمي‌بينيم.
16- آگاهي و وجدان اجتماعی
ماجراي زير را ملاحظه كنيد. زنگ در به صدا در مي‌آيد، جان پاسخ مي‌دهد و همسايه‌اش مري پشت در است با دادخواستی که حداقل دستمزد به 15 دلار در ساعت افزايش یابد و به بانك مركزي راهنمايي مي‌كند نرخ بيكاري را كمتر از 3 درصد نگه دارد. جان از امضای دادخواست خودداري مي‌كند. مري حيرت مي‌كند چون كه مي‌داند جان فرد مهربان و شايسته‌اي است. مري با خود نتيجه مي‌گيرد كه اگر چه جان در امور شخصي خود، آگاهي و وجدان بالايي دارد او فاقد درك لازم است كه شايستگي و همدردي با مردمي كه شخصا نمي‌شناسد پيدا كند، به عبارت ديگر آگاهي اجتماعي ندارد. مري عميقا اشتباه مي‌كند. دليل اينكه بيل دادخواست را امضا نكرد اين نيست كه او با كم مزدبگيران يا با بيكاران همدردي نمي‌كند، بلكه چون كه او معتقد است افزايش حداقل دستمزد به 15 دلار باعث مي‌شود تا بيشتر كارگران كم مهارت شغل خود را از دست بدهند و اينكه رساندن نرخ بيكاري به 3 درصد يك هدف دست نيافتني است كه تورم شتابان را به وجود خواهد آورد.
نتيجه اخلاقي اين ماجرا اين است كه طرفداري يا مخالفت با هر سياستي نيازمند دو تصميم است: يك قضاوت ارزشي درباره مطلوب بودن هدف نهايي سياست و يك قضاوت اثباتي در اين‌باره كه آيا سياست پيشنهادي، ما را به اين هدف مي‌رساند و با چه هزينه‌اي. اين تمايز كه با فهم عمومي كاملا سازگار است را در عين حال عده‌اي دوست دارند ناديده بگيرند، چون كه به آنها اجازه مي‌دهد وقتي نظرات معيني را بيان مي‌دارند از كيف و خوشي برخوردار شوند و برخي از آنها، نه البته همه، سپس احساس خواهند كرد ضرورتي ندارد در زندگي شخصي خود رفتار شايسته‌اي داشته باشند. ما نان را از جايي كه ارزانتر است مي‌خريم، چرا هنگام خريد رضايتمندي از احساس اخلاقي، اين كار را نكنيم؟
17- اتحاديه‌ها ريیس دارند، بنگاه‌ها مدير اجرايي
اينجا سوگيري آنچنان واضح است كه نياز به بحث ندارد. شايد تفكيك را بتوان با گفتن اين‌كه مديران اجرايي را كميته جست‌وجو، بر پایه موفقيت در كارهاي قبلي مديران انتخاب مي‌كند توضيح داد. روساي اتحاديه‌ها با فرآيند ادعايي غيرقابل اتكاي انتخابات اعضاي اتحاديه انتخاب مي‌شوند، اما آیا واقعا همينطور است؟ آيا سياسي‌بازي، شانس و روابط شخصي هيچ نقشي در انتخاب مديران اجرايي ندارد و توانايي نفع بردن اعضاي اتحاديه هيچ نقشي در انتخابات رهبران اتحاديه ندارد.
18- نتيجه‌گيري
فهرستی که از واژگان و مفاهيم گمراه‌كننده آوردم اگر چه شايد خسته‌تان كرده باشد ابدا جامع نيست، اما اميدوارم به حد كفايت باشد تا خواننده را مراقب و هوشيار سازد. نمي‌خواهم بگويم كه در علم اقتصاد بايد از همه اصطلاح‌هاي مبهم و همه جملاتی كه بار احساسي دارند پرهيز كرد. اين كار شدني نيست؛ اگر چيزي مهم است، اما نمي‌توان دقيقا تعريف كرد، پس ناديده گرفتن آن خطرات خاص خود را دارد، اما ما بايد در برابر گمراه شدن توسط چنين كلمات و مفاهيمي مراقب باشيم.




[ یک شنبه 4 اردیبهشت 1390  ] [ 7:42 PM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0

چهلمین مجمع جهانی اقتصاد در شهر داووس سوئیس آغاز به کارکرد

چهل سال است که مجمع جهانی اقتصاد، برگزارمی‌شود. ده نکته‌ای را که شاید پیش از این چیزی درباره آن نشنیده بودید، می‌خوانید.

 

۱-مدیریت زمان

برای یک مدیر اجرایی امروزی کار سختی است که ۵ روز کامل را در تقویم کاری اش خالی بگذارد، برای همین بعضی ها فقط برای یک یا دو روز در این اجلاس شرکت می کنند. به نظرمی رسد درسال های اولیه برگزاری این مجمع کسی زیاد عجله ای نداشته، و زمان برگزاری مجمع دو هفته کامل بوده است.

۲- نام اجلاس

امسال شاید چهلمین سالگرد داووس باشد اما نام "مجمع جهانی اقتصاد" کم سن وسال تر از این است. این رویداد نخستین بار با نام سمپوزیوم مدیریت اروپایی برگزار شد و تا سال ۱۹۸۷ مجمع مدیریت اروپایی نامیده می شد.

۳-شماره تلفن اشتباه

کلاوس شواب، بنیان گزار این مجمع شاید تنها کسی باشد که مجبور شده تلفن رئیس جمهورفرانسه را قطع کند. درسال ۱۹۷۰ او ازمنشی اش خواست تا شماره تلفن "آقای ژیسکاردستن" را بگیرد. او می خواست درحقیقت با الیور ژیسکاردستن، مسئول موسسه و دانشگاه بازرگانی (اینسد) صحبت کند، اما به جای آن منشی او تلفن کاخ الیزه را گرفته بود و آقای شواب پشت تلفن صدای والری ژیسکاردستن، رئیس جمهور فرانسه را شنید. او دستپاچه شد و تلفن را قطع کرد.

۴- طلوع چین

چین همیشه یکی از موضوع های مهم این مجمع بوده است، اما نخستین هیات نمایندگی از چین در سال ۱۹۷۹ در این مجمع شرکت کرد. درست در هنگام طلوع اصلاحات اقتصادی چین.


الیور ژیسکاردستن، برادر رئیس جمهور پیشین فرانسه و مسئول موسسه و دانشگاه بازرگانی (اینسد) در داووس

۵-رهبر ارکستر

ادوارد هیت، نخست وزیر پیشین بریتانیا در سال ۱۹۷۹ به عنوان رهبرارکسترمجلسی زوریخ در یک کنسرت خیریه حاضرشد. با وجود این سمت اصلی او در آن سال ریاست مجمع بود.

۶- از سوسیالیسم هم بشنویم

خیلی ها این مجمع را به عنوان دژمحکم سرمایه داری می شناسند، اما همیشه اعضای آن علاقه مند به شنیدن نظرات جنجالی و بحث انگیز بوده اند. در سال ۱۹۸۳، آرتور اسکارگیل،رئیس اتحادیه تجاری بریتانیا موضوع فروپاشی قریب الوقوع سرمایه داری را مطرح کرد و خواهان ایجاد "یک سیستم سوسیالیستی" شد.

۷- طرح های نو

داووس همیشه سرشار از ایده است، که بعضی از آنها به ثمرهم می رسند. توافق نامه تجارت آزاد آمریکای شمالی ، که به کشورهای ایالات متحده آمریکا، کانادا و مکزیک را به هم مرتبط می کند، برای نخستین بار در یک نشست غیر رسمی رهبران سیاسی در داووس پیشنهاد شد.

۸- صلح، نه جنگ

تورگوت اوزال، نخست وزیرپیشین ترکیه ادعا می کند که مجمع داووس مانع از جنگ کشورش با یونان شد. درسال ۱۹۸۷ تنش میان این دو کشورشدت گرفت اما این امربه به درگیری نظامی منجر نشد. چون آقای اوزال ،یک سال پیشتر با آندرآس پاپاندرو، همتای یونانی اش در داووس آشنا شده بود و می دانست که می تواند به او اعتماد کند.


هنرمندان مشهوری چون یهودی منوهین و پائولو کوئیلو در داووس حضور یافته اند

۹- حضور افراد مشهور

تا کنون تعدادی از ستاره های مشهورهالیوود یا دنیای موسیقی پاپ در مجمع داووس شرکت کرده اند، ازآن جمله می توان از آنجلینا جولی، بونو و ریچارد گیر اشاره کرد.
یهودی منوهین، آهنگساز و ویلونیست مشهور از نخستین هنرمندان سرشناسی بود که در داووس شرکت کرد.

۱۰- قدرتمند ترین مرد روی زمین

رونالد ریگان چندین بار در مجمع داووس شرکت کرده است، اما فقط از طریق سیستم ارتباط ویدئویی .بیل کلینتون نخستین رئیس جمهور آمریکا بود که در سال ۲۰۰۰ در سی امین سالگرد این مجمع شرکت کرد. او از آن زمان در اغلب نشست ها به طور مرتب حضور داشته است.




[ یک شنبه 4 اردیبهشت 1390  ] [ 7:33 PM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0

وقتی سخن از بحران اقتصادی کنونی به میان می‌آید، خبرها و گزارش‌ها پر می‌شوند از آمار و ارقام. آمار و ارقامی که گاهی در نگاه نخست فهمیدن آن به نظر مشکل می‌آید. با این همه بحران اقتصادی که پیش از هر چیز دامن بانک‌ها و سرمایه‌گذاران بزرگ را گرفته است، تاثیر خود را بر زندگی مردم نیز نشان می‌دهد.

بحران اقتصادی کنونی از نظر شدت و گسترگی حتی با بزرگترین بحران اقتصادی جهان در سال ۱۹۲۹ مقایسه می‌شود. در بحران بزرگی که از سال ۱۹۲۹ آغاز و تا سال ۱۹۳۳ ادامه یافت، میزان تولید در جهان بیش از ۵۰ درصد کاهش یافت و عمده‌ترین کشورهای صنعتی جهان از نظر میزان تولید به وضعیت بیست یا سی سال پیش از بحران بازگشتند. حدود چهل میلیون کارگر در سراسر جهان کار خود را از دست دادند و هزاران مؤسسه مالی و اعتباری ورشکست شدند. گفته می‌شود، زیان‌های ناشی از این بحران به مراتب بیشتر از خسارات ناشی از جنگ اول جهانی بود.

آنچه در پی می‌آید گاه‌شماری است از بحران حاکم بر اقتصاد جهان از سال ۱۹۹۹ تاکنون:

  • سال ۱۹۹۹

قوانین نه چندان سختگیرانه برای اعطای وام در آمریکا و نیز کاهش نرخ بهره از سوی بانک مرکزی ایالات متحده به افزایش بیش از حد وام‌های با بهره کم منجر می‌شود؛ به گونه‌ای که بانک‌ها حتی می توانند رویای آن دسته از شهروندان کم درآمدی را پیش از این توانایی خرید خانه را نداشتند، با دادن وام‌هایی با سود اندک برآورده سازند.

امید به افزایش بهای خانه در آینده موجب می شود، به احتمال عدم توانایی خریداران خانه به بازپرداخت وام‌های دریافتی هیچ توجهی نشود. در این میان یک مسئله دیگر هم به طور کامل مورد بی‌توجهی قرار گرفت و آن این که میزان سود در نظر گرفته شده برای وام‌های اعطایی از سوی بانک‌ها در آمریکا برای کوتاه مدت تعیین شده و نرخ سود همواره با توجه به نرخ بهره تعیین شده از سوی بانک مرکزی اصلاح می‌شود. در این شرایط چنانچه نرخ بهره یک بار دیگر افزایش یابد این خطر وجود دارد که بسیاری از بدهکاران دیگر نتوانند قسط وام‌های خود را به بانک‌ها بپردازند.

  • سال ۲۰۰۰

بانک‌ها برای کاستن از ریسک وام‌های مسکن روشی به ظاهر نبوغ آمیز ابداع می‌کنند: آنها وام های اعطا شده را در قالب بسته‌های سرمایه‌گذاری در بازار بورس عرضه می‌کنند. در این میان آژانس‌های ارزش‌گذاری که وظیفه تعیین میزان امنیت و سود‌آوری بنگاه‌ها و موسسات مالی را بر عهده دارند، حمایت شایان توجهی از بانک‌ها کرده و سود‌‌آوری بسته‌های ارایه شده از سوی بانک‌ها را تضمین می‌کنند.

بسته‌های سرمایه‌گذاری با استقبال قابل توجهی در بازار بورس روبرو می‌شود و حتی بانک‌ها، شرکت‌های بیمه و بنگاه‌های سرمایه‌گذاری در اروپا نیز به امید کسب سودی قابل توجه به خرید این بسته‌ها و ارایه آنها به مشتریان خود روی می‌آورند.

میزان خطر نهفته در این بسته‌های سرمایه‌گذاری به ظاهر سود‌آور حتی از چشم کارشناسان بدبین هم دور می‌ماند. چرا که آنها برای ارزشیابی این بسته‌ها بایستی وضعیت مالی تک تک دریافت‌کنندگان وام مسکن در آمریکا را مورد بررسی قرار دهند. با توجه به شمار بسیار بالای وام‌های مسکن که یک‌جا به صورت بسته‌های سرمایه‌گذاری ارایه شده‌اند، انجام چنین کاری غیر‌ممکن است.

  • سال ۲۰۰۴

بانک مرکزی آمریکا نگران افزایش نرخ تورم در این کشور است و از این رو از ژوئن سال ۲۰۰۴ نرخ بهره را به تدریج افزایش می دهد. اقدام بانک مرکزی آمریکا یک رشته واکنش‌های زنجیره‌ای را به دنبال دارد. بلافاصله نرخ سود اعتبار‌‌هایی که از طریق به گرو گذاشتن مستقلات از سوی بانک‌ها اعطا شده‌اند افزایش می‌یابد.

از این رو بسیاری از صاحبان خانه و مستقلات یک‌ شبه با قسط‌هایی روبرو می‌شوند که توان پرداخت آن را ندارند. حتی بسیاری از افراد با در‌آمد بالا هم که در دوران رونق بازار مسکن بخشی از ارزش خانه و مستقلات خود را برای دریافت وام نزد بانک‌ها گرو گذاشته‌اند، از وضعیت تازه صدمه می‌بینند.

در حالی که بازار مسکن یک بار دیگر وارد دوران رکود شده است، حراج روزافزون خانه‌ و مستقلات دریافت‌کنندگان وام از سوی بانک‌ها برای وصول طلب خود به این وضعیت دامن می‌زند.

بحران اقتصادی جهانی به نارضایتی‌ها در کشورهای مختلف از جمله در غرب دامن زده است و در برخی موارد این نارضایتی‌ها به اعتصاب‌ها و زد و خوردهای خیابانی کشیده شده است.

  • سال ۲۰۰۷

هر روز بر شمار کسانی که از پرداخت قسط وام‌هایشان عاجز مانده‌اند، افزوده می‌شود. بانک‌ها، شرکت‌های بیمه و بنگاه‌های سرمایه‌گذاری مجبور می‌شوند، از بخش قابل توجهی از مطالبات خود صرف‌نظر کنند. شمار زیادی از موسسات اعتباری مسکن اعلام ورشکستگی می کنند.

با فروپاشی بانک بزرگ «نوردرن راک» در انگلستان موج ورشکستگی موسسات مالی به تدریج اروپا را نیز در هم‌ می‌نوردد. به دنبال ورشکستگی چندین بانک و موسسه مالی بزرگ کوچک دیگر در اروپا و آمریکا دست‌اندرکاران بانک‌ها ناگهان متوجه وضعیت خطرناکی می‌شوند، که در آن قرار دارند. در نتیجه دیگر هیچ بانکی به دیگری اعتماد نمی کند. بانک‌ها حتی از اعطای اعتبارهای روزانه به یکدیگر خودداری می‌کنند. در این میان بانک‌های مرکزی تلاش می‌کنند، از طریق تزریق‌های میلیاردی روند گردش پول را در جریان نگاه دارند.

  • بهار ۲۰۰۸

خرید پرسر و صدای بانک‌های در معرض خطر از سوی بانک‌ها و موسسات دیگر تنها مدت کوتاهی آرامش را به بازارهای مالی باز می گرداند. موسسه جی پی مورگان بانک بیر استرنس و بخش هایی از موسسه مالی واشنگتن موتوآل را به قیمتی نمادین از آن خود می کند. مریل لینج هم به تصاحب بانک آف امریکا در می آید. در کشورهای اروپایی نیز بانک‌های در معرض خطر دست به دست می‌شوند. در این میان برای جوش خوردن این معاملات دولت‌ها نیز مجبورند وارد میدان شده و تضمین‌های میلیاردی ارایه کنند. با این حال همه می دانند که خطر پیش‌بینی نشده در روند اعطای وام‌های مسکن هنوز برطرف نشده است. هیچ کس نمی داند، چه پیش می‌آید.

  • پاییز ۲۰۰۸

ترس از خطرات پیش‌بینی نشده به تدریج بازارهای مالی جهان را در هم می نوردد. بانک‌ها یکی پس از دیگری ورشکست می شوند. کاهش شدید ارزش سهام در بازارهای بورس حتی بانک‌های به ظاهر سالم را هم دچار مشکلات مالی می‌کند.

پس از بحث‌های فراوان سرانجام دولت آمریکا یک طرح نجات ۷۰۰ میلیارد دلاری آماده می‌کند. با این پول قرار است، اعتبار‌های غیر قابل بازپرداخت بانک خریداری شده تا از این طریق به نگرانی فلج کننده در بازار پایان داده شود. اروپایی‌ها هم طرح‌هایی برای غلبه بر بحران آماده می کنند. در حالی که لندن در اندیشه دولتی کردن بانک‌ها است، برلین طرح نجات بانک‌ها را تدوین می‌کند. ایسلند در آستانه ورشکستگی قرار دارد…

بحران مالی به تدریج سایه سنگین خود را روی بخش‌های دیگر اقتصاد هم می‌اندازد. روند کاهش ارزش سهام در سراسر جهان ادامه دارد. شرکت‌ها از کاهش سود خود خبر می‌دهند. بحران به تدریج سراغ طبقه متوسط می‌رود.




[ یک شنبه 4 اردیبهشت 1390  ] [ 5:09 PM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0
بحران اقتصادی در نظر اول عبارت است از پیدا شدن "اضافه تولید" یعنی پرشدن بازار از کالاهائی که مشتریِ قادر به پرداخت ندارد. وقتی در بازار مشتری نباشد و کالاها فروش نرود طبعاً تولید کالاها نیز کاهش یافته و متوقف می‌شود و به دنبال آن تعطیل کارخانه‌ها و بیکاری وسیع و میلیونی کارگران بیش می‌آید که به نوبه خود فروش کالاها را باز هم دشوارتر کرده و بر عمق بحران می‌افزاید. سیستم اعتباری سرمایه داری از کار باز می‌ماند، بدهکاران توان پرداخت بدهی خود را در سر موعد از دست می‌دهند. بهای سهام شرکت‌ها در بازار تنزل می‌کند، موسسات سرمایه داری یکی پس از دیگری ورشکست می‌شوند.

به این ترتیب آنچه در نظر اول و گام نخست به صورت وجود کالای "زیادی" در بازار تظاهر کرده بود در سیر تکاملی خویش مجموعاً اقتصاد را درهم می‌ریزد و فاجعه‌ای پدید می‌آورد که به مراتب از شدیدترین سوانح طبیعی ویرانگرتر است.

در بحران بزرگی که در سال‌های ۱۹۳۳ - ۱۹۲۹ در گرفت، حجم تولید در جهان به ۴۴% رسید (کمتر از نصف میزان قبل از بحران شد) و بزرگ‌ترین کشورهای سرمایه داری از نظر حجم تولید به سطح ۲۰ یا ۳۰ سال پیش از بحران برگشتند. چهل میلیون نفر کارگر از کار بیکار شده به خیابان‌ها ریخته شدند، هزاران مؤسسه ورشکست گردید. زیانی که از این بحران به اقتصاد جهانی وارد شد بیش از خسارات ناشی از جنگ اول جهانی بود. لبهٔ تیز بحران و نیروی ویرانگر آن علیه کارگران و تولیدکنندگان و سرمایه داران کوچک متوجه است

تاریخ بحران‌های اقتصادی
تاریخ بحران‌های اقتصادی سرمایه داری معلوم است. نخستین بحران بزرگ اقتصادی در ۱۸۲۵ در انگلستان پدید آمد و سپس هر ۸ تا ۱۲ سال یکبار تکرار شد و هر کشوری را که وارد مرحله سرمایه داری شده بود فرا گرفت. از بحران۱۹۳۳ - ۱۹۲۹ به بعد بر اثر تنظیم دولتی – انحصاری اقتصادی کوتاه تر شده ولی در ادواری بودن باز تولید سرمایه داری تغییری رخ نداده است. هر دور باز تولید سرمایه داری از چهار فاز یا مرحله می‌گذرد که عبارت‌اند از:
۱- بحران
۲- رکود اقتصادی یا کسادی
۳- آغاز رونق نوین
۴- رونق
بحران مالی ‎۲۰۰۷-۲۰۰۸
بحران مالی ۲۰۰۸-۲۰۰۷ مجموعه‌ای از مشکلات اقتصادی است که در سال ۲۰۰۵ اولین بار ظاهر شد و تا سال ۲۰۰۸ ادامه یافت. مشخصه اصلی این بحران در کاهش میزان نقدینگی در نظام بانکی و اعتباری می‌باشد. این بحران با انفجار حباب در بازار مسکن آمریکا آغاز شد. حباب قیمت مسکن در آمریکا، درنهایت منجر بوجود آمدن افراد بدهکار به نظام بانکی شد و خانه‌های این افراد که به عنوان ضمانت در نظر گرفته شده بود به نقدینگی تبدیل نمی‌شد.این بحران که ابتدا در مراکز اعتبارگشایی بروز کرد به علت نقد نشدن وثیقه دریافت کنندگان وام درجه دو به وجود آمد
وام درجه دو به افرادی داده می‌شود که قرض کننده شرایط لازم برای دریافت وام از طریق معمولی را به علت بالا بودن ریسک باز پرداخت آن ندارد.این ریسک ممکن است به علت وضعیت شغلی، پیش‌زمینه مالی، وضعیت درآمد قرض‌کننده باشد. میزان وام درجه دو در سال ۲۰۰۷ حدود یک تریلیون دلار با ۷٫۵ میلیون وثیقه معوقه بود.کل میزان وام داده شده در آمریکا ۱۲ تریلیون دلار می‌باشد

بحران مسکن آمریکا
جرج بوش در سخنانی ورود سرمایه‌ها به بازار وام آمریکا و ایجاد سرمایه اضافی برای دادن وام بیشتر با سود پائین بدون در نظر گرفتن ریسک را عامل این بحران معرفی کرد
افزایش میزان وام‌های مسکن دراز مدت، منجر به افزایش قیمت مسکن شد بطوریکه قیمت مسکن دربین سال‌های ۱۹۹۷ تا ۲۰۰۶ حدود ۱۲۴ درصد افزایش پیدا کرد
برخی از وام گیرندگان از فرصت استفاده کردند تا با افزایش سرمایه خود(مسکن) بتوانند با قردادن آن به عنوان وثیقه وام بیشتری با بهره پائین دریافت نمایند.ولی افزایش ساخت مسکن باعث ایجاد مازاد تولید برمصرف و در نتیجه کاهش قیمت مسکن شد.این موضوع باعث شد که در یافت کنندگان وام نه تنها بدهی خود را نتوانند بپردازند بلکه املاک آنها نیز که به عنوان وثیقه در نظر گرفته شده بود فروش نمی‌رفت.در ژانویه ۲۰۰۸ موجودی خانه‌های فروش نرفته به بالاترین مقدار از سال ۱۹۸۱ یعنی حدود چهار میلیون خانه شامل ۲٫۹ میلیون خانه خالی ازسکنه، رسید

نقش بانک مرکزی آمریکا

گرین اسپن رئیس سابق بانک مرکزی آمریکا به اشتباه خود درکاهش نظارت دولت بر دادن وام‌های بانکی اذعان کرد.به باور او بانک مرکزی و «کمیسیون مبادلات سهام» و خزانه داری همه نقشی در ارتکاب به این اشتباهات بازی کرده‌اند. او همچنین اعلام کرده‌است که در اواسط سال ۲۰۰۵ آشکارا به دولتمردان و قانونگذاران آمریکایی در مورد احتمال وقوع چنین بحرانی در آینده نزدیک هشدار داده‌است اما به آن توجه چندانی نشده‌است. به گرین اسپین انتقادهای زیادی می‌شود که در تقویت بازار آزاد و اعتماد کامل به بانک‌ها، زیاده‌روی کرده‌است
بحران اقتصادی به اتحادیه اروپا و آسیا نیز رسید بحران مالی جهانی ۳٫۹ تریلیون دلار خسارت به بار آورده‌است

آمریکا
دشواری‌های دو شرکت عظیم اعطای وام مسکن، در ایالات متحده آمریکا شرکت‌های فنی می و فردی مک و با اعلام ورشکستگی بانک لمان برادرز و همچنین رقیب آن، موسسه مریل لینچ و بانک واشنگتن موچوال (مشهور به «وامو» WaMu) و... شوک اقتصادی جدیدی در بازارهای آمریکا و اقتصاد جهانی روی داد. اقتصاد آمریکا با مشکلات عدیده‌ای مواجه‌است و بازار و موسسات مالی این کشور تحت فشار زیادی قرار دارند.
کشورهای عربی
بورس کشورهای عربی تنها در ابتدای این بحران ۲۷ میلیارد دلار ضرر کردند

ایران
درپی کاهش قیمت نفت پس از بحران به علت کاهش تقاضا پیش بینی‌ها نشان از زیان ۶۳ میلیارد دلاری ایران از کاهش بهای نفت تا پایان سال ۱۳۸۸ دارد. شاخص بورس تهران نیز پس از کاهش قیمت نفت و فولاد به زیر ۱۰ هزار واحد سقوط کرد

جرج بوش در سخنرانی خود خطاب به ملت آمریکا، گفته:
کل اقتصاد ما در خطر است. ما اکنون در میانه یک بحران مالی جدی هستیم. بدون اقدام سریع کنگره، آمریکا می‌تواند به دام هراسی بزرگ بلغزد

به گفتهٔ وزیر دارایی آلمان، اشتاین‌بروک:
پس از بحران مالی اخیر، جهان دیگر آنی نخواهد شد که قبل از بحران بود. این نگاه رایج در آمریکا که بازار نیاز به کنترل و مقررات ندارد، باعث و بانی بحران اخیر بوده‌است. بحران مالی جهان پیامدهای عمیقی به دنبال خواهد داشت. هیچ کس نباید خود را فریب دهد، جهان دیگر آنی نخواهد شد که قبل از بحران بود. یکی از نتایج بحران این خواهد بود که آمریکا به احتمال زیاد، موقعیت ابرقدرتی خود در نظام مالی جهان را از دست خواهد داد.

بانک جهانی نسبت به پیامدهای بحران مالی در جهان هشدار داده است که بحران مالی در جهان، پس از بالا رفتن بهای مواد غذایی و سوخت، می‌تواند ضربه دیگری به کشورهای فقیر بزند.

ادامه مطلب

[ یک شنبه 4 اردیبهشت 1390  ] [ 5:05 PM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0

همانطور که همه می دانند گوردن برون حدود 10سال پیش طی یک سخنرانی در دانشگاه هاروارد بحران اقتصادی جهانی را پیش بینی کرده بود. اما متاسفانه او کار زیادی برای جلوگیری از آن نکرد.

کیهان: نمی توان انفجار حباب مسکن و ورشکستگی بازارهای مالی را ناشی از تصمیم اشتباه یک نفر دانست. غیرممکن است که بتوان انگشت اتهام را روی یک نفر نشانه رفت. اما با این حال تایمز سعی کرده اندکی شفاف سازی کند. در زیر به 9مرد و یک زن اشاره شده که مقصر اصلی بحران بشمار می روند.


1-دیک فالد

دیک فالد میلیاردر 62ساله، ستاره ورزش اسکواش هنگام ورشکستگی شرکت برادران لمن در سپتامبر سال 2008، مدیر ارشد بود. این فرد که وحشتناک ترین مرد وال استریت خوانده می شود بخاطر انداختن شرکت برادران لمن در گرداب وام های درجه دوم (بی پشتوانه) و دیگر دارایی هایی که ارزش آنها طی دوره محدودیت اعتباری (credit crunch) سقوط کرد، شدیدا ملامت شد.

2- هنگ پالسون

اگر دیک فالد مسئول سقوط برادران لمن است، هنری پالسون وزیر خزانه داری سابق آمریکا، شریک جرم است زیرا او بود که اجازه این کار را داد.

3- آلن گرینزپن

آلن گرینزپن بخاطر مدیریت اقتصاد آمریکا، هنگامی که وی مسئولیت خزانه داری آمریکا را به عهده گرفت، مورد تشویق و احترام بسیاری قرار گرفت اما از آن پس زیر ذره بین رفت. بعد از یازده سپتامبر او مسئول کاهش نرخ سود تا نزدیک صفر در آمریکا شد و قرار بود جهان را مملو از پول آسان کند. آیا این راه را برای یک به اصطلاح «سونامی اعتباری» هموار نکرد؟؟! در اکتبر سال پیش او گفت: من تصور کردم که سود شخصی سازمان ها، خصوصا بانک ها و... آنقدر است که بتوانند از سهامداران خود حمایت کنند و اشتباه کردم.

4- جان تینر- هکتور سانتس

جان تینر مسئول مرجع ناظر مالی (بانک خدمات مالی) FSA بود و تا سال 2007 مسئولیت دشوار نگهبانی از خدمات مالی انگلیس را برعهده داشت تا اینکه این مقام به هکتور سانتس واگذار شد. فعالیت های بانک نورترن راک از چشم این سازمان پنهان ماند و آنها وام خرید عمده خود را تماما به اوراق بهادار تبدیل و استفاده کردند که منجر به سقوط ناگهانی آنها شد.

5- فردگود وین

بدترین بانکدار دنیا، رویال بانک اسکاتلند (RBS) را که دومین بانک بزرگ بریتانیا بود به زانو درآورد. سال گذشته این بانک دو میلیارد دلار خسارت شرم آور را اعلام کرد که در تاریخ بریتانیا بی نظیر بود. اقتصاددانان و تحلیل گران درباره پس لرزه های آن در تمام بدنه کشور هشدار دادند. در اواسط ماه ژوئن مالیات دهندگان مشاهده کردند که سهم آنها ناگهان با جهش بزرگی از 58درصد به 70درصد رسید. فرد RBS را در سال 2000 وارد بازی کرد و بلافاصله شروع به افراطی گری کرد. او در مدت هفت سال با بیش از 35میلیارد پوند 26بانک را در اختیار گرفت، از جمله نات وست Nat West و بانک چین. در سال 2006 قیمت سهم آن به 13پوند رسید. اما هنگامی که در 28 ژانویه داد و ستد تعطیل شد سهام RBS به 9/15پنی بی ارزش رسید.

6-گوردن برون

همانطور که همه می دانند گوردن برون حدود 10سال پیش طی یک سخنرانی در دانشگاه هاروارد بحران اقتصادی جهانی را پیش بینی کرده بود. اما متاسفانه او کار زیادی برای جلوگیری از آن نکرد. او در روزهای طلایی UK وزیر خزانه داری بود و با تشویق افزایش تورم در قیمت خانه و پخش کردن اعتبار، سوخت کافی برای انفجار حباب اقتصادی جهان را فراهم کرد. اقتصاددانان او را مقصر این کار می دانند.

7-جورج بوش

جورج دبلیو بوش شاهد پاشیده شدن بذر انفجار بزرگ اقتصادی در زمین دوران طلایی بود اما هیچ اقدامی برای آن نکرد. سال گذشته او در پی هشداری به بانکداران نیویورک در زمینه مشکلات پیش روی اقتصاد آمریکا گفت: وال استریت مست شده است... سؤال اینجاست که چقدر طول می کشد تا به هوش بیاید و دست از این کمک های مالی بی برنامه بردارد.

8-کتلین کوربرت

آژانس های نرخ اعتبار به دلیل عدم پیگیری جدی مسائلی مانند وام های بدون پشتوانه که سرمایه گذاران طی سالهای پررونق مسکن با میلیون ها دلار مبادله می کردند مورد انتقاد قرار گرفت. آژانس های بزرگ به گرفتن تعهد از سرمایه گذاران و عدم ارزیابی ریسک موجود در تبدیل دارایی ها به اوراق بهادار متهم شدند. کوربرت قبل از استعفای خود زیر فشار انتقادهای سال 2007 رئیس بزرگترین آژانس نرخ اعتبار بنام Standard  Poors بود. منتقدان می-گویند که SP و رقیب اصلیش Moodyصs همانند آژانس های دیگر بر سر بهره اختلاف و نزاع دارند زیرا مشتریان آنها اوراق بهاداری را بیرون دادند که توسط تحلیلگران آنها ارزیابی شده بود.

9- هنک گرینزبرگ

یک «هنگ» دیگر! با این تفاوت که این یکی رئیس AIG ، بزرگترین شرکت بیمه دنیا است که می بایستی با 74میلیارد پوند توسط دولت آمریکا نجات پیدا می کرد، درست بعد از سقوط لمن برادرز. گرینزبرگ از 7196 تا 5200 روی کار بود، زمانی که بیمه گران کاملا درگیر دنیای تاریک معاملات اعتباری شدند. هنک گرینزبرگ با پافشاری از دولت آمریکا تقاضای کمک برای نجات شرکتش کرد و گفت: این شرکت از نظر مالی سالم است فقط مشکل نقدینگی دارد. هیچ سازمانی در جهان چنین ریسکی نکرده بود. شرکتی که استارت بازارها را زد نباید اجازه می داد آنها به زانو درآیند و این اشتباه مرگباری بود.

10- آنجلو موزیلو

موزیلو تا سال 8200 رئیس بزرگترین کمپانی دهنده وام های درجه دوم (بدون پشتوانه) در آمریکا به اسم کانتری واید بود. آنها متهم به بازاریابی گمراه کننده شدند. این وام دهندگام با تحمیل وام به صاحبان خانه ای که توانایی بازپرداخت آن را نداشتند باعث محدودیت اعتباری شدند. گزارشات حاکی از آن است که طی شکوفایی مسکن موزیلو 047میلیون دلار بصورت دستمزد سالیانه و درآمدهای دیگر کسب کرده است. بعلاوه موزیلو در برنامه ای که تحت کنترل یکی از شخصیت های مهم بوده و به موجب آن به سیاستمداران و مقامات رسمی دولت وام هایی اهدا شد، مورد توجه شدید قرار گرفت. ماه پیش بانک آمریکا توافق کرد که کانتری واید را با قیمت 4میلیارد پوند خریداری کند. در همین حین موزیلو قبل از سقوط قیمت سهام کمپانی، 114میلیون دلار از موجودی ذخیره شرکت را تخلیه کرد.




[ یک شنبه 4 اردیبهشت 1390  ] [ 5:03 PM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0

لنینیسم برداشت ولادیمیر لنین (۱۹۲۴-۱۸۷۰)، سیاست‌مدار انقلابی و تئوریسین کمونیست روس و بنیانگذار اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، از مارکسیسم بود.

اندیشه لنین در نزد برخی به عنوان «مارکسیسم دوران امپریالیسم یا آخرین مرحله سرمایه داری» به شهرت رسید و به عنوان شالوده نظری انترناسیونالیسم پرولتری و کارپایه ایدئولوژیک بسیاری از احزاب و جنبش‌های کمونیستی جهان شناخته شد.

اندیشه لنین بر پایه برتری طبقه کارگر و حقانیت تاریخی آن استوار است. به نظر لنین طبقه کارگر حق دارد برای انجام رسالت تاریخی خود، به سلطه طبقات دیگر پایان دهد و سیادت مستقل خود را، که همان دیکتاتوری پرولتاریا است، مستقر سازد. افزار کارگران برای رسیدن به این هدف حزب طبقه کارگر است که به گفته لنین «آگاه‌ترین عناصر طبقه کارگر» در آن گرد آمده و متشکل شده‌اند.

پس از مرگ لنین و با عروج جوزف استالین، دیکتاتوری بزرگی در شوروی به پا شد و در عین حال این کشور با پیشرفت چشمگیر اقتصادی به ابرقدرتی در سطح جهان بدل شد. به ویژه پس از پیروزی در جنگ جهانی دوم و علیرغم تلفات انسانی بسیار سنگین در طول جنگ، شوروی به یکی از دو قطب جهان معاصر تبدیل گشت.

این رژیم در اوایل دهه ۹۰ و پس از یک سری اصلاحات که توسط گورباچف، آخرین رهبر شوروی، انجام شده بود از هم فروپاشید.

1. دیدگاه‌های مختلف دربارهٔ بلشویسم و لنینیسم

ولادیمیر لنین، بی‌شک از بحث برانگیزترین شخصیت‌های تاریخ است. بعضی طرفدارانش او را چون قدیسی آسمانی بالا می‌برند و برخی مخالفان او را تجسم شیطان روی زمین می‌دانند. حتی در نگاه به زندگی او، دیدگاه‌های بسیار متفاوتی موجود است. بهرحال از کشتارگرترین آدم‌ها چون استالین تا انسان‌دوست‌ترین آدم‌ها، کسانی بوده‌اند که خود را دنباله‌روی لنین دانسته‌اند. و در صف دشمنان او نیز می‌توان چنین تنوعی یافت.

1. 1. دیدگاه منتقدینی که معتقدند لنین از مارکس منحرف شده بود

لنین خود را شاگرد مکتب کارل مارکس و ادامه دهنده ایده‌های آن فیلسوف آلمانی می‌دانست. او پیوسته بر مخالفان خود می‌تاخت که اندیشه مارکس را تحریف کرده و از این راه به مبارزه طبقات زحمتکش ضربه زده‌اند. اما بعضی از منتقدان معتقدند که در اندیشه خود لنین می‌توان به روشنی نقض پاره‌ای از مبانی فکری مارکس را مشاهده کرد.

منتقدان لنین انحراف‌های اصلی او از بنیادهای فکری مارکس را در مسائل زیر می‌دانند:

فراهم نبودن شرایط انقلاب کارگری در روسیه

به زعم عده ای، مارکس عقیده داشت که انقلاب سوسیالیستی تنها در پیشرفته‌ترین جوامع سرمایه داری و به دست یک طبقه کارگر آگاه انجام می‌گیرد. بسیاری از متفکران مارکسیست معاصر لنین مانند برنشتاین و کائوتسکی در اروپای غربی و متفکر بزرگی مانند پلخانوف در روسیه عقیده داشتند که روسیه هنوز جامعه‌ای فئودالی است، فاقد طبقه کارگر پیشرفته‌است، و تا مرحله انقلاب کارگری راه درازی در پیش دارد. روشنفکران روسیه نخست باید به پیدایش و رشد پرولتاریای صنعتی در این کشور یاری برسانند.

منتقدان لنین می‌گویند او باید متوجه فراهم نبودن شرایط یک انقلاب سوسیالیستی در روسیه می‌بود.

انقلاب در یک کشور واحد

به زعم عده ای، مارکس به خیزش و رهایی پرولتریا تنها در زنجیره‌ای از انقلابات سوسیالیستی اعتقاد داشت. عده‌ای از اندیشه مارکس اینگونه برداشت می‌کنند که به نظر او انقلاب در رشته‌ای از کشورهای پیشرفته روی می‌دهد و جنبه بین‌المللی دارد و انقلاب در یک کشور یگانه یا به آسانی سرکوب می‌شود، و یا به انحراف می‌رود.

منتقدان می‌گویند که اقدام لنین با این اصول مغایرت داشته‌است.

بی اعتقادی به دموکراسی و آزادی‌های دموکراتیک

لنین هر نوع حکومتی را اعمال نوعی از سلطه طبقاتی می‌دانست. او به دموکراسی به عنوان یک فرم و آئین سیاسی مدرن اعتقادی نداشت و آن را سرپوشی بر اختناق و سرکوب طبقاتی بورژوازی می‌دانست. او عقیده داشت که حکومت کارگری باید آشکارا دیکتاتوری پرولتاریاً را برپا سازد و طبقات استثمارگر را سرکوب کند.

این دسته از مخالفان لنین می‌پندارند که او برخلاف مارکس برای آزادی‌های دمکراتیک ارزشی قائل نبود.

1. 2. دیدگاه رزا لوکزامبورگ

رزا لوکزامبورگ، انقلابی کمونیست آلمانی، همیشه در رابطه با لنین موضع داشت. در جریان انقلاب ۱۹۰۵ به دفاع از لنین و حزب بلشویک پرداخت، و پس از به قدرت رسیدن نیز از بلشویک‌‌ها حمایت کرد و آن‌ها را «وفاداران همیشگی به سوسیالیسم بین‌المللی» نامید. البته به زعم او، بعد از قدرت‌گیری «دیکتاتورمابانهٔ» حزب بلشویک، رزا اختلافاتی با لنین و یارانش پیدا کرد. عمدهٔ این اختلافات بر سر نبود دموکراسی و آزادی بیان در شوروی پس از انقلاب و قرارداد صلح بلشویک‌ها با آلمان بود.

رزا لوکزامبورگ آثار زیادی در مورد روسیه و طبعا لنین دارد که از آن‌ها می‌توان از «انقلاب روسیه»‌ و «تراژدی روسی» نام برد.

دیکتاتوری بلشویک‌ها و دیکتاتوری پرولتاریا

او پس از قدرت‌ گرفتن حزب بلشویک، در حالی که خود در زندان بود، در کتاب «انقلاب روسیه»‌ اذعان می‌کند که دیکتاتوری حزب بلشویک، دیکتاتوری پرولتاریا، به آن شکل که مارکس توضیح داده، نیست.

او می‌گوید:

« بله دیکتاتوری!‌ اما این دیکتاتوری شامل نحوهٔ کاربرد دموکراسی و نه نابودسازی آن است. این دیکتاتوری شامل حملات جانانه و قاطع بر حقوق و روابط اقتصادی خوب محافظت شدهٔ جامعهٔ بورژوایی است که بدون یک تحول سوسیالیستی ناممکن است. اما این دیکتاتوری کار یک طبقه‌است نه یک اقلیت پیشاهنگ که به نام طبقه عمل می‌کند، بدین معنا که این دیکتاتوری می‌باید گام به گام از طریف مشارکت فعالانهٔ توده‌ها به پیش رود و زیر نفوذ مستقیم آن‌ها و تحت کنترل فعالیت عمومی باشد. چنین دیکتاتوری می‌بایست برخاسته از آموزش سیاسی رشد یابندهٔ توده‌های مردم باشد. »

شرایط سخت جنگ داخلی

البته رزا لوکزامبورگ، شرایط سخت جنگ داخلی را درک می‌کند و در این مورد لنین و رفقایش را بر حق می‌داند.

رزا می‌نویسد:

« این مطلب توقعی فوق انسانی از لنین و رفقایش است، اگر انتظار داشته باشیم که آن‌ها تحت چنین شرایطی عالی‌ترین شکل دموکراسی، مثال‌زدنی‌ترین دیکتاتوری پرولتاریا و یک اقتصاد سوسیالیستی مطلوب را خلق کنند. با موضع قاطعانهٔ انقلابی‌شان، با قدرت عمل مثال زدنی‌شان و با وفادازی شکست ناپذیرشان به سوسیالیسم بین‌المللی،تحت این شرایط فوق‌العاده سخت، آن‌ها هرچه را که می‌توانسته‌اند انجام داده‌اند. خطر تنها هنگامی آغاز می‌شود که آنان امر مطلوب را به امر اخلاقی تبدیل می‌کنند و آن‌ها را به صورت مدلی از تاکتیک‌های سوسیالیستی به پرولتاریای بین‌المللی توصیه می‌کنند. »

مخالفت با قرارداد صلح شوروی و آلمان

رزا لوکزامبورگ، بعدها در کتاب «تراژدی روسی»‌ با امضای قرارداد صلح برست-لیتوفسک با آلمان به مخالفت برخاست و از لنین و شوروی به خاطر این کار انتقاد کرد.

1. 3. دیدگاه گئورگ لوکاچ

گئورگ لوکاچ، فیلسوف و انقلابی مجار، از مهم‌ترین نظریه‌پردازان مارکسیست در اوایل و اواسط قرن بیستم به حساب می‌آید.

لوکاچ خود را لنینیست می‌دانست و نه تنها در زمان انقلاب اکتبر و پس از مرگ لنین که حتی تا سال‌ها بعد و تا آخر عمر خود، از لنین و اندیشه‌هایش، سرسختانه حمایت می‌کرد و او را بسیار نزدیک به کارل مارکس می‌دانست. او می‌پنداشت که لنین: «...بزرگ‌ترین متفکری است که پس از مارکس از جنبش انقلابی طبقهٔ کارگر برخاسته‌ است.»

لوکاچ در دههٔ ۲۰ و اندکی پس از مرگ لنین، کتابی به نام «تاملی در وحدت اندیشهٔ لنین» نوشت و در آن به دفاع از اندیشه‌های لنین در باب انقلاب، طبقهٔ کارگر و حزب پرداخت.

نقد منتقدانی که لنین را محدود به روسیه می‌دانند

او در نقد منتقدان لنین می‌گوید:«فرصت‌طلبان که نه قادر به انکار و نه چشم‌پوشی از اهمیت او هستند، یاوه می‌بافند که لنین چهرهٔ سیاسی سترگی در روسیه بود اما فاقد آن بینش لازم در تمایزات میان روسیه و کشورهای پیش‌رفته‌تر بود که بتواند ره‌بر پرولتاریای جهان بشود.»

لوکاچ، با اذعان این‌ که این انتقادات، به غلط، به مارکس هم وارد می‌شده، آن‌ها را با دلایل خودش رد می‌کند. او لنین را تا حد مارکس بالا می‌برد و می‌گوید :«...لنین کاری در دوران ما کرد که مارکس در کل توسعهٔ سرمایه‌داری. لنین در مسایل توسعهٔ روسیهٔ مدرن هم‌واره مسالهٔ قرن را در کلیت آن می‌دید:آغاز آخرین مرحلهٔ سرمایه‌داری و امکانات تغییر مبارزه نهایی اجتناب‌ناپذیر بورژوازی و پرولتاریا به نفع پرولتاریا - نجات بشریت.»

هسته و مرکز تفکر لنین

جدا از این، گئورگ لوکاچ، هسته و مرکز تفکر لنین را نگاه به مسائل جهانی از دیدگاه مارکسیستی «فعلیت انقلاب» می‌دانست. لوکاچ می‌گوید:«فعلیت انقلاب، هستهٔ تفکر لنین و علقه‌تعیین‌کننده‌اش با مارکس است.»

سیمای انسانی لنین

گئورگ لوکاچ، که حرف‌های فوق‌الذکر را در سال ۱۹۲۴ زده‌است، سال‌ها بعد در سال ۱۹۶۷، و در حالی که بسیاری از کمونیست‌ها، به بهانهٔ دوران استالین و استبداد شوروی از لنین رو گردانده بودند، پس‌گفتاری به کتاب خودش، تاملی در وحدت اندیشهٔ لنین، نوشت و در آن نه تنها اعلام کرد که هنوز لنینیست است که حتی از وجوهی که در آن کتاب فرصت پرداختن به آن‌ها نشده بود، سخن گفت.

برای مثال، لوکاچ، در این «پی‌نوشت» از کتاب سابق خود انتقاد می‌کند که :«قادر به معرفی سیمای انسانی لنین نیست.» و در مورد سیمای انسانی لنین می‌نویسد:

« او سرشاز از زندگی و طنز است. از همهٔ چیزهای زندگی لذت می‌برد، از شکار،ماهی‌گیری، و شطرنج تا مطالعهٔ آثار پوشکین و تولستوی. وی شیفتهٔ انسان واقعی است. این وفاداری به اصول در جنگ داخلی، تبدیل به سازش‌ناپذیری آهنین می‌شود. اما هرگز بوی نفرت از آن به مشام نمی‌رسد. »

اقدام و مبارزهٔ مستمر، تریبون بی‌همتای خلق

گئورگ لوکاچ در این پی‌نوشت مجدداً با شور از لنین دفاع می‌کند که:«زندگی او سرشار از اقدام مستمر و مبارزهٔ مداوم در دنیایی است که بنا به اعتقاد عمیق وی هیچ موقعیتی بدون راه حل برای او یا دشمنانش وجود ندارد. پس ترجیع‌بند زندگی وی چنین بود:همواره برای اقدام آمده بودن.»

و «بنابراین سادگی سنجیدهٔ لنین تأثیر نافذی بر توده‌ها داشت. ..... وی بدون نشانی از لفاظی، تریبون بی‌همتای خلق بود. چه در زندگی خصوصی و چه عمومی انزجار بی‌حدی از عبارت‌پردازی، گنده‌گویی یا اغراق داشت.»

در مورد عقد قرارداد صلح برست-لیتوفسک

او در این «پی‌نوشت» هم‌چنین از برخی سیاست‌های لنین، همچون عقد قرارداد صلح برست-لیتوفسک -که در آن زمان با مخالفت بعضی کمونیست‌های چپ‌گرای آلمانی و رزا لوکزامبورگ، از ره‌بران بین‌المللی کمونیسم، روبرو شد- دفاع می‌کند. گئورگ لوکاچ می‌نویسد:«‌این که وی (لنین) در مشی رئال پولیتیک خود در مقابل کمونیست‌های چپ رو بر حق بود، اکنون حقیقت تاریخی پیش پاافتاده‌ای است. (در مورد قرارداد صلح مذکور) چناچه کمونیست‌های چپ‌رو در صحنهٔ بین‌المللی مدافع پشتیبانی از انقلاب آتی آلمان از طریق جنگ انقلابی بودند، جنگی که جز قمار بر سر موجودیت شوروی روسیه نبود. اما عمل درست لنین در این مورد بر تحلیل تئوریک عمیق از خصوصیت ویژهٔ توسعهٔ کل انقلاب متکی بود. ارجحیت انقلاب جهانی بر هر رخداد دیگری به نظر وی حقیقتی اصیل به شمار می‌رفت».

میل به آموختن در لنین

خصوصیت دیگر لنین، که برای گئورگ لوکاچ تحسین برانگیز است، میل به آموختن است. او می‌نویسد:«لنین در سراسر زندگی‌اش همیشه می‌آموخت. چه از منطق هگل و چه از عقیدهٔ کارگری دربارهٔ نان. » «خودآموزی مداوم، صداقتی مستمر در قبال درس‌های جدید تجربه‌، یکی از ابعاد اساسی ارجحیت مطلق عمل در حیات لنین است.»

صورتی طراز نوین از نگرش به واقعیت

لوکاچ در نهایت، در انتهای «پی نوشت»،سعی می‌کند لنین را در جمله‌ای توضیح دهد. «چهره لنین در ورای اعمال و آثارش،چونان تجسم عینی آمادگی پایدار بیان‌گر ارزشی جاودانه‌است - صورتی طراز نوین از نگرشی نمونه به واقعیت.»




[ یک شنبه 4 اردیبهشت 1390  ] [ 5:01 PM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0

اقتصاد ايالات متحده آمريکا به دليل بالا بودن حجم صادرات، واردات، سرمايه گذاري مستقيم خارجي، مبادلات بازرگاني، همواره به عنوان موتور محرک اقتصاد جهاني معرفي مي شود.
ثابت بودن نرخ رشد توليد ناخالص داخلي، پايين بودن نرخ بيکاري و بالا بودن سطح تحقيقات و تداوم سرمايه گذاري داخلي و خارجي از مهمترين ويژيگيهاي اقتصادي ايالات متحده آمريکا در چند سال اخير بوده است. در کنار آن بدهي داخلي و خارجي، افزايش هزينه هاي تامين اجتماعي و افزايش روزافزون قيمت نفت از مهمترين نگراني هاي اقتصادي آمريکاست.

تاريخچه
نظام اقتصادي ايالات متحده آمريکا تا حد بسياري در رابطه با پيشنه تاريخي آن کشور شکل گرفته است. بر اساس تقسيم بندي تاريخي، اقتصاد آمريکا در سده هاي هفدهم و هيجدهم با محوريت کشاورزي، در سده نوزدهم و نخستين نيمه سده بيستم با محوريت صنعت و از نيمه دوم سده بيستم با محوريت صنعت و خدمات بوده است.
مهمترين بحران اقتصادي تاريخ معاصر آمريکا مربوط به دهه 1930 مي شود که با افت شديد بازار بورس در سال 1929 شروع شد. رکود روبه افزايش در اين دوران منجر به ورشکستگي بسياري از شرکت ها و کارخانه ها و به تبع آن بيکاري ميليونها نفر در آمريکا شد. علت اصلي بوجود آمدن اين بحران، عدم هماهنگي ميزان توليدات آمريکا و تقاضاي جهاني براي محصولات آمريکا بود.
با روي کارآمدن فرانکلين روزولت و اجراي « طرح نوين » وي که شامل اصلاح سيستم بانکي، تزريق پول به جامعه، و اصلاح سيستم کشاورزي مي شد، وضعيت اقتصادي امريکا تا حدي بهبود يافت.
پس از جنگ جهاني دوم، سياست اقتصادي همه رئيس جمهورهاي آمريکا، ايجاد شغلهاي جديد، کاهش تورم، کاهش بدهي هاي دولت، افزايش صادرات، افزايش سرمايه گذاري، موازنه هزينه ها و درآمدها و موازنه مثبت در بازرگاني خارجي بوده است. اين اقدامات در دوران کارتر و کلينتون با جديت بيشتري همراه بوده است.
در ابتداي قرن 21 و پس از دومين انقلاب صنعتي با محوريت فن آوري اطلاعاتي، آمريکا از توليد بسياري از کالاها صرف نظر کرده و بخش بزرگي از سرمايه گذاري دولتي و خصوصي خود را متوجه عرصه هاي نوين اقتصادي نموده است.

نقش حکومت
سياست اقتصادي حکومت آمريکا توسط وزارت خزانه داري، شوراي مشاورين اقتصادي، اداره مديريت و بودجه و وزارت بازرگاني تدوين مي گردد.
در بعد داخلي، هدف سياستهاي اقتصادي حکومت آمريکا، حفظ و ارتقا نرخ رشد اقتصادي سالانه و بهبود شاخصهاي مهم اقتصادي است. در بعد خارجي، الويت حکومت آمريکا، حفظ برتري اقتصادي اين کشور در صحنه جهاني است.


بخشهاي گوناگون اقتصاد آمريکا


*کشاورزي و دامپروري
آمريکا يکي از پيشرفته ترين کشورها از نظر توليدات کشاورزي و دامپروري در جهان است. امروزه 6 دهم درصد از نيروي کار آمريکا در بخش کشاورزي و دامپروري مشغول به کار مي باشند و اين بخش توليد کننده 9 دهم درصد از توليد ناخالص داخلي در ايالات متحده آمريکا است.
49 درصد از کل درآمد بخش کشاورزي از فروش فرآورده هاي کشاورزي و 51 درصد از فروش فرآورده هاي دامي بدست می آيد. اين کشور دومين توليد کننده گندم و اولين توليد کننده پنبه، توتون، ميوه، گوشت و پنير در جهان است.

*صنعت
پيشرفت صنعت در آمريکا از سالهاي پس از جنگ داخلي با سرعتي سرسام آور آغاز شد. به طوريکه در سال 1914 ايالات متحده آمريکا با توليد 455 ميليون تن زغال سنگ بسيار جلوتر از انگلستان بوده و در آن سال به بزرگترين توليد کننده نفت و مصرف کننده مس تبديل گشت.
اين روند رشد و در کنار آن نابودي اقتصاد ژاپن، آلمان، انگلستان و فرانسه در دوره جنگ جهاني دوم، آمريکا را به يکه تاز ميدان صنعت جهان تبديل کرد. صنايع آمريکا در دهه 1990 با سياستهاي مالي، پولي و اقتصادي کلينتون رشد بي سابقه اي نمودند. ميزان توليدات صنعتي ظرف سه ماه نخست سال 2000 از رشدي معادل 2.4 درصد نسبت به زمان مشابه سال 1999 برخوردار بوده است.
آمريکا با پشت سر گذاشتن دومين انقلاب صنعتي با محوريت فن آوري اطلاعات در دهه هاي 1980 و 1990 بخش اصلي سرمايه گذاري خود را در زمينه تکنولوژي ديجيتال، الکترونيک و ارتباطاتي متمرکز کرد.
مهمتريت توليدات صنعتي آمريکا را فولاد، موتور وسايل نقليه، نفت خام، و تجهيزات هوافضا و ارتباطاتي تشکيل مي دهد. هماکنون ايالات متحده آمريکا به لحاظ توليد نفت در رتبه سوم و به لحاظ توليد گاز در رتبه دوم جهان قرار دارد.
براساس آمارهاي موجود در سال 2007 بخش صنعت با 24 درصد نيروي کار، 20.6 درصد توليد ناخالص داخلي آمريکا را در اختيار داشته است.

*خدمات
نقش خدمات در اقتصاد آمريکا پس از جنگ جهاني دوم بطور مستمر در حال افزايش بوده است. امروزه زمينه هاي جديدي چون اطلاع رساني، داده پردازي، برنامه ريزي رايانه، گردشگري و ... به ليست خدمات اين کشور اضافه شده است.
در سال 2007 بخش خدمات، 75 درصد نيروي کار آمريکا را در اختيار داشته است. سهم خدمات در توليد ناخالص داخلي آمريکا، 78.5 درصد آن بوده است.

تجارت بين الملل
کشوري با ظرفيت هاي ايالات متحده آمريکا سهم بزرگي در بازرگاني بين المللي و اقتصاد سياسي بين المللي دارد.
حجم کل مبادلات بازرگاني آمريکا با جهان در سال 2007 برابر 3060 ميليارد دلار بوده است. از اين ميان 39 درصد سهم صادرات و 61 درصد سهم واردات بوده است.
ايالات متحده آمريکا به لحاظ صادرات در رتبه سوم و به لحاظ واردات در رتبه اول جهان قرار دارد.
مهمترين مشتريان صادرات ابالات متحده آمريکا را کانادا (22 درصد)، مکزيک (12 درصد)، چين (10 درصد)، ژاپن (6 درصد)، آلمان (5 درصد) و انگلستان (5 درصد) تشکيل مي دهند.
مهمترين کالاهاي صادراتي آمريکا عبارتند از کالاهاي سرمايه اي ( ترانزيستورها، هواپيما، قسمتهاي موتور وسايل نقليه، کامپيوتر و تجهيزات ارتباطي ) که 49 درصد از صادرات را تشکيل مي دهد و در رده هاي بعدي مواد و تجهيزات صنعتي بالاخص مواد شيميايي با 27 درصد و کالاهاي مصرفي با حدود 15 درصد قرار دارند.
واردات آمريکا نيز بيشتر از کشورهاي چين (19 درصد)، کانادا (16 درصد)، مکزيک (11 درصد)، ژاپن (8 درصد)، آلمان (5 درصد) صورت مي پذيرد.
مهمترين کالاهاي وارداتي آمريکا عبارتند از مواد و تجهيزات صنعتي با 33 درصد که 8 درصد آن مربوط به واردات روغن مازوت است. در رده هاي بعدي کالاهاي مصرفي با 32 درصد و کالاهاي سرمايه اي با 30 درصد قرار دارند.


اوضاع مالي و شاخصهاي اقتصادي


*توليد ناخالص داخلي ( GDP )
ايالات متحده آمريکا با 13800 ميليارد دلار توليد ناخالص داخلي در سال 2007 ، 25 درصد توليد ناخالص جهاني را به خود اختصاص داده بود.
رشد واقعي توليد ناخالص داخلي آمريکا در سال جاري ميلادي 8 دهم درصد و براي سال 2009 حدود 1.4 درصد پيش بيني مي شود.
سرانه توليد ناخالص داخلي اين کشور با 46 هزار دلار در سال 2007 در رتبه دهم قرار دارد.

*درآمد ملي (NI)
در سال 1999 درآمد ملي آمريکا برابر 9680 ميليارد دلار بوده و درآمد ملي سرانه آمريکا رقمي در حدود 32 هزار دلار بوده است.

*بودجه
بودجه دولت فدرال آمريکا از طريق کسب ماليات تامين مي گردد. بودجه سال 2007 ايالات متحده آمريکا، 2568 ميليارد دلار و هزينه هاي دولت 2731 ميليارد دلار بوده که نشان از وجود تراز بازرگاني منفي در اقتصاد اين کشور دارد.

*بيکاري و تورم
نرخ بيکاري در پايان ژوئن 200 ميلادي با 3.9 درصد، پايين ترين نرخ بيکاري در طول يکصدسال اخير در آمريکا بوده است. اما به دليل تداوم رکود اقتصادي در چند سال اخير، نرخ بيکاري در ژوئن 2008 به 5.6 رسيد.
نرخ تورم در ايالات متحده آمريکا نيز از آوريل 2007 تا آوريل 2008 ميلادي برابر 3.9 درصد برآورد گرديده است.
با توجه به گزارشهاي منتشر شده 12 درصد جمعيت آمريکا در سال 2006 زير خط فقر قرار داشته اند.

*بدهي هاي عمومي و خارجي
در پايان ژوئن 2007 ، بدهي ناخالص خارجي آمريکا 12250 ميليارد دلار و بدهي عمومي آن نيز در همين زمان حدود 9000 ميليارد دلار بوده است. بدهي هاي عمومي ايالات متحده آمريکا برابر با 68 درصد توليد ناخالص داخلي اين کشور است.

آينده اقتصادي آمريکا
افزايش نرخ بيکاري، کاهش شديد رشد ناخالص داخلي و از طرفي افزايش بدهي هاي عمومي و خارجي در فاصله هاي 2006 تا 2008 نشان دهنده وضعيت وخيم اقتصادي اين کشور مي باشد.
براساس پيش بيني هاي سازمان همکاري و توسعه اقتصادي، رشد اقتصادي آمريکا در سه ماهه دوم سال جاري به منفي 5 دهم درصد کاهش خواهد يافت. رشد اقتصادي اين کشور در سه ماهه سوم به مثبت 7 دهم درصد افزايش خواهد يافت و درسه ماهه چهارم به مثبت 2 دهم درصد کاهش خواهد يافت.
اين گزارش همچنين مي افزايد که رشد توليد ناخالص داخلي آمريکا در سال آينده به تدريج به تواناييهاي بالقوه خود باز خواهد گشت.
بر اساس اين پيش بيني، سال آينده همچنان شاهد سير صعودي نرخ بيکاري تا مرز 6.1 درصد در آمريکا خواهيم بود.



[ یک شنبه 4 اردیبهشت 1390  ] [ 4:59 PM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0

- ضرورت بحث مقاله

۲ ـ‌ هدف از بحث مقاله

۳ ـ شیوه بحث مقاله

۴ ـ اشاره به تعدادی از آیات اقتصادی قرآنی

۵ ـ نظری ببه اقتصاد اسلامی

۶ ـ نظر قرآن راجع به ثروت

 

الف ـ تولید و مباحث مربوط به آن در قرآن

۱ ـ گستردگی منابع تولید در قرآن

۲ـ زن هم می‌تواند فعالیت مربوط به آن در قرآن

ب ـ توزیع و مباحث مربوط به آن در قرآن

۱ ـ سه اصل مسلم در تجارت

۲ ـ اقتصاد در خانواده

ج ـ مصرف و مباحث آن در قرآن

۱ ـ یتیم ورشکسته اقتصادی است، روانیست مال او تصرف گردد
۲ ـ مصارف ضد ارزش

د – رشد اقتصادی و مباحث آن در قرآن

۱ ـ اقتصاد مورد علاقه انسان

۲ ـ اخلاق مؤمنان با اخلاق قوم یهود در امور اقتصادی فرق دارد

۷ ـ اهداف اقتصادی در قرآن

الف ـ عدالت اجتماعی

ب ـ قدرت اقتصادی حکومت اسلامی

ج ـ استقلال

د ـ رشد اقتصادی

۸ ـ واحدهای اندازه‌گیری که در قرآن به کر رفته

۹ ـ آیاتی از قرآن که در آنها حکم اقتصاد به کار رفته

۱۰ ـ منابع و مأخذ

ضرورت بحث مقاله به دلیل اینکه رشته تحصیلی من در دانشگاه علوم اقتصادی است و کتابهایی که در دانشگاهها و مراکز علمی و تحقیقی در مورد اقتصاد نوشته می‌شود معمولاً به بررسی مشکلات روزمره می‌پردازد و آنهارا در قالب بحث‌های نظری و ریاضی مطرح می‌کند و دیگر اینکه اکثر این کتابها خاستگاه غربی دارند و از مفاهیم اسلامی تهی هستند و با کیفیت زندگی مسلمانان فاصله دارند تلاش کردم که حداقل برای پاسخگویی به شبهات خود بدانم که قرآن کریم مراجع به خط مشی زندگی انسان در بعد اقتصادی چه نظری دارد.

هدف از بحث مقاله : اثبات اینکه قرآن کریم یک نظام اقتصادی مناسب با اهداف کلی خود هدایت می‌کند و خطوط کلی آن را ترسیم می‌کند.

شیوه بحث مقاله : از آنجا که در اقتصاد معمولاً از چهار موضوع عمده یعنی تولیدـ توزیع ، مصرف و رشد بحث می‌شود لذا اگر چنین ترتیب را در مقاله نیز رعایت کنیم بهتر است البته چنین نیست که در زمینه یک موضوع، نظامی آیات بررسی شود بلکه در بسیاری از موارد، به تعدادی از آیات که برای تحقیق ما مقدور بوده سبزه کرده‌ام.

نمونه‌ای از آثات اقتصادی قرآن

۱ ـ تعاون و همکاری ـ روز تعاون ۲۳ اردیبهشت : سورة مائده آیه ۲ تعاونوا… تا آخر ایه

۲ ـ منابع طبیعی ـ هفته منابع طبیعی ۲۲ ـ ۱۵ اسفند ماه : سوره نحل آیه ۱۰ ـ هوالذی … تا آیه ۱۳ یذکرون

۳ ـ مسکن و خانه‌سازی ـ تشکیل بنیاد مسکن ۲۱ فروردین ۵۸ ـ اعراف ۷۴ ـ نحل ۸۰ تا ۸۲

۴ ـ کشاورزی ـ روز دهقان اول مهرماه ، انعام ۹۵ ـ انعام ۱۴۱

۵ ـ کمیته امداد ـ سالروز تشکیل کمیته امداد ۱۴ اسفند ۵۷ ، توبه ۶۰

۷ ـ معادن : رعد ۳ و ۴ ـ حجر ۱۹ تا ۲۳

۸ ـ قرض الحسنه: بقره ۲۴۵ ـ مائده ۱۲ ـ‌ حدید / ۱۰ ـ ۱۳ ـ مزمل/۲۰ ـ تغابن/۱۹ ـ حدید/۱۸

۹ ـ بانکداری بدون ربا ـ روز ملی شدن بانکها در ایران ۱۷ خرداد ۵۸ ـ آل عمران/۱۲۰ ـ روم/۳۹

۱۰ ـ خرید و فروش : انعام/۱۵۳ ـ اعراف/۸۵ ـ هود/۸۴ ـ ۸۶

نظری به اقتصاد اسلامی:

کسانی که فکر می‌کنند مسئل زندگی از یکدیگر جداست و هر چیزی یک مرز و قلمروی خاصی دارد و هر گوشه‌ای و قسمتی از زندگی بشر به یک شی ءِ بخصوص تعلق دارد تعجب و یا احیاناً انکار می‌کنند که کسی مأله‌ای به نام مسائل اقتصادی در قرآن طرح کند زیرا به عقیده اینها هر یک از اسلام و اقتصاد یک مسأله جداگانه است، اسلام به عنوان یک دین برای خودش و اقتصاد به عنوان یک علم برای خودش اسلام قلمرویی دارد و اقتصاد قلمروی دیگر . اما نکته این است که مسائل زندگی را نباید مجرد فرض کرد. صلاح و فساد در هر یک از شؤن زندگی در سایر شئون مؤثر است . نظام ارزشی اسلام، خوشبختی دنیا و‌آخرت انسان را به طور همزمان مورد توجه قرار داده و دنیا را مزرعه آخرت معرفی نموده است . بر این مبنا به هر رفتار اقتصادی مفید که در حوزة ارزش‌های اسلامی مجاز باشد، انجام آن مطلوب و شایسته است .

مدلها و الگوهای اقتصادی از آن جا که به شدت تابع شرایط زمانی و مکانی می باشد، قابل تجویز و ارائه به طور کلی از سوی مکتب اسلام نبوده است . اما قوانین ثابت و همیشگی حاکم بر آنها ، در منابع اسلامی بیان شده‌اند . این مقاله تحقیقی در جهت شناخت آموزه‌های اقتصادی قرآن می‌باشد.

نظر قرآن راجع به ثروت : ما آنگاه که می‌خواهیم نظری به ایده‌های اقتصادی قرآن بیفکنیم اول باید ببینیم نظر قرآن دربارة ثروت و مال چیست؟ ممکن است کسی بپندارد که قرآن اساساً ثروت را مطرود و به عنوان یک امر پلید و دورانداختنی می‌شناسد اما چیزی که پلید و مطرود باشد دیگر مقررتی نمی‌تواند داشته باشد. که آن چیز را بدست نیاورید، دست به آن نزنید، استفاده نکنید. همچنانکه دربارة‌مشروب چنین مقرراتی آمده است : لَعَنَ الله بایغها و مًشْتَریها و آکِلَ ثَمَنها و ساقیها و شاربها .

جواب این است که قرآن مال و ثروت را تحقیر نکرده، قرآن با هدف قرار دادن ثروت، با این که انسان فدای ثروت شود محال است به عبارت دیگر اینکه انسان پول را به خاطر خود پول و برای ذخیره کردن بخواهد مخالف است: « الَّذینَ یَکنزْونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّه وَ کایُنفْقِوُنَها فی سَبیل ا… فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابِ الیم … توبه /۳۴» آیاتی وجود دارند که نقش پول را در فاسد کردن شخصیت انسانی بیان می‌کنند و به همین دلیل نیز ثروت پرستی مطرود کرده است.

ـ « اِنَّ الاِنسانَ لَیَطَغْی، اَنْ را’ه اسْتَغْنی » علق ۶

ـ « وَ لاتُطِعْ کُلَّ حَلاّفِ مَهین، مَمَّازِ مَنشّاءِ بَنَمیمْ …… اَنْ کان ذامالٍ و بَنینْ …… قلم/۱۵ـ۱۰

ـ زُیِّنَ لِلإِنْسانِ حُبَّ الشَّهواتِ مِن النِّساءِ و اَلبْنَینْ و التَضاطیرَ المُقَنْطَره مِنَ الذَّهَبِ و الَفْضَّه وَالْخیَلْ المسُومَّه » ال عمران/۱۴ .

اما قرآن خود ثروت را در کمال صراحت به عنوان « خیر » نامیده است. کُنتَ عَلَیکُمْ اذِا حَضَرَ اَحَدَکُمُ الْمَوْتُ اِنْ تَرَکَ خَیْراً الوَصَّهُ لِلْوالدینِ و الاَقْربَین » بقره ۱۸۰

و دفاع از مال را در حکم جهاد و کشته شدن در این راه و شهید تلقی کرده است الَمْقَتُولْ دُونَ اَهْلِهِ وَ مالِهِ …… و برای مال بر انسان حقوقی تأمل شده است.

ـ آشنا شدن با فهم کلام الهی از اهمیت والایی برخوردار است و این امر،‌ جز با درک درست کیفیت مطلوب زندگی انسانی از دیدگاه قرآن و سنت میسر نخواهد بود و از آنجا که معمولاً در اقتصاد نیز از چهار موضوع عمده یعنی تولید،‌توزیع، مصرف و رشد بحث می‌شود لذا آیات قرآنی مربوط به علم اقتصاد را نیز بر چنین مبنا طبقه‌بندی نموده‌ام همراه با شرح مختصری از آنها.

الف ـ تولید و مباحث مربوط به آن : در این مبحث به ذکر دو نمونه اکتفا می‌کنیم:

۱ ـ قرآن و گستردگی منابع تولید: آیاتی چند از قرآن کریم گویای آن است که خداوند در زمین ، آنچه را انسان نیاز داشته، برای وی فراهم کرده است . در آیه‌ای می‌فرماید «وَاتیکم من کُلِّ ما سأَلْتُمُوُه : و هر چه از او خواسته‌اید به شما ارزانی داشته است» ابراهیم/۳۴

و در جای دیگر می‌فرماید: « وَلَقَدْ مکَنَّا فیِ الاْرَضِ وَجَعَلْنا لَکُمْ فیها معایشَ قلیلاً ما تَشکَرون » اعراف زا « در زمین جایگاهتان دادیم و داها معیشتتان را در آن قرار دادیم : و چه اندک سپاس می‌گذارید»

بنابراین از دیدگاه قرآن کریم، در زمین آنچه مورد نیاز انسان برای ادامه زندگی لازم است، مهیاست اما این امر به معنای آن نیست که کلیه نیازمندیهای انسانی به صورت بالفعل و بدون کار و تلاش در اختیار اوست بلکه بدین معناست که انسان باید به کارگیری روحیه عمران و آبادانی و در سایر خلاقیت، ابتکار و تلاش رزق و روزی خویش را از منابع طبیعت به دست آورد و آنها را برای استفاده تغییرات ضروری دهد . و علت عمده ایجاد رفاه را تغییر دادن امکانات موجود دانسته است ،‌بنابراین اگر در مواردی مشاهده می‌شود که قرآن کریم صرف ایمان و تقوا را مایه نزول برکات الهی و رونق اقتصادی دانسته است مثل آنجا که می‌فرماید :

« وَلَوْاَنَّ اَهْلَ الْقُری آمنوا و اتَّقوا لَفَتَحْنا علیهم بَرَکاتِ من السَّماءِ و الَرْضَ اعراف ۹۶ »

مراد آیة شریفه این نیست که فقط ایمان و تقوا،‌یعنی پرهیز از گناه، اسراف و … موجب نزول برکات می‌شود بلکه جنبة اثباتی آن دو نیز که سعی و تلاش برای بهره‌وری مطلوب از منابع طبیعت باشد منظور خواهد بود بنابراین تلاش در راه بکارگیری وسایل برای رسیدن به مواهب طبیعت در امور مادی وسیله خواهد بود همان‌طور که در امور معنوی وسیله قرار دادن اولیاء و انبیا برای تقرب الی الله مورد نظر خواهد بود. پس روشن است که قرآن کریم دیدگاههایی مانند نظریه مالتوس را که به محدودیت منابع طبیعت و عدم کفاف آن بری انسانها معتقد است رد می‌کند.

۲ ـ زن هم می‌تواند فعالیت اقتصادی داشته باشد:

۱ ـ « واتوالنسآءِ صَدُقاتِهِنَّ نِحْلَه نساء /آیه ۴ » ۲ ـ « لِلرِّجال نَصیبُ مِمَّا اکْتَبَوا و لِلنسآء نَصیبٌ مِّمِا اکْتَبْنَ نساء/۳۲» ۳ ـ لِلرِّجالِ نَصیبُ مِّمِا ترک الْوالِدْانِ وَ الاْقَرْبَونَ و لِلنِّسآءِ نَصیبٌ مِّما ترک الوْلِدانَ وَ الْقَرْبَونُ مّشمِا قَلَّ منِه او کَثُرَ بَضباً مفروضاً نساء/۷ » در هر صورت زن هم می‌تواند کسب مشروع و فعالیت اقتصادی ـ ولو در خانه شوهرـ داشته باشد زیرا همه بر فعالیت اقتصادی محتاجند تا بتوانند به زندگی خویش ادامه دهند.

ب : توزیع

۱ ـ سه اصل مسلم در تجارت : در آیه زیرـ که یکی از آیات مورد بحث و تحقیق در فقه معاملاتی است ـ روابط انسانی را بر اساس مبادلات تجاری بیان می‌کند. خداوند می‌فرماید:

« یا اَیُّهَا الذَّینِ امنَوا لاتَأکلُوا بَیْنَکُم بالباطلَ إلاّ اَنْ تَکوُنَ تِجارَةً عَنْ تَراضِ مِنکُمْ … نساء ۲۹»

« ای کسانی که ایمان آورده‌اید اموال یکدیگر را به ناحق نخورید مگر آنکه تجارتی باشد که هر دو طرف به آن رضایت داده باشید»

این آیه گرامی،‌تجارت را بر اساس رضایت طرفین تشریح فرموده است از این آیه چند اصل استفاده می‌شود . اـ اصل عدم تصرف و دخالت در اموال یکدیگر ،‌که مالکیت بر آن متفرع است . ۲ـ اصل جواز تصرف در اموال یکدیگر بر اساس رضایت دو طرف مبادلات و تجارت، از این اصل ناشی می‌شود. ۳ – اصل مالکیت که مسلم دانسته شده و در واقع این اصل زیربنای دو اصل مذکور است . در جای دیگر می‌توان از این آیه استفاده نمود که باید تجارت و معاملات با رضایت فروشنده و خریدار باشد. خرید و فروش اجباری و اکراهی و یکطرفه مردود است .

۲ ـ اقتصاد در خانواده : در آیه‌ای از قرآن در مورد اینکه نباید در امور زندگی و در مسائل مصرفی افراط و تفریط نمود آمده : والَذّضینَ اذا اَنفَقَوُا لَمْ یُسْرِفوا و لَمْ یَقْتَروا و کانَ بَیْنَ ذالِکَ قَواماً : آنان که چون هزینه می‌کنند اسراف نمی‌کنند و خست نمی‌ورزند، بلکه میان این دو راه اعتدال را می‌گیرند. فرقان /۶۷ .

انسانی که وظیفه تأهل را می‌پذیرد و خرج و نفقه خانواده‌ای را به عهده می‌گیرد باید برای این دخل و خرج حساب و کتاب داشته باشد به عبارت دیگر تا آنجا که برای او مقدور است در جهت رفاه نسبی خانواده بکوشد. از نظر قرآن، حد مطلوب حالت اعتدال و میانه‌روی است لذا قرآن می‌فرماید « نه » دست خویش را از روی خست به گردن ببند و نه به سخاوت یکباره بگشای که در هر دو حالت، ملامت زده و حسرت خورده بنشینی. اسراء۲۹٫

ج ـ مصرف :

۱ ـ یتیم ورشکسته اقتصادی است، روا نیست مال او مصرف گردد:

خوردن مال یتیم و مصرف نمودن دارایی او به هر شکلی حرام است. مگر در مواردی که حالت سوددهی داشته باشد و به اصطلاح اموال او افزایش یابد . « وآتوالیتامی اَمْوالَهُمْ وَ لاتُتَبدَلَّوا الْخَبیثَ … »

مال یتیمان را به یتیمان بدهید، و حرام را با باطل مبادله مکنید و اموال آنها را همراه با اموال خویش مخورید که این گناه بزرگی است … نساء آیه ۹ . فامَّا الیتیم فلا تَقْهَرْ مخی/۹٫

۲ ـ مصرف‌های ضد ارزشی :

« یا اَیُهَاالذَّینَ امَنوا أنِ الْاَحْبارِ وَالرَّهْبانِ لِیَاْکُلوُنَ امَوْالَ الناسَّ بِالباطِل و یَصْدوّنَ عن سبیل ا… » توبه /۳۴ انسان در مقابل آنچه مصرف می‌کند باید تولیدات یا خدمات تحویل دهد و به نحوی به جامعه‌اش خدمت کندو الا از مصادیق « اَکْل الاموال بالباطل » خواهد بود. اگر به عوض آگاهی دادن و سوق دادن مردم به سوی واقع، آن و گمراه و دور از حقیقت کند آن فردی که در این مورد می‌گیرد حرام و مصداق « اکل المال بالباطل » است همانند رشوه،‌ربا و … .

د ـ رشد

۱ ـ اقتصاد مورد علاقه انسانها:

در قرآن آمده است : « زُیِّنَ للاِنْسانِ حُبَّ الشَّهواتِ مِنَ النِسآءِ و … آل عمران ۱۴»

در چشم مردم آرایش یافته است،‌عشق به امیان نفسانی و دوست داشتن زنان و فرزندان و همیانهای زر و سیم و اسبان و چهارپایان و زراعت . همه اینها منابع زندگی این جهان هستند در حالی که بازگشت گاه خوب نزد خداست»

۱ـ در آیه فوق بهره اقتصادی و سیاسی بردن از زن نیز مورد نظر می‌باشد ۲ـ در آیاتی از قرآن ابتدا به منافع کشاورزی و رونق آنی اشاره شد . و سپس ذکر شده که بهتر از آن نیز وجود دارد یعنی این منابع اقتصادی در نظر مردم،‌ مورد علاقه است و خداوندبهتر از آنها را به مردم نشان می‌دهد.

اخلاق مؤمنان با اخلاق قوم یهود در امور اقتصادی فرق دارد.

« یا بنی اسرائیل اْذکُرُا نعمتی الَّلتی اَنْعَمْتَ علَیکَمْ واَنّی فَضَّلْتکُمَ علی العالمین بقره/۴۷»

خداوند قوم بنی اسرائیل را بر سایر اقوام موجود آن روز برتری داد آنها دارای بهترین سرزمین از نظر آب و هوای مناسب با چشم سار بودند و منطقه پراستعدادی برای کشاورزی و دامداری داشتند ولی ناسپاسی کردند و از بهره‌برداری خوب از آن مواهب خودداری نمودند و اطاعت از انبیای زمان را کنار گذاشتند اما مؤمن در رفتار اقتصادی خودش اطاعت از انبیاء را بر هر چیزی دیگر مقدم می‌دارد.

او شکر زبانی و عملی خود را به جا می‌آورد تا در پیشگاه خدای خود سرافکنده نباشد.

عدالت اجتماعی در قرآن : اهداف اقتصادی در هر مکتب اقتصادی باید مشخص و روشن باشد . در مکتب اسلام نیز اهداف اقتصادی شامل، عدالت اقتصادی و اجتماعی، قدرت اقتصادی حکومت اسلامی،‌رشد اقتصادی و استقلال می‌باشد که نظر قرآن را راجع به هر یک از آنها شرح می‌دهیم:

عوامل انحراف از عدالت : معمولاً دو عامل مهم برای انحراف از مرز علایق وجود دارد که قرآن به هر دو عامل توجه فرموده است . اولین عامل انحراف . حب ذات و علاقه‌ها و روابط است . قرآن در این باره می‌فرماید: « یا ایهاالذین آمنوا قوامین بالقسط شهداء لله و اعلی انفسکم اولوالدین و الاقربین ان یکن غنیا اوفقیرا فادلله اولی مهیما » نساء /۱۳۵ « ای کسانی که ایمان آورده‌اید کاملا به عدالت قیام کنید و گواهی‌های شما فقط برای خدا باشد گرچه به زیان خود شما یا والدین و بستگان تمام شود و مسئله فقیر بودن یا غنی بودن در گواهی دادن شما اثر نکند زیرا خدا سزاوارتر است به اینکه از آنها حمایت کند. یعنی مسئولیت شما فقط دفاع از حق است بدون هیچگونه ملاحظه فامیلی یا اقتصادی دومین عامل برای اینکه انسان در خط عدالت حرکت نکند مسئله ناراحتی‌هائی است که انسان از فردی و یا گروهی می‌بیند و در این زمینه نیز قرآن می‌فرماید « یا ایها الذین امنوا کونوا قوامین لله شهداء‌ بالقسط و لایجرمنکم ثنآن قوم علی الاتعدلوا اعدلوا هوا اقرب لِلتَّقوی » مائده /۸ ای کسانی که ایمان آورده‌اید برنامه شما قیام خالصانه و شهادت عادلانه باشد، دشمنی قوی سبب انحراف شما از مرز عدالت نشود و خرده حساب‌های سابق را تصفیه نکنید و مکرراً فرمان می‌دهد که به عدالت رفتار کنید که به تقوی نزدیکتر است.

قرآن عامل دیگری را نیز از عوامل انحراف در عدالت معرفی می‌کند که همان مسئله رشوه است . در این زمینه قرآن می‌فرماید : « و لاتأکلو اموالکم بینکم بالباطل و تدلوا بها الی الحکام لتأکلوا فریقا من اموال الناس بالاثم و انتم تعلمون» بقره /۱۸۲٫

قدرت اقتصادی حکومت اسلامی : دومین هدف اقتصادی اسلام که می‌توان آن را عنصری بیرونی یا فرامرزی دانست، قدرت اقتصادی حکومت اسلامی در برابر سایر حکومت‌هاست که این امر به دو منظور می‌باشد .

۱ـ ترساندن کفار و دشمنان خارجی تا به ذهن آنها نقشه تجاوز نظامی و امکان تحت فشار قرار دادن حکومت اسلامی از نظر اقتصادی و محاصره اقتصادی، خطور نکند. « وَ اَعِدّولَهُمْ ماَسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَةَّ وَمِنْ رُباطِ الْخَیْلِ تُرْهِبُونَ بِه عَدُوَّاللهَ و عَدُوکَّمْ » انفال /۶۰ در آیه فوق اطلاق کلمه « قوة » شامل هر نیرویی می‌شود و این شمول با استفاده از روایات اثبات می‌شود که از ذکر روایات خودداری می‌کنم . پس کلمة « قوه » شامل نیروی برتر اقتصادی نیز که مسلماً برای رویارویی با دشمن از حمله ابزار حتمی شمرده می‌شود،‌خواهد شد.از تعلیل ذیل آیة شریفه « تَرْهَبوُنَ بِه بَدُواَّ … وَعَدوُکَّمْ ، استفاده می‌شود که هر وسیله‌ای که موجب ترساندن کفار شود مطلوب است و یکی از مهمترین وسایل ترس،‌قدرت اقتصادی حکومت اسلامی است پس رساندن حکومت اسلامی به قدرت و استقلال اقتصادی از اهداف اقتصادی اسلام می‌باشد.

۲ ـ اشاعه اسلام در خارج از مرزهای حکومت اسلامی با بهره‌گیری از امکانات اقتصادی و کمک به ملل فقیر .

«و لاترکنوا الی الذین ظلموا فتمسکم النار و مالکم من دون الله من اولیاء ثم لاتنصرون» هود،‌۱۱۳

بر اساس این آیه اعتماد به ستمکاران ـ که از دیدگاه قرآن کافران مصداق اتم آن هستند ـ و تمایل به آنها جایز نیست و اگر حکومت اسلامی استقلال اقتصادی نداشته وبه غیر مسلمین وابسته باشد، بر ظالمین اعتماد کرده است . پس یکی از وظایف حکومت اسلامی استقلال اقتصادی است که زمینه قدرت و اقتدار اقتصادی را فراهم می‌کند. این امر را قاعدة فقهی فی سبیل نیز تأکید می‌کند « لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلاً » نساء ۱۱۴ که بر اساس قوانین فقهی هر گونه واردات و یا تجارتی که باعث تسلط کفار بر جامعه اسلامی شود ، حرام شمرده می‌شود.

۳ ـ استقلال: برخی حاکمیت سیاسی اسلام را جزو اهداف اقتصادی اسلام معرفی کرده‌اند د رحالی که این امر عنصری سیاسی و یکی از اهداف سیاسی اسلام ذکر کرد به هر حال درباره استقرار حکومت سیاسی اسلام آیات بسیار فراوانی در قرآن دیده می‌شود از جمله آیاتی که لزوم اجرای قوانین قضایی، نظام و … را که توسط دولت اسلامی باید انجام گیرد ،‌تأکید می‌کند وَاَعِدوُالَهُمْ ماَستْطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ … انفال ۶۰ .

۴ ـ رشد اقتصادی ، قبلاً آیاتی که مربوط به لزوم اقتدار اقتصادی و رشد آن در جامعه اسلامی می‌باشد ذکر شد در بحث توسعه اقتصادی نیز به آنها اشاره خواهد شد.

آیاتی از قران که در آنها کلمة « اقتصاد» به کاررفته است .

۱ ـ فَلَماّ نَجَّیهُمْ إلی البَرِّ فَمِنْهُم مُقْضِد

۲ ـ فَمِنْهُمْ ظالِمْ لِیضَه و مِنْهُم مُقْضَدِ و مِنْهُم سابِق بالخِیرْات فاطر/۳۲

۳ ـ مِنْهُمْ اُمَّه مُقْتَصِدةً وَ کَثیرً مِنْهُم سآءَ مایَعْلَموُنَ مائده ۶۶

در همه آیات فوق اقتصاد به معنای میانه‌روی به کار رفته است .

واحدهای اندازه‌گیری که در قرآن به کار رفته است :

۱ـ الوَرِق : کهف ۱۹ ۲ ـ دِرْهَم ۳ـ دینار

۴ـ تَقیر: نساء /۵۳ ۵ـ قِطمیر: فاطر/۱۳ ۶ـ فردل : انبیاء/۴۷

۷ ـ قیراط : انبیاء /۴۷ ۸ـ ذرع : حاقه /۳۲ ۹ ـ صاع: یوسف /۷۲

۱۰ ـ قنکار : آل عوان/۱۴ ـ نساء /۲۰ ۱۱ـ ذره: نساء /۴۵ ـ زلزال / ۷

۱۳ ـ دیه : نساء /۹۲

« اَ للّهُمَّ تَقَّبلَ مِنّااِنَّکَ اَنْتَ السَّمیعُ الْعَلِمْ »

منابع و مآخذ

۱ـ آیات مناسب برای ایام مناسب ،‌حسن دولتی، انتشارات احرار تبریز

۲ ـ نظری به نظام اقتصادی اسلام ،‌مطهری ، انتشارات صدرا، چاپ هفتم،‌فرودین ۷۷٫

۳ـ اقتصاد در قرآن، محمد حسین ابراهیمی، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم چاپ اول بهار ۷۵

۴ ـ مکتب و نظام اقتصادی اسلام،‌مهدی هادوی تهرانی، مؤسسه فرهنگی خانه خرد.

۵ ـ برداشت‌های شخصی




[ یک شنبه 4 اردیبهشت 1390  ] [ 4:56 PM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0

 

یکی از ویژگی های بارز ادارۀ جوامع، عدم قطعیت در زمینه های مختلف است. بروز بلایای طبیعی، حوادث و سوانح ملی، بحران های مالی و اقتصادی و بسیاری موارد دیگر، مثال هایی از این عدم قطعیت ها هستند. در چنین فضایی، آنچه می تواند از فشارهای ناشی از این عدم قطعیت ها بکاهد، توجه جدی به "قطعیت ها" و اجتناب از مواجه شدن منفعلانه با آنهاست. بیاد دارم در زمان دانشجویی، وقتی اولین برف در تهران بر زمین می نشست و خیابان های نسبتاً کم رفت و آمد آن زمان، بخاطر یخبندان دچار مشکل می شدند، شهرداری می گفت که "غافلگیر" شدیم. در حالیکه بالاخره همه می دانستند که زمستان سرد خواهد شد و برف و باران هم خواهد بارید!

 

یکی از ضروریات مهم سیاست گذاری در دنیای امروز، ملاحظات آینده نگری است. اثرات بسیاری از وقایع با تاخیر ظاهر می شود و در زمان بروز این اثرات، سیاستگذاری تنها می تواند کارکردی انفعالی داشته باشد. نگاه به آینده از منظر زمان حال، این امکان را می دهد که در مواجهۀ با پدیده ها، ابتکار عمل داشته باشیم و بتوانیم از بروز مشکلات کنترل نشده احتراز کنیم. از این رو، اهمیت آینده نگری, نه پناه بردن به فردا، بلکه بکارگیری آن برای سیاست گذاری امروز است.

 

یکی از ویژگی های بارز ادارۀ جوامع، عدم قطعیت در زمینه های مختلف است. بروز بلایای طبیعی، حوادث و سوانح ملی، بحران های مالی و اقتصادی و بسیاری موارد دیگر، مثال هایی از این عدم قطعیت ها هستند. در چنین فضایی، آنچه می تواند از فشارهای ناشی از این عدم قطعیت ها بکاهد، توجه جدی به "قطعیت ها" و اجتناب از مواجه شدن منفعلانه با آنهاست. بیاد دارم در زمان دانشجویی، وقتی اولین برف در تهران بر زمین می نشست و خیابان های نسبتاً کم رفت و آمد آن زمان، بخاطر یخبندان دچار مشکل می شدند، شهرداری می گفت که "غافلگیر" شدیم. در حالیکه بالاخره همه می دانستند که زمستان سرد خواهد شد و برف و باران هم خواهد بارید!

 

نکته دیگری که بر اهمیت آینده نگری می افزاید، بررسی احتمال وقوع "چند" پدیده بطور همزمان است. سیل، زلزله، آتش سوزی و بسیاری از بلایای دیگر، جدا جدا می توانند فاجعه بار باشند. حال اگر اینها با هم اتفاق بیفتند بطور طبیعی، فاجعه بسیار بزرگتر خواهد بود. لذا اگر بدانیم که چند پدیدۀ اجتماعی در آینده با همزمانی مواجه شده و به طور همزمان اتفاق خواهند افتاد، بسیار مهم است که اثرات این "هم افزایی" را مورد بررسی و توجه قرار دهیم.

 

نوشتۀ حاضر تحت عنوان "زبان حالِ حکایت های آیندۀ اقتصاد ایران"، بر آنست تا به تحلیل چالشهای آیندۀ نه چندان دور اقتصاد ایران بپردازد. چالش هایی که اگر با بهره گیری از زمان، به تمهید چگونگی مواجهۀ با آنها نپردازیم، مشکلاتی جدی درپیش رو خواهیم داشت.

 

در این گزارش، پنج حکایت مختلف از اقتصاد ایران بیان می شود که هر کدام جداگانه، در جای خود، قابل شنیدن و خواندن است. اما آنچه اهمیت مطلب را دو چندان می کند، "مجموعۀ حکایات" به معنی بروز توام وقایع ذکر شده در نوشته است. مخاطب این نوشته، "همه" هستند. چه آنان که از دور دستی بر آتش دارند و چه آنان که از نزدیک. توجه به اهمیت مطالب ذکر شده در این حکایات، ممکن است بتواند نوعی همگراییِ "مشکل محور" ایجاد کند و باعث شود تا "همه" به آینده و مشکلات پیش رو فکر کنیم. آنگاه البته اگر پذیرفتیم که اصلی ترین و مهمترین مسائل ما در آینده، همین هایی هستند که در این جا ذکر شده، هیچ ایرادی نخواهد داشت که راه حلهای مختلف برای آن ارائه کنیم و در مورد آنها بصورت مسالمت آمیز به بحث و گفتگو بپردازیم.

 

 

 

 

 

حکایت اول- اشتغال و تصویر آینده

 

 

 

در سال‌های اولیه پس از پیروزی انقلاب اسلامی، در زمینه ازدواج و ازدیاد نسل، موجی در میان جوانان ایجاد شد که همه را تشویق به داشتن فرزند هر چه بیشتر می‌کرد. این موج خود را در نتایج سرشماری عمومی نفوس و مسکن سال 1365 منعکس ساخت و با انتشار آن، مشخص شد که یک شوک بزرگ جمعیتی به وقوع پیوسته است. تعداد کثیر متولدین سالهای فاصله 1360 تا 1365، بصورت یک تحول چشمگیر در میزان زاد و ولد در کشور، در هرم سنی جمعیت نمایان گردید.

 

سرشماری بعدی عمومی نفوس و مسکن ده‌سال بعد، در سال 1375 انجام شد و همانگونه که انتظار می‌رفت، موج بزرگ زاد و ولد سالهای اولیه دهه شصت، بصورت یک برآمدگی غیرمتعارف در هرم سنی جمعیت سال 1375، مطابق شکل شماره 1 ظاهر شد که منعکس کنندۀ قرار گرفتن موج جمعیتی متولدین اوائل دهۀ شصت در فاصلۀ سنی 10 تا 14 سال بود.

 

 

 

شکل شماره 1: هرم جمعیت سال 1375 کشور بر مبنای سنین منفرد

 

هرم جمعیتی

 

 

در سال 1376، از همکاران جمعیت‌شناس خود خواستم تا پیش‌بینی هرم سنی جمعیت ده‌سال بعد (1385) را ارائه کنند. شکل شماره 2، پیش‌بینی تهیه شده در آن سال را نشان می‌دهد.

 


 شکل شماره 2: پیش بینی هرم جمعیت سال 1385 بر مبنای سنین منفرد

 

 

 

همانطور که مشاهده می‌شود، دو ویژگی در شکل شمارۀ 2 جلب توجه می‌کند. ویژگی اول انتقال برآمدگی جمعیتی به فاصله سنی 20 تا 24 سال است و ویژگی دوم، برآمدگی بعدی است که بیانگر ازدواج نسل حاصل از پُر زایی و تولد فرزندان آنان است. موج اول جمعیتی ناشی از افزایش قابل توجه فرزند به ازای خانوار و موج دوم در نتیجه افزایش قابل توجه خانوار، در نتیجه ازدواج این افراد و حتی با فرض تعداد کم فرزندان به ازای هر خانواده است.

 

برآمدگی اول که موج بزرگ اولیه را نشان می‌دهد، همانگونه که ذکر شد، تراکم جوانان در فاصله سنی 20 تا 24 سال را نشان می‌دهد. این نسل عمدتاً متولدین در میان خانوارهایی هستند که فشار سنگین اقتصادی دوران جنگ تحمیلی را بدوش کشیده‌اند و در نتیجه فاقد منابع کافی برای پرورش فرزندان خود بوده‌اند. موج بزرگ متولدین سال‌های اولیه دهه شصت، ابتدا پیامدهای خود را در کمبودهای مرتبط با تغذیه کودک منعکس کرد و پس از آن بطور جدّی درآموزش و پرورش در مقاطع مختلف، ابتدا، دوره ابتدایی، پس از آن راهنمایی و سپس متوسطه بصورت کمبود فضای آموزشی و معلم ظاهر شد.

 

مجموع تعداد دانش‌آموزان کشور که در حال حاضر در حدود 13 میلیون نفر است در مقاطعی در سال‌های گذشته به حدود 19 میلیون نفر هم رسید. تعداد معلمین و کادر اداری آموزش و پرورش متناسب با ورود موج جمعیتی افزایش پیدا کرد که امروز خود را به صورت نیروی قابل توجه مازاد در آموزش و پرورش، هزینه‌های سنگینی را به بودجه تحمیل می‌کند.

 

پیش‌بینی می‌شد که پس از اتمام تحصیلات متوسطه، بخش اصلی این جوانان وارد بازار کار شوند و بقیه به ادامه تحصیل در مقطع آموزش عالی بپردازند. بر این اساس، مطالعات مقدماتی برنامه سوم حتی با فرض نرخ بیکاری در حدود 14 درصد، بر ضرورت ایجاد بیش از 740 هزار شغل بطور متوسط در هر سال طی دو برنامه سوم و چهارم تأکید کرد.

 

پس از برگزاری سرشماری عمومی نفوس و مسکن در سال 1385 و انتشار نتایج آن در سال 1386، هرم سنی جمعیت مطابق شکل 3 بدست آمد. همانگونه که مشاهده می شود در مقایسه با پیش‌بینی سال 1376، برآمدگی اول، حتی کمی در ابعاد بزرگتر قابل شناسایی است. اما از برآمدگی کوچکتر دوم که حاصل ازدواج پیش‌بینی شده نسل اول بود، خبری نیست.

 

 

 

 شکل شماره 3: هرم جمعیت سال 1385 کشور بر مبنای نتایج سر شماری بر مبنای سنین منفرد

علاوه بر آن، یک تفاوت مهم دیگر در مقایسه با پیش‌بینی‌های صورت گرفته در مطالعات مقدماتی برنامه سوم قابل توجه است و آن اینکه، علیرغم ایجاد شغل در مقیاسی به مراتب کمتر از 740 هزار نفر (کمتر از 600 هزار نفر)، نرخ بیکاری گزارش شده، بین 10 تا 12 درصد، یعنی به طور معنی‌داری کمتر از 14 درصد مبنای برنامه سوم بود. بخشی از این تفاوت‌ می‌تواند ناشی از عرضه کمتر نیروی کار به بازار باشد که منجر به تحقق نرخ بیکاری کمتر می‌شود.(1)

 

با توجه به موارد مطرح شده، دو عامل اصلی می‌تواند تفاوت‌های بین هرم سنی جمعیت پیش‌بینی شده و مقدار تحقق یافته و نیز شرایط بازار کار پیش‌بینی شده و تحقق یافته را توضیح دهد. اول، ورود کمتر نیروی کار به بازار و دوم بالا رفتن سن ازدواج و در نتیجه به تعویق افتادن شکل‌گیری موج دوم ازدیاد جمعیت. به نظر می‌رسد عوامل توضیح‌دهنده چرایی ورود کمتر نیروی کار به بازار دارای همپوشانی زیاد با عوامل منجر به بالا رفتن سن ازدواج باشد. برای آنکه به دلیل مشترک عرضه کمتر از مقدار پیش‌بینی شده نیروی کار و نیز بالا رفتن سن ازدواج پی ببریم، نمودار زیر که نرخ بیکاری سنین مختلف را برای سه سرشماریِ 1365، 1375 و 1385 با هم مقایسه می‌کند، مورد بررسی قرار می‌دهیم.

 

نمودار شماره 1: نرخ بیکاری در گروه های سنی

 

 

 


 

همانگونه که مشاهده می‌شود، نرخ بیکاری برای همه سنین در سال 1375، کمتر از مقادیر متناظر سال 1365 بوده است. این بهبود وضعیت، طبیعی و قابل انتظار بوده به دلیل آنکه در سال 1365 از یک طرف جنگ آن هم بصورت فراگیر و از طرف دیگر قیمت پایین نفت و کمبود شدید منابع قاعدتاً در مقایسه با سال 1375، چنین نتیجه‌ای را مورد انتظار می‌سازد. اما نتایج سال 1385، بیانگر آنست که در این سال، نه تنها نرخ بیکاری برای اکثر گروه های سنی حتی بالاتر از سال 1365، یعنی دوران جنگ بوده، بلکه در این سال توزیع سنی بیکاران هم به نفع گروه های سنی بالاتر و به ضرر جوانترها تغییر کرده است.

 

براساس نمودار شماره 1، بازار کار به عرضه‌کنندگان بالقوه، نبود فرصت شغلی مناسب را علامت می‌داده است. نرخ بیکاری بالای جوانان در مقایسه با گروههای سنی بالاتر، هر چند در جهت عدم ورود به بازار علامت می‌داده، اما به هر حال، گروه هایی از جوانان هم موفق به پیدا کردن کار می‌شده‌اند. حال می‌توان این سؤال را مطرح کرد که آیا این فرضیه درست است که بدست آوردن شغل، به معنی رفع فقر و برخورداری از حداقل معیشت است. بررسی وضعیت شغلی سرپرستان خانوارهای زیر خط فقر نشان دهندۀ آنست که بر خلاف تصور اولیه، درصد کوچکی از خانوارهای زیر خط فقر، دارای سرپرست بیکار هستند و بخش اصلی فقرا (در شهر 67% و در روستا 52%) شاغلند!(2)اما شغلی که کفاف مخارج اولیه زندگی برای تأمین حداقل‌ها را هم نمی‌‌دهد. پس این تلقی که ما تنها بر "تعداد" شغل مورد نیاز، مستقل از میزان "درآمدی" که ایجاد می‌کند، تأکید کنیم، تلقی صحیحی نیست.

 

بررسی ترکیب سنی فقرا در جامعه شهری و روستایی نشان می‌دهد که فقر و جوانی، قرین یکدیگرند. بررسی‌های دیگر که برای جلوگیری از طولانی شدن مطلب از بیان تفصیلی آنها خودداری می‌کنم نشان می‌دهد که درصد بیکاران تحصیلکرده از یک طرف و زن از طرف دیگر نیز در حال افزایش بوده است. همه موارد ذکر شده، پاسخ این سؤال را می‌دهد که اوّلاً چرا سن ازدواج بالا رفته و ثانیاً چرا عرضه نیروی کار به بازار کاهش پیدا کرده است. بخش بسیار بزرگی از جوانان با مشاهده شرایط نامناسب بازار کار از یک طرف و توسعه ظرفیت آموزش عالی از طرف دیگر، ترجیح داده‌اند که ورود به بازار کار را به تعویق انداخته و سطح تحصیل خود را به امید بدست آوردن فرصت شغلی بهتر در آینده ارتقاء دهند.

 

از مجموع مطالب مطرح شده می‌توان به سادگی نتیجه گرفت که طی سال‌های نه چندان دور آینده، بازار کار با هجوم نیروی کار جوان، تحصیلکرده و با درصد بالایی از زنان، مواجه خواهد شد. اقتصاد ما یا باید خود را برای تبعات "فقر وسیع" ناشی از بیکاری گسترده و با درآمدزایی پایین شاغلین آماده کند و یا آنکه با ایجاد تغییراتی اساسی در اولویت‌ها و سیاست‌های جاری، محیط کسب و کار را، تا هنوز فرصت باقیست، آماده ایجاد ظرفیت شغلی سالانه بیش از یک میلیون و صد تا یک میلیون و دویست هزار شغل کند.(3) چند نکته اساسی را در ارتباط با مطلب ذکر شده نمی‌توان نادیده گرفت:

 

1-    شکل هرم سنی جمعیت در سال 1395، بسیار شبیه به شکل شماره 2، خواهد بود. با این تفاوت که برآمدگی جمعیتی به فاصله سنی 30 تا 34 سال منتقل خواهد شد.

 

2-    در سال‌های آینده، کسانی که وارد بازار کار می‌شوند را دو گروه تشکیل خواهد داد. گروه اول واردشوندگان طبیعی به بازار کار و گروه دوم آنان که در سالهای گذشته تصمیم به تعویق ورود به بازار کار گرفته‌اند. این حاصل جمع همانگونه که ذکر شد، سالانه بیش از یک میلیون و صد تا دویست هزار نفر خواهد بود. ما در بهترین شرایط نصف این مقدار در سال شغل ایجاد کرده‌ایم. پس ابعاد تغییرات باید "بسیار بزرگ" باشد.

 

3-    در سالهای آینده، علاوه بر "تعداد" شغل باید به "نوع" شغل هم توجه کرد. با توجه به افزایش سطح تحصیلات جوانان و نیز درصد بالای زنان، مشاغل ساده از قبیل فعالیتهای ساختمانی، نخواهند توانست نقشی در کاهش بیکاری ایفا کنند.

 

4-    ظرف سال‌های گذشته، دولت مهمترین نهادی بوده که توانسته است برای زنان شغل ایجاد کند. آموزش و پرورش و بهداشت و درمان و نیز سازمانهای دولتی این ظرفیت‌ها را ایجاد می‌کرده‌اند. وجود مازاد قابل توجه نیروی انسانی در آموزش و پرورش از یک طرف و کسری بودجه دولت از طرف دیگر، مانع از آن خواهد شد که این نهاد بتواند به طور مستقیم در کاهش بیکاری نقش ایفا کند.

 

5-    به دلیل ورود موج جمعیتی متولدین دهه شصت به فاصله سنی 30 تا 34 سال، در مقایسه با گذشته، بخش بسیار بزرگتری از منابع کشور صرف سرمایه‌گذاری در بخش مسکن خواهد شد. این مسأله با توجه به توضیحات بندهای بالا، منابع کمتری را برای ایجاد شغل توسط بخش‌های دیگر باقی خواهد گذاشت.

 

6-     ایجاد شغل، تنها شرط لازم و نه کافی است و آنچه این شرط را تکمیل می‌کند "ایجاد درآمد" است. باید دید اقتصاد ما چگونه می تواند سالانه بیش از یک میلیون و صد تا یک میلیون و دویست هزار " شغل درآمدزا" که رفاه نسبی برای نیروی کار به بار آورد، ایجاد کند. تحقق این شرایط را می‌توان متناظر با نرخ رشد اقتصادی حدود ده درصد در سال برای یک دوره دهساله دانست.

 

7-    ظاهرا گزارش های رسمی تهیه شده(4)، منابع مورد نیاز پنج سال برنامۀ پنجم برای تحقق رشد متوسط هشت درصد در سال را معادل حدود هزار میلیارد دلار (سالانه حدود 200 میلیارد دلار) برآورد کرده اند. ابعاد بسیار بزرگ این منابع برای رشدی کمتر از آنچه در اینجا ذکر شد، بیانگر دشواری و یا نا ممکن بودن این هدف است.

 

8-    از سال 1376 که با گزارش تحلیلی سازمان برنامه و بودجه وقت، تحولات هرم سنی جمعیت و ضرورتهای ایجاد شغل در سطوح مختلف تصمیم‌گیری مطرح شد، مسأله اهمیت ایجاد شغل به طور ویژه وارد ادبیات سیاستگذاری شد. ما در بیان ضرورت ایجاد شغل موفق بودیم اما موفق نشدیم این مطلب را منتقل کنیم که ایجاد شغل، نه یک "پروژه اقتصاد خرد"، بلکه یک "مسأله اقتصاد کلان" است.

 

از آن زمان تاکنون، فهرست بلند و بالایی از "پروژه‌"های اشتغال‌زا را می‌توان برشمرد. از دادن جایزه نقدی به هر کسی که یک شغل جدید ایجاد کند گرفته تا طرح بنگاههای زود بازده، که ویژگی مشترک همه آنها، دادن آدرس اشتباه به متقاضیان شغل بوده است.

 

در مجموع، به نظر نگارنده، چگونگی ایجادِ شغل درآمدزا در حد ارقام ذکر شده، بزرگترین و مهمترین مسأله سیاستگذاری کشور، آنهم نه در آینده، بلکه در حال حاضر است. آینده، وقتی فرا برسد دیگر نمی‌توان کاری کرد و آنچه می‌تواند در کاهش ابعاد مشکل مؤثر باشد، مدت کوتاهی "زمان" است که در اختیار تصمیم‌گیرندگان، قرار دارد.

 

حال می‌توان به مسأله دوم پرداخت و آن اینکه، برای رسیدن به چنین هدف بزرگی ابتدا باید ارزیابی درستی از وضعیتی که در آن هستیم داشته باشیم. در واقع، در بخش دوم می‌خواهیم به این سؤال جواب دهیم که تا چه اندازه برای رسیدن به این هدف بزرگ آماده‌ایم. برای پاسخ به این سؤال، دیباچه حکایت دوم را می‌گشائیم.

 

 

 

حکایت دوم- رونق نفتی و کم رمقیِ اقتصاد:

 

بازار جهانی نفت پس از پشت سرگذاشتن دوران رکود سالهای 1377 و 1378 به تدریج از اوائل دهه هشتاد وارد رونق شد و به طور مشخص از سال 1383، ارقام صادرات، در مقیاسهایی کاملاً متفاوت از گذشته در رکورد درآمدهای ارزی کشور ثبت شد. به طوری که کل درآمدهای ارزی حاصل از صادرات کالا و خدمات برای سالهای برنامه چهارم (1388-1384)، کمی بیش از 451 میلیارد دلار بوده است. این رقم، مسلماً در تاریخ عملکرد اقتصادی کشور، برای یک دوره چندساله، رکوردی فراموش نشدنی است. جمع درآمدهای ارزی سالهای برنامه سوم (1383-1379) کمتر از 175 میلیارد دلار بوده که از این رقم، تنها یک چهارم آن مربوط به سال پایانی این دوره، یعنی سال 1383 است. با توجه به فرصت استثنایی بوجود آمده از نظر درآمدهای ارزی و با توجه به آنچه که در بخش قبل به آن اشاره شد، اقتصاد ما می‌توانست با تجهیز منابع، خود را برای سالهای نسبتاً دشوار آینده برای ایجاد شغل، آماده کند.

 

در ابتدای دوره رونق نفتی، چارچوبهای قانونی و به طور خاص ماده قانونی مربوط به حساب ذخیره ارزی، رویکردی محتاطانه را در مصرف درآمدهای ارزی تعیین می‌کرد. اما تلقی تصمیم‌گیرندگان آن بود که با صرف درآمدهای ارزی برای رفع نیازهای جامعه و به ویژه بکارگیری آن در تأمین نیازهای مناطق محروم و کمتر توسعه یافته، می‌توان مسیری میان‌بُر برای توسعه کشور و تحقق عدالت اجتماعی ترسیم کرد. بر همین اساس مخارج ارزی و فراتر از آن، مخارج بودجه عمومی افزایش قابل توجهی پیدا کرد و باعث شد تا به آنچه که در علم اقتصاد "بیماری هلندی" گفته می‌شود و ویژگیهایش، کاهش رقابت‌پذیری، افت رشد تولید، افزایش قیمت زمین و ساختمان و افزایش تورم است، مبتلا شویم. البته در همان بدو اتخاذ این سیاست، نسبت به بروز این پدیده هشدار داده شد و عواقب محتمل آن تشریح گردید. اما، این نکته کاملاً قابل درک است که وقتی منابع به وفور در اختیار قرار می‌گیرد، غلبه بر وسوسه مصرف آن، در عرصه سیاست، کاری دشوار است و لذا رونق نفتی سالهای اخیر، اقتصادی کم رمق را با منابعی محدود در مقایسه با آنچه مورد نیاز است در ابتدای راهی سخت برای چند سال آینده، قرار داده است.

 

آمارها در مقیاس محدودی که در دسترس است نشان می‌دهد که رشد اقتصادی، در خلاف جهت منابع ارزی حرکت می‌کند. به گونه‌‌ای که در سال 1387، علیرغم برخورداری از حدود 108 میلیارد دلار درآمد ارزی، آنطور که گفته می‌شود رشد اقتصادی، کمتر از یک درصد بوده است.

 

درآمدهای ارزی، از سال 1388، آهنگ ملایم کاهشی گرفته و شاید طی سالهای آینده، دیگر آن شکوفایی گذشته تکرار نشود. سالهای زیادی است که هرگاه در فصلهای تابستان و اوایل پائیز، صف مورچه‌ها را می‌بینم که چگونه موادغذایی دوران کمبود زمستان را، با بهره‌گیری از وفور فصلی، با تلاشی زایدالوصف اندوخته می‌کنند تا مصرفی هموار داشته‌باشند و دچار مشکل نشوند، به حال آنها غبطه می‌خورم.

 

بهر حال، به نظر می‌رسد، در حال حاضر، بسیار دشوار است که بگوئیم کدام بخش یا حتی رشته فعالیت و یا منطقه جغرافیایی، آماده آنست که دو برابر حداکثر مقدار گذشته، برای جوانان و زنان تحصیلکرده، شغل درآمدزا ایجاد کند.

 

 

 

حکایت سوم- یارانه‌ها:

 

اصلاح قیمت انرژی و انطباق آن با قیمت‌های قابل مقایسه بین المللی و تنظیم مناسب آن با تحولات سایر قیمتها در اقتصاد داخلی یک ضرورت اجتناب‌ناپذیر و قطعی است.

 

در کشور ما، همواره حساسیت‌ها نسبت به افزایش قیمت انرژی در میان مسئولین و مردم طی دو دهه گذشته بسیار بالا بوده و بحث‌های سالانه مربوط به تغییرات قیمت انرژی همواره یکی از پر چالش‌ترین مباحث اجتماعی به دلیل نگرانی نسبت به پیامدهای افزایش این قیمتها بوده است.

 

وجود نگرانی نسبت به پیامدها در کنار تکافوی منابع نفتی موجب شده است که قیمت انرژی در کشور ما با فاصله‌ای قابل توجه نسبت به قیمتهای بین ‌المللی قرار گیرد. افزایش‌های موردی در قیمت برخی حامل‌های انرژی به ویژه بنزین، از آنجا که از قاعده مشخص و هدف میان مدت یا بلندمدت تعرف شده ای تبعیت نمی‌کرده نتوانسته از اثربخشی مناسب برخوردار باشد.

 

تغییرات قاعده‌مند و هدفدار قیمتها در دو نوبت و در قالب لوایح برنامه‌های پنجساله سوم و چهارم منظور شد که هر دو از برنامه حذف گردید و نهایتاً در سالهای برنامه چهارم، تثبیت قیمت انرژی، علیرغم شتاب گرفتن نرخ تورم جایگزین شد.

 

کاهش قابل توجه قیمت نسبی انرژی در مقایسه با سایر قیمتها در اقتصاد، در کنار افزایش سطح درآمد در شرایط وفور درآمدهای نفتی، منجر به نهادینه شدن مصرف بالای انرژی در اقتصاد شد، به گونه‌ای که امروز میزان مصرف انرژی در قیاس با اندازه اقتصاد حدود 5/4 برابر متوسط جهان (اعم از توسعه یافته و در حال توسعه) است. معنای این میزان بالای مصرف آنست که نگرانی از پیامدهای افزایش قیمت انرژی در سالیان گذشته، باعث به تعویق انداختن این تصمیم نشده و به تعویق انداختن افزایش قیمت منجر به افزایش انرژی‌بری اقتصاد گردیده و افزایش انرژی‌بری اقتصاد باعث بزرگتر شدن ابعاد پیامدهای اصلاح قیمت انرژی گردیده است. بنابراین، می‌توان انتظار داشت که هزینه‌های اجتماعی اصلاح قیمت انرژی به طور مستمر در حال افزایش است و لذا در هر زمان، این هزینه‌ها نسبت به گذشته بیشتر خواهد بود.

 

قیمت پائین انرژی باعث شده است که خانوارها، الگوی مبتنی بر مصرف بالای انرژی را در زندگی پیش گیرند و بنگاههای اقتصادی ضمن سوق دادن تولید به محصولات انرژی‌بر، در فرآیند تولید نیز به سمت جایگزین کردن انرژی با سایر نهاده‌ها، به ویژه سرمایه حرکت کنند. از سوی دیگر، بنگاههای تولید کننده انرژی به دلیل عدم برخورداری از توجیه اقتصادی و در نتیجه عدم امکان تجهیز منابع، نتوانسته‌اند اقدام به سرمایه‌گذاری موردنیاز کنند که حاصل آن، عدم افزایش متناسب تولید بوده است. رشد بالای مصرف در کنار عدم رشد مناسب تولید، ما را به عنوان دومین کشور برخوردار از ذخائر نفت و گاز جهان، به میزان قابل توجهی به واردات فرآورده‌های نفتی وابسته کرده است. این وابستگی منجر به آن شده که سالانه بخش فزاینده‌ای از درآمدهای حاصل از صادرات نفت خام را به واردات فرآورده‌ اختصاص دهیم که این امر به نوبه خود بر عدم تعادل بودجه اثر گذاشته است. مجموعه آنچه گفته شد بیانگر آن است که طی دو دهه گذشته، به تدریج، قیمتِ انرژی به یک قیمتِ اثرگذار و تعیین‌کننده در سطح اقتصاد کلان، اقتصاد بخش‌های اقتصادی و نیز رفاه در سطح خانوار تبدیل شده است.

 

به نظر می‌رسد که با عیان ‌شدن مصرف بسیار بالای انرژی در کشور، محدودیتهای تراز پرداختها، محدودیت‌های بودجه‌ای و دیگر مسائل، نوعی توافق در میان مسئولین در مورد ضرورت افزایش قیمت انرژی در جهت تطبیق با قیمتهای جهانی ایجاد شده است. شکل‌گیری چنین اجماعی هر چند بسیار مهم و تعیین‌کننده است. اما، تنها شرط لازم و ابتدایی در جهت نیل به هدف است و شرط کافی و مهم در این ارتباط، رفع نگرانی در مورد دوران گذار و حصول به اطمینان نسبی از "مدیریت پیامدها" در کوتاه‌ و میان مدت است.

 

تصمیم در مورد افزایش قیمت انرژی و اجرای آن، کاری بسیار ساده و قابل انجام ظرف مدت بسیار کوتاه است. آنچه این تصمیم را بسیار دشوار ساخته و برای سالیان متمادی به تعویق انداخته، نحوه مواجهه با پیامدها بوده است. لذا با توجه به اینکه درآمدها و هزینه‌ها در بودجه عمومی، صادرات و واردات در تراز پرداختها، تولید، اشتغال و بیکاری در بخش حقیقی اقتصاد، مصرف، رفاه و پس‌انداز در سطح خانوارها، در مقیاس قابل اعتناء به قیمت انرژی وابسته شده‌اند، تغییرات هدفمند و همه جانبه قیمت انرژی، نیازمند آنست که در قالب یک "برنامه" طراحی و اجرا شود. چنین "برنامه‌"ای، دو کارکرد بسیار مهم و تعیین کننده خواهد داشت. کارکرد اول آنست که تقدم و تأخر فعالیتها و نیز ابعاد تغییرات در طول زمان را مشخص خواهد کرد به گونه‌ای که روشن شود، حامل‌های انرژی با چه نسبتی، در مقایسه با یکدیگر، در چه ابعادی و در چه قالب زمانی قرار است افزایش قیمت داشته باشند و کارکرد دوم چگونگی مواجهه با پیامدهاست. به عنوان مثال، خانوارها در سطوح مختلف درآمدی چگونه از این تغییرات تأثیر خواهند پذیرفت و "برنامه" جبرانی، چگونه خواهد توانست، ریسکهای ناشی از فشارهای هزینه‌ای را مدیریت کند. بخشی از این ریسک به عدم قطعیت‌های ناشی از شرایط اقتصاد کلان به ویژه تولید و تورم مربوط می‌شود و بخش دیگر به عدم قطعیت‌های برآمده از فقدان اطلاعات کافی در مورد وضعیت درآمدی خانوارها. در این برنامه همچنین، مشخص خواهد شد که بنگاههای مصرف‌کننده انرژی بر حسب نوع فعالیت، اندازه (بزرگ، متوسط و کوچک)، نوع مالکیت (دولتی، خصوصی)، سطح تکنولوژی و نوع بازار (انحصاری، رقابتی)، چگونه به افزایش قیمت انرژی واکنش نشان خواهند داد و چگونه می‌توان کُندی فعالیتهای اقتصادی ناشی از فشار هزینه را به گونه‌ای مدیریت کرد که از نهادینه شدن رکود جلوگیری شده و دوران گذار، حداقل آسیب را داشته باشد.

 

"برنامه اصلاح قیمت حامل‌های انرژی"، در سطح اقتصاد کلان، باید به نحوه مدیریت عدم تعادلهای اقتصاد کلان در دوران انتقال بپردازد. بزرگترین ریسک این تغییر در سطح اقتصاد کلان، بروز شرایط رکودِ تورمی است. اقتصاد ایران طی سالهای اخیر، یک مرحله "رونق نفتی تورمی" را پشت سر گذاشته و در حال حاضر "کُندی غیرتورمی" را تجربه می‌کند. اجتناب از رکودِ تورمی مهمترین رسالت این برنامه در بُعد اقتصاد کلان خواهد بود.

 

بنگاههای اقتصادی از یکسو، به طور بالقوه با کاهش تقاضا از سوی خانوارها به دلیل کاهش درآمد حقیقی مواجه خواهند بود و از سوی دیگر، خود افزایش هزینه‌ها را تجربه خواهند کرد. مدیریت ریسک در سطح اقتصاد کلان چهار مؤلفه خواهد داشت که بتواند مانع از بروز شرایط ذکر شده گردد.

 

اول: تنظیم شدت افزایش قیمت‌ها  

 

دوم: تنظیم برنامه جبرانی   

 

سوم: هموارسازی مسیر دستیابی بنگاهها به سایر نهاده‌های تولید به ویژه سرمایه و نیز فراهم آوردن شرایط منصفانه برای رقابت با محصولات خارجی و دسترسی به تکنولوژی برای بهبود فرآیند تولید

 

و بالاخره چهارم: فراهم آوردن شرایط با ثبات و غیر تورمی اقتصاد کلان.

 

در چارچوب چهار مؤلفه ذکر شده، شدت افزایش قیمتها را سه مؤلفه بعدی مشخص می‌کند. اینکه قیمتها قرار است طی چند مرحله به قیمتهای بین‌المللی برسد، بستگی به این دارد که اوّلاً برنامه جبرانی چیست، ثانیاً چه مسیرهای جایگزین پیش‌روی بنگاهها قرار گرفته و ثالثاً تا چه اندازه، قید جدی بر عدم شکل‌گیری کسری بودجه و رشد کنترل نشده پایه پولی تحمیل شده است.

 

مجموعه آنچه ذکر شد بیانگر آنست که اصلاح قیمت انرژی در شرایط موجود اقتصاد کلان ایران، نه یک اصلاح در درون بخش انرژی، بلکه یک تغییر مهم در سطح اقتصاد کلان و یک تحول گسترده در مجموعه بنگاهها و خانوارهاست. لذا عدم طراحی یک "برنامه جامع" برای مشخص کردن چگونگی مواجهه با پیامدهای مختلف، شانس موفقیت را به میزان قابل توجهی کاهش خواهد داد.

 

در شرایط نبود برنامه‌ای جامع برای اصلاح قیمت حامل‌های انرژی، گزینه ضعیف‌تر آن بود که حداقل "زیربرنامه‌ای"(5) بدون برخورداری از جامعیت و در برگیرنده تنها سه مؤلفه تهیه می‌شد. مؤلفه اول برنامه تغییر قیمتها شامل میزان افزایش هر یک از قیمت حاملهای انرژی در طول زمان، مؤلفه دوم "سیاستهای" تسهیل‌کننده در تطبیق با شرایط جدید شامل میزان و چگونگی ارائه کمک به خانوارها و بنگاهها و بالاخره مؤلفه سوم شامل چگونگی بهره‌مندی بنگاههای تولیدکننده انرژی در شرایط جدید.

 

اینکه آیا چنین برنامه‌ای تهیه شده و یا نه، کسی اطلاع ندارد. اما آنچه انعکاس عمومی پیدا می‌کند آنست که هنوز در زمینه‌های مختلف صحبت از سناریوهای مختلفی می‌شودکه از آن می‌توان نتیجه گرفت که احتمال نبود چنین برنامه‌ای بیشتر است.

 

اینکه عدم تعادلهای موجود در اقتصاد کدامند و هر یک از آنها چگونه از افزایش قیمت انرژی تأثیر می‌پذیرند و اتخاذ چه سیاستهایی می‌تواند از شدت آنها بکاهد و به ویژه اتخاذ چه سیاستهایی ممکن است به تشدید عدم تعادلها دامن بزند در این کار اهمیت حیاتی دارد.

 

توجه به این نکته حائز اهمیت بسیار است که افزایش قیمت انرژی در وضعیت رکودی اقتصاد کلان که به عنوان دنباله طبیعی بیماری هلندی اقتصاد که طی سالهای 1385 و 1386 به وقوع پیوست، صورت می‌پذیرد.

 


 

بنگاه های ما محصولات خود را یا به خانوارها می‌فروشند یا به دولت و یا به کشورهای دیگر صادر می‌کنند. رشد مصرف خانوارها و دولت در سال 1387، یعنی قبل از افزایش قیمت انرژی، منفی بوده است. صادرات غیرنفتی ما نیز به میزان قابل توجهی ناشی از قیمتهای پائین فرآورده‌های نفت و گاز است. لذا بنگاهها در سمت درآمدها با کاهش قابل توجه مواجه خواهند شد و در سمت هزینه‌ها با افزایش. بنابراین بروز شرایط رکود عمیق، در صورت عدم اتخاذ سیاستهای مکمل در زمینه‌هایی از قبیل نرخ ارز، نرخ سود تسهیلات و برقراری محیط مناسب کسب و کار و دسترسی به بازارهای بین‌‌المللی، قطعی خواهد بود.

 

یکی از دغدغه‌ها و بحث‌های مهم مطرح در زمینه پیامدهای محتمل، تورم بوده است. برخی تورم ناشی از اجرای طرح را در حد ارقام بسیار بالا ( بیش از 60 درصد) ذکر می‌کنند و برخی آن را بسیار دستِ کم برآورد می‌کنند. در این زمینه لازم به توضیح است که اولاً در زمینه قیمتها پس از افزایش قیمت حامل‌های انرژی، با دو تحول مواجه خواهیم بود که ضروری است این دو را از یکدیگر تفکیک کنیم. تحول اول مربوط به افزایش "سطح عمومی قیمتها" و تحول دوم مربوط به تغییر در "ترکیب قیمتها" است.

 

میزان افزایش سطح عمومی قیمتها را چهار عامل زیر تعیین می‌کند:

 


 

الف- تورم پایه در اقتصاد، منظور نرخ تورمی است که اقتصاد ما در حال حاضر با آن مواجه است. مثلاً عددی در حدود 10 تا 15 درصد.

 

ب- افزایش سطح قیمتها در نتیجه افزایش قیمت انرژی.

 

ج- تورم اضافیِ ناشی از بروز کسری بودجه احتمالی، در صورت کم برآورد کردن اثرات هزینه‌ای و زیاد برآورد کردن اثرات درآمدی افزایش قیمت انرژی بر بودجه عمومی

 

د- تورم انتظاری شکل گرفته در ذهن مردم که ناشی از برآورد اتفاقات آینده است.

 

آنچه که تورم حاصل از تغییر قیمتِ انرژی را در دامنه‌ای نسبتاً وسیع سیال می‌سازد، بندهای ج و د ذکر شده است. میزان انضباط مالی و پولی دولت و درجه پایبندی به قیود سخت بودجه‌ای در این برآورد تعیین کننده است. به عنوان مثال، اگر دولت در واکنش به فشار وارد آمده به بنگاهها، اقدام به حمایت پولی از تولید کند و یا اگر در واکنش به فشار اجتماعی ایجاد شده در سطح جامعه که کمکهای نقدی بیشتری را طلب می‌کند، اقدام به رشد هزینه‌ها از محل منابع بانک مرکزی کند و یا مواردی دیگر از این قبیل، آنگاه اقتصاد در یک مسیر مارپیچ تورمی گرفتار خواهد شد، اما بر عکس هر چه با اتکاء به انضباط مالی، کنترل محکمتری بر هزینه‌ها اعمال شود، فشار تورم کمتر خواهد بود.

 

عامل اصلی و تعیین کننده در این قسمت، در اصطلاح میزان سرمایه اجتماعی موجود در جامعه و درجه اعتماد جامعه به دولت به عنوان مجری اصلی این طرح خواهد بود. معمولاً توصیه می‌شود که دولتها در اوج میزان برخورداری از مقبولیت، دست به این اقدامات بزنند. چرا که این سرمایه گرانبها می‌تواند به نحو مؤثری در مدیریت پیامدها، مؤثر واقع شود.

 

تورم انتظاری را درجه اعتماد مردم به توان کارشناسی دولت و قدرت طراحی و اجرا و نحوه علامت‌دهی سیاستگذاران به جامعه تعیین می‌کند. ترسیم تصویر غیر واقعی بسیار خوش‌بینانه از نتایج کار به همان اندازه مضر و خطرناک است که تصویر بسیار تیره از آن. امروز در پزشکی، تصویری "واقعی" از بیماری به فرد داده می‌شود که نه انکار است و نه مأیوس کردن بیمار. بلکه به بیمار کمک می‌کند تا خود، با واقع بینی در سیر درمان همکاری کند.

 

بنابراین براساس آنچه که گفته شد بر حسب "نحوه اجرا" می‌توان نرخهای تورم مختلفی را انتظار داشت. حال با توجه به نکات و مطالب مطرح شده در این قسمت تلاش خواهد شد تا تصاویری محتمل از اثرات رفاهی افزایش قیمت انرژی بر خانوارهای شهری و روستایی، با فرض بروز نرخ های تورم مختلف ارائه شود.(6)

 

در اینجا با توجه به اینکه هیچگونه اطلاعی از میزان افزایش مورد نظر قیمت حامل های انرژی در دسترس نگارنده نبوده، فرض کرده‌ایم که متوسط قیمت حامل‌های انرژی، طی سالجاری دو برابر شود (100 درصد رشد) و فرض می‌کنیم که این میزان افزایش، منجر به تحقق درآمدی معادل 200 هزار میلیارد ریال برای دولت شود.

 

برای آنکه بتوانیم آثار رفاهی افزایش قیمت انرژی را بر خانوارها در سطوح مختلف درآمدی برآورد کنیم، نیازمند آن هستیم که برآوردی از وضعیت درآمد و چگونگی توزیع آن در سال جاری داشته باشیم. لذا باید ارقام بودجه خانوار را برای سال 1389 برآورد کنیم.

 

با استفاده از اطلاعات در دسترس بودجه خانوار سال 1387 و اعمال فروضی در مورد رشد اقتصادی و تورم سال های 1388 و 1389، اینکار را انجام می‌دهیم. همچنین فرض می‌کنیم که براساس قانون، نصف مبلغ 200 هزار میلیارد ریال ( یعنی 100 هزار میلیارد تومان) میان خانوارها توزیع شود که در اینجا فرض کرده‌ایم این مبلغ میان هفت دهک اول توزیع شود.

 


 

لازم بذکر است که اکثر فروض بکار گرفته شده در محاسبات، تمایل دست بالا، به معنی ارائه تصویری نسبتاً خوش‌بینانه برای گروههای کم درآمد دارد. در اینجا با توجه به هدف اصلی مطالعه، از مشکلات شناسایی واقعی گروههای مختلف درآمدی صرف‌نظر کرده‌ایم و فرض شده است که دولت می‌تواند به راحتی هفت دهک اول را شناسایی کند.

 

نمودار زیر، تصویری از دهک‌های مختلف درآمدی شهری و روستایی را در کنار یکدیگر ارائه می‌کند. در این نمودار، محور افقی درصد جمعیت و محوری عمودی سمت راست، مبلغ هزینه ناخالص، به واحد میلیون ریال در طول سال است. با توجه به تفاوت قابل توجه جمعیت شهری و روستایی، به عنوان مشخصه ای از این تفاوت جمعیت، ستونهای باریک‌تر خانوارهای روستایی و ستونهای عریض‌تر خانوارهای شهری را نشان می دهند. به عنوان مثال، مشخص است که خانوارهای دهک‌های اول و دوم روستایی، در سطحی پائین‌تر از خانوار دهک اول شهری قرار دارد و یا آنکه خانوار دهک نهم روستایی از دهک هفتم شهری کم درآمد‌تر است.

 

 

حال با فرض نرخ‌های تورم مختلف در دامنه 20 تا 40 درصد و با فرض توزیع 100 هزار میلیارد ریال میان هفت دهک از خانوارها، تغییرات قدرت خرید جامعه را به تفکیک دهک در نمودار زیر نمایش می‌دهیم. محور عمودی سمت چپ و ارقام ذکر شده در آن، منعکس کنندۀ درصد تغییر در قدرت خرید هر یک از گروه های درآمدی است. سه منحنی نزولی رسم شده، هر کدام نشان می دهند که به ازاء نرخ های تورم 20، 30 و 40 درصد، قدرت خرید هر یک از گروه های درآمدی چنددرصد افزایش(در صورت مثبت بودن رقم) و چند درصد کاهش (در صورت منفی بودن رقم) پیدا خواهند کرد.

 

 

 

 

در بهترین حالت که نرخ تورم 20 درصد است، دهک اول روستایی با بیش از 45% افزایش قدرت خرید و پس از آن دهک‌های دوم روستایی، اول شهری، دوم و سوم روستایی با حدود 10 درصد افزایش و دهک‌های دوم شهری، پنجم و ششم روستایی و سوم شهری و هفتم روستایی، با بهبودی بسیار مختصر مواجه خواهند شد.

 

در سناریوی تورم 30 درصدی، تنها 20 درصد از جمعیت کشور با بهبود وضعیت مواجه می شوند که بهبود دهک اول شهری و سوم و چهارم روستایی، بسیار مختصر است و بقیه یعنی 80 درصد از جمعیت به طور خالص، با کاهش قدرت خرید مواجه خواهند شد. در سناریو‌های تورم 40 و 50 درصد، تنها دهک ‌های اول و دوم روستایی منتفع می‌شوند و بقیه به درجاتی آسیب می‌بینند. لازم بذکر است که کاهش سطح رفاه چهار دهک پر درآمد شهری و دو دهک پردرآمد روستایی در سناریوهای تورم 30 تا 50 درصد، قابل توجه خواهد بود.

 


 

از مجموع مطالب مطرح شده می‌توان نتیجه گرفت که افزایش قیمت انرژی و توزیع منابع حاصله میان خانوارها، یک بازتوزیع نسبتاً اساسیِ درآمدی در جامعه محسوب می‌شود که چند نکته مهم را در ارتباط با آن می‌توان ذکر کرد:

 


 

الف- قشر متوسط شهری و قشر پردرآمد شهری و روستایی، بازندگان مطلق کوتاه و میان مدت خواهند بود. این نکته حائز اهمیت بسیار است که حداقل طی چهل سال گذشته، جامعۀ شهری و قشر متوسط، همواره دارای بالاترین اولویت از دید سیاستمداران کشور بوده اند و در مقابل، جامعۀ کم درامد روستایی از موقعیت ضعیف تری برخوردار بوده است. این جابجایی جامعۀ هدف، یک تصمیم مهم سیاسی- اجتماعی با پیامدهای خاص خود است.

 

ب- میزان تغییر در وضعیت نسبی آحاد مردم به شدت به تورم حاصل از اجرای طرح حساس است. نرخ های تورم بالاتر از حدود 25% دارای آثاری بسیار متفاوت از تورم‌های پائین‌تر است.

 

ج- انتظار می‌رود که کاهش درآمد گروههای پر درآمد به طور عمده بر پس ‌انداز آنان اثر بگذارد و کمتر بر مصرف و لذا بازتوزیع صورت گرفته، قاعدتاً منابع در دسترس برای سرمایه‌گذاری را کاهش خواهد داد.

 

د- گروههای کم درآمد که با افزایش درآمد نسبی مواجه می‌شوند به احتمال زیاد تقاضای کالاهای ضروری را افزایش خواهند داد. بنابراین همانگونه که قبلاً اشاره شد، انتظار می‌رود که در کنار افزایش سطح عمومی قیمتها، "ترکیب قیمتها" نیز در جهت افزایش قیمت نسبی کالاهای ضروری تر تغییر می‌کند.

 

ه- محاسبات گزارش شده در اینجا فقط برای یک مرحله از افزایش قیمت هاست و قاعدتاً طی چند مرحله این وضعیت تکرار خواهد شد که نشاندهندۀ عمیق تر بودن ابعاد اجتماعی آنست.

 

مطالب در مورد یارانه‌ها را می‌توان اینگونه جمع‌بندی کرد که اصلاح قیمت انرژی، امری ضروری و مهم برای اقتصاد کشور است. ضروری بودن این تغییر نباید به اهمیت طراحی دقیق و اجرای مناسب اثر بگذارد. اینکار می‌توانسته در شرایط مناسب‌تری اجرا شود. اما بهر حال به تعویق افتادن آن، مطمئناً بر کیفیت نتایج و به ویژه هزینه‌های دوران‌گذار مؤثر است.

 

معمای تلخی که اقتصاد ما با آن مواجه است آنست که، تا وضعیتِ عمومی اقتصاد مثلاً تحت تأثیر افزایش اولیه قیمت نفت خوبست و شرایط برای انجام اصلاحات اقتصادی مناسب، کسی انگیزه‌ای برای تغییر ندارد. وقتی شرایط بد است و عدم تعادلها، علامت آشکار به اصلاح می‌دهند، شانس موفقیت کم است.

 

افزایش قیمت انرژی، حتی با فرض طراحی مناسب و اجرای خوب، یک دوران‌گذار حداقل پنج ساله برای تطبیق با شرایط جدید را نیاز دارد و در این فاصله سختی‌هایی بر اقتصاد تحمیل خواهد شد. ویژگی اصلی این دوران، افزایش سطح عمومی قیمتها و کُندی فعالیتهای اقتصادی بهمراه یک بازتوزیع به نفع گروههای کم‌درآمد روستایی و به ضرر قشر متوسط و پردرآمد شهری خواهد بود.

 

 

 

حکایت چهارم- اقتصادِ چینیِ شکننده:

 

دنیا امروز با پدیده‌ای بنام "چین" مواجه است که با سرعت بازارها را می‌گیرد و سهم خود را از اقتصاد جهانی افزایش می‌دهد. تا 25 سال پیش، چین دارای اقتصادی ضعیف و ناتوان بود. اما امروز، بازاری نیست که محصولات چینی در آن رخنه نکرده باشند.

 

بهره‌گیری فرصت طلبانه از رشد جهانی تکنولوژی، بهره‌مندی از نیروی کار ارزان، استفاده از سرمایه‌های بین‌المللی، فراهم آوردن محیط مناسب کسب و کار و بالاخره تقلیل ارزش پول کشور برای هر چه ارزانتر شدن کالاهای چینی در بازارهای جهانی، عاملی شده است که مصرف‌کنندگان در اقصی نقاط جهان را وابسته به کالاهای چینی کرده‌است.

 

ورود چین به بازارهای جهان، آنچنان قوی و فراگیر بوده که حتی قوی‌ترین اقتصاد‌های جهان هم نتوانسته‌اند خود را مصون نگه دارند و تراز تجاری بسیاری از کشورهای بزرگ با چین منفی است. در کشور ما، برای دوره طولانی، برداشتی وجود داشته و دارد که (برخلاف چین) افزایش ارزش پولی ملی، بهر شکل ممکن، نشان‌دهنده قدرت اقتصاد است. بنابراین، تلاش شده است که نرخ ارز علیرغم وجود تورم به مراتب بالاتر از کشورهای طرف تجاری، تثبیت شود که نتیجه آن ارزانتر شدن کالاهای وارداتی در مقایسه با کالاهای تولید شده در داخل از یک طرف و گرانتر شدن نسبی کالاهای ایرانی در مقایسه با سایر کالاهایی که به بازار جهانی عرضه می‌شوند از طرف دیگر بوده است. عامل اول، وابستگی ما را به واردات افزایش می‌دهد و عامل دوم مانع از توسعه صادرات صنعتی می‌شود. برآیند این دو عامل، شکل‌دهنده چگونگی وابستگی اقتصاد ایران به نفت است.

 

بخش عمده‌ای از پاسخ به این سؤال که علیرغم تأکید بسیار زیاد و مستمر تصمیم‌گیرندگان کشور بر کاهش وابستگی اقتصاد به صادرات نفت خام، حداقل از سی سال پیش به این طرف، چرا ما هنوز بسیار به نفت وابسته‌ایم به گونه‌ای که امروز گذران با نفت کمتر از 70 دلار برای ما مشکل و دوام آوردن با نفت کمتر از 50 دلار تقریباً غیر ممکن شده است را می‌توان در سیاست نرخ ارز یافت.

 

بهر حال، اتخاذ سیاست عدم تغییر نرخ ارز متناسب با تفاوت تورم داخلی و جهانی، آغوش اقتصاد ما را مشتاقانه به روی کشورهای خارجی گشوده است که حاصل آن، هر چه بزرگتر شدن تراز تجاری بدون نفت به نفع کشورهای خارجی و به ضرر اقتصاد کشورمان بوده است. با تثبیت نرخ ارز و در گذر زمان، هر روز، تعدادی از فعالیت های اقتصادی توجیه خود را در مقایسه با کالاهای وارداتی از دست می‌دهند و در معرض تعطیلی قرار می‌گیرند. در چنین شرایطی، کارآفرینان بالقوه، انگیزه‌ای برای سرمایه‌گذاری نخواهند داشت و بجای آن به سمت فعالیت‌های وارداتی رو می‌آورند. منابع ارزی کشور صرف می‌شود بدون آنکه شغل جدیدی ایجاد شود. بازندگان این سیاست، تولیدکنندگان و کارگران و برندگان داخلی آن واردکنندگان خواهند بود.

 

این سیاست، برندگان خارجی هم دارد. در واقع با گشودن اقتصاد بر روی کشورهای خارجی، ما به ایجاد شغل و در آمد در کشورهای دیگر کمک می‌کنیم. اما همه کشورهای خارجی به یک میزان از این سیاست نفع نمی‌برند. آنان که بنا به دلایل مختلف فرصت بیشتری برای ورود به اقتصاد ایران پیدا می‌کنند طبیعتاً سهم بزرگتری از این کیک نصیبشان می‌شود. در اینجا اولویت بهره‌مندی را سیاست خارجی تعیین می‌کند. تعارضات در عرصه روابط خارجی با کشورهای غربی، الگوی جغرافیایی تجارت خارجی ما را به سمت آسیای جنوب شرقی و چین سوق داده است که در این میان، چین جایگاهی ویژه یافته است. بهر حال، به نظر می رسد که با توجه به سیاست نرخ ارز از یکسو و تشدید تعارضات با کشورهای دیگر از سوی دیگر، بخش تولید در اقتصاد ما به تدریج به کام اقتصاد چین فرو خواهد رفت و ظرفیت ایجاد اشتغال به مرور کاهش خواهد یافت. چینی شدن اقتصاد کالاییِ ایران، به هیچ وجه با ضرورت های ایجاد اشتغال در مقیاس‌های بزرگ ذکر شده در قسمت اول این نوشته سازگار نیست.

 

 

 

حکایت پنجم- سلیقه و روزمرگی یا اتکاء به علم و تجربه:

 

امروز برای همه روشن شده است که پیچیدگی مسائل اجتماعی هزاران برابر بیشتر از مباحث فنی و مهندسی است. از آنجا که رفتارهای انسانی در مقیاس فردی، تأثیر پذیر از فهم و درک آحاد مردم‌اند، پذیرفتن قاعده‌پذیری جهانشمول برداشت‌های ذهنی فردی و به تبع آن رفتارهای فردی، برای غیر متخصصین خارج از حوزۀ علوم انسانی کار دشواری است.





[ یک شنبه 4 اردیبهشت 1390  ] [ 4:53 PM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0

بسياري از پيشرفت‌هاي علمي به اين خاطر رخ داده است كه انديشه‌ها دقيق‌تر بيان شده‌اند. براي مثال در جهان پيش از نيوتن، همه اشياء به سمت پايين كشيده مي‌شوند، اما نيوتن براي اينكه نيروي جاذبه را درك كند مجبور شد خود را از این تفكر كه جاذبه باعث سقوط اشياء به «پايين» می‌شود رها سازد.

 


يك حجم بزرگ داراي نيروي كششی در همه جهت است. به همين ترتيب، علم اقتصاد با گرفتن برخي كلمات از زندگي روزمره و معناي بسيار دقيق بخشيدن به آنها در بستر اقتصادی به وجود آمده است. انديشه‌هايي كه در اين بخش بحث مي‌كنيم نه تنها ما را در مسيري قرار مي‌دهد تا مثل اقتصاددان‌ها بينديشيم بلكه كمك خواهد كرد تا بسياري از نابخردي‌ها را تشخيص دهيم.

1- مقدار متغیر با نرخ تغيير متغير تفاوت دارد
یکی از خطاهای بسيار ديده شده، یکسان گرفتن مقدار يك متغير (مثلا میزان كنوني «شاخص قيمت» مصرف‌كننده يا مقدار GDP) با نرخ تغيير آن متغير است يا بخواهيم طور ديگر بگوييم، اشتباه کردن «بالا بودن» (مقدار يك چيز) با «فزاينده بودن» (نرخ تغيير) يا «پايين بودن» با «كاهنده بودن» است. در اصل، تمايز بين مقدار و نرخ تغيير باید براي هر كسي روشن باشد- پدر 30 ساله بلندقدتر از دختر 3 ساله خود است، اما دختر با نرخ رشد سريع‌تري از پدر خود قد مي‌كشد. با اين حال در صحنه عمل، بالا و فزاينده و پايين و كاهنده به آساني اشتباه گرفته مي‌شوند (حتي يكی از برندگان نوبل اقتصاد يك بار گير افتاد)، بخشي از آن به اين علت است كه ما واژه‌هایي جداگانه براي برخي متغيرها داريم كه صرفا تغيير متغير ديگر را نشان مي‌دهند؛ براي مثال، تورم نشان‌دهنده افزايش ميزان قيمت‌ها است؛ بنابراين اگر بخواهيد توضيح دهيد چرا نرخ تورم افزايش يافت، بايد توضيح دهيد چرا قيمت‌ها با چنين نرخ فزاينده‌اي افزايش يافت نه اينكه چرا آنها افزايش يافتند. مثلا در شرايطي كه قيمت‌ها در 1996 با نرخ 3/3 درصد و در سال 1997 با نرخ 7/1 درصد رشد یافتند، نرخ تورم كاهش يافته بود اگر چه قيمت‌های 1997 بالاتر از قیمت‌ها در 1996 بودند.
در اينجا دو مثال آورده‌ايم كه چگونه مردم برخي اوقات ميزان يك متغير را با نرخ تغيير آن اشتباه مي‌گیرند. بيشتر مردم فكر مي‌كنند ركود اقتصادي مربوط به دوره‌اي است كه توليد اقتصاد پايين بوده و بيكاري بالا است، اما واقعيت امر اين است كه ركود به دوره‌اي گفته می‌شود كه توليد در حال كاهش يافتن باشد و آن معمولا زماني شروع مي‌شود كه توليد، بالاي خط روند خود قرار دارد؛ بنابراين در مرحله اوليه ركود، توليد اگر چه در حال كاهش است هنوز بالاي روند خود است. پس در چرخه‌اي كه حالت متقارن دارد، مقدار توليد اگر چه در حال كاهش است طي نيمه اول ركود بالاي روند است و بر عكس، طي دوره اول رونق اقتصادي، توليد اگر چه در حال افزايش است، زير خط روند است (نمودار را ببينيد.) بنابراين براي تثبيت توليد اقتصاد، آن سياست پولي و مالي را نمي‌خواهيم كه توليد را طي كل دوره ركود بالا برده و طي كل دوره رونق پايين آورد. آنچه از اين سياست‌ها مي‌خواهيم افزايش توليد در زمان پايين بودن آن است، اگر چه احتمال دارد اقتصاد پيش از اين در مسير رونق قرار گرفته باشد.

تصویر شماره یک: چرخه کسب‌و‌کار
 
یک مثال دیگر هم مي‌آوريم: در سال‌هاي 2007 تا 2008، وقتي قيمت‌هاي نفت به شدت افزايش يافت برخی مردم به اقتصاددان‌ها گفتند علت افزايش قيمت نفت اين است كه شركت‌هاي نفتي ميزان بالايي قدرت بازاري دارند (يعني قدرت تعيين قيمت را دارند، به جاي اينكه هر قيمتي كه رقبا مستقلا تعيين كرده‌اند بپذيرند) و با حرص بالايي كه دارند از اين قدرت به نفع خود استفاده مي‌كنند، اما اين نمي‌تواند درست باشد مگر اينكه شركت‌هاي نفتي، قدرت بازاري «اضافي» به دست آورده باشند و هيچ دليلي ندارد كه فكر كنيم آنها چنين قدرتي را كسب كردند. وقتي يك شركت قدرت بازاري به دست مي‌آورد، در موقع مناسب يا نه مدت زيادي پس از آن، قيمت خود را بالا مي‌برد و سپس بالا نگه مي‌دارد به‌طوري كه قدرت بازاري به تنهايي مي‌تواند توضيحی باشد که چرا قيمت بالا است، اما نه اينكه چرا در حال حاضر رو به افزايش گذاشته است. منطقي‌تر است علل افزايش شديد قيمت نفت در سال‌هاي 2007 و 2008 را با دقت کردن در تقاضاي فزاينده نفت و ارزش رو به كاهش دلار بر حسب ساير ارزها تبيين كنيم تا اينكه شركت‌هاي نفتي و اوپك را متهم سازيم.

2- متغيرهاي موجودي با جرياني تفاوت دارد
دو مفهوم متغیر «موجودی» و «جریانی» در علم اقتصاد بسيار مهم هستند. آنها چون به هم ربط دارند اغلب اشتباه گرفته مي‌شوند. متغیرهای جریانی داراي بعد زماني هستند مثلا چند ميليون دلار در سال يا سرعت در دقيقه و غيره، در حالي كه موجودی‌ها اين‌طور نيستند؛ ميزان آنها در هر لحظه و زمان خاص قابل اندازه‌گيري است. براي مثال درآمد شخصی را وقتي براي يك سال كامل محاسبه کنیم بیشتر از وقتی می‌شود که برای يك ماه كامل محاسبه شود. برعكس وقتي متراژ خانه را ذکر مي‌كنيم واقعا بي‌معني خواهد بود كه «در ماه» يا «در سال» را بيفزاييم. مثال روزمره ديگر، موجودي آب در وان حمام است (كه اگر بخار شدن یا نشت كردن را ناديده بگيريم) در سطح ثابتي باقي مي‌ماند، مگر اينكه با باز كردن شير آب باعث جريان مثبتي شويم يا با برداشتن درپوش وان جريان منفي ايجاد كنيم. موجودي‌ها و جريان‌ها به روش ساده‌اي به هم مربوط هستند؛ تغيير موجودي برابر با جريان خالص است و هر جريان خالص، چه مثبت يا منفي، موجودي را تغيير مي‌دهد.
براي اينكه تفكيك بين موجودي و جريان را بيشتر روشن سازيم، از خودتان بپرسيد اگر از اين به بعد هر روز دقیقا 1درصد كالري بيشتر از آني كه الان مصرف مي‌كنيد مصرف كنيد يعني متغير جرياني را كه مصرف كالري بيشتر است به اندازه 1درصد افزايش دهيد چه اتفاقي مي‌افتد. آيا وزن شما (كه متغير موجودي است) نيز به ميزان 1 درصد افزايش مي‌يابد؟ خير چنين بختي نداريد! وزن شما طي زمان به مقدار بيشتري افزايش خواهد يافت چون اين متغير موجودي، وابسته به حاصل جمع تجمعي جريان‌ها است. به مقدار وزن اندكي كه امروز پيدا مي‌كنيد مقدار وزن اندكي كه در فردا پيدا مي‌كنيد بیفزایید و همينطور برای روزهاي بعد ادامه دهید. حقيقتا اگر برخي عوامل پيچيده‌كننده را ناديده بگيريم، از قبيل اينكه شخص سنگين وزن با هر گامي كه برمي‌دارد كالري بيشتري مي‌سوزاند يا كه در اين اثنا احتمال دارد بميريد، شما مقدار نامحدودي وزن پيدا خواهيد كرد تا اينكه چيزي دیگر بخورید و منفجر شويد!
يك دليل اينكه چرا تفكيك بين موجودي و جريان اين‌قدر مهم است اين است كه وقتي تغيير بزرگي در يك جريان مي‌بينيد به آساني دچار نگراني غيرضروري مي‌شويد. فرض كنيد سه سال پيش، پس از اينكه تعرفه‌ها بر برخي كالاهاي وارداتي برداشته شد، واردات دو برابر گرديد. آيا منظور اين است كه واردات به دو برابر شدن در هر سال ادامه خواهد داد و به زودي صنعت داخلي را نابود خواهد كرد؟ نه اين‌طور نيست، حداقل لزوما اين‌طور نيست. فرض كنيد، با يك تعرفه معين، بنگاه‌ها تشخيص دهند سودآور است 30 درصد واردات داشته باشند و 70 درصد در آمريكا توليد كنند. اين 30 درصد متغير موجودي است چون كه بعد زماني ندارد. (براي مثال معني ندارد بگوييم واردات در سال 30 درصد بوده و بنابراين در ماه 5/2 درصد است؛ موجودي واردات 30 درصد است حال چه داده‌ها را براي يك سال، يك ماه یا يك دقيقه بگيريم.) اكنون فرض كنيد وقتي تعرفه برداشته مي‌شود بنگاه‌ها متوجه مي‌شوند سودآور است 50 درصد از اين كالا را وارد كنند. از آنجا كه آنها قبلا 30 درصد وارد مي‌كردند، واردات به ميزان دو سوم (20 درصد تقسيم بر 30 درصد) افزايش مي‌يابد، اما به محض اينكه واردات به سطح جديد 50 درصد افزايش مي‌يابد، از افزايش يافتن بيشتر باز مي‌ماند(با فرض ثبات ساير شرايط).
مثال ديگري از ترس و وحشت غيرضروري، درگير کردن موجودي در برابر جريان و سطح در برابر نرخ تغيير است. فرض كنيد اكنون قانون جديدي به تصويب رسيده است كه طلاق را آسان‌تر مي‌سازد. تعداد طلاق‌ها چهار برابر مي‌شود. آيا بايد ما «اين را يك هشدار بنگريم؟» نه لزوما. منظور اين نيست كه از اكنون، نرخ طلاق چهار برابر آنچه قبلا بود خواهد شد. بیشتر از هم جدا شدن‌ها مربوط به آن ازدواج‌هايي بوده است كه بد بودند، اما تحت قانون قديم، آنقدر بد نبودند كه به طلاق منتهي شوند. اين زوج‌ها اكنون طلاق مي‌گيرند و اين به صورت يك جهش در نرخ طلاق خود را نشان مي‌دهد. به محض اينكه موجودي ازدواج‌ها خود را با قانون جديد تعديل كرد، نرخ طلاق (متغير جرياني) دوباره سقوط خواهد كرد و احتمالا بسيار بالاتر از قبل نخواهد بود.
در حالي كه تمركز بر متغير جرياني به جاي متغير موجودي متناظر آن، مي‌تواند برخي اوقات مردم را به وحشت غيرضروري اندازد، در زمان‌هاي ديگر مي‌تواند آنها را به حس امنيت دروغينی فرو ببرد. آمريكا براي سال‌هاي زياد كسري تراز تجاري داشته است كه خارجيان با خريد سهام و اوراق قرضه آمريكا تامين مالي كرده‌اند. (وقتي خارجيان سهام و اوراق قرضه آمريكايي مي‌خرند آنها بايد به دلار بپردازند و بنابراين دلار لازم براي واردات آمريكايي‌ها فراهم مي‌گردد) آيا مي‌توان فرض كرد كه اين جريان پول خارجي، يعني خريد اوراق بهادار آمريكايي، تا ابد ادامه خواهد يافت؟ اين تا حدي بستگي به اين دارد كه براي موجودي ثروت خارجيان چه اتفاقی خواهد افتاد؟ فرض كنيد موجودي اوراق بهادار آمريكايي‌ با همان نرخ موجودي كل دارايي‌ها افزايش مي‌يابد، به‌طوري كه نسبت دارايي‌هاي آمريكايي آنها نسبت به كل دارايي‌هايشان ثابت بماند. در آن حالت، آنها كاملا مايل خواهند بود كه به تامين مالي كسري تجاري آمريكايي‌ها تا بي‌نهايت ادامه دهند، اما اگر موجودي دارايي‌هاي آمريكايي آنها بسيار سريع‌تر از كل دارايي آنها افزايش يابد اين كار را نخواهند كرد، به‌طوري كه با گذشت زمان، نسبت بيشتر و بيشتري از دارايي‌هاي آنها را اوراق بهادار آمريكايي‌ها تشكيل مي‌دهد. آنها مدت‌ها قبل از اينكه اين نسبت به 100 درصد برسد، از خريد اوراق قرضه و سهام آمريكايي‌ها دست خواهند كشيد و بنابراين تامين مالي كسري تجاري ما را متوقف ساخته يا دست‌كم كاهش مي‌دهند.
اينجا يك مثال از زندگي روزمره داريم. شما احتمالا متوجه شده‌ايد كه وقتي يك قلم كالاي جديد از قبيل تلفن‌هاي همراه، نخستين‌بار پديدار مي‌شود فضاي بسيار زيادي از قفسه‌های فروشگاه‌ها را اشغال مي‌كند. اين محصول پرفروش مي‌شود چون كه بيشتر خانواده‌ها، ميزاني كمتر از آني كه مي‌خواهند از اين كالاها دارند؛ در اصل بيشتر خانواده‌ها اصلا اين كالا را ندارند، اما به محض اينكه آنها همان مقداري كه از آن كالا مي‌خواستند به دست آوردند از خريد آن دست مي‌كشند. حقيقتا اگر اين قلم كالا بادوام باشد، يعني فرسوده نمي‌شود يا با آمدن گونه یا محصول جديد از رده خارج نمي‌شود و اگر جمعيت و درآمد و سليقه‌ها تغييري نكند، پس فروش آن به صفر خواهد رسيد و فروشگاه‌ها اقدام به عرضه آن نخواهند کرد. یک نتیجه این است که رونق‌های موقتی در فروش اقلام جدید که ما متوجه می‌شویم لزوما به اين معنا نيست كه مصرف‌كنندگان دچار هيجانات گذراي خريد شده‌اند.
يك دلالت مهم رابطه بين متغير جرياني و متغير موجودي اين است كه درصد تغيير اندك در تقاضا براي سرمايه، يعني در موجودي سرمايه، مي‌تواند منجر به درصد تغيير بسيار بزرگ‌تر در ميزان متغير جريانی شود كه ما سرمايه‌گذاري مي‌ناميم. (سرمايه‌گذاري خيلي ساده تغيير در موجودي سرمايه است.) براي مثال فرض كنيد كه يك بنگاه در حال حاضر موجودي مناسبي از سرمايه در اختيار دارد، اما 10 درصد از اين سرمايه هر ساله مستهلك مي‌شود و بايد جايگزين شود، به‌طوري كه نرخ سالانه سرمايه‌گذاري ناخالص (متغير جرياني) برابر با 10 درصد سرمايه‌اش است. اكنون فرض كنيد كه فروش بنگاه به ميزان 5درصد افزايش مي‌يابد به طوري كه براي توليد اين محصول اضافي، بنگاه مي‌خواهد موجودي سرمايه خود را به اندازه 5 درصد افزايش دهد. به‌علاوه فرض كنيد كه او مي‌خواهد در عرض يك سال به اين موجودي جديد سرمايه برسد. اين 5 درصد از سرمايه كه اكنون مي‌خواهد اضافه نمايد معادل 50 درصد نرخ سرمايه‌گذاري سالانه پيشين وي است، به‌طوري كه 5 درصد افزايش در فروش منجر به افزايش موقتي 50 درصدي در سرمايه‌گذاري مي‌شود. پس تعجبي ندارد که چرا صنايع كالاهاي سرمايه‌اي اين‌قدر پرنوسان هستند.
فقط در اقتصاد نيست كه تفكيك بين موجودي و جريان اهميت دارد. اينك دپارتمان‌هاي تاريخ اولويت بالايي به مطالعه تاريخ گروه‌هاي خاموش و قبلا سركوب‌شده از قبيل زنان يا سياه‌پوستان مي‌دهند كه در نتيجه منابع كمتري در اختیار خواهند داشت تا صرف موضوعات سنتي مثل تاريخ ديپلماتيك و نظامي بکنند. محافظه‌كاران مخالفت مي‌كنند كه اين موضوعات سنتي به اندازه موضوعاتي كه اكنون هوادار پيدا كرده است مهم بوده يا حتي مهم‌تر هستند. شايد هر دو گروه درست مي‌گويند. فقط به خاطر راحتي استدلال، فرض كنيد تاريخ ديپلماتيك و تاريخ زنان،‌ به يك اندازه مهم هستند به اين معنا كه مي‌خواهيم موجودي دانش بزرگ و برابري از هر دو موضوع داشته باشيم. چون كه طي سال‌هايي دراز، موجودي دانش بزرگ‌تري از تاريخ ديپلماتيك نسبت به تاريخ زنان انباشته كرديم، معقول است كه بخش بيشتري از جريان جاري دانش جديد كه همان پژوهش‌ها باشد را به سمت تاريخ زنان هدايت كنيم تا تاريخ ديپلماتيك، تا زماني كه هر دو موجودي برابر شوند، اما لزوما به اين معنا نيست كه تاريخ‌نگاران در كاستن از اهميت تاريخ ديپلماتيك تا حدي كه آنها اكنون انجام مي‌دهند محق باشند. همه اينها بستگي به این دارد که آيا ما موجودي برابر از تاريخ زنان و تاريخ ديپلماتيك مي‌خواهيم و با چه سرعتي مي‌خواهيم اين دو موجودي را برابر سازيم.
سرانجام اگر شما باور داريد كه اقتصاددان‌ها آدم‌هاي هنرنشناسي هستند (يا دست كم اينكه من يكي اينطور هستم) اينجا مثالي آمده است كه باور شما را محكم خواهد كرد. موجودي در دسترس تصنيف‌هاي موسيقي طي زمان رشد مي‌كند. با اين فرض كه براي لحظه‌اي درآمد و سليقه تغيير نمی‌كند، به جايي خواهيم رسيد كه موجودي بهينه‌ای از تصنيف‌هاي موسيقي را انباشت خواهيم كرد- يا حتي پيش از اين انباشت كرده‌ایم، به‌طوري كه چيز اندكي باقي مي‌ماند تا تصنيف‌سازان انجام دهند. ترديدي نيست كه برخي تصنيف‌سازان معاصر آنقدر با استعداد هستند كه ما مي‌خواهيم تصنيف‌هاي آنها جايگزين تصنيف‌هاي بيشتري شود كه در موجودي انباشته شده ما وجود دارد، اما به محض اينكه اين‌كار را مي‌كنيم، كيفيت موجودي افزايش مي‌يابد، به‌طوري كه مانع تعيين‌شده براي تصنيف‌سازان جديد بالاتر و بالاتر مي‌رود. به جايي مي‌رسيم كه هيچ فضايي براي حتي بااستعدادترين تصنيف‌گر در يك نسل وجود ندارد. البته در واقعيت امر، درآمدها در حال افزايش هستند؛ بنابراين ما مي‌توانيم ارضاي اشتياق خود به تنوع بيشتر و نيز سليقه‌هاي اقليت را با افزودن تصنيف‌هاي جديد به موجودي انباشته شده خود برآورده سازيم. علاوه‌ براين، تغيير سليقه‌ها، يك بازار براي تصنيفات جديد خلق مي‌كند. با همه اينها، انتظار مي‌رود افزايش موجودي دائما رو به افزايش ما از تصنيفات قديم، تقاضا براي تصنيف‌هاي جديد را كاهش دهد. ما همچنين انتظار داريم تصنيف‌هاي مدرن با سليقه‌هاي خاص بيشتر تطبيق يابد. همين اصل براي ادبيات هم به كار مي‌رود، اگرچه در اينجا انتظار داريم همانطور كه شرايط زندگي تغيير مي‌كند سليقه‌ها با سرعت بيشتري تغيير كند و در هنرهاي تجسمي شايد بيشتر استقرار «هنر» كه ما مي‌بينيم را بتوان با هنرمنداني تبيين كرد كه خواهان كنار كشيدن از رقابت با نقاشي‌هاي پیشین هستند، رقابتي كه كيفيت بسيار بهتر بازآفريني‌ها به كمكش آمده است.
پاراگراف بالا فقط به يك جنبه از بررسي اقتصادي هنر پرداخت و بنابراين «بيماري هزینه خدمات» يا «بيماري بامول» (كه به نام كاشف آن ناميده شده است) را ناديده گرفت. اين اصطلاح مي‌خواهد بگويد در حالي كه پيشرفت فناوري، بهره‌وري نيروي كار را در بيشتر بخش‌هاي اقتصاد به سرعت افزايش داده است، هنوز نياز به چهار موزيسين است تا كوارتت زهي را اجرا كنند و با پيشرفت فناوري، دستمزدها در بقيه اقتصاد افزايش يافته است، كه در نتيجه به موزيسين‌ها نيز بايد حقوق بيشتري پرداخت شود. نتيجه اينكه قيمت نسبي بليت‌هاي كنسرت افزايش يافته است و اينكه اشتغال موزيسين‌ها كاهش يافته است، اما تايلر كوون (در کتاب در ستايش فرهنگ تجاري، كمبريج، انتشارات دانشگاه هاروارد، 1998) تصوير بسيار خوش‌بينانه‌تري نسبت به بامول يا من ارائه مي‌دهد، با تاكيد بر اينكه پيشرفت فناوري چقدر زياد توانسته است دسترسي به هنر را افزايش دهد. اكنون نسبت به زمان موتزارت بخش بسيار زيادتري از جمعيت جهان به موسيقي موتزارت دسترسي دارند.

3- واقعي با اسمي تفاوت دارد
فرض كنيد به جاي بيان كردن دستمزدها و قيمت‌ها به دلار، ما آنها را به سنت نامگذاري كنيم. اساسا هيچ چيز تغيير نخواهد كرد. يا فرض كنيد درآمد، ثروت و بدهي‌هاي هر كسي را دو برابر می‌كنيم و نيز قيمت‌ها را دو برابر سازيم. دوباره ماهيت هيچ چيز تغيير نخواهد كرد. آنچه سطح زندگي شما را تعيين مي‌كند درآمدتان به دلار يا آنچه اقتصاددانان درآمد «اسمي» مي‌نامند نيست بلكه درآمد «واقعي» شما است، يعني درآمدي كه با ميزان تسلط شما بر كالاها و خدمات اندازه‌گيري مي‌شود. اينها به نظر بديهي مي‌رسد، اما به نظر مي‌آيد كه بيشتر مردم اين نكته را خيلي خوب نمي‌گيرند يا دست‌كم اهميتش را تشخيص نمي‌دهند. در 4 اكتبر 2006، نيويورك تايمز گزارش داد كه شاخص داو جونز سرانجام از اوج تاريخي خود كه در ژانويه 2000 رسيده بود عبور كرد. اين گزارش تا پاراگراف هجدهم اصلا اشاره نكرد كه اين فقط برحسب قيمت‌هاي اسمي بوده است به‌طوري كه بر حسب قيمت‌هاي واقعي آن هنوز بسيار با حد نصاب قبلي خود فاصله داشت. (من در سرتاسر مباحث كتاب از نيويورك تايمز انتقاد مي‌كنم نه چون كه اين روزنامه از ساير روزنامه‌ها بدتر است بلكه چون اين روزنامه‌اي است كه من مي‌خوانم و از اين رو شناخت دارم. علاوه بر اين، روزنامه نخست از نظر من بودن، آن را هدف مناسبي مي‌سازد. سرمقاله‌ها در وال استريت ژورنال نيز از برخي هدفگيری‌هاي من در امان نبوده‌اند.)
شگفت‌آور است كه ببينيم چه تعداد بنگاه و مردم نتايج مالي امروز را در برابر ديروز مقايسه مي‌كنند با اين خيال كه نتيجه امروز بسيار بهتر از ديروز بوده است و آنها به ندرت پيش مي‌آيد درباره منافع بزرگ عايد شده به درستي قضاوت كنند. شخصي كه به خود مي‌بالد «من خانه‌ام را 300 هزار دلار خريدم و آن را 450 هزار دلار فروختم» معمولا آن همه سال بين خريدن و فروختن خانه را ناديده مي‌گيرد و اينكه تورم سالانه از ارزش دلار در هر سال مي‌كاهد. (ما حتي به اين مساله نپرداختيم كه خانه جديد وي كجا است و چقدر بابتش پول داده است.) هر صبح دوشنبه که فروش ناخالص فيلم‌های هاليوود برای هفته قبل به دست مي‌آيد مقايساتي اغلب با سال قبل يا فيلم‌هاي برتر گذشته به عمل می‌آید. تقريبا هميشه با بيان موفقيت فروش فيلم‌های امروز، عامل تورم ناديده گرفته مي‌شود؛ بنابراين مرد عنكبوتي 3 بيش از بر باد رفته فروخته شده است، اما بليت ورودي بر باد رفته بين 10 سنت تا 25 سنت بود در صورتي كه بلیت مرد عنكبوتي 7 تا 10 دلار است. اگر نرخ تورم از 1939 تاكنون را در نظر بگيريد خواهيد ديد كه برنده از لحاظ ميزان فروش اين فيلم قديمي است.
سردرگم شدن با درآمد اسمي و واقعي، احتمالا با توجه به درآمد بهره حتي بدتر مي‌شود. هر كسي مي‌داند كه «ارزش یک دلار آنچه سابق بر اين بود نيست،» اما چه تعداد مردم مي‌دانند كه اگر شما مثلا سپرده‌ای در حساب پس‌انداز يك ساله با نرخ
3 درصد در فصل نخست 2007 گذاشتید و در طبقه ماليات نهايي 33 درصدي باشيد (با محاسبه هر دو ماليات فدرال و ايالتي)، در اين معامله ضرر كرده‌ايد. شما پس از پرداخت ماليات، 2 درصد به دست مي‌آوريد، اما در این مدت که تورم 3/2 درصدی داشتیم و قیمت‌ها به همین میزان افزايش يافتند، قدرت خريد 02/1 دلار دریافتی شما پس از کسر ماليات بابت هر دلاري كه در بانک پس‌انداز بلندمدت كرديد فقط 997/0= (23% - 02/1) دلار خواهد بود. براي اينكه نرخ بهره واقعي پيدا شود- يعني نرخ بهره‌اي كه با تورم تعديل شده است- بايد نرخ تورم را از نرخ بهره «اسمي» كم كنيد. اگر تمايز بين نرخ بهره اسمي و واقعي را ناديده بگيريم پس هر وقت قيمت‌ها در حال افزايش هستند، هر آنچه که از پس‌اندازتان به دست مي‌آوريد را زياده از واقع تخمين خواهيد زد و همچنین هر زمان وام مي‌گيريد هزينه بهره واقعي را زياده از واقع تخمين خواهید زد.
اشتباه بين ارزش‌هاي اسمي و واقعي در شيوه بيان بودجه فدرال نيز فراوان دیده می‌شود. فرض كنيد درآمدهاي دولت 100 دلار و مخارج دولت كه صرف كالاها و خدمات مي‌شود 98 دلار باشد. همچنين فرض كنيد ارزش بدهي ملي 50 دلار است و نرخ بهره 6 درصد است، به طوري كه دولت بايد 3 دلار هزينه بهره بپردازد. پس بودجه دچار 1 دلار کسری می‌شود (3- 98- 100). اگر هيچ تورمي وجود ندارد اين درست است، اما فرض كنيد نرخ تورم 4 درصد است. پس نرخ بهره «واقعي» كه دولت مي‌پردازد فقط 2 درصد است، به طوري كه هزينه بهره كه بايد در بودجه لحاظ كرد 1 دلار (2 درصد ضربدر 50 دلار) و نه 3 دلار است؛ بنابراين وقتي به مقادير واقعي نگاه مي‌كنيد دولت، مازاد (1- 98 - 100)= 1 دلاري و نه آنطور كه بودجه اظهار مي‌دارد كسري 1 دلاری دارد. نيويورك تايمز وقتي گزارش داد در سال مالي 2006 پرداخت بهره بدهي ملي به ميزان «220 ميليارد دلار بيش از آنچه صرف خدمات پزشكي كرد» شد تفكيك بين نرخ‌هاي بهره اسمي و واقعي را ناديده گرفت. گزارش بايد پرداخت بهره واقعي را با هزينه مراقبت پزشكي مقايسه مي‌كرد و مبادا خيال كنيد كه فقط دولت بودجه خود را به اين شيوه نادرست گزارش مي‌كند، حساب‌هاي سود و زيان و ترازنامه شركت‌ها نيز معمولا با تورم تعديل نمي‌گردند، چون كه تعديل كردن آنها نياز به فروض تقريبا دلبخواهي دارد.

4- دلارهاي آتي با دلارهاي جاري تفاوت دارد
امكان جمع كردن سيب با پرتقال هست و آنچه به دست مي‌آيد سالاد ميوه است؛ اما اگر يك دلار امروز و يك دلار سال بعد را با هم جمع كنيم آنچه كه به دست مي‌آيد، در صورتي كه قيمت‌ها ثابت نباشند نتيجه بي‌معنايي است. دليل آن نه فقط اين است كه قدرت خريد اين دو دلار تفاوت دارد، بلكه همچنين اگر يك دلار را امسال دريافت كنيد امكان سرمايه‌گذاري كردن آن وجود دارد و به مدت يك سال بهره از آن كسب مي‌كنيد، به طوري كه وضع مالي شما بهتر خواهد شد نسبت به زماني كه آن پول را يك سال بعد دريافت مي‌كرديد. پس اگر آن پول را امسال دريافت مي‌كنيد عالي است، اما اگر قرار است آن را سال بعد دريافت كنيد، پس بايد براي يك سال زودتر داشتن آن دلار، وام بگيريد و بهره بپردازيد.
پرسشي در اينجا مطرح مي‌شود. وضعيت‌هاي بسيار زيادي پیش می‌آید كه اميد و انتظار به دريافت جريان درآمدي مبالغي پول طي چند سال به شما پیشنهاد می‌شود: براي مثال زماني كه اوراق قرضه مي‌خريد اگر نتوانيد اين دلارهاي آتي را دقيقا با هم جمع كنيد، چگونه مي‌توانيد بفهميد چقدر ارزش دارد پول بابت خريد اين ورقه قرضه بدهيد، یا چگونه تعهد بابت پرداخت جريان هزينه از قبيل هزينه اجاره در آينده را بپذیرید و ارزشگذاري كنيد؟ امكان چنين كاري با محاسبه و رسيدن به آنچه كه «ارزش حال» هر يك از اين مبالغ آتي ناميده مي‌شود هست و سپس اين ارزش‌هاي حال و نه خود دلار را با هم جمع كنيد.
در ادامه شيوه محاسبه ارزش حال را آورده‌ايم. براي اينكه محاسبات ساده بماند فرض مي‌كنيم شخص شما امكان سود 5 درصدي در يك فرصت سرمايه‌گذاري كاملا امن را دارید یا اینکه با نرخ 5 درصد وام بگيريد. پس اگر سال بعد يك دلار به دست آوريد ارزش آن براي شما همين حالا فقط 95/0 دلار است چون اگر يك دلار را همين حالا به دست مي‌آورديد بهره 05/0 دلاري مي‌توانستيد به دست آوريد که حالا از دست مي‌دهيد. با استفاده از نشانه‌ها، اگر PV ارزش حال يك دلاری باشد كه سال بعد دريافت خواهيد كرد و i نرخ بهره سالانه باشد كه «نرخ تنريل» نيز ناميده مي‌شود، پس: $(PV=1/(1+i است، به طوري كه در مثال جاري ارزش حال0/95=$(1+%5) /1 دلار است. به همين ترتيب فرض مي‌كنيم كه شما مجبور هستيد يك دلار سال آينده بپردازيد. ارزش فعلي اين تعهد فقط 95/0 دلار است، چون در همين اثنا مي‌توانيد 05/0 دلار با 1 دلاري به دست آوريد كه مجبور نخواهيد بود تا سال بعد آن را تحويل دهيد.
تا اين‌جا حالت يك سال را در نظر داشتيم، اما ارزش حال1 دلار در 2 سال يا 10 سال بعد چقدر است؟ بدين منظور با بهره مركب سر و كار می‌یابیم. براي اينكه گام‌هاي آساني برداريم ابتدا به ارزش 1 دلاري كه دو سال بعد به دست مي‌آوريد نگاه مي‌كنيم. ابتدا ببينيم ارزش سال بعد آن 1 دلاري كه سال بعد از آن (دو سال بعد) دريافت مي‌كنيد چقدر است. مثل قبل، نياز به انتظار يك ساله است، به طوري كه يك سال از اكنون، ارزش
1 دلاري كه شما دو سال بعد از هم اكنون دريافت مي‌كنيد دوباره (1+i)ا/1 دلار است. براي اينكه ارزش امسال چيزي كه سال بعد (1+i)ا/1 دلار ارزش دارد را پيدا كنيم، مجبوريم دوباره آن را در (1+i)ا/1 ضرب كنيم كه به (1+i) (1+i)ا/1دلار مي‌رسيم كه معمولا به صورت 2(1+i)ا/1 نوشته مي‌شود. به همين ترتيب ارزش حال 1 دلار در 10 سال بعد 10(1+i)ا/1 دلار است.
(يك هشدار در اينجا بدهم كه من مثال‌های پاراگراف بالا را ساده‌سازي كردم. فرض را بر اين گرفتم كه بهره در پايان سال پرداخت شده و تركيب مي‌گردد. بيشتر اوراق قرضه دو بار در سال بهره مي‌پردازند و برخي سرمايه‌گذاري‌ها بهره مركب روزشمار يا پيوسته دارند.)
گام آخر را هم برداريم: درباره ارزش حال جريان درآمدي دائمي چه مي‌گوييم؟ براي مثال وعده پرداخت 1 دلار تا ابد يا ارزش يك پروژه بهبود محيط‌زيست كه فايده آن صرفه‌جويي 1 دلار در هزينه‌هاي تصفيه و پاكسازي در هر سال تا آينده بي‌نهايت است؟ از آنجا كه 1 دلار براي هميشه به ما فايده مي‌دهد شايد به نظر رسد كه ارزش حال آن نامحدود است، اما اصلا اينطور نيست. يك قضيه رياضي (اگر حساب دبيرستان خوانده‌ايد با آن برخورد داشتيد) به ما مي‌گويد اگر مبلغ‌هاي دريافتي پي‌درپي، كمتر از 100 درصد مبلغ پيش از خود باشد، پس حاصل جمع اين دريافتي‌هاي بي‌نهايت به يك حد بالايي ميل مي‌كند بدون ملاحظه اينكه چقدر به زمان عقب برويد.
براي اينكه ارزش حال آن را پيدا كنيد، مبالغي كه هر سال دريافت خواهيد كرد را بر نرخ بهره كه به صورت درصدي از اصل پول است تقسيم كنيد مثلا نرخ بهره 5 درصدي به 05/0 تبديل مي‌شود. براي مثال با نرخ بهره 5 درصدي، ارزش حال دريافت كردن 1 دلار براي تعداد سال نامحدود 20 دلار مي‌شود. براي اينكه بفهميد چرا اين‌گونه است خوب است ملاحظه كنيد كه اگر 20 دلار داشته باشيد و با نرخ بهره 5 درصد آن را سرمايه‌گذاري كنيد هر سال تا روز قيامت مي‌توانيد 1 دلار به دست آوريد.
جدول 1 برخي مثال‌ها از ارزش حال 1 دلار كه در زمان‌هاي متفاوت و با نرخ‌هاي بهره گوناگون دريافت مي‌شود را نشان مي‌دهد.
 
همان‌طور كه مي‌بينيد هم طول زمان و هم نرخ بهره اهميت دارند. با نرخ بهره 1 درصدي، دلاري كه بيست سال بعد دريافت خواهيد كرد اكنون 82 سنت ارزش دارد، اما با نرخ بهره 10 درصدی همان يك دلار 20 سال بعد اكنون فقط 15 سنت مي‌ارزد. تعجبي ندارد كه براي دوره‌هاي كوتاه زماني، اثر نرخ‌هاي بهره متفاوت كمتر است. اگر نرخ بهره 1 درصد باشد 1 دلار سال بعد ارزش حال 99 سنت دارد و اگر نرخ بهره 10 درصد باشد 91 سنت ارزش پيدا مي‌كند.
اگر اينها به نظر پيچيده مي‌آيند و مايليد يك جواب تقريبي اما با کمال شگفتي نزديك به واقعیت داشته باشيد، يك روش ساده وجود دارد كه مي‌توان حساب كرد چه مدت طول مي‌كشد تا مبلغي پول دو برابر شود. فقط كافي است عدد (جادويي) 72 را بر نرخ بهره تقسيم كنيد و تعداد سال‌ها را به شما مي‌دهد. به شكل ديگر مي‌توان نرخ بهره مورد نياز براي اين که مبلغي پول مثلا در 7 سال دو برابر شود را با تقسيم كردن 72 بر 7 پيدا کنید.
براي اينكه اثر بهره مركب را بهتر مجسم كنيد، فرض مي‌كنيم كه در سال 1507 میلادی (پانصد سال پيش) يكي از اجدادتان به حد كافي خوش اقبال بوده است كه تابلوي نقاشي متعلق به رافائل جوان و هنوز گمنام را به ارزشي معادل 10 دلار و با وام گرفتن به نرخ بهره 3 درصدي خريداری کرده است كه هر ساله بهره مرکب مي‌شود تا زماني كه وام بازپرداخت شود. در سال 2008 شما كه وارث خوش‌شانس او هستيد، تابلو نقاشي را به مبلغ 25 ميليون دلار مي‌فروشيد، اما وقتي كه مي‌رويد وام10 دلاري به‌علاوه بهره انباشته شده آن را بازپرداخت كنيد متوجه مي‌شويد كه بيش از يك ميليون دلار علاوه بر 25 ميليون دلار بايد از جيب خود بدهيد.
قدرت بهره مركب را از اينجا مي‌فهميم. قدرتي عظيم به نظر مي‌رسد و هر كسي را وامي‌دارد تا پس‌انداز كند. خوشبختانه همان‌طور كه در كادر يك مي‌بينيم، بهره مركب به اين معنا نيست كه اساسا همه ثروت به دست چند نفر مي‌رسد، اما براي وام‌گيرندگان بي‌تجربه يا بي‌اراده، بهره مركب مشكل ايجاد مي‌كند.

تا اينجا هر چه گفتيم حالت محاسبه مكانيكي داشت، اما اوضاع قطعيت كمتري مي‌يابد زماني كه مي‌پرسيم چگونه بفهميم نرخ بهره مناسب براي تنزيل كردن درآمد يك سرمايه‌گذاري چقدر است؟ اگر انتخاب شما به جاي سرمايه‌گذاري كردن، وام دادن پول است، پس بايد نرخ بهره‌اي را استفاده كنيد كه مي‌توانيد از يك وام با همان ميزان ريسك به‌دست آوريد. يا اگر مجبور به وام گرفتن هستيد تا سرمايه‌گذاري كنيد پس بايد از نرخ بهره‌اي برابر با نرخ بهره‌اي كه بايد براي پول مورد نياز در سرمايه‌گذاري بپردازيد استفاده كنيد. پس هيچگاه اوراق قرضه دولتي 5 درصدي را با پول قرضي از كارت اعتباري خود خريداري نكنيد.

اینک به برخي پرسش‌هاي تقريبا ناخوشايند مي‌رسيم. نخست اينكه چرا اين تعداد زياد از مردم با نرخ مثلا 5 درصد حساب پس‌انداز به وام بانك مي‌دهند، وقتي در همان زمان با كارت اعتباري خود در مثلا نرخ 15 درصدی وام مي‌گيرند؟ در كادر2 كوشش مي‌كنيم آن را توضيح دهيم. دوم اينكه اگر وام‌گيرنده هستيد خيلي راحت است كه بگوييم بايد همان نرخ بهره‌اي را استفاده كنيد كه تقريبي از نرخ بهره‌اي است كه بايد بپردازيد، اما اين نرخ بهره چيست؟ اگر شما فقط يك بار وام مي‌گيريد تا سرمايه‌گذاري خاصي بكنيد و وام دوباره‌اي نمي‌گيريد، پاسخ به اين پرسش آسان است، اما فرض كنيم كه شما در آينده هم وام خواهيد گرفت. آنگاه بايد در نظر بگيريد هر اندازه كه بيشتر خودتان را الان بدهكار كنيد رتبه اعتباري‌تان پايين‌تر مي‌آيد و بنابراين نرخ بهره‌اي که در آينده هنگام وام گرفتن مجبوريد بپردازيد بالا مي‌رود و همان‌طور كه در كادر سه نشان داديم انتخاب نرخ بهره درست نيز پرسش پردردسري براي سياست زيست‌محيطي ايجاد مي‌كند.
اين اصل كه دلارهاي آتي بايد پيش از افزودن به دلارهاي جاري تنزيل شود برخي اوقات فراموش مي‌شود. فرض كنيد مخالفت از سوي طرفداران محيط‌زيست، ساخت يك پل را به تاخير مي‌اندازد كه منجر به افزايش هزينه چشمگيري مي‌شود. اين «افزايش» هزینه ادعايي، كه طرفداران محيط‌زيست بابت آن مقصر دانسته خواهند شد، هنگامي كه هزينه‌ها به درستي برحسب ارزش حال بيان شوند احتمال دارد افزايش بسيار اندكي باشد يا اصلا افزايشي نيافته باشد. مثال ديگر از بي‌توجهي به هزينه‌ها و فايده‌هاي آتي این ادعا است كه بيشتر مردم خسارت محيط‌زيستي كه وارد مي‌سازند را ناديده مي‌گيرند چون كه آنها دوراندیشی ندارند؛ يعني با خودداري کردن از خرج 1 دلار دقيقا حالا، باعث خسارتي مي‌شوند كه برطرف كردن آن بعدها 2 دلار هزينه دربرخواهد داشت.
من قطعا موافقم كه خسارات جدي بسياري به محيط‌زيست وارد مي‌شود و برخي از آنها به خاطر ناديده گرفتن بي‌فكرانه هزينه‌هاي آتي است، اما عامل ديگري شايد در كار باشد كه نقش بزرگتري دارد. اگر نرخ بهره 4 درصد باشد و هزينه 2 دلاري پاكسازي محيط را هجده سال بعد متحمل خواهيم شد پس عقلایی است كه 2 دلار را در آن زمان خرج كنيم به جاي اينكه اكنون 1 دلار خرج شود.

5- سطح قيمت با قيمت‌هاي نسبي تفاوت دارد
فرض كنيد يك روز بيدار مي‌شويد و مي‌بينيد كه فروشگاه محله اینک يك كيلو چاي از آن نوعی را كه دوست داشتيد گران‌تر مي‌فروشد. اين گران شدن مي‌تواند به خاطر تغيير «سطح قيمت»- كه «قيمت‌هاي مطلق» نيز ناميده مي‌شوند- يعني نرخ مبادله پول در برابر كالاها و خدمات به طور كلي يا تغيير در «قيمت نسبي» يعني نرخ مبادله چاي نسبت به ساير كالاها باشد. اين تفاوت مهم است چون سطح قيمت بستگي به عوامل كلان اقتصادي از قبيل تغيير مقدار پول دارد، در حالي كه قيمت‌هاي نسبي به عوامل اقتصاد خرد مختص صنايع يا بنگاه‌هاي خاص از قبيل جابه‌جايي تقاضاي مصرف‌كننده، پيشرفت فناوري در صنعتي معين يا تغيير قدرت بازاري يك بنگاه خاص بستگي دارد.
حالا مي‌خواهيم اين تمايز را به كار بگيريم. فرض كنيد قيمت يك كالاي وارداتي 50 درصد افزايش يابد كه مستقيما (و نيز غيرمستقيم چون كه ماده خام براي ساير كالاها است) 10 درصد از فروش كل را تشكيل مي‌دهد. تحليل ساده‌لوحانه‌اي كه خبرگي بيشتر در رياضيات تا اقتصاد را به نمايش مي‌گذارد خواهد گفت كه سطح قيمت به ميزان 5 درصد افزايش خواهد يافت (10 درصد × 50درصد)، اما اين تحليل فرض مي‌كند ساير قيمت‌ها تغييري نخواهند كرد و اين فرضي مشكوك است. براي اينكه حالت حدي را در نظر بگيريم، فرض كنيد بانك مركزي اجازه نمي‌دهد عرضه پول اصلا افزايش يابد. پس اگر سطح قيمت به ميزان 5 درصد افزايش يابد، ارزش واقعي پول اسمي كه شما و هر كس ديگري نگه مي‌دارد به اندازه 5 درصد كاهش مي‌يابد، اما از آنجا كه هيچ چيز ديگري تغيير نكرده است، اگر شما پيش از اين تشخیص داده بودید كه نگه داشتن مبلغ معيني پول واقعي، نيازتان را تامين مي‌كند اكنون نيز مي‌خواهيد همان مبلغ واقعي پول واقعي را نگه داريد و نتيجه اين مي‌شود كه 5 درصد پول اسمي بيشتر نگه مي‌داريد. (البته در صورتي كه شما اقتصاددان وسواسي نباشيد به اين روش فكر نخواهيد كرد، بلكه به خودتان چيزي مثل اين خواهيد گفت: «خوب است كه پول نقد بيشتري داشته باشم.»)
براي عملي كردن تصميم خود، پول كمتري صرف خريد كالاها و خدمات، سهام و اوراق قرضه و غير‌آن خواهيد كرد و در شرايطي كه شما و ساير مردم همين كار را مي‌كنند، تقاضا كاهش مي‌يابد و بيكاري و ظرفيت مازاد بنگاه‌ها افزايش مي‌يابد.
اين فعل و انفعال‌ها منجر به فشار به سمت پايين بر دستمزدها و حاشيه سود مي‌شود. سرانجام، سطح قيمت را به جايي برمي‌گرداند كه پيش از اين بود. در آن نقطه، همه تعديلي كه رخ داده است در قيمت‌هاي نسبي خواهد بود. كالاي وارداتي پيش گفته و كالاهايي كه در توليد خود به آن كالا نياز دارند اكنون گران‌تر مي‌شوند، اما ساير قيمت‌ها به حد كافي كاهش يافته‌اند تا اين افزايش قيمت‌ها را خنثي نمايند. اين صرفا مثال فرضي بود تا مقصود را برساند؛ در واقعيت امر بانك مركزي احتمالا دخالت مي‌كند و عرضه پول اسمي را مقداري افزايش مي‌دهد به طوري كه قيمت ساير كالاها كاهش نمي‌يابد.
نكته آخر درباره قيمت‌هاي نسبي را نيز بگوييم. آنها در همه زمان‌ها تغيير مي‌كنند چون عرضه و تقاضا به علت عواملي از قبيل جابه‌جايي تقاضاي مصرف‌كننده يا تغييرات فناوري تغيير مي‌كنند. برخي قيمت‌ها افزايش واقعي مي‌يابند يعني افزايش اسمي آنها بيش از نرخ تورم كلي است و قيمت‌هاي ديگر كاهش واقعي مي‌يابند. هيچ دليلي ندارد كه با حالت عصباني درباره برخي قيمت‌ها كه با نرخي سريع‌تر از تورم افزايش يافته است صحبت كنيم. معناي آن اين است كه برخي قيمت‌هاي ديگر هستند كه با نرخي كمتر از نرخ تورم كه خود يك ميانگين است افزايش مي‌يابند.

6- قيمت‌هاي تثبيت شده با قيمت‌هاي پايين تفاوت دارد
اين تفاوتي است كه برخي گروه‌هاي با منافع ويژه انگيزه دارند پنهان سازند. رييس يك اتحاديه كشاورزي را در نظر بگيريد كه مي‌خواهد با محدود كردن ميزان عرضه محصولات خود در زماني كه قيمت‌ها در حال كاهش يافتن است آنها را افزايش دهد. (اين كار قانوني است چون تعاوني‌هاي كشاورزي از قوانين ضد انحصار معاف هستند.) اگر او اعلام كند كه مي‌خواهد قيمت محصولات را افزايش دهد، مصرف‌كنندگان احتمالا مخالفت مي‌كنند؛ بنابراين او در عوض اعلام مي‌كند همه كاري كه مي‌خواهد بكند «تثبيت كردن» قيمت‌ها از طريق محدود كردن توليد فقط در دوران كاهش يافتن قيمت‌ها است.
به نظر مي‌رسد اين ايرادي نداشته باشد و كمتر كسي پيدا مي‌شود كه با تثبيت كردن قيمت‌ها مخالفت كند، ولي بر اين واقعيت سرپوش مي‌گذارد كه اگر جلوي مواردي كه قيمت‌ها كاهش مي‌يابند را بگيريم بدون اينكه جلوي آن مواردي كه قيمت‌ها افزايش مي‌يابند را بگيريم پس ميانگين قيمت را بالا مي‌بريم. حواستان به توليدكنندگان باشد زماني كه آنها پيشنهاد «تثبيت كردن» را به شما مي‌دهند. اين كاري است كه اوپک درباره قيمت نفت مرتب انجام مي‌دهد.

كادر 1 - آيا ثروتمند شدن با بهره مركب ممكن است؟
استيو استاتيوس در بستر مرگ است. درمان بيماري وي به ده سال زمان نياز دارد. پس استيو تصميم مي‌گيرد كه او را منجمد كنند، اما اين عمل پرهزينه‌اي است و براي استيو فقط 100 هزار دلار باقي مي‌ماند تا براي نيازهاي آينده خويش سرمايه‌گذاري كند. مهارتي كه وی در حوزه كاري پر تحول خود دارد در زمان زندگي دوباره‌اش كهنه مي‌شود به طوري كه او به سختي مي‌تواند شغل يا درآمد خوبي پيدا كند و استيو دوست ندارد كه فقير باشد. او وصيتي از خود برجاي مي‌گذارد كه تا سيصد سال بعد او را بيدار بكنند و با نرخ بهره واقعي 3 درصد، 100 هزار دلار وي به بيش از 700 ميليون دلار (به دلارهاي سال 2008) مي‌رسد. او سرانجام به هدف خويش كه خيلي ثروتمند بودن است مي‌رسد.
آيا اين فكر خوبي است؟ نه كاملا. وقتي استيو به زندگي برمي‌گردد او واقعا به ارزش 700 ميليون دلاري مي‌رسد، اما اگر بهره‌وري نيروي كار نيز با نرخ 3 درصد رشد كرده باشد، 700 ميليون دلار وي فقط معادل دو برابر درآمد سالانه يك خانواده ميانه خواهد بود. آن طور كه در نگاه اول چنين به نظر مي‌رسد بهره مركب تهديد جدي به برابري نيست.

كادر 2 - گرم شدن زمين و نرخ تنزيل
نرخ تنزيل نقش مهمي در تصميم‌گيري در اين‌باره ايفا مي‌كند كه با گرم شدن كره‌زمين چكار كنيم چون كه هزينه‌هاي اقدامات جاري براي بهبود شرايط را بايد با منافع آن مقايسه كرد منافعي كه در آينده دور رخ خواهند داد.
در يك سر طيف، عده‌اي استدلال مي‌كنند كه ما بايد از نرخ تنزيل صفر يا نزديك به صفر استفاده كنيم چون در غير اين صورت، ما براي يك دلار مصرف نسل‌هاي آتي، ارزش كمتري نسبت به يك دلار مصرف نسل جاري قايل شده‌ايم و چنين خودخواهي غيراخلاقي است.
اگر با يك دلار هزينه كردن اكنون، بتوانيم بيش از يك دلار براي نسلي در آينده پس‌انداز كنيم پس بايد اين كار را كرد.
اما پاسخ‌هاي محكمي وجود دارد. نخست، فرض مي‌شود (هر چند نه لزوما) كه نسل‌هاي آينده بسيار ثروتمندتر از ما باشند، به طوري كه مطلوبيت نهايي يك دلار مصرف، از دید ما بيشتر از دید آنها است. دوم اينكه مردم در زندگي روزمره خود بدون دودلي آشكاري رفتار مي‌كنند گويي كه ارزش يك دلار براي وارثانشان كمتر از ارزش آن براي خودشان است؛ در غير اين صورت با توجه به معجزه بهره مركب، آنها پس‌انداز بسيار بيشتري می‌کردند. علاوه بر اين بسيار بعيد به نظر مي‌رسد كه بيشتر مردم فكر كنند اجداد قرن چهاردهم ميلادي آنها غيراخلاقي بودند چون كه آنها به نفع نسل كنوني ما، پس‌انداز زيادي نكردند. آيا بايد چنين شهودهاي اخلاقي گسترده‌اي را ناديده گرفت؟ بنابراين اگر ما تصميم بگيريم نرخ بهره‌اي به مراتب بزرگتر از صفر تعيين كنيم آن نرخ چه بايد باشد؟ نرخ بهره‌اي كه در حال حاضر در بازار رايج است «لزوما» نرخ درستي نيست چون كه آن نرخ به نرخ پس‌انداز نسل جاري بستگي دارد، تصميمي كه نسل‌هاي آينده درباره آن هيچ قدرتي ندارند، اما اگر نگاه حقوق طبيعي مالكيت را بپذيريم اين پاسخ را داريم كه درآمد جاري به نسل جاري تعلق دارد و نسل آينده هيچ حقي در اين‌باره ندارند كه ما بايد چقدر پس‌انداز كنيم چون كه آنها آن درآمد را كسب نكردند، اما كسي شايد واكنش نشان دهد كه آنچه ما به دست مي‌آوريم با سرمايه‌اي بوده است كه نسل‌هاي پيشين انباشت كرده بودند. اينك بحث ما دارد به مسائل فلسفي خارج از قلمرو اين كتاب می‌چرخيد.
اما اين عدم قطعيت درباره نرخ تنزيل به اين معنا نيست كه ما نبايد كاري درباره گرم شدن زمين بكنيم. حتي با نرخ تنزيل بالا، برخي اقدامات هنوز توجيه دارد به خصوص اگر كسي عدم قطعيت جدي درباره اثرات وخیمی كه اثرات گرم شدن زمين خواهد داشت را در نظر بگيرد. از آنجا كه مردم از عدم قطعيت متنفر هستند، شايد منطقي باشد كه يك دلار اكنون خرج كنيم حتي اگر بهترين منافعي كه از اين مخارج قابل تصور باشدكمتر از 1 است.
شايد دفاع قوي‌تری از اقدام عليه گرم شدن زمين بتوان كرد نه با اين استدلال كه گرم شدن، اين اثر يا آن اثر ناگوار را خواهد داشت، بلكه با استدلالي كه ما نمي‌دانيم اثرات آن چه خواهد بود، اما مي‌خواهيم در برابر زيان‌هاي كاملا بعيد اما «بالقوه» عظيم و هولناک حمايت شويم.

كادر 3 -چرا با نرخ بهره پايين وام مي‌دهيم و با نرخ بهره بالا قرض مي‌كنيم؟
اينكه مردم با استفاده از كارت‌هاي اعتباري خود وام مي‌گيرند، در حالي كه همزمان با نرخ بهره بسيار پايين‌تر از سپرده‌هاي بانكي يا اوراق بهادار بهره دريافت مي‌كنند، به سختي قابل تبيين است اگر كه فرض كنيم آنها حداكثركنندگان مطلوبيت بي‌غرض و كاملا عقلايي هستند كه هيچ مشكلي در كنترل و انضباط‌بخشي خود ندارند؛ بنابراين براي یافتن پاسخ به اقتصاد رفتاري مراجعه مي‌كنيم.
تبيينی كه ارائه مي‌شود اين است كه مردم مي‌ترسند اگر پول موردنیاز را از سپرده‌هاي بانكي خود بردارند آنها فاقد ابزار خودكنترلي مورد نياز براي جايگزين كردن آن خواهند بود و حتي اگر آنها موفق شوند، نيازمند مبارزه دروني ناگواري است، اما پرداخت مخارج از محل كارت اعتباري به خودكنترلي كمتري نياز دارد؛ بنابراين در حالي كه از يك جهت وام گرفتن با نرخ بهره بالا و قرض دادن با نرخ بهره پايين شايد غيرعقلايي باشد، آن سطحي كه بر وجود نقطه ضعف انساني صحه مي‌گذارد چنين رفتاري را عقلايي
مي‌بيند. بهترين كار براي اينكه كاملا عقلايي باشيد اين است كه از رفتار نامعقول خود باخبر بوده و با آنها مقابله نماييد.




[ یک شنبه 4 اردیبهشت 1390  ] [ 4:47 PM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0

«سوسیالیسم تخیلی» برابر واژه «Utopian Socialism» (در فارسی به «سوسیالیسم پنداری» و «سوسیالیسم ایده آلیست» نیز برگردانده شده است) واژه‌ای است که اولین بار توسط کارل مارکس (از بانفوذترین سوسیالیست‌ها که با جمع‌آوری نظرات سوسیالیست‌های قبل از خود و تحلیل وضع اقتصادی موجود در زمان خود و پیش از آن، با همکاری فرد دیگری به نام فردریش انگلس آثار مهمی را به رشته تحریر در آوردند) به سوسیالیست‌های پیش از وی اطلاق شده‌است. وی عقیده داشت که بیشتر سوسیالیست‌های اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم انسان‌گرایانی هستند که نسبت به بهره‌کشی شدیدی که با سرمایه‌داری ابتدایی همراه بود اعتراضی بجا داشتند. وی با وجود تحسین بسیار آن‌ها، این لقب کنایه‌آمیز را در مورد آن‌ها به کار برد و معتقد بود بیش‌تر آنان خیال‌پردازانی در جستجوی مدینه فاضله اند که امیدوارند با اتکای به خرد و شعور اخلاقی طبقه تحصیل‌کرده، جامعه را تحول بخشند. به نظر وی بیش‌تر افراد تحصیل‌کرده اغلب اعضای طبقات بالا هستند و بدین جهت پایگاه اجتماعی، رفاه، دانش و آموزش برتر خود را مدیون امتیازات موجود در نظام سرمایه‌داری بوده و در حفظ آن کوشش می‌کنند و وجود تعداد محدودی افراد انسان‌گرا در میان آنان به تحقیق نمی‌تواند پایگاه قدرتی برای تغییر محسوب شود و برای آن‌هایی که به تحقق چنین تغییری عقیده داشتند واژه سوسیالیست‌های تخیلی را به کار برد.

در واقع سوسیالیسم تخیلی مبتنی بر احساسات است و بدون تحلیل علمی از پدیدهای اقتصادی و اجتماعی و بدون ارائه راهکارهایی مبتنی بر تحقیقات علمی برای رفع مشکلات اقتصادی و یا پیاده شدن نظام اقتصادی مورد نظر است.

  • قدیمی‌ترین عضو سوسیالیسم تخیلی افلاطون فیلسوف نامی یونان باستان می‌باشد او مدینه فاضله را جامعه‌ای ایده‌آلی معرفی می‌کند که مرکز ثقل آن عدالت اجتماعی است.
  • همچنین توماس ماروس(۱۴۷۸-۱۵۳۵)سوسیالیست انگلیسی در اثر معروف خود «اوتوپیا» جامعه‌ای را مطلوب تصور می‌کند که در آن مالکیت فردی وجود ندارد.
  • توماس کامپانلا که از سوسیالیست‌های ایتالیائی است جامعه اشتراکی مد نظر خود را در کتابش به نام((کشور آفتاب )) به تصویر می‌کشد که در عین حال حکومت مسیحی بر آن حاکم است و اداره آن بر عهده کشیشان می‌باشد.
  • سیمون دو سیسموندی(۱۷۷۳-۱۸۴۲) نیز سوسیالیست فرانسوی می‌باشد که هدف اقتصاد کلاسیک یعنی حداکثر کردن سود را مورد انتقاد قرار می‌دهد و اقتصاد رقابتی را مخصوصا در زمینه توزیع نامناسب می‌داند. زیرا سیستم توزیع در این اقتصاد موجب فقر عمومی و مازاد تولید می‌شود.او معتقد است ریشه بحران‌ها در استثمار کارگران و پیشرفت تکنولوژی است و وسیع‌ترین قشر جامعه یعنی کارگران از قدرت خرید کمی برخوردارند.
  • سن سیمون (۱۷۶۰-۱۸۲۵)سوسیالیست فرانسوی سوسیالیم دولتی را در قالب مذهبی پیشنهاد می‌کند.این سوسیالیسم بر پایه اخوت مذهبی و بدون دخالت روحانیت می‌باشد.مشکل اصلی اجتماع مسئله کارگری عنوان می‌شود و ریشه تمام بحرا‏‏ن‌های اجتماعی و اقتصادی در این است که جامعه فقط دو طبقه دارد.یکی تولید کننده است و دیگری بدون انجام کار از دسترنج دیگران بهرمند می‌شود.سیمون در کتابش «کندوی عسل» این دو طبقه کارگر و کارفرما را به زنبور عسل و خرمگس تشبیه می‌کند که یکی با زحمت کار می‌کند و عسل تولید می‌کند و دیگری مانند خرمگسی بدون تحمل سختی از دسترنج وی بهره می‌برد.

اگرچه سوسیالیسم تخیلی سهم چندانی در ارائه راه حل برای مشکلات اقتصادی ندارد و راه عملی پیاده کردن نظام اقتصادی سوسیالیستی را نمی‌نمایاند با این وجود با انتقاد خود از نظام اقتصادی حاکم و طرح نظام اقتصادی مبتنی بر مساوات و عدالت اجتماعی و به دور از مشکلات توزیع در نظام حاکم در نشان دادن ضعف نظام سرمایه‌داری و ایجاد واکنش در برابر این نظام بی‌تاثیر نبوده است.




[ یک شنبه 4 اردیبهشت 1390  ] [ 10:49 AM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 21 ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >  

درباره وبلاگ

جهاد اقتصادی قطعه دیگری از پازل حضور پرشکوه ملت انقلابی ایران در عرصه پیشرفت و تعالی است که نتیجه ای جز سرافرازی و اقتدار در پی نخواهد داشت.
موضوعات
آمار سایت
کل بازدید : 541565 نفر
كل مطالب : 440 عدد
کل نظرات : 17 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ : دوشنبه 8 فروردین 1390 
آخرین بروز رسانی : پنج شنبه 22 آبان 1393 
نظرات شما کاربران عزیز و دوستان صمیمی باعث شکوفایی و بهتر شدن وبلاگ می گردد . با تشکر مدیریت وبلاگ چه روزها که يک به يک غروب شد ، نيامــدي / چه بغض ها که در گلو رسوب شد ، نيامــدي / تمام طول هفته را به جمعه چشم دوخته ايم / دوباره صبح ، ظهر ، نه ، غروب شد نيامــــدي * مدیریت وبلاگ


پیوند های مفید