اقتصاد اسلامی؛ بایسته ها و راه کارها

اقتصاد اسلامی؛ بایسته ها و راه کارها؛ گفت وگو با دکتر نجات اللّه صدّیقی

منابع مقاله:
فصلنامه اقتصاد اسلامی، شماره 9، ترجمه: سیداسحاق علوی؛


چکیده

دکتر نجات اللّه صدّیقی آمیزه ای منحصر به فرد است. او هم عالم اسلامی و هم اقتصاددان است؛ دانشمندی که علوم سنّتی و دانش مدرن را جمع کرده است. در حال حاضر، استاد اقتصاد در «مرکز پژوهش های اقتصاد اسلامی» در دانشگاه سلطان عبدالعزیز در جده عربستان است و کتاب ها و مقالات متعدّدی درباره اقتصاد از منظر اسلامی دارد. به پاس کارنامه درخشان علمی اش «جایزه بین المللی شاه فیصل برای مطالعات اسلامی» و جایزه «مؤسّسه تأمین مالی امریکا (American Finance House) به او اعطا شده است. متن حاضر برگردانی از گفت وگوی آقای جواد جعفری از مؤسّسه اینترنتی «SoxndVision» با آقای صدیقی درباره شماری از مقولات و موضوعات مرتبط با اقتصاد اسلامی است.

جواد جعفری: یکی از موضوعات مهم در اقتصاد اسلامی، مفهوم بهره است که اغلب در مقالات و تحقیقات از آن نام برده می شود. مردم عادی می دانند که بهره در اسلام حرام است؛ با این حال، گاهی حکمت حرمت بهره برای آن ها خیلی روشن نیست. ممکن است توضیح دهید که چه مشکلی در بهره وجود دارد و چرا اسلام آن را ممنوع کرده است؟

م. ن. صدیقی: من گمان می کنم در این باره به ویژه در ایالات متّحده اندکی ابهام معنایی پیش آمده؛ زیرا در این کشور بهره دارای گونه ها و مفاهیم متعدّدی است و بهره ای که در اسلام تحریم شده، نوع خاصّی از آن به شمار می رود. در گام اوّل، مصداق بهره [ربای[ قرضی است.

منظور از بهره، بهره پولی است، نه بهره در معاملات تهاتری [ربای معاملی] که دیگر منسوخ شده است؛ بنابراین، بهره در جایی صدق می کند که فرد × پولی از فرد Y می گیرد و متعهّد می شود که بیش تر از مبلغ دریافتی را به فرد ×بدهد؛ البّته هر افزایشی را نمی توان مصداق بهره دانست؛ برای مثال، شما با مبلغ یک میلیون سرمایه وارد کسب و کار می شوید و پس از چندی با یک و نیم میلیون سرمایه، آن کسب و کار را رها می کنید یا با آن مبلغ، ملکی را خریده، آن را اجاره می دهید و اجاره آن را دریافت می کنید و با این سرمایه گذاری، مبلغ یک میلیون و نیم پول به دست می آورید. این گونه افزایش ها، همه حلالند و مشمول حکم بهره نمی شوند؛ امّا این مفاهیم در معانی مدرن شان، گهگاهی مشتبه می شوند و مردم آن ها را نیز حرام می پندارند؛ بنابراین اجازه بدهید با صراحت بگویم که بهره فقط در قرض پولی و دریافت هر گونه وجه اضافی بر اصل پول صدق می کند؛ امّا این که چرا بهره حرام است، دلیل آن پرواضح است. به طور معمول هیچ کس پولی را صرفا برای نگه داری قرض نمی کند؛ بلکه از آن برای تأمین مالی مصارف یا تجارت خود بهره می برد. حال، اگر این استقراض برای تأمین مصارف باشد، در این مورد اسلام سفارش می کند که اگر شما چیزی افزون بر نیاز خود دارید، و برادر [دینی] شما نیازمند آن است، لازم است که آن را به برادر نیازمند خود بدهید و بر او لازم است بکوشد تا آن را طبق تعّهدات خود بازپرداخت کند. نباید از نیازمندی برادر خود سوء استفاده کنید. به خاطر داشته باشید این سفارش در زمانی صورت گرفته که مصارف مردم از مرز امکانات آن ها فراتر نمی رفت و به وام مصرفی، به گونه ای دیگر نگریسته می شد. نکته مهم دیگر که نباید از آن غفلت کرد، آن است که قرض دادن امر اجباری نیست. اگر دوست ندارید به برادر کمک کنید، مجبور نیستید به او قرض بدهید؛ امّا اگر بنا شد برای تأمین مالی مخارج به او قرض دهید، آن را به صورت عمل خیر انجام دهید، نه برای کسب پول.

حالا اغلب خوانندگان به پول هایی می اندیشند که برای کسب و کار قرض داده می شود. آن ها متحیّرند و می پرسند: چرا باید فردی را که دارد از پول های استقراضی درآمد کسب می کند، از پرداخت وجه اضافی، و وام دهنده را از دریافت وجه اضافی منع کرد؟ همان طور که گفتم، کسب سود ممنوع نیست؛ امّا زمانی پای حرمت در میان است که وام دهنده می خواهد بدون آن که در ریسک کسب و کار شریک باشد، وجه اضافی به دست آورد. اقتضای انصاف آن است که شما در وام های تجاری باید در درآمد کسب و کار (اعّم از سود و زیان) سهیم باشید و همین امر، نقطه تمایز میان اسلام و سرمایه داری است.

سرمایه داری با صاحبان سرمایه پولی برخورد بهتر و نظر مساعدتر دارد؛ امّا به نظر ما با کارفرمایان که ریسک کسب و کار را به عهده می گیرند، برخورد نامنصفانه دارد؛ از این رو اسلام بهره را حتّی برای وام های تجاری تحریم کرده است تا برخورد منصفانه با وام دهندگان و وام گیران را، یعنی هم کسانی که پول خود را سرمایه گذاری می کنند و هم کسانی که با آن پول کسب و کار می کنند، تضمین کند. مکرّر می گویم که آن چه حرام است، هرگونه افزایش یا وجه اضافی نیست؛ بلکه دریافت هرگونه بازده [یا مازاد] مقطوع در محیطی که افزایش سرمایه پولی همیشه قطعی نیست، حرام است. اگر شما به محیط زندگی انسان در این جهان بنگرید، خواهید دید محیط به گونه ای نیست که بدانید فردا بر سرتان چه خواهد آمد. قیمت هایی که فردا فروش خواهید کرد، چه خواهد بود. پیشرفت شما در کسب و کار تولیدی به ویژه چگونه خواهد بود و این همان چیزی است که ما به آن ریسک بی اطمینانی اطلاق می کنیم.

اسلام مشارکت میان سرمایه پولی و سیستم کسب و کار یا توانایی مدیریتّی را سفارش می کند. در این مشارکت هر دو طرف در هرگونه ارزش اضافی حاصل از فعّالیّت تولیدی شریکند. اگر خسارتی در کار باشد خسارت به سرمایه تعلق می گیرد و البتّه کارفرما را نیز نصیبی از پاداش نخواهد بود.

جواد جعفری: جناب آقای دکتر صدیقی! شما در حال حاضر در امریکا و در همایشی درباره «بیمه اسلامی» حضور دارید. اغلب شنیده می شود که بسیاری از دانشمندان [یا عالمان] گفته اند: بیمه اسلامی خلط تعبیری بیش نیست و بیمه در اسلام جایی ندارد. جنابعالی در این زمینه چه فکر می کنید.

م. ن. صدیقی: در تمام جهان اسلام من کم تر کسی را سراغ دارم که بگوید بیمه مطلقا در اسلام جایی ندارد؛ البّته مردم میان بیمه عمر، بیمه اتومبیل و بیمه آتش سوزی تفاوت قائل می شوند. حال، هر مبنا و ساز و کاری را برای بیمه ها قائل شویم، بیش تر عالمان، از جمله عدّه ای در عربستان، هند، پاکستان و ایالات متّحده، این بیمه ها را تجویز کرده اند؛ هر چند ممکن است با صراحت با بیمه عمر اعلام مخالفت کنید. نباید در خواندن دیدگاه های مذهبی [یا فتاوا] کم دقتّی بخرج دهیم.

تا جایی که به نگرش منفی مردم به بیمه بر می گردد، باید بگویم که این بدبینی اغلب بر عدم درک ماهیّت قرارداد بیمه و عدم درک این واقعیّت مبتنی است که با تغییر محیط، وضعیّت تازه ای پدید آمده است که هزار سال پیش وجود نداشت. منظور من این است که بخش اعظم فقه ما بر روابط فردی میان زید و بکر [یا × و [Yتمرکز دارد. در حال حاضر، روابط، به مراتب پیچیده تر است. فقط رابطه ای ساده میان فرد پرداخت کننده حقّ بیمه و شرکتی که تضمین می کند در صورت وقوع حادثه ای، مبلغ معیّنی به فرد بیمه گذار بپردازد، مطرح نیست. در این جا به دلیل قانون اعداد بزرگ و قانون میانگین ها، اراده ناشی از جمعیّت بسیار عظیمی که در هم شده اند در میان است.

اگر این تصویر کلان، با این کلّیّت، را در نظر نگیریم، ممکن است این سؤال ایجاد شود که چگونه فردی با پرداخت مبلغ اندکی، مبلغ هنگفتی دریافت می کند و کسانی به طور مداوم حقّ بیمه را می پردازند و فقط مبلغ پرداختی را دریافت می کنند یا اصلاً چیزی دریافت نمی کنند. به این علل است که قراردادهای بیمه برای مردم به خوبی جا نمی افتد. برداشت من این است و به همین جهت می بینیم که محیط در مقایسه با 30 سال گذشته بسیار تغییر کرده است. شما می توانید به آثار موجود، حتّی به زبان عربی مراجعه کنید. آثاری که به رغم سنّت گرایی بسیار، میان بیمه های حلال و حرام تفکیک قائل می شوند و راه کارهای مبتنی بر تکافل و تبّرع یا نظیر آن ها را ارائه می دهند. به نظر من، شما هر طور قرارددادتان را طرّاحی کنید، و هر توجیه و مبنایی مانند تبرّع یا تبرّع متقابل، را پیشنهاد کنید، اصل مسأله یک چیز است و آن این که هر گاه پای اعداد بسیار بزرگ در میان باشد، چیزی که برای یک فرد خاص، به طور کامل غیر قطعی است، برای عضو دیگر این گروه می توان آن را تقریبا قطعی به شمار آورد؛ برای مثال شما اگر یک میلیون مغازه را در نظر بگیرید، یک مغازه دار هرگز نمی داند که آیا مغازه او بر اثر اتّصال جریان برق یا عامل دیگری آتش خواهد گرفت یا خیر؛ امّا شرکت بیمه، با توجّه به تجارب 25 سال پیش و مشاهده حوادث مشابه در محیط های مشابه، می تواند دقیقا محاسبه کند که طّی یک سال، از میان یک میلیون مغازه، چندتای آن آتش خواهد گرفت. بر همین اساس، جداول آماری ساخته می شود و کلّ صنعت بیمه فعّالیّت می کند.

در حال حاضر، این مسأله تا حدودی پیچیده است و فهم آن به ویژه برای افرادی که صرفا قادرند به یک زبان بخوانند، چندان آسان نیست، چنان که مستحضرید، برای مثال، در زبان اردو کتاب های فراوانی که توضیح دهند بیمه چیست نه این که به خوانندگان بینش دهند در دست نیست. سایر زبان های رایج در کشورهای اسلامی نیز وضعیّت کاملاً مشابهی دارند؛ بنابراین وقتی به عالمان مراجعه می کنید، آنان بر اساس معلومات خود اظهار نظر می کنند؛ آن هم معلومات و اطّلاعاتی که دیگران به آن ها می دهند که این اطّلاعات گاهی خود ناقصند یا به شکل ناقص به عالمان ارائه می شوند؛ بنابراین من گمان می کنم این اظهار نظرها چه بسا بی مبنا و ناپخته اند.

جواد جعفری: شما واژه هایی مانند تکافل و تبرّع را به کابردید. چه بسا این ها با بیمه رایج در غرب مثل بیمه متقابل دارای همبستگی است. ممکن است تصویری از چگونگی شمول پاره ای از اصول اساسی بیمه رایج در نظام بیمه اسلامی را ارائه فرمایید؟ چگونه فردی که به فرض، در عربستان زندگی می کند، خواهد توانست منزل یا کسب و کارش را در برابر پاره ای زیان ها و آسیب ها بیمه کند؟

م. ن. صدیقی: اندیشه اساسی، چنان که گفتم، آن است که گروه بزرگی با نااطمینانی یک سان مواجه هستند. احتمال وقوع حادثه را می توان به خوبی و درستی محاسبه کرد. این همان قانون اعداد بزرگ یا قانون میانگین ها است. حالا با استفاده از این اندیشه محوری می توان از مردم دعوت کرد که جهت تشکیل صندوقی مشترک، مبلغ کافی به طور سرانه بپردازند؛ به گونه ای که بتوان از این صندوق مشترک خسارات وارد بر قربانیان و حادثه دیدگان را جبران کرد تا جمع گروه در آرامش به سر برده، به زندگی خویش ادامه دهند و اگر منزلی دچار آتش سوزی شد یا اتومبیلی تصادم کرد، صندوق مشترک، قدرت اعاده وضعیّت پیش از آتش سوزی یا تصادم را داشته باشد. برخی وجود تفاوت میان بیمه و سایر چیزها [مانند بهره] را فراموش می کنند و فراموش می کنند که بیمه، بر ثروت کسی نمی افزاید؛ بلکه فقط وضعیّت پیش از حادثه یا آتش سوزی را اعاده می کند؛ امّا این که این صندوق مشترک، چگونه تشکیل، چگونه اداره، و سرمایه صندوق چگونه سرمایه گذاری شود، در این جا امکانات متعدّدی وجود دارد؛ امّا در بیمه اسلامی یک چیز روشن است و آن این که حق بیمه گذار باید به طور اسلامی سرمایه گذاری شود؛ یعنی هیچ اوراق قرضه بهره دار خریداری نشود. به هر میزان که دامنه فعّالیّت های بانک ها و صندوق های تعاونی اسلامی گسترده تر باشد، به همان میزان عبور از سدّ این مانع راحت تر است.

موضوع دیگر این است که آیا شرکت بیمه باید برای کسب سود فعّالیّت کند یا این که نظیر صندوق های تعاونی، به گونه ای عمل کند که هرگونه آزادی میان صاحبان اصلی سرمایه [یا بیمه گذارها] توزیع شود. تصمیم گیری در این باره، در حیطه سیاستگذاری قرار می گیرد؛ از این رو است که در این اواخر (بین سه یا چهار سال گذشته) و حتّی امسال، بسیاری از صندوق های تعاونی به شرکت های سهامی یا واحدهای تجاری تبدیل شده اند؛ در نتیجه، هر چه به صلاح جامعه باشد، باید آن را بگیریم. مخارج یا حقّ بیمه در کشورهای مختلف و موارد گوناگون می تواند متفاوت باشد. در بیمه اتومبیل یک مبلغ و در بیمه های دیگر مبلغ دیگری را می توانید معیّن کنید. در این زمینه، دست شما باز است.

در انتخاب آن هیچ چیزی دقیقا ممنوع یا مقرّر نشده است. فتاوای فعلی تکافل یا بیمه بر مبنای تبرع و اعانه را تأیید می کند؛ برای مثال، اتومبیل داران را در نظر بگیرید. آن ها باید پولی را به صورت هدیه به صندوق مشترک بپردازند. پرداخت، یک طرفه است و معاوضه نیست و چشم داشت پاداش نباید داشته باشند. وقتی این پول به صندوق پرداخته شد، به عقیده همه، از این پول باید برای جبران تصادم اتومبیل ها یا حوادث مشابه استفاده کرد. این یک جور طرز تفکّر است؛ امّا من آن را نمی پذیرم؛ زیرا گمان می کنم این اندیشه بر مقوله تبّرع مشروط مبتنی است؛ یعنی من پولی می پردازم و می گویم هیچ گونه چشمداشتی ندارم. من به یقین پول می پردازم؛ زیرا توقّع دارم که بموقع باید جبرانم کنند. بهتر است این واقعیّت را بپذیریم که ما به سبب وجود اعداد بزرگ به سازماندهی بیمه اقدام می کنیم. ما از دستاورد و کشفی خاص استفاده می کنیم؛ یک کشف ریاضی، دستاوردی که به نفع ما است و من، هیچ مانع شرعی در آن نمی بینم. شما می دانید در ادبیات [اقتصاد اسلامی] دیدگاه های متفاوتی مطرح شده است. کتاب خود من در سال 1974 به زبان اردو،بعد در 1983 به انگلیسی منتشر شد. بسیاری هنوز بر این عقیده اند که بیمه تجاری غیر قابل قبول است و برای این عقیده استدلال های خود را دارند.

مهم این است که در کلّ جهان اسلام شرکت های بیمه تأیید عالمان را به دست آورده اند؛ عالمانی که توانسته اند جز برای بیمه عمر برای سایر بیمه ها مانند بیمه منزل، بیمه اتومبیل و ... راه های شرعی دست و پا کنند و محور محاسبات کماکان همان است.

جواد جعفری: جناب آقای صدیقی! شما به نکته جالبی درباره ادبّیات موجود در زبان های اسلامی اشاره کردید و من می خواستم از شما درباره وضعیّت ادبّیات موجود در اقتصاد و به طور عموم مطالعات اسلامی بپرسم. نظر شما در این باره چیست؟

م. ن. صدیقی: مسأله این است که علم به سرعت پیشرفت کرده است و ما که از لحاظ منابع تهیدستیم، نتوانستیم منابع بسیاری برای صنعت دانش اختصاص بدهیم؛ در نتیجه از قافله عقب ماندیم؛ [برای مثال] اگر دنبال چیزی در اردو یا عربی درباره بازارهای مالی باشید و بخواهید آن را به عالمی بدهید تا او بفهمد که «سپرده فرعی» یا «اختیار خرید سهم» چیست یا بسیاری از معاملات دیگر رایج در بازار بورس چیست، چیزی برای ارائه نمی یابید. متأسفانه تعداد آن هایی که به طور مستقیم این مبادلات را از طریق متون انگلیسی یا فرانسوی بفهمند نیز زیاد نیست؛ پس راه چاره چیست؟ این مسأله ای مهّم است. کم تر منابعی وقف به روز سازی عالمان در اموری می شود که لازمه زندگی امروزی است و عالمان باید درباره آن ها حکم بدهند.

اگر به اقتصاد اسلامی بنگریم، عمده ادبیّاتی که در این زمینه تا کنون پدید آورده شده، به زبان عربی و انگلیسی است و از لحاظ کیفیّت بهترین کیفیّت از آن ادبیات انگلیسی است؛ زیرا افرادی دانش بالاتری در رشته اقتصاد دارند که آن را از طریق زبان های مدرن و به طور عمده انگلیسی و در مواردی فرانسه، و نه از طریق زبان عربی فرا گرفته اند؛ در نتیجه، آثار مربوط به اقتصاد اسلامی به زبان انگلیسی وزین تر و تحلیلی ترند. نوشته های موجود به زبان عربی، شاید به دلیل نوع مخاطب شان، کلّی تر، احساساتی تر و تلفیقی از علم و واژه پردازی های ادبی است.

وقتی به سایر زبان ها نگاه کنیم، در همه زبان های رایج در کشورهای اسلامی مثل اندونزیایی، مالزیایی، بنگالی، اردو و فارسی، آثاری در زمینه اقتصاد اسلامی وجود دارد. من هیچ زبان اسلامی سراغ ندارم که در آن کتابی درباره اقتصاد اسلامی وجود نداشته باشد؛ البتّه کیفیّت آن ها فرق می کند. در زبان اردو، ادبیات گسترده ای داریم؛ اما در عین حال، کیفیّت آن ها بسیار ضعیف است.

جواد جعفری: همان گونه که شما خاطرنشان کردید، گویا لازم است عالمان سنّتی به پیشرفت های جدیدتر مثل علم اقتصاد و شاید پزشکی زیستی (Bio - medicene) و سایر حوزه ها نظر افکنده و بمانند سازی هایی میان شریعت سنّتی (قانون اساسی) و تحّولات جدید در رشته های معیّن پدید آورند. لازمه این امر، به ظاهر، ضرورت اولویّت بندی و ایجاد دستور کاری برای فراگیری علوم است. به نظر شما در حال حاضر دستور کار مناسب و لازم برای این امر چیست؟

م. ن. صدیقی: ضرورتی که شما از آن سخن می گویید، اگر نگوییم از یک قرن پیش، از بیست وپنج سال پیش احساس شده است؛ امّا متأسّفانه این امر بایسته هنوز برآورده نشده است؛ حتّی پس از آن که تقریبا همه کشورهای اسلامی استقلال خود را بازیافتند و خود، اداره دانشگاه های خود را به دست گرفتند و حتّی پس از آن که نفت برای بسیاری از کشورهای مسلمان، پول های هنگفتی را به ارمغان آورد و منابعی برای تربیت دانشمندان مسلمان صرف شد تا آن ها با زندگی مدرن از نزدیک یا مشاهده مستقیم یا مطالعه ادبیّات آشنا شوند، شمار عالمان مسلّط بر زبان انگلیسی و زبان عربی و متبحّر در علوم اسلامی و خبره در دانش اقتصادی از تعداد انگشتان یک دست تجاوز نمی کند. پس چه باید کرد؟ لازم است منابع و مؤسّساتی را در اختیار داشته باشید که در آن، هر دو دانش زیر یک سقف تدریس شود یا دست کم عالمان فقیه با تسلّط اندک بر زبان انگلیسی و اقتصاددانانی خبره در رشته های خود و آگاه بر مسائل بنیادی اسلام و مقداری زبان عربی گردهم آیند و به بحث و تعامل بپردازند. به من بگویید در کجای جهان چنین برنامه ای اجرا می شود؟ هستند کشورهای چندی که مراکز پژوهشی در زمینه اقتصاد اسلامی یا دانشگاه بین المللی اسلامی در آن ها دایر است؛ امّا با نگاه نزدیک تر و عمیق تر در می یابید که منابع فراهم شده برای آن ها، هیچ ارتباطی با مقتضیات زمانه ندارد؛ به همین دلیل، پس از سپری شدن یک ربع قرن از تأسیس برخی از این مراکز، انتظارات شما از آن ها برآورده نشده است؛ زیرا این کار، کار آسانی نیست. چنان که می دانید، اگر شما اقتصاد یا امور مالی را در نظر بگیرید، هیچ کس نمی تواند در همه رشته های اقتصاد یا امور مالی تخصّص یابد. لازم است افراد در رشته های مشخّصی از اقتصاد یا بانکداری تخصّص یابند. مسأله این نیست که شما از سه یا چهار نفر دعوت کنید که بیایند و مرکزی برای پژوهش در اقتصاد اسلامی یا پژوهش های اسلامی و مؤسّسات آموزشی تأسیس کنید، مانند آن چه در IDB (بانک توسعه اسلامی) دارید یا چند فردی در اسلام آباد یا کوالالامپور دارید و انتظار داشته باشید که با چالش های قرن بیستم و بیست ویکم مقابله کنید. کارهای بسیاری باید انجام شود.

جواد جعفری: شما علاقه دارید شاهد اقدام هایی در این زمینه باشید. چه راه کاری برای ارتقا و پیشرفت مطالعات اقتصاد اسلامی و همسوسازی آن با اقتصاد رایج روز پیشنهاد می کنید.

م. ن. صدیقی: من به فعّالیّت هایی که در این بخش از جهان یعنی ایالات متحّده انجام می شود، امیدوارترم؛ البتّه ما همچنان از کشورهایی مانند پاکستان، ایران، مالزی و سایر کشورهای خلیج [فارس] که متعهّدند بخش مالی خود را طبق موازین اسلامی سازماندهی کنند، انتظار داریم که منابعی را وقف پژوهش های بنیادی کنند؛ امّا طّی بیست سال گذشته که شاهد ظهور و حضور شماری از بانک ها و مؤسّسات مالی بزرگ اسلامی بوده ایم، حتی بخش ناچیزی از یک درصد سودها صرف پژوهش های بنیادی نشده است؛ بنابراین نمی توانم زیاد امیدوار باشم؛ البتّه من از این ها همچنان می خواهم که برای انجام این مهم اقدام کنند؛ امّا اگر مسلمانان ساکن ایالات متحده این نیاز را درک می کنند، باید زمینه ای فراهم سازند و از عالمان، اقتصاددانان، و کارشناسان امور مالی برای کار در پروژه های معیّنی دعوت کنند. بیایید دست کم با مسائلی آغاز کنیم که تمام عقود مدرن را تشریج کنند؛ آن گاه تریبونی داشته باشیم که در آن، دیدگاه های گوناگون به طور آزادانه طرح و ارائه شود. مسأله منطقه ما، یعنی کشورهای خلیج [فارس] یا شبه قارّه هند آن است که اگر شما دیدگاه خاصّی به بیمه یا سایر معاملات مالی داشته باشید که با برداشت عمومی با برخی از فتاوا همخوانی نداشته باشد، مجال مساعدی برای ابراز دیدگاه خود ندارید و محیطی که در آن امکان تعاملات بیش تر میسّر باشد نیز فراهم نخواهد بود؛ بنابراین شما جایی مناسب تر از این کشور برای گفت وگو و کاوش آزادانه تر و پژوهش عمیق تر نمی توانید فراهم کنید؛ امّا این که از کجا آغاز کنیم، تعیین آن کاری دشوار است. من می دانم چیزهایی لازم است؛ امّا نمی دانم که چگونه آن نهاد را در این کشور پایه گذاری کنیم. من به اندازه کافی در پاکستان و عربستان و کوالالامپور مسائلی را شاهد بوده ام که ادّعا کنم نتایجی را که از آن جا انتظار داشته ایم، برآورده نمی شود. لازم است کاری متفاوت، شاید در موقعیّت و مکانی متفاوت انجام دهیم.

جواد جعفری: آقای دکتر صدیقی! شما ماشاءاللّه آمیزه ای منحصر به فرد از علوم اسلامی سنّتی و دانش نظام های اقتصادی مدرن را در اندوخته خویش و بحمدللّه کارنامه درخشانی در عرصه فعّالیّت های علمی خود دارید. در این مرحله از فعّالیّت علمی خود دوست دارید چه کاری انجام دهید؟ ارائه رهیافت نو در اقتصاد اسلامی؟ ایجاد روح تازه در کاوش های علمی؟ یا چالش های مشخّص دیگری که هنوز علاقه مندید به آن ها بپردازید؟

م. ن. صدیقی: در ابتدای فعّالیّت علمی من، در جایگاه اقتصاددان اسلامی یا پژوهشگری در زمینه اقتصاد اسلامی، توجهّم برخود، امّت اسلامی، کشورهایی که به طور رسمی خود را به اسلامی سازی بانکداری متعّهد کرده بودند متمرکز بودند، مثل پاکستان، سودان، ایران و غیره. و می کوشیدم درباره موضوعاتی قلم بزنم که به این کشورها در امر تجدید سازمان بخش مالی و امور اقتصادی شان به گونه اسلامی کمک کند؛ به همین دلیل توجّه بسیاری به بانکداری بدون ربا یا بیمه اسلامی و مشارکت و این گونه مسائل معطوف کردم. حال، با مشاهده آن چه در این کشورها اتفّاق افتاد و این که چگونه از این نظریّات صرفا برای اغراض سیاسی سوء استفاده شد و این نظریّات صادقانه و مخلصانه یا دست کم به طور کارا به اجرا در نیامد، به این نتیجه رسیده ام که ما باید این تلاش ها را به گونه دیگری ادامه بدهیم. در عین حال شما نمی توانید خانه خود را در وضع نابسامانی رها کنید و انتظار داشته باشید دیگران بیایند و از شما الگو بگیرند.

با وجود این، ما به سبب دو دلیل باید توجّه خود را به کلّ بشر معطوف کنیم. دلیل اوّل را می توان از وضع خود بشر استنتاج کرد. همه چیز در بخش مالی و اقتصاد بخوبی پیش نمی رود. ثروتمندان، ثروتمندتر و فقیران فقیرتر می شوند و همه این ها در شکل گیری سناریوی جرایم فزاینده، تنش های فزاینده و تهدید ضدّ امنّیت نقش دارند. دلیل دوم آن است که بر حضور ما بیرون از جهان [و جغرافیای [سنّتی اسلام، روز به روز افزوده می شود.

تا وقتی نتوانیم در زمینه هایی که می کوشیم، هموطنان خود را در ایالات متحده و سایر کشورها و حتّی در هند به سمت شیوه های کسب و کار، بانکداری و بیمه گری خود دعوت، و اعتماد آنان را جلب کنیم، خود ما از فرصت زیستن به طرز اسلامی محروم خواهیم بود. من به این که دستاوردهایی برای بشر داشته باشیم، خوشبینم. برای من بسیار دشوار است که این جا بتوانم این مسأله را دقیقا تشریح کنم؛ امّا چون شما از برنامه من برای آینده پرسیدید، باید بگویم که بر «جایگاه ارزش های اخلاقی و رفتارهای اخلاقی در زندگی اقتصادی» متمرکز شده ام. بشر، تازه مرحله ای را پشت سر گذاشته است که در آن انسان متنفر از شرارت های سرمایه داری و فعّالیّت های اقتصادی آزاد و سودجویانه کوشید تا گونه هایی از اقتصاد هدایت شده را تجربه کند؛ امّا پس از هفتاد سال از عمر کمونیسم و سوسیالیسم، آنان پی بردند که فرجام آن، وضعیّتی به مراتب وخیم تر است. بدون آزادی، هیچ راهی برای انسان زیستن و زیستن به طور انسانی وجود ندارد. حال، مسأله این است که چگونه باید آزاد بود و در عین حال از سرمایه داری بدور. بشر طّی سه قرن گذشته، گمشده ای داشته است و آن، سهم و نقش ارزش های اخلاقی است؛ ارزش هایی برخاسته از درون آدمی و این فضای خالی ارزش های اخلاقی فقط به اقتصاد اختصاص ندارد. ارتباط آن با زندگی خانوادگی و حیات اجتماعی به مراتب بیش تر از اقتصاد است؛ بنابراین من می خواهم این امکان را به کاوش بگیرم که چگونه تعهّد اخلاقی افراد و تهذیب یعنی اصلاح فضای اخلاقی جامعه می تواند در ایجاد اقتصاد برتر، خانواده بهتر و جامعه برتر مؤثّر و مفید باشد. حالا نباید برداشت شود که در اندیشه نوشتن این هستم که چگونه شما می توانید فقط از راه اخلاق به موارد پیشگفته دست یابید. خیر.

[در کنار اخلاق] دولت هم در آن جا خواهد بود و باید باشد تا از ضعیفان حمایت کند و دست کم پیروی از هنجارهای معیّن اجتماعی را تضمین کند و آزادی داد و ستد باید وجود داشته باشد تا مجال نوآوری و ابتکار فراهم باشد؛ امّا در میانه آزادی داد و ستد و مالکیّت خصوصی از یک سو، و نظارت و هدایت دولت از سوی دیگر، نقشی برای اخلاق در نظر گرفته می شود. نقشی که به علل تاریخی در اقتصاد به طور کامل مورد علاقه قرار نگرفته، و این چیزی است که من می خواهم در آینده بر آن تمرکز کنم. در آغاز به شما گفتم که این، مسأله ای همگانی است؛ این که کار اگر به پایه اکمال برسد، تصوّر می کنم که طرف خطابش فقط جوامع و کشورهای اسلامی نخواهد بود. این اثر برای حلّ معضلات دنیایی و اسلامی مسلمانان در نظر گرفته نشده است؛ بلکه به کلّ بشر معطوف خواهد بود؛ البتّه ما همه عضوی از جامعه بشری هستیم. دلیل دیگری نیز هست که آن را در صدر دستور کار من قرار می دهد و آن این است که ما، یعنی کلّ بشر، داریم به یک امّت تبدیل می شویم. شما نمی توانید در گوشه ای از جهان نیز خویش را پی بگیرید؛ در حالی که سایر جهان در مسیر متفاوتی در حرکت است. شما باید دیگران را اقناع کنید. شما تا آن جا که می توانید به سبک خود زندگی کنید که دیگران متقاعد شوند راه شما قابل قبول است و اگر دیگران سبک شما را بر نمی گزینند، دست کم باید به آن احترام بگذارند. حقّ خود را در زیستن به سبک خود محترم بشمرید. اگر این حق در رفتارهای خصوصی، حقوق خصوصی، قوانین خانوادگی پذیرفته شده باشد، بسیار دشوار است که مسائل مالی و اقتصادی [بشر] را مانند حقوق تفکیک کنیم؛ بنابراین در مقایسه با سایر موارد در زمینه مسائل اقتصادی باید به مراتب، همکاری، تفاهم و همدردی بیش تری از سوی هموطنان و همسایگان مان داشته باشیم تا بتوانیم خرید و فروش منزل، بیمه، بانکداری و فعّالیّت های بازار بورس مان را به طرز اسلامی انجام دهیم. این همان چیزی است که من امیدوارم برای ابلاغ پیام اساسی اقتصاد اسلامی به همه بشر بر آن تمرکز یابم.

جواد جعفری: جناب آقای دکتر صدیقی! از وقتی که در اختیار ما گذاشتید، بسیار سپاسگزارم. برای شما و کاری که در دست اجرا دارید، آرزوی توفیق می کنیم. در پایان اگر سخنی یا نظری دارید بفرمایید.

م. ن. صدیقی: من نیز از فرصتی که فراهم کردید، متشکرم؛ امّا در پایان می خواهم نکته ای را به برادران مسلمانم خاطر نشان کنم. ما به شکیبایی بسیار نیاز داریم. افرادی را می شناسم که بی درنگ نتیجه گیری می کنند که فلان و فلان فرد به این و آن اصل پشت کرده و فلان نظر را زیر پا گذاشته است. ما باید به حقوق همه برای اندیشه و اظهار نظر احترام بگذاریم و به آن ها توجه کنیم و میانه روی را پیشه سازیم. اگر شما از این موقف آغاز کنید که پاسخ همه پرسش ها را می دانید، دیگر دیالوگی در کار نخواهد بود. ما به این فروتنی نیاز داریم که درک کنیم حتّی در مسائل شرعی تا جایی که به وضع جدید ارتباط دارد، پاسخ های درست را نمی دانیم. پاسخ هایی که داده می شود، حرف آخر نیستند. تا زمانی که به این تواضع و درجه بیش تری از تساهل در برابر دیدگاه های دیگران نرسیم، اوضاع بهبود نخواهد یافت.




بورس بازی از دیدگاه فقه

بورس بازی از دیدگاه فقه

منابع مقاله:
مجله اقتصاد اسلامی، شماره 9، میر مغزی، سید حسین؛


چکیده

بورس بازی، فعّالیّتی اقتصادی است که به هدف دستیابی به سود از طریق پیش بینی تغییرات قیمت کالا، اوراق بهادار و ارز انجام می شود. در این مقاله، بورس بازی به گونه ای سالم و به دور از احتکار و ائتلاف و انتشار اخبار کذب و معاملات صوری و مانند آن، از دیدگاه فقهی بررسی، و پس از نقل اقوال در این باره، با استفاده از آیات و روایات متعدّد، جواز آن البّته در صورتی که در چارچوب احکام باب معاملات انجام پذیرد اثبات شده است.
مقدّمه

بورس بازی، فعّالیّتی اقتصادی است که به هدف دستیابی به سود از طریق پیش بینی تغییرات قیمت کالا، اوراق بهادار یا ارز انجام می شود. انگیزه اصلی بورس بازان از انجام معاملات و خرید و فروش دارایی های گوناگون، تحصیل سود است. بورس بازان ممکن است کالایی را بخرند که به طور حقیقی به آن نیازی ندارند و فقط به این دلیل که پیش بینی می کنند قیمت آن در آینده افزایش یابد، آن را می خرند. همچنین ممکن است کالایی را که به واقع به آن نیاز دارند، بفروشند فقط به این دلیل که قیمت آن در آینده کاهش خواهد یافت.(1)
در بازار اوراق بهادار، سهام شرکت ها و اوراق قرضه در اسناد خزانه خرید و فروش می شود. بورس بازی در این بازار سفته بازی نیز نامیده می شود. بورس بازان ممکن است با انجام معاملات صوری، پخش شایعات و تبانی با یک دیگر و احتکار، بر قیمت بازار تأثیر گذاشته، آن را به نفع خود تغییر دهند؛ از این رو همواره مقرّراتی جهت کنترل بورس بازان و جلوگیری از فعالیّت آن ها برای تغییر مصنوعی قیمت ها، در کشورهای گوناگون وضع شده است.(2) بی تردید در اسلام هر گونه فعّالیّتی که به تغییر مصنوعی قیمت کالا یا هر نوع دارایی بینجامد، ممنوع شده است. در شریعت اسلام، قوانینی وجود دارد که از انجام معاملات صوری، احتکار و ائتلاف و انتشار اخبار کذب و مانند آن جلوگیری می کند؛ البتّه در این مقاله، در پی توضیح این قوانین نیستیم.(3) موضوع بحث در این مقاله آن است که با فرض آن که این تخلّقات صورت نپذیرد، آیا از دیدگاه فقه، بورس بازی یعنی خرید و فروش کالا و ارز یا اوراق سهام و مانند آن به انگیزه دستیابی به سود از طریق پیش بینی قیمت ها، جایز است؟
آثار تجویز بورس بازی

بورس بازی اگر به صورتی کنترل شده و موفّق انجام شود، آثار مثبتی از قبیل کاهش نوسان قیمت ها و افزایش درجه نقدینگی دارایی و سهولت تجهیز منابع مالی دارد؛(4) بنابراین، تجویز بورس بازی، امکان دستیابی به آثار مثبت آن را فراهم می آورد. افزون بر این، در تحلیل های اقتصاد کلان نیز مؤثّر است.

در اقتصاد سرمایه داری، تجویز بهره، وجود بازار اوراق قرضه و تجویز بورس بازی، زمینه های لازم را برای نظریّه رحجان نقدینگی کینز فراهم آورد. در این نظریّه پول، نوعی دارایی معرّفی می شود که مردم در برخی موقعیّت ها نگه داری آن را بر دیگر اقلام دارایی ترجیح می دهند.(5)
با توجّه به این که در اقتصاد اسلامی، بهره همان ربای محرّم است و بازار اوراق قرضه وجود ندارد، این پرسش مطرح می شود که آیا تقاضای پول به انگیزه بورس بازی نیز در این اقتصاد وجود ندارد. به عبارت دیگر، آیا در تحلیل نقش پول در اقتصاد اسلامی نظریّه مقداری پول صحیح است یا نظریّه رحجان نقدینگی کینز؟

اگر بورس بازی ممنوع باشد، به طور قطع نظریّه رحجان نقدینگی کینز در اقتصاد اسلامی کاربردی نخواهد داشت؛ ولی در صورتی که بورس بازی تجویز شود، ممکن است گفته شود که در اقتصاد اسلامی نیز تقاضای پول به انگیزه سوداگری وجود دارد و برای تحلیل نقش پول در اقتصاد اسلامی باید از نظریّه رحجان نقدینگی استفاده کرد.
نظر شهید صدر رحمه الله درباره بورس بازی و نقد آن

شهید صدر تجارت را شعبه ای از تولید شمرده و معتقد است: سودی که از خرید و فروش به دست می آید، باید نتیجه خدمتی باشد که تاجر آن را تولید می کند و صرف نقل و انتقال ملکیّت بدون تولید خدمت نمی تواند مجوّز سود بردن باشد.(6) وی تجارت را به دو قسم تجارت مادّی و قانونی تقسیم کرده، تجارت مادّی را نقل اشیا از یک مکان به مکان دیگر و تجارت قانونی را صرف نقل و انتقال مالکیّت از طریق عقود معاملی معنا می کند و معتقد است: اگر تجارت قانونی با تجارت مادّی (تولید خدمت) همراه نباشد نمی تواند منشأ سود باشد.(7) ریشه این اعتقاد آن است که وی در نظریّه توزیع بعد از تولید، یگانه منشأ درآمد را کار مفید اقتصادی بالفعل یا ذخیره شده در ابزار تولید و کالاهای سرمایه ای می داند(8) و نتیجه می گیرد که مخاطره و ریسک نمی تواند منشأ درآمد باشد؛ از این رو، سودی که برای صاحب پول در عقد مضاربه تجویز شده است، به سبب این نیست که صاحب پول، ریسک سرمایه گذاری را تحمّل می کند؛ بلکه به دلیل اصل ثبات مالکیّت است.(9) بر اساس این اصل، اگر مادّه اوّلیّه ای که عامل روی آن کار می کند، ملک غیر باشد، محصول و منافع آن نیز ملک غیر است و عامل فقط مستحقّ اجرت است؛ البتّه صاحب مادّه اوّلیّه می تواند اجرت عامل را سهمی از سود قرار دهد.(10) بر این اساس، از دیدگاه شهید صدر، بورس بازی که با مفهوم تجارت قانونی ملازم است نمی تواند منشأ درآمد مشروع باشد.

دکتر توتونچیان نیز با اتّخاذ این مطلب از شهید صدر بورس بازی را ممنوع شمرده، معتقد است:

تجویز بورس بازی به مفهوم تجویز مبادله پول با پول به واسطه سهام یا دارایی دیگر است.(11)
شهید صدر در کتاب اقتصادنا در مقام استنباط حکم فقهی موضوعات نیست؛ بلکه درصدد استخراج اصول مذهب اقتصادی از فتاوای مجتهدان مختلف است و چه بسا همان گونه که خود وی در ابتدای کتاب اقتصادنا تصریح فرموده،(12) اصول مذهب، از فتاوایی استخراج شود که مخالف با فتوای خود او در مسأله است. با توجّه به این نکته، به نقد آرای ایشان درباره منشأ درآمد مشروع و سود حاصل از تجارت قانونی و بورس بازی می پردازیم.

وی منشأ درآمد مشروع را کار مفید اقتصادی به صورت بالفعل یا ذخیره شده در ابزار تولید و سرمایه های فیزیکی، می داند؛ در حالی که برخی درآمدهای مشروع وجود دارد که نتیجه کار مفید اقتصادی نیست. یکی از آن موارد، سهم سود صاحبان پول در عقد مضاربه است. شهید صدر، مشروعیّت این گونه درآمدها را به وسیله اصل ثبات مالکیّت توجیه می کند؛ آن گاه این پرسش مطرح می شود که آیا اصل ثبات مالکیّت نمی تواند درآمد حاصل از افزایش قیمت کالایی را که مالک آن شخص معیّنی است توجیه کند؟ برای مثال، فرض می کنیم فردی، ماشینی را به قیمت چهار میلیون تومان می خرد. پس از مدّتی به دلیل تغییر و تحّولاتی که در بازار ماشین صورت می گیرد، قیمت ماشین او به چهار میلیون و پانصد هزار تومان افزایش می یابد؛ در حالی که قیمت کالاهای دیگر ثابت است. اگر این فرد، ماشین خود را بفروشد و از این طریق، پانصد هزار تومان سود ببرد، بی تردید چنین سودی مشروع است و اصل ثبات مالکیّت همان گونه که منشأ سهم سود صاحب سرمایه در مضاربه است می تواند منشأ چنین درآمدی نیز باشد؛ زیرا افزایش قیمت کالا در ملک این فرد تحقّق یافته و کسی که مالک کالا است، مالک اصل مالیّت و افزایش آن نیز هست.(13) بر این اساس، خرید و فروش دارایی به منظور کسب درآمد از طریق تغییرات قیمت ها و استفاده از فرصت های موجود در بازار اسلامی، جایز است؛ گرچه ملازم با تولید خدمت (به مفهومی که مورد نظر شهید صدر است، یعنی نقل و انتقال در مکان) نیز نباشد.
آرای برخی از اقتصاددانان و عالمان اهل تسنّن

خورشید احمد که از بورس بازی به سفته بازی و سلف خری تعبیر می کند، در این باره می گوید:

بسیاری از نویسندگان به اختصار به آن اشاره کرده و خاطر نشان کرده اند که اسلام آن را مجاز نمی داند.(14)
وی پس از نقل غیرمشروع بودن سفته بازی از مولانا محمدتقی امینی و قرشی می افزاید:

ع. منان می گوید: مادامی که سفته بازی با کمک به تولید و کنترل نوسانات قیمت ها به اجتماع خدمت می کند، با روح اسلام مطابق است؛ امّا سفته بازانی که در پی نفع شخصی خود هستند، کمبودهایی مصنوعی پدید می آورند که نتیجه آن فشار بر اقتصاد است. اسلام چنین اعمال سفته بازی و سلف خری را محکوم می کند.(15)
همچنین از قول منذر کهف نقل می کند:

اقتصاددانان به دو دلیل سفته بازی را مردود می دانند: اوّل آن که سفته بازی نوعی قمار است و دوم، فروش چیزی است که فرد مالکش نیست.

خورشید احمد در پایان چنین اظهار نظر می کند:

خرید و فروش کارآمد اسعار در طول زمان به اندازه خرید و فروش آن در مکان، یک نیاز اجتماعی است و بحث های اقتصاددانان مسلمان راجع به سفته بازی هنوز باید با این موضوع دست و پنجه نرم کند.(16)
عدنان خالد الترکمانی، بورس بازی (المضاربه) را «خرید و فروش در حال، به امید خرید یا فروش در آینده که قیمت ها تغییر می نماید»، تعریف کرده، بورس بازی در پول ها را ممنوع می شمارد. وی چنین استدلال می کند که عالمان اسلام پول را وسیله تسهیل مبادلات تجاری بین مردم و وسیله ای برای سنجش ارزش کالاها و خدمات می دانند؛ بنابراین، پول کالا نیست تا با آن تجارت شود و اگر پول همچون کالا موضوع تجارت قرار گیرد، سبب تورّم، رکود و عدم ثبات اقتصادی می شود.(17) قلعاوی می گوید:

مقصود از بورس بازی (مضاربه) تجارت با دارایی های مالی و نقدی یا اسناد تملّک کالاها و ثروت ها است بدون وجود نفس آن کالاها و بدون آن که نیّت دادن و گرفتن کالاها یا معادن گرانقیمت یا غیر آن ها از چیزهایی که در دایره معامله در بازارهای پولی و مالی و بازارهای کالاها قرار می گیرد، وجود داشته باشد و بدون این که قصد نگه داری دارایی های مالی مانند سهام و اوراق تا وقت استحقاق سود یا بهره را داشته باشد. سخن وی به بورس بازی هایی ناظر است که امروزه در بازارهای مالی صورت می گیرد. او می گوید:

ممکن نیست اسلام مضاربه را تجویز کند؛ زیرا مضاربه شبیه قماری است که سود و زیان هایی را می آفریند که ارتباطی با زیادی منفعت کالاها یا خدمات یا دارایی های مالی مورد تبادل ندارد. همچنین واجد شروط لازم اسلامی برای صحّت خرید و فروش نیست؛ زیرا فاقد قصد تحصیل و ایجاد منفعت اقتصادی معتبر است. افزون بر این، جهت اساسی دیگری که تعامل در بازارهای پولی و مالی جهانی را از دیدگاه اسلامی در دایره تحریم وارد می کند، ترکیب قیمت ها در این بازارها و به ویژه در حوزه معاملات سلف یا عنصر بهره به صورتی اساسی است.(18)
چنان که ملاحظه می شود، موضوع بحث در این آرا، بورس بازی های متعارف در دنیای غرب است که همراه با معاملات صوری، اشاعه کذب، احتکار، تبانی و مانند آن انجام می شود. در این میان، برخی از دانشمندان اهل تسنّن، موضوع بحث را خرید و فروش به انگیزه سود قرار نداده اند؛ بلکه قالب های حقوقی و فقهی قراردادهایی را که بورس بازان از آن استفاده می کنند، محلّ بحث قرار داده اند و از کلمات آنان می توان چنین استنباط کرد که بورس بازی (خرید وفروش به انگیزه سود) اگر در چارچوب احکام و عقود اسلامی انجام شود، جایز است وگرنه جایز نیست؛ برای نمونه، احمد الدریویش، بازارهای بورس را به بورس کالا و بورس اوراق مالی تقسیم، و معامله در بازارهای بورس را به دو صورت نقدی و مدّت دار تقسیم می کند؛ سپس حکم هر یک از سود چهارگانه را جداگانه بیان می دارد. وی در هر چهار قسم بازار بورس اگر معاملات به صورت نقد یا مدّت دار (نسیه و سلف) در چارچوب احکام شرع تحقّق یابد، اشکال نمی کند؛ ولی معتقد است در صورتی که ثمن در عقد معیّن نشود و چیزی به قیمت یک ماه یا چند ماه بعد خرید و فروش شود، این همان بورس بازی است که غرض از آن، استفاده بردن از اختلاف قیمت ها است و داخل در رِهان (مسابقه همراه با شرط بندی) قرار می گیرد که شرعا باطل است؛ زیرا در حقیقت، فروشنده بر کاهش قیمت در روز معیّن و خریدار بر افزایش قیمت در آن روز شرط بندی می کند و هر کس درست بگوید، ما به التّفاوت را می برد.

همچنین اگر کالا یا ورقه مالی را که مالک آن نیست، به صورت نسیه بفروشد، در بیع ما لایملک داخل، و باطل است.(19)
یوسف کمال محمّد نیز با همین دیدگاه به بحث می پردازد. وی ابتدا این مشکل را مطرح می کند که فعّالیّت بازارهای بورس از سرمایه گذاری حقیقی به عملیّات صوری که در آن هر دو طرف معامله (ثمن و کالا) مدّت دار است، تحوّل یافته، این عملیّات صوری به جهت کوشش برای دستیابی به فرصت هایی است که از طریق تغییر قیمت ها به دست می آید. به این ترتیب که اگر پیش بینی های آنان درست بود، سود می برند وگرنه زیان می کنند و بدین صورت، معامله گران بورس اغلب به قماربازانی تبدیل می شوند که بر افزایش و کاهش قیمت ها قمار می زنند؛ سپس ایشان در مقام ارزیابی فقهی می گوید: اسلام برای فعّالیّت مالی درست، مقرّرات متنوّعی را تشریع کرده است؛ از جمله:

1. خرید و فروش نقد؛

2. اسلام تأمین خطرها (Hedying)(20) را منع نکرده؛ ولی شرط کرده است که یکی از دو طرف معاوضه باید پرداخت شود ... ؛
3. اسلام از ترجیح بین قیمت ها از جهت زمان و مکان (Arbitraye)(21) و کسب ما به التفاوت قیمت ها که مترتّب بر این عمل است منع نکرده؛ زیرا کالا در یک زمان یا مکان معیّن نادر است و در زمان یا مکان دیگری به وفور یافت می شود ... ؛ ولی برای خرید و فروش های مدّت دار ضوابطی را گذاشته است تا بازار را از خطر انحراف نگه دارد.

وی سپس به بیان این ضوابط پرداخته، توضیح می دهد که چگونه این ضوابط از انحراف بازار جلوگیری می کند. در پایان نیز فتوای مجمع فقهی را نقل می کند. مضمون این فتوا درباره بازار بورس، آن است که اصل بازار بورس چیز مفیدی است؛ ولی معاملات ممنوع و قماربازی و سوءاستفاده و خوردن اموال مردم در مقابل باطل نیز با این مصلحت همراه شده؛ بنابراین نمی توان حکم شرعی بازار بورس را به صورت کلّی بیان کرد و باید حکم معاملاتی را که در این بازار انجام می شود، یک به یک بیان داشت؛ سپس مجمع فقهی به بیان حکم معاملات بازار بورس می پردازد.(22)
چنان که ملاحظه شد، موضوع همه آرای پیشین که از اهل تسنّن نقل شد، بورس بازی متعارف در روزگار ما است که همراه با احتکار، تبانی، معاملات صوری و مانند آن است که به هدف تغییر مصنوعی قیمت بازار به نفع بورس بازان انجام می شود. به ظاهر، یکی از معانی کلمه المضاربه در اصطلاح عربی معاصر، همین نوع از بورس بازی است؛(23) امّا در صورتی که خرید و فروش به انگیزه سود در چارچوب احکام و قوانین شریعت انجام شوند، از دیدگاه عالمان اهل تسنّن هیچ محذوری ندارد.
ارزیابی فقهی بر اساس فقه شیعه

خرید و فروش نقد یا نسیه یا سلف به انگیزه دستیابی به سود از طریق پیش بینی قیمت اگر در چارچوب احکام و قوانین شریعت انجام شود، از دیدگاه فقه شیعه جایز است و در این باره با فقیهان اهل تسنّن اتّفاق نظر وجود دارد. ادلّه فراوانی برای اثبات این مطلب هست که برخی از آن ها را ذکر می کنیم:
1. آیات

آیه شریفه «أَحَلَّ اللّه ُ الْبَیْعَ»(24) و نیز آیه شریفه «لاَ تَأْکُلُوا أَمْوَالَکُم بَیْنَکُم بِالْبَاطِلِ إِلاَّ أَن تَکُونَ تِجَارَةً عَن تَرَاضٍ»(25) دارای اطلاق هستند و این گونه خرید و فروش را شامل می شوند؛ برای مثال، فرض کنید فردی پیش بینی می کند قیمت ماشین در آینده افزایش یابد. این فرد برای دستیابی به سود، ماشین را به صورت نقد خریده، نگه می دارد و وقتی گران شد، آن را می فروشد و از این طریق سود می برد. خرید ماشین در این مثال بیع و تجارتی است که با رضایت دو طرف انجام شده و فروش آن نیز مصداق بیع و تجارة عن تراض است؛ بنابراین، دو آیه شریفه پیشگفته شامل هر دو معامله می شود.

ممکن است چنین اشکال شود که این فرد در برابر سودی که می برد، کاری انجام نداده است؛ از این رو مصداق اکل المال بالباطل است که در آیه دوم از آن نهی شده؛ ولی این مطلب درست به نظر نمی رسد. از نظر قواعد زبان عرب، «باء» در کلمه بالباطل یا باء سببیّت است یا باء مقابله. اگر باء سببیّت باشد، مفهوم آیه چنین می شود:

اموالتان را میان خود به سبب باطل نخورید.

به عبارت دیگر، در اموال یک دیگر از طریق «سبب باطل» یعنی معامله ای که از نظر شرعی باطل است، تصرّف نکنید. اگر باء مقابله باشد، مفهوم آیه چنین است:

اموالتان را میان خود، در مقابل امر باطل نخورید.

در این صورت، آیه شریفه شامل معاملاتی می شود که در آن ها، کسی مالی را از دیگری تملّک کند و در مقابل آن عوض ارزشمندی به صاحب مال ندهد.

در مسأله محلّ بحث ما دو معامله صورت گرفته است که در هر یک از این دو، هم سبب شرعی است؛ زیرا خرید و فروش نقد یا نسیه یا سلف، شرعا، معامله هایی صحیح هستند و هم در هر یک از این دو مالی که خریده یا فروخته می شود، در برابر آن، عوض ارزشمندی تملیک یا تملّک می شود؛ البتّه در صورتی که پیش بینی او صحیح باشد، از این خرید و فروش سودی حاصل می شود؛ ولی منشأ سود، افزایش قیمت بازار از زمان خرید تا زمان فروش است، و چون افزایش مزبور در ملک کسی که ماشین را خریده است، حاصل شده، حق او است؛ زیرا کسی که مالک عین است، مالک مالیّت و ارزش آن نیز خواهد بود.

ممکن است اشکال دیگری مطرح شود و آن این که کسی که مال را می خرد و به امید گران شدن مال، آن را نگه می دارد، محتکر است و نگه داری مال مصداق احتکار به شمار می رود که در شرع ممنوع است.

پاسخ به این اشکال چند گونه متصوّر است:

أ. در بسیاری موارد، احتکار صورت نمی گیرد؛ برای نمونه، اگر کسی پیش بینی کند که یک نوع دارایی در آینده گران خواهد شد و برای دستیابی به سود، آن دارایی را به صورت سلف بخرد و پس از آن که وقت مقرّر گذشت و کالا را تحویل گرفت آن را به صورت نقد بفروشد، در این صورت کالای خریداری شده را نگه داشته با آن که احتکار صدق نمی کند.

ب. اکثریّت قریب به اتّفاق فقیهان موضوع احتکار حرام را گندم، جو، کشمش و خرما و روغن و نمک شمرده(26) و فرموده اند: احتکار در غیر این موارد حرام نیست.

ج. تقریبا همه فقیهان دو شرط را برای احتکار حرام ذکر کرده اند:

1. باید به این انگیزه که قیمت در بازار افزایش یابد، کالا را خریده، احتکار کند؛

2. باید غیر از فرد محتکر، فرد دیگری که نیاز بازار را جبران کند، وجود نداشته باشد.(27)
برخی فقیهان شرط نیاز را نیز ذکر کرده اند؛ یعنی کالا باید مورد نیاز مردم باشد؛ به گونه ای که کاهش عرضه آن در بازار، سبب ضیق معیشت مردم شود.(28) با توجّه به این شروط، موارد زیر، از احتکار حرام خارج است:

یک. نگه داری کالایی که مورد نیاز مردم به گونه ای که کمبود آن سبب ضیق معیشت شود نیست؛ مانند کالاهای لوکس؛

دو. در صورتی که نگه داری کالا به وسیله این فرد به دلیل وفور کالا باعث افزایش قیمت بازار نشود و انگیزه فرد برای نگه داری کالا، پیش بینی افزایش قیمت ها در آینده به دلیل دیگری باشد؛

سه. در صورتی که افراد دیگری که حاضر باشند این کالا را به قیمت بازار عرضه کنند، وجود داشته باشند.

چنان که ملاحظه می شود، با شروط پیشین، نگه داری و احتکاری که لازمه بورس بازی در عصر ما است، در بیش تر موارد از دایره احتکار محرّم خارج است؛ البتّه اگر احتکار و بورس بازی به حدّی برسد که سبب اضرار بر مسلمانان شود، به طور قطع حرام است. صاحب جواهر در این باره کلام بسیار جالبی دارد. وی در پاسخ کسانی که می گویند: احتکار دارای قبح عقلی است، می فرماید:

بدیهی است که عقل، در درک قُبحِ احتکار، مستقل نیست؛ به ویژه آن که موضوع بحث، حَبس طعام به انتظار افزایش قیمت همانند حبس غیرطعام از اجناس تجاری است از این حیث که اجناس تجاری به شمار می رود، نه به قصد ضرر زدن به مسلمانان. در صورتی ضرر به مسلمانان وارد می شود که همه طعام را خریده، به هر قیمتی که می خواهد، به مردم بفروشد یا کاری که انجام می دهد، سبب گرانی شود یا بیش تر تاجران با یک دیگر بر احتکار توافق کنند؛ به گونه ای که کالا گران و ضرری به مردم وارد شود که با سیاست و اداره مردم منافات دارد و به همین دلیل امیر مؤمنان مالک اشتر را [به مبارزه با محتکران] امر می کند یا به قصدهای دیگری احتکار صورت گیرد که به دلیل دیگری حرامند و به بحث ما ربطی ندارند؛ بلکه حبس هر کالایی که نفوس محترم به آن نیاز دارند و به آن اضطرار دارند و راهی جز استفاده از آن را ندارند از خوراکی و نوشیدنی و پوشیدنی و مانند آن، حرام است و این حرمت، مخصوص زمان خاص یا کالای خاص یا انتقال به عقد خاص نیست و محدود به حدّی نمی شود ... . [خلاصه آن که کلام در این موارد نیست]. بحث در نگه داری طعام به انتظار گران شدن است؛ همان گونه که کالاهای تجاری دیگر نگه داری می شوند. بحث در آن است که نگه داری چنین کالایی با احتیاج مردم به آن امّا نه در حدّ اضطرار، چه حکمی دارد. ردّ این ادّعا که عقل قبح تحریمی چنین کاری را درک می کند، روشن است.(29)
نتیجه آن که نگه داری کالا به انتظار گران شدن آن، در صورتی حرام است که کالا مورد نیاز ضرور مردم باشد و با این احتکار، کالا گران شود؛ به گونه ای که به مسلمانان ضرر رساند. در این صورت، حکومت اسلامی که حافظ منافع مسلمانان است، باید از آن جلوگیری کند؛ امّا در صورتی که چنین نباشد، اشکالی ندارد.

یگانه مطلبی که باقی می ماند، اشکال قمار بودن بورس بازی است. این اشکال را برخی از عالمان اهل تسنّن فقط درباره بورس بازی هایی که در دنیا متداول، و بر عقدهای صوری و غیرحقیقی مبتنی است، طرح کرده اند.(30)
یوسف کمال محمّد، بین مقامره (قماربازی) و مخاطره (تحمّل ریسک) فرق می گذارد و معتقد است: مقامره بر تخمین تغییر قیمت ها در آینده مبتنی است؛ در حالی که مخاطره، بر سود سرمایه گذاری ابتنا دارد. وی که معتقد است مقامره اثر سویی بر اقتصاد دارد، از قول کینز چنین نقل می کند:

مادامی که بورس بازان به وظیفه خود عمل می کنند، ضرری برای بازار ندارند؛ زیرا آن ها در این صورت فقط حباب هایی هستند که روی رودخانه ای که بر بستر مخاطره حرکت می کند، ظاهر می شوند؛ ولی وقتی وضع بازار اهمّیّت فراوانی می یابد که بازار حول محور مقامره بگردد و مخاطره، حباب هایی باشد که به دنبال مقامره حرکت می کند ... .(31)
یکی از اقتصاددانان نیز در مقام فرق بین قماربازی و سفته بازی می گوید:

باید توجّه داشت که عمل سفته بازی ماهیتا با قمار تفاوت دارد؛ زیرا سفته بازی بر اساس محاسبات پیچیده اقتصادی صورت می گیرد؛ در حالی که قمار تا حدود زیادی به شانس و تصادف وابسته است.(32)
به هر حال بین سفته بازی و قماربازی تفاوت هایی وجود دارد؛ ولی در فقه اهل تسنّن که به قیاس استناد می شود، وجود شباهت برای یک سان دانستن حکم این دو کافی است و سفته بازی یا بورس بازی همان گونه که از آقای قلعاوی نقل شد، در برخی صور آن در حقیقت، نوعی شرط بندی بر قیمت های آینده است و از این جهت به قماربازی شباهت دارد؛ پس در فقه اهل تسنّن می توان به سبب وجود این شباهت به حرمت آن حکم کرد.

به هر حال، این اشکال درباره بورس بازی های مبتنی بر معاملات صوری است که از موضوع بحث ما خارج می شود. بحث ما در خرید و فروش به انگیزه سود از طریق پیش بینی قیمت است که در چارچوب قوانین و احکام مربوط به خرید و فروش نقد، نسیه و سلف انجام می شود و حتّی اهل تسنّن نیز این گونه بورس بازی را قماربازی نمی دانند.
2. روایات خاص

روایات متعدّدی وجود دارد که بر جواز خرید و فروش به انگیزه سود بدون آن که در برابر این سود کار مفید اقتصادی انجام شده باشد دلالت می کند.(33) برخی از این روایات را ذکر می کنیم:
أ. ابراهیم کرخی می گوید: از امام صادق علیه السلام پرسیدم: من تعداد درخت خرما را به قیمت معیّنی (هر نخل به دراهم معیّنی) به فردی فروختم. فردی که درختان را از من خریده بود، رفت و آن ها را به دیگری با سود فروخت؛ در حالی که پول درختان خرما را نقد نکرده بود و من آن را نگرفته بودم. امام صادق علیه السلام در پاسخ فرمود: اشکالی ندارد. آیا پرداخت قیمت درختان خرما را برای تو تضمین نکرده بود؟ گفتم: بله، فرمود: بنابراین سود از آن او است.(34) ظاهر روایت آن است که خریدار درختان خرما در فاصله بین خرید و فروش هیچ کاری انجام نداده است. همچنین ظاهر روایت آن است که خرید و فروش هر دو نقد بوده و فاصله چندانی بین این دو وجود نداشته است. در عین حال، امام می فرماید: سود از آنِ خریدار است؛ بنابراین، سود تجارت قانونی (به اصطلاح شهید صدر) محذور شرعی ندارد.

ب. روایات متعدّدی دلالت می کند بر این که در اموالی که با شمارش اندازه گیری می شوند، اگر انسان آن را بخرد می تواند پیش از تحویل گرفتن آن، آن را به قیمت بیش تری فروخته، از این طریق سود ببرد.(35)
به طور مسلّم در این گونه موارد نیز تجارت قانونی صورت گرفته و نمی توان گفت سودی که از این خرید و فروش به دست می آید، لزوما در برابر آن کار مفید اقتصادی انجام شده است.

ج. حلبی از امام صادق علیه السلام می پرسد: مردی طعام را احتکار کرده، انتظار [گران شدن آن را می کشد]. آیا چنین کاری صلاح است؟ حضرت در پاسخ می فرماید: اگر طعام زیاد است و به اندازه نیاز مردم وجود دارد، اشکالی ندارد ... .(36)
پیش از این، در بحث احتکار گذشت که احتکار یعنی خرید و نگه داری کالا به انتظار این که در آینده، گران، و با فروش آن سود برده شود و فقط در صورتی حرام است که سبب اضرار به مسلمانان و تنگی معیشت آنان شود و در غیر این صورت حرام نیست؛ بدین سبب امام صادق علیه السلام می فرماید: اگر فروشنده دیگری در شهر وجود دارد که این کالا را می فروشد، هیچ اشکالی ندارد که فردی این کالا را بخرد و نگه دارد و برای فروش آن، قیمت بیش تری را بطلبد یا آن را نگه دارد و منتظر بهبود اوضاع و گران شدن قیمت شود.(37) اگر در بازار، فروشندگان متعدّدی باشند که کالایی را عرضه می کنند، در صورتی فرد انگیزه خرید و نگه داری آن را دارد که افزایش قیمت را در آینده پیش بینی کند و داعی دیگری برای این کار وجود ندارد و این خود، نوعی بورس بازی است که امام علیه السلام آن را تجویز کرده است.
نتیجه

بورس بازی به مفهوم خرید و فروش دارایی به انگیزه سود از طریق پیش بینی قیمت با دو شرط جایز است:

1. باید در چارچوب احکام مربوط به خرید و فروش نقد، نسیه و سلف انجام شود. با این شرط، معاملات صوری(38) و معاملاتی که دو طرف آن مدّت دار است یا معاملاتی که در آن قیمت کالا معلوم نیست و مانند آن خارج می شوند.

2. باید سبب اضرار بر مسلمانان نشود. در غیر این صورت، دولت اسلامی که حافظ مصالح مسلمانان است، باید با تمهیدات قانونی و اجرایی از آن جلوگیری کند. با این شرط، بورس بازی همراه با اشاعه کذب و تبانی برای تغییر مصنوعی قیمت ها خارج می شود. به عبارت دیگر تا وقتی بورس بازان قیمت پذیرند، بورس بازی جایز است؛ ولی اگر بخواهند با اقداماتی چون اشاعه کذب و تبانی، قیمت ساز شوند و از این طریق به سودی دست یابند، جایز نیست.

در پایان این نکته را یادآور می شویم که برخی گمان می کنند اگر بورس بازی با دو شرط پیشین جایز شود می توان گفت: در اقتصاد اسلامی، تقاضای پول به انگیزه سوداگری و نیز رجحان نقدینگی وجود دارد و عدم بهره و بازار اوراق قرضه، سبب نفی این نوع تقاضای پول در اقتصاد اسلامی نیست. این بحث به دلیل دقّت و اهّمّیت آن در اقتصاد کلان، نیازمند بررسی عمیقی در مقاله ای دیگر است.
پی نوشت ها:


1. Oxford Dictionory of Economics, JHON Black, oxford univeycity press 1997, P.P. 438 - 90.

2. ر.ک: علی جهان خانی و علی پارسائیان: بورس اوراق بهادار، دانشکده مدیریت دانشگاه تهران، 1375 ش، ص 117 134.

3. این قوانین از دیدگاه شیعه در کتاب های گوناگون فقهی از جمله المکاسب المحرّمه و جواهرالکلام آمده است. از دیدگاه اهل تسنّن نیز نظیر قوانین مزبور در این کتاب آمده است: یوسف کمال محمّد: فقه الاقتصاد النقدی، دار الصادر فی دار الهدایة، 1414 ق / 1993 م، ص 272 285.

4. ر.ک: حسن گلریز: بورس اوراق بهادار، مؤسّسه انتشارات امیرکبیر، 1372 ش، ص 101 106 و غلامرضا سرآبادانی: نگرش اسلام بر فعالیت های بازار بورس بهادار، پایان نامه کارشناسی ارشد علوم اقتصادی، دانشگاه مفید، 1379 ش، ص 66.

5. ر.ک. فریدون تفضّلی: اقتصاد کلان، نشر نی، 1376 ش، ص 273 278.

6. ر.ک. محمدباقرالصدر: اقتصادنا، مکتبة الإعلام الاسلامی، فرع خراسان، 1375 ش، ص 645 652.

7. همان.

8. همان، ص 588.

9. همان، ص 601 604.

10. همان، ص 564 567.

11. ر.ک: ایرج توتونچیان: پول و بانکداری اسلامی و ... ، ص 242 و 243.

12. ر.ک: محمدباقر صدر: اقتصادنا، ص 49.

13. ر.ک: سید حسین میرمعزّی: ترسیم نظام اقتصادی اسلام بر اساس مکتب اقتصادی آن از دیدگاه امام خمینی قدس سره ، پایان نامه کارشناسی ارشد، علوم اقتصادی، دانشگاه مفید، ص 72 74.

14. ر.ک: خورشید احمد: مطالعاتی در اقتصاد اسلامی، ترجمه محمدجواد مهدوی، بنیاد پژوهش های آستان قدس رضوی، 1374 ش، ص 319 و 320.

15. همان.

16. همان.

17. عدنان خالد الترکمانی: السیاسة النقدیّة و المصرفیّه، مؤسّسة الرساله، 1988 م، ص 115 117.

18. عسان قلعاوی: المصارف الاسلامیّه ضرورة عصریّه، دار المکتبی، 1418 ق / 1998 م، ص 146 و 147.

19. ر.ک: احمد الدریویش: احکام السوق فی الاسلام و اثرها فی الاقتصاد الاسلامی، دار عالم الکتب للنشر و التّوزیع، 1409 ق / 1989 م، ص 573 584.

20. Hedying: داد و ستد تأمینی، خرید و فروش تأمینی، هر روش برای تقلیل خطرهای احتمالی به حدّاقل ممکن در تغییر قیمت ها. ر.ک: منوچهر فرهنگ: فرهنگ بزرگ علوم اقتصادی، ج 1، ص 907.

21. هر گاه کسی مالی را از بازاری بخرد و فورا آن را در بازار دیگری به منظور استفاده از تفاوت قیمت بفروشد، این کار را آربیتراژ یا سوداگری ارزی به سود می نامند. ر.ک: منوچهر فرهنگ، فرهنگ بزرگ علوم اقتصادی، ص 82.

22. ر.ک: یوسف کمال محمّد: فقه الاقتصاد النقدی، دار الصابونی دارالهدایة، 1414 ق / 1993 م، ص 260 284.

23. تقریبا همه کتاب های عربی که به بحث بورس بازی پرداخته اند و برخی از آنان در این مقاله به صورت پاورقی آمده است، از بورس بازی، با لفظ مضاربه تعبیر آورده اند. در کتاب های لغت معاصر نیز یکی از معانی مضاربه، بورس بازی ذکر شده است:

ر.ک: آذرتاش آذرنوش: فرهنگ معاصر عربی فارسی، نشر نی، 1379 ش، ص 383. همچنین در فرهنگ اصطلاحات معاصر «نجفعلی میرزایی، دار الاعتصام، 1376 ش، ص 548» آمده است: مضاربة فی العقارات: سفته بازی در کار املاک و مستغلات، بورس بازی در مستغلاّت.

24. بقره (2): 275.

25. نساء (4): 29.

26. ر.ک: الشیخ مرتضی الانصاری، المکاسب المحرّمه، مطبعة الاطلاعات، تبریز، 1375 ش، ص 212 و محمدحسن النجفی: جواهرالکلام، دار الکتب الاسلامیه، 1374 ش، ج 22، ص 482 و السید محمدجواد الحسینی العاملی: مفتاح الکرامه، دار التراث، بیروت 1418 ق، ج 8، ص 188.

27. ر.ک: مراجع معرّفی شده در حاشیه 1 و الشهید الثانی: مسالک الافهام، مؤسسة المعارف الاسلامیه، 1414 ق، ج 3، ص 192.

28. همان.

29. محمدحسن النجفی: جواهر الکلام، ج 22، ص 480 و 481.

30. پیش از این، اشکال قمار را از آقای قلعاوی و دریویش نقل کردیم.

31. یوسف کمال محمد: فقه الاقتصاد النقدی، ص 260 262.

32. حسن گلریز: بورس اوراق بهادار، ص 103.

33. این روایات مستفیضند؛ بنابراین به بررسی سند آن ها نیازی نیست.

34. الشیخ حرّالعاملی: وسائل الشیعه، مؤسسة آل البیت لاحیاء التراث، ج 18، ص 64، باب 15، ح 1.

35. ر.ک: وسائل الشیعه، ج 18، ص 45، باب 16، ح 1 و 8 و 12 و 16 و 18.

در مورد اموالی که به پیمانه یا وزن کردن اندازه گیری می شود، روایات و اقوال فقیهان مختلف است ر.ک: مسالک الافهام، ج 3، ص 247 249.

36. وسائل الشیعه، ج 17، ص 424، باب 27، ح 2.

37. ر.ک: وسایل الشّیعه، ج 17، باب 28، ص 427 429.

38. معاملات صوری به معاملاتی گفته می شود که در آن، یک نفر به تنهایی یا به کمک فرد دیگری به خرید و فروش همزمان سهام اقدام می کند. اگر چه به ظاهر معامله ای انجام شده، تغییر مالکیّت واقعی صورت نپذیرفته است. هدف از این گونه معاملات، ایجاد قیمت مصنوعی و غیرواقعی برای سهام به منظور کسب سود یا نشان دادن زیان مصنوعی برای اهداف مالیاتی است.

ر.ک: علی جهانخانی و علی پارسائیان: بورس اوراق بهادار، ص 118.
 




تورم و مساله خمس

 تورم و مساله خمس

منابع مقاله:
مجله حوزه و دانشگاه، شماره 6، مدرسی، محمد علی؛


خمس یکی از احکام مالی - عبادی است که در اسلام تشریع شده و اجمالا مورد اتفاق مسلمین است. دلیل اصلی این حکم این آیه شریفه است; واعملو انما غنمتم من شی ء فان الله خمسه و للرسول و لذی القربی و الیتامی و المساکین و ابن السبیل فقهاء عامه خمس را منحصر به غنیمت جنگی دانسته و برخی از آنها به پاره ای موارد دیگر چون معدن و رکاز گسترش داده اند. ولی در فقه شیعه به پیروی از تعالیم اهل بیت علیهم السلام، این حکم از ابعاد وسیعتری برخوردار است، و در نظام اقتصادی اجتماعی اسلام جایگاه ویژه ای دارد.

در زمانی که سلطه شوم جباران، دست ائمه علیهم السلام را از حاکمیت و بیت المال مسلمین کوتاه کرده بود، خمس نقش مهمی را در بی نیازی و توانمندی اهل بیت برای اداره و رهبری مردم، در شرایط دشوار مبارزه و تقیه، ایفا نمود. امام رضا علیه السلام در روایتی، خمس را پشتوانه ای برای تبلیغ و تحکیم دین و منبعی برای تمین نیازها، رسیدگی به شیعیان و دفع عداوت دشمنان، معرفی می نماید.

همچنین در زمان غیبت کبری (در اعصار متاخر)، این ذخیره مالی عبادی، به گونه شگفت انگیزی توانست موجودیت و استقلال حوزه های علمی تشیع را (از نظر مالی) در برابر حکومتهای جائر حفظ نماید. شاید گزاف نباشد بگوییم انقلاب اسلامی، که سرچشمه آن روحنایت متعهد و حوزه های علمیه بود، تا حدود زیادی مرهون این اصل استقلال آفرین بوده است.

در هر صورت، مباحث فقهی و اقتصادی گوناگونی در رابطه با موضوع خمس در زمینه های مالکیت، سرپرستی، منابع، مصارف و... مطرح است که در جای خود بحث شده است. مطلبی که این مقاله درصدد تحقیق و بررسی آنست، یکی از فرعهای فقهی خمس است که در گذشته، به دلیل عدم ابتلاء زیاد به آن، مورد توجه و بحث قرار نگرفته است، ولکن در عصر حاضر که چهره اقتصاد به کلی دگرگون گردیده، و به خصوص پول نقش ویژه ای پیدا کرده است، و جوامع بسیاری و نیز جامعه ما با پدیده ای به نام «تورم » روبرو هستند، از اهمیت خاصی برخوردار است.

یکی از مواردی که در فقه شیعه خمس به آن تعلق می گیرد، سود تجارت است. مراد از سود تجارت آن است که کالایی به قصد فروش تهیه، وب ه قیمتی بیش از بهیا خردیداری شده فروخته شود. حتی عده ای از فقها فروختن کالا را شرط نمی دانند بلکه همین اندازه که قیمت بازار بیش از قیمت خرید باشد و بتوان آنرا به فروش رساند، برای تعلق خمس کافی می دانند.

مرحوم، سید محمد کاظم طباطبایی در کتاب ارزشمند العروة الوثقی می فرماید:

اذا کان عنده من الاعیان التی لم یتعلق بهاالخمس او تعلق بها لکنه اداه فنمت وزادت زیادة متصله و منفصله وجب الخمس فی ذلک النماء و اما لوار تعفت قیمتها السوقیه من غیر زیادة عینیة لم یجب خمس تلک الزیادة، لعدم صدق التکسب و لا صدق حصول الفائده، نعم لوباعها لم یبعد وجوب خمس تلک الزیاده من الثمن - و اما اذا کان المقصود الاتجار بها، فالظاهر وجوب خمس ارتفاع قیمتها بعد تمام السنه، اذا امکن بیعها و اخذ قیمتها.

بر طبق این نظریه کالایی که خمس آن پرداخته شده یا از اول متعلق خمس نبوده (نظیر مهریه)، و قیمت آن افزایش یافته، چهار صورت دارد:

1 - به قصد فروش تهیه، یا نگهداری شده، و امکان فروش آن هست.

2 - به منظور تجارت و فروش تهیه نشده، ولکن فروخته شده است.

3 - برای فروش تهیه گردیده ولی امکان فروختن آن نیست.

4 - قصد فروختن در کار نبوده، و عملا به فروش نرسیده است.

از این چهار قسم، صورت اول و دوم متعلق خمس است، و دو صورت آخر، خمس به آن تعلق نمی گیرد. البته حکم قسم اول نسبت به قسم دوم روشن تر است،و لذا مورد تایید اکثر فقهاست (به جز کسانی که قائل به تحیلیل هستند)حکم مذکور، یعنی وجوب پرداخت خمس، نسبت به افزایش قیمت کالا - بعد از پایان سال، و پس از استثنا کردن آن مقدار که صرف مخارج زندگی شده است - در موردی که افزایش قمت، منحصر به یک یا چند کالای محدود باشد، روشن است.

لکن، سؤال اصلی این است که اگر رشد قیمت منحصر به یک یا چند کالا نبود، بلکه تمام یا اکثر اجناس را فرا گرفت، آیا در این صورت نیز مشمول ادله خمس است؟

به عبارت دیگر، در حالت تورم اقتصادی، که قیمت کالاها بصورت سریع یا کند افزایش می یابد، و شامل تمام، یا بخش عمده ای از اجناس می گردد، آیا واجب است خمس افزایش قیمت پرداخته شود؟

بررسی پاسخ این پرسش بحث اصلی مقاله را تشکیل می دهد.

از آنجا که در این نوشتار واژه تورم زیاد به کار برده می شود، و از سویی، معانی و تفسیرهای گوناگونی برای آن ذکر کرده اند، لازم است قبل از ورود در بحث، توضیح مختصری درباره این اصطلاح، و مقصود از این واژه را بیان کنیم تا موضوع بحث به خوبی روشن شود.
تعریف تورم

در حالی که واژه تورم، یکی از مشهورترین و متداولترین الفاظی است که در علم اقتصاد به کار می رود و به مفهوم عام آن یکی از قدیمی ترین عناصر اقتصادی به شمار می رود، در عین حال، به دست آوردن تعریف دقیق و واحدی که مورد پذیرش همه مکتبها و صاحب نظران مختلف اقتصادی باشد، و نیز شامل انواع و اقسام تورم گردد، بسیار دشوار سات. دانشمندان اقتصاد متناسب با سلیقه و مکتب اقتصادی مورد قبول خود، تعریفهای متفاوتی ارائه کرده اند، به طوری که جمع آنها تحت تعریف واحدی مشکل به نظر می رسد و به عبارت دیگر; تعریف تورم نیز به نوبه خود، دچار تورم شده است.

در اینجا، به منظور آشنایی با این اصطلاح، بطور خلاصه، به مهمترین تعریفهای ذکر شده اشاره می شود. بطور کلی، می توان تعریفهای تورم را در چهار دسته خلاصه کرد:

1 - تعریف های مبتنی بر نظریه مقداری پول (رابطه معکوس بین مقدار پول و ارزش آن)اولین تعریفی که در قرن نوزده تا جنگ بین المللی اول مورد قبول بود، تعریف طرفداران نظریه مقداری پول بوده است. این تعریف در شکل ابتدایی خود به افزایش مقدار پول در جریان » خلاصه می شد، و در شکل نهایی خود به «افزایش پول در جریان که موجب بالا رفتن سطح قیمتها شده باشد» اطلاق می گردید.

2 - تعریفهایی که عدم انطباق عرضه و تقاضا را معیار قرار داده است.

گروهی از اقتصاددانان، از قبیل: کنیز ولرنر، تورم را ناشی از عدم انطباق عرضه و تقاضا می دانند. لرنر می گوید: تورم عبارت است از: زیادی تقاضا نسبت به عرضه.

3 - تعریفهایی که به سر تراکمی افزایش قیمتها، برگشت ناپذیری آنها نظر دارد.

نماینده این گروه را باید امیل ژام دانست که می گوید: تورم عبارت است از زیادی جریان تقاضای کالاها نسبت به امکانات عرضه، در صورتی که این زیادی، موجب پیدایش جریان افزایش غیر قابل بازگشت قیمتها شود، به گونه ای که جریان مزبور به خودی خود ادامه یاد، و منتهی به کم شدن تدریجی موجودی ارزی کشور گردد.

4 - تعریفهایی که صرفا بر افزایش مداوم قیمتها نظر دارد:

تعداد زیادی از اقتصاددانان، نظیر ریمون بار، ژان مارشال و... تورم را مترادف با افزایش مستمر قیمتها می دانند. ریمون بار می گوید: تورم موقعی وجود دارد، که سطح عمومی قیمتها رو به افزایش مداوم کم و بیش سریع است.

در هر صورت، بحث تفصیلی نسبت به نقاط ضعف و قوت تعریفها، و ارائه تعریف مناسب (جامع و مانع)، که لااقل با برخی از مکتهابی رایج و پذیرفته شده اقتصادی سازگار باشد، از حوصله این نوشته بیرون ست. مهم آن است که مقصود خود را از لفظ تورم، در رابطه با مساله خمس بیان کنیم. منظور ما از تورم، همان معنای ساده و عام آن، یعنی افزایش قیمت تمام یا بخش عمده ای از کالاها و خدمات است، به طوری که موجب افزایش سطح متوسط قیمتها گردد. این تعریف، مورد قبول عده ای از دانشمندان اقتصاد (به ویژه معاصرین) می باشد.

لازم به یاد آوری است که مساله تورم و کاهش ارزش پول، با بسیاری از مسائل فقهی نظیر: قرض (ربا)، ضمان و... ارتباط پیدا می کند و برخی مباحث آنها مشترک است، لکن مبحث خمس، از نظر ادله (آیه و روایات و...)، دارای ویژگی است که باید جداگانه مورد بررسی قرار گیرد. و این احتمال وجود دارد که نظریه ای قائل شود. تورم تاثیری بر میزان بدهی بدهکار نداردو و مبلغی که از اول به عهده بدهکار آمده بعد از تورم نیز باید همان مبلغ را بپردازد ولکن در باب خمس قائل شود، افزایش قیمتی که ناشی از تورم است متعلق خمس نمی باشد.

پس از بیان این مقدمه به بررسی حکمی فقهی تورم، از نظر وجوب پرداخت خمس می پردازیم. بطور کلی می توان چند دلیل را برای نفس خمس نسبت به افزایش تورمی قیمتها برشمرد.
1 - عدم صدق فائده و غنم

معمولا طرفداران نظریه عدم تعلق خمس به تورم، به این نکته اکتفا می کنند که موضوع خمس از نظر قرآن و روایات عنوانهای: فائده، غنم و مانند آن است، در حالیکه عنوانهای مذکور در مورد تورم صادق نیست، در مقابل، مخالفان این نظریه اظهار می دارند که تورم، عرفا مصداق فائده و... می باشد و بنابراین باید خمس آن پرداخت شود. به عبارت دیگر بازگشت اختلاف دو نظریه به استظهار عرفی نسبت به عنوان فائده در مورد تورم است، بدون اینکه نکته و جهت صدق یا عدم صدق و منبهات عرفی آن بیان شود.

به طور کلی، در کتاب و سنت عنوانهای متعددی موضوع خمس قرار گرفته، که عبارتند از: غنیمت (و مشتقات آن)، فائده (و مشتقات آن)، اکتساب. (همانطور که گذشت عنوانهای خاصی چون معدن، کنز، غنیمت جنگی و... از موضوع بحث خارج است).
1 - غنم (غنیمت):

این عنوان در موارد متعدد ذکر شده و مشترک بین قرآن و احادیث است; به دو نمونه از آن اشاره می شود:

الف: واعملو انما غنمتم من شی فان الله خمسه و للرسول و لذی القربی...

ب: عن ابی جعفر (علیه السلام):... فاما الغنائم و الفوائد. فهی واجبة علیهم فی کل عام.

امام باقر (علیه السلام):... باید خمس غنیمتها و فائده ها را در هر سال بپردازند.
2 - فائده:

این واژه نیر بصورت مکرر در احادیث آمده است.

عن سماعه قال: سالت ابالحسن (علیه السلام) عن الخمس؟ فقال: فی کل ما افاد الناس من قلیل او کثیر.

سماعه از امام رضا (علیه السلام) درباره خمس سؤال می کند. امام در جواب می فرمایند: در هر چیز که برای مردم سودمند باشد (یا هر فائده ای که از مردم به دست شخص برسد) کم یا زیاد، خمس دارد.
3 - اکتساب:

عن عبدالله بن سنان قال: قال ابوعبدالله (علیه السلام): علی کل امرء، غنم او اکتسب الخمس مما اصاب...

امام صادق (علیه السلام): هر کسی غنیمتی به دست آورد یا چیزی کسب باید خمس آن را بپردازد.

ضمنا عنوانهای دیگر چون ربح، حرث، جائزه و... در روایات موضوع خمس قرار گرفته، که موضوع مستقلی به شمار نمی رود. بلکه در مقام بیان مصداق فائده و غنم و تطبیق آن می باشد.

در اینجا ما به دنبال اثبات اینکه کدام عنوان از نظر فقهی موضوع خمس است و در مقام بررسی نظریه ها و ادله ای که در این زمینه مطرح گردیده نیستیم، بلکه به گونه ای بحث می شود که با مبانی مختلف فقهی رایج (غیر از مسلک اباحه و تحلیل) سازگار باشد.

اکنون باید بررسی بشود کدامیک از عنوانهای فوق بر افزایش تورمی قیمت اجناس صادق است; بی تردید مقصود از فائده و غنیمت در آیه و اخبار هرگونه فاید و بهره ای نظیر ریاست، شهرت، سلامتی و... نیست، بلکه مراد چیزی است که عرفا «فایده مالی » شناخته شود.

بنابراین، هر معنا و تفسیری که برای فائده و غنم و اکتساب در نظر بگیریم در این نکته مشترک است که باید مشتمل بر حداقل مالیت (ارزش) باشد. یعنی زمانی می توانیم بگوییم فائده یا غنیمت به دست کسی رسیده است که به مالی هر چند اندک دست یافته باشد. اما اگر هیچ گونه دست آورد مالی نداشت و به عبارت دیگر آنچه را در اختیار داشت مصداق مال نبود. بدون تردید مصداق فائده و غنم و اکتساب نیز نخواهد بود و طبعا خمس هم به آن تعلق نخواهد گرفت.

بحث تفصیلی در مورد حقیقت مال از حوصل این مقاله بیرون است. در اینجا اجمالا خاطرنشان می شود که مال یعنی چیز مفید و کمیاب نسبی که قابل مبادله با چیز مفید و کمیاب نسبی دیگر باشد. بنابراین اگر شی ء به گونه ای باشد که مردم حاضر نباشند چیزی در برابر آن بدهند مانند: گوشت فاسد شده یا ظرف شکسته،... مال نخواهد بود. در این هت بین کالا و پول فرقی نیست، یعنی پول نیز از آن جهت که به ازاء به آن چیزی (کالا...) داده می شود دارای ارزش است و به آن مال می گویند. اما اگر به صورتی در آید که دیگر قابل تبدیل به کالا و... نباشد از مالیت ساقط می شود. البته منشا قابلیت مبادله در کالا، فائده و کمبود نسبی آن است ولی در مورد پول اعتبار و اعتماد مردم است.

با توجه به این نکته آیا کالایی که بر اثر تورم، قیمت آن افزایش یافته می توان گفت مالیت و ارزش آن فزونی یافته است.

به نظر می رسد هیچ گونه تغییری از نظر ارزش و مالیت (حتی در نظر عرف) رخ نداده است. زیرا ملاک در ارزش (مالیت) آن است که بتوان آن را با چیز دیگری مبادله کرد، در حالی که کالای گران شده (به دلیل تورم)، قابلیت مبادله آن با چیزهای دیگر تغییر نکرده است.

به عنوان مثال: اگر قیمت کالایی مانند برنج دویست تومان بود و بعد از گذشت یک سال قیمت آن دو برابر گردید و یمت بقیه کالاها و خدمات نیز دو برابر شد (تورم 100%) در این صورت نمی توان ادعا کرد مالیت برنج دو برابر گردیده است. زیرا نمی توان کالای مذکور را با کالای بیشتری نسبت به سابق مبادله کرد. یعنی اگر یک کیلو برنج در سال قبل معادل ده کیلو گرم یا پنج عدد دفتر یا یک عدد خودنویس یا... بود، بعد از گذشت یک سال نیز معادل همان مقدار کالاست. زیرا فرض این است که تمام کالاها به یک اندازه گران شده اند (برای سهولت بحث افزایش قیمت، همچنین مقدار مصرف را در تمام کالاها و خدمات یکسان فرض می کنیم).

البته در مقابل کالای یاد شده (برنج) پول بیشتری نسبت به سابق می دهند. یعنی قدرت مبادله آن در برابر پول، بیشتر شده و به دو برابر رسیده است ولکن افزایش کمی پول همیشه دلیل بر افزونی ارزش آن نیست.

در حقیقت آنچه باعث می شود پول (اسکناس) دارای ارزش و مالیت شود منفعت و فائده ذاتی آن نیست بلکه قابلیت تبدیل آن به کالاست که به آن ارزش می بخشد، به عبارت دیگر ارزش پول یک ارزش واسطه ای است که از آن به «قدرت، خرید» تعبیر می شود.

بنابراین در مثال مذکور، هر چند قیمت برنج بعد از گذشت یک سال دو برابر گردیده و به چهار صد تومان رسیده است ولی ارزش (قدرت مبادله) چهارصد تومن به هیچ روی بیشتر از ارزش دویست تومان در سال قبل نیست، زیرا هر کالایی که اکنون در برابر چهارصد تومان می دهند، سال قبل در مقابل دویست تومان می دادند، و مالیت پول چنانچه ذشت حقیقتا و عرفا چیزی جز قابلیت مبادله نیست و به تعبیر دیگر این ارزش پول است که کاسته شده و قدرت برابری خود را با کالاها حفظ نکرده است نه اینکه ارزش کالاها افزوده شده است.

بنابراین کالایی که بر اثر تورم، قیمت آن افزایش یافته، مالیت و ارزش آن چه در رابطه با کالاهای دیگر و چه در رابطه با پولی که در برابر آن پرداخت می شود، به هیچ وجه، افزوده نشده است.

ممکن است گفته شود در نظر اهل فن تورم مساوی با مالیت و ارزش بیشتر نیست و در حقیقت مساوی با کاهش ارزش پول است و اما عموم مردم به این نکته توجه ندارند و به نظر آنها این کالاست که در حالت تورم گران شده و بر ارزش آن افزوده شده است. نه اینکه ارزش پول کاهش داشته است، و معیار در تشخیص موضوعات فقهی نیز عرف عام می باشد.

در جواب باید گفت با توجه به روند تورم در جامعه، مردم عادی نیز این نکته اقتصادی را درک می کنند که در زمان تورم (لااقل تورم شدید) ارزش پول در حال کاهش تدریجی است و ملاک در تشخیص موضوعات شرعی، عامی نادان و جاهل محض نیست.

به طور مثال در حاضر در برخی کشورها به دلائل سیاسی و اقتصادی دو نوع پول رایج است، یکی پول معتبر و نسبتا باثبات، و دیگری پول ضعیف که ارزش آن رو به کاهش است.

در چنین کشوری اگر شخصی کالایی را (با فرض اینکه سرمایه اصلی او مخمس باشد) برای فروش نگهدارد، و بعد از یک سال قیمت آن مثلا به لیره افزایش باید ولی نسبت به دلار ثابت بماند، تکلیف، او نسبت به خمس چیست؟ در صورتی که ملاک ارزیابی لیره باشد، کالای مذکور افزایش قیمت داشته و باید خمس آن پرداخته شود (بنابر نظریه تعلق خمس به افزایش تورمی - قیمت) و اگر دلار ملاک ارزیابی باشد افزایشی نشان نمی دهد پس خمس به آن تعلق نمی گیرد. کدامیک از دلار و لیره را باید معیار سنجش و محاسبه قرار داد؟ در حالیکه هیچکام بر دیگری ترجیح ندارد. این مثال به خوبی نشان می دهد که تورم، ارزش و مالیت کالا را افزایش نمی دهد و برای عرف نیز قابل درک است.

به راستی اگر افرادی درایا سرمایه معینی باشند، که به اندازه مخارج آنها سود دارد و در عین حال قیمت سرمایه و سود آنها بر اثر تورم افزایش می یابد و گاهی چند برابر می گردد، ولی علیرغم این افزایش، واقعیت زندگی آنها از نظر اقتصادی بهبودی پیدا نمی کند، نمی توان گفت این افراد، باید خمس افزایش قیمت سرمایه را بپردازند، لازمه این سخن آن است که بعد از گذشت مدتی (خصوصا در تورم شدید) از تامین هزینه زندگی خود عاجز شوند، و احیانا دچار فقر گردند.

در اینجا ممکن است به مطلب بالا اشکال شود. اولا: فقهاء فتوی داده اند، اگر سرمایه شخص به گونه ای باشد که با راخت خمس آن، دچار مشکل می شود و نمی تواند زندگی خود را تامین نماید. واجب نیست خمس سرمایه را بپردازد و مثال مذکور از این قبیل است.

ثانیا: در مثال بالا که سود سرمایه کفاف زندگی شخص را نمی دهد، می تواند از طریق فروش سرمایه هزینه خود را بدست آورد.

جواب اشکال اول این است که فتوای مذکور، نظریه تمام فقهاء نیست، بلکه نظر بعضی از آنهاست، در مقابل برخی معتقد هستند که سرمایه بطور مطلق خمس است.

پاسخ دیگر که جواب اشکال دوم نیست هست، آن است که مقصود از ذکر مثال بالا توجه دادن به این نکته است که افزایش تورمی قیمت، دلیل بر افزایش فائده و مالیت نیست. اگر واقعا تورم مساوی با ارزش زیادتر است نباید شخص مورد مثال دچار کمبود سود و فقر گردد، بلکه به موازات تورم افزایش سرمایه و سود او بیشتر می گردید و وضع زندگی وی نه تنها (با پرداخت خمس) بدتر نمی شد که بهبود نیز می یافت. درست مانند کسی که سرمایه او به تنهایی (نه همه کالاها) رشد قیمت داشته باشد.
2 - صدق نمونه

دلیل دیگری که می توان برای نفس خمس، نسبت به افزایش تورمی قیمت مطرح کرد، صحیحه علی بن مهریار است:

قال (یعنی علی بن مهزیار): قال لی علی بن راشد: قلت له: امرتنی بالقیام بامرک و اخذ حقک فاعملت موالیک بذالک. فقال لی بعضهم: و ای شی حقه؟ فلم ادر ما اجیبه. فقال: یجب علیهم الخمس فقلت: ففی ای شی ء فقال: فی امتتعتهم و صنایعهم (ضیاعهم). قلت: والتاجر علیه والصانع بیده؟ فقال: اذ امکنهم بعد مؤنتهم.

علی بن راشد می گوید: به امام گفتم: به من دستور دادی که کار تو را انجام دهم و حق تو را از دوستدارانات بگیرم. من همه به آنها ابلاغ کردم. برخی از شیعیان از من پرسیدند حق امام چیست؟ من ندانستم چه پاسخی بدهم. در جواب فرمود: واجب است بر شیعیان خمس بدهند. پرسیدم خمس به چه چیزهایی تعلق می گیرد؟ امام فرمود: کالاها و صنایع (در نسخه دیگر کشتزارها) پرسیدم تاجر و صنعتگر نیز باید خمس بدهد؟ فرمود: پس از کسر مخارج، اگر بتواند باید ادا کند.

این روایت مؤنه تاجر و... را از پرداخت خمس استثناء می کند. گفته شده است که لفظ مؤنه در روایت، به قرینه اینکه موضوع مورد سؤال اموال تاجر است، ظهور در مؤنه تجارت دارد، یا لااقل اعم از مؤنه زندگی و مؤنه تجارت است. مؤنه تجارت عبارت است از هزینه هایی که تاجر برای تجارت متحمل می شود، نظیر مزد حمل و نقل، مالیات، مزد دلال، و مانند آن با توجه به این نکته شاید بتوان گفت اصل سرمایه نیز جزء مؤنه شناخته می شود. از طرفی. در عرف تجار و کسبه، گاهی سرمایه پایه را، مقدار معینی کالا قرار می دهند، مثلا یک کیلو طلا یا چند تن آهن، سیمان، برنج، برنج یا... و گاهی مبلغ معینی پول (قیمت کالا). در صورتی که سرمایه اصلی، مقدار خاصی کالا باشد. بنابر اینکه سرمایه جزء مؤنه شمرده شود، به مقتضای اطلاق روایت خمس به آن تعلق نمی گیرد هر چند قیمت آن (بر اثر تورم) افزایش یابد. زیرا صحیحه علی بن مهزیار که مؤنه را استثناء کرده، از این جهت اطلاق دراد و به تعبیر دیگر: گرچه ممکن است افزایش تورمی قیمت، مصداق غنیمت و فائده باشد، ولکن صحیحه مذکور آن را از عمومات خمس خارج می کند (مخصص لفظی).

اشکالی که بر استدلال به صحیحه به نظر می رسد اینست که اگر سرمایه به طور مطلق خمس نباشد (آن چنانکه گفته شد) در صورتی که قیمت و ارزش سرمایه به تنهایی (نه به خاطر تورم) افزایش یابد، نیز نباید خمس آن پرداخت شود.

به تعبیر دیگر باید پذیرفت کالایی که واقعا ارزش و مالیت آن زیاد گردیده نیز متعلق خمس نیست. مثلا زرگری که سرمایه او یک کیلو طلا است و بعد از گذشت یک سال قیمت آن چند برابر گردیده، بدون اینکه قیمت سایر کالاها تغییر کند، واجب نیست خمس آن را بپردازد. در حالی که التزام به این مطلب از نظر فقهی مشکل است.

اشکال دیگر این است که احتمال دارد مقصود از کلمه مؤنه در روایت، مخارج جنبی، نظیر: هزینه حمل و نقل، مالیات و غیره باشد، نه اصل سرمایه. به تعبیر دیگر لفظ مؤنه از این جهت اجمال دارد.
3 - اختیارات حکومتی

نکته دیگری که در رابطه با موضوع مورد بحث قابل توجه است، و به نوبه خود دارای اهمیت می باشد، به طوری که می توان آن را راه حل مستقلی به حساب آورد، اختیارات حکومتی است.

در زمینه مالکیت خمس دو نظریه وجود دارد: نظریه اول که مشهور بین فقهاء است این است که خمس ملک شخص امام است. نظریه دوم قائل است که خمس ملک مقام امامت می باشد. چه نظریه اول را بپذیریم و چه نظریه دوم را قبول کنیم در هر صورت باید روش ائمه (علیهم السلام) را در گرفتن خمس در نظر بگیریم.

با مطالعه سیره ائمه (علیهم السلام) در می یابیم که این بزرگان همواره شرائط و موقعیت شیعیان را برای پرداخت خمس در نظر می گرفتند، و متناسب با مصالح جامعه از نظر سیاسی و اقتصادی، مطالبه و احیانا عفو می کردند. و این نکته با وجود همه اهمیتی که ائمه (علیهم السلام) برای ادای خمس قائل بودند، به طوری که در برخی روایات کسانی را که از پرداخت خمس امتناع می کردند شدیدا مورد سرزنش قرار داده اند. روایات نشان می دهد که ائمه (ع) در پاره ای از موارد، به تناسب مشکلات فردی و اجتماعی، از مطالبه بخشی از خمس (وگاهی تمام آن) چشم پوشی می کردند. البته تشخیص موراد آن به عهده خود ائمه (ع) و یا نواب آنها می باشد، نه مؤدیان خمس.

در روایتی که از علی بن مهزیار نقل شده، آمده است که امام جواد (علیه السلام) در سال 220 هجری قمری به گونه خاصی خمس را بر مردم واجب کردند، خمس برخی کالاها را مورد عفو قرار دادند، و خمس برخی کالاها را تثبیت، و بعضی دیگر را تخفیف دادند. امام (علیه السلام) در پایان همین روایت اضافه می کند این گذشت و عفو به دلیل فشار مالی است که حکام ستمگر بر شیعیان روا داشته اند....

روایات متعدد دیگری نیز در همین زمینه وارد شده است. این نمونه ها رهنمودی است برای نواب و جانشینان ائمه (علیهم السلام) که همواره شرائط اقتصادی و سیاسی اجتماعی و فردی را در نظر بگیرند. روشن است، کالایی که بر اثر تورم قیمت آن بالا رفته، حتی اگر بپذیریم که از نظر عرف مصداق غنیمت و فائده است، لکن می دانیم که این دیدگاه عرف ناشی از بی خبری و بی توجهی اوست نه اینکه واقعا بهره مالی جدیدی نصیب صاحب حالا (حتی پس از فروش) شده باشد. پس سزاوار است متولیان خمس لااقل نسبت به کسانی که تمکن زیادی ندارند. از آن (به صورت مصالحه یا بخشش.. .) چشم پوشی کنند.
اصول عملیه

در صورتی که ادله گذشته را در باب عدم صدق فایده و غنیمت، و نفی خمس نسبت به افزایش تورمی قیمت را قانع کننده ندانیم، لااقل موجب شک و تردید در انطباق عناوین مذکور، بر مورد تورم خواهد بود، و در نتیجه موجب شک در تعلق خمس به کالاهایی که در اثر تورم افزایش قیمت پیدا کرده اند، خواهد شد.

در این صورت طبق قواعد اصولی، اگر عام فوق وجود نداشت، باید به اصول عملیه که برای حالت شک در حکم واقع جعل شده است، مراجعه نمود.

از آنجا که خمس همواره به ملک تعلق می گیرد، یعنی اول شخص مالک چیزی می شود بعد خمس به آن تعلق می گیرد، در مورد تورم نیز قاعدتا قیمت افزوده شده ابتداءا به ملک صاحب کالا در می آید، بعد شک می کنیم که یک پنجم آن از ملک مالک خارج، و متعلق حق صاحبان خمس گردیده است یا نه. در این صورت چون ارکان استصحاب تمام است می توان استصحاب ملکیت صاحب کالا را اجرا کرد.

مانع احتمالی این استصحاب آنست که بگوییم یک پنجم مال از اول به ملک صاحبان خمس در می آید، نه اینکه مال از اول به ملک صاحبان خمس در می آید، نه اینکه ابتدا وارد ملک صاحب کالا شود، سپس به ملکیت مستحقان خمس در آید. بنابراین ملکیت صاحب کالا نسبت به قیمت افزوده شده، سابقه زمانی ندارد تا استصحاب شود.

ولکن از ظاهر برخی آیات و روایات استفاده می شوده که یک پنجم مال قبل از تعلق خمس به ملک مالک در می آید:

الف: واعلموا انما غنمتم من شی فان الله خمسه و للرسول...، در این آیه فعل غنم به مکلفین نسبت داده شده است (غنم). به عبارت دیگر موضوع خمس چیزی است که تمام آن، غنیمت (ملک) افراد است. و این اقتضا می کند که همه مال ملک غانم باشد.

ب:... یجب علیهم الخمس. فقلت: ففی ای شی؟ فقال: فی امتعتهم و صنائعهم. این روایت نیز کالا را به مکلف اضافه کرده و اطلاق آن دلالت دارد بر اینکه تمام آن ملک مالک کالا است.

ج: عن ابی عبدالله (علیه السلام): علی کل امرء غنم او اکتسب الخمس مما اصاب... دلالت این روایت نیز مثل حدیث سابق است.

د: عن ابی عبیدة الخذا قال: سمعت اباجعفر (علیه السلام) یقول: ایماذمی اشتری من مسلم ارضا فان علیه الخمس امام باقر (علیه السلام): هر فرد ذمی که زمینی را از مسلمانی بخرد باید خمس آن را بپردازد.

از این روایت استفاده می شود که تمام زمین خریده شده توسط ذمی، به ملک او در می آید و بعد خمس به آن تعلق می گیرد. زیرا فقهاء گفته اند که لازمه مبادله آن است که، مثمن به ملک کسی برود که ثمن از آن خارج شده است. در اینجا چون ذمی بهای تمام زمین را پرداخته، باید تمام زمین، به مقتضای مبادله، به ملک وی در بیابد. در حالی که اگر خمس از اول به ملک مستحقین آن وارد می شد. باید تمام ثمن از ملک ذمی خارج شود و در مقابل، بخشی از مثمن به ملک او در نیاید، و این مطلب چنانکه گفته شد بر خلاف قواعد فقهی است. البته اگر دلیلی قائم شود که خمس از اول ملک امام است (که شاید از برخی روایات استفاده می شود) باید آن را به نحوی که با قاعده مذکور تنافی نداشته باشد، توجیه کرد، نظیر ملکیت امام نسبت به زمین آنا ما قبل از بیع و... چنانکه در امثال آن گفته اند.

بنابراین با توجه به روایات یاد شده استصحاب ملکیت بلااشکال است.

البته، بنابر مبنای کسانی که استصحاب را در شبهات حکمیه حجت نمی دانند، استصحاب مذکور دچار اشکال نمی شود ولی در هر حال اصل حکمی، یعنی استصحاب عدم وجوب خمس یا برائت از وجوب بدون اشکال جاری است.
تورم ناهمگون قیمتها

مطالبی که در زمینه تورم مطرح گردید، هم شامل این صورت می شود که قیمت تمام کالاها و خدمات به صورت یکسان و مساوی افزایش پیدا کند و هم شامل صورتی که قیمتها به گونه متفاوت رشد کند مثلا برخی کالاها 10% و برخی دیگر 20% ولکن تورم قسم دوم ناهمگون تعبیر می کنیم و بیشتر تورمها نیز از این قبیل است دارای ویژگیهایی است که باید مورد توجه قرار گیرد.

یکی از مسائل مهمی که در اینجا مطرح است، چگونگی سنجش تورم است. در واقع سنجش تورم مساله مشکلی برای آمار شناسان است. تعیین اینکه قیمت یک یا چند کالا چقدر افزایش یافته کار ساده ای است. اما اگر با تعداد بسیار زیاد و متفرق کالا سر و کار داشته باشیم مساله پیچیده تر می شود.

برای محاسبه تورم دو ضابطه را باید در نظر گرفت:

1 - از آنجا که قیمت کالاها اکثرا به صورت یکسان افزایش نمی یابد، و ممکن است در پاره ای موارد قیمت برخی کالاها کاهش نیز نشان بدهد، بنابراین برای بدست آوردن نرخ تورم باید متوسط (معدل) قیمتها را در نظر گرفت.

2 - در محاسبه تورم علاوه بر محاسبه قیمتها، مقدار و حجم کالاها را نیز باید در نظر گرفت. زیرا رشد قیمت کالاها به یک اندازه بر زندگی مردم تاثیر نمی گذارد. مثلا افزایش قیمت نان و سیب زمینی تاثیری به مراتب بیشتر از گرانی کامپیوتر و بلیط هواپیما بر زندگی مردم دارد. از این جهت مقدار مصرف هر کالا (وزن آماری) را در سنجش تورم در نظر می گیرند (این ضابطه در هر دو قسم تورم وجود دارد).

بنابراین در تورم ناهمگون اگر قیمت 60% کالاها به میزان 100% رشد داشته باشد، و بهای 40% بقیه ثابت بماند. و تاجری دارای کالایی باشد که قیمت آن 100% افزایش داشته، تنها خمس 40% قیمت افزوده شده را باید بپردازد. زیرا نرخ تورم در این صورت 60% است و به عبارت دگیر هر چند قیمت سرمایه او به میزان 100% افزایش داشته ولکن 60% آن معلول تورم و ناشی از کاهش ارزش پول و 40% آن به خاطر افزایش مالیت کالا بوده است. مساله تا اینجا روشن است و ابهامی ندارد. آنچه قابل بحث و گفتگو است محدوده کالاهایی است که قیمت آنها در محاسبه منظور می شود.
محدوده کالاهای مورد محاسبه

گفته شد برای تعیین نرخ تورم باید معدل قیمت کالاها را بدست آورد. اکنون این سؤال مطرح است که محدوده جغرافیایی کالاهایی که قیمت آنها را باید محاسبه کرد کدام است؟ آیا نرخ تورمی که معمولا مراکز اقتصادی و آماری یک کشور (بر فرض درستی آن) ارائه می دهند، و ناظر به قیمت کالا; در کل کشور است، برای محاسبه فائده و سود حقیقی، در رابطه با خمس، کفایت می کند؟ این مطلب مهم و دقیقی است که پس از پذیرش اصل مساله (عدم تعلق خمس به تورم) باید مورد توجه قرار داد.

نرخ تورم، با توجه به هدف و معیاری که آمارگران و کارشناسان اقتصادی در نظر می گیرند، متفاوت است. گاهی مقصود بدست آوردن وضعیت اقتصادی یک کشور است. در اینجا معیار، قیمت کالاهایی است که در محدوده یک کشور قرار دارد و گاهی مقصود شناختن وضع اقتصادی منطقه خاصی از کشور است، مثلا مناطق روستایی یا شهری، در اینجا ملاک، قیمت کالاهای همان منطقه است و گاهی هدف، شناختن موقعیت اقتصاد بین المللی و بدست آوردن نرخ تورم جهانی است، طبعا باید قیمت کالاهای تمام کشورها را بدست آورد.

ممکن است بگوییم برای تعیین نرخ تورم، در رابطه با خمس، باید نرخ تورم کل کشور را در نظر گرفت، لکن تعمیم این روش به همه موارد مشکل است. توضیح اینکه آنچه از دیدگاه فقهی موضوع خمس است، غنم و فائده است. بنابراین هر چیزی که مصداق فائده باشد، خمس به آن تعلق می گیرد، و هر چیز که از دائره مال و فائده بیرون است، طبعا موضوع این حکم نخواهد بود. خواه عنوان تورم بر آن صادق باشد یا نباشد.

با توجه به این نکته، اگر مناطق مختلف در داخل کشور از نظر اقتصادی تقریبا مشابه یکدیگر باشد; نرخ تورم کل کشور می تواند تا حدی نشان دهنده وضع اقتصادی مناطق داخلی باشد. و اما اگر برخی نقاط داخلی به هر علت با دیگر نقاط تفاوت داشت، نرخ تورم کل کشور، مبین موقعیت ویژه مناطق نخواهد بود، بنابراین دخالت دادن قیمتهای مناطق گوناگون در یکدیگر مشکل است.

در زیر نمونه هایی از آنچه ذکر شد بیان می کنیم: منطقه های آزاد تجاری به دلیل بافت خاص و استقلال گونه آن، ممکن است وضع اقتصادی ویژه و متفاوتی با دیگر مناطق کشور داشته باشد. زیرا همانطور که از روند اقتصاد داخلی تاثیر می پذیرد، اقتصاد منطقه ای و جهانی نیز بر آن تاثیر زیادی می گذارد (به ویژه در کشورهایی که نظام متمرکز اقتصادی دارند).

جنگ و به خصوص جنگهای داخلی گاهی سبب می شود نقاط مختلف یک کشور، از نظر اقتصادی وضع گوناگونی به خود بگیرد. کافی است محاصره کوتاه مدت یک منطقه، قیمت کالاهای آن محل را چند برابر کند.

همچنین کشورهایی که وسائل ارتباط و حمل و نقل در آنها ضعیف است (نظیر افغانستان و بعضی کشورهای آفریقائی)، از آنجا که تاثیر موقعیت اقتصادی یک منطقه در منطقه دیگر کم و با تاخیر صورت می گیرد، ممکن است بر اثر سیل یا زلزله قیمت اجناس در یک محل بسیار گران تر از محل دیگر باشد.

با توجه به این مطلب ممکن است نرخ تورم محلی در مناطق یاد شده، با بقیه نقاط کشور متفاوت باشد.

با توجه به مطلب فوق فرض کنید نرخ تورم در کشور 40% است ولکن در یک منطقه مرزی یا بندر آزاد نرخ تورم 20% است. حال اگر قیمت کالایی در منطقه مذکور 40% افزایش داشت (و برای فروش تهیه شده بود)، آیا واقعا هیچ فایده و بهره جدیدی نصیب صاحب کالا نشده است؟

اگر معیار، نرخ تورم در کل کشور باشد، فائده ای به دست صاحب کالا نرسیده است. زیرا هر چند کالای مذکور 40% گران شده است ولکن تورم کشور نیز به همان میزان بوده است. ولکن به نظر می رسد که 20% قیمت افزوده شده عرفا منفعت و فایده شمرده می شود. زیرا صاحب کالا می تواند با فروش آن در منطقه خاص خود، به اندازه 20% درصد جنس بیشتری نسبت به سابق به دست آورد.

بنابراین وحدت سیاسی کشور و یا وحدت پولی، نمی تواند همیشه ملاک، هویت واحد اقتصادی، و معیار ارزیابی صدق فائده باشد، بلکه باید وحدت اقتصادی مناطق مذکور را در عوامل دیگری چون ارتباطات متقابل و نیازهای مشترک اقتصادی جستجو کرد و به تعبیر اصولی آن تورم و مالیت پول نسبت به مناطق گوناگون «انحلالی » است.

از این جهت احتمال دارد که نوع نیازهای محل نیز، در صدق و عدم صدق فائده دخالت داشته باشد، هر چند از نوع مثالهای بالا (منطقه و آزاد و غیره و...) نباشد. فرض کنید شخصی در محیطی زندگی می کند که اهالی آن محل، تنها با محصولات کشاورزی و وسایل سنتی روستایی سرو کار دارند به گونه ای که نیازی به کالاهای صنعتی و ماشینی که در شهرها رواج دارد، ندارند (هر چند ممکن است در دسترس آنها باشد)، نظیر برخی مناطق عشائری و روستایی. حال اگر فرض کنید قیمت کالاهای کشاورزی (که مورد نیاز شغلی و مصرفی، اوست) به مدت یکسال ثابت باشد; ولی قیمت محصولات صنعتی که جزء نیازمندیهای شخص مذکور نیست چون کامپیوتر، اتومبیل، ویدئو، ابزار مهندسی، بلیط هواپیما و...به میزان 20% افزایش یابد (نظیر کشور ما که تورم در بخش صنعت معمولا بیشتر از تورم در بخش کشاورزی است). حال اگر حجم کالاهای کشاورزی را نصف کل اجناس، و نصف دیگر را محصولات صنعتی فرض کنیم، نرخ تورم نسبت به کل کالاها 10% خواهد بود. بنابراین اگر روستایی مذکور کالایی را برای فروش نگهداشته که قیمت آن 10% افزایش داشته بنابر معیار متداول (معدل کل قیمتها)، نباید خمس آنرا بپردازد.

ولکن احتمال دارد، چنانچه قبلا گفتیم، افزایش قیمت کالای مذکور، در منطقه و محل یاد شده، از نظر عرف مصداق فائده و غنم باشد; زیرا با قیمت اضافه شده می تواند چیز بیشتری که مورد نیاز وی است تهیه نماید، البته با فرض ثبات قیمت کالاهای کشاورزی; و اما کالاهای صنعتی هر چند قیمت آن افزایش داشته ولی به هیچ روی ارتباط با زندگی و شغل وی ندارد. به عبارت دیگر افزایش قیمت کالا در فرض مذکور می تواند بر زندگی شخص; هر چند اندک، تاثیر مثبت داشته باشد، و این همان فائده و غنم عرفی است که موضوع خمس می باشد.

به بیانی دیگر; اینکه در سنجش تورم، علاوه بر قیمت هر کالا مقدار مصرف آن نیز در نظر گرفته می شود، دلیل بر این است که نوع نیاز و مصرف افراد در محاسبه تورم و کاهش ارزش پول دخالت دارد. در سنجش تورم کل کشور، تفاوت قیمت در نقاط مختلف همچنین تفاوت مقدار مصرف، بر یکدیگر کسر می شود، زیرا هدف، شناخت میزان تورم در کل کشور است. اما در باب خمس چون هدف، شناخت فایده و ربح نسبت به شخصی است که در محل خاصی زندی می کند، دلیلی ندارد که از الگوی محاسبه تورم کل استفاده کنیم. در هر حال این مساله نیاز به دقت و تامل بیشتر دارد.
اقسام تورم

گفته شد تورم به معنای ارزش و مالیت بیشتر نیست. اکنون این سؤال مطرح است که آیا مطلب مذکور نسبت به همه اقسام و انواع تورم صادق است.

توضیح اینکه تورم از نظر علل و عوامل به انواع گوناگون تقسیم می شود. البته دانشمندان اقتصاد در نوع تقسیم بندی آن اختلاف نظر زیاد دارند، چنانکه در تعریف تورم نیز دچار همین اختلاف بودند. در اینجا ما تنها به یک نوع از این تقسیم بندی به طور خلاصه اشاره می کنیم:

1- تورم پولی: اگر حجم پول موجود در اقتصاد، اعم از اسکناس و اعتبارات، زیاد از حد و قدرت تولیدی اقتصاد باشد، بدین معنی که قدرت تولیدی اقتصاد محدود باشد و نتواند در زمان مورد نظر، پول و اعتبارات ایجاد شده را تبدیل به کمیات حقیقی یعنی کالاها و خدمات نماید. در چنین صورتی تورم پولی به وجود خواهد آمد.

2- تورم ناشی از فزونی تقاضا: منظور ما تورم ناشی از فزونی نامتناست تقاضا نسبت به عرضه کالاها و خدمات است. مقدار تقاضای کالاها و خدمات، نه فقط از افزایش مقدار پول در اقتصاد بلکه به علل مختلف می تواند نسبت به عرضه به طور نامتناسب فزونی داشته باشد. مثلا هزینه های دولتی می توانند در چارچوب بودجه های عمومی و عمرانی به عللی افزایش یابند. مثلا دولت اقدام به افزایش سطح دستمزدها کند و حقوق کارمندان خود را بالا ببرد و مقدار سرمایه ذاریهای خود را افزایش دهد، بدون اینکه به محدودیت قدرت تولیدی اقتصاد توجه کرده باشد. در این موارد نیز یک مقدار قدرت خرید اضافی در اقتصاد ایجاد خواهد شد. بدون اینکه سطح تولید به همان نسبت افزایش یابد. در نتیجه شکافی بین عرضه و تقاضا به وجود خواهد آمد که به شکاف تورمی معروف است.

تورم ناشی از فشار افزایش هزینه: در این تورم، علت و منشا اصلی افزایش قیمتها، بالا رفتن هزینه تمام شده تولید کالاها و خدمات است. برای افزایش هزینه های تولید می توان علل و عوامل مختلفی را در نظر گرفت مثلا ممکن است کارگزاران دارای سازمان صنفی و دفاعی مقتدری باشند و از طریق اعتصاب موفق به افزایش سطح دستمزدها شوند، یا فروشندگان مواد اولیه مورد نیاز واحدهای تولیدی بیفزاید، و یا نرخ بهره سرمایه بالا رود.

4 - تورم ناشی از نقص بنیانهای (ساختاری): تورم ممکن است از نقص بنیانها و مکانیسمهای تعیین قیمت در بازار نیز ناشی شود، مثلا وقتی اقتصاد از نظر زیربنای فنی و اقتصادی دارای نواقص بنیانی از جمله: شبکه راهها و سیستم ارتباطات و اطلاعات طوری باشد که نقل و انتقال افراد و کالاها و اطلاعات به کندی امکان پذیرد، بین عاملین اقتصادی، روابط اقتصادی و اطلاعاتی به آسانی صورت نگیرد، در چنین شرایطی و با توجه به ناآگاهی از وضع موجود و تحول آینده. امکان تطابق عرضه و تقاضا خیلی کم خواهد بود، و معمولا قیمتها در سطح بالاتری تعیین خواهند شد.

در هر صورت عامل تورم هر چه باشد، در این نتیجه مشترک است که موجب کاهش ارزش پول می گردد; به این دلیل که هنگام بروز تورم به هر شکلی، برابری کالا و پول به نفع کالا به هم می خورد، و برای بدست آوردن کالا باید پول بیشتری پرداخت شود. و همانطور که گفته شد ارزش پول چیزی جز قدرت مبادله آن با کالا نیست، حتی در تورمی که ناشی از عوامل صرفا روانی است، نظیر ترس از وقوع جنگ،... با اینکه کمیت کالا و کمیت پول در کل هیچ تغییر نکرده است، در عین حال قدرت مبادله پول (قدرت خرید) کاهش می یابد.
ارزش و اعتبار آمارها(نرخ تورم)

نرخ تورم که همان آهنگ افزایش قیمتهاست به شیوه های خاص محاسبه می شود.

معمولا رسم بر این است که تغییر قیمتها را به صورت ماهیانه محاسبه می کنند و سپس با ارقام به دست آمده نرخ تورم سالیانه را برآورد نمایند. چنانکه گفته شد چون تغییر قیمتها یکسان و هماهنگ نیست، و حتی ممکن است یک کالا در مکانهای مختلف چند قیمت داشته باشد، از معدل و میانگین قیمتها استفاده می شود.

از طرف دیگر در فقیرترین کشورها، تنوع و تعدد کالاها و خدمات موجود به اندازه ای است که محاسبه تغییرات یمت برای همه آنها بسیار دشوار و پر هزینه خواهد بود. از این جهت کارشناسان برای به دست آوردن سطح عمومی قیمتها، معمولا به نمونه آماری که مشتمل بر تعدادی از کالاها و خدمات مختلف است، اکتفا کرده و میانگین تغییر قیمت آنها را محاسبه می کنند و سپس نتیجه حاصله را به کل اقتصاد تعمیم می دهند. این در حقیقت همان شیوه ای است که در بسیاری از محاسبات آماری نظیر: ترکیب سنی یک کشور، طرفداران احزاب سیاسی و مانند آن استفاده می کنند.

اولین سؤالی که در رابطه با این شیوه محاسبه به نظر می رسد (و اختصاص به محاسبه تورم ندارد)، این است که نتیجه آن بیانگر تغییر قیمت در محدوده کالاهای یاد شده (نمونه آماری) سات. اما این نتیجه تا چه حد نشان دهنده تغییر قیمت در کل کالاهاست، جای تامل دارد. البته هر اندازه که بر تعداد کالاها در نمونه آماری افزوده شود، دقیق تر و به واقعیت نزدیک تر خواهد شد، ولکن در هر حال اطمینان بخش نخواهد بود، و تنها موجب آگاهی اجمالی نسبت به تغییر کل قیمتها می شود.

ثانیا: شاخص قیمتها را چنانکه گفته شد با توجه به اهمیت کالاها و خدمات در بودجه خانوار (در شاخص هزینه زندگی) محاسبه می کنند. توضیح اینکه در ارزیابی تورم علاوه بر تعداد کالاها میزان مصرف آنها را نیز باید در نظر گرفت. از این رو برای محاسبه تورم، از بودجه خانوار نمونه استفاده می شود. بودجه خانوار نمونه نیز در واقع میانگینی است که بر مبنای اطلاعات مربوط به عادات مصرفی اقشار مختلف جامعه به دست آمده است.

مشکلی که در رابطه با معدل قیمتها مطرح گردید، در زمینه میانگین مصرف خانوار نیز مطرح است. زیرا معدل گیری بدین شیوه تنها آگاهی اجمالی نسبت به میزان مصرف کل را (وزن آماری)، به ما می دهد و نه بیشتر. همه این ها به این معنا است که شاخص هزینه زندگی در بهترین حالت، معیاری برای نشان دادن «روال کلی » تغییر قیمتهاست و باید با توجه به محدودیتها و ویژگیهای مربوط به محاسبه آن، تعبیر و تفسیر شود.

اما غیر از مشکلات عام محاسبه شاخصا در مورد خاص تورم اشکال دیگری در کار است. تورم به یک تعبیر، مسئله ای است سیاسی که با منافع طبقات و اقشار مختلف جامعه سر و کار دارد. کاهش قدرت خرید البته خوش آیند هیچ دولتی نیست، بنابراین طبیعی سات که انتشار آمارهایی که مبیتن تشدید تورم اند، از دیدگاه دولتمردان چندان مطلوب نیستند. برخی دولتمردان هم به این مسئله از این دیدگاه می نگرند که اگر بیماری قابل علاج نیست، دست کم با کتمان واقعیت باید روحیه بیمار را حفظ کرد.

از این جهت دولتها انگیزه ای نیرومند در تحریف یا تعدیل شاخص تورم دارند. بی تردید اغلب دولتها در برابر این وسوسه مقاومت می کنند، اما اگر در این مبارزه تاب نیاورند «علم آمار» خود امکانات عدیده ای در اختیار آنها قرار خواهد داد. با طور مشخص با بهره گیری از برخی شگردهای آماری ویژه، مسؤولان امر به سهولت می توانند میزان تورم را به مقدار قابل ملاحظه ای به میل خود تعدیل کنند; از آن جمله است گنجانیدن کالاهایی در «سبد نمونه کالاها و خدمات » که افزایش قیمت آنها شدید نیست و یا قائل شدن ضرایب غیر واقعی برای برخی اجناس (مثلا اگر قیمت مسکن به سرعت در حال افزایش است می توان با تجدید نظر در بودجه خانوار نمونه ضریب اهمیت مسکن را در محاسبه شاخص دست کاری کرد).

روش دیگری که برای «تخفیف » تورم قابل تصور است و ناشناخته هم نیست، مهار مصنوعی قیمتی کالاها و خدمات نمونه می باشد. آنچه گفته شد نمونه هایی از روشهای تحریف شاخصهای تورم است. البته ذکر این مطالب لزوما بدان معنا نیست که اغلب دولتها به چنین صحننه سازیهای رقمی دست می زنند.

در هر حال با توجه به مشکلات ذکر شده، نسبت به آمارهای رسمی و غیر رسمی در زمینه تورم و محاسبه خمس باید با احتیاط برخورد شود.
 




تفاوت ربا و بهره بانکی

 تفاوت ربا و بهره بانکی

منابع مقاله:
مجله نقد و نظر، شماره 12، غنی نژاد، موسی؛


مساله قطعیت یا عدم قطعیت درآمد از پیش تعیین شده در نظام بانکی جدید

شاید بتوان علل نکوهش از ربا در فرهنگها و ادیان گوناگون، در گذشته را به این صورت خلاصه نمود: باد آورده بودن آن; یعنی درآمدی که بدون قبول هیچ زحمت و خطری به صورت درآمد قطعی معین از قبل فراهم می آید; نقش اجتماعی مخرب آن، یعنی ستمی که به وام گیرنده روا داشته می شود; و بالاخره عدم توانایی توجیه عقلانی پدیدار ربا، یعنی پاسخ به این پرسش که پول به عنوان وسیله مبادله، چگونه به صرف گذشت زمان، می تواند موجب افزایش خود گردد؟ ارسطو با طرح پرسش اخیر، مبنای عقلی محکمی برای تمامی دکترینهای ضد ربا در قرنهای بعد فراهم آورد.

سؤال اساسی این است که آیا چنین مفهومی از ربا در دنیای باستان و گذشته تاریخی را می توان به پدیدار بهره بانکی در دنیای امروزی، که خود ناشی از گسترش نهادهای مدرنی به نام بانکهاست، تعمیم داد؟ به طور خلاصه، آیا بهره بانکی همان ربا، به مفهوم قدیمی آن است؟ پاسخ ما به این سؤال منفی است، و طی این نوشته کوشش خواهد شد این موضوع تبیین گردد. با این که تاکید نوشته حاضر بر تمایز ربا و بهره بانکی از زاویه قطعیت یا عدم قطعیت درآمد از پیش تعیین شده است، به دیگر وجوه افتراق این دو مفهوم نیز برحسب ضرورت اشاره خواهد شد.

یکسان انگاشتن ربا و بهره بانکی ناشی از اشتباه در ارزیابی مفاهیم یا به اصطلاح خلط معرفت شناختی (اپیستمولوژیک) است. بهره بانکی یا بهره سرمایه، با گسترش روابط اقتصاد بازار رقابتی و نضج گرفتن سیستم اعتباری جدید پدیدار شد، و در واقع نشان دهنده کمیابی سرمایه در یک اقتصاد بازار رقابتی است، در حالی که ربا پدیداری مربوط به اقتصاد معیشتی و ایستاست که در آن پول نقش حاشیه ای و بسیار اندکی در زندگی اقتصادی عموم افراد دارد، و دارندگان پول (وام دهندگان ربوی) از موقعیتی انحصاری برخوردارند و ربا کم و بیش یک قیمت انحصاری است که تعیین سطح آن بیشتر در اختیار دارندگان اندوخته پولی است. برای روشن شدن بحث، ابتدا از تعریف سرمایه آغاز می کنیم تا تمایز میان بهره سرمایه و ربا که پدیداری مربوط به نظامهای اقتصادی ماقبل سرمایه داری است به نحو صریحی آشکار شود.

از لحاظ اقتصادی، سرمایه، که ریشه در پس انداز دارد، وسیله ای برای بالا بردن توان تولیدی است. پس انداز به معنی امساک از مصرف آنی است که می تواند منشا شکل گرفتن سرمایه باشد. مصرف، به عنوان هدف نهایی تولید، عبارت است از برآورده کردن نیازها یا خواسته های بشری. واضح است که از تعاریف فوق نباید این استنباط را کرد که سرمایه تنها وسیله افزایش توانایی تولیدی است، یا این که هرگونه امساک از مصرف (پس انداز) ناگزیر به تشکیل سرمایه منجر می گردد. پس انداز زمانی به سرمایه تبدیل می شود که هدف نهایی آن در جهت فعالیتهای تولیدی باشد. همان طور که پس اندازهای مدفون در خاک را نمی توان سرمایه تلقی نمود، اندوخته هایی که صرفا به منظورهای مصرفی وام داده می شوند نیز مشمول تعریف سرمایه به مفهوم اقتصادی آن نمی باشند. (1) سرمایه، طبق تعریفی که از آن ارائه شد، در یک نظام اقتصادی مبتنی بر تولید غیر مستقیم یعنی تولید با واسطه وسایل تولیدی و لذا تقسیم کار و تخصصی شدن فزاینده تولید، معنی کامل خود را باز می یابد. به سخن دیگر، هرچه تقسیم کار پیشرفته تر شده و تولید تخصصی تر گردد، نیاز به وسایل تولیدی یعنی تقاضا برای سرمایه بیشتر خواهد شد. بنابراین، در یک اقتصاد معیشتی بسته، مانند اقتصاد جوامع روستایی یا عشایری خودکفا، که تولیدکنندگان علاوه بر تولید کالاهای مصرفی مورد نیاز خود، ابزار ابتدایی تولیدشان را نیز خود تولید می کنند، تقاضا برای سرمایه و به طریق اولی بازار سرمایه عملا وجود ندارد. در چنین جوامعی که بازدهی تولید در سطح بسیار پایینی قرار دارد، امکان پس انداز نیز بسیار اندک است، و در نتیجه امکان تشکیل سرمایه نیز فوق العاده محدود می باشد. به رغم این که در جوامع پیش از سرمایه داری، روابط پولی و تجارت، به درجات مختلف، کم و بیش وجود داشته، اما این روابط اغلب در حاشیه فعالیتهای اصلی تولیدی قرار داشتند. از این رو اندوخته های پولی ناشی از تجارت در این جوامع شباهت چندانی به انباشت سرمایه در جوامع مدرن، با توجه به نقش مهم آن در نظام اقتصادی جدید، ندارد. صاحبان اندوخته پولی در جوامع مزبور، از موقعیتی انحصاری و حتی می توان گفت استثنایی برخوردار بودند و بدین لحاظ می توانستند در قبال وامهایی که می دادند، نرخهای ربای بسیار بالایی مطالبه کنند. با این که این نرخهای بالا را می توان نشانه کمیابی اندوخته های پولی دانست، اما آنها را نمی توان دال بر بازدهی نهایی بالای سرمایه تلقی نمود. زیرا همان طور که اشاره شد در این جوامع تقاضا و بازار برای سرمایه، به مفهوم اقتصادی آن، اساسا وجود نداشت. به عبارت دیگر، آن کارکرد اقتصادی و اجتماعی مهمی را که سرمایه در نظامهای اقتصادی جدید دارد، اندوخته های پولی در دنیای قدیم عملا نداشتند. شاید علت این که فیلسوفان دنیای باستان ربا را محکوم می کردند در همین نکته نهفته باشد; یعنی هیچ توجیه عقلانی، از جهت سیاسی، اجتماعی یا اقتصادی برای آن پیدا نمی کردند، در حالی که نتایج زیان بخش آن به صورت ستمی که بر وام گیرندگان می رفت، برایشان آشکارا قابل مشاهده بود.

پول در دوران باستان عمدتا نقش واسطه مبادله را داشته به طوری که متفکرانی مانند ارسطو، پول را از مقوله ثروت جدا دانسته اند. پول از دیدگاه ارسطو منحصرا وسیله مبادله است و نه چیز دیگر; بدین لحاظ وی از این که پول را نوعی ثروت بخواند اکراه دارد. ارسطو می گوید پول وسیله ای برای تسهیل مبادله است، بنابراین سسخن بیهوده ای خواهد بود اگر فلزی را که فراوانی آن مانع مرگ از گرسنگی نمی گردد، ثروت بنامیمز. (2) به دنبال چنین داوری ای درباره کارکرد پول است که ارسطو فزونی پول هنگام وام دهی (ربا) را، به عنوان این که غیر طبیعی و غیر عادلانه است، بشدت محکوم می کند. منشا این داوری درباره پول این واقعیت است که در دنیای باستان، پول این نقش سرمایه ای را که در اقتصاد مدرن دارد که وسیله بالا بردن بازدهی تولید از طریق تولید با واسطه (سرمایه فنی) است نداشته یا خیلی بندرت داشته است. بدین ترتیب ملاحظه می شود که محکوم کردن ربا نزد ارسطو علتی کاملا عقلی دارد، و همین نکته منشا قدرت و تداوم اندیشه ارسطویی درباره ربا طی قرون متمادی بوده است.

اما با گذشت زمان و گسترش روابط اقتصادی بازار، تقسیم کار، تخصصی شدن هرچه بیشتر تولید، و ظهور نظام اعتباری و بانکداری جدید، ذخیره های پولی نقش اقتصادی مهمی به عنوان سرمایه به عهده می گیرند. توسعه نظم بازار موجب می گردد که روابط پولی در کلیه زوایای زندگی اقتصادی نفوذ کند. در نظام اقتصادی جدید، پول دیگر صرفا وسیله مبادله نیست، بلکه نقش مهم و اساسی دیگری نیز، به عنوان ذخیره سرمایه و وسیله اندازه گیری آن، پیدا می کند. در این نظام، پس اندازها، در جهت بالا بردن بازدهی تولید، به سهولت از طریق پول به سرمایه تبدیل می شوند. پس اندازهای کوچک و متوسط در سایه توسعه نظم بازار و بالا رفتن بازدهی تولیدی، پدیدار می گردند; یعنی آنچه قبلا قابل تصور نبود. این پس اندازها که روز به روز بر دامنه آنها افزوده می شود از طریق نهادهای سپرده گذاری و بانکی جدید، امکانات سرمایه گذاری بزرگی را در سطح جامعه فراهم می آورند. نقش تنظیم رابطه بین پس اندازها و سرمایه گذاریها، در یک اقتصاد گسترده بازار، به عهده نرخ بهره سرمایه (بانکی) است. بهره بانکی پدیداری جدید و کاملا متفاوت از «ربا»ست، و برخلاف تصور رایج، اولی ریشه در دومی ندارد و نتیجه تحولی آن نیست. ریشه لغوی واژه بانک در زبانهای اروپایی کلمه banc است که دلالت بر میز صرافها در بازارهای مکاره قرون وسطی دارد. به علت تعدد بسیار زیاد پولهای محلی در قرون وسطی، صرافها کارکرد مهمی در این بازارها برای تسهیل در انجام معاملات داشتند. «گی فوکن »، مورخ اقتصادی، می گوید براساس تحقیقات جدیدتر معلوم شده است که طی قرون وسطی در اروپا، «رباخواران » نه ایجادکننده نظام اعتباری بوده اند و نه ایجادکننده بانک. آنها بندرت برای مقاصد تجاری وام می دادند; عوامل و نمایندگان اعتبار تجاری، بازرگانان بودند. او در خصوص پیدایش بانک نیز می نویسد: «بانک نه از رباخواری، بلکه از صرافی پدید آمده است. صرافان، که در هر شهری چند نفری بودند میزهایشان bancs که واژه بانک از آن ساخته شده را در بازار قرار می دادند. نقش آنها صرافی دستی بود: سکه های در گردش، چون تا مدتهای طولانی توسط مقامات پولی متعددی ضرب می شدند، دارای نوع و ارزش بسیار متفاوتی بودند، به طوری که هیچ بازار فعالی نمی توانست از خدمات صرافی بی نیاز باشد. بزودی در مراکز بزرگ بویژه در ایتالیا، صرافها که برای اولین بار عنوان بانکدار بر خود نهادند وارد عملیات صرافی پیچیده تری شدند، یعنی به سپرده پذیری و انتقال اعتبارات پرداختند.» (3) بانکداری جدید از گسترش فعالیتهای صرافها به سپرده پذیری و انتقال سپرده ها و وام دهی از یک سو، و از اراده دولتهای ملی، (State-Nations) به تنظیم روابط پولی و مالی و کنترل این گونه فعالیتها از سوی دیگر، به وجود آمد.

نضج گرفتن سیستمهای اعتباری و بانکی جدید نه در راستای وام دهیهای ربوی، بلکه درست علیه رباخواری سازمان یافته بود. مارکس در جلد سوم کتاب سرمایه در فصلی تحت عنوان «سرمایه ربوی ماقبل سرمایه داری » بر این موضوع تاکید دارد که چگونه گسترش سیستم اعتباری جدید (بانکها) عکس العملی علیه وام دهی ربوی یا رباخواری بوده است. او می گوید، بانکها از یک سو با سرازیر کردن کلیه ذخیره های پولی بلا استفاده [پس اندازهای کوچک و متوسط] به بازار، انحصار سرمایه ربوی را درهم شکستند، و از سوی دیگر با ایجاد پول اعتباری، انحصار فلزات قیمتی را به عنوان تنها شکل پول، محدود نمودند. (4) «مکاولی »، مورخ بزرگ انگلیسی، در اثر معروف خود تاریخ انگلستان تاکید دارد که چگونه تشکیل سیستم بانکی و طرح ایجاد «بانک انگلستان » در اواخر قرن هفدهم، فریادهای خشم و نفرت «زرگر»ها و «وام دهندگان ربوی » (رباخواران) را برانگیخت. (5) به عقیده وی طرفداران نظام اعتباری و بانکی جدید، رباخواران را بلای جان ملت می دانستند که زیانشان به عموم جامعه بیش از زیان ارتش مهاجم و اشغالگر خارجی است. (6)

بهره بانکی یا بهره سرمایه در اقتصاد جدید یک پدیدار صرفا پولی نیست، بلکه متغیری است وابسته به کمیابی سرمایه (پس انداز). «کینز» در دوران معاصر مسئولیت بزرگی در دامن زدن به این شبهه داشته که گویا بهره، متغیری صرفا پولی است; به طوری که با افزایش حجم آن می توان نرخ بهره را پایین آورده حتی آن را نهایتا صفر نمود. همچنان که خواهیم دید شبهه «کینز» دامن برخی از محققان متاخر اسلامی را گرفته و آنها را وادار به ارزیابیهای نادرست نموده است. در یک اقتصاد گسترده بازار، نرخ بهره نقش کلیدی و مهم پیوند و تنظیم رابطه میان پس انداز و سرمایه گذاری را بر عهده دارد. نرخ بهره واقعی که مستقل از اراده فردی و حتی دولتی، توسط مکانیسم بازار معین می شود، در حقیقت گویای کمیابی پس انداز از یک سو و بازدهی نهایی (مارژینال) سرمایه از سوی دیگر است. کارکرد اصلی بهره در یک سیستم بانکداری عبارت است از هدایت پس انداز، بویژه پس اندازهای متوسط و کوچک، به سوی سرمایه گذاری. پس اندازکننده با امساک از مصرف آنی، امکان تشکیل سرمایه و سرمایه گذاری را فراهم می آورد و نتیجه سرمایه گذاری عبارت است از بالا رفتن بازدهی تولید در آینده. یعنی امساک از مصرف آنی (پس انداز) موجب افزایش محصولات تولیدی در آینده می شود، و پس اندازکننده به خاطر این که طی یک مدت زمانی، خود را از مصرف محروم کرده، یعنی هزینه فرصتی را از جهت مصرف متحمل شده است، بخشی از بازدهی اضافی تولید در آینده را به صورت بهره دریافت می دارد. در این چارچوب، بهره حقی است که از مشارکت در بالا بردن توان تولیدی ناشی می شود. بدیهی است که در یک اقتصاد سنتی معیشتی که عملا پس اندازهای متوسط و کوچک وجود ندارند و اساسا تولید مبتنی بر سرمایه گذاری نیست، تصور چنین سیستمی غیر ممکن است. بنابراین به صرف شباهت ظاهری، نمی توان بهره بانکی را، که امکان تحقیق آن در جوامع سنتی معیشتی ممتنع است، با «ربا» در این جوامع یکسان تلقی نمود.

یکسان انگاشتن بهره و ربا، با توجه به این که ربا در شرع اسلام به راحت حرام شناخته شده، انگیزه اصلی برای ایجاد بانکداری بدون بهره بوده است. طراحان این سیستم بانکداری روی خصلت معینی از ربا، یعنی درآمد ثابت از پیش تعیین شده تاکید کرده اند، و فلسفه ممنوعیت ربا را اساسا در این خصلت دانسته اند: سدر واقع، آنچه در اسلام ممنوع شده بازده ثابت یا از پیش تعیین شده بر معاملات مالی است و نه نرخ بازده نامشخص به صورتی که در سود مطرح می شود. (7) از این رو نظام بانکداری بدون بهره یا «نظام بانکداری اسلامی را در ساده ترین شکل می توان به صورت نظامی مبتنی بر مشارکت در نظر گرفت و نه نظام مبتنی بر بهره.» (8) حال اگر توجه کنیم که در یک نظام اقتصادی مبتنی بر بازار رقابتی، بازدهی ثابت و از پیش تعیین شده سرمایه نظرا و عملا غیر ممکن است، به سوء تفاهم بزرگی که موجب شده تا ربا و بهره یکسان تلقی شوند، پی خواهیم برد.

در نظام جدید اقتصادی دو نوع نرخ بهره را می توان از هم متمایز کرد، یکی نرخ بهره واقعی و دیگری نرخ بهره اسمی. (9) نرخ بهره واقعی به لحاظ نظری، از یک سو نمایانگر میل نهایی (مارژینال) به پس انداز و از سوی دیگر بازدهی نهایی (مارژینال) سرمایه است، یعنی در نظام بازار نرخ بهره، جایی معین می شود که هزینه نهایی امساک از مصرف میل نهایی به پس انداز با نفع نهایی ناشی از سرمایه گذاری برابر گردد. نرخ بهره، مانند سایر قیمتها در سیستم بازار، به هیچ وجه از قبل به طور دقیق قابل پیش بینی نیست و تحت تاثیر عوامل مؤثر بر بازار، که غیر قابل پیش بینی اند، تغییر می یابد. اما نرخ بهره اسمی (پولی)، متغیری است که توسط میزان عرضه و تقاضای پول اسمی معین می گردد. با وجود این که عرضه پول اسمی توسط مقامات پولی (بانک مرکزی یا دولت) قابل کنترل است، اما در هر صورت تقاضا برای پول اساسا متاثر از متغیرهای واقعی اقتصادی، مانند میزان بازدهی سرمایه گذاریهاست، و توسط هیچ مرجع قدرتی قابل کنترل نیست. بنابراین در نظام اقتصادی مبتنی بر بازار، حتی نرخ بهره اسمی را هم نمی توان از قبل برای درازمدت دقیقا معین نمود. این سخن تناقضی با این واقعیت ندارد که در کوتاه مدت، مقامات پولی و دولتی، با سیاستهای پولی و مالی نرخ بهره بازار را در جهت افزایش یا کاهش سوق دهند; اما در هر صورت این متغیرهای واقعی اقتصادی هستند که از طریق مکانیسم بازار، انحرافات شدید از نرخ بهره واقعی را نهایتا تصحیح می کنند.

برای روشن تر شدن مطلب می توان گفت که نرخ بهره واقعی به طور تقریبی عبارت است از نرخ بهره اسمی (پولی) پس از تعدیل آن با نرخ تورم. با وجود این که در نظام اقتصاد بازار، باز پرداخت بهره سپرده ها را با نرخ معینی تعهد و تضمین می کنند، اما با توجه به این که نرخ تورم از قبل معلوم نیست، تعیین میزان بهره واقعی از قبل عملا غیر ممکن است. «بازده ثابت یا از پیش تعیین شده » (ربا) تنها در جوامع با اقتصاد معیشتی سنتی قابل تصور است. زیرا در این جوامع به علت این که روابط مبادله ای پولی در حاشیه فعالیتهای اصلی تولیدی قرار دارند، و نیز به علت بطئی بودن تحرک اجتماعی و اقتصادی، و کندی بسیار زیاد تحولات فنی و تکنولوژیک، تغییرات در قیمتهای نسبی و نیز سطح قیمتها، حتی در درازمدت بسیار ناچیز است. تنها در چنین شرایطی است که بازدهی اسمی و واقعی پول یکی می شود و تعریف ربا معنی خود را پیدا می کند. اما در نظام اقتصادی مبتنی بر بازار که قیمتهای نسبی، میل نهایی به پس انداز، و بازدهی نهایی سرمایه به علت دگرگونی ذائقه های مصرف کنندگان، تحرک شدید عوامل تولید و تحولات سریع فنی و تکنولوژیکی، دائما در حال تغییرند، هیچ معامله مالی با بازده ثابت یا از پیش تعیین شده ممکن نیست. قیمتها و تمامی اطلاعات دیگر درباره متغیرهای اقتصادی در نظامهای اقتصادی جدید، حاصل عملکرد نیروهای بازار در گذشته است. بنابراین حتی اگر نرخ تورم صفر باشد، هیچ تضمینی وجود ندارد که چگونگی متغیرهای اقتصادی (از جمله نرخ بهره واقعی) را بتوان برای آینده معلوم نمود. درست است که با نرخ تورم صفر، قدرت خرید پول به طور میانگین ثابت می ماند، اما با توجه به این که قیمتهای نسبی به عللی که در بالا اشاره شد ناگزیر همیشه در حال تغییرند، قدرت خرید پول نیز عملا در خصوص تک تک کالاها تغییر می یابد. «بازدهی ثابت یا از پیش تعیین شده » مستلزم ثابت ماندن قدرت خرید پول است.

همان طور که ملاحظه شد، تنها در شرایط اقتصاد معیشتی و ایستا می توان تصور نمود که قدرت خرید پول ثابت بماند. اما در شرایط اقتصادهای پویای جدید چنین تصوری جایز نیست. به این ترتیب می توان گفت آنهایی که ربا و بهره را یکسان می انگارند، دچار خطای معرفت شناختی (اپیستمولوژیک) فاحشی شده اند; یعنی مفهومی را که در شرایط کاملا معین و خاصی قابل تصور است به وضعیت کاملا متفاوتی که در آن تصور چنین مفهومی ممتنع است، تعمیم داده اند.

طرفداران بانکداری بدون بهره، در پی یکسان انگاشتن بهره و ربا، در صدد برآمده اند بانکداری مبتنی بر مشارکت را، که در آن بازدهی سرمایه نامعین است (سود)، جایگزین نظام مبتنی بر بهره، که گویا بازدهی آن ثابت و معین است (ربا)، نمایند. اما اگر توجه کنیم که سپرده گذاری مبتنی بر بهره اساسا فعالیتی است که مضمون آن در حقیقت مشارکت در سود و زیان است، به این نتیجه می رسیم که کوشش برای ایجاد بانکداری بدون بهره یا بانکداری مبتنی بر مشارکت، از یک سوءتفاهم معرفت شناختی درباره چگونگی عملکرد سیستم اقتصادی بازار ناشی شده است. در واقع تفاوتی که میان سپرده گذاری با بهره و مشارکت در سود (سرمایه گذاری) وجود دارد، در میزان خطر احتمالی است و نه در وجود یا فقدان آن. سپرده گذار چون از خطر کردن زیاد اکراه دارد نمی خواهد راسا سرمایه گذاری یا مشارکت کند، و با دریافت بهره اسمی معینی که ارزش واقعی آن به هیچ وجه از پیش معلوم نیست، میزان نوسانات میان سود یا زیان خود را، نسبت به وضعیت سرمایه گذاری مستقیم (مشارکت) کاهش می دهد. عمل سپرده گذاری و سرمایه گذاری از این لحاظ که هر دو متضمن خطر احتمالی (ریسک) و مشارکت در سود یا زیان نامعلوم از پیش هستند، ماهیتا تفاوتی با هم ندارند. سپرده گذارانی که بهره معینی (اسمی) دریافت می دارند، در شرایطی که در آن تورم قیمتها بیش از نرخ بهره باشد عموما زیان می بینند، چون نرخ بهره واقعی دریافتی منفی است. بدیهی است در شرایطی که نرخ بهره واقعی ممکن است منفی باشد، سپرده گذاری در حقیقت نوعی مشارکت در سود و زیان است. اما عدم قطعیت درآمد از پیش تعیین شده اسمی، منحصر به این شرایط خاص یعنی اقتصاد تورمی نیست. همان گونه که قبلا اشاره شد چون قیمتهای نسبی در اقتصاد مبتنی بر بازار دائما در حال تغییرند و چون جهت و ابعاد این تغییرات دقیقا قابل پیش بینی نیست، لذا قدرت خرید پول برای گروههای گوناگون کالاها همیشه در معرض تغییر است. همین تغییر غیرقابل پیش بینی قدرت خرید پول، هرگونه قطعیت درآمد از پیش تعیین شده اسمی را از میان برمی دارد. یک مثال عددی ساده شاید روشنگر این مطلب باشد:

به منظور ساده تر شدن درک مطلب، فرض کنیم که در جامعه ای فقط دو کالای الف و ب به مقدار مساوی و به ارزش هر کدام 10 ریال خرید و فروش می شود. چنانچه شخصی را تصور کنیم که 100 ریال به نرخ 8 درصد در سال وام می دهد و در پایان سال مبلغ 108 ریال به عنوان اصل و فرع دریافت می دارد; در همین مدت یک سال قیمت کالای الف 20درصد کاهش و قیمت کالای ب 20 درصد افزایش می یابد به طوری که در پایان سال قیمت کالای الف 8 ریال و کالای ب 12 ریال است. واضح است که ما در پایان سال تغییری در سطح عمومی قیمتها نداریم. زیرا 20 درصد افزایش قیمت یکی از کالاها، 20 درصد کاهش قیمت کالای دیگر را، به علت این که هر دو وزن یکسانی داشته اند، جبران می کند; به سخن دیگر، در پایان سال نرخ تورم قیمتها به طور میانگین صفر است، اما قیمتهای نسبی تغییر یافته اند. اگر شخص وام دهنده دارای ذائقه و عادتی باشد که تنها از کالای ب مصرف کند، ملاحظه می شود که قدرت خرید پول وی با آن که مقدار اسمی آن از 100 ریال به 108 ریال افزایش یافته، اما در واقع برای شخص وی کمتر شده است. زیرا او در آغاز سال با 100 ریال خود 10 عدد از کالای مورد علاقه اش یعنی کالای ب می توانست بخرد، اما در پایان سال با 108 ریال تنها 9 عدد از آن کالا را می تواند خریداری نماید. پس درآمد واقعی وی بر حسب کالای مورد علاقه اش نه تنها افزایش نیافته بلکه کاهش نیز پیدا کرده است. حال اگر فرض کنیم که شخص برای وامی که داده اصلا بهره ای مطالبه نکند، اما ذائقه وی طوری باشد که تنها کالای الف مطلوب نظر وی باشد، در این صورت مشاهده می شود که با این که مقدار اسمی پول وی در یک سال تغییری نیافته، قدرت خرید واقعی آن بیشتر شده است; یعنی اگر در آغاز سال با 100 ریال خود فقط می توانست 10 عدد از کالای الف را بخرد، در پایان سال با همان 100 ریال می تواند 5/12 عدد از همان کالا را خریداری نماید. نتیجه ای که از این مثال فرضی می توان گرفت این است که در شرایطی که قیمتهای نسبی در حال تغییرند یعنی در اقتصادهای پویای مبتنی بر بازار قدرت خرید پول، حتی زمانی که افزایش سطح میانگین قیمتها صفر است، برای تک تک مصرف کنندگان کالاهای گوناگون تغییر می کند. زمانی که قدرت خرید پول تغییر نماید دیگر نمی توان از «بازده ثابت یا معین از قبل » (ربا) سخن گفت. ربا در شرایطی معنی پیدا می کند که در آن علاوه بر ثابت بودن سطح عمومی قیمتها، قیمتهای نسبی نیز بدون تغییر باشند; یعنی تنها در شرایط یک اقتصاد معیشتی ایستا.

در میان اقتصاددانان معروف معاصر، «کینز» شاید از معدود کسانی است که نرخ بهره را همانند متفکران قدیمی، متغیری صرفا پولی می داند و نه سرمایه ای، و از این زاویه اقتصاددانان نئوکلاسیک را مورد انتقاد قرار می دهد. کینز با صراحت نرخ بهره را قیمت پول، یا به سخن خود وی «ایجادکننده تعادل بین عرضه و تقاضای وامهای پولی »، تلقی می کند. (10) او برخلاف اقتصاددانان نئوکلاسیک (مارشال)، نرخ بهره را با بازدهی نهایی سرمایه توضیح نمی دهد بلکه برعکس، بازدهی نهایی سرمایه و سطح سرمایه گذاری را تابعی از نرخ بهره می داند. بدین لحاظ بهترین سیاست اقتصادی از دیدگاه وی عبارت است از «پایین آوردن نرخ بهره نسبت به منحنی بازدهی سرمایه، به طوری که با افزایش سرمایه گذاریها وضعیت اشتغال کامل تحقق یابد.» (11) به عقیده کینز با پایین آوردن نرخ بهره، از طریق افزایش عرضه پول، می توان موجب گسترش سرمایه گذاریها و در نتیجه افزایش تجهیزات سرمایه ای گردید. افزودن بر حجم تجهیزات سرمایه ای، به نظر وی یک پیشنهاد عملی است که هدف آن از میان برداشتن کمیابی سرمایه و، در نتیجه، تعلق گرفتن پاداش (بهره) به سرمایه دار غیر فعال است. (12)

تئوری بهره کینز دچار تناقض آشکاری است که ما در جای دیگری آن را مورد بررسی قرار داده ایم. در اینجا به اجمال متذکر می شویم که از دیدگاه وی نرخ بهره یک بار، متغیری صرفا پولی تلقی می شود که مقامات پولی با افزایش عرضه پول می توانند آن را تا حد صفر کاهش دهند، و بار دیگر ملاحظه می شود که کینز پاداش سرمایه دار غیر فعال یعنی بهره را ناشی از کمیابی سرمایه می داند و بر این رای است که با افزایش تجهیزات سرمایه ای، از طریق کاهش نرخ بهره، می توان کمیابی سرمایه و در نتیجه، نرخ بهره را از میان برداشت.

سوای این دور باطل در تئوری کینز، که براساس آن برای کاهش نرخ بهره باید نرخ بهره را پایین آورد، این پرسش به طور منطقی مطرح می شود که اگر نرخ بهره پدیداری صرفا پولی است، برای از میان برداشتن آن، چه نیازی به افزایش تجهیزات سرمایه ای است؟ و بالاخره این پرسش اساسی تر که پایان بخشیدن به کمیابی سرمایه تا چه حد تصوری علمی و حتی معقول است؟ امروزه کمتر اقتصاددانی دیدگاههای کینز را در موارد ذکر شده جدی تلقی می کند. اما متاسفانه برخی از طرفداران بانکداری بدون بهره (اسلامی)، با ارجاع به اقتدار و شهرت کینز نقطه نظرهای نادرست وی را در خصوص مساله بهره و سرمایه، به عنوان آخرین دستاوردهای علمی، مورد استناد قرار می دهند، و نظام اقتصادی و سرمایه بدون بهره را ممکن و مطلوب می شمارند. (13) پایان بخشیدن به کمیابی سرمایه، و به تبع آن حذف بهره سرمایه، توهمی بیش نیست. زیرا سرمایه وسیله تولید کالا و خدماتی است که نیازها و خواسته های گوناگون و بی پایان انسانها انگیزه ایجاد آنهاست. پایان کمیابی سرمایه در شرایطی قابل تصور است که جمعیت جامعه بشری ثابت، خواسته هایش محدود، روشهای تولید بدون تغییر و پیشرفتهای فنی و تکنولوژیکی متوقف شود. بدیهی است که تحقق چنین شرایطی نه ممکن است و نه مطلوب.

نکته مهم دیگری که کینز و طرفداران حذف بهره سرمایه، در قضاوتهای ارزشی و اخلاقی خود مورد غفلت قرار می دهند، این است که اگر در دوران قبل از سرمایه داری رباخواران عمدتا ثروتمندان و صاحبان اندوخته های پولی بودند که با وام دادن به افراد عموما بی چیز و یا در تنگنا، با مطالبه نرخهای بالای ربا آنها را مورد ستم قرار می دادند، در نظامهای اقتصادی جدید، دریافت کنندگان بهره سرمایه عمدتا صاحبان پس اندازهای کوچک و متوسط هستند نه صاحبان سرمایه های بزرگ و «غیر فعال ». همچنان که یکی از اقتصاددانان بزرگ معاصر می نویسد، در دوران باستان، «زمان آتنی های سولون، قوانین ارضی قدیمی رم و قرون وسطی، وام دهندگان عموما ثروتمندان بودند و وام گیرندگان بی چیزها. اما [امروزه] در عصر اوراق قرضه، بانکهای رهنی، بانکهای پس انداز، صندوقهای بیمه عمر و نهادهای بیمه های اجتماعی، وام دهنده ها بیشتر عبارتند از: اکثریت آحاد مردم با درآمد متوسط. از سوی دیگر ثروتمندان به عنوان دارندگان سهام شرکتها، کارخانه ها، مزرعه ها و املاک مسکونی، اغلب وام گیرنده هستند تا وام دهنده.» (14)

با توجه به بحثهای مطرح شده در این نوشته می توان نتیجه گرفت که براساس ملاحظات زیر، میان ربا و بهره تفاوت ماهوی وجود دارد و آنها را نمی توان یکسان دانسته، حکم واحدی برایشان صادر نمود:

1. «ربا» به عنوان «بازده ثابت یا از پیش تعیین شده » تنها در اقتصادهای معیشتی و ایستا، که در آنها قیمتهای نسبی حتی در دراز مدت دچار نوسانهای مهمی نمی گردند، قابل تصور است. بهره سرمایه در نظامهای جدید اقتصادی، به علت تغییرات دائمی قیمتهای نسبی، مشمول تعریف بالا از ربا نیست.

2. ربا پدیداری ماقبل سرمایه داری است و قابل قیاس با بهره، که کارکرد اقتصادی مهمی در نظامهای اقتصادی جدید دارد، نیست.

3. از لحاظ تاریخی، بهره سرمایه منشا کاملا متفاوتی از ربا داشته است; به طوری که ملاحظه می شود که ظهور آن در حقیقت علیه انحصار و سلطه ربا صورت گرفته است.

4. ربا به علت نقش مخرب اجتماعی آن مورد نکوهش عقلانی متفکران متقدم قرار گرفته است، در حالی که بهره سرمایه به دلیل کارکرد مهم اقتصادی و سازنده آن، در هدایت پس اندازها به سمت سرمایه گذاری، توجیهی عقلانی و اخلاقی دارد.

پی نوشتها:

1. برخی سرمایه را از جهت صرفا مالی تعریف کرده و گفته اند که سرمایه عبارت است از هر اندوخته یا دارایی ای که درآمدی ایجاد کند. در این تعریف کارکرد اقتصادی سرمایه از لحاظ تولیدی مد نظر قرار نگرفته است.

2.Aristotle, La, Politique Paris, Ed, Gomthier, 1983, p. 32.

.3

.4

.5

Idom, p. 66.1.

7. «مطالعات نظری در بانکداری اسلامی »، گردآوری محسن خان و عباس میرآخور، ترجمه محمدرضا بیگدلی، مؤسسه بانکداری ایران، 1370، ص 51.

8. همان، ص 52.


10

11. Idom, p. 368.

12. Idom, p. 370.

13. به عنوان نمونه به کتابهای زیر می توان اشاره کرد: دکتر حسن عبدالله امین، سپرده های نقدی و راههای استفاده از آن در اسلام، ترجمه محمود درخشنده، انتشارات امیرکبیر، 1367، ص 248.

14. V .L.V. Mises, Action, humaine Paris, PUF, 1985, 567.