ارتباط نظام اقتصادى با نظام عقیدتى 3

منشأ حیات اجتماعى
شاید بتوان گفت انسان تا آن جا که سابقه تاریخى وى به خاطرش مى آورد، همواره به صورت جمعى وگروهىودرمجموعه هایى مانند خانواده، عشیره، قبیله، روستا، شهر و یا کشور مى زیسته و هرگز خود را جز در موارد استثنایى، تنها و جداى از اجتماع نیافته، بلکه بالاتر از آن، همیشه خود را در جمع و جزئى از مجموعه ها یافته و هویت خودرادرهویت جمعى جستوجو مى کرده است.حال این پرسش مطرح است که منشأ این زندگىوحیات جمعى چیست؟ در پاسخ به این سؤال، چهار نظریه ارائه شده است.
بر طبق نظریه اول، زندگى اجتماعى امرى طبیعى و برخاسته از طبیعت انسانى نیست، بلکه از روى اضطرار بوده و عواملى از قبیل آب و هوا، اقلیم، محیط زیست و مانند آن وى را ناچار ساخته که به زندگى جمعى روى آورد. بنابراین، زندگى اجتماعى و جامعه مدنى براى انسان هدفى اصیل و اوّلى محسوب نمى شود، بلکه هدفى ثانوى و وسیله اى است براى رفع اضطرار.
بر اساس نظریه دوم، زندگى اجتماعى امرى طبیعى است و برخاسته از طبیعت، اما نه طبیعت فطرى و انسانى انسان، بلکه برخاسته از طبیعت حیوانى و غریزى او. به عبارت دیگر، نیازها و ضرورت هاى اولیه بشرى، که از آن به «سوائق فیزیولوژیک» تعبیر مى کنند، به عنوان انگیزه هاى درونى، انسان را وادار به پیوستن به جامعه کرده است. ولى باز هم اجتماع هدفى ثانوى مى باشد و به منظور تأمین هر چه بیش تر این احتیاجات پدید آمده است.
مطابق نظریه سوم، زندگى اجتماعى امرى است طبیعى و متناسب با طبیعت عقلانى انسان که اندیشه و تفکر و شعور فطرى انسان آن را بر زندگى انفرادى ترجیح داده و انتخاب کرده است و چون از جنبه انسانى انسان نشأت گرفته، داراى هدف و غایتى اصیل است.
در نهایت، نظریه چهارم ریشه هاى زندگى اجتماعى را در گرایش ها، تمایلات، جذبه ها، عواطف و عشق انسان به انسان مى داند و بر طبق آن، اجتماع و تجمع هدفى اوّلى و طبیعى است.(11)
از میان این چهار نظریه، نظریه اول جاى چندانى در میان متفکران مسلمان نیافته است، اما سه نظریه بعدى، به ویژه نظریه دوم و چهارم همواره میان آنان مطرح بوده و اندیشمندان مشهورى هم چون فارابى، ابن خلدون، علاّمه طباطبائى و شهید مطهرى، هر یک به یکى از این نظریات استناد کرده اند. به عنوان مثال، مى توان نظریه دوم را به علاّمه و ابن خلدون نسبت داد و نظریه چهارم را به استاد مطهرى و تلفیقى از نظریه دوم و سوم را به فارابى.
علاّمه طباطبائى بر اساس نظریه دوم، تحلیلى از کیفیت تکوین حیات اجتماعى ارائه کرده اند که به نظریه «استخدام» مشهور شده است. ایشان پس از آن که ادراکات انسان را مورد مطالعه و بررسى قرار مى دهند، مى نویسند:
«پس روشن گردید که ما داراى علوم و ادراکاتى هستیم که هیچ ارزشى ندارد، مگر در عمل که «علوم عملى» نامیده مى شوند ... و خداى سبحان این علوم و ادراکات رابه ما الهام کرده تا ما را براى ورود به مرحله عمل آماده کند ...»(12)
علاّمه در ادامه مى افزاید: «... و از جمله این افکار و تصدیقات، تصدیق انسان است به این که واجب است هر چیزى را که در مسیر کمال او مؤثر است، استخدام کند و به عبارتى دیگر، این اذعان است که باید به هر وسیله اى که ممکن است به نفع خود و براى بقاى صیانتش، از موجودات دیگر استفاده کند. و به همین جهت است که شروع به تصرف در ماده مى کند، آلات و ادواتى درست مى کند تا با آن ادوات در ماده هاى دیگر تصرف کند ... و باز به همین منظور، در انواع حیوانات تصرف نموده ... و به سایر حیوانات اکتفا ننموده، دست به استخدام هم نوع خود مى زند و به هر طریقى که برایش ممکن باشد، آنان را به خدمت مى گیرد و در هستى و کار آنان، تا آن جا که ممکن باشد، تصرف مى کند.»(13)
به نظر علاّمه، استخدام و بهره کشى از غیر، ناشى از طبیعت انسانى است و از این رو، انسان هنگامى که با هم نوع خود روبه رو شد براى او استثنا قایل نشد; زیرا این خوى همگانى و واگیر یعنى بهره کشى و استخدام غیر ـ هر چند این غیر، هم نوع او باشد ـ در جهت منافع خود پیوسته دامنگیر افراد انسانى است. بنابراین، نمى توان آن را غیرطبیعى شمرد، بلکه خواه ناخواه مستند به طبیعت انسانى است.
پیامد منطقى نظر علاّمه(رحمه الله) این است که این خوى طبیعى امرى مذموم و نکوهیده نیست; زیرا هیچ طبیعتى در درون انسان به گزاف و بیهوده قرار داده نشده و اصولاً مقتضاى نظام احسن این است که خالق هستى بخش هر خوى، غریزه و طبیعتى را به هدفى خاص و براى مجهّز بودن مخلوق خود در جهت حرکت به سوى کمال مطلوبش، در وجود مخلوقات تکامل یابنده خود قرار داده است. بدین روى، بدون تردید، روش استخدام مقتضاى طبیعت انسانى است و به همین دلیل، در دایره مدح و ذم و ستایش و نکوهش اخلاقى قرار نمى گیرد.
حال این سؤال پیش رو است که آیا روش استخدام مستقیماً و بلاواسطه مقتضاى طبیعت انسانى است و این اندیشه نخست در ذهن انسان جاى گرفت و سپس به دنبال آن، اندیشه اجتماع و زندگى جمعى شکل گرفت یا این که به عکس، ابتدا انسان با مشاهده هم نوعان خود، اول به فکر اجتماع و زندگى جمعى افتاد و سپس از مجراى طبیعى خود خارج شد و به فکر سودبرى، استثمار، استخدام و به کارگیرى دیگران افتاد؟
آنچه از بیانات مرحوم علاّمه در تفسیر المیزان به دست مى آید، این است که روش استخدام مستقیماً و بلاواسطه مقتضاى طبیعت انسانى بوده و تشکیل جامعه فرع بر استخدام است. به عبارت دیگر، اجتماع فرع بر استخدام، تعاون فرع بر تنازع و غیرگرایى فرع بر خودگرایى است. به نظر ایشان، انسان در استمرار روش استخدام و به خدمت گرفتن هر آنچه در اطراف اوست، در جهت منافعش متوجه هم نوع خود شد و او را نیز به استخدام گرفت. اما در این راه، با یک مشکل اساسى روبه رو گشت. علامه در این باره چنین مى نویسد:
«بشر هنگامى که به این مسأله برخورد که سایر افراد هم نوعش از فرد یا افراد دیگر همان را مى خواهد که دیگران از او مى خواهند، ناگزیر شد این معنا را بپذیرد که همان گونه که او مى خواهد از دیگران بهره کشى کند، باید اجازه دهد دیگران هم به همان اندازه از او بهره کشى کنند و همین جا بود که پى برد باید اجتماعى مدنى را تشکیل دهد و فهمید که دوام اجتماع مشروط بر این است که اجتماع به نحوى استقرار یابد که هر صاحب حقى به حق خودبرسد و مناسبات و روابط متعادل باشدواین همان عدالت اجتماعى است.»(14)
در نهایت، به نظر علاّمه، اضطرار، که ناشى از روش استخدام است، انسان را واداشت که تن به زندگى اجتماعى و عدالت اجتماعى و نیز محدود شدن آزادى هایش بدهد، زیرا اگر اضطرار نبود، هرگز هیچ انسانى حاضر نمى شد از دامنه اختیارات و آزادى هاى خود بکاهد و آن را محدود کند و دیگران را در آزادى عمل سهیم بداند.
بدین سان، بر اساس نظریه دوم درباب منشأ حیات اجتماعى، علاّمه(رحمه الله) نظریه استخدام را ابداع مى کنند. این نظریه با نظریه ابن خلدون ـ که با قبول نظریه دوم در باب منشأ حیات اجتماعى به تأکید بر نیازهاى ضرورى وجسمانى انسان مى پردازد و حیوانیت انسان را عامل مدنیت او مى شمارد ـ هر دو در این جهت مشترکند که «حب ذات» و «خود دوستى» را تنها اصل اصیل و اوّلى انسان مى دانند; یعنى آدمى چون خود را مى خواهد و بقایش را دوست دارد، به دیگران مى پیوندد و براى تحکیم این پیوند، ناچار تا حدى از دست رنج خود صرف نظر مى کند تا بتواند از ثمره کار دیگران منتفع گردد و در واقع، به یک نوع «بده ـ بستان» دست مى زند و از خلال این داد و ستد، نفع بیش ترى را عاید خود مى کند. بنابراین، خود دوستى عامل استخدام دیگران به نفع خود و عامل چشم پوشى از بخشى از منافع خود به منظور ایجاد زندگى اجتماعى و جامعه باثبات است. مطابق این منطق، دریافت دست رنج دیگران و بهره کشى از آنان مقتضاى طبیعت اولیه و تمایلى اوّلى در هر فرد انسانى است و چشم پوشى از ثمرات و منافع شخصى، امرى اکراهى، تحمیلى و اضطرارى است که انسان فقط در هنگامى که در آن منافع بیش ترى را جستوجو مى کند، به آن تن مى دهد.(15)
اما نظریه علاّمه با این اشکال روبه روست که «ما در روابط گروهى و اجتماعى انسان ها، مواردى از صمیمیت، اخلاص، از خودگذشتگى و عاطفه مى بینیم که ذرّه اى بوى نفع طلبى، جاه طلبى و خودخواهى نمى دهد. در این صورت، آیا در کمال انصاف نباید پذیرفت که این رفتارها حداقل همان قدر از اصالت و حقیقت و طبیعى بودن برخوردارند که رفتارهاى کاسب کارانه و منفعت طلبانه و طمع کارانه؟ و با این حساب، آیا باز مى توان معقتد بود که خود دوستى، استخدام گرى و ارضاى سوائق فیزیولوژیک تنها انگیزه ها و میل هاى طبیعى و اصیل بشرند؟»(16)
به نظر مى رسد این اشکال را بتوان چنین پاسخ داد: ریشه همه غرایز انسان در حبّ ذاتى است که در او نهفته و در سه مجراى اصلى جریان پیدا مى کند. مجراى اول «حب بقا» یا «حفظ موجودیت» است که منشأ یک سلسله از تلاش هاى انسان مى باشد. این که انسان مى خواهد باقى بوده و حیات دایمى داشته باشد، ریشه اش همان حبّ ذات است.
دومین مجراى اصلى و غریزه اساسى «حب کمال» است; یعنى انسان علاوه بر این که مى خواهدعمرى طولانى یا جاویدان داشته باشد، هم چنین «دوست دارد در این جریان بقا و گذر عمر، روز به روز کامل تر شود و سیر حرکتش تکاملى باشد.
سومین مجراى اصلى غریزه اساسى انسان، «لذّت جویى» و «سعادت طلبى» اوست. انسان مى خواهد همیشه شاد باشد و زندگى خود را به خوشى بگذراند.(17)

منبع درگاه پاسخگویی به مسایل دینی
- اقتصاد اسلامي




ارتباط نظام اقتصادى با نظام عقیدتى 1

ارتباط نظام اقتصادى با نظام عقیدتى/ نعمت الله پناهی


چکیده
آموزه «خداشناسى» اسلامى مبتنى بر خالقیت و ربوبیت و هدایت الهى است; بدین معنا که خداوند، هم خالق هستى است و هم مدبّر و هدایت کننده آن. فراتر از آن، خداوند هر لحظه در حال خلق، امر و تدبیر است و همه موجودات در همه حالات خود به او وابسته و محتاج اویند و جهان هستى یک لحظه بدون او نه باقى مى ماند و نه اداره یا هدایت مى شود.
در بحث «منشأ حیات اجتماعى»، چهار نظریه وجود دارد که علاّمه طباطبائى بر اساس نظریه دوم، نظریه «استخدام» را ابداع کرده اند. نظریه «استخدام» شکلى از هدایت تکوینى را مطرح مى کند. بر پایه هدایت تکوینى و هدایت تشریعى، هماهنگى میان منافع فردى و اجتماعى در نظام اقتصادى اسلام، از دو منبع سرچشمه مى گیرد: منبع درونى (هدایت تکوینى) و منبع بیرونى (هدایت تشریعى).
بر مبناى نظریه «استخدام»، انسان همواره به دنبال سود خود است و چون سود خود را مى خواهد، سود دیگران را نیز مى خواهد; زیرا مى داند که سود او بدون تأمین سود دیگران میسّر نیست. این ویژگى فطرى انسان و مقتضاى هدایت تکوینى اوست. انسان با توجه به قدرت و اختیارى که دارد، مى تواند بر خلاف مقتضاى فطرى خود و هدایت تکوینى عمل کند، میل، گرایش یا خواسته اى را بر امیال، گرایش ها و خواسته هاى دیگر خود ترجیح دهد. از این رو، به هدایت تشریعى و قانون الهى نیازدارد تابهترین راه هارابرگزیند. به عبارت دیگر، هماهنگى میان منافع فردى و اجتماعى بدون هدایت تشریعى امکان پذیر نیست.
با توجه به نظریه «استخدام» و چگونگى برقرارى هماهنگى میان منافع فردى و اجتماعى در نظام اقتصادى اسلام،معلوم مى گرددکه ساختار انگیزشى در نظام اقتصادى اسلام بر مبناى نفع شخصى مادى و معنوى قابل تبیین است.

مقدمه
یکى از مسائل اساسى و مهمى که تمامى نظام هاى اقتصادى ناگزیرند بدان بپردازند، مسأله چگونگى برقرارى هماهنگى میان منافع فردى و منافع اجتماعى است که خود پایه و مبنایى براى تبیین ساختار انگیزشى در هر نظام اقتصادى مى باشد. به عنوان مثال، برقرارى هماهنگى میان منافع فردى و اجتماعى در نظام سرمایه دارى، از طریق دنبال کردن نفع شخصى صورت مى گیرد، با این استدلال که «فردى که تأمین منافع شخصى خود را مقدم بر جامعه قرار مى دهد، در مى یابد که توجه به منافع شخصى او به طور طبیعى یا حتى لزوماً او را به چنان اشتغالى رهنمون مى سازد که حداکثر نفع جامعه را دربرداشته باشد.»(1)
نظام اقتصادى اسلام نیز از آن نظر که یک نظام اقتصادى است با این مسأله روبه رو بوده و باید نسبت به آن پاسخ خاص خود را داشته باشد. آنچه در این پاسخ، نقش تعیین کننده اى دارد آموزه «خداشناسى» است. در مرحله اول، اعتقاد یا عدم اعتقاد به وجود خالق هستى بخش و در مرحله دوم، آموزه خداشناسى اى که معتقدان به خداوند متعال برمى گزینند، در چگونگى پاسخ به این مسأله دخالت تام دارد.
بر اساس آموزه خداشناسى طبیعى (دئیسم) ـ که به موجب آن خداوند متعال جهان هستى را خلق کرد و سپس به کنارى رفته است و پس از خلقت به هیچ وجه در جریان امور عالم دخالت نمى کند و کار تدبیر جهان هستى را به قوانین طبیعى سپرده است ـ هماهنگى میان منافع فردى و اجتماعى نیز به قوانین طبیعى سپرده شده و دیگر نیازى به دخالت خداوند و ربوبیت و هدایت تشریعى او نیست; عقل انسانى براى تأمین سعادت بشرى کافى است و حداکثر به تقنین بشرى نیاز است، هر چند در این دیدگاه، افرادى همچون دکتر کنه و حتى آدام اسمیت نیازى به تقنین بشرى نمى بینند، بلکه از نظر آنان، انسان صلاحیت قانون گذارى نداردو طبیعت یا دست نامرئى، به تنهایى کافى است که هر کارى مى خواهد به انجام برساند.(2)
اما بر اساس آموزه «خداشناسى» ادیان الهى ـ به طور عام ـ و دین مقدس اسلام ـبه طور خاص که مبتنى بر خالقیت و ربوبیت تکوینى و تشریعى الهى است ـ خداوند متعال هم خالق جهان هستى است و هم رب و مدبّر آن و هر لحظه در کار تدبیر جهان مى باشد. از این رو، ربوبیت یا هدایت تشریعى نیز علاوه بر ربوبیت و هدایت تکوینى در برقرارى هماهنگى میان منافع فردى و اجتماعى نقش پیدا مى کند.
براى به دست آوردن پاسخ مورد نظر در اندیشه اسلامى، ابتدا بایدبه بحث خالقیت و ربوبیت یا هدایت الهى توجه کرد، سپس به بحث «منشأ حیات اجتماعى» پرداخت. بحث اخیر از آن جا که علت اجتماعى بودن واجتماعى زیستن انسان را موردبررسى قرار مى دهد، به طور مبنایى پاسخ مسأله مورد نظر را روشن مى سازد.
در بحث منشأ حیات اجتماعى، اندیشمندان چهار نظریه ارائه داده اند. بر اساس نظریه دوم، علاّمه طباطبائى(رحمه الله)نظریه اى ابداع کرده اندکه به نظریه «استخدام» مشهوراست. دراین مقاله، سعى بر آن است که بر مبناى نظریه مزبور ـ که خود نوعى تبیین منشأ حیات اجتماعى با توجه به ربوبیتوهدایت تکوینى است ـ و ربوبیت و هدایت تشریعى، مسأله هماهنگى میان منافع فردى و اجتماعى در نظام اقتصادى اسلام تبیین گردد. سپس براساس آن، ساختار انگیزشى نظام اقتصادى اسلام روشن شود.
از آن جا که مرحوم علاّمه این مطالب و نوشته هارادر مباحث تفسیرى و تا حدودى جامعه شناختى طرح و بیان کرده اند ادعا بر آن نیست که تمام نتایجى که درباب هماهنگى میان منافع فردى و اجتماعى در نظام اقتصادى اسلام و نیز ساختار انگیزشى آن گرفته مى شود مورد نظر و عنایت ایشان بوده، بلکه ادعا بر این است که این نتایج خواه ناخواه بربیانات علاّمه مترتب مى شود.

منبع درگاه پاسخگویی به مسایل دینی
- اقتصاد اسلامي




بیت المال در نهج البلاغه قسمت ششم

ل) آثار خیانت در بیت المال
روشن است که هر گناه، یک اثر وضعى و یک اثر تکلیفى دارد. خیانت و غارت بیت المال نیز، افزون بر حرمت تکلیفى و عذاب قیامت، آثار وضعى ویژه اى در همین دنیا دارد. آنچه در این بخش، ملاحظه مى شود، برخى از آثار وضعى خیانت به بیت المال از نگاه امام على علیه السلام است.
1ـ رسوایى در دنیا
امام على علیه السلام در نامه بیست و ششم، ضمن بیان برخى از توصیه ها و سفارشها براى مأموران مالیاتى، در باره خیانت به بیت المال، مطالبى را گوشزد کرده است. آن حضرت، خیانت به بیت المال را، مساوى با خیانت به امت اسلامى دانسته و گفته است: إنَّ أعظمَ الخیانة خیانةُ الأُمَّةَ و أفْظَعُ الغَشِّ غِش الأئمة؛[68] همانا، بزرگترین خیانت، خیانت به ملت، و رسواترین دغلکارى، دغلبازى با امامان است. سپس در ارتباط با آثار و پیامدهاى خیانت به بیت المال گفته است: مَنِ استهان بالأمانة و رَتَعَ فی الخیانة و لمْ یُنَزَّه نَفْسَهُ و دینَهُ عنها، فقد أحَلَّ بنفسه الذلَّ و الخِزْیَ فی الدنیا و هو فی الآخرةِ أذلّ و أخزى؛[69] کسى که امانت (بیت المال) الهى را خوار شمارد و دست به خیانت آلوده کند و خود و دین خویش را پاک نسازد، درهاى خوارى را در دنیا به روى خود گشوده و در قیامت خوارتر و رسواتر خواهد بود.
2ـ ذلت در پیشگاه الهى و پستى در آخرت
على علیه السلام در خطبه صد و بیست و ششم ـ که در باره عدالت و دادگرى صادر شده ـ مى گوید: لو کانَ المالُ لی، لَسَوَّیْتُ بینهم، فکیف و إنَّما المالَ مالُ الله! ألا و إنَّ إعْطاءَ المالِ فی غیر حقِّهِ تبذیرٌ و إسرافٌ و هو یَرْفَعُ صاحِبَهُ فی الدنیا و یَضَعَهُ فى الآخرة و یُکْرِمُهُ فی الناس و یهینه عند الله؛ اگر اموال (بیت المال) از خودم بود، به گونه اى مساوى، در میان مردم تقسیم مى کردم، تا چه رسد که جزء اموال خداست! آگاه باشید! بخشیدن مال به آنان که استحقاق ندارند، زیاده روى و اسراف است، [هرچند] ممکن است در دنیا، ارزش دهنده آن را بالا برد، اما در آخرت، پست خواهد کرد! و [هرچند] ممکن است که در میان مردم، گرامیش دارند، اما در پیشگاه خدا، خوار و ذلیل است. همان گونه که ملاحظه مى شود، امام على علیه السلام از جمله آثار و پیامدهاى خیانت در بیت المال را خوارى در محضرِ مقامِ ربوبى و پستى در عالم آخرت، دانسته است.
3ـ بى اعتمادى
امام على علیه السلام منذَر، پسر جارود عبدى، را که از قبیله عبدالقیس بود، به بخشدارى منطقه اى از کشور اسلامى، منصوب کرد و لکن او، به بیت المال خیانت کرد و با بذل و بخششهاى بى حساب و کتاب به دوستان و خویشان، بیت المال را غارت کرد. این خبر به امام على علیه السلام مى رسد. آن حضرت در نامه اى تند، ضمن توبیخ و عزل، او را احضار مى کند. و لئنْ کان ما بلغنی عنکَ حقاً، لَجَمَلُ أهلِکَ و شِسْعُ نَعْلِکَ، خیرٌ منکَ و مَنْ کان بصفتک فلیس بأهلِ أنْ یُسَدَّ به ثَغرٌ أوْ یُنْفَذَ به امر، أوْ یُعلى له قدرٌ، أوْ یشْرَکَ فی أمانَةٍ، أوْ یُؤمَنَ على جبایِةٍ!فأقْبِلْ إلىَّ حینَ یصلُ إلیک کتابی هذا. إنْ شاءِ الله؛ اگر آنچه به من گزارش رسیده، درست باشد، شتر خانه ات و بند کفش تو، از تو، باارزش تر است. و کسى که همانند تو باشد، نه لیاقت پاسدارى از مرزهاى کشور را دارد و نه مى تواند کارى را به انجام رساند، یا ارزش او، بالا رود، یا شریک در امانت باشد و یا از خیانتى دور ماند. پس چون این نامه به دست تو رسد، نزد من بیا. ان شاء الله.[70]
4ـ بى بهره شدن در دنیا
در نامه بیستم ـ که خطاب به زیاد بن ابیه، جانشین عبدالله بن عباس، والى بصره، نوشته شده ـ او را از خیانت بر بیت المال برحذر مى دارد و مى نویسد: و إنّی اُقْسِمُ باللهِ قَسَماً صادَقاً، لئِن بَلَغَنی أنّکَ خُنْتَ مِن فی ءِ المسلمین شیئاً صغیراً أوْ کبیراً، لَأَشُدَّنَّ علیکَ شَدَّةً تَدَعُکَ قلیلَ الوفر، ثقیلَ الظَهْرِ ضئیلَ الأمرِ؛ همانا من، براستى به خدا سوگند مى خورم که اگر به من گزارش کنند که در بیت المال، خیانت کردى، کم و یا زیاد، چنان بر تو سخت گیرم که کم بهره شده و در هزینه عیال، در مانى و خوار و سرگردان شوى.
5ـ کشته شدن با شمشیر
على علیه السلام در نامه چهل و یکم ـ که در مقام توبیخ و نکوهش شدید از خیانتکاران به بیت المال، صادر شده ـ پس از بیزارى و نفرین بر خیانتکاران بیت المال، ضمن دعوت آنان به خداترسى و برگرداندن اموال به غارت رفته، فرد خیانتکار را تهدید به کشتن با شمشیر مى کند: فاتق الله! و ارْدُدْ إلى هؤلاءِ القوم أموالَهُم؛[71] از خدا بترس و اموال بیت المال را ـ که از این مردم بوده ـ به آنان بازگردان. سپس آن حضرت در مقام تهدید و مجازات خیانتکار مى فرماید: فإنَّکَ إنْ لمْ تفعلْ، ثم أمْکَننی اللهُ منکَ، لَأُعْذِرَنَّ إلى الله فیکَ و لأضْرِبنَّکَ بسیفی الذی ما ضربتُ به أحداً، الاّ دَخَل النارَ؛[72] اگر اموال به غارت رفته بیت المال را برنگردانى و خدا مرا فرصت دهد تا بر تو دست یابم، تو را کیفرى خواهم کرد که نزد خدا، عذرخواه من باشد و با شمشیرى تو را مى زنم که به هر کس زدم، وارد دوزخ گشت.

پی نوشت ها:
1 ـ قال رسول الله صلى الله علیه و آله: «الفقر سواد الوجه فی الدارین.» : (سفینة البحار، ج2، مادّه فقر).
2 ـ قال على علیه السلام: «الفقرُ الموتُ الأحمر.» و (شرح آقاجمال برغرر، ج1، ص345).
3 ـ قال على علیه السلام: «الفقرُ الموتُ الأکبر.» (نهج البلاغه، کلمه 163).
4 ـ قال على علیه السلام: «إنّى أخاف علیک الفقرَ، فاستعذ بالله منه؛ فإنَّ الفقرَ مَنْقَصةٌ فی الدِین، مَدْحَشةٌ للعقل، داعیةً لِلْمَقْتِ.». (نهج البلاغه، کلمه 319).
5 ـ عبدالله بن زمعة بن اَسود، از شیعیان على علیه السلام بود. پدر و عموى او، در جنگ بدر، جزء سپاه کفّار بودند و در همان جنگ هم کشته شدند. جدّش، اَسود، از کسانى بود که رسول خدا صلى الله علیه و آله را مسخره مى کرد.
6 ـ نهج البلاغه، خطبه 232.
7 ـ همان، نامه 53.
8 ـ همان.
9 ـ همان.
10 ـ همان.
11 ـ منهاج البراعه، ج20، ص200.
12 ـ نهج البلاغه، نامه 53.
13 ـ منهاج البراعه، ج20، ص25.
14 ـ نهج البلاغه، نامه 53.
15 ـ شرح ابن ابى الحدید، ج17، ص71. البته، در صحت این گونه مطالب انتسابى به انوشیروان، جاى تأمل است.
16 ـ نهج البلاغه، نامه 53.
17 ـ منهاج البراعه، ج20، ص....
18 ـ شرح ابن ابى الحدید، ج17، ص74.
19 ـ نامه 51.
20 ـ همان.
21 ـ همان.
22 ـ نهج البلاغه، نامه 51.
23 ـ روح القوانین، منتسکیو، ترجمه على اکبر مهتدى، ص384.
24 ـ نهج البلاغه، نامه 51.
25 ـ نهج البلاغه، نامه 51.
26 ـ نهج البلاغه، نامه 51.
27 ـ نهج البلاغه، نامه 51.
28 ـ نهج البلاغه، نامه 25.
29 ـ همان.
30 ـ همان.
31 ـ همان.
32 ـ همان.
33 ـ همان.
34 ـ همان.
35 ـ همان.
36 ـ همان.
37 ـ همان.
38 ـ نهج البلاغه، نامه 40.
39 ـ نهج البلاغه، نامه 5.
40 ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج17، ص182.
41 ـ منهاج البراعه، ج17، ص185.
42 ـ شرح نهج البلاغه، ابن أبى الحدید، ج17، ص184.
43 ـ نهج البلاغه، نامه 43.
44 ـ منهاج البراعه، ج20، ص82.
45 ـ نهج البلاغه، خطبه 119.
46 ـ نامه 67.
47 ـ نهج البلاغه، نامه 45.
48 ـ ابن ابى الحدید، بر این باور است که این شخص، ربیع بن زیاد، برادر عاصم، بوده که مولا على علیه السلام به عیادت او رفته است (ج11، ص35)، ولى در بسیارى از نسخه هاى نهج البلاغه، با عنوان «علاء بن زیاد» آمده است.
49 ـ نهج البلاغه، خطبه 209.
50 ـ منهاج البراعة، ج13، ص130.
51 ـ شرح ابن ابى الحدید، ج11 ـ 12، ص36.
52 ـ نهج البلاغه، نامه 45.
53 ـ منهاج البراعه، ج20، ص91.
54 ـ شرح ابن ابى الحدید، ج15 ـ 16، ص207.
55 ـ در باره چهره ناپاک اشعث، به شرح ابن ابى الحدید، ج2، ص279، ذیل خطبه 19 مراجعه شود.
56 ـ نهج البلاغه، خطبه 224.
57 ـ همان، خطبه 62.
58 ـ در اینجا، به دو مورد از دقت و احتیاط امام على علیه السلام در بیت المال که در بحارالانوار گزارش شده اشاره مى شود:
الف) احتیاط در قلم و کاغذ بیت المال
علامه مجلسى، در بحارالانوار، ج41، ص105، گزارش کرده است: ادقّوا أقلامکم و قاربوا بین سطورکم و احذفوا من فضولکم و اقصدوا قصدَ المعانی! و إیّاکم و الإکثار! فإنَّ أموال المسلمین لا تحتمل الإضرار؛ نوک قلمهاى خود را تیز کنید و بین سطرهاى نوشته، زیاد فاصله نیندازید، حرفهاى زیادى را حذف کنید و روى کاغذ نیاورید و به بیان اصل معنى بپردازید و لفّاظى نکنید و از زیاده روى در مصرف بپرهیزید! زیرا، بیت المال مسلمانان، تحمل این گونه ضررها را ندارد.
ب) جارو کردن بیت المال
عاصم بن کلیب، به نقل از پدرش، مى گوید: در محضر على علیه السلام بودم که مقدارى پول و اشیاء دیگر از ناحیه ایران، به عنوان بیت المال، آورده شد. مردم، براى گرفتن سهمیه، هجوم آوردند. على علیه السلام، طنابى دور بیت المال کشید و فرمان داد تا رؤساى هفت قبیله ـ که در آن زمان، در کوفه بودند ـ آمدند و بیت المال را نسبت به افراد هر قبیله، به نمایندگان آنان داد در آخر، یک قرص نان اضافه آمد على علیه السلام آن را نیز هفت قسمت کرد و نسبت به افراد هر قبیله، تقسیم کرد. سپس فرمود: هذا جنایَ و خِیارُهُ فیه ـ إذْ کلُّ جانٍ یَدَهُ إلى فیه این، دست چین من است و بهترینش، در میان ـ زیرا، هر چیننده، دستش، به دهان خودش باز مى گردد.» طبق برخى از روایات، مولا على علیه السلام پس از تقسیم بیت المال، محل را آب و جارو مى زد و خطاب به پولهاى زرد و سفید، مى گفت: یا صفراء! غُرّی غیری یا بیضاء! غُرّی غیری؛ اى دینارهاى زرد و درهمهاى سفید! جز مرا فریب دهید.» «بحارالانوار، ج41، ص136.»
59 ـ نهج البلاغه، خطبه 224.
60 ـ نهج البلاغه، نامه 41.
61 ـ منهاج البراعه، ج20، ص75.
62 ـ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج15 ـ 16، ص170.
63 ـ نهج البلاغه، خطبه 127.
64 ـ نهج البلاغه، نامه 43.
65 ـ نهج البلاغه، خطبه 34.
66 ـ قطیعه، عبارت است از زمینهایى که حاکم، از بیت المال به برخى از افراد مى بخشد و او را، از خراج دادن، معاف مى دارد و در برابر، مقدارى کمى مالیات، تحت عنوان ضریب، مى پردازد. شرح نهج البلاغه، ج1، ص269.
67 ـ شرح ابن ابى الحدید، ج1، ص270.
68 ـ نهج البلاغه، نامه 26.
69 ـ همان.
70 ـ نهج البلاغه، نامه 71.
71 ـ نهج البلاغه، نامه 41. 72 ـ همان.


منبع درگاه پاسخگویی به مسایل دینی
- اقتصاد اسلامي




بیت المال در نهج البلاغه قسمت ششم

<p style="text-align: justify;">&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&amp;lt;p style=&amp;quot;text-align: justify;&amp;quot;&amp;gt;ل) آثار خیانت در بیت المال&amp;lt;br /&amp;gt; روشن است که هر گناه، یک اثر وضعى و یک اثر تکلیفى دارد. خیانت و غارت بیت المال نیز، افزون بر حرمت تکلیفى و عذاب قیامت، آثار وضعى ویژه اى در همین دنیا دارد. آنچه در این بخش، ملاحظه مى شود، برخى از آثار وضعى خیانت به بیت المال از نگاه امام على علیه السلام است.&amp;lt;br /&amp;gt; 1ـ رسوایى در دنیا&amp;lt;br /&amp;gt; امام على علیه السلام در نامه بیست و ششم، ضمن بیان برخى از توصیه ها و سفارشها براى مأموران مالیاتى، در باره خیانت به بیت المال، مطالبى را گوشزد کرده است. آن حضرت، خیانت به بیت المال را، مساوى با خیانت به امت اسلامى دانسته و گفته است: إنَّ أعظمَ الخیانة خیانةُ الأُمَّةَ و أفْظَعُ الغَشِّ غِش الأئمة؛[68] همانا، بزرگترین خیانت، خیانت به ملت، و رسواترین دغلکارى، دغلبازى با امامان است. سپس در ارتباط با آثار و پیامدهاى خیانت به بیت المال گفته است: مَنِ استهان بالأمانة و رَتَعَ فی الخیانة و لمْ یُنَزَّه نَفْسَهُ و دینَهُ عنها، فقد أحَلَّ بنفسه الذلَّ و الخِزْیَ فی الدنیا و هو فی الآخرةِ أذلّ و أخزى؛[69] کسى که امانت (بیت المال) الهى را خوار شمارد و دست به خیانت آلوده کند و خود و دین خویش را پاک نسازد، درهاى خوارى را در دنیا به روى خود گشوده و در قیامت خوارتر و رسواتر خواهد بود.&amp;lt;br /&amp;gt; 2ـ ذلت در پیشگاه الهى و پستى در آخرت&amp;lt;br /&amp;gt; على علیه السلام در خطبه صد و بیست و ششم ـ که در باره عدالت و دادگرى صادر شده ـ مى گوید: لو کانَ المالُ لی، لَسَوَّیْتُ بینهم، فکیف و إنَّما المالَ مالُ الله! ألا و إنَّ إعْطاءَ المالِ فی غیر حقِّهِ تبذیرٌ و إسرافٌ و هو یَرْفَعُ صاحِبَهُ فی الدنیا و یَضَعَهُ فى الآخرة و یُکْرِمُهُ فی الناس و یهینه عند الله؛ اگر اموال (بیت المال) از خودم بود، به گونه اى مساوى، در میان مردم تقسیم مى کردم، تا چه رسد که جزء اموال خداست! آگاه باشید! بخشیدن مال به آنان که استحقاق ندارند، زیاده روى و اسراف است، [هرچند] ممکن است در دنیا، ارزش دهنده آن را بالا برد، اما در آخرت، پست خواهد کرد! و [هرچند] ممکن است که در میان مردم، گرامیش دارند، اما در پیشگاه خدا، خوار و ذلیل است. همان گونه که ملاحظه مى شود، امام على علیه السلام از جمله آثار و پیامدهاى خیانت در بیت المال را خوارى در محضرِ مقامِ ربوبى و پستى در عالم آخرت، دانسته است.&amp;lt;br /&amp;gt; 3ـ بى اعتمادى&amp;lt;br /&amp;gt; امام على علیه السلام منذَر، پسر جارود عبدى، را که از قبیله عبدالقیس بود، به بخشدارى منطقه اى از کشور اسلامى، منصوب کرد و لکن او، به بیت المال خیانت کرد و با بذل و بخششهاى بى حساب و کتاب به دوستان و خویشان، بیت المال را غارت کرد. این خبر به امام على علیه السلام مى رسد. آن حضرت در نامه اى تند، ضمن توبیخ و عزل، او را احضار مى کند. و لئنْ کان ما بلغنی عنکَ حقاً، لَجَمَلُ أهلِکَ و شِسْعُ نَعْلِکَ، خیرٌ منکَ و مَنْ کان بصفتک فلیس بأهلِ أنْ یُسَدَّ به ثَغرٌ أوْ یُنْفَذَ به امر، أوْ یُعلى له قدرٌ، أوْ یشْرَکَ فی أمانَةٍ، أوْ یُؤمَنَ على جبایِةٍ!فأقْبِلْ إلىَّ حینَ یصلُ إلیک کتابی هذا. إنْ شاءِ الله؛ اگر آنچه به من گزارش رسیده، درست باشد، شتر خانه ات و بند کفش تو، از تو، باارزش تر است. و کسى که همانند تو باشد، نه لیاقت پاسدارى از مرزهاى کشور را دارد و نه مى تواند کارى را به انجام رساند، یا ارزش او، بالا رود، یا شریک در امانت باشد و یا از خیانتى دور ماند. پس چون این نامه به دست تو رسد، نزد من بیا. ان شاء الله.[70]&amp;lt;br /&amp;gt; 4ـ بى بهره شدن در دنیا&amp;lt;br /&amp;gt; در نامه بیستم ـ که خطاب به زیاد بن ابیه، جانشین عبدالله بن عباس، والى بصره، نوشته شده ـ او را از خیانت بر بیت المال برحذر مى دارد و مى نویسد: و إنّی اُقْسِمُ باللهِ قَسَماً صادَقاً، لئِن بَلَغَنی أنّکَ خُنْتَ مِن فی ءِ المسلمین شیئاً صغیراً أوْ کبیراً، لَأَشُدَّنَّ علیکَ شَدَّةً تَدَعُکَ قلیلَ الوفر، ثقیلَ الظَهْرِ ضئیلَ الأمرِ؛ همانا من، براستى به خدا سوگند مى خورم که اگر به من گزارش کنند که در بیت المال، خیانت کردى، کم و یا زیاد، چنان بر تو سخت گیرم که کم بهره شده و در هزینه عیال، در مانى و خوار و سرگردان شوى.&amp;lt;br /&amp;gt; 5ـ کشته شدن با شمشیر&amp;lt;br /&amp;gt; على علیه السلام در نامه چهل و یکم ـ که در مقام توبیخ و نکوهش شدید از خیانتکاران به بیت المال، صادر شده ـ پس از بیزارى و نفرین بر خیانتکاران بیت المال، ضمن دعوت آنان به خداترسى و برگرداندن اموال به غارت رفته، فرد خیانتکار را تهدید به کشتن با شمشیر مى کند: فاتق الله! و ارْدُدْ إلى هؤلاءِ القوم أموالَهُم؛[71] از خدا بترس و اموال بیت المال را ـ که از این مردم بوده ـ به آنان بازگردان. سپس آن حضرت در مقام تهدید و مجازات خیانتکار مى فرماید: فإنَّکَ إنْ لمْ تفعلْ، ثم أمْکَننی اللهُ منکَ، لَأُعْذِرَنَّ إلى الله فیکَ و لأضْرِبنَّکَ بسیفی الذی ما ضربتُ به أحداً، الاّ دَخَل النارَ؛[72] اگر اموال به غارت رفته بیت المال را برنگردانى و خدا مرا فرصت دهد تا بر تو دست یابم، تو را کیفرى خواهم کرد که نزد خدا، عذرخواه من باشد و با شمشیرى تو را مى زنم که به هر کس زدم، وارد دوزخ گشت.&amp;lt;br /&amp;gt; &amp;lt;br /&amp;gt; پی نوشت ها:&amp;lt;br /&amp;gt; 1 ـ قال رسول الله صلى الله علیه و آله: &amp;amp;laquo;الفقر سواد الوجه فی الدارین.&amp;amp;raquo; : (سفینة البحار، ج2، مادّه فقر).&amp;lt;br /&amp;gt; 2 ـ قال على علیه السلام: &amp;amp;laquo;الفقرُ الموتُ الأحمر.&amp;amp;raquo; و (شرح آقاجمال برغرر، ج1، ص345).&amp;lt;br /&amp;gt; 3 ـ قال على علیه السلام: &amp;amp;laquo;الفقرُ الموتُ الأکبر.&amp;amp;raquo; (نهج البلاغه، کلمه 163).&amp;lt;br /&amp;gt; 4 ـ قال على علیه السلام: &amp;amp;laquo;إنّى أخاف علیک الفقرَ، فاستعذ بالله منه؛ فإنَّ الفقرَ مَنْقَصةٌ فی الدِین، مَدْحَشةٌ للعقل، داعیةً لِلْمَقْتِ.&amp;amp;raquo;. (نهج البلاغه، کلمه 319).&amp;lt;br /&amp;gt; 5 ـ عبدالله بن زمعة بن اَسود، از شیعیان على علیه السلام بود. پدر و عموى او، در جنگ بدر، جزء سپاه کفّار بودند و در همان جنگ هم کشته شدند. جدّش، اَسود، از کسانى بود که رسول خدا صلى الله علیه و آله را مسخره مى کرد.&amp;lt;br /&amp;gt; 6 ـ نهج البلاغه، خطبه 232.&amp;lt;br /&amp;gt; 7 ـ همان، نامه 53.&amp;lt;br /&amp;gt; 8 ـ همان.&amp;lt;br /&amp;gt; 9 ـ همان.&amp;lt;br /&amp;gt; 10 ـ همان.&amp;lt;br /&amp;gt; 11 ـ منهاج البراعه، ج20، ص200.&amp;lt;br /&amp;gt; 12 ـ نهج البلاغه، نامه 53.&amp;lt;br /&amp;gt; 13 ـ منهاج البراعه، ج20، ص25.&amp;lt;br /&amp;gt; 14 ـ نهج البلاغه، نامه 53.&amp;lt;br /&amp;gt; 15 ـ شرح ابن ابى الحدید، ج17، ص71. البته، در صحت این گونه مطالب انتسابى به انوشیروان، جاى تأمل است.&amp;lt;br /&amp;gt; 16 ـ نهج البلاغه، نامه 53.&amp;lt;br /&amp;gt; 17 ـ منهاج البراعه، ج20، ص....&amp;lt;br /&amp;gt; 18 ـ شرح ابن ابى الحدید، ج17، ص74.&amp;lt;br /&amp;gt; 19 ـ نامه 51.&amp;lt;br /&amp;gt; 20 ـ همان.&amp;lt;br /&amp;gt; 21 ـ همان.&amp;lt;br /&amp;gt; 22 ـ نهج البلاغه، نامه 51.&amp;lt;br /&amp;gt; 23 ـ روح القوانین، منتسکیو، ترجمه على اکبر مهتدى، ص384.&amp;lt;br /&amp;gt; 24 ـ نهج البلاغه، نامه 51.&amp;lt;br /&amp;gt; 25 ـ نهج البلاغه، نامه 51.&amp;lt;br /&amp;gt; 26 ـ نهج البلاغه، نامه 51.&amp;lt;br /&amp;gt; 27 ـ نهج البلاغه، نامه 51.&amp;lt;br /&amp;gt; 28 ـ نهج البلاغه، نامه 25.&amp;lt;br /&amp;gt; 29 ـ همان.&amp;lt;br /&amp;gt; 30 ـ همان.&amp;lt;br /&amp;gt; 31 ـ همان.&amp;lt;br /&amp;gt; 32 ـ همان.&amp;lt;br /&amp;gt; 33 ـ همان.&amp;lt;br /&amp;gt; 34 ـ همان.&amp;lt;br /&amp;gt; 35 ـ همان.&amp;lt;br /&amp;gt; 36 ـ همان.&amp;lt;br /&amp;gt; 37 ـ همان.&amp;lt;br /&amp;gt; 38 ـ نهج البلاغه، نامه 40.&amp;lt;br /&amp;gt; 39 ـ نهج البلاغه، نامه 5.&amp;lt;br /&amp;gt; 40 ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج17، ص182.&amp;lt;br /&amp;gt; 41 ـ منهاج البراعه، ج17، ص185.&amp;lt;br /&amp;gt; 42 ـ شرح نهج البلاغه، ابن أبى الحدید، ج17، ص184.&amp;lt;br /&amp;gt; 43 ـ نهج البلاغه، نامه 43.&amp;lt;br /&amp;gt; 44 ـ منهاج البراعه، ج20، ص82.&amp;lt;br /&amp;gt; 45 ـ نهج البلاغه، خطبه 119.&amp;lt;br /&amp;gt; 46 ـ نامه 67.&amp;lt;br /&amp;gt; 47 ـ نهج البلاغه، نامه 45.&amp;lt;br /&amp;gt; 48 ـ ابن ابى الحدید، بر این باور است که این شخص، ربیع بن زیاد، برادر عاصم، بوده که مولا على علیه السلام به عیادت او رفته است (ج11، ص35)، ولى در بسیارى از نسخه هاى نهج البلاغه، با عنوان &amp;amp;laquo;علاء بن زیاد&amp;amp;raquo; آمده است.&amp;lt;br /&amp;gt; 49 ـ نهج البلاغه، خطبه 209.&amp;lt;br /&amp;gt; 50 ـ منهاج البراعة، ج13، ص130.&amp;lt;br /&amp;gt; 51 ـ شرح ابن ابى الحدید، ج11 ـ 12، ص36.&amp;lt;br /&amp;gt; 52 ـ نهج البلاغه، نامه 45.&amp;lt;br /&amp;gt; 53 ـ منهاج البراعه، ج20، ص91.&amp;lt;br /&amp;gt; 54 ـ شرح ابن ابى الحدید، ج15 ـ 16، ص207.&amp;lt;br /&amp;gt; 55 ـ در باره چهره ناپاک اشعث، به شرح ابن ابى الحدید، ج2، ص279، ذیل خطبه 19 مراجعه شود.&amp;lt;br /&amp;gt; 56 ـ نهج البلاغه، خطبه 224.&amp;lt;br /&amp;gt; 57 ـ همان، خطبه 62.&amp;lt;br /&amp;gt; 58 ـ در اینجا، به دو مورد از دقت و احتیاط امام على علیه السلام در بیت المال که در بحارالانوار گزارش شده اشاره مى شود:&amp;lt;br /&amp;gt; الف) احتیاط در قلم و کاغذ بیت المال&amp;lt;br /&amp;gt; علامه مجلسى، در بحارالانوار، ج41، ص105، گزارش کرده است: ادقّوا أقلامکم و قاربوا بین سطورکم و احذفوا من فضولکم و اقصدوا قصدَ المعانی! و إیّاکم و الإکثار! فإنَّ أموال المسلمین لا تحتمل الإضرار؛ نوک قلمهاى خود را تیز کنید و بین سطرهاى نوشته، زیاد فاصله نیندازید، حرفهاى زیادى را حذف کنید و روى کاغذ نیاورید و به بیان اصل معنى بپردازید و لفّاظى نکنید و از زیاده روى در مصرف بپرهیزید! زیرا، بیت المال مسلمانان، تحمل این گونه ضررها را ندارد.&amp;lt;br /&amp;gt; ب) جارو کردن بیت المال&amp;lt;br /&amp;gt; عاصم بن کلیب، به نقل از پدرش، مى گوید: در محضر على علیه السلام بودم که مقدارى پول و اشیاء دیگر از ناحیه ایران، به عنوان بیت المال، آورده شد. مردم، براى گرفتن سهمیه، هجوم آوردند. على علیه السلام، طنابى دور بیت المال کشید و فرمان داد تا رؤساى هفت قبیله ـ که در آن زمان، در کوفه بودند ـ آمدند و بیت المال را نسبت به افراد هر قبیله، به نمایندگان آنان داد در آخر، یک قرص نان اضافه آمد على علیه السلام آن را نیز هفت قسمت کرد و نسبت به افراد هر قبیله، تقسیم کرد. سپس فرمود: هذا جنایَ و خِیارُهُ فیه ـ إذْ کلُّ جانٍ یَدَهُ إلى فیه این، دست چین من است و بهترینش، در میان ـ زیرا، هر چیننده، دستش، به دهان خودش باز مى گردد.&amp;amp;raquo; طبق برخى از روایات، مولا على علیه السلام پس از تقسیم بیت المال، محل را آب و جارو مى زد و خطاب به پولهاى زرد و سفید، مى گفت: یا صفراء! غُرّی غیری یا بیضاء! غُرّی غیری؛ اى دینارهاى زرد و درهمهاى سفید! جز مرا فریب دهید.&amp;amp;raquo; &amp;amp;laquo;بحارالانوار، ج41، ص136.&amp;amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt; 59 ـ نهج البلاغه، خطبه 224.&amp;lt;br /&amp;gt; 60 ـ نهج البلاغه، نامه 41.&amp;lt;br /&amp;gt; 61 ـ منهاج البراعه، ج20، ص75.&amp;lt;br /&amp;gt; 62 ـ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج15 ـ 16، ص170.&amp;lt;br /&amp;gt; 63 ـ نهج البلاغه، خطبه 127.&amp;lt;br /&amp;gt; 64 ـ نهج البلاغه، نامه 43.&amp;lt;br /&amp;gt; 65 ـ نهج البلاغه، خطبه 34.&amp;lt;br /&amp;gt; 66 ـ قطیعه، عبارت است از زمینهایى که حاکم، از بیت المال به برخى از افراد مى بخشد و او را، از خراج دادن، معاف مى دارد و در برابر، مقدارى کمى مالیات، تحت عنوان ضریب، مى پردازد. شرح نهج البلاغه، ج1، ص269.&amp;lt;br /&amp;gt; 67 ـ شرح ابن ابى الحدید، ج1، ص270.&amp;lt;br /&amp;gt; 68 ـ نهج البلاغه، نامه 26.&amp;lt;br /&amp;gt; 69 ـ همان.&amp;lt;br /&amp;gt; 70 ـ نهج البلاغه، نامه 71.&amp;lt;br /&amp;gt; 71 ـ نهج البلاغه، نامه 41. 72 ـ همان.&amp;lt;br /&amp;gt; &amp;lt;br /&amp;gt; &amp;lt;br /&amp;gt; منبع درگاه پاسخگویی به مسایل دینی&amp;lt;span style=&amp;quot;color: rgb(255, 0, 0);&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;strong&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt; -&amp;amp;nbsp;اقتصاد اسلامي &amp;lt;/strong&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;/p&amp;gt;&lt;/p&gt;</p>