دولت نهم و چرخش در برنامه کلان اقتصادی

دولت نهم و چرخش در برنامه کلان اقتصادی

منتخب سوم تیرماه، در دکترین اعلام شده اقتصادی خود(7)، مبنای اقتصاد را از اقتصاد توسعه(دانایی محور) به اقتصاد رفاه (عدالت محور) تغییر داده است. روشن است که تأثیر این چرخش کلان تا چه اندازه گسترده است.

شعارهای اقتصادی رئیس جمهور دولت نهم، فارغ از هیاهوهای سیاسی رایج مخالفان و موافقان، بر یک بستر تاریخی پیدا شده است و بدون زمینه یابی آن، نمی توان در مورد آن قضاوت نمود. بستر اصلی ظهور تفکر اقتصاد رفاه (عدالت محور)، ضعف کنترل و ارزیابی عملکرد برنامه های دولت گذشته در این بعد است. امروز نمی توان گفت ادعای موافقان دکتر احمدی نژاد که عدالت و رفاه در دکترین اقتصادی دولت های گذشته مفاهیمی گم شده یا کمرنگ بوده اند، ادعایی گزاف است.

آنگونه در بندهای قبلی اشاره شد، یکسونگری در راهبردهای برنامه ی دولت های گذشته و عدم توجه به سطح زندگی و درک اقصادی عامه، یکی از آفت های عمده برنامه ریزی در طول این سالها بوده است.

تحقق عدالت اجتماعی، اگر چه نظراً در حد یک شعار سیاسی و عملاً در حد یک عملکرد جدی در اصلاح سیستم توزیع خلاصه می شود، اما زمینه ای دارد که نمی توان از آن چشم پوشید.

اگر حد اطمینان و اعتماد ملی به برنامه ها و برنامه ریزی های دولت کاهش یابد و اثر برنامه ریزی در سطح معیشت خانواده ها ملموس نباشد(حفظ یا ارتقای این سطح)، مشکلاتی مانند تورم و ... اعتماد عمومی را نسبت به برنامه ریزی سلب می کند و آنرا در حد چیزی عبث تنزل می دهد.

از دیگر سو، توجه صرف به اقتصاد رفاه و غفلت از مباحث ضروری و جدی توسعه نیز، آفت زا است؛ چرا که در کوتاه مدت جوابگو و در بلند مدت عقیم است. اگر خواست توده مردم با خواست نخبگان جامعه همراهی و التزام یابد، چرخش محوری در اقتصاد، آفت زا نخواهد بود و در کوتاه مدت و بلند مدت، هر دو وجه را پوشش خواهد داد؛ اما همانگونه که عدم توجه به بعد نخست در برنامه های گذشته به عدم توفیق برنامه ها انجامیده است، در برنامه دولت جدید نیز، توجه صرف به عدالت محوری و غفلت از مباحث ضروری توسعه، آفت زا خواهد بود.

بررسی و پیش انگاری

اگر یک بار دیگر، به دلیل اصلی برنامه ریزی توسعه توجه کنیم، در می یابیم که "عدم کفایت بازار برای ایجاد تحول و تحرک به سمت تولید"، دلیل اصلی برنامه ریزی است. در چنین فضای عدم کفایتی، دولت متولی برنامه ریزی کلان یعنی "تمهید فرایند مطالعه، پیش بینی و تخصیص عوامل اساسی اقتصاد ملی" است و با انتخاب یک مدل برنامه ای با راهبردهای خاص، در صدد ایجاد تحول و تحرک به سمت تولید (توسعه) است.

اگر نقش دولت به عنوان محور عامل برنامه، در گرایش اقتصاد رفاه به حد نقش بازار در این زمینه تنزل کند، برنامه دچار مشکل خواهد بود و اگر راهبرد این باشد که صرفاً اقتصاد به سمت عدالت و رفاه (بدون توجه جدی به توسعه) حرکت نماید، قطعاً در بلند مدت این برنامه با چالش جدی مواجه خواهد بود. از دیگر سو، اگر دولت نقش و وظیفه خود را در تأمین حداقل های معیشتی فراموش نماید، نیز وجه مهم دیگری از برنامه مغفول خواهد بود. به نظر می رسد ترکیب هر دو بخش با یکدیگر و توجه همزمان به آنها، چهره ای جدید از توسعه مبتنی بر عدالت محوری را بروز خواهد داد که بتواند در هر دو عرصه توفیقاتی داشته باشد و شعارهای اعلام شده را تا حد مطمئنی پوشش دهد و به عمل نزدیک نماید.

آنچه در این نوشتار به قلم آمد، بررسی زمینه ها، پیشنیه برنامه ریزی و موانع و آسیبهای کلی برنامه های توسعه و رفاه در کشور بود و هدف از ذکر آنها، مرور سابقه ای بود که بیش از هر چیز می تواند راه حلهای جدی را برای برخی مشکلات و معضلات در اختیار برنامه ریزان قرار دهد. توجه به این پیشینه، استفاده از تجربه ای است که بر زمینه یکسان فرهنگی و در طول سالیان متمادی به دست آمده است و ضرورت دارد که بازبینی و بازکاوی شود. از سوی دیگر، موقعیت فعلی کشور و ترقی چشمگیر قیمت نفت در ابتدای کار دولت جدید، وضعیت آزمون پذیر حساسی را در پیش روی کشور ما گشوده است که عدم توجه به سابقه مشابه آن در دوران پیش از انقلاب(8) و سال های 51 تا 55 ، می تواند منجر به مشکلات جدی در درازمدت شود؛ اگر چه در کوتاه مدت بتواند وجهی دلخواه از رفاه عمومی را در جامعه شکل دهد.

توجه جدی به حل مسئله تورم در کشور که بنیان بسیاری از مشکلات و معضلات اقتصادی است و تلاش برای کاستن از رقم آن، احتیاط در دامن زدن به خواست ها و توقعات عمومی جامعه، توجه همزمان به مباحث توسعه و عدالت محوری و تاکید بر التزام خواست عمومی در جامعه با خواست نخبگان، می تواند عامل موثری در تحقق آرمان های اقتصادی دولت نهم باشد؛ آرمان هایی که اکنون در جمع عامه و حتی در رده هایی از نخبگان کشور، انتظار عملی شدن آنها جدی شده است. انجمن اقتصد




محدوده دخالت دولت و بخش خصوصی در اقتصاد

محدوده دخالت دولت و بخش خصوصی در اقتصاد

یکی از محورهای بسیار پرثمر در اقتصاد، مشخص شدن محدوده دخالت بخشهای دولتی و خصوصی است. این امر به اندازه ای اهمیت دارد که حتی ضوابط حاکم بر سازماندهیهای اقتصادی نیز با توجه به آن تعیین می گردد. مثلا سازماندهی اقتصادی در نظام سرمایه داری چارچوبی را تصویر می نماید که بخش خصوصی تملک سرمایه را در اختیار دارد و نقش اصلی در تخصیص منابع را نیز ایفا می کند و دولت کمترین حضور را در اقتصاد دارد. (20) اندازه دولت، خصوصی سازی، ملی سازی، تمرکز تصمیمات یا عدم تمرکز همه از موارد مهم و جنجال برانگیزی هستند که اعث شده اند هر تفکری سمت و سوی خاصی را برگزیند. برخی حاکمیت بخش خصوصی را انتخاب می کنند و برخی سیطره بخش دولتی را می پذیرند. به عقیده ما برای کشورهای جهان سوم و حتی کشورهای اسلامی مناسب است ضمن اینکه دولت حضور قوی در اقتصاد داشته باشد، در عین حال بخش خصوصی نیز در یک سری میدانهای موجه اقتصادی، فعالیت قابل توجهی بنماید. به عبارت دیگر راه افراط و تفریط (دولتی خیلی شدید و یا خصوصی شدید) خلاف مصالح اقتصادی است. تجربه کشورهای جهان سوم و حتی بسیاری از کشورهای در حال توسعه و پیشرفته نیز مؤید این موضوع است. امام خمینی ضمن اینکه عقیده به حضور یک دولت قدرتمند در اقتصاد دارند، شرکت معقول بخش خصوصی را نیز مورد تاکید قرار می دهند. به ذکر نمونه هایی از مواضع ایشان می پردازیم.

در ارتباط با قوت حضور دولت در اقتصاد امام خمینی در پاسخ شورای نگهبان که سؤال شده بود آیا دولت می تواند به خاطر استفاده مردم از خدمات دولتی شرایطی وضع و الزام نماید؟ می فرمایند: «دولت می تواند در تمامی مواردی که مردم استفاده از خدمات دولتی می کنند با شروط اسلامی و حتی بدون شرط، قیمت مورد استفاده را از آنان بگیرد و این جاری در جمیع موارد تحت سلطه حکومت است... (21) »

قابل ذکر است که به طور کلی امام خمینی در ارتباط با قدرت دولت جسارتی بیش از دیگران دارد. اما در عین حال ملاحظه شد که ایشان در بحث عدالت، عملا (به عقیده ما) حکومت را ابزاری برای تحقق عدالت مطرح ساختند. لذا به نظر می رسد یک دولت قانونمند، خدا ترس و ارزشی را متصور هستند که البته چنین دولتی تصمیمات اصولی در اقتصاد و غیر اقتصاد خواهد گرفت و در مسیر شریعت و حقیقت گام برخواهد داشت، لذا نباید از چنین حضوری نگران بود.

در یک جا ضمن توجه خاصی به قدرت دولت، حرکت آن به سوی استبداد و گرایش نظر فردی و شخصی هشدار می دهد و همه را مطیع اوامر و قوانین الهی می داند. به نظر می رسد ذکر بیان مستقیم ایشان بسیار ضروری باشد. «فالاسلام اسس حکومة لا علی نهج الاستبداد المحکم فیه رای الفرد و میوله النفسائیه علی المجتمع... بل حکومة، تستوحی و تستمد فی جمیع مجالاتها من القانون الالهی و لیس لاحد من الولاة الاستبداد برایه ... (22) ».یعنی یک دولت قدرتمند مشروط را ایشان در ذهن دارند. که شرط آن را حرکت در مسیر قوانینی الهی تعیین می کند. حتی ایشان نقد و نقادی دولت و حکومت را نیز عملا مورد استقبال قرار داده آن را هدیه الهی برای رشد انسانها تلقی می کنند. (23)

ایشان حضور دولت قانونمند را در کنار بخش خصوصی قانونمند مورد تاکید قرار می دهند و بی توجهی دولت به حضور مردم در اقتصاد را نمی پذیرند و از سوی دیگر خصوصی شدن و حاکمیت عده ای بازاری را نیز مردود می دانند. بخشی از بیان ایشان در این ارتباط: «چنانچه کرارا تذکر داده ام دولت بی شرکت ملت و توسعه بخشهای خصوصی جوشیده از طبقات محروم مردم و همکاری با طبقات مختلف، با شکست مواجه خواهد شد. کشاندن امور به سوی مالکیت دولت و کنار گذاشتن ملت بیماری مهلکی است...».

در ادامه این بحث اشاره دارند که «... آزادی بخش خصوصی به صورتی باشد تا بهتر به نفع مردم مستضعف کار شود نه چون گذشته تعدادی از خدا بی خبر در تمام امور تجاری و مالی مردم سلطه پیدا کنند. (24) »

در جای دیگر به گونه ای ارتباط دولت و بخش خصوصی را ترسیم می کنند که گویی نوعی فرق بین دخالت دولت و نظارت دولت قایل هستند. در مواردی که بخش خصوصی توان دارد در اقتصاد دخالت کند به دولت توصیه نظارت می کنند. در دیدار با رییس جمهور و هیات دولت می فرمایند: «... کارهایی که از بازار بر نمی آید و معلوم است که نمی تواند انجام دهد، آنها را دولت انجام دهد، کارهایی که از بازار بر می آید جلویش را نگیرید، یعنی مشروع هم نیست، آزادی مردم نباید سلب شود، دولت باید نظارت بکند.... فقط یک نظارتی بکنید که مبادا انحراف پیدا بشود، مبادا وقتی کالایی (از خارج) بیاورند که مخالف با اسلام است، مخالف با صلاح جمهوری اسلامی است... (25) ».

همان طور که اشاره شد در قالب نظریه ها و خط مشی های اقتصادی نیز عقلایی است تا زمانی که ورود بازار باعث مشکلات جدی برای اقتصاد نمی شود و در محدوده معینی فعالیت اقتصادی مثبت دارد، آزاد گذاشته شود و دخالتهای غیر معقول دولت می تواند مشکل آفرین باشد. اما مواردی وجود دارد که اصولا عقلایی نیست به بخش خصوصی سپرده شود. در هر حال تعابیر امام خمینی سازگاری قابل تاملی با سیاستها و نظریه های عقلایی در اقتصاد دارد. (26)

حالا با توجه به مطالب بخش اول به ارزیابی کلی کارکرد دوره های مختلف در اقتصاد پس از انقلاب می پردازیم. می توان نشان داد که در صورت التزام مدیران اقتصادی کشور به هر یک از عناصر اقتصادی دیدگاه امام خمینی، حداقل داشتن انتظار یک اقتصاد معقولتر، سزاوار خواهد بود. در هر حال ما ضوابط چهارگانه مذکور در بخش قبلی را به صورت مجموعه معیارهایی تلقی می کنیم که می توانند در بررسی کارکردهای اقتصادی شاخصهایی برای آزمون محسوب گردند. معیارهایی که در بخش قبل استخراج شدند به طور خلاصه عبارت اند از: توجه به عدالت اقتصادی (تلاش در رفع محرومیت، حفظ حق و قانون)، ساده زیستی (و مبارزه با زراندوزی و مخالفت با لوکس گرایی و مصرف زدگی)، استقلال (و حفظ عزت اسلامی و مقاومت بر حفظ اصول) و محدوده قانونمند دولت و بخش خصوصی در اقتصاد. حالا با توجه به این معیارها به بررسی دوره های مختلف اقتصاد کشور می پردازیم.





واگذاری بنگاههای بزرگ اقتصادی دولتی به بخش تعاونی

 



در مفاد سیاستهای کلی اصل۴۴ قانون اساسی، لایحه اجرایی سیاستهای مزبور، احکام، مجوزها و تکالیف متعددی برای شرکتهای تعاونی در نظر گرفته شده و طبق پیشبینیهای صورت گرفته، مقرر شده است تا سهم بخش تعاون در اقتصاد کشور به ۲۵درصد بالغ شود.

همچنین در متن سیاستهای کلی اصل۴۴ و لایحه تقدیمی دولت، ساختار مورد اشاره در اجرای احکام و سیاستها، شرکتهای تعاونی (با ساختار مندرج در قانون تجارت و ساختار حقوقی شرکتهای سهامی عام) هستند. از اینرو، شناخت ویژگیهای اساسی و امکانسنجی ظرفیت اینگونه ساختار در اجرای سیاستهای کلی و قانون اجرایی مربوط به آن اهمیت اساسی دارد.

با ابلاغ سیاستهای کلی اصل۴۴ قانون اساسی یکی از بزرگترین موانع حقوقی خصوصیسازی در حوزههای زیربنایی، نهادهای مالی و صنایع بزرگ برداشته شده است و براساس این ابلاغیه جهتگیری رسمی نظام اقتصادی کشور باید به سمت توسعه بخش خصوصی و تعاونی باشد.

هدف و منظور از اجرای سیاستهای کلی اصل۴۴ قانون اساسی شتاب بخشیدن به رشد اقتصاد ملی، گسترش مالکیت در سطح عموم مردم، ارتقای کارآیی بنگاههای اقتصادی، افزایش رقابتپذیری در اقتصاد ملی، افزایش سهم بخش خصوصی و تعاونی در اقتصاد ملی و کاستن از بار مالی و مدیریتی دولت در تصدی فعالیتهای اقتصادی است. بر این اساس، دولت مکلف شده است تا پایان برنامه چهارم توسعه از هرگونه فعالیت اقتصادی جدید خارج از موارد صدر اصل۴۴ خودداری و نسبت به واگذاری فعالیتهای قبلی خود به بخش تعاونی، خصوصی و عمومی غیردولتی اقدام کند و همچنین نسبت به سرمایهگذاری، مالکیت زمینههای مذکور در اصل۴۴ توسط بنگاهها و نهادهای عمومی غیردولتی اقدام کند. براساس سیاستهای ابلاغی اصل۴۴ مقرر شده است از بخش تعاونی به گونهای حمایت شود تا در پایان برنامه پنجم توسعه، سهم آن در اقتصاد کشور به ۲۵درصد برسد.

این کار از طریق اقدامات حمایتی، رفع موانع و محدودیتها، تشکیل بانک توسعه تعاون و آموزشهای فنی و حرفهای و انعطاف و تنوع در شیوههای افزایش سرمایه و توزیع سهام تعاونیها و امکان ایجاد تعاونیهای جدید در قالب شرکتهای سهامی عام صورت میگیرد. البته در راستای اجرای این واگذاریها و اداره بنگاههای اقتصادی باید الزامهای واگذاری از قبیل توانمندسازی بخشهای خصوصی و تعاونی و استفاده از روش معتبر و سالم واگذاری با تاکید بر بورس، سیاستهای کلی بخش تعاون و نظارت و پشتیبانی مراجع ذیربط رعایت شود. علاوه بر آن مقرر شده است تا ۳۰درصد از درآمدهای حاصل از واگذاری به تعاونیهای فراگیر ملی اختصاص یابد. با توجه به اینکه بخش تعاونی در لایحه قانونی سیاستهای کلی اصل۴۴ مورد توجه خاصی قرار گرفته و از اهمیت بالایی برخوردار است، بررسی این موضوع که آیا امکان واگذاری بنگاههای بزرگ به بخش تعاونی وجود دارد یا خیر و آیا با ساختار فعلی تعاونی امکان واگذاری بنگاههای بزرگ به این بخش وجود دارد یا خیر، مهم و ضروری است.

به منظور بررسی این موضوع، با توجه به مباحث قانونی مربوط به بخش تعاونی و همچنین قانون تجارت مقایسهای بین شرکتهای تعاونی و شرکتهای تجاری انجام دادهایم که در جدول یک ارائه شده است:

با توجه به آنچه در جدول مشاهده میشود، تفاوت بنیادین بین تعاونیها و شرکتهای تجاری وجود دارد. شرکتهای تجاری بر منافع و سود برای سرمایهگذاران خود تاکید میکنند، در حالی که در شرکتهای تعاونی هدف تامین نیازهای مشترک اعضا است. در اقتصاد تعاونی نقش سرمایه به طور کامل نفی شده است و به منزله ابزاری در اختیار کار قرار گرفته که بابت آن مزدی ساده دریافت میکند. در نظام سرمایهداری باید اول سرمایه متمرکز شود تا بعدا شخصیت حقوقی تحت عنوان شرکت تجاری به وجود آید، ولی در موسسات و شرکتهای تعاونی ابتدا اعضا دور هم جمع شده و تهیه و تجهیز منابع مالی مکمل عضویت آنها خواهد بود. به دلیل این وجه تمایزات، فلسفههای کارکردی بین آنها متفاوت است.

دیدگاههای مختلفی در رابطه با بخش تعاونی وجود دارد، طرفداران اقتصاد آزاد تعاون را یک بخش خصوصی نظاممند و جامعه محور قلمداد میکنند و معتقدند اگر کشور در مسیر آنچه آنها میخواهند قرار گیرد، تعاون نیز میتواند علاوه بر حفظ منافع فردی، منافع جامعه را نیز تامین کند، در مقابل، طرفداران اقتصاد دولتی تعاون را ابزار دولت میدانند که به واسطه آن میتوان به توزیع عادلانه ثروت در تمام جامعه پرداخت، آنچه در کشور بدان پرداخته شده است، رویکرد دوم است که در نتیجه آن سهم فعالیتهای بخش تعاون کمتر از بخش دولتی و خصوصی است.

در ایران توسعه تعاونی همواره سعی در ارتقا و افزایش تعداد تعاونیها داشته است، اما ادارهکنندگان آن هیچگاه اجازه ندادند که مردم جنبشهای مربوط به تعاونیها را به صورت حرکتهای اجتماعی نهادینه کنند. در چنین شرایطی آزادی مالکیت که یکی از اصلیترین اهداف تشکیل تعاونیها است، نادیده گرفته میشود در واقع مالکیت فردی در تشکیل تعاونیهای کشورهای در حال توسعه اصلی است که در ردههای پایین قرار میگیرد. در حالی که تعاونیها، سازمانهای دموکراتیکی هستند که توسط اعضا اداره میشوند، اعضایی که به طور فعال باید در تعیین سیاست و تصمیمگیریها فعال باشند. بر این اساس که حق مشارکت اعضا در تصمیمگیریها که نتیجهاش بر خود آنها تاثیر خواهد گذاشت، بنا نهاده شده است.

به موازات تشدید تدریجی نفوذ و دخالت مقامات برنامهریزی دولتی و وزارتخانهها در امور تعاونیها، امکان اعطای استقلال و واگذاری اداره آزادانه شرکتها به خود آنها نیز در آینده کاهش خواهد یافت، زیرا دولت از یک سو مایل نیست از وظایف حاکمیتی و هدایتی خود صرفنظر کند، به خصوص هرگاه تضمین کافی برای ادامه فعالیت شرکتهای تعاونی بدون حمایت دولت وجود نداشته باشد و از سوی دیگر به رغم همکاری در اداره و رهبری سازمانهای تعاونی عملا اقدامی جهت آماده ساختن اعضا برای به عهده گرفتن وظایف تعاونی صورت نمیگیرد. به این ترتیب اصل خود یاری به تدریج و به نحو روزافزون اصالت خود را از دست میدهد و این خطر شرکتها را تهدید خواهد کرد که اعضای آنها صرفا به دریافتکننده اعتبارها و کمکهای دولتی تبدیل شوند.

بخشهای تعاونی در اقتصاد ایران در مقایسه با بخشهای غیرتعاونی کوچک هستند، اما نتایج حاصل از بررسیها نشان میدهد که بخشهای کشاورزی، خدمات بازرگانی از جمله بخشهایی هستند که میتوانند در رشد و گسترش و ارتقای نقش تعاون در اقتصاد ایران تاثیر قابل ملاحظهای داشته باشند.

با توجه به آنچه از تحلیلها و بررسیها به دست میآید میتوان این نتیجه را گرفت که واگذاری بخشی از فعالیت بنگاههای بزرگ دولتی به بخش تعاونی و خصوصی باعث میشود که واحدهای اقتصادی با تضاد منافع مالکیت مواجه شوند. یک واحد اقتصادی که بخشی از سهام آن در چارچوب توزیع سهام عدالت میان خانوارها دهک پایین تقسیم شده، بخشی از آن در بورس عرضه شده، بخشی دیگر به کارکنان و بخشی بابت تادیه بدهیهای دولت به نهادهای متعدد واگذار شده، بعدا پاسخگوی چه گروهی خواهد بود. مسلم است که خانوارهای دهک پایین علیالاصول و بنا به تعریف به فکر رفع نیازهای معیشتی اولیه خود هستند، سهامداران بورس کاملا برعکس به فکر سرمایهگذاری سودآور هستند.

با توجه به اینکه تعاونیها به گونهای اداره میشوند که اعضا در تعیین سیاست و تصمیمگیری فعال نیستند و همچنان زمینههای دخالت دولت در امور تعاونیها فراهم است و تضمینی کافی برای ادامه فعالیت شرکتهای تعاونی بدون دخالت دولت وجود ندارد و همچنین به دلیل وجود تضاد بین اهداف اعضا در شرکتهای تعاونی و سرمایهگذاران در شرکتهای تجاری، فرایند تصمیمگیری و اداره بنگاههای بزرگ با مشکل مواجه خواهد شد.
 عرضه سهام به شرکتهای تعاونی:

در روشهای متداول خصوصیسازی، به طور معمول سهام، سرمایه یا دارایی شرکتهای دولتی تنها به بخشی از مردم منتقل میشود. این گروه به طور عمده از اقشار توانمند جامعه هستند که توانایی خرید سهام و مشارکت در طرحهای سرمایهای دولت را دارند.

تجربه نشان داده است در اغلب جوامع معمولا با اجرای خصوصیسازی توزیع ثروت و درآمد به دلیل انباشت درآمد حاصل از نگهداری سهام در دست عدهای خاص، ناعادلانهتر شده است. امروزه در بسیاری از کشورهای جهان حدود ۱۰درصد از مردم بیش از ۷۰درصد مالکیت ثروت جامعه را در اختیار دارند؛ به همین دلیل سعی شده است از روشهای دیگری غیر از روشهای متداول استفاده شود. فروش سهام شرکتهای دولتی به شرکتهای تعاونی میتواند یکی از روشهای غیرمتداول خصوصیسازی باشد. با استفاده از این روش دارایی شرکتهای دولتی تنها به عدهای خاص از اقشار توانمند جامعه منتقل نمیشود، بلکه با توجه به اینکه در ساختار تعاونیها مشارکت مردمی از جایگاه ویژهای برخوردار است، توزیع میتواند به شکل عادلانهتری صورت گیرد. در حقیقت با اجرای برنامه توزیع سهام به تعاونیها ضمن افزایش برابر فرصت از طریق برابری مالکیت، زمینه دستیابی به عدالت اجتماعی همراه با توسعه اقتصادی و بهینه کردن اندازه دولت فراهم خواهد شد.

بسیاری از کشورهای در حال توسعه که فاقد بازار سرمایه قوی و منسجم هستند، قادر به واگذاری سهام شرکتهای دولتی با استفاده از روشهای متداول خصوصیسازی نیستند، یکی از آثار و پیامدهای مهم اجرای برنامه توزیع سهام به شرکتهای تعاونی، توسعه و تعمیق بازارهای مالی میباشد. زیرا با اجرای این روش، شهروندانی که از سطح درآمدی متوسط و ضعیفی برخوردار هستند در مالکیت بنگاههای دولتی سهیم میشوند و در مقایسه با برنامه خصوصیسازی از طریق توزیع سهام عدالت به شکل منسجم تری میتوانند به خرید و فروش سهام بنگاههای دولتی و مبادله آن بپردازند که این خود باعث ایجاد رونق در بازار سرمایه میشود.

همواره فرض بر این است که با واگذاری شرکتهای دولتی به بخش خصوصی به دلیل وجود انگیزههای سودآوری و منفعتطلبی در بخش خصوصی، عملکرد شرکت بهبود یافته و در نهایت سودآوری و کارایی آنها افزایش خواهد یافت. واگذاری سهام شرکتها به شرکتهای تعاونی میتواند آثار مثبت اقتصادی و اجتماعی زیادی در فرآیند خصوصیسازی به دنبال داشته باشد. در این برنامه شرکتهای تعاونی، عاملی برای انباشت و تشکیل سرمایه خواهند بود و میتوانند به نحو موثری در اقتصاد نقش داشته باشند. از آثار مثبت اجتماعی این طرح میتوان به افزایش انگیزه اعضای تعاونی برای افزایش فعالیت و احساس مسوولیت به خصوص در حفظ اموال و داراییها و همچنین عرضه محصولات با کیفیت مطلوبتر و مرغوبتر نام برد.

اعطای سهام شرکتهای دولتی به شرکتهای تعاونی در مقایسه با عرضه کوپن سهام به عموم مردم دارای مزیتهایی است. صاحبنظران عقیده دارند روش عرضه کوپن سهام به عموم مردم باعث پراکندگی مالکیت شده و ساختار مالکیت شرکتها به گونهای تغییر مییابد که اعمال نظارت و کنترل بر شرکتها از سوی سهامداران آن غیرممکن میشود. با توجه به اینکه اداره امور تعاونیها بر عهده

هیأت مدیره بوده و اینگونه شرکتها به شکلی قانونمند اداره میشود، امکان نظارت و کنترل از سوی اینگونه شرکتها امکانپذیر بوده و در واقع یک رابطه منطقی بین مدیریت و مالکیت شرکتهای واگذار شده ایجاد میشود و این خود باعث کاهش پراکندگی مالکیت در شرکت مزبور شده و افزایش کارایی و بهبود عملکرد و بهرهوری را به همراه خواهد داشت.

واگذاری سهام شرکتهای دولتی به بخش تعاونی، معایبی را نیز به همراه دارد. تعاونیها در ایران به گونهای فعالیت میکنند که وابستگی شدید به دولت دارند. سیاستهای مورد عمل هیچگاه از تعاونیها، اتحادیهها و اتاق تعاون نشات نمیگیرد، بلکه دولت معمولا یکطرفه بنا به تشخیص خود سیاستها را تدوین میکند، در نتیجه همیشه محلی برای تعبیر و تفسیر افراد و واحدهای دولتی وجود دارد. در صورت واگذاری سهام شرکتهای دولتی به بخش تعاونی به دلیل وجود دخالت دولت در امور تعاونیها تغییری در وضعیت و عملکرد اینگونه شرکتها ایجاد نخواهد شد و آنها همچنان از حمایت و دخالت دولت برخوردار خواهند بود.

از آنجایی که شرکتهای تعاونی تجربه کافی در ایجاد اصلاحات ساختاری در بنگاهها را ندارند و از آنجایی که خود نیز با مشکلات فراوانی در اداره شرکت مواجه هستند، واگذاری سهام شرکتهای دولتی به بخش تعاونی نمیتواند زمینههای بازسازی و نوسازی بنگاهها را جهت فعالیت در شرایط رقابتی بازار تسهیل کند.

عدم اشاعه فرهنگ تعاونی در جامعه به خصوص نزد اعضا، مدیران و کارکنان شرکتهای تعاونی یکی از تنگناهای ساختار موجود در شرکتهای تعاونی است. همچنین اغلب افراد با بازار سرمایه ناآشنا بوده و از مزایای سهامداری اطلاعات کمی دارند و در واقع اعضا با بازار بورس و فرهنگ سهامداری به ویژه در مناطق روستایی و مناطق محروم آشنایی ندارند که در نتیجه آن مالکیت و اداره شرکت امکانپذیر نخواهد بود.

راه حلی که بسیاری از اقتصاددانان برای توسعه بخش تعاون در نظر دارند، خروج از حاکمیت دولت است. در تمام سالهای گذشته تعاون متاثر از اقتصاد کشور بوده، به طوری که به لحاظ منابع سرمایهای خود همواره از دولت کمک خواسته، اما با وجود تامین سرمایه از طرف دولت هنوز نتوانسته جایگاه واقعی خود را پیدا کند. به این ترتیب اصل خودیاری به تدریج و به نحو روزافزون اصالت خود را از دست میدهد و شرکتهای تعاونی صرفا به دریافتکننده اعتبارات و کمکهای دولتی تبدیل میشوند. میتوان نتیجه گرفت که واگذاری بنگاههای بزرگ اقتصادی به بخش تعاونی با مشکلاتی همراه خواهد بود، زیرا تعاونیها به گونهای اداره میشوند که اعضا در تعیین سیاست و تصمیمگیری فعال نیستند و همچنان زمینههای دخالت دولت در امور تعاونیها فراهم است و تضمینی کافی برای ادامه فعالیت شرکتهای تعاونی بدون دخالت دولت وجود ندارد.

یکی دیگر از موضوعاتی که در این گزارش بدان پرداخته شد، فروش سهام شرکتهای دولتی به شرکتهای تعاونی به عنوان یکی از روشهای غیرمتداول خصوصیسازی است. این روش دارای مزایا و معایبی است، دستیابی به عدالت اجتماعی همراه با توسعه اقتصادی و بهینه کردن اندازه دولت، افزایش انگیزه اعضای تعاونی برای افزایش فعالیت، کاهش پراکندگی مالکیت در شرکت در مقایسه با روش اعطای سهام عدالت میتواند از مزایای این طرح باشد، اما شرکتهای تعاونی تجربه کافی در ایجاد اصلاحات ساختاری در بنگاهها ندارند و از آنجایی که خود نیز با مشکلات فراوانی در اداره شرکت مواجه هستند نمی توانند به شکل درست و کارا زمینه بازسازی و نوسازی بنگاههای بزرگ اقتصادی را در شرایط رقابتی بازار فراهم آورند.

منبع:روزنامه دنیای اقتصاد




دولت و توسعه صنعتی

دولت و توسعه صنعتی


در فرايند توسعه صنعتي كشور پس از تعيين چشم انداز توسعه صنعتي، پرسش اساسي اين است كه تصوير مطلوب چگونه بايد تحقق يابد؟ مسير حركت از وضع موجود به وضع مطلوب چگونه بايد باشد؟ كدام مجموعه از تصميمات سياستگذاري و نهادسازي در اقتصاد داخلي، چه در سطح ملي و چه در سطح بخش صنعت، در هماهنگي با تحولات آينده اقتصاد جهاني هدف‌هاي توسعه صنعتي را امكانپذير مي سازد؟ الزامات محيطي و شرايط عمومي كشور در ابعاد اقتصادي، سياسي و اجتماعي، به عنوان زمينه ساز موفقيت توسعه صنعتي، چيست و چگونه بايد ايجاد گردد؟ نكته مهم ‌آن كه اين مجموعه اقدامات به خودي خود شكل نمي گيرد، بلكه نيازمند نقش موثر دولت است. تبيين جايگاه و حوزه وظايف دولت در فرآيند توسعه صنعتي به صورت يكي از مباحث جدال‌انگيز ادبيات جديد توسعه درآمده است. بايد توجه داشت كه تعيين وظايف دولت نيز با تعيين جهت و درجه دخالت دولت در بازارهاي مختلف امكانپذير است. اين امر نيز به شدت از شرايط و تحولات اقتصاد جهاني تاثير مي‌پذيرد. بنابراين اگر مجموعه اقدامات لازم به دو سطح عمومي و خاص طبقه بندي شود، بايد نقش دولت در فراهم ساختن اين الزامات، در سطح اقتصاد ملي و همچنين در سطح بخش صنعت به درستي تعريف گردد.


تجربه نشان داده است كه رشد سريع صنعتي، ابزاري مهم براي رسيدن به استانداردهاي زندگي، درآمد و اشتغال فزاينده بوده است و اصولاً تغيير شرايط اجتماعي و اقتصادي جز از طريق توسعه شتابان بخش صنعت و خدمات حاصل نمي‌گردد. بر همين اساس تاريخ صد سال گذشته كشورهاي در حال توسعه، شاهد تلاش بسياري از دولت‌ها براي صنعتي شدن بوده است. با اين حال تحولات صنعتي در كشورهاي مختلف، تفاوت‌هاي چشمگيري با هم داشته است. در برخي از كشورهاي جنوب شرق آسيا، مانند سنگاپور، هنگ كنگ و تايوان، تاكيد اوليه بر ارتقاء سرمايه‌گذاري بخش خصوصي و شركت‌هاي فرامليتي بوده است. در برخي ديگر از كشورها، مانند شماري از كشورهاي آفريقايي، دولت‌ها در فعاليت‌هاي تجاري و صنعتي نقش مهمي داشته‌اند و شركت‌هايي با مالكيت دولتي در بخش‌هاي خدماتي و توليدي تأسيس كرده‌اند. توسعه دولت در اين كشورها عمدتاً بر اساس چارچوب‌هاي برنامه ريزي سوسياليستي و همچنين نبود يك بخش خصوصي داخلي و پويا بوده است. در ميان اين دو روش، برخي از كشورها نيز از نظام‌هاي مختلط بهره جسته اند. در اين كشورها، علاوه بر اينكه بخش خصوصي اجازه رشد و نمو و فعاليت در اقتصاد را دارد، دولت نيز نظارت‌هايي را اعمال كرده و شركت‌هاي دولتي در صنايع مهم و برخي فعاليت‌هاي تجاري فعاليت مي‌كنند. در اين روش مختلط كه در برخي از كشورهاي آمريكاي لاتين و كشورهاي آسيايي توليدكننده نفت و به طور خاص در دهه‌هاي 1960 و 1970 رايج بود، ملي كردن نفت، معادن و ساير صنايعي كه داراي مالكيت خارجي بودند دنبال شد. تا پايان دهه 1970 دولت‌ها و شركتهاي دولتي در بسياري از كشورهاي در حال توسعه نقشي مهم در مالكيت شركت‌ها داشتند. اين مساله به‌ طور خاص در مورد صنايع پايه و متكي به مواد اوليه و منابع طبيعي، مانند آهن و فولاد، استخراج و فرآوري نفت و پتروشيمي و همچنين در بخش‌هايي مانند حمل و نقل و توسعه زير ساخت‌ها رايج بود. رشد سريع نقش شركت‌هاي دولتي در اكثر موارد با سياست‌هاي جانشيني واردات و محدوديت‌هاي مقداري واردات (در راستاي حمايت از اين شركت‌ها ) همراه بود. اگرچه از سرمايه گذاران خارجي نيز استقبال شد، ولي اين منابع اغلب در موارد خاصي مورد استفاده قرار مي‌گرفت و اصولاً فشار بر افزايش سهم شركاي ملي و سهامداران داخلي شامل شركت‌ها و موسسات دولتي بود.


شركت‌هاي دولتي در اين كشورها، اغلب عملكرد خوبي نداشتند و اكثر آنها فاقد طراحي، برنامه ريزي صحيح و كارايي بودند. تأسيس آنها نيز اغلب منجر به سرمايه‌گذاري‌هاي چشمگير و بيش از حد مي‌گشت. اين شركت‌ها بخش عمده‌اي از يارانه‌هاي دولتي را به خود اختصاص مي‌دادند و معمولاً نيز حجم آنها در طول زمان افزايش مي‌يافت. به دنبال فشارهاي فزاينده بر دولت‌ها براي توسعه زيرساخت‌هاي اصلي، تعداد زيادي از اين شركت‌هاي صنعتي دولتي راه اندازي و مديريت شد و به تدريج بخش عمده‌اي از آنها به عنوان يك بار مالي فزاينده بر دوش دولت‌ها ظاهر گرديد. ليكن از نيمه دوم دهه 1980، نااميدي ناشي از كاركرد بسياري از اين شركت‌ها به همراه وخامت موقعيت اقتصادي و بار سنگين بدهي شماري از اين كشورهاي در حال توسعه، بسياري از آنها را وادار كرد تا متعهد به اجراي اصلاحات بنيادين و بلندمدت با تأكيد بر سياست‌هاي موثر بر رشد صنعتي گردند. اين اصلاحات اصولاً حركتي به سمت اقتصاد بازار و معرفي بخش خصوصي به عنوان موتور اصلي رشد صنعتي بود. اين روش سياستي جديد، داراي چند محور اصلي است كه از جمله آنها مي‌توان به آزادسازي قابل ملاحظه قوانين سرمايه‌گذاري و مقررات مربوط به ارتقاي سرمايه‌گذاريهاي جديد بخش خصوصي بويژه سرمايه‌گذاري مستقيم خارجي و ورود فناوري خارجي، اجراي خصوصي سازي وكاهش نقش دولت در نگهداري شركتهاي دولتي، آزاد سازي فزاينده تجارت و رفع محدوديتهاي وارداتي و صادراتي و تأكيد فزاينده بر توسعه ظرفيت صادرات اشاره كرد.


امروزه در تحليل‌هايي كه در ارتباط با توسعه بخش خصوصي ارائه مي‌شود، لازم است كه اصول اساسي آزادسازي و اصلاح سياست‌هاي صنعتي را مد نظر قرار داد. دراين چارچوب، نقش متغير دولت‌ها به مسئله‌اي مورد بحث تبديل شده است. اغلب فرض بر اين است كه در اقتصادهاي مبتني بر بازار، نه تنها ‌مي‌بايست از نقش دولت به ميزان چشمگيري كاسته شود، بلكه اكثر مسئوليت‌هاي رها شده توسط دولت نيز بايد توسط بخش خصوصي و از طريق تعامل قواي بازار اداره شود. ولي توجه به اين نكته نيز ضروريست كه در فضاي آتي جهاني شدن اقتصاد و وابستگي بين كشورها و همچنين آزادسازي سرمايه و تجارت، بحث دخالت و يا دخالت نكردن دولت بايد به بحث نقش جديد دولت در توسعه صنعتي تغيير يابد. زيرا كشورهاي در حال توسعه در فرآيند توسعه صنعتي خود در شرايط جديد جهاني با محدوديت‌هاي بيشتري روبه‌رو خواهند بود كه در نتيجه، بيشتر نيازمند پياده سازي سازوكارهاي بازار و توسعه فضاي رقابت هستند و طبيعي است كه دخالت‌هاي تغيير شكل يافته دولت، به منظور رفع كاستي‌ها و اختلالات بازار در شرايط جديد، مي‌تواند قابل توجيه باشد.


در ادامه سعي شده است كه با بررسي شرايط جديد اقتصاد جهاني و آينده نگري توسعه صنعتي، نقش جديد دولت در فرايتد توسعه صنعتي ايران تبيين گردد.

 

 

2- ظهور شرايط جديد براي توسعه صنعتي


شرايط توسعه صنعتي به سرعت در حال تغيير است. هزاره جديد مجموعه عواملي را براي صنعت به ارمغان آورده است كه بسيار متفاوت از دوره اي است كه در آن صنعتي شدن كشورهاي در حال توسعه در منطقه آسيا در دهه 1950 اجرا شد. اين شرايط تركيبي از عوامل سياستي، اقتصادي و فنآوري است که از جمله آنها می توان به تغييرات سریع فناوری، جهاني شدن توليد، آزادسازي سياست‌هاي اقتصادي در خصوص تجارت، سرمايه گذاري و مالكيت، اشاره نمود:


الف- سرعت تغييرات فناوری


امروزه، تغييرات سريع و چشمگير فناوری به گونه ای است كه طيف وسيعي از فعاليتهاي اقتصادي و اجتماعي را تحت تاثير قرار داده و روشهاي سازماندهي و رفتاري الگوهاي موجود مزيت نسبي را تغيير مي‌دهد. در این راستا الگوي جديدي براي رقابت ظهور کرده است كه مشخصه آن، مزيتهاي مبتني برفنآوري و دانش بوده و مزيت‌هاي رقابتي مبتني بر موجودي منابع، بویزه منابع طبیعی، اهميت خود را از دست مي‌دهند. با بکارگیری ساختارهاي سازماني جديد، بنگاه‌ها وارد شبكه هاي عظيم فنآوري و توليدي (از جمله خوشه هاي صنعتي، گروه‌هاي تجاري و موافقت‌نامه‌هاي قراردادي بلندمدت با توليدكنندگان و عرضه‌كنندگان) مي‌گردند. روند جانشيني مواد اوليه سنتي با مواد جديدتر فزونی گرفته است. همچنين افزايش الگوي جديد رقابت در حوزه سياسي، به منظور ايجاد محلهاي صنعتي جديد، منجر به سياست‌هاي فعال دولت ها شده است. تغييرات فني، جريان فنآوري و توليد بين كشورها را نيز تغيير مي‌دهد. اگرچه مهاجرت مردم بيشتر كنترل می شود ولي مهاجرت قانوني كارگران ماهر و مهاجرت غير قانوني كارگران غير ماهر در حال افزايش است. از طرف ديگر هزينه هاي حمل ونقل و ارتباطات بطور قابل ملاحظه اي در حال كاهش است. حجم قابل ملاحظه اي از اطلاعات ودانش به قيمت ناچيزي از طريق اينترنت قابل دسترسي است. همچنين تعداد شبكه هاي انتقال اطلاعات و سرعت دسترسي به آنها نيز در حال افزايش است. به همين دليل، جهان امروز به لحاظ اطلاعات و فنآوري در مقايسه با دو سه دهه گذشته بسيار متفاوت است. ين امر پيامدهاي مهمي براي ماهيت فعاليت‌هاي صنعتي، جريان دانش مورد استفاده صنعت و بازاريابي محصولات به همراه دارد. توليد صنعتي خود تخصصي‌تر مي‌شود و فعاليت‌هاي متفاوت به بنگاه‌هاي مختلف واگذار مي‌گردد. بعلاوه، توليد صنعتي مبتني به اطلاعات نيز رشد مي‌‌‌يابد. براي مثال، امروزه 50 درصد از ارزش يك خودرو به محتواي اطلاعاتي، طرح، مديريت، بازاريابي و فروش آن بستگي دارد و يا بيش از سه چهارم ارزش يك كالاي صنعتي نمونه به فعاليت‌هاي خدماتي مانند طرح، فروش و تبليغات مربوط مي شود. دراين زمينه، اهميت خدماتي مثل امور مالي، ارتباطات، حمل و نقل و سرويس‌دهي بر رشد صنعتي و رقابت‌پذيري مشهود است. استفاده از اطلاعات و خدمات جديد براي كشورهاي در حال توسعه همانند كشورهاي توسعه يافته اهميت دارد. استفاده از فنآوري‌هاي جديد به ويژه فنآوري‌هاي مبتني بر اطلاعات مستلزم مهارتهاي بيشتر، بهتر و جديدتراست. اين مهارتهاي جديد با اشكال جديد سازمانهاي كار وسيستم هاي توليد بطور كارآمد بكار مي روند. اين مهارتها بايد با موارد ديگري چون طبقه بنديهاي جديد شغلي ، روابط جديد كاري و سيستم هاي جديد مديريتي همراه گردند. مهارتها دائم در حال تغيير هستند و به همين دليل، سيستم هاي آموزشي بايد اين مهارتها را در راستاي نيازها به روز نگه دارند. از اينرو، تقاضا براي متخصصين و تكنسين ها درتمام كشورها افزايش يافته است. اين سيستم باعث تغييرات عمده در موقعيت فعاليتهاي كارا و مزيتهاي نسبي مي‌شود. فعاليتهاي مبتني بر فنآوري ـ كه به سرعت محصولات و فرايند ها را تغيير مي‌دهند ـ نسبت به ساير فعاليتها در كشورهاي صنعتي و در حال توسعه، در حال رشد سريع مي‌باشند. توانايي رقابت بطور قابل ملاحظه‌اي به توانايي بكارگيري فنآوري‌هاي جديد درصنعت و خدمات بستگي دارد. در هر حال، رشد پايدار مستلزم تغيير در ساختار صنعتي از فنآوري‌هاي ساده به فنآوري‌هاي پيشرفته است. محور اساسي الگوي جديد، رقابت پذيري است. رقابت پذيري يعني توانايي يك اقتصاد براي رشد و نمو در يك بازار باز كه منجر به افزايش درآمد، ايجاد اشتغال پايدار و بهبود شرايط كار مي‌گردد. روشهاي سنتي رقابت كه مبتني بر هزينه ها و قيمتهاي پايين هستند با روشهاي رقابت مبتني بر كيفيت، انعطاف‌پذيري، طرح، اعتبار و شبكه جايگزين مي شوند. اين تغيير نه تنها در بازارهاي كالاهاي صنعتي پيشرفته بلكه در بازار كالاهاي مصرفي مانند پوشاك و مواد غذايي نيز روي داده است. بنگاه‌ها به منظور استفاده از بازدهي هاي نسبت به مقياس و در راستاي تخصص‌گرايي، در حال تخصصي كردن بخشهاي مختلف زنجيره توليد و تامين قطعات و خدمات براي بنگاههاي ديگر هستند. درضمن، بنگاه‌هاي پيشرو در اكثر صنايع به منظور مديريت كاراتر پيچيدگي هاي هدايت زنجيره عرضه و نوآوري، زمينه رقابت فنآوري خويش را توسعه مي‌دهند. جريان تعامل و شبكه اطلاعات در ميان ابزارهاي رقابت، ابزارهاي جديد هستند. در فعاليتهاي مبتني برفنآوري ائتلاف استراتژيك با رقبا و همكاري نزديك با شركتهاي مرتبط امري ضروري است. رقابت پذيري، كشورهاي در حال توسعه را به تدارك چيزي بيش از نيروي كار ارزان وادار مي‌كند. اگر چه مزيت رقابتي مبتني برمزد پايين كارگران غير ماهر يا نيمه ماهر بعنوان يك نقطه شروع ارزشمند است ولي اين مزيت مي‌تواند موقتي و گذرا باشد چرا كه نمي‌تواند افزايش مزد و درآمد را حمايت كند مگر اينكه به منظور ايجاد فعاليتهاي كارآمد و داراي ارزش افزوده بالا، مهارتها و فنآوري‌ها را به روز نگه دارد.


ب- جهاني شدن توليد


تغييرات فناوری و جهاني شدن دو روي يك سكه‌اند. هزينه هاي كمتر حمل و نقل و ارتباطات، شدت رقابت را افزايش مي‌دهد و يافتن اقتصادي‌ترين مناطق جهت توليد محصولات متفاوت براي بازارهاي مختلف را ضروري مي‌نمايد. همانطوركه تخصص‌گرايي افزايش مي‌يابد، شبكه‌هاي توليدي جهاني در شركتهاي فرا مليتي (TNCs) به نوبه خود باعث همكاري بيشتر بين بنگاه‌هاي مستقل مي‌ شوند. در عين حال، جهاني شدن فرايندي به شدت نامتوازن است. جريان سرمايه گذاري مستقيم خارجي تمركز زيادي در 10 كشور در حال توسعه دارد بطوریکه سه چهارمFDI وارده به كشورهاي درحال توسعه جهان وارد اين كشورها مي شود. اين امر در خصوص صادرات اين كشورها شدت بيشتري دارد. رشد تجارت به مشاركت متوازن با توزيع عادلانه‌تر مزيتهاي نسبي در بين اين كشورها منجر نشده است. چنين عدم توازني در توليد دانش جديد نيز وجود دارد. شمار كمي از كشورها در زمينه نوآوري تسلط دارند و در ميان آنها، توليد دانش كارآمد در اختيار تعداد كمي از شركتهاي بزرگ است. به همين دليل بسياري از كشورهاي در حال توسعه خارج از اين دور باقي مي‌ماند. درمجموع، نوآوران عمده، بزرگترين و پوياترين شركتهاي چند مليتي هستند. ولي ارتباط بين نوآوري و جهاني شدن به اين مفهوم نيست كه پايه دانش در مقايسه با قبل بطور وسيعتري انتشار يافته است. فنآوري كه شركتها در هر منطقه اي بكار مي‌برند به توانايي‌هاي داخلي در اتخاذ و استفاده عملي از آن دانش بستگي دارد. جهاني شدن را مي‌توان انتشار سريعتر فنآوري‌هاي خاصي دانست (عمدتاً دانش فني عملياتي) و اين بدان مفهوم نيست كه فرايند نوآوري سريعتر و وسيعتر منتشر مي‌شود.

 

 

ج- آزاد سازي سياست‌ها


شايد مهمترين عامل توسعه صنعتي در كشورهاي در حال توسعه، آزادسازي تجارت و آزادسازي بازارهاي كار و سرمايه است كه اغلب با مسأله خصوصي‌سازي و اصلاح شركتهاي دولتي همراه مي‌گردد. امروزه، آزادسازي با افزايش موافقت‌نامه‌هاي تجاري منطقه‌اي، ارتقاي كاهش تعرفه‌هاي تجاري منتخب و دسترسي به بازارهاي بزرگتر همراه شده است. آزادسازي تجارت، نظام انگيزشي سرمايه‌گذاري صنعتي و توسعه فنآوري را دركشورهاي در حال توسعه تغيير داده است. رقابت فزاينده، شركتها را وادار كرده تا كارايي خود را افزايش داده و استفاده از فنآوري‌هاي موجود را بهبود بخشند. بهبود تخصيص منابع بين شركتها و فعاليتها، رشد اقتصادي و سرمايه‌گذاري را در بسياري از موارد افزايش داده است. ارتباط بين آزادسازي و توسعه صنعتي، ارتباط يك به يك نيست. صنعتي شدن در نوع كارآمد خود و در حالت بهبود زنجيره ارزش افزوده، پديده اي پيچيده است. براي اين منظور بايد مهارتها و منابع زيادي براي آموزش فنآوري مهيا گردند كه اين نيز مستلزم بازارهاي عوامل و مؤسسات حمايتي است. آزادسازي بازارها در صورت ناكارآمد بودن به خودي خود كمكي نخواهد كرد. اگر بنگاه‌هايي كه قصد مشاركت در رقابت بين المللي را دارند، توانايي كسب مهارتهاي جديد، فنآوري يا منابع لازم براي رقابت را نداشته باشند بجاي رشد پويا با پسرفت مواجه خواهند شد. درمجموع مي توان گفت تركيب آزادسازي، تغييرات فناوری و جهاني شدن به اين مفهوم است كه كشورها از یکسو با فرصتهاي بيشتر و از سوی دیگر با رقابت بسيار شديدتري نسبت به قبل مواجه هستند.

 

 

3- نقش دولت در توسعه صنعتي آينده ایران


صنعتي شدن موتور اصلي رشد اقتصادي و مبناي مدرن شدن كشورهاي در حال توسعه در آينده است و توسعه صنعتي زمينه‌اي جهت رشد كارآفريني، و منبع اصلي توسعه مهارتها و ظرفيتهاي تكنولوژيكي و مديريتي و همچنين عامل افزايش كيفيت محصولات است. همچنانکه گذشت شرايط ويژه و نوظهور اقتصاد جهاني در عصر حاضر بخصوص توسعه سريع فناوري به تغييراتي عمده در مزيت هاي نسبي كشورها منجر مي‌گردد. از اينرو ممكن است رشد صنعتي در كشورهاي در حال توسعه در آينده بطور روز افزون پيچيده‌تر و مشكل‌تر گردد. بنابراين سياستهاي صنعتي و نقش دولتها در اين رابطه نياز به تغييرات و تعديلات عمده‌اي نسبت به گذشته خواهد داشت تا تطبيق و تصحيح شكستهاي بازار از طريق مداخلات سياستي مناسب جهت اصلاح و بهبود عملكرد بلندمدت اقتصاد تضمين گردد. دولت ها بايد نقش هدايتگري در افزايش رقابت‌پذيري، و جهت‌گيري صادراتي بنگاه‌هاي داخلي، و بيشينه كردن رفاه اجتماعي را برخود فرض بدانند.


پيش‌بيني‌هاي مربوط به رشد نشان مي‌دهد كه مركز رشد شتابان توليد ناخالص داخلي، ارزش افزوده صنعتي و صادرات محصولات صنعتي، بدليل رشد قابل ملاحظه اقتصادهاي جديداً صنعتي شده شرق آسيا، به اين منطقه منتقل خواهد شد. درعين حال حركت رشد صنعتي در ساير مناطق در حال توسعه نامتوازن‌تر خواهد گشت. اين نگراني وجود دارد كه بسياري از كشورهاي فقير به همين صورت باقي بمانند مگر آنكه تغييرات اقتصادي عمده‌اي در اين كشورها ايجاد شود. اهداف اجتماعي چون كاهش فقر فقط از طريق ايجاد درآمد و شغل‌هاي جديد ـ بعنوان بخشي از فرآيند رشد صنعتي مي‌تواند بطور كارآمد حاصل شود. به منظور توسعه ظرفيت رقابت بين المللي براي صنعت داخلي و تضمين تحقق اهداف وسيعتر اقتصادي ـ اجتماعي، صنعتي شدن نياز به تغيير نقش دولتهاست.


به منظور تسريع حركت صنعتي شدن در كشورهاي در حال توسعه، دولتها بايد در يك دوره گذار در چارچوب توسعه بخش خصوصي و جهت‌گيري فزاينده صادراتي يك رهيافت جديد پويا اتخاذ كنند. اين امر مستلزم مداخلات موافق بازار و ايجاد انگيزشها خصوصاً در طي دوره گذار است تا بدين ترتيب تخصيص كارآمدتري از منابع انجام گيرد. رقابت جهاني و مقررات‌زدايي داخلي بايد تخصيص منابع و توليد ناكارآمد را كاهش دهد. اين امر ممكن است در ابتدا توسعه منابع انساني واحدهاي توليدي كارآمد با مبناي مهارتي و سرمايه‌اي نيرومندي را ايجاب كند. از طرف ديگر توسعه ظرفيت تكنولوژيكي در سطح بنگاه‌ها عاملي مهم است. بنابراين تحت نظام بازار جهاني، اهميت و نياز به يك چشم‌انداز بلندمدت توسعه صنعتي در اقتصاد ایران كه در گذشته از سياستهاي حمايتي استفاده كرده‌ و كمتر با نظام تجاري و بازار سرمايه جهاني آشناست قابل توجه است. همچنانكه بيان شد به اعتقاد كارشناسان درچند دهه پيش‌رو، صنعتي شدن سريع موتور اصلي رشد كشورهاي در حال توسعه خواهد بود. رشد مذكور بايد از طريق ايجاد زيرساختهاي فيزيكي مناسب و توسعه منابع انساني و فناوري و همچنين حمايت از حركت آزادسازي، مقررات‌زدايي و تجارت آزاد استمرار يابد. در فرايند صنعتي شدن كشورهاي كمتر توسعه يافته مرحله‌ گذار از فناوري پايين بايد بگونه‌اي مناسب برنامه‌ريزي شود تا از رشد بيكاري و افزايش نابرابري درآمدها اجتناب بعمل آيد.


با توجه به پيچيدگي شرايط آتي اقتصاد جهاني كه نيازمند تغيير نقش دولتهاست، توصیه های ذيل مي تواند در طراحي فرایند توسعه صتعتي ایران سودمند باشد:

 


1-3- الزامات سیاستی، سازماني و جهت‌گيري‌ دخالت‌هاي دولت در توسعه صنعتي

 


1- اهداف اصلي توسعه اقتصادی در ايران باید تحقق رشد بالا و مستمر صنعتي و رقابت پذير از طريق توسعه ظرفيت صادرات و بخش خصوصي تعریف گردد. در فضاي جهاني شدن اقتصاد و آزادسازي سرمايه و تجارت، بحث دخالت و يا دخالت نكردن دولت جهت رسيدن به اين اهداف، به بحث نقش جديد دولت در توسعه صنعتي تغيير يافته است. اقتصاد ايران در فرايند توسعه صنعتي خود در شرايط جديد جهاني با محدوديت هاي بيشتري مواجه خواهد بود بدين جهت نقش دولت در پياده سازي سازوكارهاي بازار و توسعه فضاي رقابت بسيار تعيين كننده است. در اين راستا تنها آن دسته از دخالت‌هاي دولت كه در جهت رفع كاستي هاي بازار باشد مي‌تواند در شرايط جديد قابل توجيه باشد.

 

 

2- روند تحولات مداخلات دولت در فرايند توسعه صنعتي در ميان اقتصادهاي صنعتي اوليه (مانند بريتانيا) و اقتصادهاي صنعتي شده متاُخر (مانند كشورهاي آسياي جنوب شرفي) نشان مي‌دهد كه شرايط زماني اقتصاد جهاني در هر دوره نقش تعيين كننده‌اي در حد تفصيل و نوع دخالت‌هاي دولت داشته است. به طوري كه در طي زمان با توسعه آزادسازي تجاري و پيشرفت‌هاي سريع تكنولوژي در سطح جهان، حوزه دخالت‌هاي كاركردي دولت، با نهادسازي‌هاي لازم جهت ايجاد محيط مناسب و توانمند براي فعاليتهاي اقتصادي بخش خصوصي، گسترده شده است. همچنين در حوزه دخالت‌هاي گزينشي دولت، دخالت‌هاي مستقيم مانند حمايت از صنايع نوزاد كاهش يافته ولي ساير دخالت‌ها در جهت رفع كاستي هاي بازار و در راستاي توسعه رقابت پذيري فعاليت‌هاي صنعتي افزونتر شده است.


شرايط زماني صنعتي شوندگان اوليه و متاخر چهار تفاوت عمده وجود داشته است. اولاً پيشرفت‌هاي فناوري در دوره صنعتي شدن كشورهاي گروه اول آهسته بود. ثانيا ً، كشورهاي صنعتي متاُخر كه به تازگي وارد فرآيند صنعتي شده بودند بدليل حضور كشورهاي صنعتي اوليه در فعاليت‌هاي اقتصادي، و به جهت ساختار نفوذ ناپذير بازارها، در ورود به بازارهاي جهاني با مشكل مواجه بودند. ثالثاً، با توجه به اينكه مجموعه‌اي از محدوديت‌هاي زماني، شكاف فناوري و افزايش روزافزون بازده نسبت به مقياس نياز به سرمايه‌گذاري را افزايش مي‌دهد بنابراين كشورهاي صنعتي متاُخر كه ديرتر وارد صحنه صنعتي شدن گرديده بودند، بيشتر نيازمند تجهيز منابع براي سرمايه گذاري بودند. رابعاً، كشورهاي صنعتي متاُخر كه به رشد ظرفيت توليدي بالاتري نياز داشتند، نيازمند تغييرات نهادي و اجتماعي بيشتري نيز بودند. بدين جهت در اين كشورها تلاش زيادي براي ايجاد و توسعه نهادهاي لازم در راستاي فراهم نمودن يك فضاي مناسب براي فعاليت هاي اقتصادي انجام گرفت. بنابراین مشاهده مي‌شود كه سياست‌هاي مداخله‌گر صنعتي دولت در روند گذشته متفاوت بوده است. اقتصاد ايران در حالي فرايند صنعتي شدن را آغاز ميكند كه شرايط توسعه صنعتي به سرعت در حال تغيير است. اين شرايط تركيبي از عوامل سياستي، اقتصادي و فناوري به صورت حركت سريع در جهت تغييرات فني، جهاني شدن توليد، آزادسازي سياستهاي اقتصادي در خصوص تجارت، سرمايه‌گذاري و مالكيت، و تغيير قواعد بين المللي بازي در حيات اقتصادي است. بنابراين ايران ميتواند تنها بخشي از تجربه كشورهاي صنعتي متاُخر را تكرار كند به گونه اي كه كشورهاي مذكور نيز نتوانستند به دلايل فوق تمامي تجربيات كشورهاي صنعتي اوليه را تكرار كنند. كشور در شرايط امروز نياز بيشتري به افزايش رشد ظرفيت توليد، انباشت سرمايه و تغييرات نهادي و اقتصادي و اجتماعي دارد. با وجود نياز فراوان به تغيير، و نبود ساختارهاي مناسب در بازارهاي مختلف، براي رسيدن به اين هدف نياز توسعه صنعتي به دخالت دولت افزون مي‌گردد. اما نكته مهم آنكه دخالت افزونتر دولت در اين مقطع تاريخي از توسعه صنعتي، در نقش متفاوتي از گذشته بايد شكل گيرد. امروزه كشورهاي در حال توسعه‌اي مانند ايران كه صنعتي شدن را تجربه مي‌كند براي حمايت از صنايع نوزاد جهت كسب توان رقابتي در سطح بين‌المللي، پيشرفت صادراتي و در نهايت آزاد سازي تجاري، زمان زيادي در اختيار ندارد. در حاليكه اين فرصت براي برخي از كشورهاي صنعتي متاُخر فراهم بود به طوري كه توانستند با هدف تعميق صنعتي و ارتقاء رقابت‌پذيري، با اعمال حمايت‌هاي زمانبندي شده سطح محصولات داخلي را تا سطح بازارهاي جهاني برسانند. بنابراين در شرايط كنوني با تاُكيد بر اهميت فراوان و گستردگي دخالت‌هاي كاركردي دولت در ايجاد و توسعه نهادهاي لازم به جهت ايجاد فضاي قانونمند براي تسهيل فعاليت‌هاي اقتصادي بخش خصوصي، سياستهاي گزينشي غير مستقيم براي جبران شكست بازار در مواردي چون ارتقاء تكنولوژي، توسعه آموزش و مهارتها ، توسعه SMEs ، توسعه زير ساختها، و سازماندهي فعاليت‌هاي صنعتي تاُكيد مي‌گردد.

 

 

 

3- در تجربه اقتصادهاي صنعتي اوليه و اقتصادهاي تازه صنعتي شده شرق آسيا ، ابزار حمايت از صنايع نوزاد يكي از مهمترين راه هاي تعميق صنعتي بوده است. بايد توجه داشت كه در شرايط جديد و تحولات آتي تجارت بين الملل امكان استفاده از اين روش به عنوان اهرم ايجاد صنايع جديد در توسعه صنعتي كشورهاي در حال توسعه فراهم نيست. اهداف توسعه صنعتي آينده بايد با هدف توسعه رقابت‌پذيري، مبتني بر يك بررسي از ساختار رقابتي زيربخش‌هاي مهم صنعتي و در مشاوره با نمايندگان صنعت تدوين گردد. بدین منظور بر اساس ويژگي هاي هر زير بخش ابتدا باید جهت‌گيري اصلي بازار (داخلي يا خارجي) را تعيين كرده و سپس شكاف ها و نقصان هاي مربوط به توسعه منابع انساني و آموزش و كارآموزي، ارتقاء ظرفيت فناوري، سازماندهي فعاليت‌هاي صنعتي، تدارك زيرساختها، تاُمين منابع مالي داخلي و خارجي، ارتباط با بازارهاي خارجي، را متناسب با تصوير و روند مطلوب آتي هر زيربخش تعيين، و براي رفع اين شكاف ها ابزارهاي لازم را مورد تمهيد قرار دهد. در اين نگرش، دولت به جاي ايجاد مداخلات حمايتي مستقيم، به بازآرايي هدفمند فعاليت هاي صنعتي در ارتباط با بازارهاي داخلي و خارجي با هدف ارتقاء رقابت مي پردازد. از اين رو نقش دولت در ايجاد ساز وكارهاي بازار و توسعه فضاي رقابت، بسيار تعيين كننده است و تنها آن دسته از دخالت‌هاي دولت كه در جهت رفع كاستي‌هاي بازار باشد، مي‌تواند در شرايط جديد قابل توجيه باشد. دولت در تنظيم دخالتها و سياستهاي حمايتي خود با هدف قرار دادن ارتقاء توليد رقابتي، مي‌بايست به طور هدفمند، مشروط و زمانبندي شده به رفع كاستيها و مشكلات موردي تعريف شده بنگاهها و صنايع خاص بپردازد و اكيداً از حمايتهاي نامحدود و عام بپرهيزد.

 

 

4- اجراي مُوثر سياست‌هاي صنعتي، نيازمند پيش شرط‌هاي مهمي، مانند ثبات سياسي، تضمين حقوق فردي، وجود اراده سياسي براي توسعه صنعتي، ثبات محيط اقتصاد كلان، ایجاد نهادهای توسعه ای جدید، توسعه كارآفريني و مهارت، كنترل كيفي و استاندارد، فناوري اطلاعات و تحقيق و توسعه است. نهادهاي مرتبط با صنعت ضروري است كه به نيازهاي صنعت حساس بوده و از مشاركت و همكاري بيشتر بخش خصوصي استفاده كند. همچنين نظام سياستگذاري و تصميم‌گيري صنعتي در كشور مي‌بايست توسط بهترين مديران مستعد و توانمند اداره ‌شود. ساختار سياستگذاري صنعتي بايد آنچنان باشد كه سياستگذاران با وحدت اقتدار از تمام گروه‌هاي فشار مبري باشند به طوري كه سياست صنعتي دولت نبايد براساس نگرش های کوتاه مدت سیاسی و یا به صورت برآيندي از منافع گروههاي خاص شكل گيرد. تمامي توصيه‌هاي فوق مستلزم بهبود و ارتقاء ظرفيت در بدنه دولت است تا بتواند سياست‌ها را طراحي، اجرا، و كنترل كند. اين امر به نوبه خود مستلزم افزايش قابل ملاحظه اطلاعات و مهارت در دستگاه‌هاي اجرايي است. در برخي موارد نيز احتياج به اصلاح ساختارهاي سازماني و انگيزشي است. هماهنگي بين شاخه‌هاي مختلف دولت بايد بهبود يافته و مجموعه مرتبط و سازگاري از اهداف سياستي اتخاذ گردد. فرآيند سياستگذاري بايد شفاف بوده و با همكاري قوي از جانب بخش خصوصي انجام گيرد. دولت بايد تضمين كند كه سياست صنعتي به دور از فشارهاي سياسي شكل می گيرد و بايد اين توان را داشته باشد كه حمايت خود را از بنگاه‌هاي اقتصادي كه قادر به رقابت در يك دوره زماني مشخص نيستند، قطع كند.

 

2-3- موُلفه هاي اصلي دخالت دولت در فرایند توسعه صنعتي

 


5- اصلي‌ترين موُلفه‌هاي فرایند توسعه صنعتي ايران به عنوان چارچوب كلي نقش دولت در فرآيند توسعه صنعتي شامل توسعه بخش خصوصي، توسعه زيرساخت‌هاي فيزيكي، مالي، نهادي و قانوني، آزادسازي تجاري، سازماندهي فعاليتهاي صنعتي، جذب سرمايه‌گذاري مستقيم خارجي، توسعه مهارتها و فناوري، در فضاي باثبات سياست‌هاي اقتصاد كلان است.

 

1-2-3- توسعه بخش خصوصي


6- تغيير نقش دولت از يك سو و جهاني شدن از سوي ديگر، مسئله توسعه بخش خصوصي را به طور جدي در پيشروي توسعه اقتصادي و صنعتي ایران قرار داده است. با اين حال طي سه دهه گذشته، سرمايه‌گذاري بخش خصوصي در ايران، در مقايسه با بيشتر مناطق در حال توسعه و كشورهاي موفق شرق آسيا، روند افزاينده چشمگيري نداشته است. عملكرد نامطلوب سرمايه‌گذاري بخش خصوصي در كشور مي‌تواند دو توصيه سياستي اصولي را در پي داشته باشد: اول ‌آن كه اقتصاد ايران با ايجاد ارتباط با بازارهاي بين المللي مي‌بايست خود را براي كسب سهمي از منافع جهاني شدن، توانمند سازد و با توسعه بنگاه‌هاي بخش خصوصي قوي كه بتوانند بطور كارا در بازارهاي جهاني رقابت كنند، امكان دسترسي به منابع مالي و فناوري را در همكاري مشترك با بنگاه‌هاي بين المللي تحقق بخشد. دوم ‌آن كه توسعه بخش خصوصي با ويژگي فوق نيازمند شرايط محيطي مناسبي است كه با ايجاد ظرفيت‌هاي نهادي براي توسعه رقابت، زمينه فعاليت كاراي بنگاه‌هاي خصوصي را فراهم كند. بنابراين توسعه بخش خصوصي، به عنوان يكي از وظايف اصلي دولت، نيازمند تدوين، اجرا و نظارت مستمر بر مجموعه اي از سياست‌هاي سازگار و هماهنگ است كه بدون در نظر گرفتن انسجام دروني اين سياست‌ها، بخش خصوصي توسعه و ارتقاء پيدا نمي كند. توسعه بخش خصوصي در يك اقتصاد بازار به مجموعه پيچيده اي از قوانين (بخصوص قانون رقابت)، زير ساختهاي گسترده فيزيكي و نهادي، محيط باثبات اقتصادي و سياسي، توسعه بازارهاي مالي، جذب سرمايه‌گذاري مستقيم خارجي ، توسعه SMEs ، انعطاف‌پذيري مقررات بازار كار، سيستم‌هاي ارتقاء فناوري، آموزش و يادگيري نياز دارد تا در مسيري كه ابعاد توسعه صنعتي دائماً تغيير مي‌كند، توانايي حركت همگام با اين تغييرات را داشته باشد. طبيعي است كه فراهم شدن اين مجموعه، در مسير ايجاد شرايط لازم جهت پياده سازي يك الگوي توسعه صنعتي در كشور بصورت خودكار اتفاق نمي‌افتد. ايجاد بنيانهاي نهادي و زير بنايي براي توسعه بخش خصوصي از وظايف ضروري دولت است. از طرف ديگر خصوصي‌سازي يكي از ابزارهاي رسيدن به افزايش كارايي است. دولت بايد چارچوب قانوني خود را هم براي توسعه بخش خصوصي و هم براي خصوصي سازي بهبود بخشد و براي بازآموزي و جذب نيروي كار مازاد ناشي از خصوصي‌سازي برنامه‌هايي را اجرا كند و اگر بنگاه ها در مالكيت عمومي باقي مي‌مانند با اصلاحات مناسبي در سازمان مديريت اين بنگاه‌ها، بازارگراتر و رقابتي تر شوند.