تاريخچهاي از علم اقتصاد در جايگاه علمي اخلاقي 6
نوشته شده توسط : سعيد محمدابراهيمبه هيچوجه تعجب برانگيز نيست اگر ميبينيم جونز احساس ميكند كه رشتة اقتصاد سياسي بايد به دانش اقتصاد (Economics) يا علم اقتصادي (Economic Science) تغيير نام يابد. در سال 1879 در ويرايش دوم كتاب خود به اين نكته اشاره ميكند (Jevons: P. 78). اين تغيير نام به خودي خود به محدودكردن موضوعات مورد توجه رشته كمك كرد؛ اما تأثير آن بر دغدغههاي اخلاقي بسيار ناچيز بود. لازم است به دو نكتة پاياني دربارة جونز اشاره شود: فصلنامه اقتصاد اسلامي اقتصاد اسلامي و اخلاقي
اوّل اينكه او به تمايز شديدتري ميان واقعيت ـ ارزش، نسبت به ميل، مالتوس و اسميت معتقد بود. ثانياً وي به پيروي از ميل، نظرية مطلوبيتگرايي اخلاقها (Utilitarian theory of marals) را پذيرفت با اين تفاوت كه روايت خاص خود را در مورد آن بهكار بست كه در واقع به مفهوم نوعي لذتگرايي (Hedonism) بود (Ibid: P. 91; Alvey, 1998: P. 357).
مارشال كه آراي خود را از اواسط دهة 1880 تا اواسط دهة 1920 منتشر ساخت، پس از جونز در جايگاه اقتصادداني برجسته زمام امور را بهدست گرفت؛ اما در بسياري حوزهها با وي مخالفت ورزيد. مارشال را نخستين اقتصاددان نئوكلاسيك برشمرده و بسياري او را روشمندكنندهاي بزرگ دانستهاند (Alrey and Staveley, 1996: P. 356). وي اقتصادداني جالب توجه است و ديدگاههايش دربارة ماهيت علم اقتصاد چنانكه نشان خواهيم داد، بسيار پيچيده است.
مارشال از خواستة جونز مبني بر انتخاب نامي جديد براي اين رشته حمايت كرد. اقتصاد براي او علمي مجزّا با جنبههاي محض و كاربردي است، «و بهتر است به جاي اصطلاح اقتصاد سياسي با اصطلاح علم اقتصاد (Economics) وصف شود» (Marshall: P. 32, 36)؛ پس عجيب نيست كه ميبينيم مارشال نام اثر اصلي خود را برخلاف اقتصاددانان كلاسيك پيش از خود كه از عبارت «اصول اقتصاد سياسي» استفاده ميكردند، «اصول علم اقتصاد» ميگذارد. سرانجام از اين تغيير نام پيروي، و تقريباً در سطح جهاني پذيرفته شد.
اين تغيير نام براي مارشال بخشي از يك جدال گستردهتر بود؛ يعني استقلال علم اقتصاد از رشتة علومِ اخلاقي و رشتة تاريخ در دانشگاه خود، دانشگاه كمبريج. او نيز همچون جونز قائل بود كه علم اقتصاد در واقع بيشتر به علوم طبيعي شباهت دارد «و در جستوجوي جايگاهي در مجموعة علوم فيزيكي است» (Ibid: P. 25).
مارشال در سخنراني خود به مناسبت نيل به مقام استادي در كمبريج، سال 1885، با اين استدلال كه آنچه امروز بيش از هر چيز بدان نياز است، قدرتي براي ريشهيابي و تحليل رفتارهاي مركبِ ناشي از علل متعدد است، و اين قدرت بهطور معمول با يك دوره كار جدي در يكي از علوم طبيعي پيشرفتهتر حاصل ميشود (Marshall, 1925: P. 171; Keyens: P. 220 - 23)، مبارزة طولاني خود را براي استقلال اين رشته آغاز كرد. او افرادي را كه در رشتههاي «علميِ» تحصيل كردهاند دعوت ميكند مستقيماً وارد اقتصاد شوند؛ اما از اين مسأله اظهار تأسف ميكند كه گزينههاي شايسته ممكن است به سبب «مطالعات متافيزيكي» كه مجبورند در «شاخة مطالعات اخلاقيِ (Moral Tripos) بگذرانند، از اينكار منصرف شوند (Marshall, P. 171; Keyens: P. 119). سرانجام مارشال در سال 1903، با تأسيس مدرسه و رشتة مستقل اقتصاد و شاخههاي وابسته از علوم سياسي، به آرزوي خود دست يافت* (Ibid: P. 222).
ممكن است كسي از مطالب مزبور چنين برداشت كند كه مارشال مخالف سرسخت علم اقتصاد در جايگاه علم اخلاقي است؛ اما مطلب، اندكي پيچيدهتر است. دوباره با بررسي اين نكته آغاز ميكنيم كه چرا مارشال گمان ميكرد علم اقتصاد به استقلال بيشتري نياز دارد. كاركردهاي علم اقتصاد عبارت است از «گردآوري، تنظيم و تحليل واقعيتهاي اقتصادي، و بهكار بستن دانشي كه با مشاهده و تجربه كسب شده است براي تعيين معلولهاي فوري و نهاييِ احتماليِ علتهاي گوناگون، و [به پيروي از ميل] قوانين علم اقتصاد، جملههايي هستند كه در وجه اخباري بيان ميشوند، نه احكام اخلاقي كه در وجه امري ميآيند». در برخي موارد، مارشال اظهار كرده كه ممكن است اقتصاددان در موضوعات عملي به توصيه بپردازد، اما در اين حالت وي از موضع «علم» سخن نميگويد (Marshall: P. 165). بهعبارت ديگر، موضع رسمي مارشال، به پيروي از ميل، اين بود كه علم اقتصاد مرتبط با واقعيات است، نه ارزشها يا سياستها. به اختصار نشان خواهيم داد كه اين، موضع عملي مارشال نبوده است.
مارشال نيز همچون جونز معتقد بود كه «زمينة كاري» علم اقتصاد، فرصتهاي بيشتر و بزرگتري را براي استفاده از روشهاي دقيق، در مقايسه با هر يك از ديگر شاخههاي علوم انساني فراهم ميكند. «اقتصاد دقيقتر از هر يك از ديگر رشتههاي علوم انساني است»؛ بدين سبب داشتن تحصيلاتي در رياضي براي اقتصاددان بسيار مفيد است (Marshall: P. 644; Staveley & Alvey, 1996: P. 375).
در عين حال، در علومي مانند اقتصاد كه با انسان مرتبط است.دقت به ميزان كمتري در مقايسه با علوم طبيعي قابل دستيابي است (Marshall: P. 36). اقتصاد به «انسان آنچنانكه هست» ميپردازد و بهطور عمده با آن انگيزههايي سروكار دارد كه با بيشترين قدرت و ثبات رفتار انسان را در بخش كسب و كار زندگياش تحت تأثير قرار ميدهند (Ibid: P. 22, 12). در اين قلمرو ميتوان انگيزههاي كسب و كار را با داشتن رويكردهايي به دقت، اندازه گرفت. در واقع آن دسته از آنها كه در كاركردنِ ماشينآلات «علمي» با آنها، تا حدود بيشتري رامشدني هستند (Ibid: P. 12 - 13).