فردریک انگلس (اقتصاد سوسیالیستی)
نوشته شده توسط : سعيد محمدابراهيمفردریک انگلس (اقتصاد سوسیالیستی)
نومینالیسم لاک، باعث به وجود آمدن دو مکتب اقتصادی: کلاسیک و سوسیالیسم شد؛ که با وجود اختلاف بسیارشان، در اصول معرفت شناسانه مشترک میباشند. چنانکه انگلس، از بینانگذاران مکتب سوسیالیسم، فردی اومانیست بود. هر چند وی مخالف تصور سوبژکتیو از انسان بود، اما محوریت کار و عمل انسان را عامل یگانگی ذهن آدمی وهستی میدانست. از نظرگاه او انسان دایر مدار خلقت، قائم به خویش و خاستگاه علم بدون مددجویی از متعالی تلقی میشود.در این اندیشه، ربوبیت خدا در امر هدایت انسانها، انکار میشود.
انگلس در کتاب لودویک فوئرباخ و پایان فلسفة کلاسیک آلمان، مسئلة مرکزی تئوری شناخت را به این صورت بیان میکند: مسئلة بزرگ اساسی هر فلسفه بویژه فلسفة مدرن، مسئلة رابطة بین اندیشه و هستی است. (Marx,1974,p.199.)
انگلس میگوید که رابطة بین اندیشه و هستی، جای بحث دارد. چه رابطهای بین اندیشههای ما درخصوص دنیای اطرافمان ، و خود این دنیا وجود دارد؟ آیا اندیشة ما، قادر به شناخت دنیای واقعی است؟ آیا ما در تصورات ومفاهیم دنیای واقعی، میتوانیم بازتابی حقیقی از واقعیت ارائه دهیم؟ این مسئله در زبان فلسفی، یگانگی اندیشه و هستی نامیده میشود. اکثر فیلسوفان طبق نظر انگلس، به آن پاسخ مثبت میدهند. برای مثال، نزد هگل این یگانگی، بخشی از مضمون فلسفة ایدهآلیستی وی است. اما هنوز شماری دیگر از فیلسوفان هستند، که امکان شناخت جهان یا حداقل شناخت کامل آن را نفی میکنند. از میان فیلسوفان مدرن، هیوم و کانت که نقش مهمی در گسترش فلسفة جدید داشتهاند، از این جملهاند. انگلس بر این عقیده است که هگل مطالب اساسی را در رد این شیوة تفکر – تا آنجا که در چارچوب یک دیدگاه ایدهآلیستی امکانپذیر است – بیان کرد. اما از نظر انگلس، نفی کوبندة این طرز تعقل نه بر عهدة فلسفه، بلکه بر عهدة عمل و تجربه است. Marx,1974.p.201.))
«رد کاملاً آشکار این هوی و هوس فلسفی، همانند تمام هوسهای دیگر فلسفی، عمل است؛ بویژه تجربه و صنعت. اگر ما میتوانیم درستی تصور خود را از یک پدیدار طبیعی، با ایجاد آن با دستهای خودمان، تولید آن به کمک شرایط لازمهاش، اثبات کنیم و به علاوه آن را در خدمت هدفهای خود قرار دهیم، دیگر « شیء در خود» غیر قابل شناخت کانت، وجود نخواهد داشت.»
این توهم انگلس، موجب لغزش خردگرایی دوران جدید به سوی نوعی خردگرایی ساده لوحانه – به قول پوپر – میشود که طبق آن، قدرت دراکه و معرفت انسان، هیچ حد، مرز و محدودیتی ندارد. نگاهی به تاریخ علم نشان میدهد که چگونه تصورات انسان از واقعیتها به طور کلی، و واقعیتهای علمی به طور اخص، تغییر میکند. در حقیقت، مطلق، یک افق دست نیافتنی است. دیدگاههای انگلس در خصوص مسائل معرفتی، بعدها به وسیلة لنین پیگیری میشود. پس از انقلاب اکتبر، این دیدگاه به صورت ساده شده و عامه فهم بخصوص از سوی استالین، تبدیل به موضع رسمی مارکسیسم ارتدکس میشود. لنین همانند انگلس، هر نوع سوبژکتیویسم را نفی میکند. وی معیار عمل را در تئوری شناخت در ارتباط با مفهوم حقیقت مطلق، مطرح میسازد. (Marx,1974,p.202-203)
ملاحظه میشود که انسان مداری در تفکر انگلس، طاغیانه تر از دیدگاه اسمیت است؛ زیرا در تفکر اسمیت، انسان به عنوان میزان اشیاء و ذهن ارزشگذار، ادعای مطلق بودن ندارد و اذعان به نسبی بودن شناخت انسان دارد. در حالی که در تفکر انگلس، انسان با فعل خود به حوزة مطلق نیز راه مییابد، و حتی تمامی هستی به یگانگی با فعل برخاسته از اندیشة انسانی میرسد. در اینجا، بخلاف اندیشة ارزشی و ذاتگرا – که قبلاً گذشت-، موجود اصل و ملاک است و وجود، فرع میباشد. لذا، انسان قائم به نفس، حقیقتاً دایر مدار عالم هستی شده است.
دیدگاههای انگلس و نیز مفهوم وحدت کامل تئوری و عمل «گرامشی»، در چارچوب معرفت شناسی قدیم ماقبل انتقادی پیش از کانت قرار دارد. طبق نظر انگلس تصور میشد که علم محیط بر دایرة جهل است، به طوری که هرچه علم بیشتر میشود دایرة جهل کوچکتر و در نهایت به طور منطقی محو میگردد. اما رابطه علم وجهل در معرفت شناسی جدید، درست برعکس است. یعنی، جهل محیط بر دایرة علم است. از این رو، هر چه دایرة علم گسترده میشود، فصل تماس آن با جهل بیشتر میشود. امروزه، دیگر کاملاً روشن است که از طریق تجربه نمیتوان به اثبات صحت یک تئوری رسید، بلکه تجربه معیار ابطال تئوریهاست. اگر ذهن انسان چنان قدرتی داشت که میتوانست واقعیت را در تمام ابعاد و اجزای آن درک کند، دیگر نیاز به تئوری و علم نبود. هر روز، تئوریهای جدیدی ارائه میشود که الزاماً، مکمل تئوریهای قبلی نیست، و حتی، ممکن است آنها را نقض کند یا در کنار آنها قرار گیرد. (غنی نژاد اهری،1367، صص 38 – 39).