علم اقتصاد چگونه علم شد


علم اقتصاد چگونه علم شد



چکيده:

افکار و عقايد اقتصادي هميشه با مفاهيم سياسي و ارزشي همراه بوده است. حدود يکصد سال پس از تدوين مباحث اقتصادي و سياسي توسط آدام اسميت اين علم با مساعي اقتصاددانان نئوکلاسيک, جامة نو به تن کرده و مي رفت تا بتدريج قيود ارزشي و اخلاقي را کنار گذارد و به صورت يک دانش تحققي و مستقل درآيد. ولي اين راه طولاني تر شده و حدود يکصد سال ديگر مي گذرد, و اينک در ربع آخر قرن بيستم هنوز هم معماي يک «علم اقتصاد تحققي» ناگشوده مي نمايد. اين مقاله بر آن است که با مروري بر پيشينه تئوري اقتصاد و روش شناسي علمي آن نشان دهد که اين دانش جوان اگر چه پيشرفت زيادي کرده و به يک «علم کامل» خيلي نزديک شده است ولي منازعات رايج در اين رشته هنوز هم بيش از آنکه از اختلافات روش شناختي ناشي شده باشند, ريشه در تفاوتهاي فلسفي و ارزشي دارند.

هدف يک اقتصاددان اين نيست که پند و اندرز بدهد بلکه اينست که بگويد چگونه مي توان ثروتمند شد. (ژان باتيت سه 1814)

هدف اين علم تحقيق در مورد قوانين توزيع کنندة محصول ميان طبقات مختلف است.

(ديويد ريکاردو 1820)
? مقدمه

اکنون بيش از دو دهه که اقتصاد جهاني وضعيتي غير عادي دارد، و تورم همراه با رکود، اغلب کشورهاي صنعتي را رنج مي دهد. تقريباً همزمان با اين پديده رنج آور، علم اقتصاد نيز با نوعي بحران جدي مواجه شده است.

پس از دهه هاي 50 و 60 ميلادي که دوره رشد و شکوفايي اقتصادي در دنياي صنعتي ، و دوره اعتبار و عظمت علم اقتصاد بوده، اکنون در حدود بيست سال که تئوري اقتصادي کلان، با نوعي تزلزل و بي اعتمادي در محافل دانشگاهي روبرو گرديده و سياستگذاري اقتصاد کلان ، ابزار تحليلي قاطعي ندارد.

در دوره بعد از جنگ جهاني دوم يک الگوي تحليلي (IS-IM) که به صورت تز ترکيبي "کينزي- نئوکلاسيک" طراحي شده بود (HICKS -1937) تا حد زيادي اقتصاد دانان کلان را به خود مشغول داشته و رضايت نسبتي اقتصاددانان کاربردي را فراهم آورده بود.

براساس اين تز ترکيبي در عمل اقتصاددانان در کشورهاي مختلف الگوهاي کوچک و بزرگ اقتصاد سنجي کلان را طراحي کرده و با استفاده از ابزارهاي سياستگذاري پولي و مالي، پيش بيني هاي نسبتاً دقيقي از عملکرد اقتصادي کشورهاي صنعتي ارائه مي دادند (EVANS-1967).

کشورهاي در حال توسعه نيز با اين گونه روشهاي تحقيق و سياستگذاري آشنا شده و سعي داشتند به مباني نظري قابل اعتمادي در برنامه ريزي و سياستگذاري اقتصادي متوسل شوند.

اگر چه در ميان اقتصاددانان دانشگاهي، مداخله طلبان افراطي از يک سو و محافظه کاران متعصب از سوي ديگر، با تز ترکيبي " هيکس" سرسازش نداشته و آنرا همانند فرزند نامشروعي تحقير مي کردند ، ولي از آنجا که در عمل جايگزين بهتري ارائه نشده بود، اين گونه نارضايتي ها راه بجايي نمي برد.

از اواسط دهه 70 که پديده تورم رکودي (STAGFLATION) شدت يافت, کارآيي الگوهاي اقتصاد سنجي کلان, کم کم مورد ترديد قرار گرفت. در اين زمان, اقتصاددانان محافظه کار فرصت را غنيمت شمرده و با شدت بي سابقه اي نظريات کينز و هر نوع تز ترکيبي برخاسته از آن را به باد انتقاد گرفتند و سعي کردند تمام مشکلات اقتصادي دنياي صنعتي را, معلول سياستگذاريهاي فعالانه و مداخلات بي مورد دولت ها به حساب آورند.

تحليل گران بيطرف و اقتصاددانان ميانه رو به اين قبيل منازعات با نوعي خوش بيني علمي نگريسته و اميدوارند که دير يا زود اين گونه سوء تفاهمهاي حرفه اي مرتفع گرديده و صلح و صفادر محافل دانشگاهي برقرار گردد. اما تحقيق در محتواي اين مباحثات و علل و انگيزه هاي آن مي تواند حاکي از اين واقعيت باشد که جدال اقتصاددانان بر سر روش شناسي علمي تئوري ها و يا تکنيک تحليلي آنها نيست بلکه محتواي فلسفي و سياسي اين تئوريها است که مورد منازعه واقع شده است.

با مروري بر تاريخ علم اقتصاد و روش شناسي آن مي توان نشان داد که به لحاظ اهميت بنياني تئوريهاي اقتصادي در معيشت آدمي, نظريات مطروحه در اين علم همواره با منازعات فلسفي و سياسي بسيار جدي همراه بوده و از برخورد اين نظريات است که مسير تحولات اقتصادي و سياسي جهان در طول تاريخ ترسيم گرديده است.


منابع مقاله:
مجله پژوهشي دانشگاه امام صادق عليه السلام، شماره 3، ناظمان، حميد؛

 




خطابه علم اقتصاد


خطابه علم اقتصاد

منابع مقاله:
فصلنامه نامه مفيد، شماره 23، دونالد مک لاسکي / ترجمه: دکتر يدالله دادگر (1) و حميد اشرف زاده (2)؛


چکيده:
مقاله حاضر (3) در قالب هشت بخش، به يکي از جديدترين مطالب متدلوژي علم اقتصاد مي پردازد. پس از قدرداني از صاحب نظران، ابتدا خطابه را به عنوان يک مکالمه نظم وار مورد بحث قرار ميدهد. سپس به روش شناسي رسمي در اقتصاد مي پردازد. منسوخ شدن روش «مدرنيسم » و خطابه غير رسمي در اقتصاد، مطالب بخشهاي بعدي است. ذکر ادبي بودن خطابه اقتصاد، استعاري بودن آن، ناعقلاني گري بديل مدرنيسم نيست و نيکي خطابه، بحثهاي پاياني را تشکيل مي دهند. (4) مقدمه مترجمان
دونالد مک لاسکي Mcclosky ] »(متولد سال 1942 ميلادي)، استاد اقتصاد و تاريخ و فارغ التحصيل دکتري از دانشگاه هاروارد مي باشد. علاوه بر تحقيقات مفصلي که در مورد خطابه انجام داده است، نوشته هاي فراواني در تاريخ اقتصادي دارد. وي با طرح بحث «خطابه گرايي در علم اقتصاد» در واقع به بررسي يکي از محوري ترين مقوله هاي متدلوژي در اين علم پرداخته است. اصل مقوله «خطابه » به مباحث منطق قديم و بويژه تلاش ارسطو مربوط مي شود.
بطور کلي زماني که خطيب و گوينده براي متقاعد ساختن مستمع از تمامي راهها و شگردها استفاده مي کند گفته مي شود که از خطابه استفاده شده است. خطيبان گاهي از شعر و زماني از داستان و گاهي از ابزار و عناصر هنري و وقتي از سند تاريخي و شيوه هاي گوناگون ديگر براي مجاب کردن شنونده استفاده مي کنند.
بحث خطابه اي بودن علم اقتصاد، به عنوان تحقيق تازه اي است که «مک لاسکي » در حوزه متدلوژي اقتصاد انجام داده است. اين مقاله در واقع نوعي نقادي از سوي او بر متدلوژي رايج در ميان اقتصاددانان مي باشد. وي کاربرد انواع شگردهاي تجربي وتئوريک اقتصاددانان را براي ترسيم نظريه هاي اقتصادي به مثابه خطابه بيان مي کند. لذا اين نوشته نوعي نگرش بدبينانه نسبت به کاربرد روش خاص نئوکلاسيک در تجزيه و تحليل اقتصادي است. وي از نظر فلسفي پيرو انديشه «پل فاي رابند» فيلسوف مشهور مي باشد. «فاي رابند» عقيده دارد که روشهاي از پيش تعيين شده براي مطالعات و تحقيقات، مخرب مي باشد و مناسب است که محقق درکوران تحقيق خود راه پيشرفت و پژوهش را دريابد.
«فاي رابند» بر اين مبنا کتابي تحت عنوان «ضد روش » تدوين نموده است. مک لاسکي نيز تحت تاثير انديشه «ضد روش » به نقادي تند و تيزي نسبت به روشهاي مورد استفاده اقتصاددانان مبادرت مي نمايد. (5) مقاله شامل استعارات، کنايات و تعابيري از علوم و معارف مختلفي است که از فلسفه و منطق و هنر گرفته تا اقتصاد و رياضيات، حقوق، جامعه شناسي و زبان شناسي و غيره را در بر مي گيرد. به عبارت ديگر مقاله «خطابه علم اقتصاد» خود خطابه اي از معارف و علوم گوناگون است.
تلاش شده که ترجمه کامل انجام شود. در عين حال مواردي که حاشيه پردازي و اشاره به جزئيات، وسيع بوده نقل به مضمونهايي صورت گرفته که به هيچ روي مخل به هدف نبوده است. براي پي بردن به مضامين اصلي و پيش فرضهاي ضمني نويسنده و براي درک کامل مفاد مقاله لازم است خواننده اطلاعاتي اجمالي از حوزهاي مذکور داشته باشد. نويسنده در ابتداي مقاله (که ترجمه آن را ذيلا ملاحظه مي کنيد) به نوعي قدرداني معنادار مي پردازد. قدرداني
مفصل بودن قدرداني (در اين مقاله) گواهي است بر ويژگي نامکشوف علم اقتصاد، يعني نقش مستمعان: فضليتهاي پژوهشگري (و طلبگي) همانند مساله روحانيت، بستگي به فضليتهاي مستمع دارد. من از باب فضيلت مستمعانم خوش بخت بوده ام. بايستي از درک مبتدي گرانه خود، از آنچه در فلسفه، رياضيات، نقد ادبي، مطالعات فن خطابه و ساير مقولات خارج از صلاحيت من، اتفاق مي افتد، عذر خواهي کنم و از اربابان اين حوزه ها بخواهيم در تعليم بيشتر آن مرا ياري کنند. از بابت تلاشهاي نخستين آنها، از ايوان فالز پاول هرناندي، جان لاين، مايکل مک گي، آلن مژيل، جان نلسون، و جي سمل، از دانشگاه آيوا، و، وين بوث، ايرا کاترنلسون، و سايرين در برنامه [نشست مطالعاتي] سياست، خطابه و حقوق در دانشگاه شيکاگو، تشکر کنم. از رابرت بونتين، برنارد کوهن، جان کاماروف، دادلي دونکن، جيمز فريد من، کليفور دگيرتز، ويليام کروسکال، دونالد لوين، لورامک لاسکي، ريچارد رورتي، روناتو روزالدو و انجمن علوم انساني دانشگاه آيوا، قدرداني مي کنم.
شکاکيت مودبانه و تشويقهاي سخاوتمندانه اقتصادداناني که استدلال خود را متوجه آنها ساخته ام، درست همانند آنچه در مقاله آمده، نشان مي دهد که ما بيش از آنچه روش شناسيمان اجازه مي دهد، دانش پژوهان بهتري هستيم. از همکاران خود در رشته اقتصاد دانشگاه آيوا، بويژه در سمينارهاي بانک جهاني، بنياد علوم ملي، همکاران خود در دانشگاه ملي استراليا، سمينارهاي برگزار شده در دانشگاههاي آدلايد، اوکلند، ملبورن، دانشگاه ويکتوريا در ولينگتون، و اقتصادداناني چون ويليام بريت، رونالدکاوز، آرثور دياموند، استانلي انگرمن، ام فينگر، ميليتون فريدمن، آلن ژيبارد، رابرت گودين، گري هاوک، رابرت هيگز، دي مارکي، مايکل مک فرسون، آمار تياسن، رابرت سولو، و گوين رايت، سپاسگزارم، تشويقهاي توماس ميرز در مراحل اوليه و نظرات مفصل او در داوري اين مقاله در مراحل بعدي دلگرم کننده و مفيد بود. [مقدمه]
اقتصاددانان، از قوانين تحقيقي که روش شناسي آنها حکم مي کند،پيروي نمي کنند، که البته امري پسنديده است. (6) اگر چنين بود، [آنها] درباره [عناصري چون] سرمايه انساني، قانون تقاضا، گامهاي تصادفي در وال استريت، کشش تقاضاي بنزين و بسياري مقولات ديگر که بطور معمول درباره آنها صحبت مي کنند، خاموش مي ماندند. نظر به پرحرفي اقتصاددانان، بسياري از روش شناسيهاي رسمي، زمينه اي براي باور علمي آنها بشمار نمي روند.
اقتصاددانان در حقيقت بر زمينه هاي گسترده تري استدلال مي کنند و بايد چنين باشد. خطابه حقيقتي و روزانه آنها، يعني روش استدلال در ذهن خود يا در اطاقهاي سمينار، از خطابه رسمي فاصله مي گيرد. اقتصاددانان بايد درباره خطابه خود، خودآگاهي بيشتري داشته، باشند، زيرا [در آن صورت] بهتر خواهند دانست (که) چرا با چيزي موافق و يا مخالفند و در خواهند يافت (که) استدلالهاي مخالف را بر مبناي روش شناسي صرف نمي توان به راحتي رد کرد. در استدلال علمي بايد فلسفه را به عنوان قواعد دليل آوري به کناري نهاد، [زيرا بسياري از فلاسفه نيز پنجاه سال است اين را مي گويند].
هنگامي که اقتصاددانان دريابند که امپراطور اقتصاد از لحاظ اثباتي لباس بر تن ندارد، جوهره اقتصاد تغييري نخواهد کرد. او چه از لحاظ فلسفي عاري از لباس باشد و چه آراسته، هنگامي که از توهم آراستگي جامه خود دور باشد، در سلامتي نسبتا معقولي بسر مي برد. اما اگر دريابند (که) بر چه مبنايي استدلال مي کنند، کيفيت استدلالشان بهبود خواهد يافت. آنها ادعا مي کنند که بر مبناي مقولات محدود استنتاج آماري، اقتصاد اثباتي، عمليات گرايي، رفتارگرايي و ساير مشرب هاي اثبات گرايانه دهه هاي 1930 و 1940، استدلال مي کنند و اعتقاد دارند که اينها تنها زمينه علم هستند. (7) اما در کارهاي واقعي علمي خود درباره جايز بودن استعاره اقتصادي، مرتبط بودن سوابق تاريخي، متقاعد کننده بودن درون بيني (8) ،قدرت (و اعتبار) مرجعيت، افسون تقارن و ادعاهاي اخلاقيات، بحث مي کنند. اثبات گرايي خام، چنين مقولاتي را «بي معني »، غير علمي و يا صرفا مرتبط با ديدگاه (شخصي) مي داند. با اين حال حتي اثبات گرايان چنان رفتار مي کنند که گويا اين موضوعات قابل بحث است.
درحقيقت اغلب مباحث در بسياري از علوم و بويژه اقتصاد، از اينها ناشي مي شود. از وفاداري به روش علمي (يا هر نوع روش شناسي) جز صداقت، وضوح و تسامح، چيزي عايد نخواهد شد. زيرا (مثلا) روش شناسي علومي نظير فيزيک يا رياضيات، زماني که قرار است توصيف کند، نمي کند، چون فيزيک و رياضي مدلهاي خوبي براي اقتصاد محسوب نمي شوند. [همچنين چون] بسياري از فلاسفه روش شناسي را متقاعدکننده نمي دانند. [و زيرا] در علم اقتصاد اگر از روش شناسي استفاده شود، (آن علم) از پيشرفت باز مي ماند. از همه مهمتر چون اقتصاد نظير بسياري از رشته هاي ديگر بايد استانداردهاي استدلال خود را از خود بگيرد نه از (طريق) قانون گذاران بزرگان فلسفه. 1- خطابه مکالمه اي نظم وار است
نکاتي را که ذيلا تنقيح کرده ام، باعث مي شود که خطابه اقتصاد را بررسي کنيم. مقصودمان از خطابه، تردستي با کلمات (آن گونه که در «خطابه تهي » يا «خطابه صرف » رايج است) نمي باشد. [متفکر معروف]، «وين بوث » در [نوشته] «جزميت مدرن و خطابه توافق »، تعاريف مفيدي ارائه مي کند. خطابه (طبق نظر بوث) هنر اکتشاف آن چيزي است که انسانها معتقدند بايد به آن معتقد باشند و نه اثبات درستي چيزي بر اساس روشهاي تجريدي; خطابه هنر کشف استدلالهاي خوب و يافتن آن چيزي است که واقعا تضمين کننده توافق است، زيرا هر فرد معقولي بايستي متقاعد شود; خطابه سبک و سنگين کردن دقيق دلايل کم و بيش خوب براي رسيدن به نتيجه گيري کما بيش محتمل يا موجه است ; خطابه هنر کشف باورهاي قابل تضمين و بهبود بخشيدن به اين باورها در گفتماني مشترک است. هدف خطابه نبايد کشاندن شخصي ديگر به ديدگاهي از قبل انديشيده باشد، بلکه در درگير شدن درتحقيقي دو طرفه است. (9)
اين همان کاري است که اقتصاددانان نظير ساير سوداگران ايده ها، به طريقي انجام مي دهند، همانطور که «بوث » در جايي ديگر مي گويد: اقناع دو طرفه، شيوه اي از زندگي ما است، ما از کنفرانسي به کنفرانس ديگر زندگي مي کنيم. [در هر حال] خطابه کشف انديشه از طريق مکالمه است. واژه خطابه بدون شک مانعي براي درک نکته اصلي است; زيرا در گفتگوي روزانه مقام آن نازل گرديده است. با وجود اين خطابه نيز مانند واژگان همنوع خود زيبا است و اقتصاددانان بايستي تلاش کنند استفاده مناسب از آن بعمل آورند.
در اين جا خطابه ميراث ارسطو، سيسرو و کانتيليان است که در رنسانس تجديد حيات يافت، جزميت دکارتي (که تنها فقدان شک حقيقت است) آن را به صليب کشيد و سه قرن پس از دکارت احيا شد. در متون ادبي ايمان به اين معجزه را خطابه جديد مي نامند; (جديد از اين باب که در دهه هاي 1930 و 1940 در نوشته هاي ريچاردز و کنت برک، ظاهر شد).
در فلسفه جان ديويي و لودويگ ويتگنشتاين ازبرنامه دکارت انتقاد آغاز شده بود. اخيرا کارل پوپر، توماس کوهن، ايمره لاکاتوش و ديگران، اين ادعاي اثبات گرايي را که پيشرفت علمي از قواعد شک و روش دکارت پيروي مي کند، ابطال کردند. (10)
هنوز رشته هاي ادبيات، معرفت شناسي و روش شناسي به هم بافته نشده اند اما به هم تعلق دارند. در آستانه انقلاب دکارتي فيلسوف و اصلاحگر آموزشي فرانسه «پيتر راموس » (1550) از گرايش قرون وسطا در انتساب خطابه به سخنوري صرف انتقاد کرده يک کتاب درسي، استدلال احتمالاتي را محکوم ساخت و اين براي برنامه دکارتي (که سه قرن به طول انجاميد و مي خواست دانش را بر شالوده فلسفه و رياضيات استوار کند) مناسب بشمار مي رفت. اين برنامه [دکارتي] شکست خورد، در عين حال استدلال احتمالاتي نيز منکوب گرديد. به گفته ريچارد رورتي (به تبع ديويي) جستجوي شالوده دانش بوسيله دکارت، لاک، هيوم، کانت، راسل و کارناپ، پيروزي جستجوي حتميت بر جستجوي عقل بود. جان بخشيدن به خطابه [اي] که درست درک شده باشد، جان بخشيدن به استدلال گسترده تر و عاقلانه تر است.
واکنش نسبت به استدلال دکارتي، بسيار گسترده تر است و چهره هاي شاخص آن از فلاسفه حرفه اي شامل استفن تولمين، پل فاي رابند، ريچارد رورتري) گرفته تا فلاسفه اي که به مطالعه شيمي رو آورده اند (مثل مايکل يولاني) و صاحب نظران حقوقي (چون چيم پرلمان) و نقد ادبي (وين بوث) را در بر مي گيرد. غناي اين پديده که استدلال چيزي بيش از قياس است، بوسيله «گلن وبستر»، "آدا ژاکوکس" و "بورلي بالدوين" ترسيم گرديد. با اين حال، اين غنا به اقتصاد راه نيافته است. اقتصاددانان مکتب اطريش، نهادگرايان و مارکسيست ها، بطور قطع، مدت يک قرن، به بخشهاي خاصي از اثبات گرايي به عنوان مبناي علم اقتصاد، حمله کرده اند. 2- روش شناسي رسمي اقتصاد، تجددگرا (مدرنيست) مي باشد
اقتصاددانان درباره گفتمان دو ديدگاه دارند، رسمي و غير رسمي، صريح و تلويحي، خطابه رسمي که در انديشه تجريدي و روش شناختي به آن صحه مي گذارند، آنها را در شيوه مدرن، دانشمند خطاب مي کند. روش علمي [رسمي] که در بيان بسياري از منتقدان مورد استهزاء واقع مي شود، معجوني از اثبات گرايي منطقي، رفتارگرايي، عمليات گرايي، و مدل فرضي - قياسي است. ايده اساسي آن اين است که تمامي دانشهاي قطعي بردرک قرن بيستمي از بخشهاي معيني از فيزيک قرن نوزدهم مدل سازي مي شود. براي تاکيد بر قانع کننده بودن آن در تفکر مدرن، آن را «مدرنيسم » ناميده اند; يعني (همانطور که بوث گفته) تنها مي توانيم آنچه را که غير قابل شک است بشناسيم و نمي توانيم آنچه را که صرفا تصديق مي کنيم، بشناسيم. از جمله احکام مدرنيسم اينها هستند:
1- پيش بيني (وکنترل) هدف علم است .
2- تنها پيامدهاي مشاهده پذير (يا پيش بينيهاي) يک نظريه براي درستي آن مهم است.
3- مشاهده پذيري مستلزم، آزمايش عيني قابل تکرار است.
4- اگر و فقط اگر پيامد تجربي يک نظريه غلط باشد، نظريه ابطال مي شود.
5- عينيت بايد گرامي داشته شود; مشاهدات ذهني (درون کاوي)، دانش علمي محسوب نمي شود.
6- حکم کلوين، [بايد محقق شود]: وقتي نمي توانيد آن را بر حسب ارقام بيان کنيد، دانش شما ناقص است و راضي کننده نيست. (11)
7- درون کاوي، باورهاي متافيزيکي، زيباشناسي و نظام آن ممکن است به نحوي در کشف يک فرضيه نقش داشته باشند، اما در توجيه آن نقشي نخواهند داشت.
8- اين کار روش شناسي است که استدلال علمي را از استدلال غير علمي و اثباتي را ازهنجاري جدا کند.
9- تبيين علل يک پديده، آن را در قالب يک قانون پوشش دهنده در مي آورد.
10- دانشمندان در نقش دانشمندان (مثلا اقتصاددانان در نقش اقتصاددان)، چيزي درباره ارزش (اخلاقي ياهنري) ندارند که بگويند.
11- چنگال هيوم [بايد محقق گردد]: وقتي (با توجه به اين اصول) به کتابخانه مي رويم، اگر کتابي به عنوان مثال از الهيات يا متافيزيک بدست مي گيريم، مي پرسيم آيا هيچ استدلالي تجريدي درباره مقدار يا عدد در آن وجود دارد؟ (جواب داده شود) خير. [همچنين مي پرسيم] آيا هيچ استدلالي تجربي درباره واقعيت و وجود در آن به چشم مي خورد. خير. پس آن را در آتش اندازيد، زيرا هيچ چيزي سفطه گري و توهم در آن وجود ندارد.
امروزه در فلسفه کسي به نيمي از اين گزاره ها نيز باور ندارد. اقليت قابل ملاحظه اي و در حال رشدي وجود دارد که اکنون به هيچکدام از آنها باور ندارند. اما اکثريت عمده اي در اقتصاد، تمام آنها را باور دارند. براي مثال، طرفداران برجسته روش شناسي در مدرنيسم در روشهاي اقتصاد به مکتب شيکاگو مربوط مي شود. (13) متون اصلي مدرنيسم اقتصادي نظير روش شناسي اقتصاد اثباتي فريدمن و يا (نوشته) «حکم مقرر منازعه بردار نيست » از «گري بکر» و «جورج استيگلر» مهر شيکاگويي دارند و متون افراطي تر اقتصادي با درجه شيکاگويي رشد (زيادي) کرده است. با وجود تناقض فراوان و حتي صبغه هاي ضد مدرنيستي در مقاله فريدمن، در عين حال، استدلالهاي آن به زبان ديگر اقتصاددانان مدرنيست، جاري مي شود. (14)
براي مثال در مقاله اي از «ريچارد رل » و «استفن راس » تصريح مي کند که «نظريه بايستي بوسيله پيامدهايش آزمون شود و نه فرضياتش ». همچنين «ويليام شارپ » اين نکته را که «واقع گرايي فرضها چندان مهم نيست »، به عنوان يک قاعده رفتار مؤدبانه علمي مي پذيرد. اگر پيامدها با پديدارهاي قابل مشاهده سازگار باشد، مي توان گفت واقعيت را تبيين مي کند». در هر حال، چنين عباراتي که در هواخواهي از مشاهده عيني، آزمونهاي کمي، تحليهاي اثباتي و ساير موارد مدرنيستي بيان مي شود، اغلب تکرار مي شوند. مدرنيسم در اقتصاد اثر گذار است، اما نه به اين خاطر که قضاياي آن به دقت بررسي شده و مناسب تلقي گرديده اند. بلکه [اين عقيده] يک مذهب آشکار شده است و نه مشي عقلا سنجيده. 3- مدرنيسم روش فقيري است (و در فلسفه منسوخ شده است)
در مدرنيسم به عنوان يک روش شناسي براي علم، يا براي علم اقتصاد، اشتباهات زيادي نهفته است. اقتصاددانان حتي هنگامي که تمايل فيلسوفانه دارند، همانقدر فلسفه حرفه اي را مطالعه مي کنند که فلاسفه، اقتصاد حرفه اي را مطالعه مي کنند. بنابراين تعجب آور نيست که اخبار مربوط به اقوال مدرنيسم به تمامي گوشها نرسيده باشد. از ديدگاه يک فيلسوف، بدترين شکاف در عداوت با «متافيزيک » اين است که خود اين عداوت متافيزيکي باشد. اگر بايد متافيزيک را در آتش انداخت، آنگاه بيانات روش شناختي از دکارت تا هيوم و از کنت تا راسل، همپل و پوپر را بايد پيشقدم نمود. به اين دليل و دلايل معتبر ديگر، فلاسفه مي پذيرند که اثبات گرايي منطقي محض مرده است و [لذا پس از آن] اين سؤال مطرح مي شود که آيا اين عاقلانه است که اقتصاددانان مرده ريگ آن را بپرستند.
در مورد اقتصاد، موضع گيري متافيزيکي همانند اثبات گرايي منطقي، سنجيده نيست، احتمالا به اين دليل که ريشه هاي آن در فلسفه پردازي فيزيک دانان (از ماخ گرفته تا بريجمن) نهفته است تا تفکر فلاسفه حرفه اي. گزاره هاي عملياتي ساموئلسون، و يا پيش بينيهاي فريدمن در مورد پديده هاي هنوز مشاهده نشده به عنوان معيار قضاوت حداقل مبهم هستند. ساموئلسون، فريدمن و ديگر پيروان آنها دلايل پذيرش اين موضع گيريهاي متافيزيکي را اعلام نمي کنند مگر اين دعاوي دلگرم کننده که آنها از نظر فلسفه مطرح بوده اند. اعتماد به فلسفه يک خطاي تاکتيکي بود زيرا فلسفه نيز در حال تغيير بوده است، برخي از فلاسفه کل تلاش معرفت شناختي و ادعاي آن در پي افکندن شالوده هاي دانش را مورد ترديد قرار داده اند. گروه زيادي نيز تجويزهاي روش شناختي مدرنيسم را مورد شک قرار داده اند. ابطال پذيري متقاعد کننده نيست
براي نمونه، تجويزي که روش شناسي اقتصاد بطور عام دارد، تاکيد بر آزمون ابطال پذيري قاطع است که تصور مي شود نشانه استدلال علمي است. اما چندين دهه است که فلاسفه تشخيص داده اند (که) ابطال پذيري دچار انتقاد فيلسوف و فيزيک دان معروف «پير دوهم » در سال 1906 است و براي اقتصاددانان (حتي بدون مطالعه فلسفي) قابل فهم است. فرض کنيد فرضيه ) H تجار بريتانيايي در اواخر قرن 19 نسبت به تجار آمريکايي و آلماني، عملکرد بسيار ضعيفي داشتند) مستلزم آزمون مشاهده ) O اندازه بهره وري کل عوامل در صنعت آهن و فولاد، تفاوت زيادي بين فولاد سازان بريتانيايي و خارجي را نشان مي دهد) باشد.
اين امر با کمک اضافه کردن فرضيه هاي کمکي 1 H2,H و غيره است که اندازه گيري را امکان پذير مي سازد (نظريه بهره وري در انگلستان در دوره 1870-1913 بکار مي رود»، «صنعت فولاد انگليس نهاده هاي لازم براي جبران ضعف تجاري را ندارد» و غيره). در و2 [H نيست. فرضيه مورد بحث با کمک فرضيات کمکي درمقابل آزمون قاطع مصون مي شود. اين فقط يک امکان صرف نيست بلکه جوهر اغلب عدم توافقهاي علمي بشمار مي رود: [مثلا گفته مي شود]، شما مساله شناسايي را (بدرستي) حل نکرده ايد»، «هنگامي که يک مدل غير تعادلي (انحصاري با 500 معادله) لازم بوده، يک مدل تعادلي رقابتي، تک معادله اي) بکار برده ايد.» حتي اگر يک فرضيه در دست بررسي بتواند مصون بماند، ماهيت احتمالاتي فرضيات (بويژه در اقتصاد)، آزمون قاطع را غير قاطع خواهد کرد [زيرا بطور کلي گفته مي شود]: احتمال Hn همه جا حاضر است و ابطال گرايي را تباه مي سازد. در اقتصاد پيش بيني غير ممکن است
اين ادعاي عام نيز که پيش بيني ويژگي تعريف کننده علم واقعي است (و اقتصاد نيز اين ويژگي را دارد) به همين منوال در معرض ترديد قرار دارد. به عنوان نمونه در ميان فلاسفه و تاريخ دانان علم، اين کليشه وجود دارد که: «يکي از موفق ترين نظريه هاي علمي، يعني نظريه تکامل، در معناي معمول، پيش بيني ندارد، و از اين رو از راه پيش بيني قابل ابطال نيست. اين حداقل نشان دهنده موضوعي عجيب در پيش بيني بوده و براي اقتصاددانان مفيد است. فريدمن بدون آگاهي آشکار از اين عدم تجانس، در اوج مشهورترين قطعه متافيزيک پيش بيني، به رفتار برگها مي پردازد. (15)
در هر حال پيش بيني آينده اقتصادي، همانطور که فون مايزز مي گويد: فراتر از قدرت هر انسان فاني است، آنچه پيش بيني را فراتر از قدرت او قرار مي دهد، همان علم اقتصادي است که براي پيش بيني از آن استفاده مي کند. اگر پيش بيني امکان پذير باشد، بايد مجددا به اين سؤال آمريکايي پاسخ داد (که): اگر (شما اقتصاددانان) اين قدر باهوشيد چرا ثروتمند نيستيد؟ خود مدرنيسم غير ممکن است و دنبال نمي شود
با اين حال مخرب ترين اين انتقادها از روش شناسي مدرنيستي اين است که اگر کلام آن را ملاک بگيريم در مرز پوچي است. يک بار ديگر گامهاي رسيدن به دانش مدرنيستي، از حکم کلوين تا چنگال هيوم را در نظر بگيريد. اگر اقتصاددانان (يا فيزيک دانان) خود را به گزاره هاي اقتصاديي (يا فيزيکيي) قانع کنند که اصطلاحا با گامهاي يادشده، مطابق باشد، چيزي براي گفتن نخواهند داشت. شک دکارتي يا هيومي، استاندارد اعتقادي بسيار تباهي آوري براي يک انسان واقعي است. همانطور که شيميدان و فيلسوف معروف مايکل پولاني مي گويد: روش شناسي مدرنيستي استاندارد خيال پرستانه اي (از امور معنا روا) برقرار مي سازد که اگر به آن عمل شود، ما را به کودني داوطلبانه مي کشاند. مدرنيسم دانشي را وعده مي دهد که خالي از شکيات متافيزيکي، اعتقادات شخصي و هنجارها است. [اين در حالي است که] آنچه تحويل مي دهد صرفا مجموعه تغيير نام يافته اي از متافيزيک، هنجارها و اعتقادات شخصي، دانشمندان (و بخصوص دانشمندان اقتصادي) است، که تحت عنوان روش علمي ارائه مي گردد. البته نمي تواند و نبايد آنچه را وعده مي دهد تحويل دهد. دانش علمي از ديگر دانشهاي شخصي جدا نيست. تلاش براي متفاوت ساختن آن (بخاطر بهتر ساختن آن)، مرگ آن دانش است.
به عبارت ديگر کاربرد تحت اللفظي روش شناسي مدرنيستي، علم اقتصاد مفيدي ارائه نخواهد کرد. بهترين اثباتها تاريخي اند. پل فاي رابند براي حمله به روش شناسي تجويز شده در فيزيک، از برنامه گاليله اي استفاده مي کند. مي توان همين نکته را در مورد اقتصاد (نيز) گفت. اگر ملاک مدرنيستي اقناع را معاصران گاليله اتخاذ مي کردند، کار گاليله با شکست روبه رو مي شد. طرح اين گزاره عجيب که: «نور زميني درسپهر آسماني نيز کاربرد دارد، ادعاي اين که، جزر و مد ناشي از موج خوردن آب روي زمين متحرک است و تصور اين که ديدگاههاي مشکوک راجع به قمرهاي ادعايي مشتري اثبات خواهد شد و سيارات همانند چرخش قمرهاي مشتري دور آن، به دور خورشيد مي چرخند»، اگر بر مبناي روش شناسي مدرنيستي بود، بجايي نمي رسيد.
تاريخ دانان زيست شناسي (نيز) يکي پس از ديگري نپختگي نتايج آماري براي برازاندن شواهد با نظامات مدرنيستي را از پاستور گرفته تا مندل و تا زمان حاضر، آشکار کرده اند. (مثلا)، اندازه گيري، بهره هوشي از آغاز، رسوايي نوعي خود فريبي بنام روش علمي بود. مدرنيسم به کمترين ميزان با پيچيدگيهاي بيولوژي و روان شناسي تناسب دارد. انقلاب کينزي (چه خوب و چه بد)، تحت قوانين مدرنيستي اتفاق نمي افتاد. اصولا چرا مي خواهند فهم را [با تکيه بر روش شناسي مدرنيسم] محدود کنند. اصولا با اتخاذ روش مدرنيستي چيزي براي اقتصاد حاصل نمي شود و چيزهاي زيادي هم از دست مي رود.
نکته اصلي خود اقتصاد است. رونالد کاوز مي گويد: براي اين که يک نظريه اقتصادي آزمون شود، برخي از اقتصاددانان بايستي به اندازه کافي به آن اهميت بدهند. آنها زماني اهميت خواهند داد که برخي محققان آن را باور کنند، تنها زماني که گروه زيادي باور کردند، تقاضاي آزمون مطرح مي شود. خوشبختانه اقتصاددانان (يا گروهي کافي از آنها) منتظر نمي مانند که کشف شود، پيش بينيهاي يک نظريه دقيق است، تا پس از آن دست بکار شوند. انتظار به سبک مدرنيستي به وقفه در فعاليت علمي منجر خواهد شد. او استدلال مي کند (که) حتي مطالعات کمي بر باورهاي استدلالي ما قبل کمي استوارند. وي با تاييد اين جمله از «کوهن » که: راه از قانون علمي به اندازه گيري علمي بندرت در جهت عکس پيموده خواهد شد»، بر موضوع تاکيد مي کند. قوانين از خطابه سنت يا درون نگري بدست مي آيند و مطالعات کمي در فيزيک (همانند اقتصاد)، کشفياتي است براي کمک يک نظريه که قبلا بر مبناي ديگري مورد باور بوده است. مدرنيسم غير عملي است. هر روشي متظاهر و متکبر است
اعتراضاتي که تا اين جا بر مدرنيسم آورده ايم، کم اهميت بودند. اعتراض بزرگتر اين است که مدرنيسم يک روش است و قوانين استدلالي را تعيين مي کند که از يک دانش استخراج شده اند. ادعا اين است که فيلسوف علم مي تواند بگويد (که) چه چيزي علم خوب، مفيد، پرثمر و پيش رونده را تشکيل مي دهد. فيلسوف جامعه علمي را به نقد مي کشاند. در اقتصاد ادعاي قانون گذاري روش شناختي اين است که قانون گذار صرفا متخصص تمامي شاخه هاي اقتصاد نيست بلکه متخصص تمامي علم اقتصاد در آينده است.
مشکل است چنين ادعاهايي را بتوان جدي گرفت. انيشتاين خاطرنشان مي کند که: هر کس مي خواهد خود را قاضي ميدان حقيقت و دانش کند، خنده خدايان او را کشتي شکسته خواهد کرد. هر روش شناسي قابل کاهش به يک سري احکام خشک است که در مقابل خشکي و افاده آنها مقاومت مي کند ولي هدف اصلي او آنارشيستي است. کتاب مارک بلاگ که وضعيت روش شناسي اقتصاد را در دهه 1980 خلاصه مي کند موردي جديد از اين نکته است. عنوان اصلي کتاب «روش شناسي اقتصاد» است و عنوان فرعي آن اين است که «اقتصاددانان چگونه تبيين مي کنند». البته مناسب بود که عنوان فرعي کتاب چنين باشد «چگونه کارل پوپر جوان تبيين کرده است » (16) ،زيرا مکرر به استدلالهاي اقتصادي بخاطر عدم رعايت قواعد پوپر در کتاب منطق اکتشاف علمي، حمله مي کند.
ديباچه بلاک بهترين نمونه عمکرد روش شناسي در اقتصاد است. [وي مي گويد]: اقتصاددانان از مدتها قبل از نياز به دفاع از اصول درست استدلال در موضوعاتشان، با خبر بوده اند، هر چند رويه واقعي (آنان) ممکن است با آنچه موعظه مي کنند رابطه اي کمي داشته باشد، ارزش دارد که موعظه را بر مبناي خودش بررسي کنيم ». کلماتي اين چنين از زبان مدرنيست، تراوش مي گردد. اما چرا اصلا بايد موعظه اي که با رويه اصلي ارتباط ندارد ارزش بررسي داشته باشد؟ چرا اقتصاددانان بايد بطور تجريدي از اصول استدلال خودشان دفاع کنند. نطق بلاک کاملا تجويزي است و خطابه اقتصاد را مستقيما از فلسفه مي گيرد. وي تصريح مي کند که در مورد اعتبار علمي حرف اصلي را پوپر گفته است: «چه پديدارهايي در صورتي که رخ مي دهند ما را به رد کردن يک برنامه پژوهشي هدايت مي کنند؟ برنامه اي که نتواند به اين سئوال پاسخ دهد با استاندارد دانش علمي فاصله دارد».
موعظه مدرنيسم با واژه شواهد آغاز مي شود و مشکل (نيز) از همين واژه شروع مي شود. آيا شواهد بايد عيني، تجربي، اثباتي و قابل مشاهده باشد؟ پوپر در کتاب جامعه باز و دشمنانش، مرز جامعه خود را به روان کاوان و مارکسيست هابسته است به اين دليل که با مفهوم مدرنيستي «شواهد» موافق نيستند. اما بايد اين مرزها را بر روي فيزيک دانان مي بست، قطعا در مرحله بعد يک اقتصاددان (نيز) از چنين جامعه فکري اخراج خواهد شد. ساير علوم از روش شناسي مدرنيستي پيروي نمي کنند
بنابراين اقتصاد بخاطر تمامي ادعاهايش در کهانت علمي، از تصوير علم در ذهن يک فرد عادي متفاوت است. اقتصاددانان بايد خوشحال باشند که رشته آنها به نحوي ضعيف با اين تصوير تطابق دارد و همانند ساير مطالعات نظير ادبيات، يا سياست بيشتر با خطابه جديد همخواني دارد. به عبارت ديگر اقتصاد آن علمي که عادت کرده ايم در دانشگاهها از اين کلمه (علم)، مراد کنيم نيست. اما واقعا ديگر دانشها نيز چنين نيستند. ساير دانشها و حتي علوم رياضي نيز خطابه هستند. رياضيات براي يک فرد غير وارد، مثال حدي از عينيت، صراحت و اثبات کنندگي است. قطعا در اين جا زيربناي باور خواهد بود. با اين حال استانداردهاي اثبات رياضي تغيير مي کند. اخيرا برنامه «ديويد هيلبرت » براي نشان دادن اين که رياضيات بر پايه هاي غير قابل ترديد استوار است، خرسند کننده نبوده است. «موريس کلاين » اخيرا نوشته است که اکنون آشکار است که منظومه غير قابل ابطال استدلال (رياضي) يک توهم عظيم است.
(مجددا بايد گفت)، تعريف متقني از متقن بودن وجود ندارد. يک اثبات در صورتي پذيرفته مي شود که مورد تصويب متخصصان برجسته زمان خود باشد. اما امروزه هيچ استانداردي که همه جا پذيرفته شده باشد، وجود ندارد. مثال پايه اي تر اثبات 50 سال پيش «گودل » است که در قالب آن برخي قضاياي حقيقي و قابل بيان در رياضيات غير قابل اثبات است. تجربه واقعي تمامي مکتبها و تجربه واقعي روزانه رياضي دانان نشان مي دهد که حقايق رياضي، نظير ساير انواع حقيقت، ابطال پذير و اصلاح پذير است.
مي توان همين را درباره فيزيک گفت. زنجيره کارناپ - پوپر - لاکاتوش - کوهن - فايرابند در تاريخ و فلسفه فيزيک شجره اي رو به گسترش از اوج بسيار رسمي مطلق گرايي علمي به قضيه شيرين خطابه آنارشيسم را نشان مي دهد. اگر (قرار است که) اقتصاد نيز از ساير علوم و از فيزيک و رياضيات تقليد کند، بايد خود را رسما در معرض دامنه وسيعي از گفتمان قرار دهد. 4- خطابه غير رسمي شايسته است، اما آزمون ناشده است
«خطابه اقتصاد سنجي بسيار محدود است »
خطابه غير رسمي از خطابه رسمي متفاوت است تنها مشکل اين خطابه اين است که آزمون نشده است. اقتصاددانان معمولا بسياري از مجموعه هايي که به دانشجويان آموزش مي دهند، هنوز بررسي نکرده اند. يک مثال خوب رويه معمول در اقتصاد سنجي است. (در اين چارچوب) فرضيه هايي درباره بخشي از اقتصاد صادر مي شود. سپس اين فرضيه ها به صورت خطوط مستقيم مشخص مي شوند. مدلهاي خطي به آساني قابل عمليات رياضي اند. خطوط مستقيم با داده هاي اشخاص ديگر برازش مي شود. تا اين جا خطابه رسمي و روزمره، ذي ربط مي باشد. اما با وجود اين، اين دو [داده ها و خطابه] از يکديگر فاصله مي گيرند. اگر تايج برازش معقول باشد، مقاله (به دلايلي که موضوع اين بررسي نمي باشد) مستقيما به ژرنال ارسال مي شود. اگر نتايج غير معقول باشد، فرضيه ها در يک حلقه تکراري قرار مي گيرد. دانشمند اقتصاد به فرضيه يا تصريحات مدل بر مي گردد و آنها را تغيير مي دهد تا يک مقاله قابل انتشار حاصل آيد. (17) محصول (مورد نظر) ممکن است ارزشي داشته يا نداشته باشد، اما ارزش خود او از وفاداري به خطابه رسمي کسب نمي کند، بلکه آن را نقض مي کند.
«کريستوفر سيمز» در يک بررسي اعلام مي کند که اسطوره اي وجود دارد که بر مبناي آن گفته شده که تنها دو مقوله از دانش درباره جهان وجود دارد. [يکي]، مدل، که نظريه اقتصادي اطميناني بما عطا مي کند، و [ديگر] پارامترها که درباره آنها چيزي نمي دانيم جز آنچه داده ها از طريق روشهاي اقتصاد سنجي بما مي گويند. در سمينارهاي اقتصادي معمول است که سخنران يک نتيجه آماري را ارائه مي دهد که با قواعد اقتصادي اثباتي ابطال ناپذير است. و با زمزمه هايي [در ميان مستمعان] از قبيل «نمي توانم باور کنم »، يا «اين حرف معنا ندارد» روبه رو مي شود. کارگاه آموزشي ميلتون فريدمن در مورد پول در اواخر دهه 1960 و اوايل دهه 1970، نمونه خوبي از اين مورد بود. معمولا نتايج اقتصاد سنجي با باورهاي پيشين [محقق] آلوده مي شود. اما تنها وحشت زده شدن در اين رابطه کافي نيست. اگر استدلال اقتصاد سنجي رغبت آور نمي باشد، به اين دليل است که دامنه استدلال [در آن] بسيار محدود است، نه آن که صراحتي که در بردارد غلط باشد. استدلالها را بايد وسعت بخشيد نه اين که فقط از آنها دست کشيد. برابري قدرت خريد، مثالي از خطابه آزمون نشده
مثال خوبي از اين که چگونه خطابه رسمي (در صورت آزمون نشدن خطابه روزمره) مي تواند يک متن اقتصادي (بويژه اقتصاد سنجي) را به بيراهه بکشاند، منازعه بر سر برابري قدرت خريد است. (18) سؤال اين است که آيا اقتصاد بين المللي بيشتر شبيه اقتصاد غرب ميانه است که در آن شهرهاي «آيوا»، «مديسون » و... با قيمت معيني براي کالاها روبه رو باشند، يا بيشتر شبيه منظومه شمسي است که در آن اقتصاد هر سياره مستقل از ديگر سيارات تصور مي گردد؟ اگر ديدگاه «شهرآيوا» درست باشد، آنگاه قيمتهاي تمامي کالاها در همه جا با در نظر گرفتن نرخهاي ارز با يکديگر حرکت مي کنند، اما اگر ديدگاه مريخي منظومه شمسي درست باشد، متفاوت خواهند بود. اگر ديدگاه «شهرآيوا» درست باشد، آنگاه تمامي مدلهاي اقتصاد بسته (در سطح کلان) چه کينزي يا پول گرا يا انتظارات عقلايي غلط خواهد بود. اگر ديدگاه مريخي درست باشد، آنگاه اقتصاددانان مي توانند به آزمون ايمان اقتصاد کلان در مقابل تجربه آمريکا از زمان جنگ اقدام کنند.
بنابراين اين سؤال که آيا قيمتها در سطح بين اللملي کاملا با هم مرتبط هستند، مهم است. خطابه رسمي ترديد زيادي درباره آنچه براي پاسخ دادن لازم است، فروگذار نکرده است: «داده هاي مربوط به قيمتها در ايالات متحده و کانادا را جمع آوري کنيد و... خوب.. . فرضيه را آزمون کنيد (آن را به روشي ارتدکسي از فرضيه هاي مرتبه بالا استخراج کنيد، از داده هاي عيني استفاده کنيد، تنها به واقعيات قابل مشاهده نگاه کنيد، آزمايش را تا حد امکان کنترل کنيد الي آخر). تعداد زيادي از اقتصاددانان اين کار را کرده اند. نيمي از آنها نتيجه گرفته اند (که) برابري قدرت خريد عمل مي کند. نيمي ديگر نتيجه گرفته اند، شکست مي خورد.
دقيق ترين آزمون از برابري قدرت خريد که در ذهن آموزش ديده از خطابه رسمي جرقه مي زند، برازش قيمت در آمريکا (قيمت فولاد، يا همه کالاها) در مقابل قيمت متقابل خود در خارج با در نظر گرفتن نرخ ارز است - اگر ضريب شيب برابر يک باشد، گفته مي شود فرضيه برابري قدرت خريد تاييد مي شود و گرنه خير. کراويس و ليپسي (دو تن از اقتصاددانان) اين را انجام داده اند. ولي نتيجه خطابه مربوطه آنها را ناراحت ساخته است. آنها نتيجه مي گيرند که: «در قالب يک قضاوت عمومي نظر خود را اين طور ابراز مي داريم که نتايج از نظريه ساختار بين المللي قيمت کاملا يکپارچه دفاع نمي کند». البته نمي گويند قضاوت عمومي چيست و يا چگونه بايد آن را تشخيص داد. هدف يک خطابه اقتصادي صريح بايد ارائه راهنمايي باشد. (19) 5- خطابه اقتصاد يک موضوع ادبي است
حتي يک مدرنيسم از ادوات ادبي استفاده مي کند و بايد بکند. بنابراين درک اين که خطابه رسمي ممکن است مورد شک باشد، دلايل بررسي چگونگي استدلال کردن اقتصاددانان را مطرح مي کند. خطابه معمولي (روزمره) که خطابه رسمي آن را تيره کرده است، اقبال شايسته اي پيدا نکرد. قابل ملاحظه است که جورج استيگلر يکي از پيشتازان مدرنيسم در اقتصاد، قيد و شرطهاي خودش را درباره خطابه اقتصاد ابراز مي دارد. وي مي گويد، خطابه، خطابه صرف است; يک بازي صرف براي کمک به لذت نفس است و اگر اقتصاددانان هوشيارانه به تنوع استدلالهايشان نظر مي کنند، مي توانند بهتر عمل کنند. اين تنوعها پيش درآمد مطالعه کاملتري است. مطالعه اي که مي تواند نمونه هايي از استدلال اقتصادي را کالبد شکافي کند که بر مبناي يک روش فلسفي و ادبي خواننده را قانع نمايد.
نقطه آغاز مي تواند مقولات خطابه کلاسيک يعني تقسيم بندي ارسطو باشد. خطابه در اين تقسيم بندي شامل، ابداع، آرايش، تحول و اسلوب، اثبات مصنوعي (استدلال آورانه) (20) و غير مصنوعي (يعني واقعي)، قياس، تمثيل و نظائر آن مي باشد. نقطه خوب مي تواند رويه نقادان مدرن ادبي باشد. دو صفحه از کتاب مباني اقتصاد ساموئلسون بطور تصادفي انتخاب شده که براي نشان دادن نکته مورد نظر کافي است.
1- در آغاز يک فرم رياضي ارائه مي دهد که نتايج تفصيلي ايستاي مقايسه اي از طريق آن قابل حصول است. يک حالت ويژه به عنوان تمرين به خواننده واگذار شده که در واقع سنت خطابه اي رياضيات کاربردي براي هدايت ذهن خواننده است. رايحه اي از سلطه رياضي براي نفوذ کتاب مهم است. اين مخالف فروتني نويسندگان وقت انگليسي (مهمتر از همه هيکس) است که رياضيات را به ضمائم ارجاع مي دهند. مهارت ساموئلسون در رياضيات خود استدلالي اقناع کننده است. در حوالي سال 1983 براي يک اقتصاددان اين طور به نظر مي رسد که کساني که مهارت در ماتريسهاي افراز شده بدست آورده اند بايد يک اقتصاد بزرگ را اداره کنند. (21)
2- شش مورد توسل به مرجع وجود دارد. اغلب توجه به مرجع را بدترين نوع خطابه صرف مي دانند، اما همانند اين جا استدلالي عادي و اغلب مشروع بشمار مي رود. هيچ دانشي بدون آن نمي تواند پيشرفت کند زيرا هيچ دانشمندي نمي تواند هر استدلال قبلي را از نو ارائه کند. ما بر شاخ غول ايستاده ايم و اين استدلالي کاملا مشروع و اقناع کننده است.
3- چندين جا، فرضها حذف شده اند، حذف فرضها کارکرد اقتصاد جديد براي زايش متون است. فرض حذف شده ديگر شاهد مدرنيستي بشمار نمي رود. ساموئلسون دقت دارد که به وجه شرطي نظريه بچسبد.
4- چندين بار به يک اقتصاد فرضي توليد کننده اسباب بازي متوسل شده که از آن نتايج عملي استخراج کرده است.
5- سرانجام، وي يک مورد به تمثيل و (استعاره) پناه برده است: اصطکاک معامله، ما به التفات بازده و جريان يافتن اوراق بهادار مثالهاي غير صريح از نوشته او است که استعماره هاي زنده و يا نيم مرده اي هستند. با اين حال تمثيل و استعاره (نظير ديگر قطعات ساموئلسون) در مرامنامه رسمي جايي ندارد. اغلب ادوات اندکي شناخته شده اند
دامنه گفتمان اقناع کننده در اقتصاد وسيع و در عمل قدرتمند است هر چند در برداشتها و تصورات ناديده گرفته مي شود. در وسيع ترين سطح، رويه بحث اقتصادي اغلب شکل استدلال حقوقي بخود مي گيرد. زيرا همانطور که «بوث » مي گويد: «رويه هاي حقوقي قانونمند کردن فرايندهاي عقلاني است که ما در همه جنبه هاي زندگي (حتي دانش) از آن تعقيب مي کنيم ». براي نمونه، اقتصاددانان، شبيه قضاوت، با مثال به استدلال مي پردازند. جزئيات اقامه دعاوي در حقوق اقتصادي با روش رسمي علم ارتباط چنداني ندارد. بدون خودآگاهي از خطابه عادي، اين دعاوي به نحو نادرستي سليقه بندي خواهند شد. به عنوان مثال اين گزاره اقتصادي که «اقتصاد اساسا رقابتي است » ممکن است دعوتي باشد (به اين معنا) که به اقتصاد به اين شکل نگاه کنيم، زيرا حالتي روشنگر است. معادله MV PT جمله به جمله شبيه معادله وضعيت يک گاز ايده آل در شيمي است. (22) مي توان عليه هر دو دليل اقامه کرد، اما استدلال عليه آن، ظرفيت و صلاحيت روشنگري آن را منکر خواهد شد و نه حقيقت مدرنيستي آن را.
يک استدلال رايج ديگر در اقتصاد که شاني در خطابه رسمي ندارد، سازگاري فلسفي است. اگر فرض کنيد بنگاه منحني هزينه خود را مي شناسد طبيعي است فرض کنيم، تابع توليد خود را نيز مي شناسد. استدلال غير صريحي که با عبارتي نظير «طبيعي است فرض کنيم » در حقيقت خصيصه گفتمان فلسفي است. مثالي از خطابه اقتصاد، مقوله «شبيه سازي » است. اقتصاددانان بطور رايج استدلالهايي براي اهميت اين يا آن متغير را با نشان دادن توان آن در يک مدل بوسيله برآوردهايي از پارامترها اقامه مي کنند. هر چند اين کار رايج است، اما کتابها و مقالات کمي به تفسير آن پرداخته اند. به همين ترتيب است که دانشجويان، اقتصاد سنجي را با مطالعه مثالهايي از آن ياد مي گيرند، [با وجودي که ] راه بدي نيست، اما براي برقراري بنيان استدلال، راه خودآگاهانه اي هم نيست[لذا شبيه سازي اقتصادسنجي حداقل در مرز خودآگاهي است]. 6 - اقتصاد بشدت استعاره اي است (مدلها استعاره اند)
اما نمونه هايي از خطابه اقتصاد کلا خارج از مرز خودآگاهي قرار مي گيرند. اين مورد استعاره، استعاره هاي اقتصادي است. گفتن اين که بازار را مي توان با منحنيهاي عرضه و تقاضا نشان داد، کمتر از اين استعاره نيست که بگوئيم: «وزش باد از غرب رايحه اي از وجود پاييز است ». مثال واضح تر نظريه بازيها است که خود اين نام نيز استعاره است. [در مطالعات و متون اقتصاد رسمي] گفته مي شود، جهان شبيه يک مدل پيچيده است و اندازه گيري آن شبيه يک متغير کمکي است. گفته مي شود مدل پيچيده يک مدل ساده براي تفکر واقعي است. گفته مي شود مدل شبيه يک مدل اسباب بازي است که به راحتي مي توان آن را در ذهن افراد دستکاري کرد. استعاره در اقتصاد وسيله تزيين نيست
اغلب استعاره را يک زينت صرف مي دانند. از زمان ارسطو تا دهه 1930 نيز ناقدان ادبي آن را به اين طريق و يک مقايسه تفريحي تصور مي کردند که مي تواند احساس را تحت تاثير قرار دهد، اما براي تفکر ضروري بشمار نمي رود. [وقتي] مي گوييم «انسان حيوان است » اين يک مفهوم است، اما مي توانيم سؤال کنيم به کدام روش انسان را حيوان تصور مي کنيم، اين جا پيرايه ها را کنار مي گذاريم تا معناي ناب آشکار گردد. اکنون مشخص شده که ترديد در مورد استعاره بيجا و حتي زيان آور است. خود ايده کنارزدن استعاره خود نوعي استعاره است. شايد خود تفکر هم استعاري است و شايد کنارزدن استعاره به معناي کنار زدن تفکر باشد. جراحي کردن رشد استعاره بدتر کردن اصل بيماري است.
سؤال اين است که آيا تفکر اقتصادي استعاري است يا خير؟ [براي روشن شدن اين امر] به مقايسه موضوعاتي از اقتصاد با موضوعات غير اقتصادي مي پردازيم. [به عنوان مثال]، «کشش » زماني يک لطيفه خوش آيند ذهن بوده [حالا يک موضوع مهم اقتصادي است]. «بحران » افسردگي آور بود، «تعادل » اقتصاد را به صورت يک سيب در يک سبد مقايسه مي کرد. «رقابت » ذهن را به ياد مسابقه اسب دواني مي انداخت. «گردش پول »، چرخش قطعات کاغذ را مجسم مي کرد. [ملاحظه مي شود که] بسياري از واژگان اقتصادي استعاره هايي بوده که از حوزه هاي غير اقتصادي اخذ شده اند.
از ميان استعاره هاي اقتصاددان معروف «گري بکر»، اين است که بچه ها را کالاي بادوام ذکر مي کند. ترجمه ادبي آن اين خواهد بود که بچه هزينه بردار است و براي مدتي طولاني دوام مي آورد. تعمير و نگهداري آن گران تمام مي شود و يک بازار دست دوم ناقص دارد. (23) بچه شبيه کالاي بادوام مثل يخچال از خود عقيده اي ندارد. ترجمه ادبي يک استعاره مهم هرگز پايان نمي يابد. اما صرفا آبستن بودن استعاره هاي اقتصادي نيست که آنها را براي تفکر اقتصادي به وسيله اي مهم تبديل مي کند. ريچاردز [نقاد معروف ادبي] مي گويد استعاره صرفا حقه اي زباني نيست بلکه استقراضي است ميان انديشه ها و گفتگوي متقابل آنها و داد و ستدي است ميان متون. نکته علم اقتصاد از زمان اسميت به اين طرف اين بوده است که پر از «کروزو»هاي معامله گر و متفاوت است. استعاره «سرمايه انساني » گري بکر نشان مي دهد که چگونه دو مجموعه ايده که هر دو از درون اقتصاد اخذ شده اند، مي توانند با مبادله معني، يکديگر را معين سازند. سرمايه انساني که به مهارت انساني مي پردازد، بطور قابل ملاحظه اي با حوزه اي که به سرمايه گذاري در ماشين مي پردازد، متحد مي باشد. با اين کار انديشه ها در هر دو حوزه بهبود يافته است. استعاره هاي اقتصادي، شعر اقتصادي را مي سازند
آنچه در استعاره اقتصادي موفق است، همان چيزي است که در شعر موفق است و به روشي مشابه تحليل مي شود. تعداد کمي انکار مي کنند که اقتصاددانان کرارا از زبان نمادين استفاده مي کنند. هر چه موضوع دشوارتر باشد، زبان خيال انگيزتر است. مثلا يک صاحب نظر ادبي که در آمار و رياضي نيز متبحر باشد و به نشريه «اکونو متريکا» (24) مراجعه کند، از استعاره هايي که او را فرا مي گيرد، گيج مي شود و در سرزمين کنايه گم خواهد شد. کنايه صرفا استعاره اي دنباله دار است و تمامي اين نمادها نوعي تمثيل و يا سرائيدن داستان هستند.
واژه داستان در حقيقت در اقتصاد رياضي يک معناي فني دارد، هر چند که تنها در سمينارها بکار مي رود و نه در مقالات. داستان به معناي مثالي دامنه دار از استدلال اقتصادي زير بنايي رياضي دارد و اغلب روايت ساده شده اي از وضعيت جهان واقعي است که رياضيات مي خواهد آن را توصيف کند. اين يک کنايه است که به نمادگرايي کشيده شده است. نظريات ادبي داستان سرايي مي تواند اقتصاددانان را درباره خدمات يک داستان آگاه تر سازد. در اين جا داستان تعديل کننده است و رياضيات موضوع مي باشد. حتي استدلال رياضي نيز استعاره اي است
سؤال حساس اين است که آيا رياضيات نيز استعاره اي است يا خير. اگر استعاره اي نيست، انسان مي تواند براي مثال عنصر استعاره د رگفتارهاي زباني درباره کارگزاران اقتصادي و يا دست نامريي را تاکيد کند و در عين حال استدلال کند که رياضيات مي تواند از چنين تخيلاتي در گذرد. اما نظريه پردازي رياضي در اقتصاد، استعاره اي و ادبي است. به عنوان مثال يک حالت نسبتا ساده يعني تابع توليد را در نظر بگيريد. سرمايه کل و نيروي کار [عناصر درون تابع] خود استعاره اي هستند (25) .هويت استعاره اي اين ايده ها براي مبدعان آنها در قرن 19 آشکار بود. استعاره اي در دهه 1960 در کمبريج تحقق يافت. با وجودي که نزاع کمبريج به همراه استدلالهاي رياضي و اقتصادي (و ارتباط آنها) بود، اما سؤالات مهم مربوطه، استعاره اي بودند. [مثلا نمونه سؤالات چنين بودند]، آيا اين امر روشنگر است؟، آيا رضايت بخش است؟، چگونه با شعر اقتصادي مقايسه مي شود؟ و... دو طرف نزاع پس از جدال فراوان بدون اتخاذ تصميم، خسته شدند. دليل اين که تصميمي حاصل نشد اين بود که سؤالات جنبه ادبي داشت نه رياضي و آمار. استمرار حيات «تابع توليد کل » و «اقتصاد کل » که مورد تاکيد مکتب کمبريج بود سري عظيم بود.
اگر اقتصاددان فراموش کند که تابع توليد يک استعاره است و سپس آن را نيز انکار نمايد و به صحبت درباره آن ادامه دهد اين خود اطناب است. لويس اديب در سال 1939 دو نتيجه در باب استعاره را خاطر نشان ساخت، نخست اين که: فرار از استعاره زباني به استعاره رياضي فرار نيست. دوم اين که: معنا در هر ترکيب معين نسبت معکوس با اعتقاد مؤلف درباره تحت اللفظي بودن [متن] دارد. اقتصادداني که به صورت تحت اللفظي درباره منحني تقاضا، درآمد ملي يا ثبات اقتصادي صحبت مي کند، صرفا مشغول قواعد نحوي مي باشد. اگر اقتصاددانان يک واقعيت اجتماعي را با يک نقشه مقايسه نکنند، فکر نخواهند کرد که: هرگز منحني تقاضا را لمس نکرده اند و حالا به همگي خواهند گفت: بيشتر ترجيح مي دهيم يک منحني تقاضا را لمس کنيم تا رسم کنيم. تفکر ادبي دو فرهنگ را مجددا متحد مي کند
بنابراين استعاره براي تفکر اقتصادي، حتي صوري ترين نوع تفکر اقتصادي ضروري است، هر چند ممکن است کسي هنوز شک داشته باشد که آيا اين واقعيت اهميت دارد يا خير. بقول اقتصاددان و اديب معروف الکساندر «کرشنکرن » ترجمه شعرهاي «پوشکين » توسط «ناباکوف » را مي توان مطالعه کرد اما نمي توان خواند. خود آگاهي از استعاره در اقتصاد از بسياري جهات يک پيشرفت است. «ريچارد واتلي » مفسر تجارت آزاد و مؤلف اثري استاندارد در قرن 19 درباره «عناصر خطابه » توجه ما را به استعاره دولت همچون يک فرد جلب مي کند. [که در قالب تشريح اين استعاره] دولت مانند يک فرد از تجارت نفع مي برد.
به علاوه استعاره جهت گيريهاي ذهني اي بوجود مي آورد که بهتر در معرض استدلال و تحت کنترل آن قرار مي گيرد. در استعاره هاي ايدئولوژيک رايج ميان احزاب، اين نکته آشکار است. [ در قالب رفتارهاي احزاب] دست نامريي به حدي مجسم و حقيقي است که ممکن است اثر آن را بدون اعتراض قبول کنيم؟ گفتارهاي سرمايه داري به حدي شگفت آور و دقيق است که ممکن است وجود آنها را بدون تحقيق قبول کنيم. (26) استعاره اقتصاد حجيت علم و اغلب ادعاي خنثي کردن امور اخلاقي را مي رساند. «بهره وري نهايي » عبارتي ساده و بي آلايش و يک استعاره دقيق رياضي است که قدرتمندترين بخش توصيف اجتماعي را در بردارد. اما با خود رايحه اي از حل شدن مساله اخلاقي توزيع درآمد در يک جامعه را دارد که در آن مردم بجاي توليد تنهايي با يکديگر همکاري مي کنند. البته اين امر براي اقتصادداناني که رسميت توزيع را ناشي از رقابت مي دانند، عصباني کننده خواهد بود. اما بهتر است تصديق کنيم که استعاره ها در اقتصاد مي توانند چنين پيام سياسي را هم حمل کنند.
در نهايت اهميت استعاره و ساير طرحهاي استعاره اي در استدلال اقتصادي به اين نحو بيان مي شود: شيوه هاي استدلال اقتصاددانان و ساير دانشمندان و منبع اقناع آنها (به عنوان مثال استعاره) تفاوتي [اساسي] با نطقهاي «سيسرو» و يا داستانهاي «هاردي » ندارد. اين خبر خوبي است. اين به همانگونه اي است که «بلک » از «کهن الگو» سخن مي گويد: «ماکس بلک » در بحث از «کهن الگو» به عنوان استعاره اي دامنه دار از علم مي نويسد: هنگامي که درک مدلهاي علمي و کهن الگوها به عنوان بخش معتبر و خوشنام فرهنگ علمي، تلقي مي شود، شکاف ميان علوم [طبيعي] و علوم انساني تا حدودي پر مي شود. (27) 7 - نترسيد، بديل مدرنيسم ناعقلاني گري نيست
اکنون روشن خواهد شد که عينيت اقتصاد کمتر از حد ارزيابي شده و مهمتر از آن کمتر از حد بيان شده است. دانش زاينده اقتصاد کمتر نسبت به آنچه مايکل پولاني مي گويد (که نوعي عقلاني گري علمي است که اجازه مي دهد تنها گزاره هاي صريح و مبتني بر داده هاي ملموس باور شوند. که اين داده هاي ملموس با استناج صوري استخراج مي شوند و در معرض آزمونهاي مکرر قرار مي گيرند) بستگي دارد. [بلکه] خطابه اقتصاد آنچه را که اکثر اقتصاددانان درباره غنا و پيچيدگي استدلال اقتصادي مي دانند، اما آزادانه بيان نکرده و به صراحت بررسي نمي کنند، آشکار مي سازد.
با اين حال دعوت به خطابه، دعوت به ناعقلاني گري در استدلال نيست. بلکه کاملا برعکس دعوتي است به ترک ناعقلاني گري مربوط به دامنه هايي که بطور مصنوعي استدلال را محدود مي کنند و حرکتي است به سوي عقلانيت اقامه استدلال، همانند موجودات انساني. خطابه، استدلالي را که اقتصاددانان به هر حال (در تاريکي) اقامه مي کنند، سرگشاده مي کند (اقتصاددانان در تاريکي اقامه مي کنند، زيرا خطابه هاي مختلف رسمي آنها را همچنان گرفتار تاريکي جهل باقي مي گذارند).
اتهام ناعقلاني گري به آساني از دهان مراجع روش شناختي بيرون مي آيد. ديدگاه [واقعي و اصلي] اين است که استدلال خارج از معرفت شناسي تنگ و تاريک مدرنيستي اصلا استدلال بشمار نمي رود. به عنوان مثال «مارک بلاگ » به فاي رابند و کتاب او (بر ضد روش) اين اتهام را وارد مي آورد که: «بجاي فلسفه علم، فلسفه قدرت گل را مي نشاند». معمولا درخشندگي و [برجستگي] فاي رابند چنين جملات بي ربطي را هم نصيب او مي ساخت. اما «استفان تولمين » و مايکل پولاني چيزي نبودند جز افرادي کاملا عقل گرا. اما بلاگ آنها را با فاي رابند يک کاسه مي کند و به فاي رابندگرايي حمله مي کند. در سطح بالاتر از مهارت فلسفي، ايمره لاکاتوش در کتاب روش شناسي برنامه هاي تحقيق علمي، کرارا پولاني، کوهن و فاي رابند را به ناعقلاني گري متهم مي کند. [وي] مواردي را که آنها گاهي پرخاشگرانه عليه عقل گرايي انعطاف ناپذير ذکر مي کنند، مورد تاکيد قرار داده و مواردي را که با ملايمت به نفع عقلانيت وسيعتر به بيان مي گذارند، ناديده مي گيرد. اين [يک] تاکتيک قديمي است. ريچارد رورتي مي گويد: «اتهام نسبي گري و ناعقلاني گري که زماني عليه «ديويي » صورت گرفت، صرفا بازتابهاي دفاعي ناسنجيده سنت فلسفي بود که آن را مورد حمله قرار مي داد. موضعي که مخالفان ديويي، پولاني، کوهن و بقيه مي گيرند اين است که: «اگر انتخاب بين علم و ناعقلاني گري مطرح باشد، ما علم را انتخاب مي کنيم.» اما اين، انتخاب نيست . بربرها به دروازه نرسيده اند
با اين حال هنوز ترديد باقي مانده است. اگر اين نظر را که «اقتصاد سنجي به خودي خود يک روش علمي در اقتصاداست »، ترک کنيم، اگر بپذيريم که استدلالهاي ما محتاج استانداردهاي مقايسه اي است; اگر موافق باشيم که دانش شخصي به انواع مختلف، تا حدي بر دانش اقتصاد نقش دارد; اگر با چشم ادبي به استدلال اقتصادي نگاه کنيم، آيا دانش را به دشمنانش واگذار نکرده ايم؟ آيا سياست يا هوس درباره مسائل علمي تصميم نخواهند گرفت؟ آيا قواعد روش علمي ديواري در مقابل تهديدهاي عدم عقلانيت و مرجعي گري عليه تحقيق نخواهند بود؟ آيا بربرها به دروازه نرسيده اند؟
اين ترس، ترسي قديمي و پايدار است. در دوران کلاسيک بخشي از منازعه ميان فلسفه و خطابه بود که به طريقي غير دوستانه، مثل تصوير سفسطه گران در محاورات افلاطون، به چشم مي خورد. «سيسرو» خود را فردي مي دانست که اين دو را جمع کرده است. از يک طرف گرايش خطابه به دفاع پوچ را مانع شده و از طرف ديگر گرايش فلسفه به نظر ورزي بي فايده و غير انساني را. مساله کلاسيک اين بود که خطابه، فني قدرتمند براي اهداف شيطاني و قدرت اتمي جهان کلاسيک بود و از تکثير آن نگران بودند. راه حل اين بود که تاکيد شود، خطيب، نيک سيرت و با هوش باشد. «کاتو» او را مردي نيک سيرت با مهارت سخنوري و ايده آل سيرويي تعريف مي کرد. «کينتيليان » يک قرن و نيم بعد از سيسرو گفت: «کسي که بخواهد يک خطيب باشد، نه تنها بايد ظاهرا مردي نيک سيرت بنظر برسد، بلکه نمي تواند خطيب باشد مگر واقعا نيک سيرت باشد». مساله کلاسيک براي يک مدرنيست که به خوبي مي داند، رگرسيون، راديو، کامپيوتر، آزمايش، يا هر يک از روشهاي مقدس شده اقناع مي تواند به صورت روشهاي نيرنگ بکار رود (و بکار نيز مي رفته)، عجيب به نظر مي رسد.
وابستگي قرن بيستمي به قواعد محدودکننده تحقيق يک مساله آلماني را حل مي کند. در امپراطوري آلمان و رايش، لازم بود در صورتي که کاري نخواهد بدون دخالت سياسي انجام گيرد، جداکردن واقعيت از ارزش در علوم رواج يابد. فلسفه نظري آلمان، به نحوي که مي شنويم راه علاج با «اثباتي گرايي منطقي » را به ميان نهاد. با اين حال، عادات آلماني به دنيايي کاملا متفاوت سرازير شد. گفته مي شود، اگر بخواهيم از هرج و مرج ترسناک اجتناب کنيم، نمي توانيم هر دانشمندي را به روش شناسي علم خود تبديل کنيم. بايد يک روش يکنواخت و دقيق وضع کنيم تا مانع توسل دانشمندان به جنايات تمثيلي و ادبي در کمک به ايده هاي خود شويم. خود ما مي توانيم آزادي روش شناختي داشته باشيم، اما ديگران نمي توانند.
اين استدلال عجيب و مرجعي گرانه و به نحوي آزارنده، به استدلالي چون استدلال مقامات لهستاني عليه همبستگي مقامات شيليايي در مقابل سياستهاي آزاد مشابه است. عجيب است که مي شنويم، روشنفکران آن را اقامه مي کنند. شايد ديدگاه سطح پايين بازي آزادانه ايده ها از تجربيات دانشکده اي، ناشي شده باشد: نتايج دموکراسي دانشگاهي محققا استدلال چندان بدي به نفع مرجعي گري محسوب نمي شود (حداقل تا آنجا که با دقت بيشتري به نتايج مرجعي گري بنگريم). هر چند قطعا بديل قواعد کورکورانه مدرنيستي، غوغاي ناعقلاني گري نيست، بلکه مجموعه اي از پژوهشگران روشنفکر هستند که احتمالا هنگامي که آزاد باشند که استدلالهاي واقعا مربوط به موضوع را انجام دهند، روشنفکرتر مي شوند. دليل مناسبي وجود ندارد [که] گزاره هاي علمي را به جاي احکام موجه طلب کنيم
اعتراض عمده ديگر به علم اقتصاد خطابه اي، چندان بدبينانه نيست. اين ديدگاهي درخشان است که به دانش علمي از نوع مدرنيستي به زحمت مي توان دست يافت يا حتي اين کار غير ممکن است، اما اگر براي رسيدن به آن، حتي با روش ضعيف خود تلاش کنيم، خير آسماني و زميني دارد. بايستي استانداردي از حقيقت فراتر از خطابه اقناعي داشته باشيم تا به آن متوسل شويم. در نمودار زير تمامي گزاره هاي ممکن درباره جهان به گزاره هاي عيني، ذهني، اثباتي و هنجاري، علمي و انساني و سخت و نرم تقسيم شده اند. مدرنيستها تصور مي کنند، جهان را مي توان به خوبي با اين خطوط تقسيم کرد. (28)
وظيفه علم جابجايي خط است
علمي/ انساني
واقعيت/ نظر
عيني/ ذهني
اثباتي/ هنجاري
اکيد/ سست
دقيق/ مبهم
اشياء/ کلمات
شناخت/ شهود
سخت/ نرم
مطابق نظر روش شناس مدرنيست، وظيفه دانشمند اين نيست که تصميم بگيرد که کدام گزاره براي فهم و تغيير جهان سودمند است، بلکه دسته بندي آنها به علمي و غير علمي و کشاندن هر چه بيشتر از آنها به بخش علمي است. اما چرا؟ تمامي شارحان و ره پويان فلسفه مدتها براي کشيدن خط فاصلي ميان گزاره هاي علمي و ديگر گزاره ها زحمت کشيده و براي مثال درباره اين که آيا مي توان ستاره شناسي و تنجيم را از علم اخترشناسي جدا کرد، نگران بودند. اين فعاليت عمده نهضت اثباتي گري در طول يک قرن بود.روشن نيست که چرا هر فردي در انجام اين کار با مشکل مواجه بود. مردم به طرق مختلف از اشياء اقناع مي شوند که در مورد اقناع اقتصادي اين نکته نشان داده شده است. روشن نيست چرا بايد در کشيدن خطوطي در نقشه هاي ذهني ميان يک طريق و طريق ديگر به خود زحمت دهند.
مدرنيستها مدتها با اين شرم ساري دست به گريبان بودند که استعاره، مطالعه موردي، تربيت، مرجعيت، درون نگري، سادگي، تقارن، الهيات و سياست، تحت عنوان مقام کشف، همانطور که مردم عادي را اقناع مي کند، دانشمندان را نيز اقناع مي کند. اعتقاد اين است که طريق کشف دانشمند از فرضيه ها، از مقام توجيه (يعني اثبات نوع مدرنيستي فرضيه ها) جداست. نوشته توماس کوهن درباره اين موضوع معما گونه به نظر مي رسد: «من که از چشمه اين تمايز و ديگر تمايزهاي نظير آن آبخوري داشتم، به زحمت مي توانستم از تاثير و نيروي آنها اطلاع بيشتري داشته باشم. سالها آنها را چيزي مي دانستم درباره ماهيت علم. هنوز تلاش من در کاربست آنها، حتي بطور خام، آنها را بسيار عجيب مي نماياند.»
ادعاي روش شناس اين است که نهايتا تمام دانشها را مي توان به بخش عيني و سخت نمودار (ياد شده) کشانده در نتيجه در تاييد اين که گزاره ها واقعا علمي هستند، تاکيد زيادي بر ابطال گرايي تصديق پذير و آزمون آن به عمل آمده است. استاندارد علمي [مورد نظر] از نوع دکارتي است که مي توانيم [بر مبناي آن] تنها چيزهايي را موجه بدانيم که نتوانيم در آن ترديد کنيم. اما حتي اين استاندارد عجيب نيز در حقيقت به کار نمي رود: آزمون تصديق پذير اما از لحاظ عملي غيرممکن، حيثيت آزمون واقعي را بدون تحمل زحمات بدست مي آورد. اين اقدام همانند اقدامي است که جبران واقعي افراد خسارت ديده در حرکت پاراتويي را با جبران فرضي پرداخت نشده آزمون هيکس - کلدور بطور اخلاقي مساوي مي داند و اين محل ترديد است. (29)
نکته اين است که نمي توان با دانستن اين که يک ادعا از کدام بخش علمي يا انساني مي آيد، اظهار داشت آن ادعا اقناع کننده ست يا خير. تنها در تفکر درباره آن مي توان گفت اقناع کننده است. تمامي تحليلهاي رگرسيوني از تمامي استدلالهاي هنجاري اقناع کننده تر نيست و تمامي آزمايشهاي کنترل شده نيز از تمامي درون بيني ها، اقناع کننده تر نخواهد بود. متفکران اقتصادي نبايد بر عليه گزاره هاي مبتني بر سرچشمه هاي نژادي، کيش يا معرفت شناسي، تبعيض قائل شوند. برخي گزاره هاي ذهني، نرم و مبهم وجود دارند که از برخي گزاره هاي عيني، سخت و دقيق، اقناع کننده تر هستند.
براي نمونه، قانون تقاضا را در نظر بگيريد. اقتصاددان بهتر از اين که او يا هر فرد ديگري در مورد سن گيتي اقناع شود، قانع مي شود که در صورت دو برابر شدن قيمت روغن از آن کالا کمتر خريداري خواهد کرد. معقول است که تصور کنيم او درباره اين موضوع بهتر از اين که زمين دور خورشيد مي چرخد، اقناع گردد. زيرا چون وي اختر شناس نيست که از آزمايشات مربوطه دانش مستقيمي داشته باشد، [بلکه] حقايق اخترشناسي را از مراجع مورد اعتماد دريافت مي کند. منبع مورد اعتماد علم است اما در هر حال مصون از خطا نيست. او واقعيت اقتصادي را بيش از همه از نگريستن به درون خود و کشف آن در آن جا بدست مي آورد. رسم خطابه رسمي برعکس اين است، نه به اين دليل که قانون تقاضا خوب پيش بيني کرده يا آزمون آماري را که به آن باور دارد، از سر گذرانده باشد. ممکن است گفته شود، مردم مي توانند درباره معناي ضريب رگرسيون، توافق داشته باشند، اما نمي توانند در مورد خصيصه درون بيني خود به توافقي برسند. حتي اگر اين ادعا درست باشد (که نيست)، چنانچه درون بيني اقناع کننده بوده و ضريب رگرسيوني (که دچار مشکلات شناسايي و خطاهاي متغيرها است) نباشد، [در آن صورت] نتيجه رگرسيوني براي کنار گذاشتن درون بيني، استدلال ضعيفي است. دقت، مربوط به واريانس کم در تخمين است، اما اگر تخمين بشدت تورش دار باشد، چيزي را افاده نخواهد کرد.
يک حالت حدي که براي استدلال حاضر چندان ضروري نيست، به روشن شدن اين نکته کمک مي کند. شما بهتر از اين که قانع شويد تورم هميشه يک پديده پولي است، قانع خواهيد شد که عمل جنايت اشتباه است. اين جمله فقط مي گويد که هر کدام در حوزه خود و لذا منوط به روشهاي اقناع صادقانه (مناسب خود)، درست بشمار مي رود، اما يکي از آنها قطعيت بيشتري نسبت به ديگري دارد. ما بر مبناي آنچه ما را قانع مي سازد، باور داريم و عمل مي کنيم، نه آنچه اکثريت قضات بد انتخاب شده را قانع مي سازد. بلکه آنچه افراد تحصيل کرده تر تمدن ما و مردم بسيار ذي نفوذ در حوزه ما را قانع مي سازد. تلاش براي فراتر رفتن از استدلال اقناع کننده، اجازه دادن به معرفت شناسي است که اقناع معقولانه را محدود مي کند. 8 - نيکي خطابه
[حال به چند عنوان از خوبي خطابه از جمله بهتر نوشتن و...اشاره مي کند.] بهتر نوشتن
از جدي گرفتن خطابه اقتصاد چه چيزي عايد مي شود؟ با توجه به مسؤوليتي که خطابه امتحان نشده بوجود مي آورد، مي توان به اين سخن پاسخ داد. اول از همه [اين که] متون اقتصادي را خوب نمي نويسند. اين متون بنا به فرمول نشر علمي نگاشته مي شود. البته وضع به بدي روان شناسي نيست. در روانشناسي، مقالاتي که با فرمول [خاص موردنظر] سازگار نباشد (مثلا، مقدمه، بررسي ادبيات، آزمايش، بحث و نظاير آن توجه نشود)، در ژورنالها چاپ نمي شوند. اقتصاد دانان به سنتهايي کشيده شده اند که براي وضوح و صداقت خوب بشمار نمي رود.
متون اقتصادي [سبک انگليس] حاوي پيامي است به اين مضمون که: من دانشمندم: راه بدهيد. گاهگاهي پيام موقرانه تر است: «گري ليچز» به طعنه مي گويد: از اين روشي که من شرح دادم بت نسازيد: اينها صرفا حقه بازي انساني است. سبک ميلتون فريدمن با تمام دقت و وضوح بطور کاملا استثنايي خصلت محققانه دارد. ما با حساس تر شدن نسبت به پيامهاي واقعي رويه علمي و نثر علمي، مسابقه «رابرتسون »، «رابرت سولو»، «جورج استيگلر»، يا رابرت لوکاس را راه نمي اندازيم. اما ممکن است رشد ساير انواع را متوقف سازيم. تعليم بهتر
مسؤوليت دوم اين است که، اقتصاد بد آموزش داده مي شود. البته نه به اين دليل که معلمان آن خسته و گيج هستند، بلکه به اين دليل که اغلب، ضمني بودن دانش اقتصادي را تشخيص نداده و لذا بجاي حل مساله و تمرين، با اصول و اثبات تعليم مي دهند. يکبار ديگر جملاتي از پولاني [به اين صورت] بيان شده:
«انتقال علوم از يک نسل به نسل ديگر بايد عمدتا ضمني باشد... دانشجو بايد فرض کند آموزه اي که شروع کردن با آن، بي معني به نظر مي رسد، در واقع معنايي دارد که مي تواند همچنان که استاد عمل مي کند آن را با رسيدن به همان مقام کشف کرد».
براي دانش آموز نوميد کننده است که بگوئيم اقتصاد اساسا حفظ کردن فرمولها نيست، بلکه حس کردن قابليت کاربرد استدلالها و ديدن تشابهات ميان بيان يک کاربرد و کاربرد ظاهرا متفاوت ديگر است. و دانستن اين که چه موقع زباني و چه هنگام به صورت رياضيات استدلال کرد، و اين که چه خصوصيت ضمني جهان براي علم اقتصاد صحيح از همه مفيدتر است. زندگي سخت است. ما همانند مرد نابينايي که از عصاي خود به صورت عضو گسترش يافته اي از بدن خود استفاده مي کند، هر گاه از نظريه ها استفاده مي کنيم آن را در بدن خود وارد مي کنيم (يا بدن خود را گسترش مي دهيم تا آن را در بر گيرد). حل مساله در اقتصاد، دانش ضمني از نوعي است که پولاني شرح مي دهد. ما اقتصاد را مي دانيم اما نمي توانيم آن را همانند موسيقداني که از نوتهايي که مي نوازد بدون آگاهي از فنون اجراي آن، آگاهي دارد، بيان مي کنيم. خواندن يک مثال مهم است، زيرا مجموعه دستورهاي مکانيکي براي خواندن وجود ندارد. هار برگر اغلب مي گويد تا حدودي مي تواند يک استدلال اقتصادي را به يک آهنگ تبديل کند. نظير راهنماي سالن کارنگي، پاسخ به سؤال چگونه به شوراي مشاوران اقتصادي رسيديد؟، تمرين است و تمرين. روابط خارجي بهتر
سومين مسؤوليت اقتصاد از ناحيه روش شناسي مدرنيستي اين است که اقتصاد به درستي درک نشده است [در نتيجه هم] دانشمندان و [هم] انسان گرايان آن را دوست ندارند. انسان گرا به دليل توشه و روش شناختي ضد انسان گرايي، آن را دوست ندارد و دانشمند به دليل اين که به آن درجه از صلابتي که روش شناسي آن ادعا مي کند نرسيده است. روابط خارجي بد، هزينه زيادي دارد. براي مثال همانطور که ملاحظه شد، اقتصاد اخيرا امپرياليستي شده است. (30) در حال حاضر، علم اقتصاد تاريخ، جامعه شناسي، حقوق، انسان شناسي، سياست، فلسفه سياسي و اخلاق وجود دارد. روش شناسي سست اقتصاد مدرنيستي اين مستعمره سازي را مشکل کرده و ترديدهاي روش شناختي بي ربطي در ذهن مردم مستعمره ايجاد کرده است. دانش بهتر
مسؤوليت چهارم اين است که اقتصاد دانان بي جهت خود را به حقايق عيني محدود کرده، تواناييهاي ذهن خود يا ديگران را به عنوان منبعي از فرضيات قابل آزمون و نه عنوان استدلالهايي براي وفق دادن فرضيه ها، تصور کرده اند. ديدگاه مدرنيستي اين است که عقل سليم، عدم عقل است، دانش بايد به ترتيبي عيني باشد نه درون بينانه و تفهمي. اما کرارا گفته ايم، اگر فقط مبناي باورهاي خود را بررسي کرده بوديم، اطلاعات زيادي درباره رفتارهاي خودمان به عنوان مولکولهاي اقتصادي در اختيار داشتيم. اين ايده که اثبات مشاهداتي قانون تقاضا، نظير رويکرد چند معادله اي «مکتب روتردام » از درون بيني متقاعد کننده تر است، نيز عجيب به نظر مي رسد. همانطور که «کريستوفر سيمز» اخيرا اظهار نظر کرده است حتي اقتصاد سنجي بهتر مي بود:
«اگر بدقت درباره آنچه انجام مي دهيم فکر مي کرديم، به نظر من اطمينان بيشتري مي يافتيم (که بخش اعظم اقتصاد سنجي کاربردي عليرغم اختلافش با علوم فيزيکي مفيد است) و آماده تر بوديم که زبان و روش خود را به نحوي تعديل کنيم که آنچه را واقعا انجام مي دهيم منعکس کند. نتيجه اين کار اقتصاد سنجيي خواهد بود (که اگر بطور تصنعي کمتر شبيه روشهاي آماري مورد استفاده در علوم آزمايشي باشد) علمي تر خواهد بود».
شان عجيب تحقيق پيمايش در اقتصاد مدرن يک مورد از اين نکته است. اقتصاد دانان برخلاف ديگر دانشمندان علوم اجتماعي، به حد افراط نسبت به پرسشنامه و ساير ابزار «خود - اظهاري »، بدبين اند. دانش دست دوم از منازعات مشهود ميان اقتصاددانان در دهه 1930 بخشي از آموزش رسمي يک اقتصاد دان است. اين منازعه مربوط به اين است که از تجار بپرسيم [که] هزينه نهايي را با درآمد نهايي برابر کنيم يا خير. تصور مي شد شکست اين مطالعه اقتصاددانان را متقاعد کرده است که از «خود اظهاري » ست بکشيد. اغلب مي شود ديد مستمعان اقتصاددانان از اينکه براي حل اختلاف نظر بر سر يک نکته اقتصادي پرسشنامه فرستاده شود، مي خندند. اينها بدون تعمق سر سپرده اين نظريه اند که تنها رفتار از خارج قابل مشاهده کنش گران اقتصادي، شواهد قابل پذيرش در استدلال مربوط به مسائل اقتصادي است. اما از «خود اظهاري » حتي براي حل منازعه هزينه نهايي - هزينه متوسط دهه 1930 هم استفاده نمي شود. ارائه بهتر
پنجمين و آخرين مسؤوليت اين است که منازعات علمي در اقتصاد ديرپاي و نامعتدل است. در نشريات زمين شناسي، مقالاتي که به شخصيت ساير زمين شناسان اعتراض شود، وجود ندارد. اقتصاد دانان خطابه اي رسمي ندارند که بطور قانع کننده اي نشان دهد، که آنها چه چيزي را اقناع کننده مي دانند. ابزار رياضي و آماري که در طلوع دهه 1930 و 1940 نويد حل اختلاف نظرها را داد، موفق نبود (زيرا از آنها سؤالات بيش از ظرفيتي مي شد، با اين باور اشتباه که عمليات گرايي براي پايان دادن به همه اختلافها کافي است). اقتصاد دانان فرض مي کردند، مخالفانشان هنگامي که موضوع را نمي پذيرند، صادق نيستند (غرايض ايدئولوژيک و يا نفع شخصي دارند، يا احمق هستند). اين طرز فکر مختص ديدگاه مدرنيستي جدايي واقعيت از ارزش است که تمامي عدم توافقها را به اختلافات سياسي نسبت مي دهند. زيرا ادعا مي شود واقعيات برخلاف ارزشها، محل منازعه نيست. ميزان عدم توافق که به منارعات نسبتا ملايم وارد شده است، اسباب تعجب است. براي مثال حمله به ميلتون فريدمن و جان کنت گالبريت، زنندگي اي دارد که غير معقول است. اگر کسي نمي تواند درباره ارزش فکر کند، و اگر اغلب موضوعات مطرح در نيمه ارزش ظ رف دو قسمتي واقعيت - ارزش قرار مي گيرد، بايد نتيجه بگيريم [که] وقتي کسي درباره موضوعات مطرح شده فکر مي کند در بي فکري قرار گرفته است. ادعاهاي يک روش شناس علمي نفس بريده صرفا مکالمه را خاتمه مي دهد. (31)
درمان خطابه اي براي اين عدم توانايي، فلسفه را به عنوان راهنماي علم رد مي کند يا حداقل فلسفه اي را رد مي کند که مي خواهد براي علوم قانون وضع کند. اين معالجه، رگرسيونهاي روشن کننده، آزمايش قاطع، و پيامد نامنتظره را که بطور نامنتظره اي ابطال شده باشد، بدور نمي افکند. اينها نيز دانش پژوهان معقول را اقناع مي کنند. عدم استدلال، بديل ضروري استدلال تنگ و تاريک است (اگر دو پارگي مدرنيسم را بپذيريم). درمان [مورد نظر]، صرفا سلامتي مناسب اقتصاد را، که در حال حاضر زير امر و نهي عصبي يک روش شناسي مصنوعي علمي پنهان شده، تشخيص مي دهد و به رسميت مي شناسد.
پي نوشت ها:
1) استاديار و مدير گروه اقتصاد دانشگاه مفيد.
2) پژوهشگر مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي بازرگاني و دانشجوي دوره دکتري اقتصاد.
3) مقاله از منبع زير اخذ گرديده است.
Journal of Economic literature, Vol, 21, number 2 (June 1983), pp481-517.
4) اصطلاحات کليدي در پاورقي و توضيحات با علامت (م) از مترجمان مي باشد. براي استفاده مناسبترخوانندگان، لازم است در ابتدا به مقدمه مترجمان توجه شود.
5) با وجودي که نويسنده خود اقتصاددان است. در مواردي با بي پروايي زياد به اقتصاددانان حمله مي کند. قهرا چون در آن حملات بحث علمي و تحليل مطرح است، براي همکاران نويسنده (ساير اقتصاددانان) قابل تحمل خواهد بود.(م)
6) ملاحظه شود که وي با صراحت و يا کنايه مشي ضد روش خود را منعکس مي نمايد حتي مطلب اصلي بدون مقدمه شروع شده و ذکر مقدمه در داخل [ ] از مترجمان است.(م)
7) اشاره به حاکميت انديشه اثبات گرايان منطقي و تا حدودي تفکر «پوپري ها» در دهه هاي يادشده دارد (م).
8) introspection
9)
10) پوپر، کوهن، لاکاتوش و اخيرا اصحاب هرمنوتيک نقدها و ايرادهاي کارسازي بر پيکره روش شناسي اثبات گرايي وارد کرده اند. مراجعه شود به يدالله دادگر، درآمدي بر تکامل متدلوژي اقتصاد، نشريه برنامه بودجه، تير، 1377، (م)
11) گفته مي شود روزي فرانک نايت درباره اين حکم گفته است: بله و هنگامي که بتوانيد آن را به عدد بيان کنيد، دانش شما، ناقص است و راضي کننده نيست.
12) همانطور که اشاره شد، با وجودي که برخي از نقطه نظرهاي مک لوسکي نقادي علمي است، اما در عين حال با توجه به مشي ضد روش خود، به هر نوع روش شناسي در اقتصاد حمله مي کند. در نتيجه به عقيده ما بخشهايي از تفکر وي، افراطي است (م).
13) مکتب شيکاگو يکي از شعبات اقتصاد نئوکلاسيک است که به قول مک لوسکي تاکيد بيشتري بر کاربرد روش رسمي مدرنيسم در اقتصاد دارد(م).
14) نويسنده در اين جا به مواردي از تناقضات در مقاله فريدمن مي پردازد که جاي بحث مستقلي دارد براي اطلاع بيشتر مراجعه شود به يدالله دادگر نقدي بر تحليل ها و تجليل ها از فريد من، مجله ذهن، تابستان، 1379.(م)
15) فريد من در مقاله متدلوژي اقتصاد اثباتي مي گويد، حتي برگ درختان بگونه اي در مقابل خورشيد خود را قرار مي دهند که گويي تمايل دارند حداکثر نور آن را جذب نمايند(م)
16)
17) اين امر نوعي نقد و ايراد مؤلف به روند تحقيقات علمي در اقتصاد است. و تا حدود زيادي صحيح است. متاسفانه در بسياري از محافل، انجام امور شکلي در مقالات و طراحي يک الگوي صوري زيبا و کاربرد معادلات پيچيده رياضي و يا نمودارهاي پيشرفته هندسي، نشانگر علميت و در نتيجه اعتبار مقالات و نوشته ها مي باشد. اين در حالي است که ممکن است مقالات يادشده ارزش محتوايي مناسبي هم نداشته باشند.(م)
18) منظور از برابري قدرت خريد، (Purchasing Power Parity) نوعي نرخ ارز تعادلي است که در آن دو ارز قدرت خريد مقدار يکساني کالا داشته باشند. با وجودي که در مواردي غير واقع بينانه است اما حداقل شاخص مناسبي براي مقايسه استاندارد زندگي کشورها محسوب مي شود(م).
19) مؤلف در اين جا به جزئيات فرضيه مربوط به برابري قدرت خريد، مسائل تجربي چندين کشور غربي و مطالعات مفصل ديگر در اين رابطه مي پردازد که به علت عدم نياز، تلخيص گرديده است(م).
20) argumentative
21) در اين بند و ساير بندهاي پنج گانه، مک لاسکي با استفاده از صفحات 122 و 123 ازکتاب ساموئلسون، (Foundations of Economic Analysis) مطالبي را ذکر مي کند که خطابه اي بودن روش شناسي وي را اثبات کند. در عين حال ساموئلسون در روش شناسي خود را يک عمليات گرا تلقي مي کند. چکيده استدلال مک لاسکي در اينجا ذکر شده است(م)
22) رابطه MV PT در واقع بياني از تئوري مقداري پول در اقتصاد است که مشابه معادله گازهاي ايده آل (ياگاز کامل) در شيمي، (PV RT) مي باشد.(م).
23) کالاي بادوام در اقتصاد کالايي است شبيه يخچال، ماشين لباس شويي، تلويزيون، جاروبرقي و امثال آن که مدت قابل توجهي عمر دارد و نگهداري و تعمير آن هزينه دارد. کالاي بادوام در برابر کالاي بي دوام (چون ميوه و سبزي و خوراک) گفته مي شود که در زمان کوتاهي مصرف مي شوند بيان «گري بکر» در تلقي «بچه » به عنوان کالاي بادوام، محل تامل دراد.(م)
24) يکي از نشريات معروف اقتصادي که در زمينه اقتصاد سنجي فعاليت وسيعي دارد Journal of Econometrica ] »مي باشد (م).
بصورت، Y F(K,L) ،يکي از معادلات برجسته در اقتصاد کلان است که بشترين تجزيه و تحليل هاي اقتصادي مکاتب برجسته کلاسيک وکينزي بر مبناي آن صورت مي گيرد (م).
26) اين جا مؤلف بين رفتارهاي حزبي و اصول اقتصاد سرمايه داري مقايسه مي کند. در مباني اقتصاد سرمايه داري افراد بر اساس منافع شخصي و جهت حداکثر کردن اين منافع به فعاليت ادامه مي دهند. مک لاسکي مي گويد در رفتار احزاب نيز اين تلاش نفع شخصي و يا نفع جناحي طلبانه نيز بارز مي باشد(م).
27) يک جدال در متدلوژي علم اين است که آيا علوم انساني (مانند اقتصاد و جامعه شناسي و...) نيز همانند علوم طبيعي (فيزيک و شيمي و...) علم استاندارد محسوب مي شوند يا خير. مؤلف با طرح استعاري بودن ابزارهاي علوم در واقع مي خواهد به دعواي مذکور نيز پاسخي داده باشد و بخشي از شکاف علم و غير علم را پوشانده شده قلمداد نمايد (م).
28) در نمودار و يا جدول ياد شده، مؤلف نوعي خط کشي مصنوعي و مدرنيستي را مورد نقد و حمله قرار مي دهد که به اصطلاح، امور علمي از غير علمي را تفکيک کرده است. وي حتي نام نمودار و يا جدول را با يک گزاره معين کرده که: وظيفه علم جابجايي خط است (م).
29) در حرکت پاراتويي، وقتي به افراد خسارت ديده کمک جبران صورت مي گيرد، وضع ديگران بدتر نمي شود. اما در حرکت «هيکس - کلدور» گروهي از افراد جامعه مازاد قابل توجهي دارند که وقتي مقاديري به گروه خسارت ديده مي پردازند، با وجودي که از امکانات گروه اول کم مي شود ولي آنها حتي پس از جبران سازي محروم ترها، در موقعيت بالايي قرار دارند در هر صورت اين دو وضعيت يکسان نمي باشند(م) .
30) منظور از امپرياليستي شدن اقتصاد در اين است که تحليلهاي مربوط به آن در برخي رشته هاي نزديک به خود از علوم اجتماعي وارد شده است. نمونه آن تئوري اقتصادي سياست است که کارهاي سياسيون را به انگيزه هاي اقتصادي مرتبط مي سازد. اين موضوع در جامعه شناسي، روان شناسي، حقوق و حتي تاريخ نيز مطرح است. وجود پسوند اقتصاد بدنبال ديگر رشته ها نيز نشانه اين امر است (م).
31) به هاري جانسون گوش کنيد: «روش شناسي اقتصاد اثباتي، روش شناسي ايده آلي براي توجيه کارهايي است که آشکارا نتايج تعجب آوري را بدون اين که مجبور باشد توضيح دهد (که چرا رخ داده اند) ايجاد مي کند.








 




اگر اقتصاد علم نيست پس چيست؟


اگر اقتصاد علم نيست پس چيست؟



چکيده:
يکي از بحثهاي مهم در متدلوژي اقتصاد، مساله علمي بودن و يا علمي نبودن اين رشته مي باشد. از زماني که معيار علمي بودن رشته ها، دارا بودن صورت بنديهايي چون فيزيک و رياضي گرديد، مساله علمي بودن علوم اجتماعي (از جمله اقتصاد)، بطور گسترده اي مطرح شد. (4)
مقاله حاضر نوشته «الکساندر روزنبرگ » استاد اقتصاد و محقق برجسته اتريشي، از نوشته هايي پايه اي در متدلوژي اقتصاد است که ابعادي از اين موضوع را مورد بررسي قرار داده است. اينک ترجمه مقاله (5) تقديم خوانندگان گرامي مي گردد.
من در چند مقاله و در مقاله «قوانين اقتصاد خرد» (6) استدلال کردم نظريه اقتصادي، از لحاظ مفهومي پيکره منسجمي از قضاياي عمومي علي است که شانس قانون بودن را دارند. استدلال من آسودگي خاطري براي اقتصاددانان بدنبال نداشت زيرا نگران وجهه علمي رشته خود نبودند. (7) اما ديگران که مشتاق پذيرش يا انطباق نظريه اقتصاد خرد با موارد استفاده خودشان بودند به اين استدلالها و ديگر استدلالهايي که مي خواهد از نظريه اقتصادي در مقابل اتهامات دسته جمعي، دفاع کنند، روي مي آوردند. از آن جمله، پايدارترين اتهامات، آنهائي بودند که شان نظام تجربي احتمالي اقتصاد را، به اين دليل که نمي تواند ملاکهاي باب روز اثبات گرايي يا پوپري، وجهه علمي را برآورد، انکار مي کردند. با افول اثبات گرايي، روز به روز از جديت اين اتهام نزد فيلسوفان کاسته شد هر چند اهميت خود را نزد عده کمي از اقتصاد دانان حفظ کرد. اما ميان فيلسوفان، اين اتهامات که اقتصاد با استانداردهاي علم بودن فاصله دارد، با اين اجماع عام رو به رو شده بود که هنوز مفهوم به حد کافي مناسبي از علم نداريم که داوطلبان علم بودن را در مقابل آن بسنجيم.
اين مساله، طرح اين سؤال را که آيا اقتصاد علم است دشوار ساخته و اقتصاددانان و عذرآوران سابق آنها را نظير من - به اين نتيجه رسانده بود که چون از لحاظ منطقي يا مفهومي، موضوع ناسازگاري درباره اقتصاد وجود ندارد. لذا بايد نظريه تجربي با وجهه اي درباره رفتار انساني يا پيامدهاي کلي آن باشد.
مشکل اين ديدگاه اين است که بي جهت خشنودي خاطر مي آورد. شايد خوب و پسنديده باشد بگوئيم اقتصاد از لحاظ مهندسي سازگار است و هيچ استاندارد منازعه برانگيزي وجود ندارد که در مقابل آن اقتصاد، نامناسب به نظر برسد، اما اين ديدگاه نابسامانيها و معماهاي جدي درباره نظريه اقتصادي را از ميان نخواهد برد. اين معماها به ضعف همه جانبه اقتصاد در ارتباط با مساله پيش بيني باز مي گردد.
توانائي پيش بيني و کنترل ممکن است، براي نظريه هاي علمي از لحاظ شناختي موجه بشمار نرود. اما واقعيت اين است که نظريه اقتصاد خرد در مديريت فرآينده هاي اقتصادي پيشرفتي نداشته زيرا صورت گرايي فعلي آن در قرن نوزدهم بوجود آمد. (8) اين موضوع قطعا اين اعتقاد خوشنود کننده را که اعتبار نامه اقتصاد بعنوان يک علم کلا قابل اعتماد است بي اعتبار مي سازد.
تا مدتها بعد از سال 1945 مي شد با اطمينان گفت اقتصاد کلان کينزي نظريه اي است که در جهت درست پيش مي رود، هر چند اين يک نظريه کلان بود، نهايتا رضايت خاطري درباره تبيين و پيش بيني که خصلت علم است فراهم مي آورد. اما تورم و بيکاري هم زمان دهه گذشته و تاثير ناپذيري اقتصاد از سياست مالي، اعتماد مردم عادي و اقتصاددانان به اين نظريه را سست کرد.
به علاوه، واکنش حرفه اي به شکست نظريه کينزي، حتي براي کساني که نظريه اقتصادي را بدون ترديد يک رشته علمي مي دانستند نيز ناخشنود کننده بود. زيرا واکنش عمده به شکست اين نظريه، بازگشت به نظريه هاي اقتصاد خرد بود که زماني ادعا شده بود از بين رفته است. علت شکست نظريه کينزي به اين نحو عنوان شده بود که در استفاده از اطلاعات و ارضاء ترجيحات، عقلانيتي را که نظريه اقتصاد خرد نئوکلاسيک براي کارگزاران فردي قايل شده بود، اعطا نمي کرد.
به دنبال اين نتايج، بديلي که براي اقتصاد کينز پيشنهاد شده چيزي بود نه بيشتر و نه کمتر از بازگشت به وضع موجود قبلي; به نظريه نئوکلاسيک «والراسي »، «مارشال »، و «هيکسي » اوليه، که کينزگرائي آنها را از دور خارج کرده بود. اين چرخه، اقتصاد را درست به آنچه قبل از سال 1937 بود برگرداند و اعتماد هر فردي را به اين که اقتصاد يک علم تجربي با اهداف و استانداردهاي تقريبا مشابه با ساير علوم تجربي است، به جد زايل کرد. زيرا مسلما در قرن بيستم، نظريه اقتصاد يک علم تجربي به نظر نمي رسيد.
البته در عمر يک دانش، يا حتي يک نظريه، 80 سال زمان چندان درازي نيست، از اين رو، اين واقعيت که اقتصاد تغيير اساسي چنداني، چه در شکل يا در درجه تاييد، از زمان «والراس »يا حتي «ادام اسميت » نداشته، دليل اين نيست که وجهه علمي آن را انکار کنيم. اما عقلايي است سؤال کنيم چرا اقتصاد از استراتژي نظري خود که از حداقل سال 1874 خصلت آن بوده است، علي رغم عدم قابليت کاربرد علمي آن در موضوعات مهمي چون چرخه هاي تجاري، توسعه اقتصادي يا تورم رکودي، عقب ننشسته است. (9) البته بر مبناي برخي ديدگاههاي روش علمي، اقتصاددانان دقيقا آنچه را که بايد انجام داده اند. از قرن نوزدهم به بعد، آنها از يک استراتژي واحد تحقيق پيروي کرده و مطابق با الگوهاي قدرتمند و همه جا حاضر عمل کرده اند. زيرا اقتصاددانان، مداوما نظريه اي را پرداخته و تنقيح کرده اند که «شکل » آن با شکل جهشهاي نظري بزرگ علمي از قرن شانزدهم به بعد يکسان بوده است. در نتيجه مي توان استدلال کرد براي اقتصاددانان غير عقلايي خواهد بود که بدون اثبات اقناع کننده از اين که اين استراتژي در تبيين فعاليت اقتصادي نامناسب است، از آن دست بردارند.
استراتژي اين است که رفتاري را که اقتصاددانان در صدد تبيين هستند بازتاب نيروهايي است که همواره به سوي تعادلهاي پايداري حرکت مي کند و يک متغير مهم نظري را حداقل يا حداکثر مي کند.
در مورد اقتصاد خرد متغير مهم، مطلوبيت (يا جانشين اخير آن) است و تعادل با سطح قيمتي که اين متغير را در تمام بازارها حداکثر مي کند بدست مي آيد. اين استراتژي در مکانيک نيوتوني و نظريه انتخاب طبيعي داروين به نحو درخشاني مجسم است.
تعجبي ندارد که يک استراتژي که در اين دو نقطه کمال علمي به اين خوبي عمل مي کند بايد در ساير قلمروهايي که قابل اعمال به نظر مي رسد بدان توسل شود. بعلاوه قيدهاي توسعه نظري و تجربي که اين استراتژي وضع مي کند مي تواند بسياري از موفقيتهاي علم نيوتوني و دارويني و بخش عظيمي از خصلت معما گونه تحولات نظريه اقتصادي را توضيح دهد.
من اين استراتژي را استراتژي حدي مي نامم زيرا بويژه در مکانيک نيوتوني نيز هنگامي که اين نظريه به اصطلاح برحسب اصول حدي خود بيان مي شود (که بر اساس آن يک نظام رفتاري همواره متغيرهايي را که نشان دهنده وضعيتهاي مکانيکي نظام ست حداکثر يا حداقل مي کند) در نظريه انتخاب طبيعي، اين استراتژي فرض مي کند که محيط براي حداکثر ساختن عنصر سازگار عمل مي کند. (10)
اين استراتژي براي موفقيت اين نظريه ها حياتي است، زيرا تحقيق بر اساس آنها را جهت و شکل مي دهد.
بنابراين اگر اعتقاد داشته باشيم يک نظام همواره براي حداکثر کردن مقدار يک متغير مکانيکي (مثل انرژي کل) عمل مي کند و اندازه گيري ما از مقادير مشاهده شده آن متغير نسبت به پيش بيني نظريه و شرايط اوليه فاصله بگيرد، نتيجه نخواهيم گرفت که نظام در دست بررسي در حداکثر کردن مقدار متغير مورد بحث شکست خورده است. ما نظريه را ابطال نمي کنيم. ما فرض مي کنيم قيدي را که تحت آن نظام واقعا عمل مي کند بدرستي شرح نداده ايم.
در مکانيک نيوتوني، تلاش براي تشريح کاملتر نظامهاي مورد بحث به کشف سياره هاي جديد نپتون، اورانوس و پلوتو، ابداع ابزار جديد و نهايتا به کشف قوانين جديد نظير قانون ترموديناميک منجر شد. متشابها در زيست شناسي، فرض حداکثر شدن عنصر سازگار، به کشف نيروهايي انجاميد که قبلا تصور نمي شد تنوع ژنتيکي يک جمعيت را تحت تاثير قرار دهند. از آن مهمتر به کشف قوانين ژنتيکيي منجر شد، که پايداري خصيصه هاي نامتناسب نظير کم خوني سلولهاي بيمار در يک جمعيت را توضيح مي دهد.
چون اين نظريه ها، نظريه هاي «حدي » هستند، مي توان با حساب ديفرانسيل ايده هاي برجسته آنها را بيان کرد و بهم مربوط ساخت. اقتصاد خرد يک نظريه کاملا حدي است و تاکيد دارد نظامي را تشريح مي کند که مطلوبيت را حداکثر مي کند. به اين دليل است که مي توان آن را به زبان حساب ديفرانسيل بيان کرد. اين خصلت حدي نظريه است که اقتصاد خرد را به يک نظريه قابل بيان از لحاظ کمي تبديل مي کند نه اين واقعيت که با متغيرهاي کمي نظير پول سر و کار دارد.
مهمتر از سر و کار داشتن با حساب ديفرانسيل، اين نظريه ها تماما متوجه تبيين هر چيزي در قلمرو خود هستند و اين بدليل خصلت حدي آنهاست. بنا به اين ادعا که نظامهاي واقع شده در قلمرو آنها همواره به نحوي رفتار مي کنند که کميتي را حداکثر يا حداقل مي کنند.
اين تئوريها با ذکر کردن عوامل تعيين کننده تمامي وضعيتهاي مرتبط با موضوعات خود، في نفسه تمامي رفتار موضوعات را تبيين مي کند. يک نظريه حدي را نمي توان تنها بخشي از تشريح رفتار اشياء واقع در قلمرو خود يا برشمردن بسياري از عوامل تعيين کننده وضعيتهاي موضوع خود قلمداد کرد، زيرا هر رفتاري که نتواند مقدار متغير مورد نظر خود را حداکثر يا حداقل کند نظريه مربوط به خود را ابطال خواهد کرد. در حقيقت خصلت فراگير نظريه هاي حدي آنها را تا حدي در مقابل ابطال شدن مصون مي کند در حالي که نظريه هاي غير حدي چنين مصونيتي ندارند. تمامي نظريه ها اکيدا ابطال ناپذيرند به اين دليل که آزمون کردن آنها مستلزم پيدايش فرضيه هاي کمکي است. اما نظريه هاي حدي نه تنها در مقابل ابطال پذيري مصون هستند، در مقابل انواعي از ابطال پذيريهاي واقعي نيز مصون هستند.
در مورد نظريه هاي غير حدي، ابطال پذيري ممکن است ما را به تجديد نظر در فرضيات کمکي مربوط به شرايط آزمون يا تجديدنظر در نظريه با اضافه کردن شرطهاي پيشيني به تعميمهاي آن يا اضافه کردن موارد جديد به شرط «ثابت ماندن ساير شرايط »راهنمايي کند.اما در مورد نظريه هاي حدي اين امر امکان پذير نيست.
اصول موضوعه نظريه هايي نظير نظريه نيوتن يا داروين يا «والراس » حتي شرطهاي ضمني ثابت ماندن ساير شرايط را در بر ندارد. براي مثال اقتصاد خرد فرض نمي کند کارگزاران با شرط ثابت ماندن ساير شرايط مطلوبيت خود را حداکثر مي کنند.
نسبت به اين تئوريها همواره ميان رد کردن فرضيات کمکي -تشريح شرايط آزمون - يا رد کردن نظريه بطور کلي بايد انتخاب به عمل آورد. زيرا تنها تغييري که مي توان در نظريه به عمل آورد انکار اين نکته است که موضوعات آن هميشه متغير انتخابي را حداکثر يا حداقل مي سازد. به اين دليل است که تغيير و تحول يا پيش آگاهي درباره شرايط پيشيني نظريه هاي حدي را بهبود نمي بخشد و به اين دليل است که تنها با نظريات بسيار جديد که در آن مقادير متغيرهاي بسيار متفاوتي، حداقل يا حداکثر مي شود جاي آنها را مي گيرد.
نظريه هاي حدي چون از ابطال پذيري کاملا مصونند استراتژي روش شناختي مهمي بشمار مي روند. اين امر آنها را قادر مي سازد در مرکز برنامه تحقيقي عمل کرده و آنچه را که مي توانست موجب بي نظمي در پيش بينيها و فرصتهاي جديد براي گسترش قلمرو و افزايش دقت آنها باشد، دگرگون سازند. در نتيجه ممکن است استدلال شود وفاداري اقتصاددانان به نظريه حدي نشان دهنده خشنودي خاطر نباشد بلکه نوعي محافظه کاري روش شناختي بشمار رود.
با توجه به موفقيت اين رويکرد در حوزه هاي وسيعي همچون مکانيک و بيولوژي، غير عقلاني است از استراتژيهاي مشابه در تبيين رفتار انساني استفاده نکنيم. اگر به اين نحو بنگريم تاريخ تلاش براي ساختن واقعيات سفت و سخت درباره رفتار انساني و نظامهاي اقتصادي که انسانها ساخته اند (و با نظريه حدي اقتصاد خرد تناسب دارد) بازتاب تعهدي است که با تلاش ستاره شناسان براي ساختن واقعيات سفت و سخت درباره سمت الراس سيارات (که با شرايط مکانيک نيوتوني سازگار است) برابر است. بعلاوه با تلاش زيست شناسان در ايجاد استعداد مقاومت ژنتيکي به مالاريا برابر است که با واقعيت هاي نظريه انتخاب طبيعي تناسب دارد.
قطعا درست است که وفاداري به استراتژيهاي اقتصاد خرد در حقيقت بازتاب اين نوع استدلال است. روي هم رفته اين وجهه روشنفکري مربوط به قلمرو حساب ديفرانسيل، توپولوژي و هندسه ديفرانسيلي مربوط به هر نظريه حدي نيست که اکراه اقتصاددانان در پيشبرد اين استراتژي را توضيح مي دهد. بلکه اين منطق محافظه کارانه براي متصل کردن اقتصاددانان به نظريه هاي حدي، توسط عدم تشابه ميان اقتصاد خرد و مکانيک يا تکامل، تباه مي گردد.
در حقيقت به اقتصاددانان توصيه مي شود اگر بخواهند بخش کوچکي از موفقيت چشمگيري که ساير برنامه هاي پژوهشي حدي به آن دست يافته اند بدست آورند، از برنامه هاي پژوهشي حدي خود دست نکشند. اما دويست سال کار در اين جهت چيزي قابل مقايسه با کشف فيزيکي سيارات جديد يا تکنولوژيهاي جديد که بوسيله آن پديده هاي مکانيکيي که قانون نيوتون آنها را به نظم آورده است کنترل کند، بدست نيامده است. اقتصاد دانان هنوز بينش مستقل چشمگيري در قلمرو خود که رقيب درک بيولوژيکي تکامل کلان و مکانيزم زيربنائي انطباق و توارث باشد بدست نياورده اند. (11)
هنوز در اقتصاد علامتي از موفقيت هم عرض اين پيشرفتهاي نظريه حدي وجود ندارد. اين عدم تشابه قطعا مستحق توضيح است. اگر توضيح رضايت بخشي نباشد، تفاوت آنقدر قابل توجه است که اقتصاد دانان را وا مي دارد شايستگي رويکرد حدي خود را مورد سؤال قرار داده و ما را به طرح پرسش درباره اعتبارنامه نظريه اقتصاد وا دارد. البته نوشته هاي زيادي در اين زمينه وجود دارد که چرا اقتصاد اين قدر از حيث محتواي پيش بيني ضعيف است و چگونه نظريه اي مثل اقتصاد خرد تا اين حد مبتني بر ايده آل سازي و فرضيات غلط، نتوانسته است يک عمل علمي موجه را تشکيل دهد.
اين ادبيات از زمان جان استوارت ميل شروع و به هال واريان مي رسد. (12) تنها دو چيز که درباره اين نوشته هاي روشن است اين است که اقتصاددانان آن را همه رضايت بخش و مشروع دانسته و غير اقتصاددانان از آن ناخشنود بوده تاکيد مي کنند که بهانه هاي روش شناختي جانشيني براي انجام دادن آنچه اقتصاد تاکنون انجام نداده است، يعني بهبود موضوع پيش بيني، نخواهد بود.
پس از آن که از نبود ديدگاهي رضايت بخش درباره نظريه اقتصادي، يکه خوردم، به اين فکر افتادم که شکست علم اقتصاد، روش شناختي يا مفهومي نيست بلکه بطور وسيعي، تجربي است. اقتصاد خرد، علي رغم يکپارچگي مفهومي آن، همراه با تمامي دانشهاي رفتار بشري و کلي کردن آن، بر اعتقادي غلط اما محوري استوار است که اصول موضوعه آن را تباه مي سازد و قضاياي استنتاج شده از آنها را آزار مي دهد. نظريه اقتصاد فرض مي کند مقولات ترجيح و انتظارات رده هايي هستند که در آن علتهاي اقتصادي بايد به نظم درآيد و پديده هايي که بايد تبيين شوند بعنوان اعمالي نظير خريد، فروش و جابجائي بازارها، صنايع و نظامهاي اقتصاديي که اين اقدامها در آن کلي مي شوند طبقه بندي شوند.
نظريه اقتصادي، اين فرض را اتخاذ مي کند زيرا فرضي است که تمامي ما درباره رفتار انساني داريم رفتار ما اقداماتي را شکل مي دهد که معلول مشترک تمايلات و اعتقادات ماست. نهائي گرايان اواخر قرن نوزدهم نظير «ويکستيد» بروشني مي ديدند که اقتصاد خرد صرفا صوري سازي اين ديدگاه عقل سليم است و تاريخ نظريه رفتار مصرف کننده جستجويي است براي قوانيني که روابط ميان تمايل، اعتقاد و اقدام را، نخست بر حسب مطلوبيت عددي و حتميت و سپس بر حسب مطلوبيت رتبه اي، ترجيحات آشکار و مطلوبيت انتظاري تحت شرايط مختلف عدم حتميت و ريسک، بيان کند. قصور دريافتن چنين قوانيني يا هر تقريبي از آن که واقعا توان ما را در پيش بيني رفتار مصرف کننده بهتر از آدام اسميت کند، مي توانست از يک طرف به تفسير مجدد اهداف نظريه اقتصادي بدور از تبيين اقدام فرد انساني منجر شود و از طرف ديگر به نوعي معذرت خواهي سوق يابد که روش شناس اقتصادي با آن آشناست.
مشکل واقعي مربوط به اقتصاد و منبع واقعي شکست و عجز آن دريافتن قوانيني قابل بهبود از رفتار اقتصادي، چيزي است که تنها در تلاشهاي اخير فلسفه براي درک و بهبود شالوده هاي علم ديگري دچار مشکل آشکار شده است. اين علم روان شناسي، بويژه روان شناسي رفتارگرائي است. فيلسوفان نشان داده اند واژگاني که با آن انديشه هاي معمول و علوم رفتاري علت و معلول اقدام انساني را توضيح مي دهند، «انواع طبيعي » را تشريح نمي کنند، آنها طبيعت را در مفاصل خود از هم جدا نمي کنند. آنها مقولات را که در مجموعه کوچک و قابل اداره علتها و معلولها اشتراک داشته باشند نام گذاري نمي کنند و بنابراين نمي توانند با يکديگر در تعميمهاي علي که سطح معمول پيش بيني و کنترل اقدامهاي انساني از سوي ما را بهبود بخشند جمع شوند، تا بتوانند به بهبود مستمر که خصيصه علم است دست يابند.
اميد ندارم در وضع حاضر کاري بيش از شناسائي پيامدهايي که سي و پنج سال کار در حوزه فلسفه روان شناسي به آن دست يافته است و بر شمردن دلالتهاي آن براي نظريه اقتصادي، انجام دهم. اين کارها به درک واژگاني «قصدي » نظير «اعتقاد»، «تمايل »، «اقدام »، و گنجينه عظيم هم ريشه هاي آن اختصاص يافته است. جالب است توجه کنيم خود لغت «قصدي » صرفا به معني «ارادي » مراد نشده، بلکه فيلسوفان آن را بکار گرفته اند تا توجه دهند که وضعيتهاي ذهني نظير اعتقادات و تمايلات بوسيله «محتواي » خود، بوسيله گزاره هايي که "حاوي " آنها هستند يا اهداف يا نياتي که به آن متوجه مي شوند، شناسايي مي شوند.
مشکل اعتقادات و تمايلات اين است که هنگامي که مردم آنها را داشته باشند لازم نيست درست يا غلط باشند و اهدافي که متوجه آنها هستند لزومي ندارد وجود داشته يا حتي ممکن باشد. بنابراين نمي توان با معين ساختن درستي يا نادرستي هر عبارتي که در معرض تاييد ما باشد، يا با وجود داشتن يا دستيابي به هر هدف يا نيت اقدام انساني، مشخص ساخت فردي در يک وضعيت ذهني معين قرار دارد يا خير. در روان شناسي و فلسفه دو تلاش عمده در حل مشکل ذهني ديگران، رفتار گرايي و نظريه هويت (همانندي) بوده است.
اما رفتارگرايي غلط است به اين دليل که هيچ وضعيتي قصدي را نمي توان بدون ساختن فرضهايي درباره ساير وضعيتهاي ذهني شناسائي کرد. من نمي توانم اعتقاد شما را تنها با مشاهده اقدام شما شناسائي کنم مگر آن که بدانم تمايل شما چيست. در حقيقت نمي توانم تحرکات شما را بعنوان اقدام، در مقام مقايسه با انعکاسهاي صرف، شناسايي کنم مگر آن که فرض کنم علت آن، عمل مشترک اعتقادات و تمايلات شماست. يک حلقه قصدي وجود دارد که درون آن را نمي توانيم با کشفهايي درباره صرف حرکت، يعني درباره رفتار، راه يابيم.
به نظر مي رسد نظريه همانندي نيز به همين قياس رويکرد بي ثمري باشد زيرا وضعيتهاي ذهني در يک رديف قرار گيرد. به اين ترتيب معناي اين جمله اين است که قاموس لغت قصدي عقل سليم، روان شناسي (قصدي) و علوم اجتماعي سرنوشتشان اين است که از هر طرح مفهومي ديگر تشريح و تبيين کننده وضعيتهاي ذهني و رفتار انساني که شناسائي کرده و به نظم درمي آوردند مجزا بمانند. اين مجزايي مانعي در بهبود قدرت پيش بيني اين نظام فکري است زيرا بهبود در هر نظريه تبييني مستلزم اين است که متغيرهاي نظريه با دقت فزاينده اي اندازه گيري شود.
هنگامي که متغيرهاي نظريه تنها به يک حلقه قابل تعريف واسط محدودند و مستقلا قابل شناسائي نيستند اين نوع دقت واقعا غير ممکن است. اما عجز رفتار گرايي و تحويل گرايي عصب شناختي، تمامي اين شناسائيها را مسدود مي کند. به اين ترتيب نمي توانيم انتظار داشته باشيم فراتر از سطوح فعلي قدرت پيش بيني تبيينهاي قصدي اقدام، آنها را بهبود بخشيم. اما اين سطح قدرت پيش بيني بيشتر از زمان افلاطون نيست. ضعف پيش بيني نظريه که در قاموس لغت قصدي نهفته است بازتاب اين واقعيت است که واژگان اين فرهنگ لغت به طريقي معني دار با فرهنگ لغت ساير نظريه هاي علمي موفق همبستگي ندارد; تا آن جا که مفاصل طبيعت در نظريه هاي موفق قبلي نظير علوم عصبي آشکار شده اند، آنها طبيعت را در مفاصل خود جدا نمي کنند.
برخي فيلسوفان معتقدند بايد خود را با اين وضعيت خو دهيم و از انتظارات خود درباره امکان نظريه رفتار انساني داراي قدرت پيش بيني خوب بکاهيم. ديگران بيشتر خوش بينند اما تاکيد دارند که بايد «روان شناسي عاميانه » و عبارات قصدي آن را، در صورتي که بخواهيم به يک نظريه قابل بهبود در علم روان شناسي دست يابيم، بدور اندازيم.
البته اين انتخاب به فراسوي روان شناسي و به تمامي ديگر علوم قصدي، از جمله اقتصاد که با تکيه خود بر انتظارات و ترجيحات قطعا يکي از آنهاست، گسترش مي يابد.
اگر اين ارتدوکسي گري جديد را در فلسفه روان شناسي بکار بريم، روشن خواهد شد که ضعف پيش بيني اقتصاد بر مدار سنخ شناسي قصدي پديدارهايي که آنها را تبيين مي کند و عللي که شناسائي مي نمايد مي چرخد. عجز آن در پرده برداشتن از قوانين رفتار انساني به دليل اين است که به اشتباه فرض مي کند اين قوانين با تمايل، اعتقادات و ساير لغات هم ريشه سرو کار دارد. و نظام گزاره ها درباره بازارها و نظامهاي اقتصادي که اقتصاددانان، بر مبناي فرضيات آن درباره رفتار انساني، بنا مي کنند، به دليل اين که فرضيات آن را نمي توان به طريقي که بتواند دقت بيشتر را به پيامدهاي آن منتقل کند بهبود بخشيد، از قدرت تبيين و پيش بيني بهبود يافته محروم است.
بنابراين عجز اقتصاد به اشتباه مفهومي يا به نامناسب بودن نظريه هاي حدي و ابزارهاي باشکوه رياضي براي اقدام انساني بر نمي گردد، بلکه به فرضيات اشتباهي که اقتصاددانان به همراه تمامي دانشمندان ديگر علوم اجتماعي در آن شريک اند، (و در حقيقت با هر کسي که تاکنون رفتار خود يا ديگران را با استناد به عملکرد تمايل و اعتقادات تبيين مي کند شريک اند).
چون اقتصاددانان از حملات قبلي به رشته خود اندکي هم در امان نبوده اند، بعيد به نظر مي رسد ابزارهاي خود را علي رغم اين نشانه شناسي بيماري زمين بگذارند. در حقيقت پافشاري اقتصاددانان در دنبال کردن رويکرد حدي و قصدي که طي يک قرن ايج بوده است نشان مي دهد، چيزي سبب نخواهد شد خسته شوند يا چيزي که سبب مي شود دانشمند علوم تجربي از نظريه خود دست بردارد باعث نخواهد شد آنها از استراتژي نظري خود دست بردارند. اما اين عقيده به اين نتيجه گيري مي رسد که اقتصاد اصلا علم تجربي نيست. علي رغم ظاهر آن و علاقه برخي اقتصاددانان به کاربرد صوري گرائي خود در موضوعات عملي، اين صوري گرايي ديگر هدف و ادعاي يک نظريه تجربي بدون ابهام را نخواهد داشت.
تشخيص و نتيجه گيري من با دفاعيات بسيار و سؤالات جدي متعدد رو به رو مي شود. در ادامه مقاله من يکي از اين دفاعيات را بررسي کرده سعي مي کنم يکي از اين سؤالات را جواب دهم. دفاعيه به شکل زير ايراد مي شود:
قطعا اين واقعيت که اصول موضوعه بنيادي نظريه اقتصادي نتوانسته است طبيعت را در فواصل خود جدا سازد، کل تلاش را تباه نمي سازد. بالاخره، تبيين شما بايد ما را وادارد که نه فقط ادعاهاي تجريدي درباره ترتيبات ترجيح و انتخابهاي فردي تحت شرايط عدم اطمينان را فراموش کنيم بلکه قوانين عرضه وتقاضا را نيز فراموش کنيم. با اين حال قطعا اينها تقريبهاي مفيد بشمار مي روند، نظمهايي هستند تقريبا و کرارا کافي که حقايقي زيربنايي را درباره رفتار اقتصادي نشان مي دهند، و در هر حال آنقدر کافي هستند که تعقيب حرفه اقتصاد را حتي اگر تمام ادعاهاي شما درست باشد باارزش مي سازند. اگر چه شما مي توانيد تبيين تجريدي از اين که چرا نمي توانيم نظريه جاري را بهبود بخشيم ارائه کنيد، اما دليل کافي ارائه نکرده ايد که مفيد بودن و شان علمي آن را انکار کند.
سؤالي را هم که مي خواهم مطرح کنم دقيقا به اين دفاعيه مربوط مي گردد:
اگر برنامه پژوهشي قصدي اقتصاد يک شکست تجربي باشد، و اگر اقتصاددانان در موقعيتي نيستند که موضع قصدي يا روش حدي را ارائه کنند، از ديدگاه شما اقتصاددانان چه کاري انجام مي دهند؟ بالاخره اقتصاد چيست؟ اگر از ديدگاه شما اقتصاد يک رشته علمي نيست پس چيست؟ اين پرسش صرفا يک شرط خطابه اي که من برچسبي را بر موضوع زده باشم نيست بلکه تقاضايي معقول است که تشخيص من بايد با بياني از اين که واقعا در اقتصاد چه مي گذرد کامل شود، البته اگر همان طور که ادعا کرده ام، عبارت چه مي گذرد را نشود يک علم تجربي قلمداد کرد.
قدرت دفاعيه بر دو ملاحظه انکارناپذير تکيه دارد. اول; نظريه اقتصادي با وجود تمامي ناتوانيهايش، گاهي حداقل روشن کننده به نظر مي رسد. اغلب پيش بينيهاي کيفي امکان پذير است و حتي کرارا تبيينهاي اقتصادي قبلي از حوادثي غير منتظره، نظير 15 درصد کاهش در مصرف بنزين را مي توان ارائه داد.
ملاحظه دوم تجريدي تر است اما در فلسفه علم کاملا به عنوان يک نکته مطرح است: چندين نظريه علمي وجود دارد که به درجات متفاوت نمي توانند طبيعت را در مفاصل خود جدا کنند اما باز تقريبهاي مفيدي بشمار مي روند حتي اگر نتوان آنها را به نظريه هاي بنيادي تر که طبيعت را در مفاصل خود جدا مي کند (يا در حال حاضر چنين تصور مي رود) تحويل نمود. براي مثال، واحد مندلي توارث را نمي توان به ژن مولکولي کاهش داد و بنابراين پديدار را در مفاصل خود جدا نمي کند. با اين حال قوانين مندل تقريبهاي مفيدي هستند که احمقانه است آنها را ناديده بگيريم. همين را براي نظريه اقتصادي در نظر بگيريد.
بنابراين حتي اگر ادعاهاي من درباره فرهنگ لغت قصدي اقتصاد درست باشد، اين دليلي کافي نيست که نظريه اقتصادي را کنار بگذاريم .
کاملا صحيح است که مساله مربوط به اقتصاد در ساير نظريه هاي موفق علمي نيز مطرح است. از طرف ديگر اين نظريه ها بر اساس استانداردهاي موفقيت تکنولوژيک و پيش بيني که اقتصاد تاکنون به آن دست نيافته است موفقيت خود را ثابت کرده اند. اين واقعيت که اين نظريه ها طبيعت را در مفاصل خود نبريده اند، اين که تا حدي به پاي اخلاف خود يا به پاي نظريه هاي بنيادي تر نرسيده اند، در فلسفه علم يک مساله را تشکيل داده است.
اما اين مساله، با آنچه اقتصاد با آن رو به روست، متفاوت است. زيرا اقتصاد تاکنون به موفقيتي که آنها رسيده اند نرسيده است و آنچه اين واقعيات لازم مي دارد تبيين اين است که چرا تاکنون نرسيده است. ادعا مي کنم بخشي از دليل اين است که قاموس لغت توصيفي نتوانسته است طبيعت را در مفاصل خود جدا کند به نحوي که هيچ بهبود نظريه اقتصادي فعلي نتوانسته است قوانيني ناظر بر فعاليتهاي اقتصادي بوجود آورد.
مقايسه اي بهتر از ژنتيک مندل براي نظريه اقتصادي، نظريه «فلوژيستون » است که شکست آن بدليل تناقض آن با نظريه اکسيژن بود که جانشين آن شد. نظريه فلوژيستون از لحاظ علمي مرده است زيرا چيزي بنام فلوژيستون (مايه آتش) وجود ندارد، زيرا مفهوم فلوژيستون طبيعت را در مفاصل خود جدا نمي کند. فلوژيستون يک «نوع » طبيعي نيست. اين يک واقعيت تجربي درباره طبيعت است. بنابراين نظريه اقتصاد، و فلوژيستون از لحاظ روش شناختي معيوب نيستند بلکه به سادگي، غلط بشمار مي روند. اما در مورد نظريه اقتصادي چطور؟ چگونه مي توانم استدلال فلسفي پوشيده خود را با کاربرد آشکار مصنوعاتي نظير قوانين عرضه و تقاضا وفق دهم. بالاخره اين يک واقعيت بازار است که براي تمامي کالاها نهايتا قيمت است که عرضه و تقاضا را در جهاتي که نظريه هاي اقتصاد خردي ديکته مي کند تحت تاثير قرار مي دهد. قطعا اين يک نظم اقتصادي و پيامد انتخاب، ترجيحات و اعتقادات مردمي است.
هماهنگ کردن مطلوبيت اندک نظريه اقتصادي با تشخيص من از بيماري آن وظيفه اي است که براي آن راه حلهاي زيادي وجود دارد. نخستين چيزي که بايد مورد توجه قرار گيرد اين است که اگر چه قوانين عرضه و تقاضا و ديگر گزارهاي عمومي سطح بازار، از ادعاهايي درباره عوامل قصدي تعيين کننده اقدام هايي فردي استنتاج مي شود، منطقا از اين ادعاها جداست و بهتر از آن مي توان نشان داد از فرضياتي تبعيت مي کنند که انکار مستقيم اين ادعاهاي عمومي درباره اقدام عقلاني است.
از اين فرض که افراد به طريقي کاملا عادتي رفتار کرده، همواره همان سبد کالا يا سبدي کاملا مشابه با آن کالاهاي موجود را صرفنظر از قيمت آن خريداري مي کنند، تقاضاي با شيب نزولي نتيجه مي شود، به همان نحو که از فرض اين که خريداري آنها تماما بدون فکر و تصادفي است نتيجه مي گردد. در مورد انتخاب کار آفرين نيز همين را مي توان گفت.
بنابراين اگر رويکرد حدي قصدي را به رفتار انساني در پيش گيريم، منطقا يا حتي بطور نظري ما را مجبور نمي کند از اين «قوانين »، بکشيم. از طرف ديگر نمي توانيم کاربرد آنها را به فراتر از کيفي ترين يا عامترين سطوح بکشانيم يا مقدار پارامترهاي آنها نظير کشش را کمي کنيم يا پيش بيني يا درک خود در بکارگيري اين اصول را بهبود بخشيم.
حال اين واقعيت که مي توانيم گزاره هاي عمومي غلط يا پوچ را تا حدي معين، به سودمندي بکار بريم، در فلسفه علم چيز اسرارآميزي نيست.
روشن ترين مثال از اين گزاره هاي عمومي غلط يا پوچ که با قيد و شرطهاي مفيد هستند، هندسه اقليدسي (13) است. به مدت دو هزار سال اين نظام اصل موضوعي را «علم فضا» مي دانستند. سر بزرگي که آن را فرا گرفته بود اين بود که چگونه مي توانيم دانشي پيشيني از ماهيت جهان، که دانش فضا، هندسه اقليدسي، به ما ارائه مي دهد داشته باشيم. از زمان پوانکاره و انيشتاين اين مساله تا حد زيادي حل شده است. قبل از قرن بيستم، هندسه اقليدسي بطور دو پهلو هم يک نظام اصول موضوعه محض درباره اشياء مجرد بشمار مي رفت که تعاريف ضمني از واژه هاي خود داشت (و بنابراين بطور پيشيني درست بشمار مي رفت) و هم يک مجموعه ادعاها درباره روابط فضايي واقعي بيان اشياء واقعي در جهان قلمداد مي شد. دو پهلوئي اين تفسيرها تا حدودي مساله کانت را دال بر اين که چگونه گزاره هاي ترکيبي مي توانند از پيش شناخته شده باشند دامن زد.
هندسه اقليدسي هنگامي که شناخته شود، درخواهيم يافت اگر به عنوان نظريه روابط واقعي فضايي تفسير شود غلط خواهد بود و اگر به عنوان مجموعه اي از حقايق پيشيني تفسير شود که بطور ضمني واژه هايي را که در آن ظاهر مي شود تعريف مي کند، پوچ است. از ديدگاه ما، بهتر از آن، نشان داده شد که به عنوان مجموعه اي از قراردادها، خارج از مقادير معين فاصله و جرم در فضا، بي فايده و بدون کاربرد است. از قبل نمي توانيم بگوئيم چرا هيچ کس به اين حقايق درباره هندسه توجه نکرد و چرا قبل از 1919 براي پاسخگويي به سؤالات تجربي جغرافي، مهندسي مکانيک و اخترشناسي کاملا رضايت بخش تصور مي شد. البته دليل اين است که براي اين سؤالها نه به ابزار اندازه گيري دقيق که نارسائيهاي هندسه اقليدسي را آشکار سازد احتياج داشتيم نه آنها را در اختيار داشتيم.
وقتي به افزايش دقت اندازه گيري به فراسوي حد معمول نياز پيدا کرديم (مثلا در کيهان شناسي) بايد از هندسه اقليدسي به نفع يکي از دو هندسه نااقليدسي دست برداريم. يک راه تشريح سرنوشت قرن 20 هندسه اقليدسي اين است که بگوئيم واژه هاي مربوط به نوع هاي طبيعي اشاره ندارند: طبيعت از پيش بينيهاي هندسه اقليدسي کاربردي فاصله مي گيرد زيرا مثالها، مصداقها و موارد واژه هاي مربوط به نوع آن نظريه را در بر ندارد. مثلثهاي اقليدسي وجود ندارد. اين چيزي است که تنها پس از ابداع نظريه ديگر، يعني نظريه عمومي نسبيت (که نه تنها اين واقعيت را آشکار مي سازد بلکه ميزان موفقيت هندسه اقليدسي را هنگامي که براي ناحيه کوچکي از فضا بکار مي برد نشان مي دهد) آشکار خواهد شد.
البته نظريه اقتصادي چيزي نظير موفقيت هندسه اقليدسي بدست نياورده است. اما کاربرد آشکار برخي از ادعاهايش را بايد با توسل به همان عواملي توضيح داد که بيان مي کند چرا قضيه فيثاغورث را با فقدان مثلثهاي اقليدسي و خطوط مستقيم اقليدسي، مي توانيم بکار ببريم. مي توانيم قوانين عرضه و تقاضا را هر چند موجودات انساني کارگزاران عقلايي اقتصادي نيستند، بکار بريم.
به عبارت ديگر مي توانيم اين قوانين را بکار بريم، حتي اگر افراد، انتخابي را که نشان دهنده نظم تجربي حاکم بر انتظارات و مقاصدشان است، به عمل نياورند. زيرا واژگان مربوط به نوع نظريه اقتصادي، نسبت به نوع هاي حقيقي که در آن رفتار انساني بدرستي طبقه بندي شده است متفاوت است. اين تفاوت نيز بزرگتر از تفاوت ميان واژگان مربوطه به نوع هندسه کاربردي و واژگان مربوط به فيزيک است. مثلثهاي اقليدسي وجود ندارد اما مي توانيم ميزان انحراف هر مثلث فيزيکي و ادعاهاي اقليدسي درباره آن را حساب کنيم. زيرا يک نظريه فيزيکي براي تصحيح اينها وجود دارد، يعني همان نظريه اي که نشان داد هندسه اقليدسي از لحاظ واقعي غلط است.
ما نمي توانيم چنين بهبودهايي در کاربرد قوانين عرضه و تقاضا بوجود آوريم; نمي توانيم چيزي بهتر از کاربرد عام و ماسبق آنها انجام دهيم، نمي توانيم پارامترهاي آنها يا استثنائات آنها را مشخص کنيم زيرا نظام اصول موضوعه اي که با آن اينها را مي سازيم از واقعيات فاصله زيادي مي گيرند. علاوه بر اين، هيچ نظريه مکمل آنها را در دست نداريم که ما را قادر سازد اين انحراف را اندازه بگيريم و آنها را به درستي تصحيح کنيم. اين تفاوتي نوعي ميان هندسه اقليدسي و نظريه اقتصادي است.
تفاوت کاربرد آنها تنها مربوط به درجه است و محمول هاي هيچ کدام انواع طبيعي را مشخص نمي سازد اما آنها از لحاظ نوع، با هم متفاوت اند زيرا براي هندسه اقليدسي يک نظريه، يعني فيزيک، وجود دارد که ما را قادر مي سازد کاربرد پيامدهايش را تصحيح کرده و بهبود بخشيم. چنين نظريه اي که ما را قادر مي سازد کاربرد نظريه اقتصاد را بهبود بخشيم وجود ندارد.
چنين نظريه اي البته از لحاظ منطقي ممکن است. اين را گونه اي از روان شناسي شناختي (14) مي گويد که پل رابطي از متغيرهاي اقتصادي نظير ترجيحات و انتظارات و وضعيتهاي روان شناسي مستقل قابل شناسايي بوجود مي آيد. چنين نظريه اي ممکن است ما را قادر سازد واقعا انتخابهاي اقتصادي فردي را پيش بيني کرده و پيش بينيهاي اقتصاد خردي آنها را هنگامي که به اشتباه مي روند تصحيح کنيم.
اين نظريه يا ما را قادر مي سازد اقتصاد خود را به فراسوي سطحي که در آن به مدت يکصد سال قرار داشته است بهبود بخشيم يا نشان خواهد داد عوامل تعيين کننده رفتار انساني چنان نسبت به فرضيات نظريه نامانوسند که بهتر است بطور کامل اقتصاد خرد را کنار بگذاريم.
به عبارت ديگر، چنين نظريه اي نشان خواهد داد يا نظريه اقتصادي شبيه هندسه اقليدسي است يا نظير نظريه فلوژيستون است يا شايد چيزي ما بين آن دو است. اما واقعيت اين است که چنين نظريه اي نه در شرف وقوع است و نه در افق دور اثري از آن ديده مي شود. بدتر از اين، حتي اگر موجود نيز بود، بعيد بود واقعا اقتصاددانان را از برنامه پژوهشي قصدي و حدي خود منحرف کند. و دليل نيز اين نيست که اقتصاددانان از بابت سطح موفقيت نظريه خود خشنوداند، سطحي که بيشتر به سطح موفقيت نظريه فلوژيستون مربوط است تا هندسه اقليدسي، بلکه دليل اين است که آنها واقعا به مساله کاربرد تجربي اصلا علاقه اي ندارند. در غير اين صورت برخي از رويکردهاي غيرقصدي يا غير تجربي به رفتار اقتصادي که اکنون موجود است از مدتها قبل، علاقه بيشتر اقتصاددانان را بخود جلب مي کرد. (15)
تبيين من از شکستهاي اقتصاد، اعتباري بيش از چندين بديل به اقتصاددانان مي بخشد. براي مثال، اين تبيين بسادگي نظريه اقتصادي را عقلاني ساختن ايدئولوژيک سرمايه داري بورژوازي نمي داند; و نبوغ عظيمي که وقف توسعه اين نظريه شده است را قدر مي شناسد. اين تبيين روش هاي اقتصاد را با ابهام و آشفتگي و نگاه نمي کند. اين تبيين، شکست نظريه را در انگاره تجربي درباره عوامل تعيين کننده رفتار انساني مجسم مي سازد که اقتصاددانان نيز در اين کار با ما شريک اند. اما اين انگاره غلط است و بنابراين اقتصاد بر اعتقاد کاملا مشروط و در عين حال، محوري و اشتباه استوار است. درست شبيه اين اعتقاد که هندسه اقليدسي دانش فضاست که بر اعتقاد کاملا مشروط و به همان ميزان محوري اشتباه (يعني اين که مسير نور خطوط مستقيم اقليدسي است) استوار است. اما همان طور که گفتيم، تاريخ نظريه اقتصادي نشان مي دهد از اقتصاددانان نمي توان انتظار داشت به يک برنامه پژوهشي قصدي و حدي، صرفنظر از نارسائي هاي تجربي آن، تعهد داشته باشند. مساله فوق اين سؤال را بوجود مي آورد که به موازات دفاعيه [مؤلف] پيش مي رود: اگر اقتصاد به روشي که يک علم رفتار مي کند عمل نمي کند، چه نوع فعاليتي بشمار مي رود؟ اگر اقتصاددانان در حقيقت يک نظريه مشروط تجربي را که متعاقبا درک تبييني و پيش بيني ما را از رفتار اقتصادي بهبود بخشند، پرورش نداده اند، اين پيشرفت قابل توجه فکري چه هدفي در سردارد؟ توازي اي را که من با هندسه اقليدسي نشان دادم به پاسخ اين سؤال کمک مي کند.
هندسه اقليدسي زماني علم فضا گفته مي شد، اما علم گفتن واقعا آن را به يک علم تبديل نمي کرد و ما به اينجا رسيده ايم که پيشرفتهاي مربوط به اصول موضوعه و گسترش در هندسه را رويدادي در علم نمي دانيم بلکه در رياضيات مي دانيم. اقتصاد را اغلب علم توزيع منابع کمياب گفته اند، اما آن را علم گفتن، سبب نمي شود واقعا يک علم شود. از سال 1800 به بعد پيشرفتهاي اين دو رشته علمي، شامل بهبود و پيشرفت استحکام در استنتاج و قياس، صرفه جوئي، تقريب بهتر و اثبات نتايج عمومي تر، بدون بذل توجه به مفيد بودن نتايج، مي شود.
در هندسه، اصل پنجم، اصل توازي، بيش از پيش مورد توجه واقع شد، که دليل آن ترديد در مورد آن اصل نبود، بلکه دليل اين بود که به نظر مي رسيد بيش از ديگر اصول زائد باشد. بحران هندسه در قرن نوزدهم با کشف اين که انکار اصل توازي، نظام اصول موضوعه منطقي ناسازگاري ايجاد نخواهد کرد دامن زده شد.
بنابراين مساله شان شناختي هندسه حادتر شد. بعد از افلاطون، برخي، اعتقاد داشتند هندسه مجموعه معين شهودي از تعميمهاي تجريدي است. برخي به تبعيت از ميل اعتقاد داشتند مجموعه اي از تعميمهاي تجربي است. ديگران، به تبعيت از کانت آن را مجموعه اي از حقايق ترکيبي پيشيني مي دانستند. با تميزدادن ميان هندسه به عنوان يک نظام اصول موضوعه محض، مرکب از حقايق تحليلي درباره اشياء مجرد، با يا بدون مصداقهاي واقعي فيزيکي; و هندسه به عنوان نظريه کاربردي در مورد مسير شعاعهاي نور، (که نشان داده شد به دلايل ذکر شده در نظريه نسبيت غلط است) مساله حل شد. بعلاوه، مساله هاي مجرد و فاقد نکته هندسه دانان قرن نوزدهم براي توسعه هندسه هاي غير اقليدسي، نقش تجربي مهم و غير منتظره اي در کمک به ما در درک ساختار فضا داشت، زيرا بوضوح ساختار واقعي فضا در کليت خود را شرح مي داد.
البته هندسه محض، هم اقليدسي و هم غير اقليدسي، موضوع پژوهشهاي مستمر رياضي بود و هر دو کاربردهايي پيدا کرده بودند که 80 سال قبل در رؤيا هم متصور نبود.
اکنون تاريخ اقتصاد را در همين دوره با اين موضوع مقايسه کنيد. برخلاف نظريه فيزيکي، يا ساير علوم اجتماعي، اقتصاد نيز همانند هندسه دقيقا مشمول همان فراموشي شد. برخي آن را همراه با «ليونل رابينز»، مجموعه اي افلاطوني از توصيف هاي از لحاظ شهودي آشکار، ايده آل شده، اما در هر حال درست از رفتار انساني مي دانستند. ديگران، به تبعيت از «لووديک فون مايزز»، اصرار داشتند که اقتصاد مجموعه اي کانتي از حقايق ترکيبي پيشيني درباره عقلانيت است.
برخي ديگر، شبيه قراردادگرايان هندسي و به تبعيت از «تي. دبليو. هاچيسون » آن را به عنوان مجموعه اي از اين همان گوئي، به عنوان نظامي محض از تعاريف ضمني، بدون هرگونه ارتباطي با جهان خارجي مي نگريستند. هنوز هم برخي، به تبعيت از ميل، اعتقاد دارند اقتصاد مجموعه اي از ايده آل سازيهاي نظم هاي تقريبي تجربي است. سرانجام، برخي، به تبعيت از «فريدمن »، آن را همانگونه که اثبات گرايان به هندسه مي نگرند، يک حساب تفسير نشده (محاسبه تفسير نشده) مي دانستند.
اغلب اقتصاددانان، نظير اغلب هندسه دانان، بدون اين که اصلا به مساله شان شناختي نظريه اقتصادي فکر کنند، به اثبات قضيه ها و استخراج نتايج پرداختند. براي آنها سؤال واقعا مهم، در مقام مقايسه با علاقه هندسه دانان به اصل توازي، اين بود که آيا قضيه «والراس »که تعادل عمومي تصفيه کننده بازار است، وجود دارد و پايدار و يگانه است از اصول نظريه اقتصاد خرد نتيجه مي شود.
والراس اين نتيجه را در 1874، و به عنوان صوري سازي اعتقاد آدام اسميت درباره اقتصادهاي غير متمرکز ارائه داد اما قادر نبود براي اين قضيه چيزي بيش از يک استدلال شهودي ارائه دهد. تنها در سال 1934 بود که «آبراهام والد»، اثباتي بسيار سخت و پيچيده اما رضايت بخش ارائه داد و از آن زمان به بعد تلاش زيادي وقف ايجاد اثباتهاي باشکوه تر، قدرتمندتر و بکرتر نسبت به اين قضيه شده است. درست همان طور که هندسه دانان قرن نوزدهم پيامدهاي تغيير فرضيات قوي هندسه اقليدسي را کشف مي کردند، اقتصاددانان، انرژي زيادي را معطوف تغيير دادن فرضيات جدا مهم درباره تعداد کارگزاران، انتظارات آنها، بازده به مقياس و تقسيم پذيري، و تعيين اين که آيا يک اقتصاد سازگار - يک تعادل تصفيه کننده بازار- بوجود خواهد آمد که پايدار و يگانه باشد، کردند.
علاقه آنها به اين نتيجه صوري کاملا مستقل، و در حقيقت علي رغم اين واقعيت است که فرضيات آن درباره توليد، توزيع، و اطلاعات، آشکارا غلط است. اثبات تعادل عمومي، پيشرفت عالي اقتصاد رياضي است.
اما همان طور که هندسه به عنوان يک علم در سال 1919 (که مشاهدات، نظريه عمومي نسبيت را تاييد کرد)، با بحران مواجه شد، اقتصاد نيز به همين ترتيب نيز با واقعيت آشکار بحران بزرگ، با بحران رو به رو شد. تا مدتها بعد از سال 1929، اقتصاددانان اين باور را که تعادل عمومي والراس وضعيتي است که بازارها، حداقل در بلند مدت، به آن سمت حرکت مي کنند از دست داده بودند.
واکنش عمده به اين بحران کينزينيسم بود. تا آن جا که اين نظريه حدي بر انکار فرض بنيادي اقتصاد خرد تکيه دارد، که انتظارات کارگزاران اقتصادي عقلايي است، دچار توهم پولي نيستند و اقدامات خود را با محيط فعلي و آتي اقتصادي هماهنگ مي کنند، نظريه کينزي نشان دهنده انقلابي مفهومي نظير انقلاب هندسه غير اقليدسي بود. البته کينز کل پيروزي را به خود اختصاص نداد، حتي هنگامي که به نظر مي رسيد نظريه او توضيح دهد چرا به تعادل عمومي تصفيه کننده بازار هرگز نزديک نمي شويم. يک دليل اين است که بسياري اقتصاددانان همچنان به مسائل صرف صوري نظريه سنتي، و کاملا صرف نظر از بي ربطي آن با درک دنياي واقعي، علاقه نشان مي دادند.
اين اقتصاددانان بطور ضمني اقتصاد خرد را به عنوان يک نظام صرف اصول موضوعه که واژگان و عبارات آن ممکن است در جهان واقعي جلوه اي داشته يا نداشته باشد، درست نظير هندسه اقليدسي (علي رغم اين که عناصر آن واقعا وجود داشته باشند) بسيار مورد توجه قرار دادند، از آن مهمتر براي تاريخ اقتصاد، هرگز نظريه اي که بتواند نظير نقشي را که فيزيک براي هندسه بازي کرد بازي کند، وجود نداشته و ندارد. فيزيک ما را قادر مي سازد ميان هندسه هاي کاربردي بديل انتخاب کنيم و انحرافات از مشاهده واقعي آن هندسه اي را که رد کرده ايم توضيح دهد. چنين نظريه اي که به عنوان يک نظريه کمکي، در انتخاب ميان نظريه کاربردي تعادل نئوکلاسيک و نظريه تعادل کينزي نقشي داشته باشد وجود ندارد.
هنگامي که در دهه 1970 نظريه کينزي، بر مبناي واقعيات تجربي تورم و بيکاري همزمان ويران شد، که همانند واقعيت تعادل تصفيه کننده بازار دهه 1930 رام نشدني بود، نتيجه آن بازگشت مشتاقانه به نظريه سنتي بود. اقتصاددانان بحران بزرگ را فراموش نکرده اند، اما علاقه آنها به آن ظاهرا به اين محدود شده است که نشان دهند، بالاخره، رويکرد والراسي، حداقل از لحاظ منطقي، با آن سازگار است، يعني چيزي که مخالفان اوليه کينز آنها را کسر شان خود نمي دانستند. به اختصار، نظريه و توسعه آن همانند هندسه قبل از انيشتين، از تاثيرات تجربي بدور مانده بود و تمامي اينها شهادت مي دهند که اقتصاد را مي توان به بهترين وجه به عنوان شاخه اي از رياضيات دانست که در محل تقاطع نظامهاي اصول موضوعه محض و کاربردي قرار دارد.
بخش زيادي از اسرارآميزي توسعه واقعي نظريه اقتصاد -روي آوردن به صوري گرايي، انزواي آن از ارزيابي هاي تجربي، علاقه آن به اثبات امکانات کاملا صوري و مجرد، عدم تغيير خصايص آن در دوره اي صدساله، و منازعه درباره شان شناختي آن - را اگر از اين مفهوم که علم اقتصاد هدف يا ادعاي يک علم تجربي از رفتار انساني را دارد دست برداريم، قابل فهم و درک خواهد بود. بجاي اين، بايد آن را شاخه اي از رياضي بدانيم که به بررسي خواص صوري مجموعه اي مفروضات درباره متعدي بودن روابط مجرد مي پردازد: اصول موضوعه اي که به طور ضمني يک مفهوم تکنيکي از عقلانيت را تعريف مي کند، درست همانگونه که هندسه خواص صوري نقاط و خطوط مجرد را بررسي مي کند.
اين واژه مجرد «عقلانيت » ممکن است تفسيرهاي بالقوه بسيار بيشتري از آنچه اقتصاددانان تشخيص مي دهند داشته باشد، اما بر رفتار انساني و پيامدهاي آن اثر کمتري از آنچه ما معقولانه از اقتصاددانان مي خواهيم آشکار سازند خواهد داشت.
در ارائه اين پاسخ، به اين سؤال که اقتصاد واقعا چيست، پيامدهاي عملي مهمي متصور خواهد بود. اگر اقتصاد را به بهترين نحو به عنوان شاخه اي از رياضيات بدانيم که در محل تقاطع هندسه محض و کاربردي قرار دارد، آنگاه نه تنها چندين اسرار شناختي مربوط به اقتصاد حل مي شود، بلکه از آن مهمتر چشم انداز ما از آثار نظريه اقتصادي بايد اساسا تغيير کند. زيرا اگر اين ديدگاه درست باشد نمي توانيم درخواست کنيم اقتصاد راهنمايي قابل اطمينان براي رفتار کارگزاران اقتصادي و عملکرد اقتصاد بطور کلي باشد که براي آن تنظيم سياست عمومي از اقتصاد خواسته مي شود. نبايد اعتماد زيادي به پيش بينيهاي مبتني بر آن داشته باشيم و نه هنگامي که اين پيش بينيها غلط از کار در مي آيند آن را محکوم کنيم. زيرا همانند رابطه اختر فيزيک با هندسه، نمي تواند بيش از هندسه اقليدسي در کاربردهاي اختر فيزيکي، قابل اتکا يا مستحق سرزنش باشد. زيرا بدون اقتصاد حتي توهم اين را هم که ما پيامدهاي بالقوه، درازمدت، يا صرفا ممکن انتخابهايي را که سياستگذران مجبور به اتخاذ آن هستند درک مي کنيم، از دست خواهيم داد.
البته اين اخطار که از دست رفتن توهم ممکن است موجبات پيشرفت را فراهم آورد قطعا سودمند است. از طرف ديگر، اين خلا ممکن است شالوده اي واقعا مفيد براي تصميم گيري درباره اقتصاد و بهبود آن بوجود آورد.
پي نوشت ها:
1) الکساندر روزنبرگ در سال 1946 در سالزبورگ اتريش به دنيا آمد و درجه دکتري اقتصاد خود را از دانشگاه جان هاپکينز اخذ کرد. او در حال حاضر استاد دانشگاه کاليفرنياست. وي نه تنها در فلسفه اقتصاد و فلسفه علوم اجتماعي بلکه در فلسفه زيست شناسي و نظريه عليت نيز مقالات زيادي نوشته است.
2) استاديار گروه اقتصاد دانشگاه مفيد.
3) عضو هيات علمي دانشگاه بوعلي و دانشجوي دوره دکتري اقتصاد.
4) براي اطلاع بيشتر ر.ک: يدالله دادگر، «کنکاشي در علميت اقتصاد»، نشريه معرفت، ش 23.
5) آدرس مقاله حاضر که در يکي از نشريات معتبر به چاپ رسيده اين است:
The Philosophical Forum , Vol 14 , no 3-4 spring _summer 1983 PP296_314
6) اشاره به يکي از مقالات خود در سال 1976 مي کند که دانشگاه پيتزبورگ منتشر ساخته است.
7) برخي از اقتصاددانان پرداختن به مباحث متدلوژي را کار فلاسفه مي دانند و لذا اهميتي براي آن قائل نمي باشند. مؤلف محترم به اين نکته توجه دارد.
8) تئوري اقتصاد خرد در مفاد وسيع پس از تثبيت انديشه نهايي گرايان (مارجيناليستها)، در سال 1870 يعني اواخر قرن 19، صورت بندي شد. والراس، منگر و جونز حرکت اوليه را آغاز کردند و مارشال و هيکس و ديگران به تکامل آن (بيشتر تحت عنوان اقتصاد نئوکلاسيک) پرداختند.
9) تئوري اقتصاد خرد (بويژه تفسير اوليه والراس) از آن چنان ساخت انتزاعي و داشتن فروض بسيار ساده کننده، برخودار است که با بسياري از واقعيت هاي خارجي اقتصاد همساز نبوده است. مؤلف سه نمونه از عدم سازگاري را اشاره نموده است.
10) بر مبناي نظريه انتخاب طبيعي داروين، فرض مي شود که بطور طبيعي و در کوران مبارزات دائمي عناصر مختلف، نسل سازگار و عنصر مقاوم باقي مي ماند و عناصر ضعيف و ناسازگار با محيط نابود مي شوند.
11) در مقايسه علم اقتصاد و علم زيست شناسي، تحولات فني در حوزه علم اخير بسيار شفاف تر و گسترده تر است. کشفيات مربوط به ژنتيک، را مقايسه کنيد با تاثيرات اجراي برنامه تعديل اقتصادي در کشورهاي جهان سوم انتقال خواص يک ژن و تاثيرات مربوطه تقريبا اجماع بيولوژيست ها را به همراه دارد، اما اختلاف نظر در مورد تاثير تئوري تعديل بسيار گسترده است.
12) جان استوارت ميل (1806-1873) صاحب نظر معروف اقتصاد سياسي است و جزو اولين اقتصادداناني است که از فلسفه اقتصاد و متولوژي آن سخن گفته است. هارواريان از اقتصاد دانان معاصر است که نقش اساسي در مدل سازي دارد. که باز هم به نحوي درگير در مباحث متدلوژي يک اقتصاد است.
13) هندسه اقليدسي يک نظام هندسي ارائه شده توسط رياضي دانان يوناني اقليدس (300 سال قبل از ميلاد) مي باشد. اين نظام هندسي مبتني بر تعدادي تعاريف، نقاط، خطوط و امثال آن و چند فرض(مثل کل بزرگتر از جزء است يا خط راست توسط دو نقطه معين مي شود) مي باشد. اصل موضوعي اساسي در هندسه اقليدسي در مورد خطوط موازي است در اين رابطه بيان مي شود که اگر نقطه اي خارج از يک خط مستقيم قرار داشته باشد، تنها يک خط به موازات آن خط مستقيم از آن نقطه قابل رسم است. در هندسه هاي غير اقليدسي از قرن 19 به بعد اين اصل رد شده است. و در نتيجه تحولات زيادي در نظام هندسي بوجود آمده است.
14) روانشناسي شناختي، يکي از نگرش هايي است که در علم روش شناسي براي مطالعه انسان بکار مي رود. اين رشته تلاش مي کند فرايندهاي دروني انسان را بررسي کند. مغز انسان اطلاعات از محرک هاي بيروني دريافت مي کند و آنها را به داده هاي جديدي تبديل مي کند. لذا مغز تنها يک دريافت کننده غير فعال نمي باشد (ديگر نگرش هاي روان شناختي مطالعه انساني شامل، عصب شناسي، رفتار گرايي، انسان گرايي، روان شناختي تحليلي مي باشد.)
15) مؤلف در اين جا به يک سري نگرش هاي جايگزين براي نگرش حدي اقتصاد نئوکلاسيک مي پردازد. نگرش اول مربوط به «هربرت ساييون » و يا «ديچارد سايرت » است که بيشتر به بررسي رفتارهاي واقعي کارگزاران مربوط است. در نگرش «اس - جي - وينتر» از يک الگوي انتخاب طبيعي براي اقتصاد استفاده شده است و سرانجام الگوي «ان - جئورجيسکو -راجن » مدل اقتصادي را بر اساس الگوي ترموديناميک طراحي کرده است.




منابع مقاله:
فصلنامه نامه مفيد، شماره 22، الکساندر روزنبرگ (1) / مترجمان: دکتر يدالله دادگر (2) - نادر مهرگان (3)؛

 

 




رشد اقتصادی چیست و چگونه اندازه گیری میشود؟


رشد اقتصادی چیست و چگونه اندازه گیری میشود؟

 



رشد اقتصادی عبارت از - فرایند چند بعدی تحول دراز مدت که با افزایش ظرفیت تولید اقتصادی و دیگرگونی ساخت های اجتماعی تظاهر پیدا می کند .

رشد اقتصادی هدف نهایی کلیه نظام های اقتصادی است . اولویتی که به این هدف داده می شود پاسخی است دوگانه از یک سو برای مقابله با افزایش نیاز های فردی و جمعی ( ارتقای سطح زندگی ) . از سوی دیگر توانایی مقابله هرچه بهتر با رقابت بین المللی . تحلیل رشد تنها در درازمدت میسر است ، و آن عبارت از حرکت عمقی تمامی اقتصاد ، پس از حذف حرکتهای فصلی یا دوره ای .

تئوری و یا نظریه رشد اقتصادی مسایل ( پروبلم ها ) توازن دینامیکی ، و سوالات اساسی را که به کدام شیوه و چگونه حجم تولیدات حقیقی را افزایش داد و فرصت های مساعد اشتغال کامل را تامین نمود ، مورد مطالعه و بررسی قرار میدهد .
اندازه گیری رشد اقتصادی

رشد معنای دقیقی پیدا نمی کند مگر آنکه بتوان داده های آنرا به طریق کمی اندازه گرفت .
رشد اقتصادی در شکل عام به معنای اندازه کردن و یا برآورد کمی و کیفی نتایج تولیدات و عوامل آن ( مولدیت آن ) می باشد . در بیان خود رشد اقتصادی عبارت از افزایش ظرفیت و محصول حقیقی ملی در ارتقای قدرت ملت ، کشور و منطقه افاده می گردد . شاخصی که معمولآ برای اندازه گیری رشد بکار می رود عبارت از دو شاخصی مرتبط به هم : رشد تولید داخلی حقیقی و رشد تولید ملی سرانه است . وابسته از این شاخص های احصائیوی ، بازتابدهنده رشد اقتصادی ، سرعت و یا نرخ سالانه رشد تولید داخلی ملی ( تولید ناخالص ملی ) به افاده فیصد بیان می گردد . مسله رشد اقتصادی در حال حاضر موقعیت مرکزی را در مباحث متشبثین برجسته ملل مختلف ، مردم و حکومات تشکیل می دهد . به لحاظ اینکه افزایش حجم تولیدات حقیقی بدرجات معین حل پرابلم های را فراهم میسازد که تمام نظام های اقتصادی به آن دست و گریبان می باشد : محدویت منابع ( ذخایر ) در حالتی نامحدویت نیازمندی بشر . با تثبیت مقیاس ذخایر موجود ، رشد اقتصادی همزمان حل مسایلی را فراهم می سازد که با رشد نیازمندی جاری و اجرای سرمایه گزاری ارتباط می گیرد .
تحلیل مفهوم رشد

شاخص های عددی هر چند برای اندازه گیری صحیح رشد ضروری اند ، اما از انها جز دید کمی ، که برای فهم کامل پدیده پیچیده رشد ناکافیست ، نمی توان انتظار دیگری داشت .
هر رشد متضمن دگرگونی ساخت های جامعه است نه فقط در بعد اقتصادی ، بلکه در ابعاد اجتماعی ، سیاسی ، فرهنگی ، و حتا در سطح شعور شهروندان .
هر رشد متضمن هزینه و منافعی است . رشد به اهداف خود نمیرسد مگر اینکه این هزینه و این منافع به منصفانه ترین وجهی میان افراد جامعه توزیع شود .
ایده رشد ارتباط تنگاتنگی با ایده ترقی ( توسعه - تکامل ) دارد . ترقی فقط ارتقای مادی سطح زندگی نیست ، بلکه مستلزم شگوفایی همه اعضای جامعه است .
منحنی های رشد

رشد اقتصادی به شیوه های گوناگون صورت می گیرد . « خطی » ( لینیر ) است وفتی که متغیر ( وریابل ) از سالی به سال دیگر با مقدار ثابت افزایش می یابد .

منحنی رشد « نمایی» ( اکسپونینتل ) است وقتی که متغیر با درصد ثابت ( مثل منحنی بهره مرکب ) افزایش می یابد . منحنی رشد « لژستیک » است وقتی که در برخی از نقاط منحنی که نقاط عطف ( انفلکشن ) نامیده می شود رشد متوقف شده و به شیوه ای مجانبی ( اسیمتوتیک ) به سطح اشباع میل می کند ، که تا به امروز این سطح اشباع موقتی بوده است و دیر یا زود در اثر نوآوری های فنی ، کشف منابع جدید و غیره سیر تازه ای از رشد آغاز شده است .
انواع رشد اقتصادی

تاریخ اقتصاد ملی دو نوع اساس رشد را می شناسد که عبارتند از : ساده ( اکستینسیو ) و مثمر و شدید ( انتینسیو ) می باشد .

در نوع ساده ، رشد اقتصادی در نتیجه استفاده تعداد زیاد عوامل تولید ( زمین ، سرمایه ، نیروی کار ) در حالت حفظ پایه فنی قبلی اش حاصل می شود . در این نوع رشد اقتصادی ، افزایش محصولات از حساب رشد کمی شمار کارگران و مهارت انها و افزایش ظرفیت کارخانه یا موسسه تآمین می گردد.و در نتیجه تولید محصولات به حساب فی کارگر کمافی السابق باقی می ماند .

نوع انتیسیو و یا شدید رشد اقتصادی با افزایش میزان محصولات مشخص می شود که با استفاده گسترده از عوامل تولیدی خیلی پیشرفته و موثر و باکیفیت حاصل می گردد . رشد مقیاس تولیدی قاعدتآ از حساب بکارگیری تخنیک خیلی تکامل یافته ، تکنولوژی پیشرفته ، دستآوردهای علمی ، صرفه کننده ذخایر و مواد خام و مهارت بلند پرسنل تآمین می گردد . و به وسیله همین عوامل ارتقای کیفیت کالا ، رشد بازدهی کار و صرفه جویی منابع تآمین می شود . تحت عنوان رشد اقتصادی انتینسیو ، آن ترقی فهمیده می شود که در آن قسمت قابل ملاحظه و یا بزرگ محصولات از طریق استفاده موثر عوامل تولیدی تآمین شود .
مراحل رشد

نظر به درازمدت بودن ، فرایند رشد ، تحلیل های گوناگونی برای مشخص کردن مراحل آن صورت گرفته است . با وجود مشکلاتی که بر سر راه کشف قوانین این تحول وجود دارد ، در وضعیت کنونی تحقیقات انجام شده می توان سه مرحله عمده را تمیز داد :

مرحله آمادگی ( پریپرتشن ) که در طی آن به طرز کند و تدریجی پاره ای دگرگونی های ساختی پدید می آید که به جامعه امکان میدهد با آمادگی بهتر تجربه رشد را تحمل کند ؛ مرحله خیز ( تک اف پریود ) که مرحله نسبتآ سریع ( 30 - 40 سال ) است ، در طی آن به کمک سرمایه گذاری های پرشتاب ، اقتصاد از مرحله توسعه می گذرد .

مرحله رشد پیگیر ( سوستنیت ان کومولاتیو گرات ) در طول آن برغم نوسانات کمابیش شدید ، اقتصاد تاب آورده و با نرخ رشدی البته ضعیف تر از مرحله قبلی و با حجم فعالیت های دائمآ فزاینده در مسیر رشد گام بر می دارد .
عوامل رشد اقتصادی

رشد اقتصادی را می توان به کمک سیستم شاخص های باهم مرتبط ، افاده دهنده تغیرات نتایج تولید و عوامل آن ارزیابی کرد . در شرایط اقتصاد بازار غرض تولید کالا و انجام خدمات طوریکه روشن است ، سه عامل تولید ضروری است : کار ، سرمایه ، زمین ( منابع طبیعی ). مطابق به آن مجموع محصولات تابعی است از مصارف کار ، سرمایه و ذخایر طبیعی .

Y = F ( L , K , N )

در این فرمول حرف Y مجموع محصولات ، L کار ، K سرمایه و Ν منابع طبیعی میباشد .
غرض مشخص نمودن رشد اقتصادی شماری از شاخص ها بکار برده می شود که بوسیله آن کاربرد مؤثر و با نتایج عوامل تولید اندازه گیری می شود .

نخستین شاخص مهم رشد تولید بازدهی کار ( مولدیت کار ) L / Y یعنی نسبت مجموع محصولات تولید شده بر مصرف نیروی کار زنده که در پروسه تولید کالا ها و خدمات بکار رفته است . و شاخص معکوس آن L ⁄ Y ، نسبت کار بر محصولات یعنی کار بر بودن و یا کار طلب بودن محصولات می باشد .

دومین شاخص مهم عبارت از بازدهی یا مولدیت سرمایه K / Y یعنی نسبت محصول بر سرمایه و نسبت معکوس ان K ⁄ Y سرمایه بری و یا سرمایه طلبی محصولات نامیده می شود .

سومین شاخص مهم عبارت از مولدیت یا بازدهی منابع طبیعی Ν ⁄ Y یعنی نسبت محصولات بر منابع طبیعی بوده که نسبت معکوس آن Y / Ν ذخایر طبیعی بر و یا طلب را افاده می دهد .

بررسی و تحلیل شاخص های ذکر شده مولدیت فاکتور های مربوطه تولیدی را بازتاب می دهد .
غیر از بیان روابط میان تولید محصولات و فاکتور های جداگانه ، رابط میان خود عوامل یا فاکتور تولیدی غرض روشن شدن رابطه بین شان بکار برده می شود . این نوع شاخص ها قبل از همه عبارت از نسبت بین مصارف سرمایه بر مصارف نیروی کار یعنی تجهیز کار با سرمایه می باشد .

برای تحلیل رشد اقتصادی شاخص مولدیت نهایی دارای اهمیت فراوان بوده که بوسیله ان اندازه افزایش تولید محصولات وابسته از افزایش هر یک عامل جداگانه در حالت عدم تغیر عوامل تولیدی دیگر معین می گردد .

نخست ، نسبت محصول اضافی بر کار اضافی LΔ ⁄ ΔΥ این و یا آن مولدیت نهایی کار . دوم ، نسبت محصول اضافی بر سرمایه اضافی kΔ ⁄ ΔΥ این و یا آن مولدیت نهایی سرمایه . سوم ، نسبت محصول اضافی بر استفاده اضافی منابع طبیعی -ΔΝ ⁄ ΔΥ ، مولدیت نهایی این و یا آن منابع طبیعی .

شاخص مولدیت نهایی ( کار ، سرمایه و منابع طبیعی ) منعکس کننده سهم معین هر یک از عوامل تولید در تولید حجم عمومی محصولات می باشد .

Ν × ΔΝ / ΔΥ + k × kΔ / ΔΥ + L × LΔ / ΔΥ = Υ

به این ترتیب ، حجم عمومی تولید دربرگیرنده حاصل جمع افزایش استفاده هر یک عوامل تولید در افزایش حجم عمومی محصولات تولید شده است .
یکی از ابزار مهم تحلیل رشد اقتصادی ، تابع تولیدی ( پرودکشن فکشن ) است که در سطح کوچک ( میکرو ) برای تحلیل و بررسی انتخاب این و یا آن مولدیت بکار می رود . و در این جا ما آنرا برای تحلیل میکروایکونومی استفاده می نماییم . یادآور می شویم که تابع تولید افاده کننده وابستگی میان تولید اعظمی محصولات و مصارفیست لازمی برای تولید آن ، و نیز وابستگی بین خود مصارف می باشد . فرمول ( 1 ) که در بالا یاد کردیم در حقیقت همان تابع تولید است که در آن حرف Υ به مفهوم عاید ملی IΝ و یا تولید ملی PΝG کشور مورد نظر و Ν ، k ، L ذخایر موجود کاری ، سرمایه و منابع طبیعی در مقیاس اقتصاد ملی می باشد .

در کشور های دارای اقتصاد بازار ، صرف نظر از بی توازنی مرحله دور ، رشد اقتصادی طی مدت 1870 - 1990 با افزایش تولید ناخالص داخلی و افزایش تولید ناخالص داخلی سرانه جمعیت مشخص می شد . مثال در جاپان تولید ناخالص داخلی حقیقی در سال 1989 زیاده از 60 مرتبه نسبت به سال 1870 و به همین ترتیب در کانادا 61 مرتبه و در امریکا زیاده از 50 مرتبه و در انگلستان زیاده از 45 مرتبه و در فرانسه زیاده از 48 مرتبه و در ایتالیا 52 مرتبه و در جرمنی تقریبآ 40 مرتبه بوده است .

این امر به مفهوم آنست که حجم حقیقی تولیدات در این کشورها طی مدت متذکره 40 - 61 مرتبه افزایش داشته است  موجودیت عدم تناسب نرخ رشد سالانه تولید ناخالص ملی و نرخ رشد تولید ناخالص ملی سرانه وابسته است از افزایش مصارف دولتی در بخش های اردو ، پلیس ، امنیت ملی ، تدابیر حفظ محیط زیست و غیره مقاصد ، بوده و سهم تولید ناخالص ملی که به استفاده باید رود کاهش یافته است . و این امر بیانگر آنست که رشد استفاده سرانه جمعیت کشور های نامبرده به افاده درصد از رشد تولید ناخالص ملی در این مدت عقب افتاده است .

باید علاوه نمود که مزید بر عوامل نامبرده شده ، در تئوری اقتصادی تثبیت عوامل طرفدار تقاضای مجموعی و عوامل طرفدار عرضه مجموعی نیز معمول است . که به عوامل عرضه مجموعی ارتباط دارد : الف - کمیت و کیفیت منابع طبیعی ؛ ب - کمیت و کیفیت ذخایر کاری ؛ پ - حجم سرمایه اساسی ؛ ت - سطح پیشرفت علمی و فنی .

عوامل تقاضای مجموعی : در برگیرنده تمامی اجزای تقاضای مجموعی ( نیازمندی شخصی ، دولتی ، سرمایه گذاری ، ذخیره « پس انداز » وسیله ای تجارت خارجی و همچنان به عوامل تقاضای مجموعی تقسیمات موثر منابع نیز ارتباط دارد .
سیاست رشد

عوامل عمده رشد به مفهوم کلی تر عبارتند از جمعیت ، سرمایه گذاری ، نوآوری و توسعه مبادلات .

برقراری تعادلی مطلوب میان این عوامل و شرایط به کار گیری و به راه اندازی انها از حیطه ابتکار عمل کارگذاران اقتصادی به تنهایی خارج است و موضوع سیاستی متمرکز و در شمول صلاحیت دولتهاست که در چارچوب پیش بینی میان مدت ، که ابزار اصلی آن برای برخی از کشور ها « برنامه » است به اجرا در می آید . انتخاب نرخ رشد یکی از انتخاب های اساسی هر برنامه گذاری است . با این انتخاب و اثراتی که بر روی موازنه های اقتصادی و پولی دارد ، سیاست رشد بر پایه برنامه گذاری تنظیم می شود .

منبع:وفاق