اقتصاد به عنوان يک علم کامل و تحققي
وحدت بخشيدن به روش شناسي شاخه هاي مختلف علوم و داخل کردن علوم اجتماعي و انساني در زمره علوم تجربي و طبيعي از آرمانهاي ديرين متفکران تجربه گرا مي باشد. تجربه گرايي (EMPRICISM) تقريباً همزمان با عقل گرايي سنتي از دوره نوزايي علوم (رنسانس) در اروپا روبه رشد بوده و هميشه بر روش شناسي استقرايي تاکيد داشته است. در قرن نوزدهم ارنست ماخ فيزيکدان اتريشي بنيانگذار تجربه گرايي مطلق بشمار مي رفته و در قرن بيستم برتراند راسل ، فيلسوف شهير انگليسي و بريجمن فيزيکدان معروف آمريکايي از سخنگويان عمده تجربه گرايي علمي محسوب مي شوند.
از نظر روش شناسي علمي تجريه گرايي رکن اصلي تحقق گرايي ( پوزتيويسم) مي باشد که در
تقدم مشاهده و تجربه علمي برنظريه پردازي کلي (قياس منطقي) تاکيد مي کند و علم را به مجموعه قضايا و نظريات تجربه کردني و فاقد ابعاد ارزشي تعريف مي نمايد.
نگرش تحقق گرايانه در نظريات اقتصادي ، بطور جدي توسط مکتب تاريخي آلمان که خواهان استفاده از روش استقراء به جاي روش قياسي مکتب کلاسيک بود، ارائه مي شود. در اواخر قرن نوزدهم تمايز ميان اقتصاد تحققي و اقتصاد دستوري در مباحث علمي اقتصاد بطور جدي مطرح مي شود. اگر چه اين تمايز به ظاهر فقط تمايز ميان دو شاخه از يک علم قلمداد مي شود، ولي در عمل اقتصاد دانان نئوکلاسيک اقتصاد دستوري را محاط و محدود در تعصبات ارزشي و اخلاقي دانسته و " غير علمي" به حساب مي آورند. در حالي که اقتصاد تحققي ( مثبته) به معني اقتصاد علمي (قابل مشاهده و آزمون) معرفي مي شود. در تحليهاي اقتصاددانان مشهوري مثل شومپيتر، نويل کينز، ساموئلسن، فريدمن، دبرو، کوپ مانز و ديگران ، آزمون پذيري قضاياي اقتصادي به عنوان معيار علمي بودن قضاياي اقتصاد تحققي تعريف مي شود، و اقتصاد دستوري به مفاهيم غير قابل مشاهده و آزمون محدود مي گردد.
ساموئلسن نظر علمي را ”توصيفي از يک تجزيه عيني به صورت يک تصوير ساده شده کلي" تعريف مي کند و معتقد است نظرياتي که به صورت عيني و مشهود قابل بيان باشند بر تئوريهايي که اين قابليت را نداشته باشند برتري دارند. (SAMUELSON -1952) در قرن بيستم يکي از شايع ترين فرضيه هايي که دوباره ماهيت قضاياي علمي در ميان معرفت شناسان علم رواج پيدا مي کند، نظريه ابزاري بودن قضاياي علمي است. يعني ، اين تفسير که قضاياي علمي وسايل و ابزارهايي بيش نيستند که مي توانند پژوهشگران را به هدفهاي خود راهنمايي کنند (TOULMIN -1953)
تعريف اقتصاد به عنوان يک علم تحقيقي و تجربه کردني مورد استقبال " ابزارگرايان"
واقع مي شود و سنجش و داوري درباره نظريات علمي اقتصاد فقط به مفيد بودن آن نظريات در حصول به هدفهاي علمي اقتصاددانان محدود گرديده، و درستي و يا نادرستي نظريه علمي مورد تاکيد قرار نمي گيرد.
فريدمن هدف نهايي از علم را ايجاد و ارائه نظريات يا فرضيه هايي مي داند که در عمل قابل آزمون بوده و پيش بيني هاي معنا داري درباره مشاهدات عيني بدست بدهد. با اين تعريف نظريات علمي به عنوان يک رشته ابزارهاي تشريحي فاقد هرگونه محتواي مستقلي در نظر گرفته شده و به عنوان مجموعه اي از فرضيات ذهني، صرفاً از نظر قدرت پيش بيني پديده ها مورد قضاوت و ارزيابي واقع مي شوند.(FRIEDMAN-1953).
اکثر اقتصاددانان معاصر به نوعي متمايل به ابزارگرايي بوده و فکر مي کنند که اگر يک تئوري علمي بتواند پيش بيني هاي صحيحي بدست دهد, به خودي خود حائز ارزش و اهميت است. حتي اگر اين نظريه يک قانون علمي قطعي و جهان روا نبوده و فرضيه اي بيش نباشد. البته در تمايل علمي به ابزارگرايي, اقتصاددانان تنها نيستند, پيش از آنان دانشمندان علوم طبيعي و تجربي نيز در اين دام افتاده و اصولاً قوانين فيزيکي را ابزاري براي طبقه بندي و خلاصه کردن نتايج تجربيات علمي مي دانند که گاهي به کمک فنون رياضي در قالب يک رشته توابع جبري بيان گرديده اند, به اين ترتيب دانشمندان معاصر قوانين علمي را مفاهيم اختراعي مي دانند که با مشاهدات عيني فقط ارتباط ابزاري و کاربردي دارند و لزوماً مفاهيم اکتشافي نيستند که با مشاهدات واقعي تناظر بنيادي و قطعي داشته باشند؛ و چنين به نظر مي رسد که در اين زمينه علم اقتصاد تفاوت چنداني با علوم تجربي ندارد (NAZEMAN-1994). لذا روش اقتصاددانان ابزارگرا در عدم رعايت اصول معرفت شناسي درارائه نظريات علمي قطعي و جهان روا همانندروش دانشمندان علوم طبيعي بوده و به سادگي قابل انتقاد نيست. زيرا به نظر آنان رعايت چنان اصولي ضرورت نداشته و در مفيد بودن نظريات نقشي ندارد (BOLAND-1990). اگر چنين استدلالي پذيرفته شود الگوهاي کلان کينزي-نئوکلاسيک به عنوان ابزارهايي براي تحليل و پيش بيني پديده ها, درست مانند نظريات مقداري پول و يا نظريه انتظارات عقلايي قابل انتقاد بوده و فقط ارزش عملي و مفيد بودن هر يک از اين نظريات است که با توجه به نتايج حاصل از کاربرد آنها مي تواند مورد ارزيابي واقع شود. در حالي که روش شناسان علوم در اين مورد اصلاً منطق استقرايي محض را کافي ندانسته, ارزش و اعتبار نظريات علمي را مستلزم آزمون هر نظريه از لحاظ همسازگاري نص کلامي آن با قالبهاي کلاسيک منطقي از يکسو و مقايسه تئوريها از نظر توانايي توضيح پديده ها و دقت و جامعيت آنها از سوي ديگر مي دانند (POPPER-1965). در عمل نيمه دوم قرن معاصر از يک طرف شاهد بکارگيري روزافزون فنون آماررياضي و روشهاي اقتصاد سنجي درمطالعات کاربردي بوده و از طرف ديگر در اين زمان روشهاي تحليلي رياضيات پيشرفته تا حدود زيادي در نظريه پردازي اقتصادي مرسوم مي شود؛ حتي در اين زمينه قدري زياده روي هم مي شود. بطوري که بعضي از تحليل گران معاصر نسبت به رواج نوعي فريبندگي در ابزارهاي اقتصاد رياضي اعتراف نموده و يادآور مي شوند که گاهي ممکن است محتواي اقتصادي تئوريها فداي تجمل گرايي رياضي شود (DEBREU-1987).
? نتيجه گيري و آينده نگري
دنياي معاصر شاهد رواج طيف نسبتاً وسيعي از افکار اقتصادي است که تا حدودي بازتاب محتواي فلسفي و سياسي نظريات اقتصادي پيشينيان مي باشد. از يک طرف نئوکلايسک هاي محافظه کار و کلاسيک هاي جديد سعي دارند از علم اقتصاد به عنوان يک دانش تحققي مستقل دفاع نموده و افکار کينز و مداخله گرايان و اصلاح طلبان اقتصادي را فاقد ارزش علمي معرفي نمايند. از طرف ديگر طرفداران کينز در انگلستان و عالمان اقتصاد سياسي و نهاد گرايان جديد در آمريکا، اقتصاد نئوکلاسيک را خواه از لحاظ روش شناسي و خواه از لحاظ محتواي سياسي آن به ياد انتقاد مي گيرند . خانم رابينسون و گروهي از اقتصاد دانان کمبريج در انگلستان سعي در احياي انتقادات ار نظريات کلاسيک به شيوه عالمان اقتصاد سياسي قرن نوزدهم داشته و طرفداران زيادي در محافل روشنفکري اروپا و امريکا و بخصوص کشورهاي جهان سوم پيدا مي کنند. در عمل اگر چه هميشه مداخلات مداوم و سازمان يافته دولتها در اقتصاد تاحدودي خارج از محدوده نظري علم اقتصاد محض قرار مي گيرد ولي بتدريج انواع مختلفي از مکاتب فکري و سنتهاي سياستگذاري اقتصادي رواج پيدا مي کند.
بکارگيري آمارهاي اقتصادي مربوط به حسابهاي ملي در طراحي الگوهاي اقتصاد سنجي کلان مي شود و سنتهاي مختلفي از سياستگذاري و برنامه ريزي اقتصادي در اغلب کشورهاي پيشرفته اروپايي و همچنين در بعضي از کشورهاي جهان سوم رايج مي شود. اين مدلهاي کلان با بکارگيري استخوان بندي نظريه ترکيبي ( کينز – نئوکلاسيک ) پيش بيني و سياستگذاري اقتصادي را براي دولتها و بانکهاي مرکزي امکان پذير مي سازد. دانشگاهها و مؤسسات تحقيقاتي نيز به اين گونه الگوهاي کاربردي علاقه مند گرديده و با بهره گيري از اين ابزارهاي تخصصي به مطالعه و بررسي سيستم اقتصادي و آزمون نظريات علمي مي پردازند.
از طرف ديگر تجقيقات نظري اقتصاددانان محافظه کار بيشتر متوجه اقتصاد خرد و اقتصاد پولي بوده و سعي مي شود که بي ارزشي بودن برنامه ريزي و سياستگذاري اقتصادي به ثبوت برسد و از طريق ارائه يک رشته نظريات قياسي منطقي براي اقتصاد کلان به ثبوت برسد و از طريق ارائه يک رشته نظريات قياسي منطقي براي اقتصاد کلان که ريشه در اصول عقلائي اقتصاد خرد داشته باشد، خنثي شدن و بي ثمري ماندن سياستگذاري اقتصادي کلان در اثر عکس العملهاي عقلايي افراد و بنگاههاي انتفاعي به روشني نشان داده شود. دستاوردهاي اين گونه تحقيقات به صورت نظريات جديد مقداري پول در کارهاي علمي فريدمن و شاگردان او در مدرسه شيکاگو و همينطر نظريات کلاسيک هاي جديد در زمينه تئوري سرمايه و تئوري انتظارات عقلاني ظاهر گرديده و در سالهاي اخير با استقبال محافل علمي مواجه مي شود و در عمل نيز نوعي بازگشت به اقتصاد آزاد، از طريق اعمال يک رشته سياستهاي اقتصادي ، که شامل مقررات زدايي، خصوصي سازي و حذف حمايت ها و محدوديت هاست، در اغلب کشورهاي صنعتي و بعضي از کشورهاي جهان سوم رواج پيدا مي کند.
صرفنظر از آثار و عواقب هر يک از سياستهاي اقتصادي و بدون توجه به محتواي سياسي و ارزشي نظريات اقتصادي مختلف, به نظر مي رسد که از لحاظ روش شناسي علمي, نظريه پردازان معاصر برخلاف آنچه که خود ادعا مي کنند, تا حدود زيادي تشابه روش داشته و هر کدام به نوعي "اقتصاددان ابزارگرا" بشمار مي روند.
اکثر اين اقتصاددانان نخست فرضيه هاي نظري خود را به طور کلي در قالبهاي منطق قياسي بيان نموده و سپس سعي مي کنند از طريق مشاهدات و نمونه هاي مستند آماري, نظريات خود را به کمک روش استقراء رياضي به تائيد برسانند. اين روش علي رغم مشکلاتي که از لحاظ تعميم دادن يافته هاي احتمالي و مشروط الگوهاي اقتصاد سنجي به صورت قواعد قطعي و جهانروا دارد, تاحد زيادي يک روش مرسوم و متداول در اغلب رشته هاي علمي بوده و تاهنگاميکه جايگزين بهتري نداشته باشد به عنوان بهترين روش موجود (مفيدترين ابزار) قابل توجيه باقي خواهد ماند.
اما نوعي اختلاف نظر اساسي ميان نظريه پردازان اقتصادي مداخله طلب و نظريه پردازان اقتصادي ليبرال مشهود است که علاوه براختلاف در ديدگاههاي فلسفي و ارزشي آنان, از لحاظ نظري نيز به چگونگي پذيرش قانون بازارهاي ژان باتيست سه از طرف اين دو جناح مربوط مي شود. به نحوي که آزادي خواهان اقتصادي آن را به طور مطلق مي پذيرند ولي مداخله طلبان يا آن را بکلي رد مي کنند و يا بطور ضعيف و نسبي مي پذيرند.
اگرچه در سال هاي اخير اقتصاددانان ليبرال کوشيده اند تا نوعي بي اعتمادي عمومي نسبت به الگوي ائتلافي کينز-نئوکلاسيک ايجاد کنند, ولي از آنجاييکه هنوز الگوي مدوني جايگزين آن نکرده اند, به نظر مي رسد که اين الگوي تحليلي به عنوان تنها دستمايه ابزاري کماکان مورد رجوع اقتصاددانان حرفه اي باقي مانده و در پيش بيني ها و سياستگذاريها کارگشا خواهد بود. درست همانطوري که پذيرش نسبيت عمومي انيشتين واعتبار يافتن نظريات مربوط به فيزيک کوانتوم به يکباره نظريات فيزيکي نيوتن را در تحليل مسايل مکانيکي و مهندسي حذف نکرده و هر کدام از اين سيستمهاي تحليلي نظري در جايگاه ويژه خود مورد استفاده مي باشند. اگرچه مطالعات کيهاني و فيزيک کائنات از يکسو و مطالعات هسته اي و ذرات الکتروني از سوي ديگر پذيراي نظريات فيزيک جديد شده اند, ولي مطالعات مربوط به فيزيک و مکانيک کلاسيک و زمينه هاي کاربردي بسيار وسيع آن در زندگي روزمره هنوز هم بخوبي با اصول نظري فيزيک نيوتن قابل توضيح و پيش بيني بوده, و بحران علمي خاصي به وجود نمي آورند.
اما آنچه باقي مي ماند اين است که سعي کنيم قدري درمحور زمان پيش برويم و نوعي دورنماي کلي (هر چند مبهم و ابتدايي) از سير تحولات احتمالي در نظريات اقتصادي و آثار و نتايج آن را آينده نگري کنيم. در سالهاي اخير انتقاد اقتصاددانان ليبرال نسبت به مباني علمي مدلهاي کلان بطور مشخص و مشهود متوجه نظريه مصرف و به ويژه فرضيه ميل به مصرف و بهم فزاينده مصرف کينزي بوده و قوياً استدلال مي شود که اين نظريه فاقد مباني رفتار عقلايي در يک تحليل اقتصادي خرداست. در عين حال در زمينه سرمايه انساني, اقتصاد خانواده, مسايل رفاه اجتماعي و مانند آن حاکي از نوعي موضع گيري غالب در محافل علمي اقتصاد سنّتي در جهت محدود ساختن جايگاه نظريه مصرف و رفاه در سيستم نظري علم اقتصاد و در مقابل توسعه و تقويت جايگاه نظريه سرمايه است. از لحاظ روش تحليل نيز بکارگيري نظريه بازيها و جايگزيني تدريجي آن به جاي نظريه مطلوبيت با اولويت يافتن نظريه سرمايه به خوبي سازگاري نشان مي دهد. البته در اين زمينه بافرضيه کلاسيک هاي خوش بين متقدم در مورد مصرف آشنا هستيم که مصرف را بصورت يک متغير پس مانده تعريف مي کرد که پس از تعادل پس انداز و سرمايه گذاري مطرح گرديده و نقش فعالي نداشت. يک چنين تحليلي به عنوان عکس العمل به افراط کاري مداخله طلبان در تاکيد بر نقش به هم فزاينده مصرف در تقاضاي مؤثر و مطلوب, تاحدي قابل توجيه بوده و در شرايط معاصر که دستيابي به تکنولوژي توليدي پيشرفته سطوح بالايي از محصول ملي را امکان پذير مي سازد, نظريه جالب و بحث انگيزي مي تواند باشد. در چنين تفسيري از تحولات نظري معاصر پيام مشترکي در نظريات اقتصادي ليبرال مي توان به دست آورد که حاکي از يک فرضيه رفتاري مهم است و آن اينکه گويي افراد و بنگاههاي انتفاعي از لحاظ انگيزه مصرفي همانند يکديگرند و براي آنان افزايش رفاه مصرفي کنوني در درجه اول اهميت نيست (يا دست کم افزايش رفاه مصرفي از طريق پاداش عامل کار اولويت اساسي ندارد). بلکه اين هدف افزايش ثروت در بلند مدت است که دلمشغولي اصلي و درجه اول کارگزاران اقتصادي بوده و رفتار حاکم برآنان را (در بازار سرمايه و بازار کار و در خانواده) تعريف مي کند و جهت مي دهد. اين فرضيه با آينده نگري خوش بينانه اي که به اتکاي پيشرفت تکنولوژي الکترونيک و مخابرات (مخصوص در زمينه بکارگيري آدمکهاي هوشمند کامپيوتري) امکان کاهش روزها و ساعات کار هفتگي را در آستانه تحقق مي انگارد, قابل توجيه بوده و تاحدي يک سناريوي موفق را طراحي مي کند که قسمت اعظم درآمد خانوارها, نه از طريق کار فيزيکي انساني, بلکه از طريق سرمايه گذاري در سهام و اوراق بنگاههايي که با کار آدمکهاي مصنوعي فعاليت مي کنند, بدست مي آيد. در مقابل قسمت قابل ملاحظه اي از درآمد خانوارها نيز براي سرمايه گذاري در بازار سهام اختصاص داده مي شود؛ و با پيشرفت مداوم تکنولوژي, کار فيزيکي در صنعت مرتباً کاهش يافته و به ماشينهاي هوشمند سپرده مي شود. از طرف ديگر با توسعه هرچه بيشتر بخش خدمات (بويژه آموزش, بهداشت, مسافرت و تفريح) بازار کار دچار تحول بنياني مي شود و زمينه هاي اشتغال جديدي که به لحاظ ابعاد فرهنگي انساني خود قابل جايگزيني با کار ماشيني نمي تواند باشد, به وجود مي آيد.
در عين حال با کاهش اهميت نسبي و بالاخره حذف بيمه و بازنشستگي عمومي و رواج حسابهاي سرمايه گذاري اختصاصي و يا گروهي در صندوقهاي انتفاعي و تعاوني بيمه و رفاه, هزينه هاي عمومي کاهش يافته و به کوچکتر شدن دولتهاي مرکزي مي انجامد, به طوري که از لحاظ اقتصادي اين دولتها صرفاً عهده دار نقش نظارت و توزيع اطلاعات گرديده و حاکميت غير سياسي (اقتصادي-اجتماعي) خود را تا حدود زيادي به انجمنهاي محلي و يا شوراهاي وظيفه اي (آموزشي, بهداشتي, فرهنگي, ورزشي...) و حتي بنگاههاي انتفاعي واگذار مي کنند و اين مجامع که از طريق خطوط تلفني و تصويري شهروندان کنترل مي شوند, صرفاً با منابع مالي همان شهروندان تغذيه گرديده و هرگز دچار کسري بودجه نمي شوند و تورم و نابساماني هم ايجاد نمي کنند.
در يک چنين مدينه فاضله اي سيستم اقتصادي عملاً از محدوديتها, مالياتها, و مقررات پرهزينه مدلهاي سياستگذاري کلان امروزي رهايي يافته و از طريق تعادل خودکار بازارهاي کالا و خدمات را به طور دائمي و در شرايط مطلوبي تخليه مي کند, عمل مي کند و هروقت اصطکاک و نقيصه اي موقتي پيش آيد, از طريق چاره جويي ها و توصيه هاي اصلاحي کامپيوتر هاي شخصي شهروندان (که با الگوي مرکزي "نئوکينزي-نئوکلاسيک عقلايي" جامعه مرتبط اند), حل و فصل مي شود و در واقع دستهاي نامرئي موعود به کمک ماشينهاي هوشمند و با همکاري داوطلبانه شهروندان پيشرفته حاکميت مي يابند و قانون بازارهاي سه را با دقت و ظرافت به اجرا در مي آورند. ساعات کار اين شهروندان عقلايي خواه در منزل و خواه در مسافرت (والبته در دفتر کار و تجارت) از طريق تلفن و کامپيوتر شخصي سيارشان تا حدود زيادي به "بازار بازي کردن" مي گذرد, و سعي مي شود از اين کار دائمي (يا بازي دائمي) سهم سود خود را به دست آورند و ثروتشان را افزونتر سازند.
کتابنامه:
Ackley, G., Marco-Economics: Theory and Policy, New york, Macmillan, 1961, 1978
Ahmad, R.. The Origins of Economics and The Muslims, The PunJab University Economist / June 1969 pp. 17-49
Arnon , A.. Banking Between Visible and invisible Hands, A Reinter pertation Of Ricardo’s place Within The Classical School, Oxford Economic papers. June 1987- pp . 268-281
Arrow,. K., Social Choice and individual Value, New York, Wiley, 1951
Arrow, K., T.Veblen as an Economic Theorist’ American Economist, spring 1975. pp. 5-9
Ault , R.,& Ekelund, R.B.Jr . Habits in Economic Analysis, History of political Economy, Fall 1988, pp.431-445
Becker, G. S.,A Theory of Allocation of Time , Economic Journal, Sept. 1965, pp.493-517
Becker, G.S . The Economic Approach to Human Behavior University of Chicago press. 1976
Becker, G.S., A Theory of Marriage . Journal of political Economy, July 1973. pp.813-846 and March , April 1974, pp.s11-s26
Black, R.D.C., W.S. Jevons, and Foundation of Modern Economics, History of political Economy, Fall 1972, pp.364-378
Blaug, M, The Methodology of Economics. Cambridge University press, 1980
Boland, L.A., The Methodology of Economic Model Building London, Routledge, 1990. pp.17-18
Bowen, H.R. The interrelation of Voting in The Allocation of Resources, Quarterly journal of Economics. Nov. 1943, pp.27-48
Buchanan. J.M.Pubilc Finance and public Choice . National Tax Journal. Dec . 1975.pp . 383-394
Buchanan .J.M., The pure Theory of Government Finance, Journal of politiccal Economy, dec. 1949, pp. 496-505
Coase, R.,The problem of Social Cost. Journal of law & Economics, oct. 1960, pp. 1-44
Corrado, C, The Steady State and Stability properties of The Mit-, penn-, SSRC Model, U. of pen, nsylvania, phd Thesis, 1976
Cournot. A.A., Researches into the Mathematical principles of the Wealth, N.T. Bacon (trans), Newyork, A.M. Kelley, 1960
Crain, W.M., & Ekelund R.B., Chadwick and Demsetz on Competition and Regulation , Journal of Law and Economics, April 1976/pp. 146-162
Crokett, J.h. Jr, lrving Fisher on the Financial Economics of Uncertainty, History of polit’ihcal Economy, Spring 1980. pp. 65-82
Davidson, p., Money and the Real World , Macmillan, 1978