ژان باتیست سه نظریه پرداز اقتصادی


ژان باتیست سه نظریه پرداز اقتصادی

«ژان باتیست سه» در ۱۷۸۹ بیست و سه سال داشت و منشی کلاویر وزیر مالیه آینده فرانسه در ۱۷۹۲ بود که در آن زمان یک شرکت بیمه را اداره می کرد. سه نزد او نسخه یی از کتاب ثروت ملل را یافت که کلاویر غالباً آن را مطالعه می کرد. پس از آنکه چند صفحه از آن را خواند فوراً یک نسخه از آن را وارد کرد. اثر این کتاب در وی چنان عمیق بود که می گفت؛ «هر کس آن را بخواند می فهمد که قبل از اسمیت علم اقتصاد وجود نداشته است.» چهارده سال بعد کتاب اقتصاد سیاسی او انتشار یافت و فوراً با استقبال عظیم مواجه شد. چاپ دوم آن نیز اگر دولت از آن جلوگیری نکرده بود به زودی صورت می گرفت. ناپلئون از آزادمنشی سه که حاضر نمی شد خود را ترجمان نظریات و نقشه های مالی او قرار بدهد ناراضی بود. علاوه بر اینکه او را از عضویت تریبونا محروم کرد، انتشار کتاب او را نیز ممنوع داشت. سه ناچار برای چاپ دوم کتاب خویش تا ۱۸۱۴ صبر کرد. از آن پس به سرعت و پشت سر هم چاپ های متعدد از آن در ۱۸۱۷ و ۱۸۱۹ و ۱۸۲۶ صورت می گیرد و به بسیاری از زبان ها ترجمه می شود.

شهرت و نفوذ سه پیوسته گسترش می یابد و در تمام اروپا سرشناس می شود و از مجرای او اندیشه های اسمیت واضح و روشن شده و نظام منطقی یافته و مجتمع در چند اصل کلی که نتایج، خود به خود از آنها استنتاج می شود اندک اندک افکار روشنفکران را تصاحب می کند.

با این وصف، دور از عدالت است که ژان باتیست سه را فقط ناشر افکار اسمیت بدانیم. او خود با دلیری و فروتنی آنچه را به استادش مدیون بوده آشکارا بیان و در هر قدم اسم او را تکرار می کند. ولی وی به تکرار عقاید اسمیت اکتفا نمی کند، بلکه خود مجدداً درباره آنها می اندیشد، و در بین آنها انتخاب به عمل می آورد و آنها را با شرح و بیان تازه یی روشن می سازد. از میان راه های مختلف که افکار اسمیت در آن متشتت است، دانشمند فرانسوی گاهی که جسارت انتخاب را ندارد از آنها که به بیراهه منتهی می شود پرهیز می کند و راهی را برمی گزیند که به مقصد برساند و آن را برای اخلافش چنان واضح و روشن ترسیم می کند که دیگر بیم گم شدن در آن نباشد. بدین ترتیب او افکار و اندیشه های استاد خود را از یک نوع صافی می گذراند و در عین حال به آنها رنگی مخصوص می زند که برای مدتی طولانی اصالت خاصی به دانش اقتصاد فرانسه می دهد و آن را از علم اقتصاد انگلستان که در همان زمان مالتوس و ریکاردو جهت تازه یی به آن می دادند ممتاز می سازد.

در مورد سه آنچه بیشتر اهمیت دارد و باید مورد توجه واقع شود، آورده خود اوست نه آنچه از اسمیت به عاریت گرفته است. حاصل افکار و اندیشه های شخصی او را می توانیم چنین خلاصه کنیم.

۱) نخست وی شکست فیزیوکرات ها را قطعی می سازد و این خود کار عبث و بیهوده یی نبود زیرا در فرانسه هنوز هم اذهان عده کثیری پایبند نظریه های کسانی بود که آنان را «فرقه» می نامیدند. ژرمن گارنیه مترجم فرانسوی اسمیت، فیزیوکرات ها را از جهت علمی و نظری غیرقابل رد می دانست. به عقیده او برتری اقتصادشناس اسکاتلندی نسبت به آنان فقط از جنبه علمی است و می گفت؛ «ممکن است نظریه های اقتصادیون را به این عنوان که زیاد سودمند نیستند رد کرد، ولی نه به این عنوان که غلط و بی اساس هستند.» اسمیت هم چنان که می دانیم یوغ آنها را کاملاً کنار نزده بود زیرا او برای زمین قائل به باردهی خاصی بود که مربوط به شرکت عوامل طبیعی است و کار کسانی مانند پزشک و قاضی و وکیل دادگستری و هنرپیشه را غیرمولد می دانست. سه این آخرین علایق را هم برید. او می گوید نه تنها در کشاورزی بلکه در همه جا «طبیعت ناچار باید با انسان همکاری کند» و می گوید اصطلاح «عامل زمین» را باید شامل «همه عواملی کرد که ملت مستقیماً از طبیعت می گیرد و مورد استفاده قرار می دهد مانند نیروی باد و جریان آب و غیره.» اما راجع به پزشکان و وکلای دادگستری و هنرپیشگان و غیره چگونه می توان شرکت آنان را در تولید ثروت منکر شد؟ ژرمن گارنیه هم قبلاً نسبت به خارج دانستن آنها از جمع مولدین اعتراض کرده بود. البته آنها کالا و جنس های مادی تولید نمی کنند، ولی فراهم کننده «خدمات» یا به قول گارنیه «محصولات غیرمادی» هستند که مثل سایر محصولات دارای ارزش مبادله یی هستند و در نتیجه همکاری سرمایه و صنعت انسانی به دست می آیند. مطلوبیت و سودمندی این خدمات عیناً مانند مطلوبیت و سودمندی است که از اشیای مادی مثل خانه و باغ و نقره آلات و غیره حاصل می شود. در این نکته نظریه سه ابتدا با مقاومت هایی مواجه شد. برای اقتصادشناسان انگلستان مشکل بود چیزهایی را که ماده ندارد و فقط به صورت خدمات غیرقابل دوام است و بنابراین قابل تبدیل به سرمایه نیست ثروت بنامند و محصول بدانند، ولی به زودی اکثریت مولفین علم اقتصاد نظر او را پذیرفتند. بالاخره سه پس از کندیاک برهان قاطع دیگری علیه فیزیوکرات ها پیدا کرد و آن این است که تولید کردن غیر از خلق کردن اشیای مادی است. به علاوه آیا انسان اصلاً قادر است کوچک ترین ذره یی از ذرات هستی را خلق کند و آیا کار او همواره غیر از تغییر دادن صورت مواد، چیز دیگری هست؟ تولید عبارت است از ایجاد فایده و سودمندی در اشیا، یعنی درآوردن آنها به صورتی که بتوانند احتیاجات ما را رفع کنند و مطابق امیال ما باشند. بنابراین هر کاری که به این نتیجه برسد، خواه از صنعت باشد و خواه تجارت و خواه زراعت مولد است.

بدین ترتیب امتیازی که فیزیوکرات ها برای کشاورزی قائل بودند خود به خود از بین می رود و سه موفق می شود کاری را که اسمیت به دلیل نزدیک بودن به زمان فیزیوکرات ها ناتمام گذاشته بود به اتمام برساند.

۲) در نکته دیگر باز هم سه نظریه اسمیت را ادامه می دهد، ولی از او جلو می افتد و آن راجع به مفهوم علم اقتصاد و مقام عالم اقتصاد است. از زمان فیزیوکرات ها تا اسمیت، چنان که دیدیم، مفهوم «نظم طبیعی» تغییر کرده بود. از لحاظ فیزیوکرات ها نظم طبیعی چیزی است که باید به وجود بیاید ولی در نظر اسمیت نظم طبیعی از هم اکنون وجود دارد و خود به خود به وجود می آید. به عقیده او در کالبد اقتصادی جامعه نیرویی اصلاح کننده و شفابخش نظیر نیروی حیاتی بدن وجود دارد که خود به خود بر موانع ساختگی که حکومت ها به وجود می آورند غالب می شود و دانش عملی اقتصاد، شناخت این خودسازی جهان اقتصادی برای راهنمایی رجال دولت است ولی سه معتقد است علم را نباید تا این حد مربوط به حوائج عملی روزمره ساخت. در نظر او علم اقتصاد «فقط» شناخت خودسازی جهان اقتصادی است یا بنا بر اصطلاحی که او به کار می برد و بر اسمیت مجهول بود، «قوانین» ثروت ها یا بالاخره آنچنان که در عنوان کتاب خویش ذکر کرده است «شرح و بیان ساده ترتیب تشکیل و توزیع و مصرف ثروت ها است» و بنابراین باید آن را از سیاست که غالباً با آن اشتباه می شود و همچنین از احصائیه که فقط شمارش ساده امور است، نه علم قوانین و اصول، مجزا ساخت.

بدین ترتیب اقتصاد سیاسی در دست سه، صورت دانشی صرفاً نظری و تشریحی پیدا می کند. به نظر او کار دانشمند اقتصاد، نظیر هر دانشمند دیگر، این نیست که راهنما شود و اندرز دهد، بلکه باید مشاهده و مطالعه کند، تجزیه و تحلیل کند و شرح بدهد. چنان که در نامه یی به سال ۱۸۲۰ به مالتوس می نویسد؛ «اقتصادشناس باید تماشاگر بی طرف باشد. آنچه ما به مردم مدیونیم، این است که به آنها بگوییم چرا و به چه دلیل امری نتیجه امری دیگر است. اگر آنها نتیجه یی را گرامی بدارند یا از آن بیمناک بشوند همان کافی است. خود آنها می دانند چه باید بکنند، دیگر حاجت به وعظ و اندرز ما نیست.» بنابراین سه، سنت دیرین را که از زمان کانونیست ها (علمای حقوق شرع کاتولیک) و کامرالیست ها (اقتصادیون طرفدار درآمدهای دولتی) تا مرکانتیلیست ها و از آن پس تا فیزیوکرات ها رواج داشت که اقتصاد سیاسی را قبل از هر چیز معرفتی عملی برای راهنمایی رجال دولت و مدیران امور عمومی می دانستند، قطع کرد. قبل از او، اسمیت هم پدیده های اقتصادی را مانند یک عالم علوم طبیعی مورد مطالعه قرار می داد ولی مانند عالمی که پیش از هر چیز پزشک باشد. سه می خواهد فقط مانند عالم علوم طبیعی عمل کند. پزشکی و درمان کار او نیست. او دانش نوین را بیشتر با علم فیزیک مقایسه می کند نه با تاریخ طبیعی و از آن جهت باز هم با اسمیت که در نظر او اجتماع، موجود زنده یی است تفاوت پیدا می کند. سه با آنکه هنوز اصطلاح «فیزیک اجتماعی» را به کار نمی برد، ولی اندیشه و تصور آن را تلقین می کند زیرا پیوسته پدیده های اقتصادی را با فیزیک نیوتن مقایسه می کند. به نظر او «اصول علم اقتصاد» مانند قوانین جهان طبیعت «ساخته و پرداخته دست انسان نیست، بلکه ناشی از طبیعت امور است. آنها را به وجود نمی آورند، بلکه آنها را درمی یابند. آنها بر حکمرانان و قانونگذاران حکمفرمایی می کنند و هرگز نمی توان از فرمان آنها بدون مکافات سرپیچی کرد.» قوانین اقتصاد، مانند قوانین ثقل و جاذبه، جهانی هستند و محدود به حدود کشورها نمی شوند، «مرزهای دول که از لحاظ سیاسی مافوق هر چیز هستند از لحاظ دانش اقتصاد اعراضی بیش به حساب نمی آیند.» بدین ترتیب سه علم اقتصاد را به شیوه دانشی مثبت که دارای قوانین جهانی است ترتیب می دهد. وظیفه عالم اقتصاد مانند عالم فیزیک این نیست که امور و وقایع را جمع کند، بلکه باید از آنها اصول و قوانین کلی استخراج کند که برحسب اوضاع و احوال دارای نتایج کم و بیش ثابت باشند.

سه با جدا کردن اقتصاد از سیاست و با خارج کردن اندیشه های عملی اسمیت از ساحت علم در عین حال که به دانش اقتصاد هماهنگی بیشتری داد، آن را گرفتار برودتی کرد که نزد برخی اخلافش، صورت مباحثی کسالت بار پیدا می کند. بحق یا به ناحق وی را مسوول این وضع دانسته اند.

۳- از مطالب گذشته متوجه شدیم که پیشرفت علوم طبیعی چه تاثیر شگرفی در عقاید ژان باتیست سه راجع به مسائل اقتصادی داشت. تاثیر ترقیات اقتصادی زمان در افکار او کمتر از آن نبود. بین سال ۱۷۷۶ که کتاب «ثروت ملل» انتشار یافت و سال ۱۸۰۳ که تاریخ انتشار کتاب «علم اقتصاد» سه بود، انقلاب صنعتی معروف صورت گرفت و این خود از پیشامدهای بسیار مهم در تاریخ عقاید اقتصادی است.

وقتی سه اندکی قبل از سال ۱۷۸۹ (سال انقلاب کبیر فرانسه) به انگلستان رفت، آن را در بحبوحه ترقیات ماشینیسم یافت. در آن زمان تازه در فرانسه مقدمات صنایع بزرگ آغاز شده بود. در دوران امپراتوری، صنعت فرانسه به سرعت ترقی کرد و پس از سال ۱۸۱۵ به وسعت و عظمت رسید. شاپتال در کتاب خود راجع به «صنعت فرانسه» می نویسد؛ در ۱۸۱۹ دویست و بیست کارخانه ریسندگی با ۹۲۲۲۰۰ دوک سالانه بیش از ۱۳ میلیون کیلوگرم پنبه خام مصرف می کردند و حال آنکه این مقدار فقط یک پنجم محصول انگلستان بود، ولی تا بیست سال بعد صنعت بافندگی چهار برابر می شود. صنایع دیگر نیز با همین سرعت در پیشرفت بودند. همگان احساس می کردند آینده اجتماعات در صنعت است؛ آینده یی به ظاهر نامحدود، پر از ثروت و کار و رفاه که نسل های نوین از آن سرمست شده بودند.

سه هم از این کشش برکنار نماند، در صورتی که اسمیت بیشتر به کشاورزی توجه داشت. در نظر سه صنعت مقام اول را احراز می کرد. از آن پس تا سالیان دراز مسائل صنعتی مهم ترین مسائل علم اقتصاد شدند و اولین درس رسمی اقتصاد که سه در مدرسه عالی حرف و صنایع تاسیس کرد به نام «اقتصاد صنعتی» موسوم شد.

در طبقه بندی کارهای مفید برای ملت، اسمیت کشاورزی را در درجه اول قرار داده بود. سه طبقه بندی او را حفظ کرد، ولی صنعت را همردیف زراعت قرار داد و می گفت؛ «سرمایه ها که به مصرف استفاده از نیروهای مولد طبیعت می رسد و ماشینی که هوشمندانه ترتیب داده می شود بیش از سود سرمایه یی که خرج آن شده تولید می کند و جامعه را از تقلیل بهای محصولاتی که نتیجه کار آن است بهره مند می سازد.» این جمله که در نخستین چاپ سال ۱۸۰۳ کتاب او وجود نداشت از چاپ دوم ظاهر می شود. در فاصله این دو تاریخ، سه، کارخانه ریسندگی خود را اداره کرده و از کار آن تجارب اندوخته بود. مساله ماشین ها که اسمیت در قطعه کوتاهی از کتاب خود فقط با آن تماسی می یابد، در کتاب سه و در چاپ های مکرر آن پیوسته جای وسیع تری پیدا می کند. اختراعات ماشینی که در آن زمان در فرانسه و انگلستان پی در پی و با شتاب صورت می گرفت، غالباً باعث تحریک و عصیان کارگران می شد، ولی سه همواره و بدون خستگی مزایا و محاسن آن را تایید می کرد. در آغاز امر او هنوز موافق بود که دولت به خاطر تعدیل نتایج بد و موقت ماشین ها «استعمال آنها را محدود به بخش هایی کند که نیروی کار برای آن کمتر پیدا می شود و کارگران را می توان در رشته های دیگر از فعالیت های اقتصادی به کار واداشت» ولی از تاریخ چاپ پنجم کتاب خویش تغییر عقیده داد و چنین اقدامی را از طرف دولت «نقض حق اختراع» دانست و فقط قبول کرد که به منظور مشغول کردن کارگران بیکار شده به سبب ماشین، دولت تاسیسات و ساختمان های عام المنفعه احداث کند.

و نیز می توان مقام درجه اول را که ژان باتیست سه در کتاب خویش به کارفرما داده است (عاملی که اسمیت از تعریف آن با وجود توجه قبلی کانتیون به اهمیت و اثر آن غفلت کرده بود) مربوط به همین اوضاع و احوال دانست. آیا چنین نیست که در اوایل قرن نوزدهم، عامل اصل ترقی و پیشرفت اقتصادی، صنعتکار فعال و کاردان، مخترع هوشمند، کشاورز مترقی و بازرگان جسور بودند که شمار آنها هر روز در همه کشورهای صنعتی همقدم با پیشرفت اکتشافات علمی و گسترش بازارهای اقتصادی فزونی می یافت؟ سه می گوید این کارفرما است و نه سرمایه دار محض و نه مالک زمین و نه کارگر تقریباً همیشه مطیع و مجری دستور که امر تولید ثروت را اداره می کند و بر توزیع آن تسلط دارد؛ «آنچه قاطع ترین اثر را در تقسیم ثروت ها دارد شایستگی و کاردانی کارفرمایان صنایع است. در یک نوع صنعت کارفرمایی که دارای قدرت تشخیص و بصیرت و فعالیت و نظم و ترتیب است توفیق می یابد و به ثروت و تمکن می رسد، در صورتی که کارخانه دار دیگر که واجد این صفات نیست با مشکلات عظیم مواجه و ورشکست می شود.» اگر دو چاپ سال ۱۸۰۳ و ۱۸۱۴ کتاب او با هم مقایسه شود به خوبی مکشوف می شود که تا چه اندازه در این مدت، نظریه او در این موضوع روشن تر و وسیع تر و استوارتر شده است.

ژان باتیست سه موجب بیان نظریه روشنی درباره جریان توزیع ثروت ها شد؛ نظریه یی که بعد از او جنبه آکادمیک یافته و بسی عالی تر از اندیشه اسمیت و فیزیوکرات ها است. در این نظریه کارفرما محور اصلی ثروت است و توضیح خلاصه آن چنین است؛ کار آدمی و سرمایه ها و زمین ها بنابر اصطلاح سه «خدمات مولد ثروت» است. این خدمات در بازار اقتصادی عرضه می شوند و در برابر اجرت هایی که مزد، سود سرمایه و بهره مالکانه نامیده می شود با همدیگر مبادله می شوند. این خدمات مورد تقاضای کارفرمایان است (کارخانه داران، بازرگانان و کشاورزان) که آنها را با هم ترکیب می کنند و بدان وسیله محصولاتی که مورد نیاز مصرف کنندگان است تولید می کنند. «بنابراین کارفرمایان عناصری هستند که خدمات مولد ثروت لازم را برای تولید محصولات به نسبت تقاضای آنها فراهم می کنند.» بدین ترتیب برای هر یک از این خدمات، بازار تقاضایی به وجود می آید که یکی از پایه های اساسی ارزش آنها است. بنابراین، قانون عرضه و تقاضا تنظیم کننده قیمت خدمات مولد ثروت است یعنی نرخ های بهره مالکانه و مزد و سود سرمایه تابع عرضه و تقاضای آنها است و به نوبه خود نرخ این خدمات در تنظیم قیمت محصولات موثر است. قیمتی که مصرف کنندگان برای خرید کالاها می پردازند به وسیله کارفرمایان بین عوامل مختلف تولید ثروت توزیع می شود و خدمات مولد ثروت نیز به تناسب حوائج مصرف کنندگان، بین مشاغل مختلف تقسیم می شوند و بدین ترتیب نظریه توزیع ثروت ها هماهنگی کامل با نظریه مبادله و تولید ثروت پیدا می کند.

این ترتیب تشریح ساده توزیع ثروت ها، پیشرفتی واقعی در دانش اقتصاد بود که از نظریه فیزیوکرات ها که قائل به مبادله ثروت بین طبقات مختلف اجتماع بودند و نه افراد، صحیح تر است. از طرف دیگر به وسیله آن تشخیص استفاده سرمایه دار از کارفرما که اسمیت آنها را به هم مخلوط کرده بود ممکن می شود. اقتصادشناس اسکاتلندی و به پیروی از او قاطبه اقتصادیون انگلستان به این بهانه که اغلب اوقات کارفرما همان شخص سرمایه دار است، این دو را یکی می دانند و مجموع استفاده آنها را به نام واحد «سود» معرفی می کنند، بدون آنکه بهره سرمایه را از نفع خالص کارفرما جدا سازند؛ اشتباهی تاسف آور که سالیان دراز بر دانش اقتصاد انگلستان سنگینی می کرد،

بالاخره نظریه سه مزیت دیگری دربر داشت و آن اینکه برای اخلاف فرانسوی خود تشریح روشنی از جریان توزیع ثروت ها باقی گذاشت. در صورتی که در کتاب اسمیت این نظریه مبهم بود و در همان زمان در انگلستان ریکاردو از طرف خود می کوشید نقصان نظریه اسمیت را با نظریه تازه خویش راجع به توزیع ثروت ها جبران کند. طبق نظر او بهره مالکانه زمین برحسب طبیعت و بنابر قوانین خاص آن مغایر با سایر درآمدها است. از طرف دیگر، نرخ دستمزد کارگران و سود سرمایه داران و کارفرمایان، معارض یکدیگرند، چنان که ممکن نیست یکی از آنها بالا برود بدون آنکه دیگری پایین بیاید. این نظریه که ظاهری فریبنده داشت ولی اشتباه آمیز بود، دانش اقتصاد انگلستان را دچار مشاجرات بی سرانجام کرد تا آنکه ناگزیر به ترک آن شدند. سه با نشان دادن تابعیت مشترک و همزمان مزد کارگران و سود کارفرمایان از تقاضای محصولات و با تشریح اینکه نرخ بهره مالکانه زمین هم، تابع همان علل و قوانین کلی عرضه و تقاضا است که در مورد سایر خدمات مولد ثروت وجود دارد، دانش اقتصاد فرانسه را از ورود به گمراهی برکنار داشت و باعث شد مصالح اولیه صحیح بعداً برای نظریه والراس راجع به بهای خدمات و توازن اقتصادی فراهم آید. به همین جهت است که سه (و به تبعیت از او قاطبه دانشمندان فرانسه) برخلاف علمای اقتصاد انگلستان اعتبار و اهمیت استثنایی برای نظریه رانت (بهره مالکانه) ریکاردو قائل نشد، ولی از طرف دیگر هرگز مرتکب این اشتباه هم نشد که وجود بهره مالکانه را مطلقاً انکار کند و مانند بعضی از اقتصادیون آن را فقط سود سرمایه های نهفته در زمین بداند.

منبع:روزنامه اعتماد




علاج روشنفکرانه بیماری روانی سرمایه داری


    علاج روشنفکرانه بیماری روانی سرمایه داری    
    نیازهایی همچون تربیت طیف جدیدی از مدیران، صنعتگران، حقوقدانان وکیلان و...، نهادها و موسساتی مانند ثبت احوال، ادارات در ظهور دولتی و... این ابداعات همگی در جهت استقرار نظم اجتماعی بود تا بتوان بحران های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی را مدیریت کرد، این معنای عام روشنفکر قریب به ۲۰۰ سال قدمت دارد اما در کنار این معنا یک مفهوم خاص از روشنفکر نیز وجود دارد که منظور از آن نوعی نقادی در عین روشنگری است.    
       
       
   
علاج روشنفکرانه بیماری روانی سرمایه داری        
   
   
       
   
   
   

پیش از تبیین و تحلیل نسبت روشنفکری و سرمایه داری باید تعریف مشخصی از روشنفکری ارایه دهیم و منظورمان را در این خصوص روشن کنیم. دو تعریف از روشنفکری در بین تعاریف متعدد از این مفهوم در نظر من بیش تر کاربرد دارد. نخست تعریف عمومی روشنفکر است. از این منظر هر کسی که سهمی در تولید فکر و اندیشه داشته باشد روشنفکر تلقی می شود. با چنین رویکردی نویسندگان و پدیدآورندگان آثار ادبی هم روشنفکر محسوب می شوند اما چون ورود مفهوم روشنفکر به ادبیات اجتماعی سیاسی جوامع به قرن نوزدهم بازمی گردد افرادی چون عطار و سعدی و دانته و... را روشنفکر نمی خوانند در واقع این ها گرچه در تولید اندیشه در زمان خود سهم بسزایی داشتند اما به عنوان یک لایه اجتماعی مطرح نبودند. در تحولات تاریخی از قرن نوزده به بعد بود که روشنفکر متولد شد، در این مقطع همزمان با تولد سرمایه داری، نظام جامعه نیز پیچیده تر از گذشته شد و متعاقب آن نیازهای جدیدی هم تعریف شد. نیازهایی همچون تربیت طیف جدیدی از مدیران، صنعتگران، حقوقدانان وکیلان و...، نهادها و موسساتی مانند ثبت احوال، ادارات در ظهور دولتی و... این ابداعات همگی در جهت استقرار نظم اجتماعی بود تا بتوان بحران های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی را مدیریت کرد، این معنای عام روشنفکر قریب به ۲۰۰ سال قدمت دارد اما در کنار این معنا یک مفهوم خاص از روشنفکر نیز وجود دارد که منظور از آن نوعی نقادی در عین روشنگری است.

در این فرآیند تاریخی روشنفکر نقاد مدرنیسم شد و از طریق انتقاد به نهادها و تغییرات جدید، آن ها را می فهمید از این رو روشنفکر سعی می کند با تمام توان ساختار قدرت و نظام پدید آورنده، مشکلات سرمایه داری را به نقد بکشد، طبیعی است چنین روشنفکری نمی تواند وابسته باشد ولو به قول مارکوزه او در یک دوگانگی به سر ببرد. منظور مارکوزه از این دوگانگی، زندگی در چارچوب های رایج و توامان نقد و سوال از آن هاست. در نظر برخی این دوگانگی باعث سردرگمی است که یکی دیگری را نقض می کند، آن ها معتقدند چطور یک روشنفکر از مواهب سرمایه داری استفاده می کند و در هوای آن می زید ولی انتقاد هم می کند و سرمایه داری را به چالش می کشد، در پاسخ باید گفت بسیار سفاهت ذهن است اگر گمان کنیم زندگی در یک محیط ما را از نقد آن محیط بی نیاز می کند در ضمن آن که معمولا روشنفکرانی که در نظام سرمایه داری زندگی می کنند از حداقل مزایا و عطایای آن بهره مند می شوند، اما اگر همین را هم به عنوان یک امتیاز برای نظام سرمایه داری در نظر بگیریم و اجازه حیات و بقای عمر روشنفکران را منتی بر سر آن ها بدانیم در واقع برخوردی فاشیستی با آن ها داشتیم که متاسفانه در مقاطعی این نوع رفتارها در نظام های سرمایه داری رایج بوده و هست. روشنفکر از مزایای محدودی بهره می برد و در عوض سعی می کند دردهای جامعه را انعکاس دهد. در مقابل آن هایی که از بیماری روانی رنج می برند مسوولیت او را درک نمی کنند و مانع تراشی می کنند؛ بیماری روانی به معنای قطع ارتباط عاطفی از اطراف.

این بیماری در نظام سرمایه داری اپیدمی دارد. بیماران مبتلا به این مرض می گویند سرمایه دار، سرمایه جمع کند، مهم نیست چه بلایی سر بقیه آید. میلیون ها انسان در فشار و سختی زیرچکمه های امپریالیسم له شوند مهم نیست، کتاب ها می گویند راه پیشرفت در حمایت از سرمایه داری است. این یعنی قطع ارتباط عاطفی از مردم و انسان های پیرامون خود. طبیعی است این بیماران مفهوم روشنفکر منتقد را نفهمند اما وظیفه روشنفکر آگاه حفظ استقلال و نقد و علاج این بیماری است، مراد از استقلال روشنفکر، انزوا و در یک خانه شیشه ای نشستن نیست.او در حال دادوستد و ارتباط فعالانه با محیط پیرامونی اش است. روشنفکر منتقد نظام سرمایه داری نمی تواند آفات این نظام ها و بیماری های مرتبط با آن را نادیده بگیرد و ساکت بنشیند، او هیچگاه تسلیم نمی شود هر چند شاید شماری از روشنفکران در مقاطعی به این نتیجه برسند که جامعه آمادگی لازم برای تغییرات را ندارد یا خود صادقانه اعتراف کند قدرت پرداخت هزینه های تغییر و تحولات را ندارد و ابهاماتی را پیش روی خود ببیند. این جا بحث دیگری مطرح می شود که ضرورت بازبینی و بازنگری اعتقادات و شیوه اعمال آن اعتقادات را پیش از پیش برای روشنفکر مطرح می سازد. به موازات این تفکرات، افرادی چون پوپر می گویند هیچ بهشتی نمی توان برای مردم ساخت و هرکس ادعای ساختن بهشت داشته باشد، دشمن مردم است و آن هایی که اعتقاد به ساختن بهشت ندارند انسان های پاکیزه ای هستند. این تفکرات نیز درجهت تخریب وجهه روشنفکری است زیرا هرکسی که آینده نیکو و شرایط بهروزی مردم را توصیف کند مساله دار و دیوانه تلقی می شود. از این حیث، برخی روشنفکران را مساله دار می دانند خب، غیر از این هم نمی تواند باشد چون روشنفکر نمی تواند به مشکلات و نابسامانی های امروز نظام سرمایه داری تن دهد و مطیع آنانی باشد که روشنفکران را دشمن مردم می دانند و حتی از گفتن کلمه کارگر هم پرهیز می کنند و در مقابل سرمایه دار را کارآفرین می گویند. کارآفرینی که خود موجب بیکاری و دشمن اشتغال است.

روشنفکر در این بازی ها شرکت نمی کند و شاید به معنایی رادیکال است. روشنفکر رادیکال به معنای روشنفکر افراطی نیست، رادیکال یعنی ریشه گرا، به قول آن فیلسوف بزرگ ریشه همه مسایل نیز انسان است بنابراین تمام دغدغه های روشنفکر رادیکال بر محوریت انسان و مسایل مربوط به آن است. روشنفکر رادیکال تسلیم نا پذیراست و در متن جامعه می جنگد و مانند نیچه و هایدگر و ... آسمان را به ریسمان نمی بافد تا از پس فلسفه بافی ها و عرفان تسلیم شده، از مسوولیت روشنفکرانه اش شانه خالی کند، روشنفکر رادیکال نه با عرفان خود را سرگرم می کند و نه با خوشی های باطل و ذهنی نوع الکی. اتفاقا چون رادیکال است به آرزوهای مردم فکر می کند و در مقابل افراطیون است که در نادیده گرفتن حقوق انسانی افراط می کنند. روشنفکر ریشه گرا مثل هایک و پوپر و ... تسلیم نظام سرمایه داری نیست، آن را نقد می کند هرچند اگر جنبه هایی از آن را قبول داشته باشد روشنفکر رادیکال صریحا در برابر جنایت نظام سرمایه داری آمریکا قد علم می کند . از آن سو نظام بی رحم سرمایه داری آنان را محدود می کند و در تنگنا قرار می دهد و به بهانه برخورد با تروریسم آن ها را آزار می رساند. هزینه های هنگفتی که به این امور اختصاص می یابد هیچ توجیهی جز ایجاد محدودیت برای تفکرات منتقد نظام سرمایه داری، ندارد. امروز که کمونیسم و اتحاد جماهیر شوروی وجود ندارد، تروریسم پوشش خوبی برای اقدامات ناجوانمردانه امپریالیسم است. نظام های سرمایه داری به بهانه مبارزه با تروریسم انتخابات آزاد حماس در فلسطین، خواسته های بحق الجزایر در مقابل فرانسه را نادیده می گیرد و و با آن برخورد می کند. ناتو نیز به سازمانی تبدیل شده است تا اهداف این کشورها را محقق سازد. روشنفکر رادیکال این نظم موجود را نمی پذیرد، چون این نظم سرمایه دارانه است که این فجایع را به بار آورده است. اگر روشنفکر رادیکال هم به این نظم تن دهد پیرو نظریه تاچرو فوکویاما و هانتینگتون و ... خواهد بود که توجیه گر جنایات نظام های سرمایه داری هستند. روشنفکر رادیکال جهان دیگری را ممکن می داند و معتقد است اراده مردم می تواند بر بستر وقایع تاریخی، جهان بهتری را بسازد، او به این امید در برابر نظام سرمایه داری صف بندی می کند و در مقابل پوپولیسم و تحمیق توده ها توسط نظام سرمایه داری ایستادگی می کند. امروز یکی از ابزارهای ناصواب سرمایه داری تحمیق توده هاست. به عنوان مثال هزار میلیارد دلار بودجه سالانه هزینه های نظامی آمریکا با توجیه مقابله با تروریسم، چیزی جز تحمیق مردم است، امروز که شوروی نیست چه بهانه ای می ماند جز بن لادن. اما بن لادن که در یک منطقه ای به اندازه البرز مرکزی هم نیست چقدر قدرت دارد تا این همه جار و جنجال داشته باشد در برابر این نابسامانی ها باید همه اصلاحات را با تمام توان در خدمت رهایی مردم قرار داد و انسانیت را از به بند کشیدن دیو تنوره کش سرمایه داری رهانید. باید اراده مردم کنترل شود و بخشی از این مسوولیت به عهده روشنفکر رادیکال است. با توجه به همه دلایلی که ارایه شد روشنفکر رادیکال به نظام سرمایه داری بدبین است و می کوشد از منافع مردم حمایت کند.
       
   
   
            فریبرز رئیس دانا    
            روزنامه سرمایه    
 




اقتصاد اتریشی چیست ؟

اقتصاد اتریشی چیست ؟     
    آشنایی با اصول ومبانی یک مکتب فکری مهمترین واساسی ترین گام جهت شناخت آن می باشد اما اقتصاد اتریشی از جمله جریانهای فکری است که سخن گفتن از مبانی آن کار چندان ساده ای نیست .    
       
       
   
اقتصاد اتریشی چیست ؟        
   
   
       
   
   
   

آشنایی با اصول ومبانی یک مکتب فکری مهمترین واساسی ترین گام جهت شناخت آن می باشد اما اقتصاد اتریشی از جمله جریانهای فکری است که سخن گفتن از مبانی آن کار چندان ساده ای نیست .وجود گستره ای تاریخی از آراء توماس اکویناس قدیس در قرن ۱۵ تا کارل منگر در قرن ۱۹ و ا ندیشمندانی چون باورک ، میزس ، هایک وسایرین در کنار حاکمیت اقتصاد متعارف باعث گردیده تا اجماع بر اصول این مکتب دشوار شود. با اینهمه سه اصل فردگرایی روش شناختی ،ذهن گرایی روش شناختی و فرآیند گرایی از جمله مفاهیمی است که در بین اندیشمندان این مکتب مشترک بوده و وجه تمایز آنها با سایر مکاتب اقتصادی محسوب می شود .

این مقاله ضمن ارایه تاریخچه ای مختصر از سیر تحول این اندیشه برآن است تا به تببین این سه اصل اساسی علم اقتصاد اتریشی بپردازد.

اگرچه بهنگام بررسی تاریخچه مکتب اقتصاد اتریشی نبایستی ازاندیشه های ژرف توماس اکویناس قدیس در خصوص اهمیت کنش انسانی غافل شد اما سرآغاز مکتب اقتصاد اتریشی به آراء کارل منگنر(۱۹۲۱ ۱۸۴۰) در کتاب "اصول علم اقتصاد"(۱۸۷۱) وی باز می گردد. منگر در ابتدا با ارایه نظریه ارزش برپایه مبانی ذهن گرایی روش شناسانه در نقش یک انقلابی مارژینالی ظاهر شد لیکن بعدها توانست با طرح نظریه عمومی خود در باره کنش انسانی ، مسئله اقتصادی انسانها را از آنچه اقتصاد نئوکلاسیک تخصیص بهینه منابع محدود می دانست ، فراتر ببرد .

در واقع منگر با قبول اصول اقتصادآزاد کلاسیک واصول فردگرایی روش شناسانه تصویری از اقتصاد ارایه کرد که پس زمینه اش انتخاب افراد بود. اگر چه بسیاری از استدلالهای نئوکلاسیکی را می توان از نوشته های منگنر استخراج کردولی توجه به نظرات وی در خصوص وجود وعملکردنهادهای خودجوش واهمیت فرایند تعادلی به جای نقطه تعادل ونیز تئوری شناخت ، حکایت از خلاقیت وی در ایجادتفکری جدید در اقتصاد دارد.

اندیشه های منگنر بعدها باتلاش دوتن از دانشجویان وی به نامهای" اوگن فن بوم باورک" و" فردریش فن ویزر"بسط یافت. ویزر در معروفترین کتاب خود" ارزش طبیعی "تلاش نمود تامفاهیم ضمنی نظریه ارزش منگررابسط دهد.وی بااستفاده از هزینه فرصت فرصت قرائتی جدیداز قانون مطلوبیت ارایه داد.

نظریه اولیه سرمایه در اقتصاد اتریشی عمدتا برگرفته از نوشته های باورک است. وی با ارایه تحلیلی از سرمایه وبهره گام مهمی دراین خصوص برداشت.

نظریه بهره ای که باورک بر پایه رجحان زمانی ارایه کرد درکنار معرفی واژه "مدت زمان متوسط تولید "توانست تا بین قابلیت تولید و فرآیندهای آن ارتباط برقرا رکند. وی نشان دادکه ساختار سرمایه همگن نیست ورشد اقتصادی تنها به افزایش سرمایه بستگی ندارد بلکه به مدت زمان تولید نیز وابسته استCraver,۱۹۸۹] ] .

پس ازآن "لودویگ فن میزس" و"فردریش آگوست فن هایک"در چارچوب سنت اطریشی به ارایه تحلیهایی درخصوص ادوار تجاری وعدم امکان محاسبه دراقتصادسوسیالیستی پرداختند. میزس در ابتدا با انتشار "نظریه پول و اعتبار " توانست تا نظریه ارزش منگررا در قالب نظریه پولی خود احیا نموده و قرائت جدیدی در مقابل نظریه مقداری پول ارایه دهد بعلاوه نظریه منشاء پول منگر را نیز بسط دهد. میزس علاوه بر شهرت در نظریه پولی ،مخالف سرسخت سوسیالیسم نیز بود واعتقادداشت که بدون قیمت های بازار محاسبه اقتصادی امکان پذیر نیست و از آنجا که دنیای واقعی دایما با تغییرات مداوم مواجه است لذا محاسبه اقتصادی بر پایه مفروضات سوسیالیستی غیر ممکن است .مقاله وی در سال ۱۹۲۰ با عنوان "محاسبه اقتصادی در کشورهای مشترک المنافع سوسیالیستی " کوششی بر اثبات این مدعا بود. هایک نیز علاوه بر بسط نظریات اقتصاددانان اتریشی قبل خود در خصوص علت ادوار تجاری ، خطرات گسترش اعتبارات وعدم محاسبه اقتصادی در نظام سوسیالیستی نظریه مهمی در خصوص شناخت ارایه نمود . اگرچه اقتصاد اتریشی روندرو به گسترش خود را مدیون تلاشهای صاحبنظران بسیاری است لیکن جایزه نوبل هایک در سال ۱۹۷۴جان تازه ای به کالبد آن بخشید.بعدها این مکتب در سایه نظریه پردازانی چون رتبارد ،لاخمان وکزنر بسط وتوسعه یافت .

● مبانی سه گانه اقتصاد اتریشی :

▪ فردگرایی روش شناسانه :

انسان موجودی است صاحب اختیار بنابراین در مقابل گزینه های پیش روی خود دست به انتخاب می زندو برای دستیابی به اهدافش از وسایل گوناگون بهره می گیرد. . اما این انتخابها بر چه اساسی صورت می گیرد؟ به عبارت دیگر در یک رابطه علی ، علت هر انتخاب چیست ؟ علم اقتصاد اتریشی انتخاب را نوعی کنش انسانی می داند که طی ان یک بدیل با مطلوبیتی کمتر با بدیلی دیگر با مطلوبیت بیشتر مبادله می شود . لذا اقتصاد چیزی فراتر از مطالعه کنش انسانی نیست walker,۱۹۹۸} }.

علم اقتصاد اتریشی تاکید ویژه ای برفرد دارد چرا که فرد منشاء کنش انسانی است و قادر است تا کنش های منحصری ارایه دهد پس به تعداد افراد می توان انتخابهای متفاوت داشت .به عبارت دیگر همواره طیفی گسترده از ترجیحات فردی متمایز از هم وجود دارند که الزاما" هم راستا نبوده وحتی در برخی مواقع در تضاد با یکدیگر قراردارند.

بهمین دلیل همسو ساختن کنش هاوخواستهای متفاوت انسانی مهمترین مسئله اقتصاد محسوب می شود . برای مثال هنگامی که فردبرای خرید کالایی به فروشگاهی می رود ازنیاز خودو چگونگی رفع آن مطمئن است درحالیکه از وجود آن کالا برای عرضه درفروشگاه مطمئن نیست . در واقع تمایل خریدار به خرید کالا الزاما" به معنای تمایل فروشنده به عرضه کالا نیست . این شرایط نااطمینانی که فرد در آن به سر می برد نتیجه متغییر بودن کنشهای انسانی از فردی به فرد دیگر است[Alchian,۱۹۵۰]. در اینجا مسئله اصلی چگونگی همسو ساختن این کنشهاست .

رویکرد دیگرعلم اقتصاد اتریشی نسبت به پیچیدگی وتنوع کنش انسانی دال برعدم امکان استفاده از ابزارریاضیات برای تبیین وتحلیل واقعیات اقتصادی است . درشرایطی که برخی از اقتصاددانان متعارف نظریه اقتصادی را تقریبا مترادف اقتصاد ریاضی می دانند اقتصاددانان اتریشی معتقد به ناتوانی ریاضیات در فهم کنش های پیچیده انسانی هستند. درواقع در خوشبینانه ترین حالت ریاضیات تنهامیتواندچگونگی وقوع پدیده هارا توضیح دهدولی هرگز قادربه پیش بینی آینده نیست [walker,۱۹۹۸].

با اینکه اهمیت کنش انسانی دراقتصاد مورد تایید همه اقتصاددانان اتریشی است اما رویکردهای متفاوتی نسبت به آن وجود داشته ودارد به گونه ای که هرکدام نتایج متمایزی را از نظریه کنش انسانی استخراج نموده اند .برای مثال منگر ازاصل کنش انسانی جهت تبین کالاهای واسطه استفاده نمود درحالیکه میزس به استناد کتاب "کنش انسانی "خود که در سال ۱۹۴۹در ایالات متحده آمریکا انتشار یافت به تحلیلی در باره بازارها وقیمت گذاری بازار،نظریه پول وبهره وسرمایه ونقد مدل سازی آماری پرداخت .از سوی دیگر هایک با تاکید بر اهمیت کنش انسانی نظریه شناخت و امکان ناپذیری محاسبات سوسیالیستی را مطرح کرد و سالها بعد رتبارد با اضافه نمودن دواصل بدیهی دیگر به اصل کنش انسانی امکان درک بهتر ودقیقتر از آموزه های علم اقتصاد اتریشی را فراهم ساخت [Samuels,۱۹۹۰].

▪ ذهن گرایی روش شناسانه:

دانستیم که کنشهای انسانی از اهمیت بسیاری در مبانی اقتصاد اتریشی برخوردارند .اما خاستگاه کنش انسانی چیست ؟به عبارت دیگر افراد که خود عاملان کنش انسانی محسو ب می شوند بر چه اساسی دست به انتخابهای متمایز می زنند؟در پاسخ به این سوال علم اقتصاد اتریشی به نقش ذهن انسان در تحقق کنش می پردازد. کنشهای انسانی و انتخابها برپایه مقیاسهای ارزشی افراد صورت می گیرند واین ارزشها از ذهن افرادمنتج می شود.

بنابر این افراد مجموعه ارزشهایی خلق می کنند و براساس آنها تصمیم می گیرند که کاملا منحصر به فردند. به همین دلیل کنش های انسانی افراد متفاوت است چون از ارزشهای ذهنی متمایز نشات می گیرد. تصمیم گیرنده اقتصادی نیز بر پایه همین ارزشهای ذهنی دست به انتخاب می زند پس این ارزشهای ذهنی است که ارزش اقتصادی راایجاد می کند و لحاظ نمودن معیارهای دیگر برای ارزش که از صفات ذاتی کالا یا نهاده های تولید به کاررفته در آن منتج شود ممکن نیست [walker,۱۹۹۸]. این نکته یکی از مهمترین وجوه افتراق نظریه ارزش در اقتصاد اتریشی با سایر مکاتب اقتصادی است .

علم اقتصاد اتریشی تاکید ویژه ای برفرد دارد چرا که فرد منشاء کنش انسانی است و قادر است تا کنش های منحصری ارایه دهد پس به تعداد افراد می توان انتخابهای متفاوت داشت .

از سوی دیگر چون ارزشها زاییده ذهن منحصر به فرد افراد است پس هیچ ارزشی بر دیگری برتری ندارد. لذا از دیدگاه اقتصاداتریشی این ارزشها قابل داوری نیستند.ضمنا به دلیلی پیچیدگی ذهن در قالب مدلهای ریاضی نیز نمی گنجند ولی داده های اولیه اقتصاد وعلوم اجتماعی محسوب می شوند.

انسان موجودی است که در بستر زمان زندگی می کند. بنابر این ارزشهای برخاسته از ذهن وی هم در طول زمان ثابت نمی ماند. انتخابها و تصمیمات اقتصادی او نیز از دوره ای به دوره دیگر تغییر می کند. تصمیمی که در یک دوره از زمان به عنوان بهترین انتخاب مطرح است الزاما دردوره های بعدی بهترین انتخاب نیست. در واقع ترجیحات افراددرطول زمان تغییر می کند .

آنان به طور مداوم مشغول ارزیابی اهداف و وسایل بکار گرفته خویش هستند وبه این ترتیب رفتار دیگران را نیز تحت تاثیر قرار می دهند. تغییر ترجیحات هر فرد در طول زمان یکی از مهمترین تفاوتهای اقتصاد اتریشی با نئوکلاسیکها در است .

از کنار هم قرار دادن نتایج فوق که همگی از اهمیت ذهن انسان در کنش وی منتج می شود می توان نتیجه گرفت که تمایز ارزشهای انسانها از یکسو وتغییر ترجیحات ذهنی هر فرد در طول زمان از سوی دیگر ،دلالت بر عدم امکان برنامه ریزی متمرکز دارد . به عبارت دیگر مشروعیت یک برنامه ریزی متمرکز به کار آمدی آن است حال آنکه از دیدگاه اقتصاددانان اتریشی داده های یک نظام برنامه ریزی متمرکز بیش از انکه واقعیتهای عینی باشند پدیده های ذهنی هستند به همین دلیل نمی توان به کار آمدی آنها یقین داشت . جهت تبین بهتر این مطلب به نوشته ای از هایک اشاره می کنیم.

"یکی از مشکل ترین تصمیمهای مربوط به تولید تعیین مقدار وچگونگی مصرف کالاهای سرمایه ای است. یک نظام سوسیالیستی بر پایه انتظارات ازآینده قیمت نهاده ها ومحصول، به تدوین برنامه ای متمرکز در این خصوص بپردازد درحالیکه قیمتهای آتی تنها قضاوتهایی درباره امکانهای موجود درآینده جهان است وهیچ موقعیت عینی ندارد. شناخت درباره فرایند تولید نیز دستورالعمل ثابتی نیست بلکه در بسیاری موارد زاییده ذهن است "[Yeager,۱۹۸۷].

از گفته های فوق می توان به اهمیت تفکر ذهن گرایانه در اندیشه های متفکران علم اقتصاد اتریشی پی برد.در واقع در این مکتب نه تنها ارزشها بلکه طرحها ،انتظارات ودریافتهای افراد از واقعیت هم ذهنی است.

▪ فرایند گرایی :

دانستیم که کنشهای افراد نه تنها از فردی به فرد دیگر تغییر می کند بلکه کنشهای یک فرد نیز درطول زمان تغییرمی کند . افراد در هر لحظه از زمان براساس آخرین خواسته خودتصمیم میگیرند و ابزارهایی را جهت رسیدن به آن هدف برمی گزینند ودر نهایت برای دستیابی به آن دست به عمل میزنند. نااطمیانی ناشی از کنشهای متفاوت افراد باعث می شود تا همه به خواستهای واقعی خود نرسندوحتی گاهی کنش فرد برای رسیدن به هدف توسط عمل دیگری متوقف گردد. بنابراین نمیتوان از نتیجه واقعی عمل تا قبل از تحقق آن اطمینان داشت. .

بعلاوه چون سودوزیان نیز ماهیتی ذهنی داردوغیر قابل اندازه گیری است ، داوری در موردکارایی یا ناکارآمدی کنش، به نظر افراد مرتبط می شود وآنها هستند که پس از انجام عمل ،کارا بودن عمل را تعیین می کنند. طی فرآیندتصمیم گیری برای عمل است که افراد می آموزند بهترین کنشی که میتوانند انجام دهند کدام است. حتی درصورت دستیابی به هدف نهایی نیز ،عملی که در آن لحظه بهترین است الزاما در در تجربه مجدد بهترین نخواهد بود .در واقع کسب دانشهای جدیدفردرا قادر می سازد تا طیف وسیعی از تغییرات را در طرح ها وبرنامه های خود متصور شود. به دلیل همین گستردگی ، ازمنظر اقتصاداتریشی مهمترین مسئله اقتصادی یک جامعه سازگار ساختن کنشهای مختلف است چرا که هر کدام بخشی از شناخت را دراختیار دارند .

بر این اساس میتوان اینگونه استدلال کردکه رجحانهای تثبیت نشده فردی در طول زمان، موجب تجدیدنظر وارزیابی در اهداف ووسایل ودر نهایت تغییرکنش فرد می شود . نتیجه مسلم این تغییرات در بازار تغییر مداوم شرایط تعادلی است.شرایطی که از منظر دیدگاه نئو کلاسیک تعادل را نقطه ای می داند که درآن عرضه وتقاضا با هم برابرند و کارگزاران اقتصادی تصمیمات خودرا براساس رسیدن به قیمت تعادلی ثابتی تنظیم می کنند.

این در حالی است که از دید اقتصاداتریشی حرکت به سوی شرایط تعادلی یک فرآیند یادگیری است که شناخت جدیدایجاد می کند و انتظارات را تغییر می دهد ودر نهایت شرایط تعادلی تغییر میکند. کارآمدی در اقتصاداتریشی درطول فرآیند کنش معنا می یابد و داده ای ازقبل معین و شناخته شده در مرحله نهایی نیست. به عبارت دیگردر این مکتب ،کارایی برآورده شدن خواسته های مهمتر فرد به جای خواسته های کم اهمیت وی است[walker,۱۹۹۸].افراد به دلیل قرار گرفتن در فرآیند مستمر تغییر ترجیحات ذهنی در بستر زمان طیف متفاوتی از خواستها را تجربه می کنند واز آنجا که کارایی در سایه تبادل حالتی با مطلوبیت کمتر با گزینه ای با مطلوبیت بیشتر محقق می شود ، پس نمی توان وضعیتی ثابت را به عنوان نقطه تعادلی کارا در نظر گرفت .

در اینجا این سوال مطرح می شود که در این انبوه تغییرات افراد چگونه نسبت به پیش بینی پس انداز ،سرمایه گذاری ،تولید و سایر تصمیمات خود امیدوارند ؟در پاسخ به این سوال باید اشاره کرد که در اقتصاد اتریشی درک فرآیندکنش وچگونگی شکل گیری دانش ، تسری و به کارگیری آن توسط افراد اهمیت ویژه ای دارد. آنها با تاکیدبر فقدان دانش کامل افرادو نیز وجود شرایط نا اطمیا نی ضرورت وجود نهادها را مطرح می سازند. پول یکی از این نهادهاست. پول یا همان وسیله مبادله بطور خودانگیخته ایجاد میشود تا درجه نااطمینانی را کاهش داده وآنها را نسبت به خرید کالاهای موردنیازی که تولیدشان دراختیارخودشان نیست ،مطمئن سازد . درواقع پول وسیله تسهیل مبادله شد. نکته برجسته ای این مقال خودانگیختگی این نهاد هاست که وجه افتراق دیگری بین اقتصاددانان اتریشی و نئوکلاسیکها است چرا که در اقتصاداتریشی این نهادها به صورت خودجوش پدید می آیند واختراع ذهن بشرند.

بنابر این میتوان نتیجه گرفت که با وجود کنشهای متفاوت انسانی که از ارزشهای متمایز فردی منتج می شود فرض ثابت انگاشتن شرایط بازار برای نیل به یک نقطه تعادلی معین ،غیر واقعی است .لذا اقتصاد اتریشی به جای اهمیت دادن به یک وضعیت تعادلی نهایی و مشخص به فرایند گرایی معتقد است .فرایندی که طی آن افراد با تجدید نظر در اهداف ووسایل خود در هر لحظه از زمان برای به دست آوردن مطلوب ترین انتخاب خود دست به کنش می زنند.

در انتها لازم به یادآوری است که آنچه تحت عنوان مبانی اقتصاد اتریشی به ان اشاره شد تنهابه نقاط اشتراک نظریه پردازان اقتصاد اتریشی اختصاص دارد وهرکدام از این مباحث خود به تنهایی حدیث مفصلی است از این مجمل .
       
   
   
            زهرا رهایی
منابع :
۱ Alchian,A.A.۱۹۵۰.”Uncertainly,evolution and economic theory.” Journal Of Political Economy۵۸(۳):۲۱۱ ۲۲۱
۲ Craver,Earlenr.۱۹۸۹. “ The Austrian economist”. History Of Political Economy۲۲(۱):۲۱ ۴۲
۳ Samuels,Warren J.۱۹۹۲. “ Austrian and economics”.Researches in History Of Economic thought and methodology (۱۲):۲۱ ۵۴
۴ walker,A۱۹۹۸.” Austrian economic.” www.hayek.org
۵ Yeager,Leland.۱۹۸۷.”whay subjectivism?”Review of Austrian economics۱:۵ ۳۱    
            رستاک




پایان یک افسانه


    پایان یک افسانه    
    بحران در بازار های مالی پایانی ندارد. هنوز هم هیچیک از کارشناسان بازار های مالی در جهان نمی توانند نقطه پایان این بحران را پیش بینی کنند تا جایی که همه نهاد های نظارتی جهان برای نقطه پایان آن شاید فکر می کنند باید همه اقتصاددانان در جهان به دور هم جمع شوند و برای حل آن کارگروهی تشکیل داده تا بلکه بتوانند از سرایت آن به بخش های دیگر در اقتصاد جهانی و تحمیل آن به کشور های ضعیف جلوگیری کنند    
       
       
   
پایان یک افسانه        
   
   
       
   
   
   

بحران در بازار های مالی پایانی ندارد. هنوز هم هیچیک از کارشناسان بازار های مالی در جهان نمی توانند نقطه پایان این بحران را پیش بینی کنند تا جایی که همه نهاد های نظارتی جهان برای نقطه پایان آن شاید فکر می کنند باید همه اقتصاددانان در جهان به دور هم جمع شوند و برای حل آن کارگروهی تشکیل داده تا بلکه بتوانند از سرایت آن به بخش های دیگر در اقتصاد جهانی و تحمیل آن به کشور های ضعیف جلوگیری کنند اما واقعیت آنجا است که نظام سرمایه داری در جهان در چارچوب خط مشی های فکری خود هنوز هم نتوانسته است این ورشکستگی فکری را باور کند که تا نظامی هدفمند و در چارچوب تمامی قالب های انسانی طراحی نشود، نمی شود برای نجات و حل این بحران چاره ای اندیشید. برخی از کارشناسان، تداوم این بحران و عدم توانایی اقتصاددانان لیبرال را برای حل این بحران نقطه بطلا نی برای نظام حاکم فعلی بر مبادلا ت اقتصاد جهانی برمی شمارند.

درواقع درگیری کشورهای سرمایه داری همچون آمریکا و انگلیس برای این بحران حاکی از آن است که پایان عصر سرمایه داری و همه منابع فقط برای قشر خاصی از جمعیت جهان فرا رسیده است و حال که ورشکستگی شرکت های بیمه ای این بحران را در جهان تعمیق کرده است نشان از آن دارد که حتی شرکت های مذکور همه توانایی کاهش ریسک های سرمایه داران جهان را ندارند و بحران عدم توانایی برای کاهش ریسک خود نشان از آن دارد که قشر ثروتمند در جامعه سرمایه داری دنیا با فقیرتر شدن مردم در جهان دیگر نمی توانند ثروتی بیش از آنچه داشته اند را به دست آورند. در واقع سودای آمریکای بزرگ و قدرتمند این بار با تزریق ۷۰۰میلیارد دلا ر سرمایه برای کنترل بحران هم تحقق نخواهد یافت.

اگر نگاهی به عقب بیندازیم بحران شکل گرفته از آنجا شروع شد که مردم آمریکا برای خانه دار شدن وام گرفتند و نتوانستند وام های خود را برگردانند، از همین رو شرکت های وام رهنی در این کشور دستخوش بحران شدند و دامنه آن به همه نقاط دنیا رسید و تا جایی پیش رفت که شرکت های بیمه که باید وظیفه تضمین سرمایه را به عهده داشته باشند نیز از کنترل بحران وکاهش ریسک های سرمایه گذاری در ماندند. لا زم است باز هم کمی به عقب تر بازگردیم و بحران اوالیه وال استریت و افت همه شاخص ها در این بازار را در یک قرن گذشته که در تاریخ بار ها و بار ها تکرار شده است بررسی کنیم. نظام سرمایه داری در آن زمان ماشین را جایگزین انسان کرد تا سود هر چه بیشتری برای بنگاه های غیرجاندار خود به ثبت برساند. بیکاری و کاهش قدرت خرید در آن زمان همه شاخص های صنعتی را به زیر کشید. در آن زمان هر روز بحران بیکاری عمیق تر شد اما بالا خره ناجی از راه رسید و کینز با ایده های جدید برای رفع بحران تا حد کمال کوشید و چاله های کنده شده بسیاری را برای رفع بحران بیکاری پر کرد و حال پس از سالیان باز هم دوباره فقر و ناتوانی اقتصادی شکل گرفته در نظام سرمایه داری بحران تازه ای را به تماشا نشسته است.

همین خط بطلا ن برای مکتب سرمایه داری است که در آن نئولیبرال ها به فکر رفع بحران از طریق تزریق پول افتاده اند، جا دارد که باز هم کتاب های مارکس و افزایش دستمزد این اقتصاددان قرن که زنهاری برای مکتب سرمایه داری بوده است مطالعه شود و این بار از منظر جایگاه انسان و منزلت آن و بحران فقر به آن نگاهی شود و باز هم به اصل یکی برای همه و همه برای یکی نظری بیندازیم. روشن خواهد شد که هر چه پول برای رفع بحران تزریق شود پاسخی در خور دریافت نخواهد شد زیرا پول آن هم در این حجم۷۰۰ میلیارد دلا ر که از سوی سنای آمریکا برای رفع بحران تصویب شده است نمی تواند رفع نیاز انسان هایی را کند که تا خرخره زیر وام های بانک ها مانده اند و توان آنها با عمیق تر شدن بحران هر روز محدودتر می شود و تورم بارشده از افزایش قیمت نفت توانمندی اقتصادی آنها را تا به جایی تنزل داده است که پس از دریافت وام اکنون توان بازپرداخت اصل و فرع سود آن را ندارند. این بار با اندکی انصاف در خواهیم یافت همه ذخایر آمریکا برای رفع بحران سرمایه داری که به آفت مرگ موش خود دچار است نیاز است تا مردمی را که در زیر چرخ دنده های این نظام صدای خرد شدن انسانیت آنها شنیده می شود اندکی التیام بخشد، شاید شعاری به نظر برسد اما دیگر نمی شود همه اموال منقول و غیرمنقول دنیا فقط برای مردمی خاص باشد که نام سرمایه دار بر آنها نهاده شده است که باید همه منابع دنیا در خدمت بشریتی باشد که برای خوب زیستن فرصت می خواهد. در واقع رشد درآمد های نفتی و رشد درآمد های صاحبان نفت و همه پول بانک های دنیا برای مردمی است که برای استحصال آن تلا ش کرده اند.

این ندا را البته سرمایه داری کهنه انگلیس پیش از سایرین شنیده است که با ملی کردن بانک های خود سعی دارد تا جبران نیاز جامعه انگلیس را بکند و همین است که اقتصاددانان انگلیسی پیش تر از سایر اقتصاددانان به رفع بحران شتافته اند. اما به هر حال بهتر آن است که نظرات رئیس صندوق بین المللی پول که می گوید: <حل بحران مالی آمریکا نیازمند راهکاری جهانی است> مورد دقت و بررسی قرار گیرد و البته در آن همه اقتصاددانان با تکیه بر موضوع فقر مشکلا ت جدید فوق را از نظر بگذرانند. اگرچه بلند پایگان اقتصاد جهانی عدم نظارت دقیق و عدم استفاده از همه توانمندی های جامعه جهانی را عاملی برای بروز این بحران می دانند اما واقعیت آن است که نظام سرمایه داری فوق با فقری گسترده و البته متجدد روبه رو است که تسخیر همه منابع نفتی کشور های فقیری همچون عراق که از مشکلا ت بی شماری همچون عدم مدیریت منابع و سایر برخوردارند نمی تواند این فقر را از چهره جهان بزداید. شکل گیری استعماری تازه که نتیجه بحران هایی از این دست است نباید بحران کشور های غنی را به بحرانی برای کشور های ضعیف تبدیل کند والبته در دور جدید برنامه ریزی های اقتصادی این بار کشورگشایی لیست کشور های صاحبان سرمایه های خدادادی را نشانه رود.

هر چند که روسای صندوق بین المللی پول برای اجرای اصلا حات در سیستم مالی جهان تلا ش خواهندکرد و دومینیک استراس هان در مصاحبه با نشریه فرانسوی دیمانش تصریح کرده است< صندوق بین المللی پول طی ماه آوریل پیش بینی کرده بود که بازارهای مالی جهان با زیان یک تریلیون دلا ری روبه رو خواهد شد و اقتصاد جهان با کاهش رشد روبه رو می شود و برای جلوگیری از گسترش آن به سراسر دنیا تلا ش خواهد شد> اما آنچه واضح است نشان می دهد این موضوع باری از دوش فقرای جهان چه در آمریکا و چه در دورافتاده ترین کشور ها کم نخواهد کرد و هر روز نگرانی کشور های فقیر اما دارای منابع طبیعی بیشتر می شود که این بار آمریکا تمامیت ارضی آنها را به خطر خواهد انداخت و منابع آنها را برای غنی تر کردن خود خواهد بلعید.
       
   
   
            بنفشه رمضانی یگانه    
            روزنامه اعتماد ملی