خريد و فروش دين (تنزيل)
نوشته شده توسط : سعيد محمدابراهيمخريد و فروش دين (تنزيل) -اقتصاد اسلامي
سيد باقر موسوى
چكيده
مطالعه نظامهاى اقتصادى نشان مىدهد كه شناخت درست آنها بر شناخت دقيق مبانى فكرى و فلسفى شكلدهنده آنها متوقف است، و مهمترين موضوع تاثيرگذار بر اهداف، اصول و چارچوبهاى نظامهاى اقتصادى، نگرش مكاتب گوناگون به بحث دين و قلمرو آن است .
نظريهپردازان سوسياليسم با اعتقاد به فلسفه ماترياليسم، خدا و دين را انكار كردهاند; در نتيجه، در طراحى نظام اقتصادى، جايگاهى براى آموزههاى الاهى قائل نيستند . نظريهپردازان اقتصاد سرمايهدارى با اعتقاد به فلسفه دئيسم، نقش خداوند را در خالقيت او منحصر كرده، آموزههاى پيامبران را به حوزه اخلاق و معنويت مربوط دانستند; در نتيجه، آنان نيز در طراحى نظام سرمايهدارى، نقشى براى دين و تعاليم الاهى قائل نشدند .
انديشهوران مسلمان در مواجهه با پرسش رابطه دين و اقتصاد، به چهار گروه تقسيم مىشوند: گروه نخست، آموزههاى دينى را در آشنايى انسانها با خدا و آخرت منحصر دانسته، پرداختن خدا و پيامبر به آموزههاى دنيايى را كارى لغو و دور از شان مىدانند . گروه دوم، هدف اصلى دين را تبيين سعادت آخرتى انسان دانسته، معتقدند: دنيا به آن اندازه كه به كار سعادت آخرتى مربوط مىشود، مورد توجه دين است . اين دو گروه، در طراحى نظامهاى اجتماعى، از جمله اقتصاد، عقل و دانش بشرى را كافى، و خود را از آموزههاى انبيا بىنياز مىدانند . گروه سوم، هدف دين را سعادت دنيا و آخرت انسانها برشمرده، و به تبع آن، تعاليم پيامبران را شامل دنيا و آخرت هر دو مىدانند و معتقدند: در طراحى نظام اقتصادى، بايد اهداف، اصول و چارچوبهاى اساسى را با توجه به آموزههاى دينى تعريف كرد، و سرانجام، گروه چهارم، دين را متكفل پاسخگويى هر حركت اجتماعى و اقتصادى دانسته، در هر طرح و برنامهاى دنبال آيه و حديث مىگردند . در اين مقاله، با نقد و بررسى ديدگاههاى انديشهوران مسلمان، رابطه منطقى دين با نظامهاى اجتماعى بهويژه اقتصاد را تبيين كرده، نشان مىدهيم كه ديدگاه سوم، ديدگاهى حق و قابل قبول است .
يكى از راههايى كه براى تامين منابع مالى دولت پيشنهاد شده، اين است كه دولت، مطالبات را خود از شركتها و مؤسسات داخلى و خارجى به صورت اسناد متحدالشكل در آورده و به كمتر از قيمت اسمى مندرج در سند بفروشد و در واقع، مطالبات خود را تنزيل كند و دارندگان اين اوراق نيز مىتوانند با تنزيل ورقه، آن را در بازار ثانوى به ديگران واگذارند و به منظور ايجاد اطمينان در باز پرداخت اوراق، دولتيا مؤسسه بيمه مىتواند اسناد را تضمين كند و در صورت امتناع بدهكار، بدهى را به دارندگان اوراق بپردازد . اين معامله در كتابهاى فقهى، تحت عنوان بيع دين در كتاب قرض و كتاب بيع طرح شده است و ما بايد ابتدا بررسى كنيم كه آيا اين معامله از نظر ماهوى، بيع استيا نه، و اگر بيع هست، دليل صحت آن چيست، و اگر باطل است، دليل بطلان آن چيست و اگر اين معامله را از راه بيع نتوانستيم تصحيح كنيم، آيا راه ديگرى براى آن وجود دارد يا نه؟
آيا معامله دين، بيع است؟
بيع بودن اين معامله، از جهت عين بودن مبيع اشكالى ندارد; چون مقصود كسانى كه در حقيقتبيع، تمليك عين يا مبادله عين را معتبر دانستهاند، اين است كه مبيع هنگام وجود خارجى بايد عين باشد; هر چند در حال حاضر وجود خارجى ندارد و در ذمه است; بنابراين، بيع سلف را در حقيقت، بيع دانستهاند و غرض آنها از اعتبار اين قيد، خارج كردن اجاره است كه تمليك منافع به شمار مىرود و بنابر مسلك كسانى كه در حقيقتبيع، عين بودن مبيع را معتبر ندانستهاند، مطلب روشن است . اشكال ديگر در بيع بودن امثال اين معامله، اين است كه در بيع بايد يكى از عوضين، مثمن، و ديگرى ثمن باشد و اگر هر دو طرف، كالا يا هر دو طرف، پول بود، بيع صادق نيست .
شيخ انصارى در تنبيه سوم از تنبيهات معاطات در تمييز بايع و مشترى در اين باره مىنويسد:
اگر يكى از عوضين از چيزهايى باشد كه آنرا بهطور معمول ثمن قرار مىدهند (مثل درهم و دينار و فلوس سكهدار)، در اين فرض، دهنده درهم و دينار و فلوس، در معامله مشترى است; ولى اگر هيچ يك از عوضين از اين قبيل نباشد، بايد ديد كدام يك از آنها به قصد جايگزينى ثمن داده شده است; ولى اگر در هيچ يك از عوضين چنين قصدى نشود يا در هر دو چنين قصدى بشود و پيشتر هم گفتوگويى درباره بايع و مشترى نشده باشد، در اين معامله چند احتمال است . 1 . هر يك از دو نفر به اعتبارى، بايع و فروشنده باشد; هر چند احكام خاصه آن دو، از آنها انصراف دارد . 2 . كسى كه اول مال را مىدهد، بايع، و كسى كه مىگيرد، مشترى است . 3 . اين معامله مصالحه است . 4 . اين معامله و معارضه مستقله است كه داخل عناوين متعارفه معاملات نيست، و احتمال دوم خالى از قوت نيست . (1)
اصفهانى در اين باره مىنويسد:
از نظر واقع و ثبوت، ماهيت هر عقدى متشكل از تسبيب از يك طرف و پذيرش طرف ديگر است و لذا ثبوتا معقول نيست كه يك طرف به اعتبارى بايع و به اعتبارى مشترى باشد و اگر هر دو طرف، تسبيب به ملكيت كردند، اين معامله صلح هم نيست; چون صلح از عقود است و هر عقدى مركب از ايجاب و قبول است و اگر بگوييم معامله مستقله است، ادله عامه، شامل اين عقود غير متعارف نمىشود . (2)
ايروانى در اين باره مىنويسد:
فروشنده كسى است كه غرض اصلى او از معامله، حفظ ماليت مالش باشد و از خصوصيات عين، صرفنظر مىكند و مشترى كسى است كه غرض اصلى او از معامله، خصوصيات عين فروشنده است و اگر غرض اصلى هر دو نفر، از معامله، خصوصيت عوضين باشد، اين معامله بيع نيست و هيچ كدام از آن دو، فروشنده و خريدار نيستند و اين معامله هر چند بيع نيست، صحيح و نافذ است و دليل بر صحت آن، آيه اوفوا بالعقود و آيه الا ان تكون تجارة عن تراض است .
محصل اشكال ايروانى بر شيخ اين است كه از كلام شيخ بهدست مىآيد اگر يكى از متعاملين در انشاى معامله، لفظ بيع و ديگرى لفظ شرا را بهكار برد، در اين صورت بايع و مشترى، با هم اشتباه نمىشوند; اما اين كلام تمام نيست; چون تمييز بايع از مشترى، در مرحله و رتبه، بر انشا سابق است و ما بايد پيش از تلفظ آنها به صيغه، آن دو را و بعد وظيفه آنها در تلفظ به صيغهاى را كه وظيفهشان است، روشن كنيم، و تشخيص آن دو در آن مرحله، امرى وجدانى است و آنچه براى من از تتبع در موارد خاص، بهدست آمده، اين است: بايع كسى است كه خصوصيات مالش را بذل، (3) و از آن صرفنظر، و ماليت آن را با گرفتن بدل، حفظ كند و غرض او از گرفتن بدل، فقط حفظ ماليت مال خود است و اينكه ملاحظه مىكنيم او در اغلب اوقات، فقط نقود را مىگيرد، نه از جهت اين است كه غرض او به خصوصيت نقود تعلق گرفته، بلكه علت آن، آسان بودن حمل و نقل آنها و نيز آسانتر بودن تهيه اجناس بهوسيله نقود است . خويى در اين باره مىنويسد:
براى تحقق بيع، يكى از اين دو امر بايد موجود شود .
1 . يكى از عوضين متاع، و ديگرى نقد باشد كه در اين فرض، كسى كه متاع را مىدهد، بايع، و كسى كه نقد را مىدهد، مشترى است . 2 . در صورتى كه عوضين از قبيل پول باشد يا هر دو از اجناس باشد، بايع كسى است كه غرض او حفظ ماليت مال خود است و مشترى به كسى گفته مىشود كه غرض او، رفع نياز است و اگر در معامله، هيچ يك از اين دو شرط نبود، اين معامله بيع نيست و احكام خاص آن را ندارد . (4) گويا اغراض متعاملين، نقشى در تعيين حقيقت معامله ندارد و آنچه ماهيت و حقيقت معامله را شكل مىدهد، كيفيت انشا و عنوانى است كه انشا مىشود، و از نظر عرفى، هرگاه يكى از متعاملين، مال خود را در مقابل عوض به ديگرى تمليك كند، بايع شمرده مىشود; هر چند به خصوصيت ثمن هم نياز داشته است و غرض او بهدست آوردن آن باشد و كسى كه تمليك را پذيرفته است، مشترى بهشمار مىرود; گرچه غرض او بهدست آوردن خصوصيت مبيع نباشد و غرض او حفظ ماليت مالش باشد; به همين جهتبسيارى از فقيهان در تعريف بيع كه ماهيتبيع را بيان مىكند، اين جهت را اخذ نكردهاند .
امام خمينى قدس سره در اين مقام مىنويسد:
در مقام ثبوت، كسى كه ثمن يا مثمن را به قصد ايجاب مىدهد، بايع، و كسى كه به قصد قبول آن را مىگيرد يا مثمن را مىدهد، مشترى است . . . و اگر عوضين از جنس متاع يا نقود باشد، و هيچ يك قصد ايجاب و قبول نداشته باشد و مالش را مبادله كند، اين معامله از نظر عقلايى بيع شمرده مىشود . (5)
گويا ذيل كلام امام تمام نيست; چراكه از نظر عقلايى اگر دو مال را بدون ايجاب و قبول، مبادله كنند، به اين معامله «تاخت زدن» مىگويند و آن را بيع نمىدانند و از نظر عقلايى، بيع، بدون فروشنده و خريدار وجود ندارد .
نتيجه مباحث پيشين اين شد كه حقيقتبيع، اخراج از ملك يا اضافه در مقابل عوض و قبول طرف ديگر است، و بنابراين تفسير بيع دين كه محل بحث است، به حقيقت، بيع بر آن صادق است; زيرا عوضين بهطور معمول از نقود است و غرض هيچ كدام، خصوصيت نيست; اما چون شخصى طلب خود را به ديگرى تمليك مىكند و ديگرى آن را مىپذيرد، اين معامله بهطور حقيقى بيع است; ولى اگر همين معامله، به صورت، تاخت زدن باشد، بيع نيست و احكام خاص آن را ندارد، و از جمله آنها، دو روايتى كه در بيع دين، برخلاف قواعد آمده است، شامل اين معامله نمىشود; ولى اگر بيع باشد، آن دو روايت آنها را در بر مىگيرد كه بحث گسترده آن خواهد آمد .
ديدگاههاى فقهى درباره فروش دين
نظريه اول، اين است كه بيع دين بهطور مطلق، باطل است و تفصيلى بين بيع به مديون و غير او، و بين بيع دين حال و مؤجل نيست . شيخ طوسى، (6) اين قول را به شافعى (7) نسبت داده و دليلى را براى آن ذكر نكرده است .
و شهيد در دروس (11) از آن جملهاند و اين نظريه، بين دين حال و مؤجل تفصيل قائل مىشود و بيع دين حال را صحيح، و مؤجل را باطل مىداند . دليل بر اين تفصيل، يكى از اين وجوه است: دليل اول: در صحتبيع، ملكيت معتبر است و اگر دين مؤجل باشد، طلبكار، بالفعل، مالك چيزى در ذمه مديون نيست .
اشكال بر اين دليل اين است كه بين مالك بودن دين و حق مطالبه كردن، خلط شده است . طلبكار در دين مؤجل، بالفعل، مالك دين در ذمه بدهكار است; اما حق مطالبه آن را ندارد و در صحيح بودن بيع، مالك بودن معتبر است، نه حق مطالبه .
دليل دوم: از شرايط صحتبيع، قدرت بر تسليم مبيع است و در دين مؤجل، طلبكار نمىتواند مبيع را تسليم كند; زيرا امكان دارد، بدهكار، دين را فراموش يا آنرا انكار كند يا مفلس شود .
پاسخ اين است كه اگر مستند اين شرط، مرسله «نهىالنبى عن بيعالغرر» باشد و ما سند و دلالت آن را تمام بدانيم، آنها، بهويژه جهت دلالى آن، مورد بحث اعلام است . در صورتى كه به قدرت بر تسليم در زمان استحقاق اطمينان باشد، معامله از غررى بودن خارج مىشود و نيز اگر دليل اعتبار اين شرط، روايت «لا تبع ما ليس عندك» باشد و سخن مورد نظر ما در جايى است كه شرايط صحتبيع مفروغ عنه است . در بيع دين حال نيز اين شبهه وجود دارد و هر پاسخى كه در آنجا بيايد، در دين مؤجل نيز خواهد بود . گذشته از اين، بحث ما در بيع دين، اعم است و شامل جايى كه دين را به خود مديون مىفروشد نيز مىشود كه در اين تفصيل به آن اشاره نشده است و قدرت بر تسليم در صورتى كه به مديون فروخته شود معنا ندارد .
دليل سوم: اجماع مسلم وجود دارد كه آنچه را بهصورت سلف خريدارى شده نمىتوان پيش از حلول اجل فروخت . پاسخ اين است كه بر فرض پذيرش اجماع در سلف، تعدى از سلف به غير آن بدون وجه است .
نظريه سوم: اين است كه بيع دين به مديون درست; ولى به شخص ثالثباطل است و ابن ادريس در سرائر (12) اين نظر را برگزيده و دليل او اين است كه بيعهاى صحيح در شرع، در بيع اعيان و بيع در ذمه منحصر است و بيع اعيان به مشاهد و موصوف تقسيم مىشود (عين شخصى، يا حاضر است كه با مشاهده خريدارى مىشود يا غايب است كه با وصف آن را مىخرند)، و بيع دين، داخل هيچ يك از اقسام پيشين قرار نمىگيرد و اين بيع بهواسطه اينكه متعلق آن، حتى براى صاحبش معلوم نيست تا آن را وصف كند و بهواسطه تخلف وصف، خريدار، خيار داشته باشد، غررى، و مشمول روايت «نهى النبى عن بيعالغرر» مىشود و نهى بر فساد دلالت مىكند .
اشكال بر دليل سوم اين است كه اگر در حقيقتبيع سلف، معتبر بدانيم كه مبيع در ذمه فروشنده باشد، اين معامله سلف نيست; ولى بر حصر بيعهاى صحيح در اقسام مذكور دليلى نداريم، و اگر اين قيد را معتبر ندانيم، اين معامله، داخل بيع سلف مىشود . گذشته از اين، متعلق بيع دين بهطور معمول نقود و اسكناس و پول است كه همه آنرا مىدانند و امرى مجهول نيست كه معامله بهواسطه آن غررى شود . امام خمينى در رساله عمليه، معامله بيع دين را بهطور مطلق جايز دانسته است . در مساله 2831 توضيحالمسائل امام آمده است:
سفته حقيقى را اگر كسى از بدهكار بگيرد كه با ديگرى معامله كند به مبلغى كمتر، بايد به نحوى معامله كند كه ربا لازم نيايد; مثل آنكه اسكناسى كه در ذمه بدهكار طلب دارد، بفروشد به كمتر و پولش را بگيرد و سفته را بدهد كه شخص ثالث از بدهكار، تمام بگيرد . اين قسم تنزيل سفته اشكال ندارد . (13)
حضرت امام در استفتاى منسوب به وى در مساله تفصيل مىدهد كه متن پرسش و پاسخها چنين است:
در رساله احكام از قول حضرتعالى نوشته شده كه خريد و فروش سفته و چك تضمينى به كم يا زياد اشكال ندارد . جواب: فروش چك و سفته به شخص ثالثبه كمتر، ربا و حرام است . سؤال: اگر كسى در مقابل طلبى كه دارد، سفته يا براتى داشته باشد و بخواهد طلب خود را پيش از وعده آن، به كمتر از آن بفروشد، اشكال دارد يا نه؟ جواب: اگر سفته يا برات را به خود بدهكار بفروشد به كمتر، مانع ندارد; ولى فروش آن به غير مديون به كمتر، ربا و حرام است . (14)
شايد امامخمينى وجه ربا را اين بداند كه اين معامله، هر چند به صورت بيع واقع مىشود، حقيقت آن قرض است و قرض ربوى، حرام است و خريدار در واقع دارد پول كمترى را قرض مىدهد تا پس از مدتى، بيشتر از آن بگيرد .
اين استدلال هم ناتمام است; چون ماهيت هر عقدى، چيزى است كه در انشا آمده و چون فرض مساله اين است كه متعاملين واقعا قصد بيع دارند، و باالفاظ بيع، آن را انشا كردهاند، حقيقت اين معامله بيع مىشود و وقتى بيع شد، چون پول و اسكناس كه بيشتر مورد بحث و حاجت است از چيزهايى نيست كه به كيل و وزن فروخته شود، بلكه از معدودات است، رباى معاوضى در اينها تحقق نمىيابد، و گرچه اين معامله نتيجه قرض ربوى را داشته باشد، ما در حكم به صحت و بطلان معاملات، دائر مدار عنوانى هستيم كه بر آن بار است، نه نتايج آن; براى مثال، خود حضرت امام اجاره به شرط قرضالحسنه را صحيح و جايز; ولى قرض به شرط اجاره را داراى اشكال مىداند با اينكه از نظر نتيجه، هيچ تفاوتى با هم ندارند . كسى كه خانه 100 هزار تومان اجاره را به هزار تومان اجاره مىكند و در ضمن آن شرط مىكند كه دو ميليون قرض بدهد، همان نتيجه قرض ربوى را دارد; ولى چون حقيقت اين معامله اجاره است، امام آن را صحيح دانسته، در مساله «2837» مىنويسد:
در مثل اسكناس و دينار كاغذى و سائر پولهاى كاغذى مثل دلار و ليره تركى، رباى غير قرضى تحقق پيدا نمىكند و جايز است معاوضه بعضى آنها را با بعضى به زياده و كم و اما رباى قرضى در تمام آنها تحقق پيدا مىكند و جايز نيست قرض دادن ده دينار به 12 دينار . (15)
خلاصه نقد اين وجه اين است . در بعضى روايات آمده است: «انما يحللالكلام و يحرم الكلام» به اين معنا كه گاهى يك نوع انشا سبب حليت معامله و عوضين، و گونه ديگر باعثحرمت مىشود; هر چند از نظر نتايج، مثل هم باشند، و در بيع دين، اگر معامله به نحوه بيع، و قصد جدى آنها بيع باشد، از جهت ربا، اشكالى در آن نيست .
نظريه چهارم كه بسيارى از فقيهان آن را اختيار كردهاند، اين است كه بيع دين مؤجل به ثمن حال (نقد) جايز است; چه به مديون فروخته شود و چه به شخص ثالث; ولى بيع دين به نحو نسيه و ثمن مؤجل، باطل است و از كسانى كه اين نظر را برگزيدهاند شهيد در لمعه و مقدس اردبيلى (17) را نام برد; گرچه مقدس اردبيلى در فروش نسيه به مديون مطلقا، جواز را اختيار كرده است . مستند اين تفصيل، روايت طلحه بن زيد است . كلينى با سند خود از حسن بن محبوب از ابراهيم بن مهزم از طلحه بن زيد از ابن عبد . . . عليه السلام نقل مىكند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم فرمود:
«لا يباع الدين بالدين» . (18)
بررسى سندى و دلالى حديث
سند: رجال خبر، مورد وثوق هستند . نجاشى درباره ابراهيم بن مهزم مىگويد: ابراهيم بن مهزم الاسدى من بنى نصر، ايضا يعرف بابن ابى برد، ثقه، ثقه . يگانه شخصى كه در سند از او بحثشده، طلحة بن زيد است و عدهاى روايت را به جهت او تضعيف كردهاند . نجاشى درباره او مىگويد: طلحة بن زيد، ابو الخزرج النهدى الشامى و يقال الخزرمى، عامى، روى عن جعفر بن محمد عليه السلام .
شيخ درباره او مىگويد: طلحه بن زيد، له كتاب و هو عامى المذهب الا ان كتابه معتمد; يعنى هر چند طلحه مذهب عامه دارد، كتاب او معتمد است، و اگر از جمله «له كتاب معتمد» وثاقت او را به دست آوريم، سند روايت تمام مىشود به اين بيان كه هرگاه شخصى كتابى بنويسد و ما بررسى كنيم و ببينيم مطالب آن صادق است، از اين راه مىفهميم كه آن شخص ثقه است، و اگر اين جهت را نپذيرفتيم، روايت، بهواسطه تمام نشدن صحتسند، ساقط مىشود، مگر اينكه ثابتشود، مشهور به آن عمل كردهاند و عمل آنها را جابر ضعف سند بدانيم .
دلالت: تقريب روايتبراى مدعى اين است كه در روايت، از بيع دين به دين نهى شده، و نهى در معاملات هم، ارشاد به فساد است و دين در روايت اطلاق دارد، و آنچه را پيش از معامله دين يا به معامله دين باشد، دربر مىگيرد .
شهيد در مسالك به اين استدلال پاسخ داده است:
اگر مقصود شما اين است كه بر مؤجل، پيش از بيع، دين اطلاق مىشود، بطلانش روشن است; زيرا دين شدن، بر ثبوت در ذمه موقوف است و در ذمه ثابت نمىشود، مگر اينكه عقد واقع شود و اگر مقصود اين است كه پس از عقد، دين مىشود، آنرا به بيع دين به ثمن مضمون حال نقض مىكنيم كه هنوز مشترى آن را نداده است و ادعاى فرق بين حال و مؤجل صحيح نيست، و اگر به ثمن مؤجل جايزنيست، بايد به ثمن حال هم جايز نباشد . (19) به نظر مىرسد كه حق در مساله با شهيد است و منظور از دين، آن است كه پيش از بيع، دين باشد و آنچه را به خود معامله، دين مىشود دربر نمىگيرد; بنابراين بيع دين به ثمن مؤجل، مشمول اين روايت نيست .
نظريه پنجم كه شيخ طوسى (20) و ابن براج و شهيد (21) در دروس آن را پذيرفتهاند و آن اين است كه بيع دين به كمتر، صحيح است; ولى مشترى، بيشتر از آن مقدار كه به طلبكار پول داده است نمىتواند از بدهكار بگيرد و ذمه بدهكار از ما بقى دين، برىء مىشود . مستند اين نظر، دو روايت است كه فقيهان از آن بحث كردهاند .