مبنای توسعه: رفاه و رشد اقتصادی
نوشته شده توسط : سعيد محمدابراهيممبنای توسعه: رفاه و رشد اقتصادی
در اسناد رسمی منتشر شده بانک جهانی و سازمان ملل متحد، استمرار رشد 6% در شاخص تولید ناخالص ملی برای سالیان متوالی، نشانه توسعه یافتگی تلقی شده است و توسعه یافتگی، بستر رشد سالم اقتصادی رفاه جتماعی. اندیشه هماهنگی با این مقیاس، بسیاری از کشورهای در حال توسعه را به این سمت کشانیده است که به فعالیت های اقتصادی با ارزش افزوده بالا روی بیاورند تا بتوانند خود را به این مقیاس رسانده و یا به آن نزدیک شوند. این مقیاس، اگر چه میزانی استاندارد شده در سطح اقتصاد توسعه بین الملل به شمار می رود، اما در بسیاری موارد، از جمله تجربه کشور خود ما، باعث شده است تا تجربه های تاریخی ما در بخش های خاصی از بین رفته و ما وارد افق های ناشناخته و ناآزموده شویم.
روشن است وقتی ارزش افزوده بالا هدف بنگاه اقتصادی کلان یا خرد باشد، هر گاه فعالیتی که به این هدف نزدیک تر باشد اختیار شود، آن شاخص تحصیل می شود. بدین قرار، در ابتدای تجربه های ما در برنامه ریزی توسعه، توجه اصلی از بخش کشاورزی که بدلیل سنتی بودن آن، ارزش افزوده بالایی نداشت، به سمت صنعت وساختارهای زیر بنایی صنعتی معطوف شد و بدین سان، کشاورزی از اولویت های اصلی برنامه ای ما خارج شد.
از سوی دیگر، چون بیشتر تجربه اقتصاد سنتی ما بر کشاورزی مبتنی بود، با ورود وتکیه بر اقتصاد صنعتی، ما به مسیر تازه ای افتادیم که تجربه ودرک درستی از آن نداشتیم و نظام آزمون وخطا، هزینه های سنگینی بر اقتصاد ما وارد کرد. حتی توجه ها و تاکیدهای مقطعی مثل انقلاب سفید و... نیز در رژیم گذشته نتوانست محوریت صنعتی بودن (این افق نا آزموده) را از اقتصاد ما محو کند و بعد از انقلاب نیز، تجربه هایی مثل جهاد سازندگی در این کار موثر نیفتاد.
شاید اکنون این سوال که اگر ما به راه اقتصاد صنعتی نرفته نبودیم آیا کشاورزی جوابگوی توسعه ما بود یا نه، سوال موجهی نباشد. این سوال، امروز آن اندازه بی وجه است، که این سوال که اگر ما امروز در برابر جهانی سازی مقاومت کنیم و از عضویت در پیمان های سیاسی- اقتصادی دنیا چشم بپوشیم، راهی برای برون رفت از بحران های اقتصاد سیاسی برای ما هست یا نه؟
شاید درست باشد که سیری تاریخی ما را به سمت بحران های اقتصادی کشاند و شعارهایی مثل "کشاورزی، محور توسعه پایدار" و مانند آن، در حد همان شعار، کارکرد سیاسی اجتماعی داشت، اما نباید فراموش کنیم که بستر ناسالم ورود به این عرصه بود که تا این اندازه، امروزِ ما را ناموفق کرده است.
سخت نیست اذعان کنیم که یکپارچه انگاری و رفتن صرف به راه اقتصاد صنعتی و صرفاً به فکر تقویت زیرساخت های بخش صنعت بودن، الگویی تحمیلی بر برنامه ریزی اقتصادی ما بود و نه الگویی ناگزیر، که توجه افراطی به آن، مدل توسعه ما را تغییر داد و ما را به سمت این شیوه برد.
از دیگر سو، توجه صرف در مقطعی از تاریخ برنامه ریزی کلان در کشور ما به نظام درآمد هزینه، بدون عنایت به توسعه و در مراحل دیگر عکس آن، کار را در هر دو وجه و در سوی قضیه مشکل ساخت. توجه برنامه در یک دوره (عموماً تا شروع برنامه چهارم دوران پهلوی) به اقتصاد رفاه وپس از آن در تاریخ بعد از انقلاب و عمر برنامه های ما به توسعه و غفلت از وجه رفاهی برنامه و احاله آن به نتایج برآمده از اقتصاد توسعه، خود آسیبی دیگر بود که از ارجمندی برنامه ریزی در نظر ما کاست و آن را تا حد پدیده ای زمان بر و هزینه زا اما بی نتیجه برای جامعه نزول داد؛ گو این که نظر اقتصاددانان چیزی جز این باشد.
ب. بی توجهی به وجوه فرهنگی جامعه ایران در برنامه ریزی های
کلان اقتصادی
عموم برنامه های موفق اقتصادی در کشورهای در حال توسعه، به مباحث و زیر ساخت های فرهنگی توجه جدی داشته اند. بدون توجه به بستر فرهنگی و اجتماعی جامعه، نمی توان برای اقتصاد یا سیاست آن برنامه ریزی کلان کرد. به بیان دیگر، برای جامعه ای که بلحاظ فرهنگی کاملاً سنتی است، نمی توان برنامه اقتصادی مدرن تنظیم کرد، بی آنکه به وجوه و شاخص های فرهنگی آن توجه نمود.
برنامه های اقتصادی در ایران و سایر کشورهای در حال توسعه، چون در تنظیم واجرا، عموما ً تکیه بر دانش فنی غربیان یا تحصیلکردگان غربی داشتند، وجود فرهنگ کشور میزبان را مورد توجه قرار نمی دانند. تقریباً همه برنامه هایی که در راستای سیاست "اصل چهار ترومن" امریکا (کمک و ارایه دانش فنی توسعه به کشورهای در حال توسعه) شکل گرفته اند، به این وجه بی اعتنا بوده اند و بر اساس مدل اجتماعی و فرهنگی خود، کارها را پیش بینی کرده و جلو رفته اند.
به طور ویژه، نگرش های اجتماعی و فرهنگی ایرانیان در زیرساخت های برنامه توسعه اثر خاص داشته است. از جمله در ارایه آمار و اطلاعات صحیح، نوع کالاهای مصرفی، نگرش به برنامه ریزی اقتصاد سنتی بازار و... .
1- ب. ضعف های آماری
"ویلیام آرتور لوئیس" برنده جامائیکایی نوبل اقتصاد، ضمن تعریف وتبیین نگرش های غالب تفکر سنتی در جوامع در حال توسعه، به اهمیت و تاثیر آن در مبانی توسعه، که گاه برنامه ها را با انحرافات جدی مواجه می کند، اشاره جالبی دارد. وی معتقد است مشکل اولیه و مبنایی برنامه ریزی در کشورهایی اینچنین، غلبه همین دیدگاه است که در وجوهی مثل آمار و ارقام غلط رخ می نماید یا به ایجاد برنامه های ضد توسعه ای در متن برنامه توسعه می انجامد.
وی می گوید: «ارزش مدل اقتصادی در سطح کلان، به میزان اعتمادی که شخص به ارقام آن دارد بستگی دارد. حتی در کشورهایی که از نظر آماری غنی هستند، پیش بینی های اقتصادی معمولاً نتیجه اندکی داشته اند. در کشورهای فقیر، اقتصاد سنج مجبور است بسیاری از ارقام اساسی را از خود ابداع کند. وی می گوید: کشش درآمدی تقاضا برای موادغذایی تا کنون اندازه گیری نشده است، فرض کنیم 8 % باشد؛ یا اینکه: ما نمی دانیم حجم سنگ آهن چقدر خواهد بود، بنابراین فرض می کنیم 48% است. یا: فرض این که نسبت پس انداز نهایی 2% درصد است پذیرفتنی است. متاسفانه حتماً هر یک از این مفروضات اساسی با تقریب یک درصد صحیح باشند، نتایج نهایی می تواند شدیداً غلطانداز باشد. زیرا برخی از ارقام عمده از تفاضل بدست می آیند".(4)
مشخص است که اگر زیرساخت های فرهنگی و اجتماعی درست بود و آمار و اطلاعات صحیح، مورد توجه و مبنای عمل برنامه ریزان قرار می گرفت، از انحراف برنامه تا حد زیادی کاسته می شد. بسیاری از آنچه در آمارهای برنامه های توسعه ای ایران دیده شده، چه قبل و چه بعد از انقلاب، براساس حدس و تخمین بوده است و اگر آمار و اطلاعاتی نیز به صورت مدون شده در آمده است، در بسیاری موارد از خطا خالی نبوده است. برای مثال، یکی از سرفصل های اصلی سیاست اصلی انقلاب اسلامی در بخش توسعه، توجه به زندگی و معیشت عشایر بوده است و جمعیت عشایر تا سال 1365، حدود نیم درصد جمعیت کل کشور در آن زمان تخمین زده شده است؛ یعنی 250 هزار نفر و بر مبنای آن برنامه ریزی شده است. حتی در سرشماری عشایر در سال 1365، بر مبنای همان تخمین، جمعیت عشایر کشور، 250 هزار نفر ذکر شده، اما سرشماری رسمی عشایر در سال 66 نشان داد که جمعیت این قشر، چهار برابر تخمین صورت گرفته، یعنی 2% (چیزی بیش از یک میلیون نفر) بوده است.
تلقی برنامه ریزان و مجریان در کشور ما (خارجی و خودی) به دلیل مبانی فرهنگ سنتی، همواره این بوده است که به آمار و ارقام و مشاهده بیرونی وخارجی نیازی نیست و با تخمین و حدس می توان به بستر سازی برای برنامه ریزی کمک کرد. این عدم احساس نیاز، حتی تا امروز نیز مشاهده می شود و اگر چه سیستم های برنامه ریزی و فرهنگی ما تا حدودی اصلاح شده اند، اما هم چنان این حکایت باقی است. شاید در ذات فرهنگی ما، این خواست هست که دوست نداریم برمبنای واقع پیش رویم و نوعی تصمیم گیری در خلاء را بیشتر دوست داریم.
همین فرهنگ در سیستم های ما نیز رسوخ کرده است و به صورت یک فرهنگ سازمانی درآمده است.فقدان سیستم یکپارچه آماری و اطلاعاتی نیز مولود فرهنگ سنتی غالب در جامعه ماست. این قصه نیز از زمان رژیم گذشته وجود داشته و تا امروز باقی است. مثال جالبی در این زمینه در خصوص واردات گندم در سال 1355 بهترگویای موضوع است. آمار گمرکات کشور برای واردات گندم در سال 1355، 405 هزار تن بوده است. در همین سال، سازمان غله کشور، با تکیه بر آمارهای بازرگانی ادعا کرده است که 532 هزارتن گندم وارد و توسط این سازمان تحویل سیلوها شده است. سازمان حفظ نباتات که مسئول بررسی سلامت گندم ها بوده، در همین سال، آمار گندم های وارداتی بررسی شده را، 847 هزار تن اعلام کرده است و سازمان کشتیرانی نیز که مسئول حمل گندم ها بوده، این آمار را 458هزار تن اعلام کرده است. از سوی دیگر، سازمان بنادر و کشتیرانی، که مسئول تخلیه گندم ها بوده، گفته است در سال 1355، 829 هزار تن گندم را بارگیری و تخلیه کرده است و این همه، در حالی است که شورای بین المللی گندم، همان سال اعلام نموده که در کل بازار جهانی آن سال گندم، 1/2 میلیون تن گندم به ایران فروخته شده است!!(5).
مثال دیگر، در سال 1373 و در خصوص طرح واگذاری خودرو به مسئولان، دیوان محاسبات اعلام کرد که 9000 خودرو در دست مسئولان دولتی است. سازمان بازرسی کل کشور، همین آمار را، 15000 خودرو اعلام نمود. وزارت اقتصاد، رقم این خودروها را 17000 دستگاه و سرانجام کمیته تحقیق و تفحص مجلس شورای اسلامی، آمار این خودروها را، 24000 دستگاه اعلام نمود.
اکنون می توان ملاحظه کرد که این حجم از اختلافات آماری، آنهم در یک مورد مشخص و از سوی مجاری رسمی دولتی، چگونه به ضعف بنیان های برنامه ریزی می انجامد.
... و چنین است آمار جوانان، بیکاران، شاغلان به حرفه های زاید و واسطه ای ، اشتغال زایی و... در دوران پس از انقلاب اسلامی؛ یعنی آمارهایی که معمولاً مبنای برنامه های اقتصاد کلان قرار گرفته است.
