طرح های گسترش کار


    طرح های گسترش کار    
    اقتصاد در یک درس    
       

       
   
   
   

پیش از این به نمونه های مختلفی از اقدامات حمایتی اتحادیه ها اشاره کرده ایم. این فعالیت ها و رواداری عامه مردم در برابر آنها، مانند ترس از ماشین ها از یک پندار باطل بنیادین ریشه می گیرند. خیال باطلی که در پس آنها قرار دارد، این است که استفاده از شیوه ای کارآمدتر برای انجام یک کار، مشاغل را نابود می کند و بالطبع، روشی کمتر کارآمد برای انجام آن به ایجاد شغل می انجامد.

آن چه با این باور غلط پیوند دارد، این است که تصور می شود میزان کار دقیقا ثابتی در دنیا وجود دارد که باید انجام شود و اگر نمی توان با پیدا کردن راه هایی دست و پاگیرتر برای انجام آنها بر این کارها افزود، لا اقل می توان شیوه هایی را برای گسترش آنها در میان تعداد هر چه بیشتری از انسان ها در سر پروراند.

این خطا در پس همان تقسیم ریز و موشکافانه ای از کار قرار دارد که اتحادیه ها بر آن تاکید می کنند. این نوع تقسیم کار در امر ساخت و ساز در شهرهای بزرگ به روشنی دیده می شود. آجر چین ها اجازه ندارند برای ساخت دودکش از سنگ استفاده کنند، چون این کار مخصوص سنگ کارها است. برق کارها نمی توانند تخته ای را برای ترمیم یک اتصال جدا کرده و سپس دوباره آن را در جای خود قرار دهند، زیرا این کار، هر قدر هم که آسان باشد، شغل ویژه نجارها است. لوله کش ها نمی توانند برای تعمیر سوراخی که در لوله دوش حمام به وجود آمده، تکه ای از کاشی آن را از جا بردارند یا دوباره در جای خود بگذارند، چون این کار کاشی چین ها است. اعتصابات خشمگینانه مربوط به «حدود اختیارات» برای دستیابی به حق انحصاری انجام انواع خاصی از شغل های بینابینی در میان اتحادیه ها رواج دارند. شرکت خطوط راه آهن آمریکن در گزارشی به کمیته اجرایی تحت نظر دادستان کل، نمونه های بی شماری را ذکر کرده بود که در آنها طبق دستور هیات ملی تنظیم راه آهن، هر فعالیت متمایز در این خطوط مثل صحبت با تلفن یا روشن و خاموش کردن یک کلید، فارغ از این که چه قدر جزئی و دقیق باشد، به طور کاملا انحصاری در اختیار یک گروه خاص از کارگران قرار دارد و اگر عضوی از یک گروه دیگر در حین انجام کارهای معمولی خود این قبیل فعالیت ها را انجام دهد، نه تنها باید دستمزد مربوط به اضافه کاری که کمتر است را بابت آن دریافت کند، بلکه در آن واحد، کارگران به مرخصی رفته یا بیکار شده ای که انجام این فعالیت حق آنها است، باید به این خاطر که برای انجام این کار صدا زده نشده اند، دستمزد یک روز را دریافت کنند.

درست است که در نتیجه این تقسیم بندی موشکافانه و من درآوردی، افراد معدودی می توانند به قیمت ضرر دیگران، سود ببرند مشروط بر آن که این اتفاق تنها در مورد آنها رخ دهد اما کسانی که از این تقسیم کار به مثابه تمهیدی کلی دفاع می کنند، از درک این نکته عاجزند که چنین کاری همواره هزینه های تولید را بالا می برد و روی هم رفته به کاهش محصول و انجام کار کمتر می انجامد.

درست است که صاحب خانه ای که مجبور شده برای انجام کار یک کارگر، دو نفر را به استخدام درآورد، یک نفر اضافی را هم به کار مشغول کرده است، اما به همان میزان پول کمتری برایش باقی می ماند تا برای کالایی که فرد دیگری را به کار می گماشت، خرج کند. به این خاطر که نشتی لوله حمام او با دو برابر هزینه ای که لازم بوده تعمیر شده است، تصمیم می گیرد بلوزی که می خواست را نخرد. «نیروی کار» شرایط بهتری پیدا نکرده، چون اشتغال یک روزه کاشی کاری که به آن نیازی نبوده، به بهای بیکاری یک روزه یک بافنده بلوز یا یک نگهدارنده ماشین آلات تمام شده است، اما صاحب خانه حالا وضعیت بدتری دارد. او اکنون در عوض داشتن یک دوش تعمیر شده و یک بلوز، دوش را دارد و بلوز را نه. و اگر این بلوز را بخشی از ثروت ملی به حساب آوریم، کشور یک بلوز کمتر دارد. این نشانه ای است از اثر خالص تلاش برای ایجاد کارهای اضافی از طریق تقسیم ریز و من عندی کار.

اما طرح های دیگری نیز برای «گسترش کار» وجود دارد که غالبا از سوی قانون گذاران و سخنگویان اتحادیه ها مطرح می شوند. متداول ترین آنها طرح کاهش مدت زمان هفته کاری است که معمولا با وضع قانون انجام می شود. این باور که چنین طرحی

«کار را گسترش می دهد» و «مشاغل بیشتری را به وجود می آورد»، یکی از دلایل اصلی بود که در گنجاندن بند جریمه در طول زمان در قانون فدرال دستمزد ساعت کنونی تاثیر داشت. قوانینی که پیش از این توسط ایالت های مختلف اعمال می شد و اشتغال زنان یا کودکان را مثلا برای بیش از چهل و هشت ساعت در هفته منع می کرد، بر این باور مبتنی بود که ساعات طولانی کار به سلامتی و روحیه افراد آسیب می زند.

بخشی از این قوانین نیز بر این اعتقاد استوار بود که کار به مدت طولانی از کارآیی افراد می کاهد، اما اعمال این قید در قانون فدرال که طبق آن کارفرما باید به ازای تمام ساعاتی که کارگر اضافه بر ۴۰ ساعت در هفته کار می کند، ۵۰ درصد بیشتر از دستمزد معمول را به او بپردازد، اساسا بدین خاطر نبود که مثلا چهل و پنج ساعت کار در هفته به سلامتی یا کارآیی کارگر صدمه می زند، بلکه به این امید در قانون فوق گنجانده شد که اولا درآمد هفتگی کارگران را افزایش دهد و ثانیا با ممانعت از استخدام منظم افراد برای بیش از چهل ساعت کار در هفته، کارفرما را به استخدام افراد دیگری در عوض آنها وادار کند. در زمان نگارش این کتاب، طرح های زیادی برای «از میان برداشتن بیکاری» با اعمال هفته های کاری سی ساعته یا چهار روزه وجود دارد.

این قبیل برنامه ها، چه توسط هر یک از اتحادیه ها انجام گیرند و چه از سوی قانونگذاران تصویب شوند، واقعا چه تاثیری را به همراه دارند؟ اگر دو حالت مختلف زیر را در نظر بگیریم، به شفاف شدن موضوع کمک می کند. حالت اول، کاهش هفته استاندارد کاری از چهل ساعت به سی ساعت است، بی آنکه نرخ دستمزد به ازای هر ساعت کار هیچ تغییری پیدا کند. حالت دوم کاهش هفته کاری از چهل ساعت به سی ساعت، اما همراه با افزایش کافی نرخ دستمزد جهت حفظ همان میزان پرداخت هفتگی به یکایک کارگرانی است که از قبل در استخدام بوده اند.

بیایید نگاهی به حالت اول بیندازیم. فرض می کنیم که هفته کاری، بی هیچ تغییری در مبلغ پرداخت شده بابت هر ساعت کار، از چهل ساعت به سی ساعت کاهش می یابد. اگر بیکاری قابل ملاحظه ای در زمان اجرای این برنامه وجود داشته باشد، بدون تردید مشاغل جدیدی به وجود خواهد آمد، اما نمی توان فرض کرد که این طرح، مشاغلی اضافی را به میزانی که برای حفظ همان میزان حقوق و همان تعداد ساعات کار قبل کافی باشد به وجود می آورد، مگر آن که این فروض نامحتمل را در نظر بگیریم که در هر یک از صنایع، درصد بیکاری دقیقا مشابهی وجود داشته و کارآیی مردان و زنان تازه بها استخدام درآمده، روی هم رفته از آنهایی که تا به حال مشغول کار بوده اند، کمتر نیست، اما تصور کنید که این دو فرض را در نظر می گیریم. تصور کنید که فرض می گیریم تعداد مناسبی از کارگران اضافی دارای هر مهارت خاص، در دسترس هستند و کارگران جدید هزینه های تولید را بالا نمی برند. کاهش هفته کاری از چهل ساعت به سی ساعت (بدون هیچ گونه افزایشی در دستمزد ساعتی) چه نتیجه ای را به همراه دارد؟

هر چند کارگران بیشتری مشغول به کار می شوند، اما هر یک از آنها ساعات کمتری کار می کنند و از این رو هیچ افزایش خالصی در تعداد ساعت کارها رخ نمی دهد. بعید است که هیچ افزایش قابل توجهی در تولید رخ دهد. کل حقوق و «قدرت خرید» کارگران زیادتر نمی شود. حتی تحت مساعد ترین مفروضات (که به ندرت به وقوع می پیوندد)، تمام آن چه روی می دهد، این است که کارگرانی که قبلا استخدام بوده اند، عملا به آنهایی که استخدام نبوده اند اعانه می دهند، زیرا برای آنکه هر یک از کارگران جدید سه چهارم مبلغی که کارگران قدیمی دریافت می کردند را به دست آورند، اکنون خود کارگران پیشین تنها سه چهارم دستمزد سابق شان را دریافت می کنند. درست است که کارگران قدیمی حالا تعداد ساعات کمتری کار می کنند، اما قاعدتا این خرید فراغت بیشتر با قیمت بالا تصمیمی نیست که به خودی خود اتخاذ کرده باشند، بلکه ایثاری است که برای فراهم آوردن شغل برای دیگران انجام گرفته است.

رهبران اتحادیه های کارگری که هفته های کوتاه تری را در راستای «گسترش کار» مطالبه می کنند، معمولا به این نکته اذعان دارند و از این رو چنان تصویری از این طرح به دست می دهند که گویی قرار است که همه هم خدا را داشته باشند و هم خرما را. آنها می گویند هفته کاری را برای ایجاد مشاغل بیشتر، از چهل ساعت به سی ساعت کاهش دهید، اما این هفته کوتاه تر را با افزایش ۳۳/۳۳ درصدی نرخ دستمزد جبران کنید. کارگران استخدام شده قبلا به ازای چهل ساعت کار در هفته مثلا ۲۲۶ دلار می گرفتند. حال برای آنکه همچنان همان مبلغ ۲۲۶ دلار را برای تنها سی ساعت کار در هفته بگیرند، دستمزد آنها باید به طور متوسط به رقمی بیش از ۵۳/۷ دلار در ساعت برسد.

چنین طرحی چه پیامد هایی خواهد داشت؟ اولین و بارزترین پیامد آن، بالا رفتن هزینه های تولید است. اگر فرض کنیم دستمزد کارگرانی که سابق بر این چهل ساعت در هفته کار می کرده اند، کمتر از مقداری بوده که امکان پرداخت آن با توجه به هزینه های تولید، سودها و قیمت ها وجود داشته است، این افزایش دستمزد می توانسته بدون کاهش طول هفته کاری رخ دهد. به بیان دیگر، این کارگران می توانسته اند به جای آنکه صرفا همان درآمد هفتگی قبل را به دست آورند (وضعیتی که با هفته جدید سی ساعته برقرار است)، همان تعداد ساعات را کار کنند و کل درآمد هفتگی شان، یک سوم افزایش یابد، اما در صورتی که پیش از این، کارگران با وجود چهل ساعت کار در هفته همان دستمزدی را به دست می آوردند که سطح هزینه های تولید و قیمت ها امکان پذیر می ساخت

(و خود همین بیکاری که سعی در اصلاح آن دارند، می تواند علامتی دال بر این باشد که در آن زمان حتی مبلغی بیشتر از این را دریافت می کرده اند)، افزایش هزینه های تولید در نتیجه افزایش ۳۳/۳۳ درصدی نرخ های دستمزد، بسیار بیشتر از آن است که شرایط کنونی قیمت ها، هزینه ها و تولید قادر به تحمل آن باشد.

بنابراین نتیجه افزایش نرخ دستمزد، بیکاری بسیار بیشتری در مقایسه با قبل خواهد بود. بنگاه ها و کارگرانی که کمترین کارآیی را دارند، از صحنه کسب و کار یا اشتغال بیرون رانده خواهند شد و تولید در سراسر چرخه اقتصاد کاهش خواهد یافت. افزایش هزینه های تولید و کاهش عرضه محصولات باعث بالاتر رفتن قیمت ها می شود، به صورتی که کارگران می توانند خرید کمتری را با همان دستمزدهای پولی پیشین انجام دهند. از سوی دیگر افزایش بیکاری، تقاضا را پایین آورده و از این طریق به کاهش قیمت ها کمک می کند. این که دست آخر چه بر سر قیمت کالاها می آید، به سیاست های پولی که از این پس پیاده می شوند، بستگی دارد، اما اگر سیاست تورم پولی پیگیری شود، به صورتی که امکان افزایش قیمت ها تا حدی که دستمزدهای جدید قابل پرداخت باشند فراهم آید، صرفا نرخ های واقعی دستمزد را با روشی پنهان کاری شده و مبدل کاهش داده ایم، به شکلی که این دستمزدها به لحاظ میزان کالاهایی که می توانند بخرند، به همان نرخ های واقعی قبل باز می گردند. نتیجه به صورتی خواهد بود که گویی هفته کاری، بدون افزایش نرخ های دستمزد ساعتی کمتر شده است و پیامد های این حالت قبلا مورد بررسی قرار گرفته اند.

خلاصه آنکه طرح های گسترش کار بر همان نوع توهمی بنا شده اند که تا این جا بدان پرداخته ایم. افرادی که از این دست برنامه ها حمایت می کنند، تنها اشتغالی را در نظر می گیرند که می تواند برای افراد یا گروه های خاص فراهم آید. آنها درنگ نمی کنند تا ببینند که اثر کلی این برنامه ها بر همه افراد چه خواهد بود.

همان طور که در آغاز این بخش اشاره کردیم، طرح های گسترش کار همچنین بر این فرض غلط بنا شده اند که مقدار کار دقیقا ثابتی وجود دارد که باید انجام شود. هیچ توهمی بزرگتر از این نمی تواند به وجود آید. تا زمانی که نیاز یا تمایل انسانی وجود داشته باشد که کار بتواند آن را برآورده کند، اما همچنان ارضا نشده باشد، هیچ محدودیتی بر میزان کارهایی که باید انجام شوند، نیست. در اقتصادهای مبادله ای مدرن، بیشترین کار زمانی صورت می گیرد که قیمت ها، هزینه ها و دستمزدها در بهترین رابطه با یکدیگر قرار داشته باشند. اینکه این روابط چه هستند را بعدا مورد کنکاش قرار خواهیم داد.
       
   
   
            هانری هازلیت
مترجم: محسن رنجبر، نیلوفر اورعی




چرا اقتصاد آلمان سریع بهبود یافت؟

چرا اقتصاد آلمان سریع بهبود یافت؟     
    رو در رو با اقتصاددانان...    
       
       
   
چرا اقتصاد آلمان سریع بهبود یافت؟        
   
   
       
   
   
   

قبل از آغاز فصل دوم سال ۲۰۱۰، بهبود اقتصاد آلمان در حوزه خلق شغل خیلی چشمگیر و در حوزه رشد تولید ناخالص داخلی خیلی ناچیز بود.

فکر می کنم ماجرای ایجاد شغل ربطی به بسته های محرک مالی داشته باشد که یارانه دهی به تسهیم مشاغل را هدف گرفته بودند. من قصد دارم روی رشد شتابان GDP واقعی در فصل سوم ۲۰۱۰ تمرکز کنم که به رقمی در حدود نرخ سالانه ۸/۸ درصد رسیده بود. چرا درست در زمانی که رشد آمریکا به ۶/۱ درصد رسیده بود، رشد اقتصادی آلمان این چنین شدت گرفت؟

از ماه های مه و ژوئن صحبت های زیادی درباره چشم انداز ضعیف منطقه یورو در جریان بوده است. مشکل یونان و ایرلند را همگان به خاطر دارند و پیرو آنها درباره وضعیت بانکداری آلمان و فرانسه و هلند نیز تردیدهایی به وجود آمده بود. ماه مه در وبلاگم نوشته بودم:

«بازار سهام در قلب منطقه یورو، جایی که بانک ها بسیار در معرض خطر بدهی های هنگفت یونان و اسپانیا هستند، در واقع اندکی کمتر از آمریکا سقوط کرده است. شاید بخشی از مساله به قدرت نسبی دلار مربوط است. شاید سیاست پولی آمریکا از اروپا انقباضی تر شده است.

کاهش اعتماد به یورو ضرورت دستیابی به پناهگاه های امن را افزایش داده و شاید به همین دلیل در فصل بهار ۲۰۱۰ شاهد افزایش چشمگیر تقاضای دلار بودیم. از آنجا که نرخ بهره آمریکا در حدود ۲۵/۰ ثابت باقی مانده و فدرال رزرو نیز تمایلی به استفاده از ابزارهای نامتداول پولی ندارد، هیچ اقدام سیاستی برای واژگون کردن اثر افزایش تقاضای دلار صورت نگرفت. به این ترتیب در عمل سیاست پولی انقباضی تر شد.» نتایج قابل پیش بینی بود. درحالی که در ماه های ابتدایی ۲۰۱۰ یورو با نرخ ۳۵/۱ تا ۴۵/۱ در برابر دلار مبادله می شد، این نرخ به تدریج به ۲۰/۱ تا ۳۲/۱ تنزل کرد.

اقتصاد آلمان مبتنی بر صادرات است و این باعث افزایش سریع تولید این کشور شده. در آمریکا درست عکس این مطلب اتفاق افتاد، در حالی که بهبود اقتصادی در فصل اول ۲۰۱۰ کاملا دست یافتنی به نظر می رسید، ناگهان در ماه های مه و ژوئن جهت تغییر کرد. برخی معتقدند که کاهش بسته های محرک باعث از دست رفتن بهبود اقتصادی آمریکا شد، اما با وجودی که مخارج در فصل دوم افزایش یافت، مشکل اصلی افزایش زیاد کسری تراز تجاری بود. خیلی از اقتصاددان ها اثر شوک های واقعی در اقتصادهای دارای تنوع فعالیتی را بیش از حد بزرگ تصور می کنند و آنطور که باید به نقش شوک های پولی توجهی ندارند.

البته نمی گویم که شوک های واقعی کاملا بی اهمیت هستند. مثلا اگر بحران یونان باعث شود که پول زیادی از جیب مالیات دهندگان آلمانی برود، حتی با وجود رشد خوب کوتاه مدت، رفاه خالص آلمانی ها ممکن است کاهش یابد. در عین حال اگر هم تنها بر سیکل های تجاری تمرکز کنیم، باید گفت شوک عرضه و تقاضای پول (از جمله انتظارات درباره تغییرات آتی) عمده ترین عامل تعیین کننده سرعت بهبود اقتصادی است.

● آلبرتو آلسینا: سال ها اصلاحات معتبر، اعتدال دستمزدها و رشد بهره وری

باید گفت آلمان به لحاظ مالی محافظه کارترین کشور در میان اقتصادهای اصلی جهان است. بعد از آنکه در زمان رکود به درستی اجازه داد کسری بودجه اش افزایش یابد، سپس زودتر از همه کشورها شروع به انجام اقداماتی برای کاهش این کسری کرد. حالا آلمان به نظر لوکوموتیو اقتصاد اروپا است. اقتصاد آمریکا با سیاست های مالی نامسوولانه اش و کسری بودجه ۱۰ درصدی اش (نسبت به تولید ناخالص داخلی) حالا به زحمت افتاده و هیچ بعید نیست که یکبار دیگر دچار رکود شود. این باید برای کسانی که در آمریکا خواهان استفاده بیشتر از کسری بودجه هستند جای تامل داشته باشد، درحالی که بر عکس ملاحظه کاری مالی اروپا را به ورطه رکود تازه ای می برد.

بهبود آلمان به نظر نسبتا مستحکم است. بر پایه اصلاحات چندین ساله بازار کار و یک دوره طولانی معتدل سازی دستمزدها تکیه دارد. ضمن آنکه از همه مهم تر، دلیل ایجاد آن بسته های محرک زودگذر و بی اعتبار نبوده است. این بهبود ریشه در بهبود بخش خصوصی و افزایش بهره وری دارد. آنچه که موجب تداوم رشد اقتصادی در آلمان یا سایر نقاط اروپا می شود نه افزایش مخارج بخش عمومی، بلکه اجرای اصلاحات ساختاری موافق بازار است. اگر این اصلاحات اتفاق بیفتد رشد پایدار خواهد بود، مگر آنکه آمریکا باز هم به ورطه رکود تازه ای فرو بغلتد و شرایط را دشوار کند.

● کارمن و وینسنت راینهارت: مساله استفاده اندک از اهرم مالی است

یافتن دلیل بازگشت نسبتا خوب اقتصادی آلمان بی شک نیازمند تحلیلی چندجانبه است. قصد ارائه چنین تحلیلی را در اینجا نداریم. در شرایط فعلی روی عمده ترین دلایل بازگشت اقتصاد آلمان تکیه خواهیم کرد، درحالی که می دانیم بهبود پس از بحران در اکثر اقتصادهای اصلی جهان ناامیدکننده بوده است.

ما تجربه کشورهایی که با بحران مالی شدید روبه رو شده اند را در مقاله ای با عنوان «پس از سقوط» بررسی کرده ایم که این مقاله در شعبه فدرال رزرو کانزاس سیتی ارائه شد. چنانکه آنجا اشاره کردیم در جریان موج گسترش اعتبار و استقراضی که در نهایت به بحران وام های رهنی منجر شد آلمان جزو اصلی ترین بازیگران خارج از صحنه بود. طی سال های ۱۹۹۷ تا ۲۰۰۷ سهم اعتبار از GDP اسمی در این کشور حدود ۱۱ درصد کاهش داشت، در حالی که برای اکثر اقتصادهای پیشرفته این نسبت افزایشی بیش از ۸۰ درصد را شاهد بود.

طی دوره ۲۰۰۳ تا ۲۰۰۷ نسبت بدهی ناخالص خارجی آلمان به GDP حدود ۵ درصد کاهش داشت، درحالی که همین نسبت برای اقتصادهای پیشرفته در دوره مشابه افزایش بیش از ۵۰ درصدی داشت. بازار املاک و مستغلات آلمان را حتی به شکل خفیف هم نمی توان متاثر از حباب جهانی دانست. در واقع قیمت واقعی مسکن در این کشورهای طی سال های ۹۷ تا ۲۰۰۷ یازده درصد نیز کاهش داشت. همچنین برخلاف ژاپن که او هم از جمله بازیگران اصلی خارج از صحنه موج افزایش اعتبار بود، آلمان بدهی دولتی عظیم نداشت. در نتیجه با وجود افزایش زیاد بدهی دولتی از زمان ایجاد بحران، آلمان با مشکل قفل شدن بدهی های بخش خصوصی یا دولتی که از قبل تلنبار شده باشند روبه رو نشد (چیزی که در بسیاری از اقتصادهای پیشرفته شاهدش بوده ایم.) بنابراین فرآیند طولانی و دردناک سبک کردن بار اهرم های مالی جزو برنامه های آلمان نیست.

در این رابطه، آلمان را می توان یکی از معدود اقتصادهای پیشرفته ای دانست که وضعیتی مشابه کشورهای حوزه بازارهای نوظهور یا آمریکای لاتین دارد، البته بازارهای نوظهور هرچند بهبود اقتصادی مناسبی دارند، اما این بهبود گاهی نشانه هایی از «بیش فعالی» در خود نشان می دهد.

● هارولد جیمز: مساله جهت گیری صادراتی آلمان است

بهبود قدرتمند و شگفتی آور اقتصاد آلمان تقریبا به تمامی مدیون تقاضای صادراتی است، این تقاضا بویژه از ناحیه اقتصادهای نوظهور تغذیه می شود. این پدیده مخصوص به آلمان هم نیست و الگوی مشابهی از همین بهبود به مدد صادرات مستحکم را می توان در کشورهایی که ساختاری مشابه با اقتصاد آلمان دارند نیز مشاهده کرد (به طور خاص سوئیس). برخی از کشورهای فعال و پویای اروپای مرکزی (اسلوواکی و لهستان) نیز آلمان را به عنوان سرمشق توسعه خود قرار داده اند.

مادامی که اقتصاد جهانی رشد کند، بهبود آلمان پایدار به نظر می رسد. تنها مساله اینجا است که سایر کشورهای همسایه آلمان که اقبال کمتری در صادرات دارند ممکن است از قدرت گرفتن آلمان نگران شوند و بکوشند که به گونه ای بر سر راه رشد اقتصادی صادراتی آلمان مانع ایجاد کنند.

سایر کشورهای توسعه یافته باید از این مدل تقلید کنند، به جای آنکه به دنبال معیوب کردنش باشند، البته تحریک اقتصاد داخلی به مدد نیروی صادرات یک بازی مجموع صفر نیست، اما طبق اصل تقسیم کار می توان آن را به عنوان عاملی برای تحریک رشد اقتصادی جهان نیز تعبیر کرد.

● نقل قول

فردریک هایک

چیزهایی مثل ابزار، غذا، دارو، سلاح، کلمات، جملات، ارتباطات و فعالیت های تولیدی از نظر من مثال های معمول فعالیت آدمی است که به طور مدام در علوم اجتماعی به آن بر می خوریم. به راحتی دیده می شود که تمام این مفاهیم به خصوصیات عینی اشیا یا چیزهایی که مشاهده گر مستقیما می بیند ارجاع ندارد؛ بلکه به نظرگاه افراد در مورد اشیا ارجاع دارد. اینها را حتی نمی توان با اصطلاحات فیزیکی تعریف کرد، زیرا هیچ خصوصیت یگانه فیزیکی نیست که همه اعضای یک دسته، آن را دارا باشند. اینها را تنها می توان با ارتباط میان سه اصطلاح دیگر تعریف کرد: یک غایت، کسی که آن غایت از آن اوست، شیئی که آن شخص فکر می کند وسیله ای مناسب برای رسیدن به آن غایت است.

«فردگرایی و نظم اقتصادی»
       
   
   
            منبع: اکونومیست
مترجم: ندا ناجی
اسکات سامنر: تمرکز بر نزول به موقع یورو    
 




اقتصاد: تحریم، تجارت ...

اقتصاد: تحریم، تجارت ...     
    دنیای امروز پیچیدگی های سیاسی بسیاری دارد. بدون تردید منافع اقتصادی برای کشور و مردمانش، بایستی حرف اول را در روابط سیاسی تجاری بزند.    
       
       
   
اقتصاد: تحریم، تجارت ...        


   
   
       
   
   
   

دنیای امروز پیچیدگی های سیاسی بسیاری دارد. بدون تردید منافع اقتصادی برای کشور و مردمانش، بایستی حرف اول را در روابط سیاسی تجاری بزند. برخی کارشناسان و اغلب مردم استفاده از ثروت کشور برای مقاصد سیاسی را با دید انتقادی می نگرند. ولی تمامی کشورها، از دیرهنگام، در سیاست خارجی خود از منابع اقتصادی استفاده کرده اند.

ما هم می توانیم مثل سایر کشورها فرضا از کمک های خارجی استفاده کنیم و حتی آن را شفاف تر کنیم تا مورد انتقاد قرار نگیریم. به اعتقاد برخی کارشناسان طرح استفاده اقتصادی از کشورهای قدرتمندی چون چین و روسیه به نیت بهره برداری از این کشورها و دریافت رای مثبت سیاسی آنان در مجامع بین المللی، تحلیل درستی نیست، چرا که همواره در خلال این سال ها شاهد آن بوده ایم که نه تنها چین و روسیه، بلکه دیگر کشورهای طرف تجاری ایران هم به اقتضای زمان، منافع خود را در نظر گرفته و در مواقع حساس، پشتمان را خالی کرده اند. بایستی بپذیریم که تغییر و تحولات حاصل از تحریم ها هزینه ساز بوده اند. افزایش مراودات ایران با چین نه تنها منفعتی برای ما نداشته که حتی به ضررمان هم تمام شده است.

ما در تجارت غیرنفتی با چین، همواره واردکننده بوده ایم و سیل حجم واردات سیاسی کالا های چینی ارزان قیمت و اغلب نامرغوب، تولید کنندگان داخلی را به ورطه نابودی کشانده و این هزینه کمی نیست.

اقتصاد ایران و جهان سیاسی است و اقتصاد ابزاری شده برای رفع و رجوع مسایل سیاسی. تحلیل مسایل را نباید دست کم گرفت و هزینه و فایده هر تصمیم مهم است. به این نیندیشیم که کنارآمدن با تحریم ها یعنی دوری از بازارهای جهانی که نتیجه آن، عقب ماندن از تجارت جهانی است. با تحریم ها چه کنیم؟ یا باید تحریم ها را مدبرانه لغو کنیم یا اگر تحریمی هست، در کنار آنها، «بازده اقتصادی» هم داشته باشیم. ضمنا تحریم در اقتصاد دولتی ممکن است بیشتر به مردم ضربه بزند و لذا لازم است از منابع به نفع مردم بهتر استفاده کرد.

مقداری از جایگزینی چین و هند به جای کشورهای اروپایی «طبیعی» و مقداری «مصنوعی» است. طبیعی از این لحاظ که این دو کشور رشد خارق العاده ای داشته اند و مجاورت، با آنها در آسیا نیز دلیل اقتصادی مهمی است. ولی مصنوعی از این دیدگاه که «نگاه ما به شرق» نیز در این تحول دخیل بوده است. روی طبیعی لا زم به تامل نیست، ولی فراتر از آن لا زم است خوض و غور کنیم. امروز کالا ی ایرانی با بسته بندی عربی در بسیاری کشورهای دنیا به فروش می رسد.

زعفران و چای ایرانی با مارک های اماراتی و عراقی به وفور در بازار کشورهای مختلف معامله می شوند و ما که از علم بازاریابی بی بهره ایم خم به آبرو نمیآوریم. روابط تجاری ایران و سوریه را در سالهای اخیر ببینید. علیرغم گسترش این روابط، شرکای برتر سوریه، کشورهای عربستان، مصر و عراق هستند در بازار کشورهای همسایه هم جای خاصی نداریم. اگر به دلا رهای نفتی دل خوش کرده ایم این دلخوشی نمی تواند پایدار باشد. نفت هم به صدقه سری تحریم ها ایمن نیست و باید فکری به حال آن کرد.

گسترش تحریم ها مقدمات خروج شرکتهای بزرگ نفتی را از ایران فراهم آورده است و به همین دلیل، اکنون این صنعت پول ساز هم از حال و روز چندان مساعدی به دلیل افت استخراج برخوردار نیست. امروز صحبت آن است که اگر سرمایه گذاری لا زم در صنعت نفت صورت نگیرد، در چند سال آتی، همین توان کنونی صادرات نفتی را هم از دست می دهیم. امروز کشورهای غربی در پی آنند که طی مذاکره با کشورهای صادرکننده نفت در خلیج فارس، امنیت انرژی خریداران نفت ایران را تضمین کنند و از این طریق، مهمترین آنتی تحریم ایران را خنثی نمایند. سرمایه گذاری های عظیم کشورهای عربی حوزه خلیج فارس در چند ماه اخیر برای تولید بیشتر نفت، گواه این موضوع است.بعید نیست با ادامه روند کنونی، سیاست جدید غرب، تحریم صادرات نفت ایران باشد. با توجه به شرایط موجود دولتمردان بایستی استراتژی مناسبی را در سیاست خارجی اتخاذ کنند تا خدای ناکرده شاهد چنین تصمیماتی علیه کشورمان نباشیم.

ما اگر می خواهیم در اداره جهان سهمی در اختیار بگیریم، باید آنرا با گسترش مبادلا ت تجاری و اقتصادی کسب کنیم. در این خصوص هم چاره ای جز بها دادن به تولید نداریم و برای این منظور باید اول رکود اقتصادی کشور را رفع کنیم. باید قوانین دست وپاگیر سرمایه گذاری را در کشور اصلا ح کنیم و به سرمایه داراحترام بگذاریم. بسیاری از کشورهای توسعه یافته و نوظهوری که امروز به اقتصادی پویا دست یافته اند یا این مهم را دریافته اند که دولت نباید نقش چندانی را در اقتصاد داشته باشد اما با مشکل دیگری در اقتصادمان مواجهیم و آن این است که بخش خصوصی کنونی ایران، توانایی رقابت با دولت را ندارد. البته برای حل این مشکل، باید بخش هایی که پتانسیل بیشتری برای واگذاری به بخش خصوصی دارند شناسایی شوند و به موازات، بخش های مکمل آنها هم به بخش خصوصی واگذار گردند.
       
   
   
            نویسنده : مجید سلیمی بروجنی    
            روزنامه مردم سالاری ( www.mardomsalari.com )




ایده های بزرگ از کشورهای کوچک

ایده های بزرگ از کشورهای کوچک     


    دو دهه قبل، بیشتر مردم فکر می کردند درسی که از دهه ۱۹۸۰ گرفته اند این است که سرمایه داری از نوع ژاپنی بهترین مدل است و اینکه سایر کشورهای اطراف جهان باید از آن پیروی کنند.    


   
   

   

   
   

دو دهه قبل، بیشتر مردم فکر می کردند درسی که از دهه ۱۹۸۰ گرفته اند این است که سرمایه داری از نوع ژاپنی بهترین مدل است و اینکه سایر کشورهای اطراف جهان باید از آن پیروی کنند. مدل ژاپنی در دهه ۱۹۹۰ به سرعت درخشندگی و شهرت خود را از دست داد.

یک دهه قبل، بسیاری فکر می کردند درس ۱۹۹۰ این بود که سرمایه داری از نوع آمریکایی بهترین مدل است و اینکه سایر کشورها باید از آن پیروی کنند و خواهند کرد. مدل آمریکایی در دهه ۲۰۰۰ جذابیت خود را از دست داد.

پس اینک که در سال ۲۰۱۰ هستیم کشورها باید در کجا به دنبال مدل موفق اقتصادی بگردند تا از آن تقلید کنند؟

چه خوب است که آنها به مناطق پیرامونی و اقماری اقتصاد جهان هم نگاه کنند. بیشتر کشورهای کوچک سیاست ها و نهادهایی را تجربه کرده اند که قابلیت اقتباس مفید توسط سایرین را دارد.

کاستاریکا در آمریکای مرکزی و جزیره موریس در آفریقا هر دو سال ها است که از همتایان منطقه ای خود جلو زده اند. در بین بسیاری از تصمیمات با نتایج خیلی خوبی که آنها گرفته اند یکی این است که هر دو از خیر داشتن ارتش دائمی گذشته اند. نتیجه این شده است که در تاریخ سیاسی آنها هیچ کودتایی رخ نداده است و منابع مالی صرفه جویی شده از محل حذف هزینه نظامیان را صرف آموزش، سرمایه گذاری و سایر کارهای خوب کرده اند.

انواع نوآوری ها به شیلی کمک کرده است تا از همسایگان آمریکای جنوبی خود جلو بزند. نهادهای بودجه ای شیلی توانسته اند بودجه خلاف چرخه کسب وکار تهیه کنند. چون معمولا دولت ها مخارج خود را در دوران رونق افزایش می دهند و سپس در رکود مجبور به کاهش هزینه ها می شوند که نوسانات چرخه های کسب وکار را بدتر می سازد.

دو عنصر مهم در نهادهای بودجه ای شیلی وجود دارند:

۱) قاعده توازن بودجه ساختاری باعث می شود تا کسری بودجه فقط تا حدی مجاز باشد که قیمت جاری مس کمتر از میزان تعادلی ده ساله آن باشد یا زمانی که تولید ملی زیر روند بلندمدت قرار گیرد.

۲) دو گروه از کارشناسان فنی درباره روندهای قیمت مس و تولید ملی قضاوت می کنند که خارج از فرآیند سیاسی انتخاب می شوند و دولت ها امکان دخالت و اعمال نفوذ در تصمیمات آنها را ندارند. این نهادها به خصوص ارزش تقلید توسط سایر کشورهای صادرکننده مواد اولیه ای مثل نفت را دارند تا گرفتار «بلای منابع طبیعی» نشوند. حتی کشورهای پیشرفته ای از قبیل آمریکا و انگلیس می توانند از تجربه شیلی درس های خوبی بگیرند؛ به خصوص که در دوران رونق اقتصادی اخیر آنها آشکارا فراموش کردند چگونه سیاست مالی خلاف چرخه کسب وکار اتخاذ نمایند.

سنگاپور با راهبرد توسعه منحصربه فردی توانست خود را به جایگاه کشورهای ثروتمند برساند. در بین انواع نوآوری هایی که این کشور به کار گرفت، رویکرد پدروارانه به پس انداز و استفاده از سازوکار قیمت برای حل مشکل ترافیک شهری قرار دارد (رویکردی که مدتی بعد لندن نیز استفاده کرد).

سایر کشورهای کوچک پیشرفته نیز درس هایی برای عرضه کردن دارند. زلاندنو در دهه ۱۹۸۰ با هدفگذاری تورمی که اجرا کرد، مسیر درست را به بانک های مرکزی سایر کشورهای جهان نشان داد و نیز بسیاری از روش های آزادسازی که اتخاذ کرد قابل تقلید است. حزب کارگر این کشور این اعتبار را دریافت می کند که پیشتاز این اصل بود که دولت های چپ میانه، برخی اوقات بهتر از مخالفان راست میانه خویش می توانند به آزادسازی اقتصادی دست یابند.

ایرلند کشور کوچک دیگری است که اهمیت سرمایه گذاری مستقیم خارجی را ثابت می کند. استونی نخستین کشوری بود که با اجرای موفقیت آمیز نرخ ثابت مالیاتی در ۱۹۹۴ توانست نظام مالیاتی خود را ساده سازی کند و به دنبال آن اسلوواکی و سایر کشورهای کوچک اروپای مرکزی و شرقی و جاهای دیگر (از جمله دوباره موریس) پیروی کردند.

مکزیک پیشتاز ایده انتقالات نقدی مشروط بود (یک نوع کمک رفاهی به خانواده های بسیار فقیر) که در ۱۹۹۸ شروع کرد. به دنبال آن بیشتر کشورهای آمریکای لاتین، آسیا و آفریقا از این برنامه ها تقلید کردند.

این نوآوری مکزیک واقعا با یک تیر دو هدف را نشانه رفت. نخست اینکه ایده سیاستی معین این بود که کمک به فقرا را مشروط به شرکت بچه ها در مدرسه کند (ایده ای که حتی ایالت نیویورک در آمریکا نیز از آن استقبال کرد). دوم و شاید مهمتر اینکه، مکزیکی ها ایده روش شناختی آزمایش های کنترل شده را اجرا کردند تا متوجه شوند کدام سیاست ها در کشورهای در حال توسعه نتیجه داد و کدام ها نتیجه نداد (این روش باعث شد تا جنبش هیجان انگیز آزمون های کنترل شده تصادفی در حوزه علم اقتصاد توسعه جان بگیرد).

همچنین در دهه ۱۹۹۰، عمدتا به لطف رهبری رییس جمهور وقت مکزیک ارنستو زدیلو، نهادهای انتخاباتی غیرحزبی فدرال ایجاد شدند که در سال ۲۰۰۶ اثبات کردند، قادر به حل موفقیت آمیز یک انتخابات پرمناقشه هستند. (برعکس این حالت در آمریکا بود که در نوامبر ۲۰۰۰ آشکار گردید فاقد چنین سازوکاری است و فقط باید متکی به ترجیحات منتصبان سیاسی باشد.) به تازگی رییس جمهور فعلی فلیپ کالدرون، سازمان برق دولتی باسابقه و ناکارآ را تعطیل کرد و سایر اصلاحات مالیاتی، بازنشستگی و ... به شدت مورد نیاز را دنبال می کند.

من نمی خواهم با برجسته ساختن برخی نهادهای بسیار خاص که می توانستند معمولا در هر جایی اقتباس شوند، پیشنهاد کنم که آنها به راحتی قابل انتقال از یک بستر ملی به بستر دیگر هستند. همچنین قصد ندارم پیشنهاد دهم که این مثال ها کاملا عامل موفقیت اقتصادی کشورهایی بودند که اینها را پیاده کردند. (حقیقتا تعدادی از همین کشورهایی که نام بردم به تازگی با مشکلات شدیدی دست و پنجه نرم می کنند،) اما نیازی نیست که حتما کشور بزرگ باشد تا بتواند الگوی موفقی برای سایر کشورها باشد.کشورهای کوچک اقتصاد و تجارت خارجی بازتری دارند. آنها اغلب استقبال بیشتری از ایده های جدید می کنند و آزادتر از کشورهای بزرگ برای آزمایش کردن ایده های نو هستند. نتایج چنین آزمایش هایی حتی اگر به شکست انجامد، درس های مفیدی برای همه ما خواهد داشت.
   
   

   
   



   
   
    منبع: پروجکت سیندیکیت
جفری فرانکل
مترجم: جعفر خیرخواهان    


   
   
    روزنامه دنیای اقتصاد ( www.donya e eqtesad.com )