معلم سرکلاس   جلسه آخر که میخواست بره                                                                                   با چشمای اشک الود گفت

بچه ها واسم دعاکنین شما بچه این دلاتون پاکه و....

یکی از بچه ها گفت اقا اجازه ما دلمون پاک نیست

معلم گفت چرا؟؟

گفت اگه دلمون پاک می بود شما تا حالا هزار مرتبه رفته بودی زیر تریلی

                    نتیجه تصویری برای شکلک خنده



شیخ بهائی) در مصر با یکی از علمای بزرگ اهل سنت ارتباط دوستانه داشت و به او اظهار می‌کرد که از اهل سنت است. یک روز آن عالم سنّی به شیخ بهائی گفت: «شیعیانی که در ایران با شما هستند، در مورد ابوبکر و عمر چه نظری دارند؟»
شیخ فرمود: آنها دو حدیث برای من بیان کردند که از جواب آن عاجز ماندم. آنها می‌گویند مسلم در صحیح خود روایت می‌کند که پیامبر6 فرموده: «هر کس فاطمهظ& را اذیت کند، مرا اذیت کرده و هر کس که مرا اذیت کند، خدا را اذیت کرده است؛ و هر کس که خدا را اذیت کند کافر است». همچنین در صحیح مسلم، پنج ورق آن طرف‌تر روایت شده «فاطمه & از دنیا رفت در حالی که نسبت به ابوبکر و عمر، غضبناک بود.‌» و من نتوانستم جواب این شبهه را بدهم. 
عالم سنّی گفت: «بگذار من امشب آن کتاب را مطالعه کنم. فردا جواب خواهم داد.‌» فردا صبح، عالم نزد شیخ آمد و گفت: «من همیشه به تو می‌گفتم که این شیعه‌ها در نقل حدیث دروغ می‌گویند. دیشب صحیح مسلم را نگاه کردم؛ ولی دیدم بین این دو حدیث، بیش از پنج ورق فاصله است». 
 


مردی، خری داشت که بسیار پیر و لاغر بود و علوفه زیادی می‌خورد و کاری هم نمی‌کرد. درعوض، گاوی داشت که بسیار فربه و شیر ده بود. یک شب با خداوند مناجات کرد و گفت: «الهی! این خر را بکش که من از خرج زیاد او به تنگ آمده‌ام.‌» صبح که شد، دید گاوش مرده و الاغش زنده مانده است. خیلی دلش سوخت و رو به آسمان کرد و گفت:«خدایا! تو بعد از این همه سال خدائی کردن، بین خر و گاو فرق نمی‌گذاری؟ من مرگ خر را خواستم، تو گاو مرا می‌کشی؟»
شخصی در آنجا حاضر بود. گفت: «خدا را شکر کن که دعایت مستجاب نشد. زیرا اگر خداوند می‌خواست خری را بکشد، باید ابتدا خودِ تو را می‌کشت. چرا که اگر خر نبودی، خودت آن حیوان زبان بسته را رها می‌کردی و دیگر مرگش را از خدا طلب نمی‌کردی». 
 


مردی در بغداد، سگی داشت که از خانه و گوسفندان او محافظت می‌کرد. پس از ایامی، سگ مُرد و صاحبش به خاطر شدت محبّتی که به آن سگ داشت، در قبرستان مسلمانها دفنش کرد. 
خبر در شهر پیچید و به گوش قاضی رسید. قاضی، مرد را احضار کرد و بعد از سرزنش بسیار، به جرم هتک قبور مؤمنین، حکم به سوزاندن آن مرد نمود. 
وقتی خواستند صاحب سگ را ببرند، گفت: «با جناب قاضی، حرفی خصوصی دارم». گفت: «بگو!.‌» مرد، نزدیک‌تر رفت و زیر گوش قاضی گفت: «وقتی مرض سگ شدید شد، وصیت کرد که در ازای چند سال خدمتی که به من کرده، چند تا از گوسفندهایم را خدمت حضرتعالی بیاورم تا شما برای او دعا کنید.‌» 
قاضی تا این حرف را شنید، گفت: «خداوند به تو جزای خیر عنایت کند و سگت را در بهشت جای دهد؛ آن مرحوم، دیگر چه وصیتی کرد؟» 
 


مردی ادعای پیغمبری کرد. او را نزد پادشاه بردند. پادشاه از او پرسید: «معجزه ات چیست؟» گفت: «هر چه بخواهید.‌» شاه گفت: «خربزه‌ای برای ما حاضر کن.‌» گفت: «سه روز به من مهلت بدهید.‌» شاه گفت: «همین حالا حاضر کن وگرنه تو را می‌کشم!». 
گفت: «ای پادشاه! انصافت کجا رفته؟ خداوند عالم با آن قدرتی که دارد، خربزه را در مدت سه ماه می‌آفریند. حال من که پیغمبر او هستم، به من سه روز مهلت نمی‌دهید؟!». 
 


علامه حلی رحمه الله در دوران طفولیت، نزد دائی‌‌اش مرحوم محقق حلی رحمه الله درس می‌‌خواند. 
نقل است كه گاهی شیطنت كودكانه علامه گل می‌‌كرد و از پای درس فرار می‌‌كرد. محقق نیز به دنبال او راه می-افتاد تا او را بگیرد؛ ولی همین كه به علامه نزدیك می‌‌شد، علامه آیه سجده را می‌‌خواند و محقق به سجده می-افتاد، علامه نیز كه كودك بود و بر خودش سجده واجب نبود، فرصت را غنیمت می‌‌شمرد و پا به فرار می-گذاشت. 
 


حكیم، شیخ حسین ابن ابراهیم تنكابنی كه از شاگردان مرحوم ملاصدرای شیرازی بود؛ چون شنیده بود كه ملا فاضل قزوینی، حكماء و فلاسفه را تكفیر می‌‌كند، به همین جهت به شهر قزوین نمی‌‌رفت و می‌‌گفت: «من حكیم هستم و می‌‌ترسم ملافاضل از رفتن من به قزوین، ناراحت شود.» 
ملافاضل به حكیم تنكابنی نوشت: « شما نترسید. من از شما ناراحت نمی‌‌شوم؛ من كسانی را تكفیر می‌‌كنم و از آنها ناراحت می‌‌شوم كه فلسفه را خوانده و فهمیده اند وبه آراء آنها اعتقاد پیدا كرده اند؛ اما تو این گونه نیستی.» حكیم تنكابنی كه این را دید، گفت: « فاضل قزوینی اگر تكفیرم می‌‌كرد، بهتر از این بود كه نسبت جهل و نفهمی به من بدهد.» 
البته، بعدها بین این دو بزرگوار ملاقاتی صورت گرفت و رشته محبت و صداقت در بینشان مستحكم شد. 


مرحوم ملا محسن فیض كاشانی رحمه الله چشم چپش نقص داشت. 
یكی از علمای اهل سنت نامه‌‌ای به مرحوم فیض ارسال كرد و در آن نوشت:
روبـه صفتا اگـر تـو روبـاه نـه‌ای چشم چپ تو، راست بگو، كور چراست؟
مرحوم فیض در جواب نوشت:
در مذهب رندان جهان عین عطاست
چپ كوری و راست بینی، این شیوه ماست
روبـه صفتـا اگــر تـو روبـاه نـه‌ای
بغض علی و آل علی در تو چراست؟ 
 


مرحوم شیخ حر عاملی رحمه الله صاحب وسائل الشیعه از لبنان به ایران آمد و وارد اصفهان شد، علامه مجلسی رحمه الله از شاه سلیمان صفوی خواست كه از شیخ دیدن كند. شاه سلیمان نیز در نهایت احترام، به دیدن شیخ رفت؛ و پس از چند روز، شیخ حر به همراه علامه مجلسی و چند تن از علمای دیگر، به بازدید شاه رفتند. 
در آن زمان، رسم بر این بود كه وقتی علما به دیدار شاه می‌‌رفتند، سلطان جهت احترام آنها، بر فرش مخصوص شاهی نمی‌‌نشست و اگر به علما تعارف می‌‌كردند كه بر روی فرش مخصوص بنشینند، آنها هم به احترام سلطان، روی آن نمی‌‌نشستند. 
اما از آنجایی كه شیخ حر به رسومات دربار ایران آشنا نبود، پس از ورود به دربار، بر روی فرش مخصوص شاهی نشست. سلطان صفوی از این كار، دلگیر شد و به شیخ حر گفت: «بین حر با خر چقدر فاصله است؟» شیخ فوراً جواب داد: «یك مسند.» 
(یعنی خر، دارای مسند شاهی است و حر، این مسند را ندارد).
به حریت رسیدن مشكلی نیست
اگر یك نقطه گیری از خریت
 


مرد جوانی، خدمت یكی از علما رسید و عرض كرد: «زن بسیار مهربان و زیبا‌رویی دارم و هر دو به هم علاقه‌مند هستیم. ولی متأسفانه از جهت جسمی بسیار ضعیف و لاغر است و قدرت انجام كارهای خانه را ندارد. توان مالی‌اش را هم ندارم كه مستخدمی بگیرم. به همین جهت، خواستم زن دیگری بگیرم تا كارهای خانه را انجام بدهد. حال، چنین زنی را پیدا كرده‌ام و خود او راضی به ازدواج با من است؛ ولی پدر و مادرش اجازه نمی‌دهند و می‌گویند: «تا زن اولت را طلاق ندهی، دختر به تو نمی‌دهیم.» 
از شما تقاضا دارم كه راه چاره‌ای به من بیاموزید تا من هم بتوانم با این زن ازدواج كنم و هم، مجبور به طلاق زن اولم نشوم. 
عالم، فكری كرد و گفت: «به زنت بگو به قبرستان برود و خودت به خانه آن دختر برو و بگو: «غیر از زنم كه در قبرستان است، هر زنی كه دارم، طلاق دادم.» پدر و مادر دختر، گمان می‌‌كنند آن زن تو كه در قبرستان است، مرده است؛ و دخترشان را به تو می‌‌دهند.» 
جوان هم همین كار را كرد و به مرادش رسید. 
 


مرد فقیری، غلامهای عمید خراسانی را دید كه لباسهای بسیار زیبا و پیراهنهای دیبا بر تن دارند. رو به آسمان كرد و گفت: «خدایا! بنده پروری را از عمید خراسانی یاد بگیر كه غلامهایش را با لباس زربافت و زیبا می‌‌آراید.»
از قضا پس از اندك زمانی، بین عمید و یكی از امیرانش، جنگی در گرفت و عمید شكست خورد و فرار كرد. امیر، غلامهای عمید را دستگیر كرد و هر چه به آنها وعده و وعید داد و هرچه آنها را شكنجه كرد تا جای گنجینه عمید را به او بگویند نگفتند. 
وقتی آن مرد فقیر، وفا و همت والای آنها را دید، خودش انصاف داد و گفت: «بندگی را هم باید از بندگان عمید خراسانی یاد گرفت.» 
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مكن
كه خواجه خود روش بنده پروری داند
 


شاعری با تخلّص «مَحرَم» شعری در باب مصیبت عاشورا سرود؛ و در دربار ناصر الدین شاه حاضر شد و شروع كرد به خواندن آن. وقتی مصرع اول را خواند كه: دیوانه شود مَحرَم در ماه مُحرَّم. 
ناصر الدین شاه ادامه داد: در ماه صفر هم، ده ماه دگر هم. 
 



[Designed By Ashoora.ir    مرجع دريافت ابزار و قالب وبلاگ ]