[امور تسعه در بحث مقدمه واجب] / امر اول ودوم
معنی التبعیه فی الوجوب الغیری
[امور تسعه در بحث مقدمه واجب]
1- الواجب النفسى و الغيرى
به نظر ما محكمترين و نيكوترين و در عين حال مختصرترين تعريفها اين است كه بگوئيم:
الواجب النفسى ما وجب لنفسه لا لواجب آخر. يعنى واجب نفسى آن است كه واجب شده براى خودش و مستقلا نه براى واجب ديگر: مانند نماز كه واجب نفسى است، يعنى در ذات صلات مصلحت است و خود او واجب شده.
و الواجب الغيرى ما وجب لواجب آخر يعنى واجب غيرى آن است كه واجب بشود نه براى خودش استقلالا بلكه براى واجب ديگر و تبعا مثل: وضوء كه وجوب پيدا مىكند براى نماز.
مرحوم مظفر مىفرمايد: در هريك از اين دو تعريف يك جمله وجود دارد كه بايد توضيح داده شود و آن عبارت است از كلمه «ما وجب لنفسه» و كلمه «ما وجب لغيره». اما كلمه ما وجب لنفسه (اى لذاته): ممكن است كسى توهم كند كه معناى اين عبارت اين است- يعنى خود شىء علت وجوب خودش شده و به خودش وجوب داده است.
در مقابل واجب غيرى كه مشهور اصوليين مىگويند آنجا غير، يعنى وجوب ذى المقدمه، علت وجوب اين مقدمه شده: حال به قرينه مقابله كسى خيال كند كه پس در واجب نفسى هم خود شىء علت وجوب خودش مىشود و در نتيجه، اشكال كند كه اين از محالات است كه شىء خودش علت خودش باشد چون مستلزم تناقض است.
زيرا يلزم كه اين شىء از آن جهت كه معلول است در رتبه لاحقه باشد و به بركت علت موجود شود و از آن جهت كه علت وجود خودش است در رتبه سابقه باشد و خودش قبل از خودش موجود باشد و اين هم از محالات است ولى جناب مظفر مىفرمايد: با اندك تأمل اين توهم مندفع مىگردد و روشن مىگردد كه اين تعبير صحيح است و هيچ ابهام و تيرگى در آن نيست. بيان ذلك:
نخست تنظير مىكنيم مسئله را به آنچه در اعتقادات گفته مىشود كه مىگوئيم:
اللّه تبارك و تعالى واجب الوجود لذاته در مقابل ممكنات كه «الممكن واجب الوجود لغيره» معناى واجب الوجود لذاته آن نيست كه خداوند خودش علت خودش هست يعنى همه چيز را خداوند آفريده و علت همه موجودات او است و خودش علت وجودى خود است، يعنى خودش را هم او آفريده است: خير اين سخن باطل است ذات حق تبارك و تعالى معلول چيزى نيست بلكه او قديم است و لا اول له. و از بىنهايت تا بىنهايت وجود دارد.
پس مراد از معناى عبارت فوق آن است كه وجود خداوند ذاتى او است و عين ذات او است وجود مطلق عين ذات حق و ذات حق عين وجود مطلق است و وجود خداوند مستفاد از غير نيست يعنى ديگرى وجود و هستى را به او نداده. همانطورىكه روشنائى همه چيز از نور است اما روشنائى نور ذاتى اوست
حال در ما نحن فيه هم مطلب چنين است، يعنى معناى «ما وجب لنفسه» آنست كه وجوب اين واجب، ذاتى است و براى ذات او ثابت است وجوبش براى غير نيست و از ناحيه غير هم نيست بلكه ذات اين واجب اقتضاء وجوب دارد چون داراى مصلحت است نه اينكه وجوبش معلول خودش باشد.
و در قبال معناى ما وجب لغيره هم روشن مىشود كه مراد اين است كه وجوب واجب تابع غير است و بخاطر غير واجب شده نه استقلالا.
و اما اينكه معناى تبعيت چيست در امر ثانى خواهد آمد.
2- معناى تبعيت در وجوب غيرى
امر دوم از امور تسعه مربوط به بيان معناى تبعيت در وجوب غيرى است.
«لا شك و لا شبهه» در اينكه وجوب مقدمه يك وجوب تبعى است و به تبع وجوب ذى المقدمه و براى رسيدن به آن واجب شده
منتهى تبعيت معانى مختلفى دارد كه بايد تحقيق كنيم كه كداميك از آن معانى در اينجا منظور نظر است؟
مىفرمايد تبعيت چهار معنا دارد:
1- معناى اول: تبعيت به معناى مجازيت و عرضى بودن است،
وجوب مقدمه يك وجوب تبعى است يعنى يك وجوب مجازى و بالعرض است
يعنى در باب مقدمه و ذى المقدمه حقيقتا يك وجوب بيشتر نيست كه اسناد آن به ذى المقدمه، حقيقتا و اولا و بالذات است و بسوى مقدمه، مجازا و ثانيا و بالعرض است.
نظير اسناد حركت بسوى سفينه و سرنشينان سفينه كه مىگوئيم: سفينه حركت مىكند، جالس سفينه هم متحرك است. در اينجا حقيقتا و خارجا يك حركت است كه هم اسناد داده مىشود به كشتى و هم به سرنشينان كشتى- منتهى اسناد به خود كشتى حقيقت است ولى به جالس سفينه مجازا و الا جالس سفينه حقيقتا متحرك نيست بلكه در گوشهاى نشسته يا خوابيده يا منظره زيباى دريا را تماشا مىكند
و نظير اسناد وجود و هستى بسوى لفظ و معنى كه مىگوئيم:
اللفظ موجود و المعنى ايضا موجود:
منتهى اسناد وجود بسوى لفظ حقيقى است چون متكلم در حين تكلم الفاظ را ايجاد مىكند و به مخاطب القاء مىكند و بسوى معنى مجازى است چون متكلم معانى را مستقيما ايجاد نكرده بلكه بتوسط الفاظ اين معانى موجود مىشوند كه در حقيقت وجود واحدى است كه منسوب الى اللفظ اولا و بالذات و الى المعنى ثانيا و بالعرض.
سؤال: آيا منظور از تبعيت در ما نحن فيه به اين معنى است؟
جواب: خير اين معنى از تبعيت مراد نيست به دو دليل:
1- بدليل اينكه طبق اين معنى از تبعيت ما يك وجوب حقيقى بيشتر نداريم كه همان وجوب ذى المقدمه است و وجوب ثانى، يعنى وجوب مقدمه، وجوب مجازى است
درحالىكه ما مىخواهيم بگوئيم همانطورى كه ذى المقدمه حقيقتا وجوب دارد، مقدمه هم حقيقتا وجوب دارد منتها دو سنخ وجوبند يكى وجوب استقلالى و نفسى و ديگرى وجوب تبعى و غيرى.
نظير اينكه مىگوئيم: جواهر در خارج موجودند و اعراض هم در خارج موجودند منتهى وجود جوهر لنفسه است و وجود استقلالى دارد و وجود عرض لغيره است يعنى وجودى است غير مستقل ولى هر دو در خارج موجودند نه اينكه اسناد وجود به جوهر حقيقتا باشد و به عرض مجازى.
اين اسناد نسبت بهر دو حقيقت است منتها اينها دو سنخ وجودند. يك سنخ، وجود جوهرى و سنخ ديگر وجود عرضى و هكذا در ما نحن فيه.
2- اگر مراد از تبعيت، وجوب عرضى و مجازى باشد و در حقيقت مقدمه وجوب شرعى نداشته باشد اين برمىگردد به همان لابديت عقليه مقدمه و چيزى زائد برآن نخواهد بود تا بتوانيم در اطراف آن بحث كنيم كه آيا وجوب شرعى دارد يا نه؟ باز اين بحث ما بىثمر خواهد بود.
2- معناى دوم: تبعيت به معناى مجرد تأخر در وجود باشد.
وجوب مقدمه تابع وجوب ذى المقدمه است يعنى وجوب مقدمه از نظر رتبه متأخر از وجوب ذى المقدمه است يعنى ذى المقدمه داراى يك وجوب استقلالى است و مستقلا امر دارد - مقدمه هم داراى وجوب استقلالى است و امر مستقلى دارد - منتها هميشه در خارج بعث بسوى مقدمه و امر به آن بدنبال بعث بسوى ذى المقدمه تحقق مىيابد و در طول همديگر هستند نه در عرض هم-
نظير دو وجود خارجى مستقلى كه يكى مترتب بر ديگرى است مثل وجود پدر و پسر كه در خارج هر دو وجود جوهرىاند و مستقل منتهى هميشه وجود پسر پس از وجود پدر است و در رتبه لاحقه است
و نظير آمدن زيد و عمرو كه هركدام مستقل است و عامل جدا دارد منتهى اول آمدن زيد است، سپس آمدن عمرو است (جاء زيد ثم عمرو)
وجوب مقدمه هم يك چنين وجوبى باشد. بنابراين مسئله وجوب مقدمه نسبت به وجوب ذى المقدمه از قبيل امر به حج خواهد بود كه مترتب بر حصول استطاعت است يعنى تا مكلف مستطيع نشده مأمور به حج نيست اما استطاعت كه آمد از سوى مولى استقلالا امر به حج پيدا مىكند بخاطر وجود مصلحت ملزمهاى كه در حج مىباشد
و هكذا در امر به صلات بدنبال حصول بلوغ يا دخول وقت
و هكذا وجوب زكاه كه بدنبال حصول تمكن مالى است
پس خلاصه مجرد تأخر در رتبه است و الا هر دو مستقل هستند.
سؤال: آيا منظور از تبعيت در ما نحن فيه اين معنى است؟
جواب: خير همان گونه كه معناى اولى منظور نبود اين معنى هم منظور ما نيست
زيرا تبعيت به اين معنى با حقيقت مقدميت نمىسازد زيرا تبعيت باين معنى نتيجهاش آن است كه همانطور كه ذى المقدمه يك وجوب نفسى و استقلالى دارد مقدمه هم يك وجوب استقلالى دارد فقط وجوب ذى المقدمه تقدم وجودى دارد يعنى اول او واجب شد مستقلا سپس اين واجب شد مستقلا و اين معنا با حقيقت مقدميت منافات دارد
چون حقيقت مقدميت چيزى غير از ايصال مكلف به ذى المقدمه نيست. هدف از اصل وجوب المقدمة بمنظور ايصال است هدف از وجود مقدمه هم رسيدن به ذى المقدمه است و از خود هيچ استقلالى ندارد و فانى در ذى المقدمه است:
معناى سوم: تبعيت به معناى معلول بودن باشد.
وجوب مقدمه تابع وجوب ذى المقدمه است يعنى معلول او است و همانطورىكه در نظام تكوينى مىگوئيم حرارت معلول نار است و منبعث از او است. يا روشنائى عالم معلول طلوع شمس است همچنين در نظام تشريع و قانونگذارى هم وجوب مقدمه معلول وجوب ذى المقدمه باشد يعنى وجوب ذى المقدمه تأثير بگذارد در وجوب مقدمه و او را ايجاد كند:
جناب مظفر مىفرمايد: گويا مراد مشهور اصوليين از تبعيت همين معنا است يعنى معلوليت به دو دليل:
1- دليل اول: مشهور اصوليين گفتهاند وجوب مقدمه تابع وجوب ذى المقدمه است اطلاقا و اشتراطا
يعنى نسبت به هر چيزى كه وجوب ذى المقدمه مشروط است وجوب مقدمه هم مشروط است و نسبت به هر امر كه وجوب ذى المقدمه مطلق است وجوب مقدمه هم مطلق است
مثلا نسبت به دخول وقت وجوب نماز مشروط است وجوب وضوء هم مشروط است ولى نسبت به اول وقت يا وسط و يا آخر وقت وجوب نماز مطلق است وجوب وضوء هم مطلق است.
اين سخن را بر اساس عليت و معلوليت گفتهاند كه چون وجوب مقدمه معلول است، پس ازهرجهت تابع وجوب ذى المقدمه است زيرا قانون علت و معلول آن است كه مادامىكه علت متحقق نشده محال است كه معلول تحقق يابد و هنگامى هم كه علت تامه تحقق يافت تخلف معلول از علت تامه محال است پس هرجا علت موجود شد معلول هم موجود مىشود.
2- و باز اصوليين گفتهاند محال است كه مقدمه پيش از ذى المقدمه واجب شود و دليل آوردهاند به اينكه چون وجود معلول پيش از وجود علتش از محالات است معلوم مىشود بهنظر مشهور مسئله عليت و معلوليت در كار است.
سؤال: آيا تبعيت باين معنى صحيح است؟
جواب: خير صحيح نيست بدليل اينكه اگر بنا باشد وجوب ذى المقدمه علت وجوب مقدمه باشد ما چهار قسم علت بيشتر نداريم:
1- علت فاعلى 2- علت صورى 3- علت مادى 4- علت غائى
آنكه قابل قبول است اينكه وجوب ذى المقدمه علت فاعلى باشد لوجوب المقدمة يعنى وجوب ذى المقدمه به وجودآورنده وجوب مقدمه باشد و اين هم باطل است بدليل اينكه علت فاعلى حقيقى براى وجوب مقدمه و ذى المقدمه هر دو عبارت است از امر مولى. مولى است كه اين عمل را و مقدمات آن را بر انسان واجب مىكند و اين دو وجوب معلولان لعلة ثالثه هستند.



