چه عاملى باعث شد كه مشهور علماء وجوب مقدمه را معلول وجوب ذى المقدمه بدانند؟
سؤال:
چه عاملى باعث شد كه مشهور علماء وجوب مقدمه را معلول وجوب ذى المقدمه بدانند؟
جواب:
فلسفه اين سخن آن است كه مشهور علما ديدهاند: شوق امر نسبت به مقدمه منبعث از شوق او به ذى المقدمه است و از آنجا سرچشمه گرفته
به جهت اينكه انسان وقتى به انجام كارى اشتياق و رغبت دارد بالتبع به هر كارى كه اين عمل بر آنها متوقف باشد شوق پيدا مىكند
يك علاقه اصلى به انجام خود آن فعل دارد، يك علاقه و اشتياق تبعى هم به انجام مقدمات آن فعل دارد
حال اين امر كه شوق به مقدمات منبعث از شوق به ذى المقدمه است مشهور را واداشته به اينكه قائل به عليت و معلوليت شوند
و لكن جناب مظفر مىفرمايد اين فلسفه ناتمام است
به جهت اينكه مجرد شوق آمر به انجام يك عمل از ناحيه عبيد كه وجوب نيست تا شما بگوئيد وجوب مقدمه منبعث از وجوب ذى المقدمه و معلول آن است بلكه شوق تنها جزء العله است و در حقيقت مقتضى است.
نخست بايد شوق به انجام كار از ديگران در آمر پيدا بشود سپس مانعى هم از امر كردن نداشته باشد.
در مرحله ثالثه آمر هم كسى باشد كه اهليت براى امر داشته باشد مثل مولاى حقيقى يعنى شارع مقدس و مثل موالى عرفيه نسبت به غلامانشان
بعد از اجتماع همه اينها آمر امر مىكند و آنگاه عقل ما از اين امر وجوب را انتزاع مىكند و مىگويد: هذا الفعل واجب على العبد،
خلاصه اينكه وجوب مقدمه نه مستقيما معلول وجوب ذى المقدمه است و نه در سلسله علل به او منتهى مىشود كه با چند واسطه معلول وجوب ذى المقدمه باشد.
بلكه فقط وجوب مقدمه در سلسله علل مىرسد به شوق به ذى المقدمه كه آنهم علت تامه نبود براى وجوب مقدمه بلكه علت واقعى هر دو امر مولا است و كلاهما معلولان للأمر كما ذكرنا.
معناى چهارم: تبعيت به معناى ترشح نمودن وجوب مقدمه است از وجوب ذى المقدمه منتهى نه به اين معنى كه وجوب ذى المقدمه علت باشد و وجوب مقدمه معلول
بلكه باين معنى كه وجوب ذى المقدمه باعث و انگيزه و محرك و داعى مولى شد براى امر به مقدمه و واجب كردن مقدمه در حق مكلفين.
از آنجا كه مقدمه از خود اصالتى ندارد بلكه هدف از ايجاد آن و هدف از ايجاب آن عبارت است از توصل به ذى المقدمه و از آنجا كه مقدمه فقط طريق و پلى است كه ما را به ذى المقدمه واصل مىكند و آنكه مطلوبيت و وجوب ذاتيه دارد ذى المقدمه است و از طرفى هم تحصيل اين ذى المقدمه متوقف است بر انجام آن مقدمه
لذا وجوب ذى المقدمه و مطلوبيت او باعث شد كه مولى ما را امر به مقدمات نمايد و آن مقدمات را در حق ما واجب كند و بدنبال امر مولى براى مقدمه وجوب پيدا شود. پس وجوب مقدمه معلول وجوب ذى المقدمه نيست بلكه وجوب آن معلول امر مولى است منتهى چيزى كه باعث شد و واداشت مولا را به اينكه امر به مقدمات نمايد همان مطلوبيت ذى المقدمه و وجوب ذى المقدمه بود.
و تعريف واجب غيرى هم خود اشاره به اين نكته دارد كه گفتيم ما وجب لواجب آخر. يعنى هدف و غرض از وجوب مقدمه عبارت است از تحصيل ذى المقدمه و رسيدن به ذى المقدمه و الا از خود استقلالا وجوبى ندارد.
جناب مظفر مىفرمايد:
بنظر ما همين معنى از تبعيت شايسته است كه در ما نحن فيه مراد و مقصود باشد و الا ساير معانى هر سه مبتلى به اشكال بودند.
و روى اين بيان از تبعيت ما مىگوئيم:
همان گونه كه ذى المقدمه حقيقتا واجب است مقدمه هم حقيقتا واجب است و لكن وجوب مقدمه با وجوب ذى المقدمه دو سنخ وجوبند به اينكه وجوب ذى المقدمه اصلى است ولى وجوب مقدمه تبعى وجوب ذى المقدمه تعبدى و يا ذاتى است ولى وجوب مقدمه توصلى و طريقى وجوب ذى المقدمه استقلالى است ولى وجوب مقدمه آلى است. وجوب ذى المقدمه نفسى است ولى وجوب مقدمه غيرى ...
خلاصه اينكه مثل وجوب مقدمه مثل وجود مقدمه است.
همان گونه كه هدف از ايجاد مقدمه از سوى عبد در خارج فقط و فقط رسيدن به ذى المقدمه است
همچنين ايجاب آن از سوى مولى هم تنها بمنظور توصل و چارهجوئى به ذى المقدمه است
همانند يك آلت و ابزارى كه مستقلا مطلوبيت ندارد مثل آئينه كه هدف از آن ديدن صورت است و نظر به خود آئينه مستقلا مطلوب نيست و نظير ساعت كه غرض از نگاه به آن شناختن وقت است و امثال اينها
و سر اينكه مولى مقدمه را بر ما واجب مىكند با اينكه استقلالا مطلوبيت ندارد آن است كه اگر مولى عبد خود را به ذىالمقدمهاى امر كرد چون او مطلوبيت دارد و اين ذى المقدمه هم متوقف بر يك سلسله مقدماتى بود به ناچار بايد مكلف را به خود مقدمات هم امر كند بمنظور اينكه غرض مولى در خارج تحقق يابد و آن انجام ذى المقدمه است ...
نتيجه نهائى:
همان گونه كه بعث و امر به ذى المقدمه بعث حقيقى است هكذا بعث به مقدمه و ايجاب آنهم يك بعث و وجوب حقيقى است نه اينكه بعث حقيقى تنها به جانب ذى المقدمه باشد و اسناد بعث بسوى مقدمه مجازى و ثانيا و بالعرض باشد. پس معناى اولى از تبعيت مراد نيست.
همچنين بعث به جانب مقدمه يك بعث استقلالى نيست كه تنها تأخر در وجود داشته باشد بلكه هدف از آن انجام ذى المقدمه است، پس معناى ثانى از تبعيت هم مراد نيست
و همچنين بعث به جانب مقدمه معلول بعث بجانب ذى المقدمه هم نيست پس معناى ثالث هم مقصود نيست.
«فتعين المعنى الرابع من التبعية و هو الحق و الحق احق ان يتبع».



