حضرت عيسى عليه السلام نقل است كه فرمود:
((كور مادر زاد را شفا مى دهم ولى آدم احمق را نتوانم درست كنم))
شاگردى گمان قوى داشت كه استادش اسم اعظم دارد و اصرار مى كرد كه استاد او را تعليم دهد. ...
ﺑﻌﻀﯽ ﻣﺜﻞ ﻫﻮﯾﺠﻨﺪ ﺗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﻣﺸﮑﻠﯽ ﻣﻮﺍﺟﻪ ﻧﺸﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﺳﺨﺖ ﻭﻣﺤﮑﻤﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺭ ﺟﻮﺵ ﻭﺧﺮﻭﺵ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺷﻞ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ ﻭﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﺎﺯﻧﺪ
داستان خیلی قشنگیه وارزش یک بار خوندن رو داره
کاسه ی چوبی پیر مردی تصمیم گرفت تا با پسر وعروس ونوه ی چهارساله خود زندگی کند.
کینه در دل داشتن
استادی با شاگرد خود از میان جنگلی می گذشت
. استاد به شاگرد جوان دستور داد نهال نورسته و تازه بار امده ای را از میان زمین برکند.
جوان دست انداخت و براحتی ان رااز ریشه خارج کرد
.پس از چندقدمی که گذشتند٬ به درخت بزرگی رسیدند که شاخه های فراوان داشت .
استاد گفت:این درخت راهم از جای بر کن. جوان هرچه کوشید ٬نتوانست .
استاد گفت: بدان که تخم زشتی ها مثل کینه ٬حسد و هرگناه دیگر هنگامی که در دل اثر گذاشت٬ مانند ان نهال نورسته است ٬ که براحتی می توانی ریشه ان رادر خود برکنی٬ولی اگر ان را واگذاری٬بزرگ و محکم شودو همچون ان درخت در اعماق جانت ریشه زند.پس هرگز نمی توانی انرا برکنی و ازخود دور سازی.
منبع:حکایات برگزیده منتظران حضرت مهدی عج
مثل چاي قند پهلو!
توي هيئتهاي خيلي بزرگ، حتما ديدهاي، يك نفر سيني به دست است و فقط چاي ميدهد، و خيلي طول نميكشد كه ديگري با ظرفي پر از قند از راه ميرسد.
ژاپنی ها همواره عاشق ماهی تازه هستند. ولی آب نزدیک ژاپن برای چند دهه ماهی زیادی نداشت. بنابراین برای فراهم کردن غذای ژاپنی ها ، قایق های ماهی گیری بزرگتر شدند و مسافتی بیشتر از قبل را طی می کردند.
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻭﻗﺘﻰ ﮐﺎﺭﻣﻨﺪﺍﻥ ﺑﻪ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ،ﺍﻃﻼﻋﯿﻪ ﺑﺰﺭﮔﻰ ﺭﺍ ﺩﺭﺗﺎﺑﻠﻮﻯ ﺍﻋﻼﻧﺎﺕ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﺭﻭﻯ ﺁﻥ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ !:
ﺩﯾﺮﻭﺯ ﻓﺮﺩﻯ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻊ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺷﺮﮐﺖ ﺑﻮﺩ ﺩﺭﮔﺬﺷﺖ !: ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﺮﮐﺖ ﺩﺭ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺗﺸﯿﯿﻊ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺳﺎﻋﺖ 10 ﺩﻋﻮﺕﻣﻰﮐﻨﯿﻢ !:
حضرت آيت الله العظمى نجابت، از قول آيت الله انصارى
نقل مىكردند كه در همدان، كسى مىخواست زيرزمين خانهاش را تعمير كند. در حين تعمير، به لانه مارى برخورد كه چند بچه مار در آن بود.
آنها را برداشت و در كیسهاى ريخت و در بيابان انداخت. وقتى مادر مارها به لانه برگشت و بچههايش را نديد، فهميد كه صاحبخانه بلايى سر آنها آورده است؛
به همين دليل كينه او را برداشت. مار براى انتقام، تمام زهر خود را در كوزه ماستى كه در زيرزمين بود، ريخت. از آن طرف، مرد، از كار خود پشيمان شد و همان روز مارها را به لانهشان بازگرداند. وقتى مار مادر، بچههاى خود را صحيح و سالم ديد، به دور كوزه ماست پيچيد و آن قدر آن را فشار داد كه كوزه شكست و ماستها بر زمين ريخت. شدت زهر چنان بود كه فرش كف خانه را سوراخ كرد.
اين كينه مار است، امّا همين مار، وقتى محبّت ديد، كار بد خود را جبران كرد،
امّا بعضى انسانها آن قدر كينه دارند كه هر چه محبّت ببينند، ذرّهاى از كينهشان كم نمىشود.
گوشه ای از تفسیر سوره اعراف آیه 146/حضرت آیت الله دستغیب.
جواني نزد شيخ حسنعلي نخودكي آمد و گفت :
سه قفل در زندگي ام وجود دارد و سه كليد از شما ميخواهم؛
قفل اول اين است كه دوست دارم ازدواج سالم داشته باشم؛
قفل دوم؛دوست دارم كارم پر بركت باشد؛
قفل سوم هم دوست دارم عاقبت به خير بشوم.
شيخ نخودكي فرمود : براي قفل اول نماز را اول وقت بخوان.
براي قفل دوم نمازت را اول وقت بخوان.
و براي قفل سوم نمازت را اول وقت بخوان.
جوان عرض كرد سه قفل با يك كليد!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟ شيخ نخودكي فرمود : نماز اول وقت شاه كليد است...
🌸یکی از خواص قرآن مردی بود قرآن میخواند و معنی قرآن را نمیفهمید . پسرکوچکش از او پرسید چه فایده ای دارد قرآن میخوانی بدون اینکه معنی آن رابفهمی؟ پدر گفت پسرم سبدی بگیر واز آب دریا پرکن وبرایم بیاور .
ن ✳ دختری با پدرش میخواستند از یک پل چوبی رد شوند. پدر رو به دخترش گفت: دخترم دست من را بگير تا از پل رد شويم. دختر رو به پدر كرد و گفت: من دست تو را نميگيرم تو دست مرا بگير. پدر گفت: چرا؟ چه فرقي ميكند؟ مهم اين است كه دستم را بگيري و با هم رد شویم. دخترك گفت: فرقش اين است كه اگر من دست تو را بگيرم ممكن است هر لحظه دست تو را رها كنم، اما تو اگر دست مرا بگيري هرگز آن را رها نخواهي كرد!
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از انها داخل گودال عمیقی افتادند...
بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند
وقتی عمق گودال را دیدند به دو قورباغه ای که سقوط کرده بودند گفتند تلاش نکنید شما به زودی خواهید مرد
ﻣﺮﺩﯼ ﺳﺮﭘﺮﺳﺘﯽ ﻣﺎﺩﺭ، ﻫﻤﺴﺮ ﻭ فرزندش ﺭﺍ ﺑﺮﻋﻬﺪﻩ ﺩﺍﺷﺖ، ﻭ ﻧﺰﺩ اربابی ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ، وی ﺩﺭ ﮐﺎﺭﺵ ﺍﺧﻼﺹ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ کارها ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺷﮑﻞ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ، یک ﺭﻭﺯﯼ ﺍﻭ ﺳﺮ ﮐﺎﺭ ﻧﺮﻓﺖ. ﺑه همین ﻋﻠﺖ ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻦ ﯾﮏ ﺩﯾﻨﺎﺭ ﺯﯾﺎﺩﺗﺮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﻢ ﺗﺎ ﺍﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﻏﯿﺒﺖ ﻧﮑﻨﺪ. ﺯﯾﺮﺍ ﺣﺘﻤﺎ ﺑه خاﻃﺮ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﻓﺰﺍﯾﺶ ﺩﺳﺘﻤﺰﺩﺵ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ . ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ در روز بعد ﺳﺮﮐﺎﺭﺵ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪ ارباب ﺣﻘﻮﻗﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﯾﻨﺎﺭﯼ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﮐﺮﺩ. ﮐﺎﺭﮔﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ تشکر کرد و ﺩﻟﯿﻞ ﺯﯾﺎﺩ ﺷﺪﻥ ﺭﺍ ﻧﭙﺮﺳﯿﺪ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩ. ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ ﺑه شدت ﺧﺸﻤﮕﯿﻦ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺩﯾﻨﺎﺭﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﮐﻢ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻢ ﮐﺮﺩ...
روایتی بس زیبا ﺭﻭﺯﯼ ﺣﻀﺮﺕ ﻣﻮﺳﯽ (ﻋﻠﯿﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ) ﺩﺭ ﻛﻮﻩ ﻃﻮﺭ ، ﺑﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﻨﺎﺟﺎﺕ ﻋﺮﺽ ﻛﺮﺩ: ﺍﯼ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺟﻬﺎﻧﯿﺎﻥ! ﺟﻮﺍﺏ ﺁﻣﺪ : ﻟﺒﯿﻚ ! ﺳﭙﺲ ﻋﺮﺽ ﻛﺮﺩ : ﺍﯼ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭ ﺍﻃﺎﻋﺖ ﻛﻨﻨﺪﮔﺎﻥ! ﺟﻮﺍﺏ ﺁﻣﺪ : ﻟﺒﯿﻚ ! ﺳﭙﺲ ﻋﺮﺽ ﻛﺮﺩ : ﺍﯼ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭ ﮔﻨﺎهکارﺍﻥ! ﻣﻮﺳﯽ ﻋﻠﯿﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﺷﻨﯿﺪ : ﻟﺒﯿﻚ، ﻟﺒﯿﻚ ، ﻟﺒﯿﻚ! ﺣﻀﺮﺕ ﮔﻔﺖ : ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺑﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺍسمها ﺻﺪﺍﯾﺖ ﺯﺩﻡ ، ﯾﻜﺒﺎﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﯼ ؛ ﺍﻣﺎ ﺗﺎ ﮔﻔﺘﻢ : ﺍﯼ ﺧﺪﺍﯼ ﮔﻨﺎﻫﻜﺎﺭﺍﻥ، ﺳﻪ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﯼ ؟ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻓﺮﻣﻮﺩ : ﺍﯼ ﻣﻮﺳﯽ ! ﻋﺎﺭﻓﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺧﻮﺩ ﻭ ﻧﯿﻜﻮﻛﺎﺭﺍﻥ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﺧﻮﺩ ﻭ ﻣﻄﯿﻌﺎﻥ ﺑﻪ ﺍﻃﺎﻋﺖ ﺧﻮﺩ "ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ" ﺩﺍﺭﻧﺪ ؛ ﺍﻣﺎ ﮔﻨﺎﻫﻜﺎﺭﺍﻥ ﺟﺰ ﺑﻪ "ﻓﻀﻞ ﻣﻦ" ﭘﻨﺎﻫﯽ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ. ____________________ یا تَوّاب، یا وَهّاب، یا مَن حَیثُ ما دُعِیَ اَجاب
: شقیق بلخی مردی را گفت: فقیرانتان چه می کنند؟ گفت: اگر یابند،خورند. نیابند،بردباری کنند. شقیق گفت: سگان بلخ نیز چنین کنند. مرد گفت: شما چه می کنید؟ شقیق گفت: اگر یابیم،ایثار کنیم و اگر نیابیم، شکر گزاریم : حکیمی می گفت: انسان ها سخت مسکین اند، چون آنقدر که از فقر می ترسند از آتش می ترسیدند از هر دو نجات می یافتند و اگر همان مقدار که مشتاق دنیا هستند به آخرت هم اشتیاق داشتند، هر دو را به دست می آوردند؛ و اگر همان گونه که در ظاهر از مخلوقات خدا می ترسند در باطن از خداوند می ترسیدند، در هر دو جهان رستگار و کامروا بودند. (کشکول شیخ بهایی)
روایتی بس زیبا ﺭﻭﺯﯼ ﺣﻀﺮﺕ ﻣﻮﺳﯽ (ﻋﻠﯿﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ) ﺩﺭ ﻛﻮﻩ ﻃﻮﺭ ، ﺑﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﻨﺎﺟﺎﺕ ﻋﺮﺽ ﻛﺮﺩ: ﺍﯼ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺟﻬﺎﻧﯿﺎﻥ! ﺟﻮﺍﺏ ﺁﻣﺪ : ﻟﺒﯿﻚ ! ﺳﭙﺲ ﻋﺮﺽ ﻛﺮﺩ : ﺍﯼ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭ ﺍﻃﺎﻋﺖ ﻛﻨﻨﺪﮔﺎﻥ! ﺟﻮﺍﺏ ﺁﻣﺪ : ﻟﺒﯿﻚ ! ﺳﭙﺲ ﻋﺮﺽ ﻛﺮﺩ : ﺍﯼ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭ ﮔﻨﺎهکارﺍﻥ! ﻣﻮﺳﯽ ﻋﻠﯿﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﺷﻨﯿﺪ : ﻟﺒﯿﻚ، ﻟﺒﯿﻚ ، ﻟﺒﯿﻚ! ﺣﻀﺮﺕ ﮔﻔﺖ : ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺑﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺍسمها ﺻﺪﺍﯾﺖ ﺯﺩﻡ ، ﯾﻜﺒﺎﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﯼ ؛ ﺍﻣﺎ ﺗﺎ ﮔﻔﺘﻢ : ﺍﯼ ﺧﺪﺍﯼ ﮔﻨﺎﻫﻜﺎﺭﺍﻥ، ﺳﻪ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﯼ ؟ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻓﺮﻣﻮﺩ : ﺍﯼ ﻣﻮﺳﯽ ! ﻋﺎﺭﻓﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺧﻮﺩ ﻭ ﻧﯿﻜﻮﻛﺎﺭﺍﻥ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﺧﻮﺩ ﻭ ﻣﻄﯿﻌﺎﻥ ﺑﻪ ﺍﻃﺎﻋﺖ ﺧﻮﺩ "ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ" ﺩﺍﺭﻧﺪ ؛ ﺍﻣﺎ ﮔﻨﺎﻫﻜﺎﺭﺍﻥ ﺟﺰ ﺑﻪ "ﻓﻀﻞ ﻣﻦ" ﭘﻨﺎﻫﯽ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ. ____________________ یا تَوّاب، یا وَهّاب، یا مَن حَیثُ ما دُعِیَ اَجاب
از صلیب سرخ آمده بودند اردوگاه اسرا گفتند: در اردوگاه شما را شکنجهتان میکنند یا نه؟ همه به آقا سید نگاه کردند ولی آقا سید چیزی نگفت مأمور صلیب سرخ گفت: آقا شما را شکنجه میکنند یا نه؟ ظاهراً شما ارشد اردوگاه هستید. آقا سید باز هم حرفی نزد. پس شما را شکنجه نمیکنند؟ آقا سید با اون محاسن بلند و ابهت خاص خودش سرش پایین بود و چیزی نمی گفت. نوشتند اینجا خبری از شکنجه نیست. افسر عراقی که فرمانده اردوگاه بود، آقای ابوترابی را برد تواتاق خودش گفت: تو بیشتر از همه کتک خوردی، چرا به اینها چیزی نگفتی؟ آقای ابوترابی برگشت فرمود: ما دو تا مسلمان هستیم با هم درگیر شدیم، آنها کافر هستند دو تا مسلمان هیچ وقت شکایت پیش کفار نمیبرند. فرمانده اردوگاه کلاه نظامی که سرش بود را محکم به زمین کوبید و صورت آقا سید را بوسید بعدش هم نشت روی دو زانو جلو آقا سید و تو سر خودش می زد می گفت شما الحق سربازان خمینی هستید. روایت در مورد سید آزادگان "شهید ابوترابی"
مرد فقیرى بود که همسرش از ماست کره مى ساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت ، آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید. روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت: دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است. مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: ما ترازویی نداریم ؛ بنابراین یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر شما را به عنوان وزنه قرار دادیم . مرد بقال از شرمندگی نمیدانست چه بگوید ... یقین داشته باش که: به اندازه خودت برای تو اندازه گرفته می شود...
برادران یوسف وقتی می خواستند یوسف را به چاه بیفکنند یوسف لبخندی زد
یهودا پرسید :چرا می خندی ؟ اینجا که جای خنده نیست !
یوسف گفت: روزی در این فکر بودم که چگونه کسی می تواند به من اظهار دشمنی کند در حالی که برادران نیرومندی چون شما دارم!
اینک خداوند همین برادران را بر من مسلط کرد تا بدانم که غیر از خداوند متعال تکیه گاهی نیست
و این چاه نشینی امروز من تاوان تکیه دادن به خلق خداست.....
اری هر که در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش می دهند
الیس الله بکاف عبده ایا خداوند برای بنده اش کافی نیست
و علی الله فلیتوکل المتوکلون
فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی می کرد
روزی مردی نزد او امد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت :اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن
فرعون یک روز از او فرصت گرفت . شب هنگام دراین اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در اورد .
یونس بن عبدالرحمن که یکی از یاران صدیق و از وکلای امام صارق و امام کاظم وامام رضا علیهم السلام بود روزی به مجلس پر فیض امام موسی بن جعفر وارد شد .
امام علیه السلام بعد از مذاکراتی ضمن موعظه های گوناگون به او فرمودند : ای یونس با مردم مدارا کن و با هر کس به اندازه معرفت و شعورش صحبت کن
یونس اظهار داشت : مولای من مردم مرا به عنوان زندیق و بی دین خطاب می کنند
امام علیه السلام فرمودند : گفتار مردم نباید در روحیه و افکار تو تاثیر بگذارد
ای یونس اگر در دستهای تو جواهر باشد و مردم بگویند سنگریزه است و یا سنگریزه باشد و مردم بگویند جواهر است این گفتار هیچ سود و زیانی برای تو نخواهد داشت.
(بحارالانوار ج2 ص66)
مردی در حالی که به قصرها و خانه های زیبای اطراف می نگریست به دوستش گفت :
وقتی این همه اموال رو تقسیم می کردند ما کجا بودیم
دوستش دست او را گرفت و به بیمارستان برد و گفت : وقتی این بیماریها رو تقسیم می کردند ما کجا بودیم !!!!!!
خدایا واسه همه داده ها و نداده هات شکر ......
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد .شخصی نشست و ساعت ها تلاشروانه برای بیرون امدن ازسوراخ کوچک پیله را تماشا کرد .ناگهان تلاش پروانه متوقف شد و به نظر می رسید خسته شده است ودیگر نمی تواند به تالشش ادامه دهد .



