المقدمات المفوته (3)

توضیح مطلب:

براى توضيح اين سخن و رد مسئله معلوليت وجوب مقدمه نسبت به وجوب ذى المقدمه به تجزيه و تحليل مطلب مى‏نشينيم:

در آغاز يك كبراى كلى راجع به مطلق اوامر چه غيرى و چه نفسى بيان مى‏كنيم

 سپس تطبيق مى‏كنيم آن كبرى را بر باب مقدمه واجب بنحو مطلق چه مقدمات مفوته و چه غير مفوته

 سپس وارد بحث مقدمه مفوته مى‏شويم و نتيجه مطلوب را ان‏شاءالله تعالى مى‏گيريم.

اما بيان كبراى كلى:

مقدمتا بايد بدانيم كه ما انسانها در افعال اختيارى خودمان چند مرحله را طى مى‏كنيم:

الف: تصور آن عملى كه مطلوب ماست.

ب: تصديق به فائده آن عمل.

ج: پيدا شدن شوق نسبت به آن عمل در ما.

د: شدت يافتن شوق و رسيدن آن به سرحد اراده اگر مانعى نباشد و به دنبال آن انجام آن عمل

پس اراده ما مسبوق به شوق است و شوق مسبوق به تصديق به فائده و آنهم مسبوق به تصور عمل است.

با حفظ اين مقدمه در مورد افعال خداوند متعال مى‏گوئيم:

ذات حق داراى دو دسته افعال است:

1- افعال تكوينى كه: همان ايجاد موجودات است انما امره اذا اراد لشي‏ء ان يقول له كن فيكون.

2- افعال تشريعى حق كه : عبارتست از امرها و نهى‏ها.

عملى را بر مكلفين حرام مى‏كند و عمل ديگرى را واجب مى‏سازد،

پس علت فاعلى امرها و نهى‏ها همانا خداوند است

خداوند نيز مثل ما انسانها فاعل مختار است نه موجب

 فاعل مختار افعالش مسبوق به اراده است تا اراده نكند فعلى انجام نمى‏دهد

 اراده نمودن يك عمل هم مسبوق به شوق نسبت به آن است، يعنى در آغاز بايد آمر اشتياق به انجام عمل از ديگرى پيدا بكند هنگامى كه شوق آمد اگر مانعى از امر كردن در كار نباشد اين شوق شدت پيدا مى‏كند تا به درجه اراده حتميه مى‏رسد و به اين مرحله كه رسيد مولى امر مى‏كند و جعل داعى مى‏نمايد در دل و جان مكلف و او را به سمت انجام عمل دعوت مى‏نمايد.

و اما تطبيق آن بر بحث مقدمه واجب:

آنچه تا به حال گفتيم مربوط به مطلق اوامر بود چه اوامر نفسى و چه اوامر غيرى

 حال از جمله آن اوامر، اوامر غيرى و مقدميه است.

در باب مقدمه واجب هم بنا بر اينكه وجوب شرعى داشته باشد نخست بايد در مولى و آمر شوق به انجام آن از مكلف پيدا شود و بعد اين شوق به درجه اراده برسد، سپس امر كند به انجام اين مقدمه

منتهى اين اوامر غيرى و مقدميه خاصيتشان اينست كه مولى يك شوق مستقلى نسبت به انجام آنها ندارد بلكه شوق مولى به انجام مقدمات به تبع شوق مولى به انجام ذى المقدمه است

زيرا كه وقتى فاعل مختار اشتياق به انجام كارى داشت و آن كار محبوب و مطلوب او بود بالتبع شوق پيدا مى‏كند به هرآنچه كه اين عمل متوقف برآن باشد

حال پس از بيان اين دو مرحله مى‏آئيم بر سر مقدمات مفوته.

فنقول: هرگاه مقدمات واجب از مقدماتى باشند كه بايد پيش از زمان واجب انجام بگيرند و اگر جلوتر اتيان نشوند موجب تفويت واجب در وقت خودش مى‏گردند در اينجا بلا اشكال مولى يك شوق تبعى نسبت به انجام آن مقدمات در زمان سابق بر زمان ذى المقدمه پيدا مى‏كند و چون اين شوق مانعى ندارد شدت پيدا كرده و به درجه اراده حتميه مى‏رسد و در نتيجه از سوى مولى امر فعلى بدان تعلق مى‏گيرد بخلاف ذى المقدمه كه شوق مولى نسبت به آن اگرچه قبل الوقت هم بود، و لكن اين شوق مانع دارد و آن عدم حلول وقت ذى المقدمه است و چون هنوز وقت آن نرسيده لذا اين شوق به درجه اراده حتميه نمى‏رسد و در نتيجه بعث فعلى و امر فعلى از سوى مولى به جانب آن تعلق نمى‏گيرد.

خلاصه اينكه هم شوق به مقدمات و هم شوق به ذى المقدمه هر دو براى مولى پيش از وقت حاصل و موجودند و شوق به مقدمات هم منبعث از شوق به ذى المقدمه است منتهى شوق نسبت به مقدمات چون مانعى ندارد لذا به درجه اراده فعلى مى‏رسد و تأثير مى‏كند و مولى به آن امر مى‏كند بخلاف شوق به ذى المقدمه كه مانع دارد لذا تبديل به اراده نمى‏شود و امر فعلى ندارد.

نتيجه: با اين بيان مقدمات مفوته پس از زمان وجوب ذى المقدمه وجوب پيدا مى‏كنند و هيچ محذورى هم ندارد كه بلكه لا بدّ منه است‏

و اگر غير از اين باشد محذور و اشكال دارد.

و لا تستغرب ذلك: از اين سخن ما تعجب نكن و او را عجيب و غريب مشمار بلكه كاملا طبيعى و عادى است و اين يك امر مطرد و عمومى است حتى نسبت به كارهاى اختيارى كه ما انسانها انجام مى‏دهيم در خارج.

بيان ذلك:

وقتى انسان به انجام كارى اشتياق و علاقه داشت بالتبع به انجام مقدماتش هم شوق پيدا مى‏كند مثلا كسى به زيارت خانه خدا اشتياق دارد با كمال ميل كارهاى مقدماتى آن را انجام مى‏دهد

و چون مقدمات عمل بايد جلوتر انجام بگيرند تا انسان بتواند ذى المقدمه را بدنبال آنها انجام دهد لذا شوق انسان به انجام مقدمات شدت يافته و به درجه اراده حتميه مى‏رسد درحالى‏كه هنوز وقت ذى المقدمه فرانرسيده

حال در افعال تشريعيه خداوند هم قضيه همين است كه چون مقدمات واجب زمانا مقدم بر خود واجب هستند نسبت به آنها اراده‏ حتميه پيدا مى‏كند و امر مى‏كند بخلاف ذى المقدمه كه مقيد به وقت است و چون هنوز وقت آن فرانرسيده از سوى مولى بالفعل وجوبى ندارد، پس به اعتقاد ما وجوب فعلى مقدمه مقدم بر وجوب فعلى ذى المقدمه است و لا محذور فيه بل هو المتعين خلافا للمشهور.

و اين مطلب يك قانون كلى و همگانى است يعنى در هركجا كه متقدمى و متأخرى باشد كه تا عمل متقدم انجام نگيرد نوبت به متأخر نمى‏رسد انسان از ابتدا شوق به انجام آن متأخر دارد اما اين شوق تدريجا و گام‏به‏گام به مرحله قصد و اراده مى‏رسد و موجب انجام آن مى‏گردد چنانچه در كارهاى تدريجى الوجود قضيه از همين قرار است يعنى مكلف شوق به انجام كل اين كار دارد ولى قدم‏به‏قدم بايد عمل را تعقيب كند تا مقصود حاصل شود

فعلى‏هذا گفتار مشهور كه قائل به عليت و معلوليت بودند و وجوب مقدمه را معلول وجوب ذى المقدمه مى‏دانستند باطل است و تبعيت در باب مقدمه واجب به معناى ديگرى است كه همان معناى رابع باشد و قد تقدم ذكره.

ان  قلت