مرد جوانی، خدمت یكی از علما رسید و عرض كرد: «زن بسیار مهربان و زیبارویی دارم و هر دو به هم علاقهمند هستیم. ولی متأسفانه از جهت جسمی بسیار ضعیف و لاغر است و قدرت انجام كارهای خانه را ندارد. توان مالیاش را هم ندارم كه مستخدمی بگیرم. به همین جهت، خواستم زن دیگری بگیرم تا كارهای خانه را انجام بدهد. حال، چنین زنی را پیدا كردهام و خود او راضی به ازدواج با من است؛ ولی پدر و مادرش اجازه نمیدهند و میگویند: «تا زن اولت را طلاق ندهی، دختر به تو نمیدهیم.»
از شما تقاضا دارم كه راه چارهای به من بیاموزید تا من هم بتوانم با این زن ازدواج كنم و هم، مجبور به طلاق زن اولم نشوم.
عالم، فكری كرد و گفت: «به زنت بگو به قبرستان برود و خودت به خانه آن دختر برو و بگو: «غیر از زنم كه در قبرستان است، هر زنی كه دارم، طلاق دادم.» پدر و مادر دختر، گمان میكنند آن زن تو كه در قبرستان است، مرده است؛ و دخترشان را به تو میدهند.»
جوان هم همین كار را كرد و به مرادش رسید.



