مقدمه الواجب (2)

جناب مظفر مى‏فرمايد:

به عقيده ما قول ثانى حق است، يعنى مقدمه واجب مطلقا واجب نيست

 دليل ما بر اين مسئله از مطالبى كه در مبحث سوم مستقلات عقليه در رابطه با ثبوت ملازمه بين حكم عقل و شرع گفتيم، دانسته مى‏شود زيرا ملاك و معيار در هر دو باب يكى است،

 آنجا گفتيم:

در مواردى كه عقل مستقلا حكم به حسن يك عملى مى‏كند بگونه‏اى كه همين حكم عقل استقلالا كافى است در تحريك و دعوت انسان به انجام كار ديگر مجالى براى امر مولوى نيست چون احتياجى به آن نداريم بلكه عبث و لغو است و بلكه تحصيل حاصل است.

اينجا هم مى‏گوئيم هنگامى كه مولى بندگانش را به انجام ذى المقدمه دستور داد و عبد دانست كه اين عمل مقدماتى دارد كه بدون آنها به ذى المقدمه نخواهد رسيد

يا اين امر به ذى المقدمه به حكم عقل كفايت مى‏كند در تحريك و دعوت مكلف به انجام مقدمات

و يا كفايت نمى‏كند

اگر كفايت نمى‏كند در اين صورت هزار تا امر هم كه از سوى مولى به مقدمه متوجه شود فايده‏اى ندارد و محرك عبد نمى‏شود چون نه عقاب دارد و نه ثواب

و اگر كفايت مى‏كند در اين صورت نيازى به امر مولوى غيرى نداريم چون هدف از آن امر مولوى ايجاد داعى و محرك است و در اينجا عقل اين نقش را بازى مى‏كند يعنى ايجاد داعى مى‏كند فلا حاجة الى الامر المولوى بلكه امر مولوى عبث و لغو است و صدورش از حكيم محال است و بلكه تحصيل حاصل است كه استحاله ذاتى دارد

روى اين اصل اوامرى كه در شرع مقدس روى برخى از مقدمات رفته از قبيل‏ «إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ» و از قبيل «اذا زالت الشمس فقد وجب الطهور و الصلاة» اين اوامر حمل بر ارشاديت مى‏شوند باين معنى كه اين امر آمده فقط براى بيان اينكه وضو و يا مطلق طهور شرط نماز است و نماز بر او توقف دارد و ذكر نظير ساير اوامر ارشادى كه در موارد حكم عقل وجود دارند و سابقا كرده‏ايم.

با اين محاسبات ما به اين نتيجه مى‏رسيم كه:

 اصلا و ابدا وجوب غيرى مولوى نداريم، و منحصرا وجوب مولوى اختصاص به واجبات نفسيه دارد چه تعبدى كالصلاة و چه توصلى كانقاذ الغريق پس تقسيم واجب به واجب نفسى و واجب غيرى جا ندارد و بايد بحث واجب غيرى بكلى از طومار مباحث اصوليه حذف گردد.

پايان مبحث مقدمه واجب (و الحمد للّه و له الشكر)